« December 2008 | صفحه‌ی اصلی | February 2009 »

بايگانی: January 2009

January 31, 2009

يقين در زهدانِ شک...

داشتم فيلمی را می‌ديدم در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی که مصاحبه‌گونه‌ای است با اسماعيل خويی درباره‌ی انقلاب ايران. در انتهای مصاحبه، اسماعيل خويی، شعری می‌خواند که سخت بامعناست و نکته‌های بسيار در خود دارد. و شعر البته بسيار عبرت‌آموز است.  متن شعر را که طولانی‌تر از چيزی است که شاعر، خود،‌ می‌‌خواند در وب يافتم. نشانی درست‌اش نمی‌دانم کجاست. کسی اگر نام دفتر يا تاريخ انتشارش را می‌داند، بنويسد. اين شناخت‌ها البته با تجربه حاصل می‌شود نه با شعار و لقلقه‌ی زبان. نمی‌شود کسانی را که در توهم يقين هستند و گمان می‌کنند حقيقت مطلق در مشت‌شان است و هميشه حق و راستی را به سادگی می‌توانند تشخيص دهند، به آسانی ملامت کرد. «سال‌ها بايد که تا يک سنگ اصلی ز آفتاب / لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن».

من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
  خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين، کشانيدم به خاک کين
نخستين نام‌اش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ امای پر چون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقت‌ها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.

January 28, 2009

...شايد که چو وابينی، خير تو در اين باشد

اين آواز، مو بر اندام هر صاحب‌دلی راست می‌کند. آدم را پرتاب می‌کند به دوردست‌های خاطره و خطر. از اين آلبوم تنها آواز روی غزل حافظ و دو تصنيف آن را آورده‌ام. حالِ اين لحظه‌ی من اين‌هاست...

هر کو نکند فهمی زين کلکِ خيال‌انگيز
نقش‌اش به حرام ار خود صورت‌گر چين باشد...

January 27, 2009

اقتراح: نانِ چه کسی را می‌شود خورد؟ يا از چه کسی می‌توان پول گرفت؟

بخش دوم
ناگفته پيداست که اين نوع دغدغه‌ها برای کسانی که می‌خواهند اخلاقی زندگی کنند مهم است و برای کسی که به هيچ اصل اخلاقی پای‌بند نباشد، از بُن بلاموضوع است. فکر می‌کنم بر اين نکته هم بتوان اتفاق کرد که هر انسان اخلاقی لزوماً انسانِ متدینی نيست (کما اين‌که می‌شود گفت هر انسان متشرعی لزوماً، اخلاقی نيست). اما مسأله‌ای که در اين بخش طرح می‌شود در امتدادِ پرسشِ پيشين است که برای چه کسی می‌شود کار کرد. اين سؤالِ تازه در دلِ همان سؤالِ پیشين مندرج است.

به طور مشخص، بسيار کسان، از جمله دانشجويان، استادان دانشگاه و محققانِ ايرانی، به ويژه در سال‌های اخير با اين پرسش (يا به عبارتی بازجويی) مواجه شده‌اند که چرا فلان دانشگاه يا مؤسسه يا نهادِ غيرِ ايرانی – به طور مشخص نهادها يا سازمان‌های مستقر در کشورهای غربی که روابطی حسنه با ايران ندارند – به شما دانشجو يا محقق ايرانی بورسيه می‌دهد، امکان تحصيل و تحقيق شما را فراهم می‌کند و هزينه‌ی پژوهش، سفر و اقامتِ شما را می‌دهد؟ از نظر سؤال‌کننده، چيز مشکوکی در کلّ اين جريان وجود دارد (اين سؤال را منطقاً می‌توان تعميم داد به رسانه‌های فارسی‌زبانِ خارج از کشور). در بسياری از موارد، از نظر سؤال‌کننده، اصل جريان بسيار روشن است و آن‌ها قبلاً برای اين اتفاقات تئوری‌ها پرداخته‌اند و راه‌حل‌های عملی هم برای آن يافته‌اند.

نوعِ پاسخ‌هايی که ما به پرسش بالا می‌توانيم بدهيم البته متفاوت است. يک پاسخ، مبتنی بر دفاع بلاشرط از هر گونه فرصتی است که خارج از مرزهای سياسی و ايدئولوژيک ايران برای هر ايرانی فراهم می‌شود. استدلال هم علی‌الظاهر اين است که چون (در استدلالِ گوينده و با تکيه بر شواهدی که ارايه می‌کند) حکومت ايران، حکومتی است مخالف آزادی بيان و محدود کننده‌ی آزادی انديشه در عموم سطوح اجتماعی، فرهنگی و علمی، منطقاً و اخلاقاً ما مجاز هستيم در راهِ تأمين اين حق ابتدايی و مسلمِ انسانی خود بکوشيم. در نتيجه، برخورداری از اين حق، هيچ جای ملامت يا سرزنشی ندارد.

يک پاسخ ديگر، قايل به اين است که می‌توان از ميان تمام امکان‌های موجود گزينش کرد و آن فرصت و امکانی را اختيار کرد که بيشتر با منظومه‌ی فکری و اخلاقی ما سازگار باشد. در اين نوع پاسخ هم کماکان يک پيش‌فرض مندرج است: نبودن مقتضيات مطلوب برایِ کار آزادانه و رضايت‌بخشِ علمی و فرهنگی (و می‌توان اين را به کار رسانه‌ای هم تسری داد). تنها تفاوت اين است که در موضعِ نخست، قايل می‌تواند احساسات و عواطفی پرشور عليه نظامِ سياسی فعلی ايران داشته باشد (در مقامِ انتخاب و اختيار) و در موضعِ دوم، قايل شايد لزوماً با اصل آن حاکميت مشکلی نداشته باشد و از وضعيت موجود ناراضی باشد. به هر تقدير، هر دو انتخاب‌ها و فرصت‌های خود را خارج از نظامِ سياسی فعلی می‌جويند.

پاسخِ سوم هم البته همان پاسخی است که پرسشگران (بخوانيد بازجويان، محتسبان، خفيه‌نویسان و سخن‌چینان که امروزه به وفور یافت می‌شوند!) عمدتاً می‌خواهند و القاء می‌کنند: توطئه‌ای در ميان است که به شيوه‌های مختلف اين نظام را سرنگون کنند و دست‌های پنهان و پيدای استکبار جهانی و استعمارگران سابق و لاحق از آستين‌های مختلف به در آمده است تا ذهنِ جوانان و انديشمندان را متمايل به ناسازگاری با نظام فعلی کنند. اين انديشه در سطوح بالاتر خود، چنان‌که تاريخ نشان داده است، هيچ پرهيز و پروايی از دست يازيدن به قتل دگرانديشان نداشته است. اما در ميان قايلان به اين پاسخِ سوم کسانی هم يافت می‌شوند که نه اين اندازه راهِ افراط می‌روند و نه گزينه‌ی توطئه‌ای جدی را علیه نظامِ سياسی ايران (و شايد اسلام و مسلمانان؛ يا کشورهای در حال توسعه و عقب‌مانده‌ی جهان) هيچ وقت از نظر دور می‌دارند. اين قايلان البته نظر مشترکی با بعضی از گروه‌های فکری و سياسی چپ یا روشنفکران ضد سرمايه‌داری دارند. در نتيجه، در اين پاسخ سوم، بايد علی‌الاطلاق از هر نوع محصول، خدمات يا کمکی که از جانب خارجی‌ها، اجانب، سرمايه‌داری، استعمارگران، کفار يا غیرمسلمانان (يا دولت‌های آمريکا، انگليس، شوروی و اخيراً کانادا) می‌رسد پرهيز کرد و دستِ رد به سينه‌ی همه‌ی آن‌ها زد. هيچ کدام از اين‌ها دل‌شان به حالِ من و شما و ارزش‌ها و نظام اخلاقی، سياسی و فرهنگی ما نسوخته است! اين نوع نگاه، به روشنی برچسبی ايدئولوژيک دارد: نمونه‌های بارزش اتحاد جماهير شوروی سابق، کوبا، چين و جمهوری اسلامی ايران هستند. در حاشيه البته بايد توجه کرد که آيا قايلان به اين شعار، خودشان در عمل به همین گفتارِ خود پای‌بند مانده‌اند يا نه؟ تاريخ، عمدتاً خلافِ اين را گواهی می‌دهد.

يکی از سؤال‌هايی که در اين بستر پیش می‌آيد اين است: آن کسی که فرصت و امکانی را برای کار کردن، ارتزاق و امرار معاش و همچنين تحقيق، پژوهش، تحصيل (يا کارِ رسانه‌ای) برای ديگران (ايرانی‌ها و غيرِ ايرانی‌ها) فراهم می‌کند، آيا اهداف‌اش خداپسندانه و بشردوستانه است؟ طبيعی است که اگر اين اهداف خداپسندانه و بشردوستانه باشد، هيچ مشکل اخلاقی و منطقی نبايد در همکاری با آن‌ها وجود داشته باشد. اما اگر اين اهداف صد در صد خداپسندانه و بشردوستانه نباشد چه؟ آيا باز هم می‌توان اين حرف را زد؟ يکی از پرسش‌هايی که بلافاصله مطرح می‌شود اين است: کدام صاحبِ کار، کدام متمول، کدام دولت و حکومت و کدامين سازمان، همه‌ی اهداف‌اش صد در صد خداپسندانه يا بشردوستانه است و هيچ انگيزه و نيتی جز محضِ خير رساندن به من و شما نيست؟ کدام نهاد و سازمان، يا دولت و حکومت است که در پشتِ اين همه کار، سود و منفعتی برای خودش متصور نباشد (و این سود بردن‌ها در بسياری از موارد با نظامِ اخلاقی استخدام‌شونده سازگار نيست)؟

پرسش اصلی اين است که در هر کدام از اين وضعيت‌ها، اگر کسی بخواهد اخلاقی زيست کند، چه گزينه‌هايی دارد و چگونه می‌تواند با وجدان خودش کنار بياید. در درجه‌ی دوم، فردی که هر یک از اين گزينه‌ها را اختيار می‌کند، اخلاقاً و منطقاً تا چه حد مجاز است درباره‌ی قايلان به ديدگاه‌های ديگر داوری کند و داوری‌اش تا چه اندازه اخلاقی يا دقیق خواهد بود؟

ادامه دارد.

January 26, 2009

اقتراح: برای چه کسی می‌شود کار کرد؟ - بخش اول

توضيح: این مطلب بخشی است از يک سلسله يادداشت که برای جمعی از دوستان اهل فضل قبلاً فرستاده شده است. چنان‌که پیش‌تر گفته بودم، بحث اخلاق در روزگار معاصر برای من دغدغه‌ای مهم است و اخلاق چيزی است که لحظه به لحظه با آن درگیريم - اگر برای اخلاق ارزشی قایل باشيم - در نتيجه، تأمل نظری در اين‌ها بسيار مهم است. راه ساده البته اين است که مقلدانه پاسخِ همه‌ی پرسش‌ها را در آستین داشته باشیم و خود را بسیار علامه و دانشمند بشماريم. راه طلب و کسب معرفت يعنی پذیرفتن نادانی و اذعان به نقص معرفت، نه پندار کمال که خود علتی است بزرگ. عنوان اين سلسله مطالب هم «اقتراح» است نه حکم و فتوا. گمان می‌کنم همين عنوان به قدر کافی گويای موضع نگارنده باشد.

پرسش بالا ظاهراً پرسش ساده‌ای است. چه بسا اگر صد سال پيش زندگی می‌کردیم، می‌شد بسيار آسان‌تر به این پرسش پاسخ داد. کار کردن، برای چه کسی، در ظل چه دولت و حکومتی اخلاقاً مجاز است؟

برای پاسخ دادن به اين پرسش، پيش از هر چیزی نياز به يک نظام اخلاقی داريم که بايد و نبايدش به روشنی مشخص باشد و خودش دچار سردرگمی و تناقض نباشد. وقتی از چنين نظام اخلاقی‌ای برخوردار شديم، تازه می‌رسيم به اول مشکل. يعنی تازه رسيده‌ایم به جايی که به سختی می‌توان پاسخ اين پرسش را با چند جمله‌ی ساده داد. سخت مشتاق‌ام که اين پرسش، مقدمه‌ای باشد برای مشارکت نظری بزرگان و دوستانِ‌ اهل فضل و انديشه. برای آغاز بحث، سعی می‌کنم يکی از زوايای نگاه به مسأله را طرح کنم. اولين و ابتدايی‌ترين زاويه‌ی نگاه به مسأله، چیزی است که به ذهن هر پژوهنده‌ی دردمند و منصفی می‌رسد و آن شرطی است اساسی: پرهيز از معاونت در ظلم. و البته ظلم، مطلق ظلم است. ظلم، فقط اين نيست که هميشه يکی دو سلسله‌ی پادشاهی يا نظام حکومتی مصداق آن باشند و بس؛ ظلم کردن سهمی است که به «هر» حکومتی رسيدنی است! معيارهايی بيرونی هم برای سنجش ظلم وجود دارد. اين منطق را عده‌ای با پيش‌فرض‌های کلامی و دينی به کار می‌بندند. به بندهای زير از عين القضات همدانی توجه کنيد (و عنايت بفرمايید که من نه در مقام تأييد سخن او هستم و نه تکذيب؛ و درباره‌اش توضيح خواهم داد):
«ای عزيز! اگر گويم شب و روز جز به معصيت مشغول نیستی برنجی! چه گويی شب و روز جز اين کاری که داری که قرب ده بار هزار هزار دينار هر سال به ظلم به قلمِ خويش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحق آن نه ترکان‌اند. و هر معصيتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خويش فراهم آورده و بديشان قسمت کرده‌ای تو در آن همه معاصی شريکی. نشنيدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من اعان ظالماً ولو بشطر کلمة کان شريکاً في ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دينار، تا صد دينار از اين اموال بر نگيرد.

اگر گويی چون من نکنم ديگری بکند، اين عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گويد اگر من اين کاروان نزنم، قطاع الطریق بر راه هستند که این کار بکنند، اين نه عذری بود. و اگر ديگران اين کار بکنند او را هيچ بزه نخواهد بود، و چون او کند او را بدان بگيرند. ای عزیز!‌ مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غيره طوقه الله من سبع أرضين يوم القيامة.
اين همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معين آن را نه عين غصب بود. و آن‌ را که مالکی معين نيست، مصرفِ آن همه درويشان‌اند، هم از درويشان غصب کرده باشی.» (نامه‌ها بخش دوم، بندهای ۲۴۸ تا ۲۵۰، صص ۱۶۵-۱۶۷).

چند نکته در اين بندها در خور تأمل‌اند: عين القضات ترکان را غاصب می‌داند. يعنی او آشکارا جهت‌گيری سياسی دارد. در اين راستا البته متوسل به دين هم می‌شود. اما سخنِ او روشن است: اگر دولتی و حکومتی باشد که غاصب باشد و ظالم و تو برای آن دولت و حکومت کار می‌کنی، هر چه انجام می‌دهی عين ظلم است ولو ادعا کنی که من اين‌جا هستم تا بعضی کارهای خوب هم انجام بشود. منطق عين القضات اين است. کاری به درستی يا نادرستی اين منطق ندارم. و هم‌چنين عجالتاً نمی‌گويم که اساساً اين منطق در زمانِ ما جواب می‌دهد يا نه. اما قلب مسأله اين است که در روزگارِ ما، اگر قرار باشد اين منطق را به کار بگيريم، بايد آن را برای همگان در همه جا جاری کنيم. يعنی ظلم و غصب، درجاتی دارد. تنها ظالم و غاصبِ جهان، اسراييل نيست. تنها ظالمان و غاصبانِ جهان، مشخصاً غير مسلمانان نيستند. به گذشته‌های دورتر اگر برگرديم، چه بسا بزرگان و علمای برجسته‌ای در ميان شيعيان بودند که در دستگاه خلفای عباسی کار می‌کردند (خاندان شريف رضی نمونه‌ی برجسته‌اش). کسی نمی‌تواند شيعه باشد و بگويد عباسيان غاصب حق خاندان علی نبودند. و البته، علمايی که در دستگاه پادشاهان صفوی خدمت می‌کردند هم نمونه‌ی ديگر. اين را دوست بزرگواری شبی برای من حکايت می‌کرد که در زمان خلافت عمر، علی ابن ابی‌طالب به سبب تنگدستی و فشاری که بر خانواده‌اش آمده بود، برای يک نفر يهودی کار يدی می‌کرد. دليل‌اش هم اين بود که نزدِ مسلمانان کاری نمی‌يافت (دوستان اگر سندش را برای‌ام بنویسند، ممنون می‌شوم). و البته مناسبات يهوديان با مسلمانان در آن روزگار خود چیزی پنهان‌کردنی نيست! خلاصه‌ی سخن بنده اين است که به هر یک از اين موارد که بنگريم، بايد با دقت و فراست اولاً نظر کرد. ثانياً با منطق امروزی نه می‌شود و نه بايد همه را در کاری که کرده‌اند موجه دانست. ثالثاً، بايد به اين نکته هم عنايت داشت که در روزگار معاصر، مرز تعيین کننده‌ی درستی يا نادرستی اخلاقی يک فعل، لزوماً تقسيم‌بندی‌های کلامی و الهياتی نيست.

اما وقتی می‌گويم برای چه کسی می‌شود کار کرد، پرسش معطوف به نوعِ کار نيست. پرسش، معطوف به مطلق کار است. داشتيم دين‌ورزانی را که هر گونه ورود به کارِ دولتی در زمان پهلوی را حرام می‌دانستند (و داریم دين‌ورزانی را که در زمان معاصر در ايران چنين می‌انديشند). لذا، فرق نمی‌کند کارِ شما خیاطی، نقاشی، نويسندگی، صنعت‌گری، قضاوت، طبابت، مهندسی، بنايی يا عمله‌گی باشد. مهم اين است که، در اين منطق، کارفرمای شما چه کسی است و شما از چه راهی ارتزاق می‌کنيد. نفسِ مشروعيتِ اخلاقی کارفرمای شماست که بر مشروعيت و اخلاقی بودنِ کار شما سايه می‌افکند. به عبارت ديگر، بايد تعيين کرد که مشروعيت و اخلاقی بودنِ کارفرمای شما تا چه اندازه در مشروعيت و اخلاقی بودنِ کار شما مدخليت دارد. یکی از معيارهای مهم البته مقايسه است. می‌توان مقايسه کرد که کسی که در آمریکا دارد برای فلان دانشگاه کار می‌کند، آيا کارش اخلاقی‌تر از کسی است که در بريتانيا، کانادا، عربستان سعودی يا ايران برای دانشگاهی ديگر کار می‌کند؟ طبيبی که زخمی‌های عراقی را در جنگ ايران و عراق مداوا می‌کند کارش اخلاقی‌تر است يا طبيبی که زخمی‌ها و بيماران ايرانی را مداوا می‌‌کند؟ معماری که بناهای آلمانی را در جنگ جهانی دوم مرمت می‌کند کارش اخلاقی است يا معماری که برای بريتانيايی‌ها کار می‌کند؟ فیلسوفی که در آلمانِ تحت حاکميت هيتلر در دانشگاه تدريس می‌کند کارش اخلاقی است يا فيلسوفی که در بريتانيا يا آمريکا تدريس می‌کند؟ به عبارت ديگر، نامشروع بودن و غیر اخلاقی بودن يک حکومت تا چه اندازه ارتزاق رعايا یا شهروندان‌اش را تحت تأثير قرار می‌دهد؟
ادامه دارد.

January 24, 2009

اين همه نشانه و اين همه تجاهل و تغافل

می‌فرمايد که: «و کأين من آية في السموات والأرض يمرون عليها و هم عنها معرضون»

يعنی:
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
يا نامه نمی‌خوانی يا راه نمی‌دانی...

و در این «غريبستان» گرفتار افتاده‌ای. گوش‌ات به انذار هیچ مشفقی هم بدهکار نيست. «بر خيالی جنگ‌تان و صلح‌تان»! جواب‌تان چی‌ست؟ «و ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين». چه می‌شود کرد؟ سخت‌گيری و تعصب است و روزگار جنينی...

صد جای نامه‌های قاضی شهيد را علامت گذاشته‌ام که بنويسم. مهلتی بايد...

January 21, 2009

وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی: اتوريته‌ی ترجمه يا شورش در برابر اتوريته‌ها؟

ديشب با حيرت تمام صفحه يا صفحاتی را در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی کشف کردم که نام‌اش را گذاشته‌اند مدرسه‌ی روزنامه‌نگاری بی‌بی‌سی. اين صفحات هم متن دارند و هم فيلم. گوينده‌ی فيلم‌های کوتاهی که در این صفحات آمده است، آقای عنايت فانی است و فيلم‌ها عمدتاً از يکی دو دقیقه تجاوز نمی‌کنند. متن‌ها اما دراز هستند و حسابی پر و پيمان.

خواننده از متن‌ها نمی‌فهمد نویسنده‌ی اين متون چه کسی است و چه اتوريته‌ای برای نوشتنِ اين‌ها دارد. می‌شود با حدس و گمان پای آقای عنايت فانی را وسط کشيد. شايد هم بتوان با ظن و گمان به علیزاده‌ی طوسی (اسم مستعار است دیگر؛ فهم‌اش زياد سخت نيست) هم رسيد. اين متون برای آموزش دادن ترجمه‌ اتفاقاً بسيار خوب و آموزنده هستند، با يک تبصره‌ی مهم. يا به عبارتی با يک اشکال چشمگير و‌ آزاردهنده.

شايد الآن نزدیک به پانزده سال باشد که کارم ترجمه است و انواع و اقسام متون را از فارسی به انگليسی و بالعکس ترجمه کرده‌ام، با کیفیت‌های مختلف (از افتضاح گرفته تا عالی به نظر خودم!). اساساً هم اعتقاد ندارم که يک مترجم يکسره افتضاح ترجمه می‌کند يا هميشه عالی ترجمه می‌کند. بسته به شرايط نوع ترجمه هم تغيير می‌کند. خلاصه اين‌که اين متون بی‌بی‌سی را از ديدِ فردی خواندم که کارش ترجمه است.

به نظر من اشکال بزرگ اين صفحات اين است که خيلی آمرانه و با تحکم و اتفاقاً بدون استدلال‌های قوی و محکم است. گذشته از اين، در صفحه‌ای که نام و نشان درستی ندارد و معلوم نيست دقيقاً چه کسی اين‌ها را می‌نويسند، اين‌جور (+) حمله کردن و به تمسخر گرفتن دستاوردهای زبان‌پژوهانه‌ی کسی مثل داريوش آشوری، دور از انصاف و حزم و احتیاط است (فرهنگ علوم انسانی آشوری را باز کنيد تا ببينيد معادل‌های «رهيافت» و «رويکرد» را شخص ايشان به کار برده است). گردانندگان وب‌سایت بی‌بی‌سی اگر می‌خواهند به مترجمان بخش خبرشان ترجمه بیاموزند (که انصافاً این روزها در ترجمه‌ی اخبار شاهکار و سرآمد (!) شده‌اند و نامفهوم‌ترین و بی‌ربط‌ترین ترجمه‌های ممکن را عرضه می‌کنند)، بهتر است اين جلسات را به طور خصوصی برای کارمندان خودشان برگزار کنند و برای بقيه‌ی مترجمان عالم زير پوشش تدریس خبرنگاری تعيين تکلیف نفرمايند. اين‌که معادل‌هايی مثل «رهیافت»، «رویکرد»، «راهبرد»، «فرافکنی» یا «گفتمان» به مذاق ذهن‌های قدیمی دبيران بی‌بی‌سی خوش نمی‌آید، دلیل بر بلادليل بودن يا نادرست بودن آن‌ها نيست. بفرماييد ما اين معادل‌ها را نمی‌پسندیم و با سليقه یا سياست وب‌سايت ما سازگار نيست. دليل ندارد اصل ماجرا را تعطیل کنيد.

وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی، نه فرهنگستان زبان و ادب پارسی است نه خانه‌ی زبان‌شناسان و مترجمان زبده. آقای عنايت فانی يا هر بزرگوار ديگری که اين صفحات را تنظيم می‌کنند، خوب است اندکی احتياط بيشتر به خرج دهند و در پی اعمال سلیقه‌ی خود آن هم به اين شيوه‌ی آمرانه و در لفافه‌ی اتوريته‌ی بی‌بی‌سی بر نيايند. ناديده گرفتن تلاش‌های زبان‌شناسانه‌ی امثال آشوری، تنها عرض خود بردن و زحمتِ دگران داشتن است. بی‌بی‌سی بهتر است کار خودش را بکند و در همان عرصه‌ی خبر اتوریته باقی بماند، تا اين‌که بخواهد در عرصه‌ی زبان، ادبيات، ترجمه، سياست و فرهنگ و هنر هم برای خودش اتوريته درست کند. این خلط وظايف و نشناختن تکاليف هميشه دردسرساز می‌شود. عزت، احترام و اعتبار کسانی که این صفحات را می‌نويسند به جای خود. اما کسانی که خود زبان‌شناس و زبان‌دان نيستند (و مرتب به فرهنگ کالينز ارجاع می‌دهند) و سابقه‌ی کار کسانی مثل آشوری را ندارند که برای يافتن يک معادل تراشيده و خوش‌فرم ده‌ها فرهنگ فارسی و انگليسی را زير و رو می‌کنند، بهتر است جايگاه خودشان را متواضعانه بدانند. همه قرار نيست آشوری باشند. همه قرار نيست ميرشمس الدين اديب سلطانی بشوند. همه قرار نيست بهاء الدين خرمشاهی باشند. اما انتظار می‌رود بی‌بی‌سی فارسی بداند کجا ایستاده است و از حد خود فراتر نيايد. تعيين تکلیف کردن آن هم برای کسانی که در کار ظريف و دشوار ترجمه استخوان ترکانده‌اند، معنايی جز شتاب ندارد.

دقت کنيد که من به اصل کار ايرادی ندارم. چنان‌که عرض کردم اين‌ها برای نوآموزان بسیار آموزنده است. ولی اين متون را فقط نوآموزان يا مترجمانِ تازه‌کار خبر وب‌سايت بی‌بی‌سی نمی‌خوانند. خوب است در لحن و زبانی که به کار برده‌اند اندکی احتياط به خرج بدهند.  نویسنده می‌توانست از سلیقه و تشخيص خودش حرف بزند و با اين صراحت و درشتی به اصل واژه‌سازی و معادل‌يابی حمله‌ور نشود. من نمی‌دانم تصميم به انتشار علنی اين مطالب، آن هم بدون ويرايش پاره‌ای از بخش‌های آن و تعديل لحن‌اش، با که بوده است. هر چه هست، کاری بوده شتاب‌زده و معنای روشن‌اش خارج شدن از شأن روزنامه‌نگارانه‌ی بی‌بی‌سی.

پ. ن. الگوی خودِ من در کار ترجمه، مراجعه به آثار مترجمان خوب بوده است و توجه به معادل‌هایی که آن‌ها فراهم کرده‌اند و اتفاقاً وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی هيچ وقت در اين شمار نبوده است. برای عبرت هم که شده بد نيست همين کلماتی را که آقایان بی‌بی‌سی‌چی به تمسخر گرفته‌اند يا به آن‌ها انتقاد شده است، در وب‌سايت خودشان جست‌وجو کنيد تا فراوانی کاربردشان را ببينيد. جا افتادن يک کلمه در زبان فارسی یا در ترجمه، پيرو سليقه یا طبعِ من و شما نیست.

پ. ن. ۲. برای روشن‌تر شدن مطلب و پرهیز از گم شدن خواننده در متن‌های طولانی مدرسه‌ی‌ بی‌بی‌سی، چند نمونه را که مصداق عینی سخن بنده است نقل می‌کنم (تأکيدها از بنده است):

«می پرسیم که با چه آگاهی و برای چه ضرورتی است که بعضی از «فرهنگستانهای سیّار» می آیند کلمه هایی مثل « گمانه زنی کردن»، «رهیافت»، «رویکرد»، «گزینه»، «راهکار»، «فرا فکنی کردن» و مانند اینها را از چنته های خود در می آورند و جانشین کلمه های رایج و متداول و همه فهم می کنند؟»
(نقل از اين‌جا)

جناب آشوری! لطفاً توضيح بدهید چرا مرتکب این همه گناه کبیره شده‌ايد؟!

«متأسّفانه در رادیو وتلویزیون شنونده مجال مراجعه به فهرست ترکیبهای «خود درآوردی» را ندارد. این گفتار را در دو نکته خلاصه می کنم: نکتۀ اوّل اینکه فقط در صورتی می توان ترکیب جدید در زبان فارسی ساخت که ضرورت واقعی داشته باشد و هیچ کلمه یا ترکیبی در زبان فارسی برای آن مفهوم وجود نداشـته باشد، و برای تشخیص این ضرورت باید به زبان فارسی مراجعه کرد، نه به لغتنامۀ انگلیسی؛ نکتۀ دوّم اینکه در صورت مسلّم شدن ضرورت ساختن ترکیب جدید، فقط کسانی که شناختی عالمانه از زبان فارسی دارند، مجاز به پرداختن به چنین کاری هستند، آن هم با همفکری گروهی و مسئولانه، نه با رأی و اطمینان فردی
(نقل از اين‌جا)

آدم حيران می‌ماند از اين همه امر و نهی و از موضع بالا سخن گفتن! اگر کسی به ترجمه‌های خود آقایان بگويد «من در آوردی»، چگونه توضیح می‌دهند؟ (دقت بفرماييد آن قيد «در رادیو و تلویزیون» برای منحصر کردن اين درس‌ها به حوزه‌های کارِ خودشان این شلختگی و شتاب را توجيه نمی‌کند). جناب آشوری و امثال ایشان هم بد نیست استغفار کنند که بدون همکاری گروهی کاری غیرمسئولانه کرده‌اند و با رأی و اطمينان فردی، ذهن و زبان ایرانی‌های را تباه کرده‌اند!

پ. ن. ۳ من هر روز در اين صفحات،‌ تازه‌تر از تازه‌تری پيدا می‌کنم و دلايل‌اش بيشتر تقويت می‌شود. در صفحه‌ای که عنوان‌اش «راهنمای کامل کلمه‌سازی بی‌ضرورت» (!) است (همان لينک اول در بالا)،‌ آمده است: «کسانی در کار ترجمه توفیق بیشتری پیدا می کنند که با روح و فلسفۀ زبان هم آشنایی داشته باشند ، وگرنه ممکن است که زبان فارسی را در برابر زبان انگلیسی عاجز ببینند و تصوّر کنند که فارسی زبانان برای مفهوم درست و کامل interaction کلمه ای ندارند، و آنوقت مثل فرهنگستانهای سیّار مثلاً inter را به «میان» و action را به «کنش» برگردانند و کلمۀ «میان کنش» را جعل کنند». فرهنگ علوم انسانی آشوری را باز کنيد، دقيقاً به همين تعبير «ميان‌کنش» برخورد می‌کنيد. خواننده اگر اين‌ها را بداند، قطعاً در می‌يابد که در اين عبارات چه اندازه نيش و طعنه خطاب به آشوری هست. يعنی آشوری در کار ترجمه توفيقی نداشته است و با روح و فلسفه‌ی زبان هم آشنايی ندارد! چشم آقای عنايت فانی و عليزاه‌ی طوسی روشن! لااقل این اندازه جوانمرد باشيد که اسم آشوری را ببريد و بگويید کسانی مثل آشوری کارشان چرند است. اين اندازه شهامت از خودتان به خرج می‌داديد حداقل.

January 14, 2009

زُنّارداری در نهان

چند نکته را فهرست‌وار می‌نويسم و تلاش می‌کنم بحث غزه و اسراييل را تمام کنم. بحث اخلاق اما برای من بسيار زنده است و اين مورد تنها يکی از مصاديق‌اش بود. به بحث اخلاق به کرات باز خواهم گشت.

۱. اسراييل خبرنگار عرب زبان شبکه‌ی تلويزيونی ايرانی العالم را بازداشت کرده است. (+) خضر شاهين شهروندی اسراييلی است که برای شبکه‌ی تلويزيونی العالم ايران کار می‌کند و تحت پوشش و حمايت همان ارتش غاصب و اشغالگر اسراييل بوده است (در آن کشور کار می‌کند، ماليات‌اش را هم به دولت ظالم اسراييل می‌دهد). ايران هم تلاش کرده است اين خبرنگار را آزاد کند (جل الخالق!). فاعتبروا يا اولي الابصار!

۲. دفتر نخست‌وزير بريتانيا، باب عريضه‌ای را در وب‌سايت‌اش گشوده می‌گذارد تا شهروندان يا ساکنانِ اين کشور که با ارسال سلاح به اسراييل معترض هستند بتوانند اعتراض‌شان را بيان کنند و تقاضای «تحريم تسليحاتی اسراييل» از سوی بريتانیا را مطرح کنند. اين يعنی توقف کامل ارسال سلاح به اسراييل از سوی بريتانيا. اين اتفاق فرخنده‌ای است که حاکمان يک کشور به شهروندان‌شان اين آزادی و اختيار را می‌دهند که به رفتار دولت‌مردان‌شان اعتراض کنند. اين حرکتی است مدنی. ممکن است جواب بدهد، ممکن است ندهد. نکته‌ی اخلاقی ماجرا ساده است: يک نفر در بريتانيا کار و زندگی می‌کند. درصدی از حقوقی که در اين کشور می‌گيرد به طور اتوماتيک مالياتی است که از حقوق‌اش کسر می‌شود و بخشی از اين پول صرف ارسال سلاح به اسراييل می‌شود (بله، به همين صراحت و روشنی). از ياد نبريد که آيت الله فاضل لنکرانی در وصيت‌نامه‌شان فرموده بودند «لندن دروازه‌ی دنيا و خانه‌ی دوم همه‌ی کشورهاست». و از یاد نبريد که بدون شک لندن خانه‌ی دوم که چه عرض کنم، خانه‌ی اول بسياری از علمای اعلام است که فرزندان و اهل بيت‌شان در اين سرزمين معاش دارند. نمی‌شود در اين مملکت معاش داشت و ماليات اين کشور را نداد و به نحوی از انحاء‌ مشارکتی در آن امر ارسال سلاح نداشت. اين مشارکت مسيرش و ربط‌اش بسيار بسيار روشن‌تر است از خريد از مارکس و اسپنسر، هرودز، استارباکس و کی‌اف‌سی. شکی و شبهه‌ای هم در آن نیست که کسی در سندش شک کند يا بگويد ساخته‌ی دست ما مسلمان‌هاست: سندش، در وب‌سايت نخست وزير بريتانيا موجود است. اين اتفاق در آمريکا صريح‌تر می‌افتد که ساليانه مبالغ کلانی اسلحه را رايگان در اختيار دولت اسراييل قرار می‌دهد. و آری، در آمريکا هم بسيار از مسلمانان متشرع ساکن هستند. عرض بنده اين است که چطور می‌شود از دروازه‌ی گشاد مشارکت نکردن در ارسال سلاح به اسراييل رد نشد، اما از سوراخ تنگِ سوزن تحريم کی‌اف‌سی، استارباکس، مارکس و اسپنسر، مک‌دونالد و غیره و ذلک رد شد؟ کار نمادين پيشکش! ببينيد، قضيه از حد اعتراض کردن به ارسال سلاح و استارباکس نخوردن فراتر است. مسأله حل يک تعارض اخلاقی است: می‌شود استارباکس نرفت، ولی نمی‌شود در اين کشور ماليات نداد! کار اخلاقی بی‌هزينه کردن هنری نيست.

۳. اين قطعه خبر را درباره‌ی گروه «مادران صلح» بخوانيد: «روز گذشته گروهی از فعالان زن در تهران در مقابل سفارت فلسطین برای حمایت از مردم غزه و محکومیت حمله اسرائیل دست به تظاهرات زده و خواستار پایان دادن به جنگ در این منطقه گردیدند.» (از اين‌جا؛ البته منابع خبری متعددند و خبر هم همين است و فرقی ندارد؛ + و +). «نیروهای لباس شخصی با سردادن شعارهایی همچون «مرگ بر صلح طلب» ، «مرگ بر ضد ولایت فقیه» و «مرگ بر منافق» به حاضرین در تجمع یورش برده و آنها را متفرق کردند.» حمله‌ی نيروهای لباس شخصی به تجمع‌کنندگان برای‌شان حداقل از اين جهت قابل توجيه است که  مقابل سفارت فلسطين (نه سفارت اسراييل يا دفتر حافظ منافع مصر) انجام شده است هر چند همین گروه سال قبل جلوی سازمان ملل تجمع مشابهی داشت. توجه شما را جلب می‌کنم به همين شعار «مرگ بر صلح‌طلب».

۴.  این را هم بخوانید: «آب و نانِ جنگِ غزه برای بعضی‌ها»

۵. اين مطلب را هم از کمانگير ببينيد: «آقای فارس نيوز! لطفاً کمی دقت کن!»

۶. خوب است هر کسی به قدر وسع‌اش در رفع ظلم (و بسط عدالت و اخلاق) در عالم بکوشد. همين حد خيلی خوب است. بد آن است که برچسب سازش‌کاری يا بی‌اخلاقی يا بی‌قيدی به این و آن بزنيم و مشروعيت اخلاقی زندگی کسانی را که مثل ما فکر نمی‌کنند، زير سؤال ببريم. همه قرار نيست مثل هم در رفع ظلم بکوشند. مردم شيوه‌های مختلفی برای زيستن دارند.

عرض ديگری نيست به جز اشتياق به نوشته‌های ادبی و عرفانی که برای کسی دردسر عقلی و تناقض‌های اخلاقی ايجاد نکند (حتی ايجاد سؤال هم نکند). آرام‌آرام باز می‌گرديم به همان دنیای پر صلح و صفايی که هيچ‌کس نتواند جلوی‌اش تظاهرات کند يا کسی را متهم به سازش‌کاری، بی‌اخلاقی و خروج از دايره‌ی شرع کند! برای شروع مهمان‌تان می‌کنم به ابياتی از حافظ:

بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاک‌پای صبوحی‌کشان که تا منِ مست
ستاده بر درِ ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهدِ ظاهرپرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی!

از کارِ نمادين تا کار واقعی

دیده‌ام که پاره‌ای از دوستان، حرکت اعتراضی در تحريم کالاهای بعضی از فروشگاه‌ها را حرکتی نمادين ناميده‌اند. به نظر بنده این نام‌گذاری، صراحتاً دور زدنِ اصل مسأله است و پرهیز از پرداختن به ماجرای اصلی. دلايل‌اش هم اين است: آدم وقتی فروشگاهی را تحریم می‌کند که آن فروشگاه از لحاظ حقيقی و حقوقی هويتِ مشخصی داشته باشد و در موضعِ رسمی‌اش اقدامی يا اعلامی انجام داده باشد. من نمی‌دانم و هنوز هم هيچ شاهد و سند قانع‌کننده‌ای نديده‌ام دال بر اين‌که مثلاً کی‌اف‌سی قرار است درآمد يک هفته ده روز اخیرش را هدیه کند به اسراييل (از آن حرف‌هایی مرغ بريان از شنيدن‌اش به خنده می‌افتد). شواهد ارايه شده (آن هم به اصطلاح شواهد تاريخ مصرف‌گذشته‌ی چندين سال پيش) از جنس این است که مثلاً فلان مدیر فلان شعبه‌ی بهمان فروشگاه، جایزه‌ای گرفته است در فلان سال از آن سازمان يا نهادی که در اسراييل فعاليت می‌کند و کارش مرتبط است با ارتش اسراييل يا صهيونیسم (يا اصلاً خودش يهودي صهيونيست است). عجب است از ما که گاهی از در دروازه رد نمی‌شويم ولی به همين سادگی از سوراخ سوزن عبور می‌کنيم. این نوع استدلال‌ها البته تازه نیست. فکر می‌کنم ما بیش از آن‌که حس عصبيت يا غيرت‌مان جنبیده باشد، بازی‌خورده‌ی خبرپراکنی و تبليغاتِ رسانه‌ای شده‌ايم (در عرفِ رسانه‌ای این خبرسازی‌ها برای خودش ژانری شده است!) و مدتی است اين گمان در من تقويت شده است که چه بسا اين باز‌ی‌ها را خود صهيونیست‌ها درست می‌کنند که از مسأله‌ی اصلی غافل شويم، اما اين سخن بنده را در حد همان گمان بخوانيد. من نمی‌خواهم به گمان و ظن دامن بزنم (و گرنه چه فرقی است ميانِ من و آن‌ها که این رشته‌ی نامرئی ميان استارباکس و کی‌اف‌سی را تا قلب تل‌آويو مثل روز روشن می‌بينند؟).

با تمام اين اوصاف، راه عملی و عينی می‌بينم در مقابله با ظلم اسراييل. دقایقی پيش، ای‌ميلی برای من رسيد در اداره که دفتر نخست‌وزير انگليس، عريضه‌ای آنلاين را بر پا کرده است در وب‌سايت شماره‌ی ۱۰ داونينگ استريت (اين‌جا) مبنی بر اين‌که بريتانيا ارسال سلاح به اسراييل را متوقف کند (رشته‌ی اتصال از اين آشکارتر که برای اسراييل «اسلحه» بفرستند؟). «ارسال سلاح به اسراييل» نه شاخ و دم دارد نه قابل تفسير و تعبیر است. ارسال سلاح با نوشيدن قهوه و خوردن غذاهای کی‌اف‌سی و مک‌دونالد (که بسياری نام «جانک فود» بر آن نهاده‌اند) متفاوت است. ايجاد کننده‌ی اين عریضه، در توضيح آورده است که دولت بريتانيا از سال ۲۰۰۵ قدم‌های مهمی در جهت محدود کردن ارسال سلاح به اسراييل برداشته است و اکنون تنها تحریم کامل می‌تواند مانع از ارسال اسلحه به اسراييل شود. گمان می‌کنم کسانی که در بريتانيا زندگی می‌کنند، اگر مسلمان‌اند و در ادعای خود صادق هستند، بهتر است تا دیر نشده اين عريضه را امضاء کنند و برای دوستان‌شان هم بفرستند. دفع‌الوقت کردن و حرف‌های خيال‌بافانه‌‌ را برای اين و آن فرستادن نه مردم غزه را نجات می‌دهد نه جلوی اسرايیل را می‌گيرد. توقف ارسال اسلحه‌ی بريتانيا به اسراييل قدم مهمی است. اين کار است که به اعتقاد من کار جدی است.

در حاشيه، بسیار حرف‌ها داشتم درباره‌ی همين عريضه‌ی جديد که يقین دارم اهل اشاره خودشان خواهند فهميد به چه نظر دارم. سربسته بماند، بهتر.

January 12, 2009

نگر تا حلقه‌ی اقبال ناممکن نجنبانی

تا به حال در چند مورد متفاوت درباره‌ی معضلاتِ اخلاقی – بهتر است بگويم تعارض‌های اخلاقی – ما در روزگار معاصر نوشته‌ام و بعضی چنین استنباط کرده‌اند که من در تفلسف کوشيده‌ام و بحث‌های ساده را پيچيده کرده‌ام در حالی که برخی مسايل – به نظر بعضی دوستان – ساده‌تر از این حرف‌ها هستند و تکليف‌شان اظهر من الشمس است. من نگاهی متفاوت دارم: بنده نه تنها مسايل را پيچيده نکرده‌ام، بلکه انگشت بر مسايلی گذاشته‌ام که چه بسا شهامت رو به رو شدن با آن‌ها را نداريم. مبناهای سخن بنده هم به قراری است که شرح می‌دهم.

نخست اين‌که ما مسلمانان، به ويژه ما مسلمانان ايرانی، سخت دچار تعارض‌های اخلاقی هستيم. مشکل هم مشکل يک شب و يک سال يا يک نسل نيست. مشکلی است که در دوره‌ی مدرن گرفتار آن شده‌ايم و کسی هم علی‌الظاهر به خود زحمت نمی‌دهد اين تعارض‌ها را گوشزد کند و همه‌ در ذهن‌شان يک مدينه‌ی فاضله‌ی اخلاقی دارند که در عمل روز به روز از آن دورتر می‌شوند و آرمان‌خواهی اخلاقی‌شان هم روز به روز فربه‌تر می‌شود. ما بدون هيچ تعارفی در کثيری از شئون زندگی‌مان سخت دچار تعارض هستيم. و اين وضعيتی تراژیک  يا – به قولِ دوستی نازنین – کُميک است. بعضی به اين وضعيت آگاهی دارند و تا مغز استخوان رنج‌اش را حس می‌کنند. بعضی هم یا به آن اهميت نمی‌دهند و تغافل می‌کنند يا اصلاً منکر وجود چنين تعارض‌هايی هستند. يا اين تعارض‌ها را بايد حل کرد و يا از آن‌ها دوری کرد. سخن من اين است که ما پيوسته در اين تعارض‌ها غوطه می‌خوريم و از آن‌ها دوری هم نمی‌کنيم، اما به هيچ وجه حاضر نيستيم زير بار برويم که دچار تعارض و تناقض هستيم.

تعارض اخلاقی يعنی اين‌که من و شما امروز سخت مقيد به نماز خواندن باشيم اما عنداللزوم، رياکارانه تظاهر به نماز خواندن هم بکنيم. تعارض اخلاقی يعنی اين‌که شعار مخالفت با معاونت در ظلم بدهيم، اما صبح تا شب به طرق مختلف در ظلم معاونت کنيم و اگر کسی بگويد چرا می‌کنی، صريحاً بگوييم مصاديق معاونت در ظلم همين دو سه‌ تا يا چند تايی است که من می‌گويم. کارهای من معاونت در ظلم نيست. تعارض اخلاقی اين‌که دايره‌ی اخلاقيات‌مان را – علی الخصوص هنگام گرفتن گريبان ديگران – تنگ بگيريم، چندان تنگ که بسياری از انسان‌ها از دايره‌اش خارج بيفتند، اما وقتی که به خودمان برسد، ناگهان دايره‌ی اخلاقيات‌مان از کهکشان راه شيری هم وسيع‌تر بشود. تعارض يعنی اين‌که امروز من و شما برای نشان دادن اعتراض‌مان به اسراييل و کشتار مردم بی‌دفاع غزه، شعار بدهيم و در عمل هم لب به قهوه‌ی استارباکس نزنيم – و هيچ دليلی هم هيچ وقت نتوانيم بر «صهيونيستی» بودن استارباکس ارايه کنيم، جز همین دلایل عامه‌پسند که منابع‌اش فقط ما هستيم و جز با تفسيرهای موسع چنان نتيجه‌ای از آن حاصل نمی‌شود – اما وقتی که همان منبعی که استارباکس را صهيونيستی خوانده است، «اينتل» را هم صهيونيستی می‌خواند (دقيقاً با همان نوع و جنس سخنی که در محکوم کردن آن‌ها به کار برده بود) من و شما حاضر نباشيم تمام کامپيوترهای خانه و اداره‌مان را دور بيندازيم و دنبال تکنولوژی ديگری بگرديم. ادعای بنده هرگز اين نبوده است و هنوز هيچ دليلی ندارم بر اين‌که استارباکس، اينتل،‌ پی‌اچ‌پی و مک‌دونالد صهيونيستی هستند. اما اگر چنين چيزی بر من محرز شود و نظام اخلاقی من حکم کند که نبايد به اين شيوه معاونت در ظلم صهيونيسم کرد و فردا قهوه‌ی استارباکس ننوشيدم ولی تمام کامپيوترهای خانه و اداره‌ام را خاموش نکردم (و تراشه‌ی «اينتل» آن را دور نينداختم)، يعنی آشکارا دچار تعارضی هستم غريب. تعارض اخلاقی يعنی اين‌که من در تهران با ادعاهايی از جنس همين ادعا، فروشگاه بنتون را آتش بزنم و بعد معلوم شود صاحب بنتون نه صهيونيست است نه يهودی و اصلاً طرف اسرايیلی هم نيست. وقتی کاشف به عمل می‌آيد صاحب بنتون ايتاليايی است و یک کاتوليک دو آتشه، يعنی ما سخت دچار تعارض اخلاقی هستيم و هرگز به خودمان زحمت احراز حقيقت را نداده‌ايم. اتهام زدن کافی است، مادامی که اتهام، اتهام بدی باشد (از جمله اتهام هم‌دستی با صهيونيسم). در اين تعارض‌خانه‌ی اخلاقی، اصل بر برائت نيست بلکه شما مجرم‌ايد مگر اين‌که خلاف‌اش ثابت شود. تعارض اخلاقی يعنی اين‌که خار را در چشم ديگران ببينيم، اما کُنده را در چشمِ خودمان نبينيم. اين‌ها تنها مشتی نمونه‌ی خروار اين تعارض‌هاست. اهل اشارت خود بهتر می‌توانند نمونه‌های مشابه را برای خودشان بسنجند. ميزان نفس هر کسی دست خودش هست.

هنگام غروب،‌ دوستی نازنين توجه‌ام را جلب کرد به يک سخنرانی از دکتر سروش با عنوان «کاری بايد کرد». اين سخنرانی مالامال از دغدغه‌هايی است که من دارم و همین دغدغه‌هاست که باعث می‌شود دست به قلم ببرم و چيزهايی از این دست را بنويسم. اين سخنرانی، حقيقتاً سخنانی دارد شگفت و تازه. به خصوص از دقيقه‌ی ۴۵ به بعد اين سخنرانی را گوش بدهيد (جايی که از نگاه حافظانه به زندگی سخن می‌گويد)، هر چند باید اين سخنرانی را به دقت از ابتدا گوش داد. اين دکتر سروش، دکتر سروش تازه‌ای است. بسيار خشنودم که سروشی که من می‌شناسم، سروشی نيست که در يک پيله‌ی دربسته بچرخد و ديروزش با امروز فرق نداشته باشد. اين سروش، و سروشی که من از دو سه ماه پيش می‌شناسم، با سروش يک سال و سه چهار سال پيش فرق دارد. من هرگز از جنس کسانی نبوده‌ام که سروش را در ذهن خودم ساخته باشم و سروش راکد و جامد برای‌ام مطلوب‌تر باشد از سروشی که مدام در تکاپوست و پيوسته به تراشيدن و صيقل دادن نظام فکری‌اش می‌انديشد. القصه، خلاصه‌ی سخن اين است که بايد آن ايده‌آليسم اخلاقی سنتی را ترک گفت. دستور العمل‌هايی که صد سال پیش می‌توانستند (يا فکر می‌کرديم يا فکر می‌کنیم که می‌توانند يا می‌توانستند) پاسخ‌گوی مشکلات ما باشند، امروز در مقام پاسخ‌گويی عاجزند و نارسا.

ما ميراث‌دارِ پيامبر رحمة للعالمين بايد باشيم اما از ذهن و عمل‌مان پيوسته‌ تناقض‌های اخلاقی می‌بارد و هر وقت هم که کسی بخواهد اين تناقض‌ها را به ما گوشزد کند، می‌گوييم که اين‌ها تفلسف است. تفلسف يعنی گم کردن سؤال اصلی در ميان سؤال‌های فرعی. سؤال من روشن است: آيا می‌توان به بهانه‌ی (هدف انسانی و اخلاقیِ) محکوم کردن توحش اسراييل در غزه، دروغ هم بگوييم؟ سؤال به همين سادگی است. و هنگامی که نتوانيم بدون لکنت زبان پاسخی روشن و قاطع به اين پرسش بدهيم، يعنی داريم به صراحت سر خودمان را کلاه می‌گذاريم. تعارض اخلاقی يعنی اين‌که اخبار و صدا و سيمای جمهوری «اسلامی» ايران می‌گويد فلان روز در اسراييل يک اتوبوس مورد حمله‌ی مبارزان فلسطينی قرار گرفت و ده نفر صهيونيست در آن به هلاکت رسيدند. وقتی خبرها را می‌خوانی (از منابع غير از منابع رسمی کشور «اسلامی»‌مان)، می‌بينيم که اتوبوس فوق، اتوبوس سرويس مدرسه بوده است و آن صهيونيست‌ها، اطفال دبستانی! اخلاق يعنی اين‌که بگوييم در انفجاری که کار مبارزان فلسطينی بود، يک اتوبوس حامل اطفال دبستانی اسراييلی منفجر شد. نیازی به تذکر نيست که اگر يه تار مو از سر هر طفل فلسطينی کم شود، من و شما مکلف به گزارش آن هستيم. اما تعارض اخلاقی آشکار، يعنی اين‌که به خاطر منافع سياسی، اگر اقتضا کند دروغ هم بگوييم و هيچ تلاشی هم برای افشای اين دروغ نکنيم.

سخنرانی زير را بشنويد و به تعارض‌های فراوان اخلاقی‌ای که پيوسته با آن‌ها درگير هستيم بينديشيد. اگر توانسته باشم با اين يادداشت‌ها، حساسيت‌مان را به اخلاق برانگيخته باشم، به مقصودم رسيده‌ام. بد نيست قبل از شنيدن اين سخنرانی، اين مطلب وبلاگ شيخ محمد رضا زائری را هم بخوانيد. شاخ در نياوريد؛ عنوان‌اش اين است: «آفرين بر اسراييل!». با حوصله تا آخرش بخوانید.

پ. ن. دوستانی که برای محکوم کردن اسراييل به شيوه‌های مذکور متوسل می‌شوند، بد نيست اين خبر تازه‌ی گاردين را بخوانند. بند اول اين خبر اين است:

Israel is facing growing demands from senior United Nations officials and human rights groups for an international war crimes investigation in Gaza over allegations such as the "reckless and indiscriminate" shelling of residential areas and the use of Palestinian families as human shields by soldiers.


«اسراييل با تقاضاهای فزاينده‌ای از سوی مقامات ارشد سازمان ملل و گروه‌های حقوق بشر برای تحقيق درباره‌ی جنايات جنگی بين‌المللی در غزه روبروست. اتهام اسراييل مواردی است از قبيل بمباران «بی‌دقت و بی‌تبعيض» مناطق مسکونی و استفاده از خانواده‌های فلسطينی به عنوان سپر انسانی توسط سربازان.»

پ. ن. ۲. این مقاله‌ی نائومی کلاين را در دفاع از تحريم اسراييل بخوانيد. مقاله‌ای است ستودنی و تأمل‌برانگيز (گمان می‌کنيد لازم باشد بگويم چه اندازه تفاوت است ميان اين رويکرد و اسراييلی خواندن استارباکس و کی‌اف‌سی؟).

پيش‌فرض‌های ساده؛ نتیجه‌گیری‌های بزرگ

این تکلمه را بايد زير مطلب قبلی می‌نوشتم اما تعمداً جدا منتشرش می‌کنم. در یادداشت قبلی، خواسته بودم به سويه‌های اخلاقی ماجرا بپردازم و مسأله را از نگاهی کلان‌تر ببينم. آن رویکرد به قوت خود باقی است و مصداق‌اش هم فقط استارباکس و فروشگاه‌های مشابه و بحران غزه و جنگ اسراييل با فلسطین نیست. به موقع مقتضی درباره‌ی آن‌ها هم خواهم نوشت.

نکته‌ای که می‌خواستم بيفزایم اين بود: پيامک‌ها و ای‌ميل‌های مختلفی دست به دست می‌گردد و ظاهراً همه دارند همدیگر را تشویق می‌کنند که بله اين فروشگاه‌ها را تحریم کنيد تا به اسراييل و کشتار مردم غزه اعتراض کنيد. خوب دقت کنید که هيچ اشکالی نیست به اعتراض به اسرايیل و اتفاقاً بسیار هم به جا و واجب است. کوچک‌ترین تردیدی در خون‌ريزی اسراييل نيست. اما عقل و اخلاق به ما نهیب می‌زند که برای رسیدن به هدف‌مان، دستخوش عواطف و احساسات‌مان نشویم. کافی است تمام کسانی که این پيام‌ها و ای‌میل‌ها را دریافت می‌کنند، فقط جست‌وجویی در اينترنت بکنند و منابع مالی این فروشگاه‌ها و محل خرجِ در آمدهای آن‌ها را بررسی کنند و ببينند آیا هرگز اين فروشگاه‌ها بيانيه‌ای مبنی بر اهدای مبلغی از درآمدشان به اسراييل در اين بحران اخیر صادر کرده‌اند يا نه. اگر نتايج اینترنتی را فهرست کنیم، می‌بينيم که عمده‌ی اين اخبار در وب‌سايت‌های مسلمانان و به ويژه در وب‌سايت‌های متعلق به تندروها يا بنيادگرايان مسلمان يافت می‌شود. البته گروهی از مسلمانان میانه‌رو هم با اين موج می‌روند. تصادفاً، در پی همين جست‌وجوها، به مطلبی در وب‌سايتی نزدیک به انور ابراهیم برخورد کردم که اصل چنين ادعايی را زیر سؤال برده است و با مسئولان فروشگاه‌های مک‌دونالد و استارباکس تماس گرفته‌اند. آن‌ها هم به قوت چنين اتهامی را تکذیب کرده‌اند. يکی از محورهای مورد ادعای من در يادداشت قبلی اين بود: اگر به کسی اتهامی می‌زنیم بايد بتوانيم از پس اثبات آن ادعا هم بر آييم. کافی نيست من بگوييم فلانی صهيونيست است. اين‌که بپذیریم به واقع آدمی صهيونيست است، نیازمند دليل و سند است. باز هم تأکيد می‌کنم که اين تنها یکی از محورهای نقد من به اين رويکرد بود. وقتی خودِ این فروشگاه‌ها رسماً منکر صادر شدن چنین بيانيه‌ای، دال بر دفاع از اسراييل و صهيونيسم هستند، و هيچ منبع رسمی هم برای تأييد اين ادعا وجود ندارد، دشوار نيست با اين نتيجه برسیم که کل ماجرا چيزی است شبیه جوسازی و یک کلاغ‌چهل کلاغ.

يادداشت قبلی را پس از اين نوشتم که دوستی پيامکی را برای من فروارد کرده بود با مضمون بالا. نکته‌ی قابل توجه‌اش اين بود که در زير اين پيامک نوشته بود که منبع‌اش بخش خبری بی‌بی‌سی بود. و البته نه لینکی به منبعی موجود بود. نه مشخص بود بخش خبری بی‌بی‌سی، بخش فارسی است يا انگلیسی. تلويزیون است، راديو است يا وب‌سایت. تنها نکته‌اش همان بی‌بی‌سی بود. اين انتخاب بسیار آگاهانه است. مردم عمدتاً، به رغم تمام سوء ظنی که به بی‌بی‌سی دارند، به سادگی اعتماد می‌کنند. هيچ زحمتی به خودشان نمی‌دهند که دنبال اصل خبر بگردند. و البته اصل اين خبر وجود خارجی ندارد. هر چه بیشتر بگرديد کمتر به چنین خبری می‌رسید علی‌الخصوص در وب‌سايت‌های بی‌بی‌سی. اسم این خبرسازی است، نه خبرپراکنی. به ویژه که خبر دروغ هم باشد. دروغ، دروغ است. فرقی نمی‌کند که نهايتاً قرار باشد از طریق این دروغ‌گویی، اعتراضی هم به اسراييل بشود يا نه.

پيش‌فرض ساده و درستِ ماجرا اين است: اسراييل مرتکب نقضِ آشکار حقوق انسانی مردم غزه شده است (و شصت سال است که با فلسطينی‌ها همين کار را می‌کند). نتيجه: بايد به هر شيوه‌ای جلوی اسراييل را گرفت. خوب است کسانی که خودشان را دين‌دار و اخلاقی می‌دانند به اين فکر کنند که امام علی در مقام پاسخ به معاويه سخن‌اش این بود که معاویه مداهنه می‌کند و من نمی‌توانم تن به مداهنه بدهم. کار بالا، مصداق آشکاری است از مداهنه (مگر این‌که البته کسی بتواند با شواهد عينی و روشن – نه شواهدی از جنس «به روباه گفتند شاهدت کو، گفت دم‌ام!» يا «خود گويی و خود خندی» از جنس اين سند - نشان بدهد که مک‌دونالد و کی‌اف‌سی و غيره و ذلک چنان بيانيه‌ای را صادر کرده‌اند). در مقام بالا، حداقل وظيفه‌ی اخلاقی و انسانی من و شمای مسلمان اين است که بگوييم: ۱) بی‌بی‌سی چنين خبری را منتشر نکرده است و اصل خبر کذب است؛ ۲) اگر این فروشگاه‌ها بيانيه‌ای در تکذيب این اتهام منتشر کرده‌اند، وظيفه داریم تکذيبيه‌ی آن‌ها را نیز در کنار همين پيامک‌ها و ای‌میل‌هایی که می‌فرستيم پخش کنيم؛ ۳) اگر بر آن ادعا پا می‌فشاريم، خود را ملزم به ارایه‌ی سند هم بدانيم. اخلاق و مسلمانی فقط برای جاهایی نيست که به سود ما (يا در راستای شعارهای ما) باشد. اخلاق و ایمان، تبعیض‌بردار نيست.

January 11, 2009

هزارتوی جهانی شدن، اسراييل و معضلات اخلاقی

«از استارباکس نبايد خريد کرد، چون صاحب‌اش يهودی صهيونيست است و پول‌اش به جيب اسراييل می‌رود.» شايد اين جمله یا جملات مشابه‌اش را، شايد حتی با تغيير نام فروشگاه، بسيار شنيده باشيد به ویژه اگر مسلمان باشيد و ساکن يکی از کشورهای غربی. اخيراً هم در ايران به ويژه در بحران اخير غزه، شعارهایی داده می‌شود با اين مضمون که کسانی که محصولات نستله، نسکافه، کيت‌کت و غيره (غيره‌ی مربوط و مشابه) را مصرف می‌کنند، در هولوکاست مردم غزه سهيم هستند.

پیش از اين‌که نظرم را صريح بنويسم بايد چند نکته را روشن کرد تا اصل مطلب به گروگان نرود. نخست اين‌که دولت اسراييل، دولتی است که در ضايع کردن حقوق بشر و زير پا نهادن اصول اخلاقی و قوانين بين‌المللی شهره است. جنايتی هم که در فلسطين مرتکب می‌شود، جنايت امروز نيست. چندين دهه‌ی متمادی است که اسراييل به اين شيوه ادامه می‌دهد. افکار عمومی انديشمندانِ دردمندِ جهان هم عمدتاً با خون‌ريزی اسراييل به قوت مخالف است. و اين‌ها نظر من نيز هست. اين را به صراحت نوشتم تا ساده‌دلان يا فرصت‌طلبان، نقد صريحِ من را از مبانی ادعايی که به نظرم نادقیق و عاطفی است، به چیز ديگری تقليل نداده و تحريف نکنند.

برگرديم به ادعای بالا. می‌توان به فهرست فوق اسامی فراوانی را افزود: کی‌اف‌سی، مک‌دونالد، پپسی، کوکا کولا، مارکس و اسپنسر، فانتا، تيمبرلند، نوکيا، اينتل (کسی اگر نام ديگری می‌شناسد که برچسب بالا را خورده است بیفزايد؛ اين را هم خودم بيفزايم که شرکتی مثل «هاليبرتون» وضع‌اش تفاوت زیادی دارد با اين‌ها). در استدلال بالا خدشه‌های فراوانی هست (صرف‌نظر از عملی بودن يا نبودن آن‌ها). نخست اين‌که بايد به صراحت و روشنی نشان داد که بخشی يا تمام درآمد حاصل از اين شرکت‌ها و فروشگاه‌ها به جيب «دولت اسراييل» و سياست‌های غاصبانه و ضدبشری آن واريز می‌شود. چنين کاری اگر محال نباشد بسيار دشوار خواهد بود. تازه فرض را بايد بر اين گذاشت که دقيقاً اين ادعا درست است: يعنی تمام يا بخشی از درآمد اين فروشگاه‌ها به جيب «دولت اسراييل» و «برنامه‌های غاصبانه و ضدبشری‌اش» ريخته می‌شود. بنای این ادعا و اين ظاهراً حکم و تکليف اين است: نبايد در ظلم معاونت کرد. اين که نبايد در ظلم معاونت کرد، اصلی است اخلاقی که من به جد با آن موافق هستم. اما چطور می‌شود در ظلم معاونت نکرد و اساساً اين دايره‌ی پرهيز از معاونت در ظلم را چقدر می‌توان بزرگ يا کوچک کرد؟

نمی‌شود بگوييم ما در اروپا به اين اصل وفادار و ملتزم باقی می‌‌مانيم و در ايران ديگر لازم نيست نگران آن باشيم. نمی‌شود گفت تا سی ساله‌گی به آن پای‌بند هستيم و بعد دیگر تکليف ساقط می‌شود. اصل اخلاقی، اصل اخلاقی باقی می‌ماند در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها، مگر اين‌که بدانيم دايره‌ی نفوذ و تأثير اين اصل اخلاقی تا کجاست؟ جمله‌ی بالا را البته بدون حواشی و زوايدش هم می‌توان فهميد. جمله‌ی بالا، یک بيانيه‌ی سياسی است. مضمون اين بيانيه‌ی سياسی هم این است که: رفتار دولت اسراييل نامشروع و غير اخلاقی است و من به هر نحوی که بتوانم اعتراض‌ام را بيان می‌کنم. اما گاهی اوقات ما در بيان يک اعتراض، به سادگی ممکن است اصول ابتدايی منطق را هم زير پا بگذاريم.

امشب داشتم برای دوستی توضيح می‌دادم که بسياری از فروشگاه‌هايی که از آن‌ها نام برده می‌شود، فروشگاه‌هايی زنجيره‌ای هستند که از منطق جهانی‌سازی (گلوباليزاسيون، يا به تعبير داريوش آشوری، «کره‌گير شدن») پیروی می‌کنند. و اين نوع فروشگاه‌ها هم در دل نظام‌های سرمايه‌داری رشد کرده‌اند و با منطق اقتصاد آزاد بالیده‌اند. يعنی قضيه، در حقیقت قضیه‌ی اسراييل نيست. قضيه، مشروعيت اقتصاد بازار آزاد و سرمايه‌داری است. نزاع يک نزاع ايدئولوژیک و دگماتيک پيچيده‌تر و کهن‌تر است که امروز به سادگی شکل خريد نکردن از استارباکس را به خود گرفته است. ظرايف ديگری هم هست که سستی آن ادعای بالا را می‌تواند نشان دهد. بسياری از اين فروشگاه‌های زنجيره‌ای کارشان اعطای مجوز و نمايندگی است (franchise)؛‌ يعنی يک فرد می‌تواند اين نمايندگی را مثلاً از مک‌دونالد بخرد و شروع کند به کسب و کار. اين کسب‌وکار می‌تواند در انگليس باشد، يا فرانسه‌،‌ يا آلمان. خريدار امتياز هم می‌تواند ايرانی باشد يا غير ايرانی؛ مسلمان باشد يا مسيحی يا يهودی يا لاييک. اصل ماجرا پول است و اقتصاد. «باقی بهانه است و دغل». يک نمونه‌ی دیگر از این فروشگاه‌ها، فروشگاه اغذيه‌ی «ساب‌وی» است (و بله، ساب‌وی حلال هم داريم؛ مثل «ناندوز»ِ حلال و غيره). فرض کنید در لندن، هزار فروشگاه مک‌دونالد (يا برگر کينگ يا کی‌اف‌سی) وجود داشته باشند. صاحبان اين فروشگاه‌ها افراد مختلفی هستند (از جمله مسلمانان بسيار زيادی که من شخصاً بعضی از آن‌ها را می‌شناسم). اولين رخنه‌ی ادعای بالا همين است که به جمعی مسلمان به سادگی، در غوغای رسانه‌ها و در آشوب حملات اسراييل و جو عاطفی و احساسی به حقی که عليه اسراييل به پا شده است، افترا زده می‌شود. يعنی تحت لوا و پوشش يک عمل ظاهراً اخلاقی، اولاً مرتکب مغالطه‌های منطقی متعدد می‌شويم، و احياناً بدون انديشيدن به جوانب سخن، مرتکب خطاهای اخلاقی ديگری هم می‌شويم که بر ما پوشيده هستند.

دقت کنيد که اصل اخلاقی به جای خود بر قرار است. معاونت در ظلم بد است. اگر هزاران نفر در ظلم معاونت کنند، هيچ توجيه اخلاقی برای معاونت نفر هزار و يکم نمی‌شود. اما در موارد خاص، بايد کسی بتواند به دقت و روشنی نشان بدهد که فلان فروشگاه، درآمدش به روشنی و دقت به جيب ارتش اسراييل می‌رود. بعيد است که ناظران هوشمند از دقت به اين نکته غفلت کنند که هيچ ارتشی در جهان، اگر از يک فروشگاه يا بنگاه اقتصادی در هر جای ديگر دنيا کمک بگيرد، هرگز اسناد و مدارک‌اش را رو نمی‌کند تا دچار مشکلات حقوقی بعدی شود. این امر به ويژه برای کشوری مثل اسرايیل که بحران‌های خاص خود را دارد، مهم‌تر است. منطق بقا و قوانين جهانی حکم می‌کند که حتی در صورت صحت اين ادعا، طرفين ماجرا هميشه خود را در مقام انکار بنيادين عمل قرار دهند و خود را در مظان اتهام قرار ندهند. خلاصه‌ی سخن من اين است که جز با تفسيرهای موسع و برداشت‌های کلی و تعميم‌ دادن‌های نادقیق و احساسی و عاطفی، نمی‌توان چنان احکامی را به اين غلظت و شدت صادر کرد.

لذا، اصل آن سخن بيانيه‌ای است سياسی. مسأله اين است که من و شما،‌ آيا مخالف استمرار ظلم و ستم اسراييل هستيم يا نه؟ و آيا راهی عملی و شدنی برای اتمام آن‌ همه جنايت سراغ داريم يا نه؟ اين شيوه‌ها و بيانيه‌ها تنها کمکی که می‌کند به فرسايش روحی، عاطفی، معيشتی و بعضاً اخلاقی ماست و تا به حال نتوانسته است هيچ ضربه‌ای به اسراييل بزند چه بسا به همين دليل روشن که هيچ سرنخ قطعی و قابل اثباتی که نشان بدهد آن فروشگاه‌ها در خدمت دولت و ارتش اسراييل هستند وجود نداشته است. دولت اسراييل سياست‌های وحشيانه و ضدبشری فراوانی دارد و با وقاحت تمام هم آن‌ها را پی می‌گيرد. منابع مالی و اقتصادی دولت اسراييل هم در گرو، رستوران‌های مک‌دونالد يا کی‌اف‌سی نيست. ملت‌های مسلمان به قدر کافی در جهان تحريم می‌بينند. تحريم‌های خودساخته و خودخواسته، آن هم تحريم‌هايی که مبنای عقلی و شواهد و مستندات محکمی ندارند، نه تنها به حل مسأله کمک نمی‌کند که کار را هم بر ما دشوارتر می‌کند. بيانيه‌های سياسی نه تکليف معيشتی می‌شوند و نه لزوماً منطقی يا اخلاقی هستند. بيانيه‌های سياسی تابع منطق قدرت هستند (دقت بفرماييد که هميشه هر چه قدرت بگويد نادرست يا غير اخلاقی هم نیست، ولو آن قدرت، دولت جمهوری اسلامی يا دولت اسراييل باشد).

می‌شود البته در آن‌چه من نوشتم خدشه کرد يا استدلال‌ها را به چالش گرفت. اما ناديده گرفتن مناسبت اقتصادی و سياسی کشورهای جهان و ناگهان دنیا را تنها در دو جبهه‌ی حق و باطل خلاصه کردن، تنها ما را به نتايج نادقيق و بعضاً نادرست می‌رساند، هر چند ظاهراً نيت‌مان خيلی هم اخلاقی و انسانی باشد. دولت اسراييل غاصب و جنايت‌کار است. در ظلم و ستم هم نبايد معاونت کرد. اما راه‌اش اين تحريم‌های عاطفی  و خودزنی‌های احساسی نيست. درست است که اسراييل ظالم و غاصب است. درست است که اسراييل حقوق بشر را زير پا می‌گذارد و بسياری از غير مسلمان‌ها و کشورهای غربی هم بدان معترف و معترض هستند. اما اين‌ها دليل نمی‌شود که تا به گوش‌مان خورد که فرد «الف» يا شرکت «ب» با اسراييل منافع مشترک دارد يا به آن کمک می‌کند، به سادگی و بدون تحقيق و تفحص تنها به اقتضای مخالفت‌مان با اسراييل، عقل را عجالتاً بفرستیم مرخصی تا لگدی هم به اسراييل وحشی و غاصب زده باشيم.

نکات حاشيه‌ای بسياری می‌توان بر اين‌ها افزود که اگر گفت‌وگويی پا بگيرد، در فرصت مقتضی خواهم نوشت. برای من توجه به سويه‌های اخلاقی ماجرا بسيار مهم است. و مهم‌تر از آن فرو نيفتادن به دام شعارزدگی و اخلاقيات مصرفی و پلاکاردی است.
مرتبط: «گاهی مصلحت ايجاب می‌کند که در «هولوکاست غزه» شرکت کنيم.» از کمانگير.

پ. ن. ديدم که حسين قاضيان هم در وبلاگ‌اش به این مطلب کمانگير لینک داده است و بالای‌اش جمله‌ای نوشته کوتاه، صريح، روشنگر و دردناک: «با بيسکويت نخوردن، چه‌گوارا نمی‌شويم».

پ. ن. ۲. این بيانیه‌ی استارباکس را در سايت رسمی خودشان ببينيد. گويا تمام این موارد اتهامی را رسماً تکذيب کرده است. و العلم عند الله.

January 9, 2009

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس...

یک قدم به جلو؛ يک قدم به عقب. «سرها بريده بینی، بی‌جرم و بی‌جنايت....»

حالِ بدِ پريشان...

چهار شب است که کابوس می‌بينم. خواب و آسايش ندارم. ظاهر ماجرا خيلی ساده و پیش‌ پا افتاده است و هنوز خودم نمی‌فهمم که چرا من از عهده‌ی هضم مسأله‌ای به اين سادگی بر نمی‌آیم. بیش از آن‌که از دست مسببين اين وضعيت احمقانه و تحقیرآمیز آزرده باشم، با خودم خشم‌ناک‌ام. از خودم دلخورم که چرا نمی‌توانم بگويم اين‌ها همه هيچ بر هيچ است... حال‌ام را با موسیقی می‌شود (شاید بشود) فهميد. با این موسیقی که پخش می‌شود. اگر افسردگی مزمن داريد قوياً توصيه می‌کنم گوش ندهيد!

January 6, 2009

زخمِ غزه تازه نيست

گمان نکنم هيچ انسان منصفی که اندک ذره‌ای دردِ اخلاق و انسانيت داشته باشد بتواند نسبت به فاجعه‌ای که در غزه اتفاق می‌افتد – و فاجعه‌ای که سال‌هاست در فلسطين نهادينه شده است – بی‌تفاوت باشد و هيچ موضعی نگيرد. حسابِ دو موضع افراطی له يا علیه اسراييل را که کنار بگذاريم، بعضی مواضعِ انسان‌دوستانه‌ی چه بسا اهل اعتزال هم هستند که به سادگی می‌گويند: «خون‌ريزی بس». اما مسأله واقعاً به این سادگی نيست.

نديدنِ تاريخِ اين درگيری‌ها و ريشه‌های اين خشونت‌ها، تنها به کار پاک کردنِ حساسيت‌های اخلاقی و انسانی می‌آيد. و به گواهیِ آشکارِ تاريخ، اسراييل، سال‌های درازی است که در خشونت‌ورزی زبان‌زد است. فرق خشونتِ اسراييل و خشونت حماس چی‌ست؟ اولی را يک دولتِ استقرار يافته مرتکب می‌شود و دومی را یک گروه چريکی مخالفِ آن دولت يا حاکميتِ‌ سياسی. بر چه مبنايی می‌توان گفت که خشونتِ دولتی موجه است و خشونتِ غيردولتی ناموجه؟ اتفاقاً خشونتِ سازمان‌يافته و دولتی، خشونتی بسيار هول‌ناک‌تر است. خشونت دولتی نه تنها قدرت و تأثيرش بيشتر است، بلکه بعد از ارتکاب دولت يا نظامِ سياسی آلوده‌دامن به سادگی می‌تواند تمام نشانه‌ها را پاک کند و همه‌ی اقدامات‌اش را توجيه کند. چنين کاری برای طرفِ‌ مقابلی که در اقليت واقع است به اين سادگی اتفاق نمی‌افتد. تاريخ را قدرت‌مندان می‌توانند دست‌کاری کنند و بازنويسی. تاريخ شايد در ذهن انديشمندان و اهل اخلاق و دردمندانِ بيدار تحريف نشود. اما اين تاریخ جايی نوشته می‌شود. اسراييل با حملاتِ مکررش و بيانيه‌های‌اش دارد تاريخ را از نو می‌نويسد؛ به سودِ خود و منافعِ قدرت‌اش.

فکر می‌کنم مغالطه‌ی پناه گرفتن حماس ميان غيرنظاميان به قدر کافی رسوا شده است. پاسخ اين سؤال را می‌توان با نگاهی به نقشه‌ی غزه در گوگل هم يافت. در منطقه‌ای تا آن حد پرازدحام و فشرده که جای سوزن انداختن در آن نيست (در مقايسه با منطقه‌ی سرسبز و مزارعی که دقيقاً ديوار به ديوار همين منطقه در داخل مرز اسراييل واقع‌اند)، هر نيروی نظامی و چريکی هر جايی که برود و باشد، ناگزير ميانِ مردم خواهد بود. اگر جای اسراييل و حماس عوض می‌شد، وضع برای آن‌ها هم همين بود. اسراييل اين را به خوبی می‌داند و هنوز هم از اين مغالطه در بيانيه‌های‌اش استفاده می‌کند.

وضعِ غزه تازه نيست. حمله‌ی اسراييل به غزه در اين يکی دو هفته‌ی اخير رخ نداده است. اسراييل ماه‌هاست که به غزه به خشونت‌بارترين وجهی حمله می‌کند و صدايی از احدی بلند نمی‌شود. ربودن امنيت، آسايش و رفاه مردم تنها با حمله‌ی نظامی رخ نمی‌دهد. حمله‌ی نظامی آخرين مرحله است. تيرِ خلاص است. اسراييل مدت‌هاست که تحت پوششِ مبارزه با حماس و تروريسم، راهِ رسيدن دارو، غذا و کمک‌های انسانی را به منطقه مسدود کرده است. درست در زمانی که حماس وارد روند عملِ سياسی و انتخابات می‌شود، راهِ رسيدن کمک‌های اقتصادی به غزه مسدود می‌شود. اسراييل مدت‌هاست شاهرگ زندگی اجتماعی، اقتصادی و بشری مردمان غزه – و همچنين سياست‌مداران و چريک‌های‌اش – را هدف قرار داده بود. سياست‌مداران جهانی،‌ به درستی می‌گويند که حماس با ختمِ آتش‌بس مسببِ آغاز درگيری‌ها بوده است. اما هيچ کس تاريخ‌اش را می‌پرسد؟ نه می‌توان حماس را تطهير کرد و نه بايد گفت که هر که با حماس است، قديس است. اما نکته ساده است: ختمِ آتش‌بس چيزی بوده است که اسراييل قدم به قدم به سوی آن رفته است و طرفِ مقابل را تحريک کرده است.  نمی‌توان با کسی صلح کرد، در شرايطی دشوار که ابتداييات زندگی سالم و ساده‌ی انسانی را از او ربوده باشی و مرتب با استمرار وضعيت او را تحريک کند و سپس انتظارِ استمرار صلح داشته باشی.

هم‌اکنون سياست‌مداران در شورای امنيت سازمان ملل تلاش می‌کنند به قطع‌نامه‌ای برای آتش‌بس فوری برسند. اسراييل از لحظه به لحظه‌ی اين فرصت برای ادامه‌ی خون‌ريزی استفاده خواهد کرد. يکی از چیزهايی که اسراييل تشخيص نمی‌دهد يا اگر تشخيص می‌دهد حاضر به اذعان به آن نيست اين است: حماس، فقط يک گروهِ نظامی يا تروريستی نيست. جمعيت غزه هم جمعيتی متکثر با عقايد بسيار متنوع نيست. جمعيت غزه، عضو حماس يا غير عضو حماس، همه دردِ مشترکی دارند. اسراييل راه غذا و دارو، برق و سوختِ همه‌ی آن‌ها را مسدود کرده است؛ اسراييل رفاهِ همگی را بدون هيچ تبعيضی ربوده است. شايد تا جايی بتوان به اين مردم فشار آورد که برای به زانو در آوردنِ حماس، شما هم تحت فشاريد. آن‌ها که رفتند،‌ شما هم آسوده خواهيد شد. همه می‌دانيم که اگر آن حماس هم برود، حماس تازه‌ای و مقاومتِ تازه‌ای می‌رويد. قربانی مردم هستند؛‌ بهانه امروز حماس است، فردا فتح و پس‌فردا حزب‌الله (ايران را هم که هميشه با فهرست اضافه می‌کنند). اصلِ مسأله حل‌ناشده باقی می‌ماند. تمام تلاش‌ها برای پاک کردنِ صورتِ مسأله است. کارنامه‌ی اسراييل و حماس را بايد با هم مقايسه کرد و تاریخِ هر دو را ديد. يک‌طرفه به قاضی رفتن و نديدنِ تفاوت ۴ نفر کشته‌ی اسراييلی و ۴۰۰ نفر کشته‌ی فلسطينی – و برجسته نکردنِ آن – آغاز زوالِ حساسيت‌های اخلاقی ماست.

پ. ن. جالب است که محمود عباس که اکنون در سازمان ملل سخن گفت، خوب می‌داند که حماس عليه دولت‌اش کودتا کرده است (پيروزی حماس در انتخابات به جای خود؛ اين موفقيت را نبايد با بقيه‌ی وضعيت‌ها خلط کرد). اما عباس، اندک‌ ذره‌ای از حقوق هم‌وطنان‌اش کوتاه نيامد و از این فرصت برای تسويه‌حسابِ سياسی با حماس استفاده نکرد. يکی از مغالطه‌های ديگر در اين بحران اين است: مقابل قرار دادن حماس و فتح. دفع‌الوقتی ديگر برای سرپوش نهادن برای ادامه‌ی خون‌ريزی.

پ. ن. ۲. توضیح می‌دهم: اين نوشته فقط دعوای اخلاقی بر سر قضيه‌ی غزه نيست. هدف‌اش هم کم‌رنگ کردنِ نقش حماس نيست. اتفاقاً نقش هر کدام از طرفين درگير بايد به خوبی روشن شود. روان‌شناسی حماس و روان‌شناسی اسراييل را بايد خوب دانست. هر کدام به دلايلی این کارها را می‌کنند. حتی اگر تمام نسبت‌هايی را هم که به حماس می‌دهند درست باشد، باز هم وضعيت ناموجه است. دولت اسراييل یک ملت را چند پاره کرده است. اين کار پيامد دارد. هزینه دارد. زخمی است که به اين زودی التيام پيدا نمی‌کند. بحث من فقط نامشروع بودن اخلاقی خود جنگ نبود. بحث من برجسته‌ کردن غير اخلاقی بودن و ناموجه بودنِ رتوريک وقيح اسرايیلی‌هاست. برجسته کردن يک چیز، به معنای ناديده گرفتن چيزهای ديگر نيست.

با شکوه...

ديشب میان راه، آلبوم افشاری مرکب را بعد از مدت‌های درازی دوباره گوش می‌دادم. آواز زنده‌ياد ایرج بسطامی است و آهنگ‌سازی پرويز مشکاتيان. قطعه‌ی سوم، يعنی دل‌انگیزان، را که می‌شنيدم - و حتی وقت شنيدنِ تصنيف نخست - با خودم فکر می‌کردم این آلبوم عجب با شکوه است. وقتی می‌گويم با شکوه، بايد شعر را ذره‌ذره درک کرده باشی. سعدی و ذهن‌اش را بايد بشناسی. از تصنيف شروع کن تا آواز. شاعر می‌گويد:
رفيقان‌ام سفر کردند هر ياری به اقصايی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغيلان‌ام
و در سخن‌اش حسرت موج می‌زند. اما بلافاصله می‌گويد:
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با يوسف به زندان‌ام

کاش وقت بود و می‌شد بيشتر نوشت. بعضی از غزل‌های سعدی انگار از ابتدا تا انتها يک داستان را روایت می‌کنند. مثل مينياتور می‌ماند غزل سعدی. زيبا. با شکوه. پُر سخن و معنادار. و آری، «هنوز آواز می‌آيد به معنی از گلستان‌اش». شما هم اين افشاری مرکب را بشنويد. (هنوز دوست دارم تا مدتی موسيقی اتوماتيک با باز شدن صفحه پخش شود؛ به زودی به سيستم سابق بر می‌گردم، اما هنوز نه).

January 2, 2009

تقرير صواب و تحريفِ سخنِ راستِ سالکان...

امشب تا سحر، قاضی همدانی دست از سر من بر نمی‌دارد. دو چيز مرا سخت آزرده‌خاطر می‌کند: يکی اين‌که خود به اين ورطه بیفتم که سخن کسی را به وجه نادرستی تقرير کنم و معنای ديگری از آن بيرون بکشم (به هر قصدی) و ديگر آن‌که کسی سخن‌ام را تحريف کند و به غلط روايت کند و در ابطال همان که خود می‌فهمد و می‌خواهد بکوشد. تشخیص دومی البته آسان‌تر از اولی است. در دومی، ما آگاهانه می‌فهميم که به ما جفا می‌شود و سخن‌مان بد فهميده می‌شود. در اولی، خويشتن‌دوستی مانع از تشخيص لغزشی می‌شود که مرتکب شده‌ايم. اين بند از نامه‌های قاضی همدانی را به همراه من بخوانيد:

«مردی نه آن است که سخنِ راستِ سالکان بر وجهی رکيک حمل بکنند، آن‌گه در ابطالِ آن خوض کنند. مردی آن بود که همه‌ی مذاهب را وجه راست بازدست آورند، و وجهِ تحريفِ هر يکی پيدا واکنند، چنان‌که هر کسی فهم کند. خدای تعالی در صفتِ اين قوم می‌گويد که «الذين يستمعون القول فيتبعون احسَنَهُ. اولئک الذين هَداهُم اللهَ و اولئک هم أولوا الالباب» اما اين‌که «فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله» به چه کار آيد؟ از مصطفا - صلعم - ببايد آموخت که در نماز شب گفتی: اللهم اهدني لما اختلف فيه من الحق باذنک. دانی چه می‌خواست و چه می‌طلبيد؟ می‌گويد: هر چه خلق در آن خلاف کرده‌اند،‌ مرا وانمای که چون است و از کجا افتاد!» (نامه‌ها، بخش دوم، نامه‌ی ۹۵، بند ۵۰۳).

عين القضات البته در اين نامه و نامه‌های قبل و بعدش، به ظرافت و ملايمت از ابوحامد غزالی انتقاد می‌کند و تلويحاً گاهی او را متهم به تحريفِ سخنان مدعيان می‌کند،‌ هر چند بدون هيچ ترديدی به فضل و دانش غزالی و مراتب سلوکِ او معترف است. نکته‌ی ديگر اين‌که، شرطِ اخلاق هم اين است که در هر چه می‌خوانيم و می‌شنويم، ابتدا صواب‌ترين برداشت ممکن را بايد از سخن داشته باشيم. اگر سخنی را به «رکيک»ترين وجه و نادرست‌ترين شکل ممکن استنباط کنيم و بر همان ميزان و مبنا پيوسته حواشی و زوايدِ ديگری هم بر آن بيفزاييم، در همان گامِ نخست، مروّت را فرو گذاشته‌ايم. اين همان است که قاضی همدانی می‌گويد که: «مردی نه آن است...». اين پيمودن راه فتنه است و بس. سخن در اين مقولات زياد است. گمان می‌کنم اين نوع سخنان، از جنس سخنان قاضی همدانی، بسياری اوقات می‌تواند راهنمای اخلاقی خوبی در ادب بحث و گفت‌وگو باشد.

پ. ن. «اذا اراد الله لعبدٍ خيراً بصّره بعيوب نفسه»

راهِ طلب و قدمِ اخلاص

«...و آن کس که خواهد تا فرقِ ميانِ کمالِ موسوی و کمالِ عيسوی و کمالِ محمدی - صلعم - بداند، کی شايد که پيش از رسيدن بدين علم گويد: از راهِ جهودان حاصل آيد ادراکِ اين فرق، چنانکه جهودان گويند؟ يا گويد: از راهِ ترسايان حاصل شود چنان‌که ترسايان گويند؟ پس هم نشايد که علی القطع گويد از راه مسلمانان حاصل شود. زيرا که طالب نداند که ملت کفار بهتر است يا ملت اسلام، چه اگر می‌داند، او طالبِ اين کار نبود هرگز. و اگر نمی‌داند چون شايد که در دلِ او بود که اسلام به است از کفر؟

ای دوست! طالبانِ خدا اول قدم به ترکِ همه‌ی عادت‌ها بگفتند چنان‌که در حق ايشان اين بيت درست بود:
بالقادسية فتيةٌ ما ان يرون العار عاراً
لا مسلمون و لا مجوس و لا يهودَ و لا نصارا

به جلالِ قدر لم يزل که هر آدمی که در طلب فرقی داند ميانِ مذهبی و مذهبی، اگر خود همه کفر و اسلام بود که هنوز در راهِ خدای تعالی قدمی به اخلاص بر نگرفت. پس من اخلص لله نبود. لاجرم چون طلب عالميان در دين مُزَوَّر است، ثمره‌ی اخلاص ايشان را روی نمی‌نمايد. ثمره‌ی اخلاص هيچ دانی چه بود؟ از مصطفا - صلعم - بشنو! من اخلص لله اربعين صباحاً ظهرت ینابيع الحکمة من قلبه علی لسانه. چون بدين شرط در راه آيد، مطلوبِ او را زود در کنارِ او نهند «سنة الله التي قد خلت من قبل». من طلبني وجدني»

(نامه‌های عين القضات همدانی، بخش دوم، نامه‌ی ۹۲، بندهای ۲۷۸ و ۲۷۹،‌صص ۲۵۱ و ۲۵۲)

پ. ن. توضیح اضافه لازم ندارد. من فقط يک نکته‌ی بديهی را برجسته می‌کنم. اين حرف‌ها را عين القضات در اوايل قرن ششم هجری گفته است.  معلوم نیست اگر در روزگار ما می‌زيست، ديدگاه‌اش شامل چه چيزهای دیگری می‌بود. در آن روزگار که عصر غلبه‌ی انديشه‌ی کلامی و خط‌کشی‌های جدلی بوده است، چنين رأيی صادر کردن، شهامت و جسارت می‌خواسته و البته «دردِ عشق است و جگرسوز دوايی دارد»! عين القضات به خاطر همين جنس سخنان به جانِ خويش هزينه داد.

January 1, 2009

حکمتِ سالکان

بارِ نخست نيست که از بوسعيد مهنه می‌نويسم. بزرگ‌مردِ سوخته و قلندری راه‌رفته که هزاران درس حکمت و معرفت از کلام و عمل‌اش می‌توان هنوز هم آموخت. اگر بپرسند يک چيز از میان اين همه نکته و درسی که می‌توان از بوسعيد آموخت کدام است که برای من عميق‌ترين معنا را داشته است، اين است: «ترکِ داوری». بارها درباره‌ی اين نکته نوشته‌ام. می‌خواستم چيزکی مستقيم نقل کنم از اسرار التوحيد. گفتم بد نيست در اين آغاز سال ميلادی – وقتی که هر سال‌گشت و تغيیر لحظه و انقلابی، می‌تواند اسباب خير و مايه‌ی تأمل باشد – کمی همين نکته را از نو بخوانم. ترکِ داوری آسان نيست. و اتفاقاً فهمِ «ترکِ داوری» هم آسان نيست. می‌شود ظاهرِ آدميان و به ويژه خردشان، عقل‌شان، استدلال‌شان و شريعت‌شان را داوری کرد. کار سختی نيست. اين‌ها سنجيدنی هستند. به عباراتی ابزارش يا در دستِ ما هست يا می‌توان به اين ابزار رسيد. اما يک چيز از حوزه‌ی داوری ما خارج است و آن داوری باطنِ آدميان است و حکم راندن درباره‌ی دستيافت‌های معنوی و درونی آن‌ها. قلم بطلان کشيدن بر مواجيد معرفتی کسی - هر که باشد – جسارت و دليری می‌خواهد در برابر خداوندی که سرّ و علانيه‌ی ما را مو به مو می‌داند. اين همه اشاره‌ای که مولوی می‌کند به اين‌که درويشان را مرنجانيد،‌ همين نکته است:
چونکه گنجی هست در عالم مرنج
هيچ ويران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درويش می‌کن از گزاف
چون نشان يابی به جد می‌‌کن طواف
چون تو را آن چشمِ باطن بين نبود
گنج می‌پندار اندر هر وجود
تو به دلق پاره‌پاره کم نگر
که سيه کردند از بيرون چو زر
از برای چشمِ بد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد

این دلقِ پاره‌پاره در روزگارِ ما شکل و ظاهرِ ديگری هم می‌تواند داشته باشد. اهل اشاره خود به فراست در می‌يابند. اين آيه را می‌توان در کنار اين نکات خواند: «و ان تطع اکثر من في الارض يضلوک عن سبيل الله اين یتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (۶:۱۱۶)؛ بسياری اوقات خوش‌خيالانه فکر می‌کنيم که چه اخلاقی انديشيده‌ايم و جزم‌انديشانه بر همان پای‌ می‌فشاريم. از چه کسانی تبعيت می‌کنيم و اخلاق‌شان را سخت نيکو می‌شماريم و در همان دام دست و پا می‌زنيم «و کل حزب بما لديهم فرحون». از سخن دور نيفتم. اين داوری که بوسعيد از گرديدن گِردِ آن زنهار می‌دهد، همين داوری درباره‌ی باطنِ آدميان و تعيين سعادت و شقاوتِ ايشان است: «تو چه دانی که پسِ پرده که خوب است و که زشت». مقصودِ من روشن است. هيچ از اين سخن نمی‌توان استنباط کرد که پس می‌توان ترکِ تکليف کرد (فرق است ميانِ ترکِ تکلیف و ترکِ داوری) و به نسبيت‌گرايی محض و مطلق رسيد. اما تند نمی‌توان رفت. يکی از مصاديق حزم و احتياط همين است که هنگام داوری درباره‌ی آدميان هر احتمالی را در نظر بگيريم و مرتب و پيوسته دايره‌ی احتمالات را تنگ‌تر و تنگ‌تر نکنيم تا به ظنياتِ ما نزديک‌تر شوند و حالِ ايشان منطبق بر حدس ما بيفتد. فکرش را بکنيد خدای عالم هم می‌خواست چنين کند، حسابِ همه با کرام الکاتبين بود! القصه، داوری کردن در خرد و استدلال، کار آسان‌تری است تا داوری کردن در باطن و ضميرِ نهانِ آدميان. می‌شود استدلال کسی را مخدوش کرد. می‌شود در سخنِ ايشان در پيچيد. اما در پيچيدن در احوال و باطنِ آدميان و حکم راندن بر آينده‌ی آن‌ها – و حتی احتمالِ اين يا آن دادن درباره‌ی باطنِ ايشان – آغاز لغزش است. اين بندها را از اسرار التوحيد با من بخوانيد. شايد شما هم همان حظی را برديد که من بردم:

«شيخِ ما گفت که «داوری کافری است و از غير ديدن شرک است و خوش بودن فريضه است.»
شيخ ما پيوسته می‌گفتی که «تو می‌نِوايی.» و هم‌او گفتی: «معشوقه‌ی بی‌عيب مجوی که نيابی.»
شيخِ ما گفت: «هزار دوست اندکی باشد و يک دشمن بسيار بود.»
شيخ ما گفت، روزی در مناجات: «بار خدايا بيامرز که روی چنين دارد و مپرس که خرده‌ای دارد.»
شيخ ما را پرسيدند که «ای شيخ! مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: «در خرابات هم باشند.»
شيخ ما گفت: «ما آنچ يافتيم به بيداری شب و بی‌داوری سينه و بی‌دريغی مال يافتيم.»»

الحمد لله که به «ترک داوری» آغاز شد و ختم شد به «بی‌داوری سينه». خدای‌مان در روز داوری، در امان بداراد و امروز هم از قضاوت باطنِ بندگان‌اش. الهی! توفيق شفقت بر خلق ما را عنايت کن!
Free counter and web stats