چهار شب است که کابوس میبينم. خواب و آسايش ندارم. ظاهر ماجرا خيلی ساده و پیش پا افتاده است و هنوز خودم نمیفهمم که چرا من از عهدهی هضم مسألهای به اين سادگی بر نمیآیم. بیش از آنکه از دست مسببين اين وضعيت احمقانه و تحقیرآمیز آزرده باشم، با خودم خشمناکام. از خودم دلخورم که چرا نمیتوانم بگويم اينها همه هيچ بر هيچ است... حالام را با موسیقی میشود (شاید بشود) فهميد. با این موسیقی که پخش میشود. اگر افسردگی مزمن داريد قوياً توصيه میکنم گوش ندهيد!

نظرها (2)
آقای محمدپور عزیز سلام لطفا سری به وبلاگ من بزن محتاج التماس دعایت هستم
*************
ديدم. مرحمت دارید. از غبار ما چيزی نمیآيد. دست به دامان يکی بزرگتر از من باید شد.
د. م.
hassan | دوشنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۷، ۱۵:۳۲
پیشنهاد بنده این است که ماجرا را بنویسید - حالا نه لزوماً اینجا و برای عموم، در یک دفتر خصوصی هم خوب است - نوشتن برای امثال ما در حکم دوا و بلکه شفای روحی است، حداقل از کابوس دیدن و موزیک آشویتس شنیدن بهتر میباشد! ;-)
در ضمن تم فهرست شیندلر (آهنگ اول) را خیلی دوست دارم. برای افسردگی مزمن هم خوب است اتفاقاً! مثل سرک کشیدن آفتاب از پشت ابرها و بوی بهار بعد از زمستان است برای من.
***********
پيشنهاد خیلی خوبی است اتفاقاً. آری، جايی بايد نوشته شود. برای خودم هم مهم است. ممنون. خيلی ممنون.
امین | جمعه، ۲۰ دی ۱۳۸۷، ۱۹:۱۶