بارِ نخست نيست که از بوسعيد مهنه مینويسم. بزرگمردِ سوخته و قلندری راهرفته که هزاران درس حکمت و معرفت از کلام و عملاش میتوان هنوز هم آموخت. اگر بپرسند يک چيز از میان اين همه نکته و درسی که میتوان از بوسعيد آموخت کدام است که برای من عميقترين معنا را داشته است، اين است: «ترکِ داوری». بارها دربارهی اين نکته نوشتهام. میخواستم چيزکی مستقيم نقل کنم از اسرار التوحيد. گفتم بد نيست در اين آغاز سال ميلادی – وقتی که هر سالگشت و تغيیر لحظه و انقلابی، میتواند اسباب خير و مايهی تأمل باشد – کمی همين نکته را از نو بخوانم. ترکِ داوری آسان نيست. و اتفاقاً فهمِ «ترکِ داوری» هم آسان نيست. میشود ظاهرِ آدميان و به ويژه خردشان، عقلشان، استدلالشان و شريعتشان را داوری کرد. کار سختی نيست. اينها سنجيدنی هستند. به عباراتی ابزارش يا در دستِ ما هست يا میتوان به اين ابزار رسيد. اما يک چيز از حوزهی داوری ما خارج است و آن داوری باطنِ آدميان است و حکم راندن دربارهی دستيافتهای معنوی و درونی آنها. قلم بطلان کشيدن بر مواجيد معرفتی کسی - هر که باشد – جسارت و دليری میخواهد در برابر خداوندی که سرّ و علانيهی ما را مو به مو میداند. اين همه اشارهای که مولوی میکند به اينکه درويشان را مرنجانيد، همين نکته است:
چونکه گنجی هست در عالم مرنج
هيچ ويران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درويش میکن از گزاف
چون نشان يابی به جد میکن طواف
چون تو را آن چشمِ باطن بين نبود
گنج میپندار اندر هر وجود
تو به دلق پارهپاره کم نگر
که سيه کردند از بيرون چو زر
از برای چشمِ بد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد
این دلقِ پارهپاره در روزگارِ ما شکل و ظاهرِ ديگری هم میتواند داشته باشد. اهل اشاره خود به فراست در میيابند. اين آيه را میتوان در کنار اين نکات خواند: «و ان تطع اکثر من في الارض يضلوک عن سبيل الله اين یتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (۶:۱۱۶)؛ بسياری اوقات خوشخيالانه فکر میکنيم که چه اخلاقی انديشيدهايم و جزمانديشانه بر همان پای میفشاريم. از چه کسانی تبعيت میکنيم و اخلاقشان را سخت نيکو میشماريم و در همان دام دست و پا میزنيم «و کل حزب بما لديهم فرحون». از سخن دور نيفتم. اين داوری که بوسعيد از گرديدن گِردِ آن زنهار میدهد، همين داوری دربارهی باطنِ آدميان و تعيين سعادت و شقاوتِ ايشان است: «تو چه دانی که پسِ پرده که خوب است و که زشت». مقصودِ من روشن است. هيچ از اين سخن نمیتوان استنباط کرد که پس میتوان ترکِ تکليف کرد (فرق است ميانِ ترکِ تکلیف و ترکِ داوری) و به نسبيتگرايی محض و مطلق رسيد. اما تند نمیتوان رفت. يکی از مصاديق حزم و احتياط همين است که هنگام داوری دربارهی آدميان هر احتمالی را در نظر بگيريم و مرتب و پيوسته دايرهی احتمالات را تنگتر و تنگتر نکنيم تا به ظنياتِ ما نزديکتر شوند و حالِ ايشان منطبق بر حدس ما بيفتد. فکرش را بکنيد خدای عالم هم میخواست چنين کند، حسابِ همه با کرام الکاتبين بود! القصه، داوری کردن در خرد و استدلال، کار آسانتری است تا داوری کردن در باطن و ضميرِ نهانِ آدميان. میشود استدلال کسی را مخدوش کرد. میشود در سخنِ ايشان در پيچيد. اما در پيچيدن در احوال و باطنِ آدميان و حکم راندن بر آيندهی آنها – و حتی احتمالِ اين يا آن دادن دربارهی باطنِ ايشان – آغاز لغزش است. اين بندها را از اسرار التوحيد با من بخوانيد. شايد شما هم همان حظی را برديد که من بردم:
«شيخِ ما گفت که «داوری کافری است و از غير ديدن شرک است و خوش بودن فريضه است.»
شيخ ما پيوسته میگفتی که «تو مینِوايی.» و هماو گفتی: «معشوقهی بیعيب مجوی که نيابی.»
شيخِ ما گفت: «هزار دوست اندکی باشد و يک دشمن بسيار بود.»
شيخ ما گفت، روزی در مناجات: «بار خدايا بيامرز که روی چنين دارد و مپرس که خردهای دارد.»
شيخ ما را پرسيدند که «ای شيخ! مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: «در خرابات هم باشند.»
شيخ ما گفت: «ما آنچ يافتيم به بيداری شب و بیداوری سينه و بیدريغی مال يافتيم.»»
الحمد لله که به «ترک داوری» آغاز شد و ختم شد به «بیداوری سينه». خدایمان در روز داوری، در امان بداراد و امروز هم از قضاوت باطنِ بندگاناش. الهی! توفيق شفقت بر خلق ما را عنايت کن!
چونکه گنجی هست در عالم مرنج
هيچ ويران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درويش میکن از گزاف
چون نشان يابی به جد میکن طواف
چون تو را آن چشمِ باطن بين نبود
گنج میپندار اندر هر وجود
تو به دلق پارهپاره کم نگر
که سيه کردند از بيرون چو زر
از برای چشمِ بد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد
این دلقِ پارهپاره در روزگارِ ما شکل و ظاهرِ ديگری هم میتواند داشته باشد. اهل اشاره خود به فراست در میيابند. اين آيه را میتوان در کنار اين نکات خواند: «و ان تطع اکثر من في الارض يضلوک عن سبيل الله اين یتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (۶:۱۱۶)؛ بسياری اوقات خوشخيالانه فکر میکنيم که چه اخلاقی انديشيدهايم و جزمانديشانه بر همان پای میفشاريم. از چه کسانی تبعيت میکنيم و اخلاقشان را سخت نيکو میشماريم و در همان دام دست و پا میزنيم «و کل حزب بما لديهم فرحون». از سخن دور نيفتم. اين داوری که بوسعيد از گرديدن گِردِ آن زنهار میدهد، همين داوری دربارهی باطنِ آدميان و تعيين سعادت و شقاوتِ ايشان است: «تو چه دانی که پسِ پرده که خوب است و که زشت». مقصودِ من روشن است. هيچ از اين سخن نمیتوان استنباط کرد که پس میتوان ترکِ تکليف کرد (فرق است ميانِ ترکِ تکلیف و ترکِ داوری) و به نسبيتگرايی محض و مطلق رسيد. اما تند نمیتوان رفت. يکی از مصاديق حزم و احتياط همين است که هنگام داوری دربارهی آدميان هر احتمالی را در نظر بگيريم و مرتب و پيوسته دايرهی احتمالات را تنگتر و تنگتر نکنيم تا به ظنياتِ ما نزديکتر شوند و حالِ ايشان منطبق بر حدس ما بيفتد. فکرش را بکنيد خدای عالم هم میخواست چنين کند، حسابِ همه با کرام الکاتبين بود! القصه، داوری کردن در خرد و استدلال، کار آسانتری است تا داوری کردن در باطن و ضميرِ نهانِ آدميان. میشود استدلال کسی را مخدوش کرد. میشود در سخنِ ايشان در پيچيد. اما در پيچيدن در احوال و باطنِ آدميان و حکم راندن بر آيندهی آنها – و حتی احتمالِ اين يا آن دادن دربارهی باطنِ ايشان – آغاز لغزش است. اين بندها را از اسرار التوحيد با من بخوانيد. شايد شما هم همان حظی را برديد که من بردم:
«شيخِ ما گفت که «داوری کافری است و از غير ديدن شرک است و خوش بودن فريضه است.»
شيخ ما پيوسته میگفتی که «تو مینِوايی.» و هماو گفتی: «معشوقهی بیعيب مجوی که نيابی.»
شيخِ ما گفت: «هزار دوست اندکی باشد و يک دشمن بسيار بود.»
شيخ ما گفت، روزی در مناجات: «بار خدايا بيامرز که روی چنين دارد و مپرس که خردهای دارد.»
شيخ ما را پرسيدند که «ای شيخ! مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: «در خرابات هم باشند.»
شيخ ما گفت: «ما آنچ يافتيم به بيداری شب و بیداوری سينه و بیدريغی مال يافتيم.»»
الحمد لله که به «ترک داوری» آغاز شد و ختم شد به «بیداوری سينه». خدایمان در روز داوری، در امان بداراد و امروز هم از قضاوت باطنِ بندگاناش. الهی! توفيق شفقت بر خلق ما را عنايت کن!

نظرها (1)
سلام
اين قسمت برايم نامفهوم است:
...بار خدايا بيامرز که روی چنين دارد و مپرس که خردهای دارد.
آيا افتادگياي دارد؟
*****************
افتادگی ندارد. من از روی عين متن نوشتم. به متن مراجعه میکنم. اگر استاد شفيعی توضيحی داده باشند میافزايم. «روی چنين دارد» در اولين برداشت چيزی است شبيه اینکه رویاش سياه است. تأمل بيشتر میکنم اگر چيز ديگری دريافتم میافزايم.
د. م.
وبگذر | شنبه، ۱۴ دی ۱۳۸۷، ۰۵:۱۶