« November 2008 | صفحه‌ی اصلی | January 2009 »

بايگانی: December 2008

December 31, 2008

حکمت وقت

بارها نوشته‌ام که عين القضات همدانی چه اندازه در شکل‌گيری احوال باطنی‌ام نقش داشته است. امشب به چندين دليل، نامه‌ها را تورق می‌کردم پس از دقایقی خلوت با خود. رسيدم به اين بند:

«اول سطری که بر لوح محفوظ نوشته است اين است که: اني انا الله الذی لا اله الا انا رب العالمين، سبقت رحمتي‌غضبي، من لم يرضَ بقضائي و لم يصبر علی بلائي و لم يشکر عليّّ نعمائي،‌ فليخرج من تحت سمائي وليطلب رباً سوائي. «ذلک بأن الله مولي الذين آمنوا و ان الکافرين لا مولیٰ لهم». بدانی که چنين بود «الله وليّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين کفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات» الله!‌ الله! در نماز حاضر باشد که به قدر اقبال دل بر او، روزِ قيامت او را اقبال خواهد بود.» (نامه‌ها، بخش اول، بند ۶۵۸، ص ۳۹۴-۳۹۳).

آن‌ها که اهل حال و اشاره هستند، از همين بند، بدون هيچ شرح و توضيح اضافی قوت‌ها می‌خورند و رزقی می‌برند چرب و شيرين! کم کس است که نکته‌ی رضا به قضا، صبر بر بلا و شکر بر نعمتِ او را به نيکی دريابد و حق‌اش را ادا کند. و کم کس است که تفاوت نورانيت و ظلمت و اوليای خدا و اوليای طاغوت را به همين معيار بشناسد.

پ. ن. اين جنس حرف‌ها اختصاص به عين‌القضات همدانی ندارد. بعضی‌ها همين جنس حرف‌ها و شايد عين همين‌ها را از کسان ديگر، از عارفان، زاهدان، صوفيان و سالکان ديگر شنيده‌اند. عين القضات برای من شخصیتی بوده است جذاب. نه قديس است نه موجودی آسمانی. اما هر چه بوده، آدمی بوده است سخت صادق و يکرنگ.

اين آوارگان

به دنبال شعری از محمود درويش می‌گشتم. در پی اصل عربی شعر بودم. کلمات‌اش - کلماتِ آن شعر خاص را - به ياد ندارم. ترجمه‌ی شده‌ی چند پاره شعر از او را که در گاردين يافتم به فارسی اين‌جا می‌آورم:

دهان‌اش را به زنجیر بستند،
و دستان‌اش را به صخره‌ی مردگان گره زدند.
گفتندش که: تو قاتلی!
غذای‌اش، ملبوس‌اش و بيرق‌اش را ربودند،
و او را در چاه مردگان افکندند.
گفتندش: تو سارقی!
او را از هر بندری بيرون انداختند
و محبوبِ جوان‌اش را از او ربودند
و آن‌گاه گفتندش که: تو آواره‌ای!

***

من از مردم نفرت ندارم
از هيچ کس چيزی نمی‌ربايم
اما
اگر گرسنه شوم،
گوشت غاصبانِ سرزمين‌ام را هم خواهم خورد
بهراس! بهراس از گرسنگی‌ام،
و از خشم‌ام!

***

خيابان‌ها ما را در ميان می‌گيرند
تو آیا به مرگ خو گرفته‌ای؟
من به زندگی و خواهشِ بی‌پايان خو گرفته‌ام.
تو مردگان را می‌شناسی؟
من تنها آن‌ها را که عاشق‌اند می‌شناسم!

اگر کسی اصل عربی اين‌ها را می‌داند،‌ ممنون می‌شوم همين‌جا معادل عربی‌شان را بنويسد.

December 29, 2008

يک توضيح؛ يک نکته و يک نی‌نوا

در یادداشتِ پيشين‌ام ظاهراً از بند اول نوشته‌ام استنباط درستی نشده است. من هم مقصودم را خوب توضيح نداده‌ام. اول از همه اين‌که من کماکان بر همين قرائت «زهد و ريا» پافشاری می‌کنم. در نسخه‌های مورد استفاده‌ی مرحوم دکتر خانلری در چهار نسخه، روايت «زهد و ريا» آمده است هر چند خودِ ايشان «زهدِ ريا» را برگزيده‌اند. اما روايتِ سايه هم از اين بيت، همين روايتی است که من آورده‌ام. نکته‌ی ديگر اين‌که، مقصود دقيق و روشن من از آن همه اين بود که نزد حافظ زندگی زاهدانه، شيوه‌ی مطلوبی برای زندگی نيست. اتفاقاً مولوی هم که می‌گويد: «زاهد با ترس می‌تازد به پا / عاشقان پرّان‌تر از برقِ هوا»، دقيقاً به همين نکته توجه دارد که زاهدی، کارِ عاشقی را نمی‌کند. حافظ اما مراتب ديگری را هم می‌بيند که مولوی به آن اعتنای چندانی ندارد. حافظ بر شيوه‌ی زاهدانه‌ی زندگی آفاتی را هم مترتب می‌بيند و جنبه‌ی اجتماعی آن هم از نظر او دور نيست، هر چند اين آفات مستقيم نباشند. هر زاهدی، رياکار نمی‌شود. ولی تنها به تکلف می‌توان گفت که زهد و پارسايی به معنی خشکه‌مقدس بودن و زاهدی به معنای عرفانِ سخت‌گيرانه‌ی زاهدانه، مورد پسند حافظ بوده است. مغزِ سخن بنده همين بود. اگر اين‌گونه استنباط شده است که من گفته‌ام حافظ زهد و ريا را هم‌رديف و هم‌شأن هم می‌داند (از به کار بردن ترکيب عطفی زهد و ريا منطقاً چنين نتيجه‌ای بالضروره حاصل نمی‌شود)، اين استنباط خطايی است. من هم از توضيح نادقيق‌ يا شتاب‌زده‌ام عذر می‌خواهم. سفر است و هزار گونه تعجيل!

ساعتی پيش داشتم فکر می‌کردم که اين‌که بزرگی گفته است «نماز، کسرِ قوّتِ غضبی است» عجب نکته‌ی حکيمانه‌ای است؛ و حکيم‌تر آن‌ کسی که بتواند با عبادت بر خشمِ خود غلبه کند و آرام‌ شود. خشم گرفتن و بر خشم ماندن و همه‌ چيز و هم کس را در پرتوِ همان خشم ديدن و داوری کردن، آدمی را از درون می‌فرسايد. من به تبعات اخلاقی ماجرا عجالتاً کاری ندارم؛ پيش‌تر ولی درباره‌اش نوشته‌ام. خلاصه اين‌که اين «قوّت غضبی» که طبيعیِ وجود آدمی است، بی مهاری اگر رها شود، مثل اژدهايی زبانه می‌زند و بسياری از مواجيد معرفتی و ذوقی آدمی را دود و خاکستر می‌کند. آدمی، خشم می‌گيرد برای دفع ضرر (موجودات زنده، عمدتاً دليل خشم گرفتن‌شان اين است). خشمگين که می‌شوی، می‌خواهی به قوّت و قدرت، حريف، رقيب، دشمن يا تهديدی را که در برابرت هست،‌ منکوب و مقهور کنی. اما شأن آدمی با شأن ساير موجودات فرق دارد... روضه نمی‌خوانم ديگر. می‌خواستم برای يادآوری به خودم هم که شده، بنويسم که اظهار احتياج و اقرار بندگی و چاکری در برابر حضرتِ دوست، اين حسِ سرکش خشم گرفتن را می‌تواند مهار کند. به کار اهلِ سلوک می‌آيد. باشد که اين خواصِ ويژه و برگزيده‌ی عبادت نصيب آدمی شود، نه عُجب و تکبّری که خود حاصلِ خويشتن‌دوستی است و جلب منفعت (و شهوت)!

يکی دو نکته‌ی ديگر هم داشتم که باشد برای بعد. اولين فرصت و بهانه که برای نوشتن به دست آمد، خواهم نوشت. اما حال و هوایِ اين دمِ من با اين حال و روز و این روزگار، اين آلبوم «نی‌نوا»ی حسين عليزاده است. شما هم گوش بدهيد و يادی بکنيد از آن حال‌ها.

December 27, 2008

زُهد و ريا؛ اضطرار و نیاز!

۱. ديشب قبل از اين‌که خواب‌ام ببرد، با خودم اين بيت حافظ را می‌خواندم که:
آتشِ زهدِ ريا / زُهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه‌ی پشمينه بينداز و برو

و فکر می‌کردم کدام قرائت درست‌تر است و چرا. گمان کنم اين را يا جايی از سايه شنیده‌ام يا خوانده‌ام. روايتِ‌ «زُهد و ريا» درست‌تر می‌نمايد به اين دلايل که: اولاً ترکيب زُهدِ ريايی کمی نازيباست. مگر زُهدِ غيرريايی چه چيزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ريايی نامطلوب شده است؟ اين‌جا حافظ با دو چيز به صراحت می‌ستيزد: يکی زُهد که اساساً در جهان‌بينی او امری است منفی و مذموم و ديگری ريا که برای او امّ الرذايل است. توجه توأمان به اين دو رذيلت، شايد یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضيلتی نیست و اين را ساير ابيات حافظ به خوبی نشان می‌دهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدايت باشد

زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهان‌ام چه صلاح انديشم

يارب آن زاهدِ خودبين که به جز عيب نديد
دودِ آهی‌اش در آيينه‌ی ادراک انداز!

و همین بيت اخير، از آن ابيات طنزآميز و رندانه‌ی حافظ است: زاهدِ خودبين،‌ به جز عيب نمی‌بيند!‌ يعنی فقط خودش را می‌بيند و بس. آيينه‌ی ادراک‌اش جز خودش را نشان نمی‌دهد و خودش عينِ عيب است! پس همان به که آيينه‌ی ادراک‌اش دودآلود شود تا ديگر خودش – و اين همه عيبِ درون و برون – را نبيند! شاهکار است اين حافظ! اين همه که از زهد مذمت کرده است،‌ آن را هم‌رديف ريا آورده است گويی. به همان اندازه که ريا برای او تعفن‌آور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوب‌اش دور می‌کند. و البته يک وجهِ بارز اين زهد، تشرع‌ورزی است (و زهدفروشی هم در همين طبقه است):
دلا دلالتِ خيرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

به هر حال،‌ هر چه هست،‌ در نگاهِ حافظ چيزی به اسم زُهدِ ريايی نبايد معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ريا؛‌ هر يک جداگانه. و البته اين ريا، همين شرکِ مخفی، چيزی نيست که به سادگی بتوان در ضمير و باطنِ آدمی تشخيص‌اش داد. شايد سال‌ها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فريب بخوری که ريايی نکرده‌ای! یک بار ديگر اين را شايد نوشته باشم که می‌شود حرفِ صوفيان و عارفان را به تکرار و تقليد، به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار بازگو کرد و خود را ميانِ آن‌ها جا زد. کار سختی نيست. کمی حافظه می‌خواهد و یک شرايطِ آزمايشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی می‌شود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهان‌بينی اين سه بزرگ با هم تفاوت‌های مهمی دارد، اما گمان می‌کنم هر کسی خودش بايد خودش را پيدا کند و ببيند کی‌ست:
تو به هر صورت که آيی بايستی
که: «من‌ام اين!»؛‌ والله اين تو نيستی!
آدم البته هميشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببيند؛ خوب ببيند و از ديگران هم بر خوبی خود شاهد و دليل بياورد! چه می‌شود کرد؟ آدمی است و خدای فريبِ نفسِ خويش!‌ ولی اين فريب‌کاری، باطل‌السحری هم دارد: هنگام نياز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جايی که ديگر از آدمی نه شعر می‌خرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پيشه، جايی که عاجز می‌شود و هیچ راهِ برون‌رفتی از هجومِ حادثه نيست، آن وقت است می‌فهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در ميدان چقدر می‌ارزد و در خانه چقدر!

۲. مدتی است فکر می‌کنم که اين دعای «امّن يُجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، يا بسیاری، از مؤمنين اين دعا را به هنگام کارهای فروبسته‌‌ی بزرگ می‌خوانند. اما چه کارِ فروبسته‌ای بزرگ‌تر از وجود و هستی آدمی که دايماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بال‌اش. تا زنده باشی نمی‌توانی بگويی که از ننگ هستی رهيده‌ای!‌ تا هستی هم نداشته باشی، نمی‌توانی بگويی عاشقی کرده‌ای. وضعيت دردناک و دشواری است: خيرهای آميخته با شری پيش روی آدمی است که واقع‌بينانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصيبت تبديل نمی‌کند! «...الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون»؛ مصيبت هميشه مرگ نيست، خود هستی هم مصيبتی است. اين هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبوديم و تقاضامان نبود...

۳. داوری نکردن کارِ ساده‌ای نيست؛ ما هم سخت دوست داريم داوری کنيم از حيث خودخواهی و دیگرستيزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی می‌کنيم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خويش به باريک‌بينی در کار ديگران، معطوف می‌کنيم. داوری نکردن سخت است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. ما هيچ وقت نمی‌دانيم عاقبت خودمان چی‌ست؛ عاقبت ديگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت». اين «دار السلام» نصيب همه‌ی اهل نيت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشده‌اند و مشغول خودفريبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انّهم یحسنون صنعاً». اين آيه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر می‌اندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار اين آيه را می‌خوانی بايد دوباره بنشينی و در تمام چيزهایی که خوب می‌دانسته‌ای تجديد نظر کنی! اهل اشاره می‌دانند وقتی می‌گويم «تجديد نظر» يعنی چه. اين نکته همين‌جا سربسته بماند بهتر.

December 26, 2008

کارخانه‌ی تغيير - يا احوال رسانه‌های خارج از کشور

آن‌چه می‌نويسم حاصل چند ساعتی تأمل و بازنگری در نوشته‌ای بود که ساعاتی پيش منتشر کرده بودم و نظرهايی که ذيل آن آمد، نشان داد که چقدر مسأله مستعد سوء تفاهم است (و البته بستر طرح مسأله معطوف به گفت‌وگويی با دو دوستِ نازنين، دو يارِ دلنواز بود). جانِ کلام و صورت مسأله اين است که: آيا می‌شود عقلاً و اخلاقاً، با رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور که خارج از مرزهای جغرافيايی يا ايدئولوژيک نظام جمهوری اسلامی فعاليت می‌کنند، همکاری کرد يا نه؟ می‌شود برای آن‌ها مطلب نوشت، برنامه ساخت، مصاحبه کرد يا نه؟ می‌شود از آن‌ها پول گرفت (در ازای کار) يا نه؟ و در عنوان، هم سؤالی کلان‌تر را طرح کرده بودم که: «هدف وسيله را توجيه می‌کند؟»

پاسخ من به مسأله‌ی بالا اين است: هر نوع پاسخ مثبت يا منفی به پرسش‌های بالا، موضعی است جزم‌انديشانه و دگماتيک. در هیچ کدام از دو سوی ماجرا، حکمِ مطلقی وجود ندارد، نه عقلاً و اخلاقاً و نه منطقاً. بايد مورد به مورد بررسی کرد. به دقت بايد موشکافی کرد و از حکم کلی دادن پرهيز کرد و به ويژه از حکم پسينی دادن بعد از آشکار شدن بعضی چيزهای که ما «پيش‌بينی» کرده بوديم و نه اين‌که به استدلال گفته باشيم، دوری بايد کرد.

از حیث تاريخی هم که نگاه کنیم، چه در گذشته و چه در حال، بسیاری بزرگان بوده‌اند که شق اول را انتخاب کرده‌اند و با رسانه‌های خارج از فضای سياسی وقتِ ايران کار کرده‌اند و می‌کنند (حال چه هدف‌شان براندازی نظام سياسی ايران – هر نظامی – باشد يا نه). گمان می‌کنم اين استدلال را که «هر کس برای هر رسانه‌ی خارج از ايران (سابقاً مطبوعات زنجيره‌ای دوم خردادی هم وضع‌شان همين بود!) کار کند، متهم است به براندازی نظام جمهوری اسلامی ايران و جرم‌اش هم محرز است»، بسيار شنيده‌ايد. فکر می‌کنم انديشمندان منصف هميشه سعی می‌کنند خود را متشبه به قايلان به اين نظر نکنند (بس که در آن کلی‌گويی، خيال‌انديشی و توطئه‌بينی هست).

 و اين‌ها البته انگيزه‌های مختلفی داشته‌اند. يکی از پرسش‌های جانبی اين است که اگر کسی نتواند سخنِ خود را با صدای بلند و بدون نگرانی از سانسور شدن يا تن دادن به هزينه‌های سنگين پس از ابراز عقيده‌اش در ايران بيان کند، تکليف‌اش چی‌ست؟ آيا «حق» دارد و «اخلاقاً» مجاز است که از وسيله‌ها و راه‌های ديگری خارج از مرزهای سياسی و ايدئولوژيک نظامِ سياسی وقت (فرقی نمی‌کند نظام پادشاهی پهلوی باشد يا نظام جمهوری اسلامی) استفاده کند؟ مقصودم از اين رسانه‌های آلترناتيو، مطلقِ آن بود؛ آب که از سر گذشت، چه يک گز چه صد گز. آلترناتيو بودن آن هم يعنی رها شدن آن از قيد و بندهای سانسور و تعيين محتوا و صورتِ برنامه و گفتار، نوشتار و صدا (از جمله آزادی در نشان دادن سازِ موسيقی هنگام پخش برنامه‌ی موسيقی).

پاسخ من اين بود که نوعِ انتخابی که من و شما می‌کنيم بستگی به مجموعه‌ی ارزش‌های ما دارد. بسته به نظام ارزشی ماست که چه تصميمی بگيريم. ۱) سکوت کنيم. خون بخوريم و خاموش بنشينيم؛ و بگوييم که «آشنايانِ رهِ عشق گرَم خون بخورند / ناکس‌ام گر به شکايت سوی بيگانه روم» (بيگانه هم مطلق بيگانه است؛ يعنی همه‌ی «غيرخودی»ها)؛ يا ۲) بی قيد و شرط با هر رسانه‌ی ديگری که خارج کشور فضای نفس کشيدن به ما می‌دهد کار کنيم؛ يا ۳) سنجش کنيم، شرط بگذاريم، آينده‌نگری کنيم و تا جای ممکن از فضاهای آلترناتيو استفاده کنيم. من شق چهارمی متصور نمی‌بينم.

موضعِ خودِ من این بوده است و اين‌ها خلاصه و چکيده‌ی سخنِ من است: اولاً، از حيث معرفت‌شناختی، حق و حقیقت چيزی نيست که به طور عينی و مشخص واقعيت بيرونی داشته باشد و در دستِ يک شخص، يک نهاد،‌ ملت يا دولت خاص باشد. حق و باطل «دو مفهوم مجرد ذهنی‌اند». عينيت اين‌ها در افراد است و اين را نظام ارزشی من و شما مشخص می‌کند و نظام ارزشی حتی دو فرد مختلف با هم تفاوت دارد. دوم، من با «هر» رسانه‌ای بدون قيد و شرط کار نمی‌کنم. اگر نیاز باشد و لازم بدانم که از ابزاری رسانه‌ای استفاده کنم، خودم را هرگز اسير تعريف‌ها و مرزهای يک نظامِ سياسی خاص نمی‌کنم مگر اين‌که در ذيل و ظل‌ِ قوانين آن نظام خاص زندگی کنم؛ آن نظامِ سياسی مسئوليت حفظ امنيت و رفاه مرا با عهده داشته باشد و قوانين‌اش به صراحت و خالی از هر تفسير موسعی اين کار را منع کنند (البته هم نظريه‌پردازان سياسی و هم سياسيون شايد بگويند وقتی آن نظامی که مسئوليت اين را دارد، خودش متولی ربودن امنيت و بر هم زدن رفاه‌ات باشد، چه می‌کنی؟ وقتی آن نظام، خودش انديشه، فرهنگ و هنرت را به طور سيستماتيک سانسور و تباه می‌کند، چه می‌کنی؟). اما اين‌ها به اين معنا نخواهد بود که همه جا و هميشه هيچ قيد و شرطی برای کار رسانه‌ای نداشته باشم. قيد و شرط هم هميشه هست. اما نبايد از ياد برد و بايد اين را درک کرد، انصاف داد، همدلانه برخورد کرد و از جاده‌ی عدالت خارج نشد: در دينی که شريعت‌اش سخن از «الا من اضطر غير باغ» می‌گويد و رسماً حرام خودش را در هنگام اضطرار حلال می‌کند، نهايت بی‌انصافی است که درباره‌ی عده‌ای که در عين اضطرار هستند، چنين به غلظت و شدت داوری کنيم که تو که با فلان رسانه کار کرده‌ای، ظالمی و خائنی و چه و چه. اين‌ها را بايد مورد به مورد بررسی کرد. کارِ من و شما نيست که از خداوند در عدالت‌ورزی و داوری پيشی بگيريم. مباد که هرگز کسی به چنين اضطراری بيفتد که ناچار باشد مرتب بر سر ارزش‌های اخلاقی‌اش بجنگد.

بگذاريد قضيه را از زاويه‌ای ديگر نگاه کنيم. گاهی شرايط زندگی يک فرد، موقعيت فرهنگی، اجتماعی و سياسی‌اش به شکلی است (و اين شکل چيزی نيست جز قضا، قدر، تصادف، اتفاق و «جبر جغرافيايی» و غيره) که در فضايی زندگی و کار می‌کند که ناچار نيست ميان مجموعه‌ی ارزش‌هايی که در زندگی به آن‌ها تکيه می‌کند مرتب انتخاب‌های دشوار انجام دهد. می‌تواند به آسانی به عمده‌ی ارزش‌های‌اش وفادار باشد و زندگی کند. اما بعضی وقت‌ها عده‌ای ناگزيرند بعضی ارزش‌ها را پای بعضی ارزش‌های ديگر قربانی کنند. بی هيچ تعارفی. اين نهايت بی‌انصافی است که ناگزيران و مضطران را قضاوت کنيم، حال آن‌که خود در چنين مقامی نیستيم. اين‌ها به اين معنا نيست که بايد چشم فروبست بر انتخاب‌های اخلاقیِ آشکارا نادرست. اين به جای خود. ولی حساب اضطرار را بايد از حسابِ انتخاب آگاهانه جدا کرد.

از اين طرف هم البته می‌توان ماجرا را دید: چه شده است که در اين صد سال گذشته، پيوسته در خارج از ايران رسانه‌های فارسی زبان شکل می‌گرفته است؟ چرا اين همه ايرانی خارج از ايران زندگی می‌کنند؟ کجای کار می‌لنگد؟ آيا همه‌ی اين‌ها را بايد به حساب توطئه‌ی بيگانگان، غارتِ غارتگران، زورگويی اجانب، دستبرد استعمارگران و مستکبران و نيرنگ و حيله‌ی آمريکا و انگليس، اسراييل و شوروی (و سيا،  اينتليجنس سرويس، موساد و کا گ ب) نوشت و آن سو همه چيز خوش و خرّم است و بهشت برين؟! بله، همه‌ی اين دولت‌ها و سازمان‌های مذکور برای خود منفعتی دارند (نه که ما ايرانی‌ها هميشه گل و بلبل بوده‌ايم و هميشه از سر تا پای‌مان اخلاق و مدارا و انسانيت و نوع‌دوستی باريده است و عند الاقتضا اگر زورمان رسيده مثل همان‌ها نبوده‌ايم؟)، اما که چه؟ اين «واقعيت»‌ها، هيچ دلالت ارزشی (normative) بلافصلی به من و شما نمی‌دهد. من و شما برای موضع‌گيری نياز به شواهد و دلايل بيشتری داريم. شايد ما، من و شما، هرگز به شکايت سوی بيگانه نرويم، اما يادمان نرود که شايد يکی هست که نه آشنای رهِ عشق است و نه مهر و وفايی در او هست، و پيوسته خونريز را حمايت می‌کند و رندان تشنه‌لب را هم آبی نمی‌دهد و همه‌ی اوليا و «ولی شناسان، رفتند از آن ولايت»! شايد من و شما، از دست اژدها به مار غاشيه پناه نبريم، اما هستند کسانی که جان‌شان به لب رسيده است. و در دو سوی اين طيف آن قدر آدم ديگر هستند که مجموعه‌ی دلايل متعدد و متکثر زيادی برای موجه کردن کاری که می‌کنند، دارند که احصاء آن کار ساده‌ای نيست.

یک چيز اما روشن است: اگر من و شما به استدلال پيشینی (a priori) و شاهد و بينه (نه به حدس و گمان و نتيجه‌گيری پسينی (a posteriori))، بتوانيم نشان دهيم که یک سازمان يا نهاد در هدف، سياست‌گزاری و عمل، کارش غيراخلاقی، ضد انسانی است، آن‌گاه می‌شود به ضرس قاطع گفت که همکاری با چنان نهادی اخلاقاً روا نيست. در همين حد. اين‌که در عمل من و شما چه می‌کنيم، چه کرده‌ايم و چه خواهيم کرد، مقوله‌ای است متفاوت. شايد از اين سخن، بوی نوعی لاابالی‌گری به مشام برسد و حواله کردن همه چيز به تقدير، اما آن قدر مثال در ميان بزرگان در تاريخ و بزرگان معاصر هست که بتوان گفت نوع بشر با همين آزمون و خطاها راهِ خودش را يافته است. ترجيح می‌دهم وارد تعيين مصاديق نشوم. گمان می‌کنم خواننده‌ی منصف و تيزبين، خود خواهد دانست که کجا گريبانِ خودش را بگيرد و کجا دست از خودبينی بردارد و بگويد اين‌جا را خطا کرده‌ای و آن‌جا را تند رفته‌ای. يکی از دعاهايی که مؤمنين می‌کنند اين است که: اللهم ارنا الاشياء کما هی. و اين دعا، دعايی نيست که يک بار بکنی و برآورده شود. اين دعا، دعايی است پيوسته. آدم‌ها، دولت‌ها، ملت‌ها، نهادها و سازمان‌ها همه تغيير می‌کنند:
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه‌ای است که تغيير می‌کنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند!

پ. ن. اين مطلب،‌ جای‌اش پای مطلب فوق الذکر اول (يا همان جنين سقط شده!) بود، اما لينک‌اش را می‌گذارم. از وبلاگ آقای زائری است: کنسرت موسيقی مذهبی. بخوانيد. نکته‌ها دارد برای اهل اشارت.

December 25, 2008

ادراکِ اوليّات عقلی و پرهيز از تعصب مذهبی

مازاريان عزيز دعوت کرده است به نوشتن از کتابی که اين روزها می‌خوانيم. اين روزها، سخت در حافظه‌ام و در کتاب‌ها به دنبال قطعه‌ای از عين القضات همدانی می‌گردم که هنوز نيافته‌ام. جايی در آن سال‌های دور، اين قطعه در خاطره‌ام گم شده است. درباره‌اش بعدتر خواهم نوشت. اما هم‌اکنون که نامه‌‌ها را ورق می‌زدم به متنی خوردم که برای آن‌ها که اهل تأملات دينی هستند، خواندنی و تکان‌دهنده است. زبان قاضی همدانی در انتقاد از متعصبان مذهبی که کيش و آيين خود را عين حقانيت و رستگاری می‌دانند و ديگران را در ضلالت و گمراهی، زبانی است اندکی تند و گزنده و آشکارا مزاجِ‌ دل متعصبان را فاسد می‌شمارد و آن‌ها را عاجز از ادراک اوليّات عقلی. اين دو سه بند را بخوانيد. شايد وقتی ديگر، چيزی در باب نظر عين القضات درباره‌ی اختلاف آراء مذاهب و اديان نوشتم.

«عمومِ جهودان و مسلمانان و ترسايان در تفضيل متبوعِ خود چنان شده‌اند که اگر ايشان را مثلاً گردن بزنند در خاطر ايشان گذر نکند که ممکن است که حق به دستِ خصمِ ايشان باشد. و قومی بسيار در تفضيل بوبکر بر علیِ بوطالب يا در تفضيل علی بر بوبکر، چندان باشند که اگر آسمان و زمين بر ايشان بگردانيد در معتقد خود ايشان را هيچ تشکيکی نبود. و اين از اوليّات است اگر مزاجِ دل فاسد نبودی.

ای دوست اگر فرض کنيم که عاقلی بود که هرگز جهودان و ترسايان و مسلمانان را نديده بود، و نام موسی و عيسی و محمد – صلعم – نشنيده بود، چون از او پرسيم که جهودی بهتر است يا ترسايی يا مسلمانی؟ لابد است که گويد: جهودی چه بود؟ و ترسايی و مسلمانی چه بود؟ زيرا که مقتضای فطرتِ سلیم و مزاجِ درست اين است. و اگر پرسيم موسی بهتر است، يا عيسی يا محمد؟ لابد است که گويد که اين موسی چه‌گونه کسی بوده است،‌ و اين عيسی و محمّد چگونه بوده‌اند؟ اگر جواب‌اش دهيم و گوييم که موسی آدمی بوده است که عصا را ثعبان کردی، و عيسی کسی بوده است که مرده را زنده کردی، و محمّد کسی بوده است که ماهِ آسمان را اشاره کردی و به دو نيم شدی، لابد است که اين مرد گويد: از اين که شما می‌گوييد، مرا معلوم نشد که موسی بهتر است يا عيسی يا محمّد. زيرا که مقتضای عقلِ سليم اين بود. و اگر گوييم که موسی و عيسی و محمّد سه آدمی بودند که خلق را وا خدا دعوت کردندی، هم حکمی نکند از اين‌جا بر تفضيل يکی بر ديگری. و اگر گوييم موسی پيش از هر دو بود، و محمّد پس از هر دو، از اين‌جا هم حکمی نکند البته.

پس اين تفضيل که جهودان می‌کنند مر موسی را و ترسايان مر عيسی را و مسلمانان مر محمّد را – صلعم – از کجا آمد؟ اگر شنودن از مادر و پدر و قومی مخصوص که فلانی بهتر است که ديگران، دليل درست بود، پس هر سه فرقت شنيده‌اند. و اگر دلالت نمی‌کند، اين فرق را اصراری بدين عظيمی بر تعصبِ مذهبی دون مذهبی چی‌ست؟ ای دوست! می‌بينی که تعصب و تقليد مزاجِ دلِ آدمی را چه‌گونه تباه می‌کند تا به حدی که ادراک اوليّات عقلی بر وی متعذر می‌شود؟...» (نامه‌های عين القضات همدانی، بخش دوم، صص ۳۹۱-۳۹۲)

December 24, 2008

شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطقِ طير...

مالِ دنيا بد است؟ بد است آدم تنعم و تمولِ دنيوی داشته باشد؟ بله، به قول مولوی:
چی‌ست دنيا؟ از خدا غافل بُدن
نی قماش و نقده و ميزان و زن
مال را کز بهرِ دين باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

مالِ دنيا اصلاً بد نيست. اين‌ها البته در جايگاه مختلفی گفته می‌شود. ربط چندانی به چيزی که می‌‌‌خواهم بگويم ندارد. بارها با خودم فکر کرده‌ام و هر وقت مجال خلوتی و حالی دست داده است، چيزی که در نظرم آمده است اين بوده که اگر مُلکی و مالی قرار باشد فراهم شود، حکمت‌اش هم بايد باشد. سليمان‌وار بايد مال را با حکمت خواست. اما از يک جايی به بعد، تصميم گرفتم حسابِ کار خودم را از حسابِ کار خدا جدا کنم. وظيفه‌ی من چيزی است، کار او چيز ديگر. بهتر است کارهای خودش را به خودش حواله دهم و با همان که او می‌کند ذوق و بهره‌ای ببرم. همين مرا کافی است. به من چه که اصرار کنم مالِ سليمان و حکمت‌اش را توأمان می‌‌خواهم؟‌ دوست دارد بدهد، دوست ندارد، ندهد. (البته اگر بدهد، آدم بدش نمی‌آيد!). ولی هنوز مسأله‌ای که می‌خواهم بگويم اين نيست.

آدم وقتی مال داشت و بهره‌ای از نعمتِ دنيا داشت، با آن چه می‌کند و خود، آن را چگونه می‌بيند؟ فقط مهم نيست که آدم با اين مال چه بکند. کلی آدم خيرخواه در دنيا هستند که کار بشردوستانه و نيکوکارانه از آن‌ها سر می‌زند. اين‌که شما با اين‌ پول چه می‌کنيد، سرنوشت‌اش همانی است که فردی خيرخواه با هر کيش و آيين و ايمانی می‌کند. فرقی نيست ميان مؤمن و بی‌‌ايمان. اما فرقِ فارق آن است که مؤمن بداند – يا اعتقاد داشته باشد که – اين مال، اين بهره‌مندی دنيايی از کجا آمده است. اين بهره‌مندی را اگر جز عنايت بدانی و سخاوت، در گامِ اول افتاده‌ای به دام غرور. اصلاً همين‌که پيوسته و دايم، بتوانی يا از باطن‌ات خطور کند که اين مال را «داری» و اين مال، «مالِ تو»ست، آغاز لغزش باطنی توست. اگر از ياد ببری که اين مال، اعتباری است و حقيقی نيست، اگر از ياد ببری که ميانِ‌ تو که دست‌ات به دهان‌ات بيشتر از بقيه می‌رسد و آن‌‌ها که به هر دليلی، زندگانی پررونق دنيوی ندارند و تمول تو را ندارند، فرقی نيست، يعنی هنوز نمی‌دانی که اين که می‌گويی «مالِ من»، «پولِ من»، «ميراثِ من»، حقيقتاً مالِ تو نيست. اين داشتنِ تو با آن نداشتنِ آن درويش، به حقيقت يکی است. شک داری؟ اين‌ها را وقت امتحان می‌شود ديد. امتحان‌اش کجاست؟ وقتِ بيماری؛ وقت فراق؛ وقت عاشق شدن؛ وقت مرگ. در عجب‌ام از آدم‌های اهل ايمانی که اين همه نشانه دارند برای علم به اين‌که مال‌شان اعتباری است – و به زبان هم اقرار دارند که اين مال اعتباری است – اما در کردار، جوری رفتار می‌کنند (و حتی جوری سخن می‌گويند) که انگار اين مال حقيقی است! مسأله فقط از حيث اُنتولوژيک مهم نيست. اين مسأله جنبه‌های ديگری هم دارد. مسأله فقط منحصر به نوعِ شناخت و دريافتِ ما از مال نيست. مسأله اين هم هست که منِ مال‌دار، در عمل چگونه می‌توانم کاری کنم که آهِ يک درويش، آتش در خرمنِ اين مالِ خداداده بزند (اصلاً چرا آتش بزند؟ می‌شود افزون‌تر بکند و جان‌ات را غرقه‌ی غفلت يا غرور کند و هیچ وقت نفهمی روز به روز چطور داری غرق می‌شوی).‌ کافی است گاهی اوقات فراموش کنی که اين مال، مالِ تو نيست؛ همين که جوری حرف زدی که دلِ درويشی را اندک ذره‌ای رنجاندی (و من و تو هيچ ابزاری نداريم برای اين‌که بسنجيم کی و کجا دل درويشان می‌رنجد)، در آستانه‌ی سقوطی. اين‌جاست که نه تنها اين مال می‌رود، بلکه ايمان هم به تبعِ آن ممکن است برود. بله، «بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی». درويشی هم سهل است اگر بی‌دینی در پی‌اش نباشد!‌ پس اولیٰ‌تر آن‌که از موضع تهمت و لغزش پرهيز کرد و اصلاً نزديک نشد به دم زدن از داشتن و دارايی.

اين همه، البته بيشتر به کار اهل ايمان و کسانی می‌خورد که اهل تفقد باطن‌اند. اين جور نگاه کردن به کار کسانی می‌آيد که اهل محاسبه‌ی نفس باشند، نه کسانی که اين‌ها را به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار تکرار می‌کنند. چند ساعتی است که اين بيت حافظ مدام در ذهن‌ام می‌آيد و می‌رود:
شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست

تکرار می‌کنم که نه در مال داشتن چيزی هست که در خورِ طعنه باشد، نه درويشی و فقر چيزی است که بشود و بايد آن را تشويق کرد. چه بسا رذايل که از همين درويشی‌ها و تهی‌دستی‌ها زاييده می‌شود. اما تهی‌دستی اگر زمين حاصل‌خيزی برای رذيلت‌ها و کژی‌ها می‌شود، توانگری هم زمينی‌ است حاصل‌خيز برای رذايلی از جنسی ديگر.
گفتا: «کجاست خوشتر؟» گفتم که: «قصرِ قيصر»
گفتا: «چه ديدی آن‌جا؟»‌ گفتم که: «صد کرامت»

گفتا: «چراست خالی؟» گفتم: «ز بيمِ رهزن»...
خلاصه، اين قصرِ قيصر هم کم رهزن ندارد. اين‌جا هم بايد مراقب بود. کار ساده‌ای نيست. بسيار کار دشواری است که در ناز و نعمت زندگی کرده باشی و تنها از «تماشا کردن» احوالِ تهی‌دستان و خواندن اشعار عارفان و صوفيان بخواهی درس اعتباری بودنِ مالِ دنيا را بياموزی. نشدنی نيست. می‌شود. اما به این شکل، اين حال چشيدنی نيست. دانستنی شايد باشد، اما وقتی چشيدنی می‌شود که رفتن، دود شدن و سوختن‌اش را به چشم ببينی. مباد که اين سوء عاقبت (يا به عبارتی اين تنبيه) نصيب کسی شود. آگاه شدن و متواضع شدن، راه‌های بهتر و کم‌هزينه‌تری هم دارد.

شکوه سلطنت و حُسن کی ثباتی داد
ز تختِ‌ جم سخنی مانده است و افسرِ کی...
زمانه هيچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروت که شيئه لا شی
نوشته‌اند بر ايوان جنت المأویٰ
که هر که عشوه‌ی دنيا خريد وای به وی...

بله، «که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی...». يکی ما را از دستِ خودمان برهاند! آدمی دشمنی بزرگتر از خودش ندارد.

معاد «مادی» و بنيان ويران «مسلمانی» در نظر اکبر گنجی

اکبر گنجی در ادامه‌ی سلسله مقالات‌اش، مطلبی نوشته است با عنوان «معيارهای اسلام و مسلمانی» که ادامه‌ی بخش اول نقد او بر آراء محسن کديور است. البته من با بخش نخست اين نقد عموماً موافق و هم‌رأی‌ام (به جز بعضی جاها که ايشان به صحرای کربلا می‌زند و ناگهان پای سپاه و وزارت اطلاعات را می‌کشد وسط!). اما اين بخش دوم، باز هم همان شلختگی را می‌شود ديد (من واقعاً عذر می‌خواهم آقای گنجی،‌ ولی وقتی خودت را ملزم به رعايت بعضی اصول اوليه نمی‌کنی، آدم ناچار می‌شود اين حرف‌های «تند» را هم بزند ديگر!). توضيح اضافه نمی‌دهم و نقل می‌کنم. هنگام نقل نظر قرآن درباره‌ی معاد، ايشان بدون هيچ تعارف و مجامله‌ای نتيجه‌گيری‌اش را خيلی صريح بيان می‌کند و تکليف اين همه فيلسوف، متکلم، عارف و متأله را که تفسيرهای مختلفی از معاد داشته‌اند روشن می‌کند. اما نکته‌‌اش اين است:
«گر قرآن نظر دیگری داشت می‌توانست به آنها بگوید شما مسأله را درست نفهمیده‌اید، در آخرت این بدن مادی شما زنده نمی‌شود، بلکه همان‌طور که ملاصدرا گفته است، معاد جسمانی است، نه مادی.»

شما از اين جمله سر در می‌آوريد؟ يا اين جمله، آن‌گونه که من می‌فهمم‌اش، جمله‌ای است کاملاً بی سر و ته و آشفته و يا مضمون‌اش این است (و علی‌الظاهر اين همان چيزی است که مرادِ اوست) که: معادِ جسمانی (به شيوه‌ای که او توضيح می‌دهد)‌ متفاوت است با معاد مادی. نويسنده توضيح می‌دهد که معاد مادی، يعنی عيناً همين تن، همين زندگی، همين اوصاف زندگی بشری که دوباره تکرار می‌شود و گواه‌اش هم آيات قرآن است (به تعبير ديگر، تفسير خودِ او از آيات قرآن است). اما معادِ جسمانی،‌ يعنی تجسم اعمال (نظر ملاصدرا، علامه‌ی طباطبايی و مطهری). و اين معادِ جسمانی (چنان‌که او از ملا صدرا نقل کرده است) «طبيعی و مادی نيست» و ظاهراً از همين روست که ايشان معاد جسمانی و معاد مادی را در تعارض با هم قرار داده است. و به همين دليل است که می‌نويسد: «نظریه صدرا با صدها آیه قرآن و سنت نبوی تعارض دارد.»

مدلول کلام ايشان روشن است: قرآن ظاهر و باطن‌اش همين است که هست. و اين چيزی که هست همان چيزی است که عرب آن روزگار می‌فهميده (درست يا غلط، خوب يا بد). جز اين هم نمی‌شود فهمیدش. يا قبول‌اش داريد يا نه. قبول داريد، مسلمان هستيد. نيستيد، يک چيز ديگری هستيد که خودتان بايد برويد اسم‌اش را پيدا کنيد. به اين معنا، نويسنده هم‌اکنون نه تنها تکليفِ معتزليان، اسماعيليان دوره‌ی فاطمی و دوره‌ی الموت، بلکه ملاصدرا، علامه‌ی طباطبايی و شاگردش مرتضی مطهری را روشن کرده است: اين‌ها خارج از دايره‌ی تنگِ مسلمانی تعريف شده توسط اکبر گنجی هستند. البته ايشان، بر حسبِ آن‌چه تا به حال نوشته و این همه که برای حقوق مخالفان،‌ متفاوت‌ها، دگرانديشان، هم‌جنس‌گرايان و حيوانات تلاش کرده است، لاجرم برای‌اش مهم نبايد باشد که تفسير ملاصدرا او را از دايره‌ی دين‌داری ارتدوکس زمان پيامبر و اعراب صدر اسلام خارج می‌کند. بلکه او دارد اين آگاهی نظری را به ما می‌دهد که مسلمانی همان است که آن روز بود. از آن روز که عبور کرديد و شروع به تفسير و تأمل و تجزيه و تحليل کرديد، افتاده‌ايد به بيراهه. يعنی ديگر مسلمانی شما، آن چيزی نيست که محمد به شما آموخته! فرقی نمی‌کند چه کسی باشيد، ديگر آن نيستيد. من فقط برای‌ام يک سؤال مطرح است: با اين اوصاف و اين همه سخت‌گيری‌ها (فارغ از اين‌که نوع استدلال ايشان درست باشد يا غلط)، از نظر او، امروز کدام گروه «مسلمان واقعی» است (نوشته‌های ايشان به روشنی دارد اشاره می‌کند به اين‌که از نظر او چيزی به نام «مسلمان واقعی» وجود خارجی دارد و از نظر نويسنده هم تعريف روشن و مشخصی دارد) و پای‌بند به پيامِ‌ محمد؟ و اصلاً حرفِ حساب محمد چه بود؟ اين آدم، اين پيامبر، که مدعی بود به او وحی می‌شود، اصلاً می‌خواست چه کار کند و چه چيزی را به اين بشر بدهد؟ مدام يادِ اين مصرع می‌افتم که: «پس در همه دهر يک مسلمان نبود»!

اين‌ها البته مسير پروژه‌ی ايشان را به خوبی روشن می‌کند. اولين نوشته‌ی گنجی را – که باعث نخستين واکنش من شد – اگر به ياد بياوريد، او نوشته بود: «به گمان بسیاری از فیلسوفان، وجود خدا را نمی‌توان با دلایل عقلی اثبات کرد. وقتی مبدأ و معاد با چنین معضلی روبرو است، تکلیف نبوت روشن است که کمترین ادعا در خصوص اثبات عقلی آن وجود دارد. این معضل، کسانی را واداشته است تا پروژه عقلانیت در قبول دین و التزام به آن را کنار بگذارند.» ايشان، گيرِ ماجرا را خوب گرفته است. اما توضيح و توجيه‌اش دستِ کمی از بنيادگرايان مسلمان ندارد! (باز هم ببخشيد آقای گنجی نازنين). نويسنده درست می‌گويد. بعضی از فيلسوفان و متکلمان مسلمان، هنگام تأمل در برخی از آيات قرآن، يا هنگام مدون کردن عقايد دينی‌شان، به تناقض می‌رسيدند. ناگزير دست به دامان تأويل می‌شدند و توجيه همين تأويل را هم از خود قرآن می‌جستند. به تعبيری، حتی بدون نياز به مراجعه به «توجيهی» خارج از قرآن، از خودِ قرآن و سنت، توجيه‌هايی را برای تأويل‌گرايی خود و مدلل کردن بعضی از عقايد دينی، کسب می‌کردند و راهِ خود را می‌رفتند تا بتوانند مرتب فهمِ خود را از دين با عقل سازگار کنند و هر رخنه‌ای را که از تعارض در آن می‌افتد پر کنند. حرفِ ايشان دقيقاً عکس اين است. يعنی می‌گويد کسانی با مشاهده‌ی اين «معضل» درباره‌ی مبدأ و معاد،‌ تا آخرش فهميده‌اند که تکليف نبوت هم روشن است و همه چيز روی هواست. پس ديگر زحمت مدلل کردن يا تأويل کردن را هم به خود نمی‌دهند و اساساً «پروژه‌ی عقلانيت» را کنار گذاشته‌اند! و خودِ ايشان نيز در شمار همين دسته از افراد است (شواهد مکرری را هم که – ولو گزينشی، ناقص و مغالطه‌گرانه – از منابع مختلف نقل می‌کند، ببينيد). اما پرسش من اين است: ايشان تا به حال کی در دين‌ورزی «عقل‌گرا» بوده است؟ ايشان کجا تأويل‌گرا بوده است؟ ايشان چه وقتی گرايش به معتزله داشته است؟ گنجی – يا به عبارتی گنجی نوعی – در دلِ يک جامعه‌ی شيعه‌ی دوازده‌ امامی بزرگ شده است که عقايدش عمدتاً متشرعانه‌تر از حتی امثال ملاصدراست. ايشان از من و شما بهتر می‌داند که حتی ملاصدرا تکفير شده است (حساب اسماعيليه که خود از ابتدا روشن بوده). من هنوز به روشنی نمی‌بينم مصداقِ سخنِ ايشان چه کس يا کسانی است؟

پ. ن. نمی‌دانم ايشان اين‌ها را می‌خواند يا نه. اما صادقانه و صميمانه از ايشان خواهش می‌کنم از لحنِ گاهی اوقات تندِ يادداشت‌های بنده نرنجند (بماند که لحن نوشته‌های خود ايشان مطلقاً ملايم يا بی‌طرف نيست). تمنای من اين است که در اين پرسش‌ها تأمل بفرمايند و در نوشته‌های بعدی خود سعی کنند اين رخنه‌ها را پر کنند. تجربه نشان داده است که ايشان کوچک‌ترين اعتنايی به تلنگرهايی که بنده می‌زنم ندارند. اشکالی ندارد. اما ايشان هنوز همان اولين اعتراض مرا نه توضيح داده‌اند و نه به اصل‌اش پرداخته‌اند.

پ. ن. ۲. به نظر من یکی از لغزش‌گاه‌های بزرگ گنجی در اين نوع بحث‌ها، آشفتگی در متدولوژی است و دقيقاً همین است که باعث بعضی از انتقادها به ايشان می‌شود. يعنی افراد خاصی هستند که اين پريشانی متدولوژیک را در ايشان می‌بينند. سعی خواهم کرد،يکی دو نمونه از نوشته‌های ايشان را از منظر متدولوژيک بررسی کنم. اميدوارم به زودی اين فرصت حاصل شود.

December 23, 2008

پر کن پياله را...

اين آواز ماهور را شجريان روی شعر فريدون مشيری خوانده است با آهنگسازی فريدون شهبازيان. گوينده‌ی برنامه هم البته سنگ تمام می‌گذارد در خواندن شعر. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

December 20, 2008

تو که از من می‌گريزی...

اين حال خراب را افتان و خيزان به سوی‌ات می‌بردم: افسانه‌خوان و قصه‌گو... ساعتکی پيش‌تر با خود می‌گفتم که: «خوشا با خود نشستن نرم‌نرمک اشکی افشاندن / خوشا پيمانه‌ای دور از حريفانِ گرانجانی». و این نعمتِ اشکی افشاندن، چه طرفه نعمتی است خاصه که با تو باشد و با يادِ تو. گفته‌ام قبلاً اين را، نه؟ که «اين همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت...» و اين همه شعر و خيال‌خانه‌ی نگارينی که آدميان آفريده‌اند – از جمله همين مولوی خودمان – بی معشوقی و محبوبی هيچ است. تا دلی در گروِ مهری نداشته باشی و به محبتی پروريده نباشی، همه همان افسانه است و خیال. مگر مهم است دلیل بياوری برای عشق؟ برای عشق که دليل نمی‌آورند! «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند...» اما من و تو که می‌دانيم برای عقل و عقلانی دليل می‌آورند. نشسته‌ايد در غرقاب فنا، همه چيز دارد می‌سوزد و دود می‌شود، تو برای من از «دليل» می‌گويی؟ من وقت ندارم اين‌جا که «تا سحرگاهان که می‌داند که بودِ من شود نابود» (آری همين سحرگاهان هستی که لحظه به لحظه سر می‌زند)، تا بنشينم و برای رقیب و مدعی دليل بياورم که «چرا دل به تو دادم»، به تو، «تو که بی مهر و وفايی»! می‌بينی؟ با همين سنگدلی می‌توان با تو گفتن که تو بی‌ مهر و وفايی؟ با اميری که «ابروی او گره نشد گر چه که ديد صد خطا». با همه نمی‌شود. به همه نمی‌توان از خودشان شکايت کرد. با تو می‌شود. می‌شود با تو زمزمه کرد. می‌شود در گوش‌ات به تضرع و خيفه نجوا کرد که: «من‌ام و شمعِ دلِ سوخته،‌ يارب مددی / که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت». باد می‌آيد. سوز می‌آید. سرد است. «خورشيد من کجايی؟ سرد است خانه‌ی من!»

خراب‌خانه را و خانه‌ی خرابان هذيان‌گو را آورده‌ام – آوردم – که به دستان تو بسپارم؛ با تمام آلودگی‌های‌اش، با تمام لغزش‌های پياپی‌اش و تمام خويشتن‌دوستی‌های‌اش و کاهلی‌های‌اش. آوردم و ماندم... ماندم که در آيی و بگويم: «قصدِ اين ويرانه کردی عاقبت»! يعنی می‌رسد روزی که اشک حسرت بتوان از ديدگان سترد و گفت که تو،  تو قصدِ اين ويرانه کردی؟ تو که از من می‌گریزی و در خواب و بيداری، سايه‌وار در پی‌ات می‌آيم و صبح و شام راه‌ات را می‌پويم. تو که نام‌ات شکل بغض می‌شود و آه. تو که سينه می‌سوزانی و حسرت می‌نشانی در نگاه و زبان. تو که... تو که حتی نمی‌شود از تو نوشت! تو که هزار ديده‌ی دريده به تير طعنه منتظر نشسته‌اند تا نام‌ات را بر زبان جاری کنم! آری، «لب‌ات شکّر به مستان داد و چشم‌ات می به می‌خواران / من‌ام کز غايتِ حرمان نه با آن‌ام نه با اين‌ام» و مگر چی‌ست آرزوی اين سوخته؟ چه آرزويی است اين که مرا مثل جنگلی آتش‌گرفته خاک و خاکستر می‌کند؟

می‌دانی؟ می‌دانم که می‌دانی. که نمی‌خواهم اين وعده چندان به درازا بکشد که آن لحظه‌ی روبرو، نه در اين‌جا که در جهانی موعود باشد و همه‌ی هستی ما و قصه‌ی من و تو «وعده» باشد و «موعود» و بگويی که انه لا يخلف الميعاد. من به ميعاد تو چه کار دارم؟ من اکنون‌ات را می‌خواهم. همين حال را. فردا مرا چه خاصيت؟ اکنون است که اين زخم، خون‌چکان است! چه می‌نویسم؟ کجا؟ برای که؟ بگذار همگان بخوانند! بگذار همگان در گمان‌ خويش وسواس‌شان را پر و بال دهند! تو که هنگام نوشتن اين‌ها می‌‌خوانی‌شان: «که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»! ما را مترسان از آن تيغ! «خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است...»

December 19, 2008

شبانه‌ی باغِ نهانی

مدت‌هاست که هيچ موسيقی‌ای را نمی‌گذارم به محض باز شدن صفحه بخواند. امروز، قاعده را بر هم می‌زنم. بدون هیچ شرحی، چشمان‌تان را ببنديد و گوش بدهيد.

Now let the day just slip away
So the dark night may watch over you

Nocturne

Though darkness lay, it will give way

When the dark night delivers the day



به پيشوازِ دی ماه...

از دانشجويان ورودی سال ۷۲ دانشگاه فردوسی، کسی یادش هست که اردوی پيش-دانشگاهی آن سال کجا بود؟ گلمکان؟ اگر کسی خاطرش هست، خوب است يادآوری کند. آن سال، و شايد هم بسیاری از سال‌های بعد، بسياری از بلندگو‌های فضاهای دانشگاهی در تصرف موسيقی سنتی بود. شايد هنوز آن روزها، اين موسيقی‌های پاپ امروزی که مثل قارچ روييده‌اند، اين اندازه رونق نداشتند. هر چه بود، آن روزها، روزهای شیرين و پرسودايی بود. خاطرم هست دقيقاً که حداقل يکی از آن روزهای اردو (آن اردو دو روز بود يا سه روز؛ يادم نيست)، از بلندگوی مکان اردو، به دفعات، آلبوم ماهور «سر عشق» شجريان پخش می‌شد. و چه حالی می‌بردم آن روزها – و می‌برم اين روزها – از اين آلبوم. از آن آواز آسمانی، از آن نفس پرشور موسوی در نی، و زخمه‌ی روح‌افزای مشکاتيان بر سه‌تار. حکايتی بود و شور و شوقی با آن آلبوم و آن شعرها. شايد همان شعرها بود که آتش به جان‌ام می‌ريخت. اين همه قصه خواندن برای اين بود که اين ديرگاه شب، ياد ماهور ديگری افتاده‌ام از شجريان؛ ماهور «سرو چمان» که در کالسروهه اجرا کرده است (روی جلد آلبوم اين را نوشته است؛ درست‌اش بايد کارلسروهه باشد؛ نه؟). اين تصنيف «بی‌همزبان» که برای من به اسم «به سکوت سردِ زمان» آشناتر است، تصنيفی است مناسب احوال. زمستان دارد رسماً آغاز می‌شود. يکی ديگر هم می‌رود. ما هم يک قدم ديگر به آخر خط نزديک می‌شويم. حاصل زندگی هم همين لحظه‌های همدلی و هم‌نفسی است.

به ياد امير و مينو هم می‌نويسم که امشب سوگ‌وار وفاتِ پدر مينو هستند. وقتی يادداشت پيشين را می‌نوشتم، نمی‌دانستم که قرار است ساعتی بعد، امير خبر آن وفات را بدهد. آن همه که از قضا حرف زده بودم و از رفتن! آن همه که از تلخی گفته بودم. روان‌اش شاد باد. نمی‌نويسم از وقت وفات‌اش که کامِ امير و مينو را چنين تلخ کرده است؛ تلخ است. چه بگويم؟ تنها اين را می‌نويسم که: «غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که اين معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند»... «که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد...»؛ هر آمدنی را رفتنی است؛ مثل آمدن و رفتن او و من و تو. فريبی هم در کار نيست؛ هر چه هست، عين راستی و صداقت است: مرگ محتوم‌تر از بسيار چيزهاست که گمان می‌بريم... تصنيف را گوش بدهيد و شکوه‌سرايی مرا رها کنيد.

December 18, 2008

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است...

وقتی می‌خوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نبايد کرد با فرزند و زن»، پيامی که می‌گيری دايره‌اش حقيقتاً وسيع‌تر از فرزند و زن، خانواده و خويشاوند است. اين اشاره‌ها ناظر به اين نکته است که روزی می‌رسد، و آن روز دير نيست، که در لحد خواهی خفت. مرگ مهابتی ناگزير دارد که در قطعيت‌اش هيچ ترديدی نيست (مگر اين‌که بگويی اين مرگ جسم هم خیال است و گرنه تنِ کسی هرگز نمی‌ميرد!). هيچ نظام فلسفی يا الهی، اين نکته‌ی هستی‌شناسانه را (که بسا پيامدهای معرفت‌شناسانه هم دارد) نمی‌تواند ناديده بگيرد. پس، وجودِ آدمی را نمی‌توان قلب ماهيت کرد. وجود او گره خورده است به تنهايی به مفهوم وسيع فلسفی يا معرفتی‌اش. تنها می‌آيی و تنها می‌روی. اگر در زندگی تنها نيستی يا فکر می‌کنی که تنها نيستی، اين با ديگران بودن هم (اگر واقعی باشد و تَوَهّم نباشد)، مثل برق و باد می‌گذرد. حکايت‌اش می‌شود:

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق!

اما اين نکات هستی‌شناسانه، که هم هستی و وجودِ شخصی و فردی ما را به ما می‌شناسانند و هم جهان را برای ما معنا می‌کنند، هيچ پيامد عملی ندارند؟ هیچ کدام از اين‌ها زمينه‌ساز تعطيل مسئوليت و ترک عمل نمی‌شوند؟ خوب وقتی قرار است بگذاری و بروی و با هيچ کس خو نکنی و يقين کنی (یقين یعنی چه؟) که: «کف درياست صور‌ت‌های عالم»، ديگر این «ده روزه مهرِ گردون، افسانه است و افسون». می‌ماند فقط «نيکی به جای ياران»! چرا نيکی؟ چون به ايمانی و اميدی متصل است. آيا نيکی کردنِ ما (به معنای وسيع و اعم نيکی) به اين داعيه نيست که نيکی ببینيم؟ همان نيکی کردن ما هم از سر خودخواهی نيست؟ نيکی نمی‌کنيم برای بقا؟ اين‌ها همه مسأله است. همه پرسش است. ذهن و زبان آدمی را هم شکل می‌دهد. زندگی آدمی را رنگ می‌زند. مرگ-محور شدن، کار ساده‌ای نيست. مرگ-انديش شدن، جهت زيستن آدمی را تغيير می‌دهد. مرگ-انديش اگر شدی، دیگر خيلی کارها را نمی‌کنی (و خيلی کارها را هم می‌کنی). مرگ-انديش اگر شدی، خيلی حرف‌ها را نمی‌زنی و خيلی خيال‌ها از خاطرت هم نمی‌گذرند و اگر هم بگذرند مهارشان می‌کنی. اما، امان از قضای بد. تو کجايی «ای پس از سوء القضا حُسن القضا»؟ کجايی که تلخی پيوسته و مدام لحظات حيات را با تو شيرین می‌توان کرد؟

هر چه هست، اين نکات هستی‌شناسانه، اسباب اسقاط تکليف نمی‌شود. برای من نمی‌شود،‌ شايد برای ديگری شد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که گمان می‌بريم. سرعتِ عبور لحظات و دقايق را به نحو تراژيکی دارم حس می‌کنم. انگار سوار اتوبوسی باشی و همه‌ی درخت‌ها و جاده‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها از کنارت به سرعت عبور کنند و دور شوند (يا اين تويی که داری عبور می‌کنی و دور می‌شوی؟)، همه‌ی هستی به سرعت دارد می‌گذرد. چند روزی است، چندين روز است، که فکر می‌کنم لذت بردن يعنی چه؟ آدمی از چه شاد می‌شود؟ مردم، بيرونی‌ها، و هر کسی جز خودت، چطور می‌توانند بفهمند که تو لذت می‌بری يا نه؟ درد داری يا نه؟ تو ناکامی کشيده‌ای و می‌کشی يا نه؟ تو تلخی ديده‌ای يا نه؟ آسان نيست. فهميدن‌اش آسان نیست. هر کسی تلخی خودش را با تلخی تو قياس می‌کند. اگر تو تلخی او را نداشته باشی، لاجرم شيرين‌کامی! اگر تو هم تلخی او را داشته باشی، ناگزير مصيبت‌ديده‌ای و تلخی! منطق عمومی ظاهراً این است. بگذريم. قصه، همان قصه‌ی تنهايی است با ابعاد عظيم‌اش. حافظ را مرور می‌کنم در ذهن‌ام:

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز!

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنيا غم مخور
گفتم‌ات چون دُر حديثی گر توانی داشت گوش

با دلِ خونين لبِ خندان بياور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

همين‌جور می‌خوانم:
وقت را غنميت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حيات ای جان، يک دم است، تا دانی!

اين دو روزه را که اين‌جا ميهمانی و هستی، چطور می‌گذرانی؟ به نرمی يا درشتی؟ به آزار ديدن و آزار دادن یا با راحت رساندن و سعه‌ی صدر؟ «رنجِ خود و راحتِ ياران طلب / سايه‌ی خورشيد سواران طلب»؟ مگر همه مسيح می‌شوند؟ ساده است فکر کنيم، گمان کنيم و به خودمان تلقين کنیم که ما رنج می‌کشيم و ديگران راحت. همه رنج می‌کشند. خيال‌بافی است (يا خوش‌خيالی) اگر فکر کنيم ديگران راحت‌تر از ما هستند. همين نکته خود تسکينی هست برای بيکرانگی رنج و تنهایی ما. قصه همين چند بيت سايه‌ی نازنين است:
آن‌که مست و آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در اين خانه‌ی تنها زد و رفت

آخرِ قصه‌ی همه چيز و همه کس، همين «رفتن» است. دير يا زود می‌رسد؛ از اين محله به آن محله؛ از اين شهر به آن شهر؛ از اين کشور به آن کشور؛ و از دار فنا به ديار بقا (يا شايد هم از روی خاک به زير خاک!). مهم اين است که بتوانی ميان اين همه تلخی شيرين بمانی. سخت است. کار هر کسی نيست.

آب بستن به معنا - پوزيتيويسم تنبل‌ها

جملات تکان‌دهنده‌ای است:
«...هيچ کاری آسان‌تر از اين نيست که اين‌گونه نقاب از مشکلی برداری که آن را «بی‌معنا» يا «شبه‌مشکل» معرفی کنی. تنها کاری که بايد انجام داد اين است که به معنای سهولت‌طلبانه و تنگ‌نظرانه‌ای از «معنا» بچسبی و ديری نخواهد گذاشت که در قبال هر مسأله و مشکلی که تو را به زحمت می‌اندازد،‌ بگويی که نمی‌توانی هيچ معنايی برای آن بيابی. علاوه بر اين، اگر هيچ مشکل و مسأله‌ای را جز مشکلات علوم طبيعی معنادار ندانی، هر بحثی درباره‌ی مفهوم «معنا» پاک بی‌معنا خواهد بود. اعتقاد جزم‌انديشانه به معنا، اگر به کرسی بنشيند، ديگر تا ابد از صحنه‌ی نبرد دور خواهد شد. ديگر هرگز نمی‌توان به آن حمله برد. در اين صورت (چنان‌که خود ويتنگشتاين گفته است)،‌ اين اعتقاد جزمی «هجوم‌ناپذیر و قطعی» خواهد شد.»
(کارل پوپر، منطق اکتشاف علمی، صص ۲۹-۳۰)

پ. ن. ترجمه‌ی خودم از متن انگلیسی کتاب است؛ فکر می‌کنم اين کتاب به فارسی هم ترجمه شده است.

December 17, 2008

حکمت روز - پرهيز از نيش!

به اين بيت از مولوی برخورد کردم:

آن سخن‌های چو مار و کژدم‌ات
مار و کژدم گشت و می‌گيرد دم‌ات

کافی است کسی چند مرتبه همين بيت را برای خودش بخواند. اگر از هول و هراس بر خودش نلرزد، يا اهلِ اين عالم نيست یا خيلی وقت است دل‌اش مرده است و به فکر محاسبه‌ی نفس‌اش نيست. اين نيش‌هايی که به ديگران می‌زنيم، اگر همين‌جا گريبان‌گيرمان نشود، جای ديگر وبال‌ گردن‌مان خواهد شد. نرم‌خويی فضيلتی است ديرياب. همه کس نرم‌خو نمی‌شود. همه کس زبان‌اش را از درشتی و زخم زدن نمی‌پيرايد. همه به نوعی گرفتار اين زخم زدن هستيم. تا اين بخت و اقبال نصيب که شود که از اين زخم زدن‌ها، چه نرم و چه سخت، رها شود. این سخن‌های چو مار و کژدم لازم نيست به عريانی و صراحت با الفاظی سخيف و رکيک، ديگران را زخمی کند. گاهی اين نيش در لفافه‌ی عباراتی آرام، روح ديگری را زخمی می‌کند. محاسبه‌ی نفس کار آسانی نيست. ما انسان‌ها هم در فريب دادنِ خود استاديم، استاد!

December 16, 2008

اندک شرری هست هنوز؟

تازه جلسه‌ی جواب پس دادن به جان کين را تمام کرده‌ام. دو بخش از يک فصل طولانی را درس پس داده‌ام و بايد تا ژانويه همين‌ها را صيقل بدهم به اضافه‌ی ساير بخش‌ها و فصل‌های ماضی و آتی. در راه که می‌آمدم دانشگاه، «قاصدک» را گوش می‌دادم. اين بخشی است که با تصنيف «قاصدک» شروع می‌شود و به تصنيف «شب» ختم می‌شود. آغازش با شعر اخوان است. غزل آواز از سعدی است و شعر تصنيف بعدی از نيماست. آهنگساز و نوازنده‌ی سنتور هم پرويز مشکاتيان. قسمت ماهور را نگذاشته‌ام که آن هم برای خود حکايتی است و آوازی. به هر حال، شما هم بشنويد و حالی ببريد.

December 13, 2008

غلام نرگسِ مستِ تو تاج‌داران‌اند...

چه حسنِ تصادفی! بانو اگر کلماتی از اين غزل را از جايی نخوانده بود، يادِ اين غزل نمی‌افتادم. اين غزلِ حالِ امروزِ ما و توست. عمرِ جسم‌ات افزون باد که عمرِ جان و خردمان را دو چندان کرده‌ای و رونق بازار دل و روحِ مايی. هر آن‌چه بايد به تو گفتن در همين غزل هست - و پريشانی حالِ ما با تو که پريشانی خوشی است! «يک لحظه سايه از سرِ ما دورتر مگير / دانسته‌ای که سايه‌ی عنقا مبارک است»

غلام نرگس مست تو تاجداران‌اند
 خراب باده لعل تو هوشیاران‌اند

 تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازداران‌اند

 ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه سوگواران‌اند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقراران‌اند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکاران‌اند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزاران‌اند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده میروم و همرهان سواران‌اند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان جا سیاه کاران‌اند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگاران‌اند

(غزل آواز از حافظ؛ آواز محمدرضا شجريان؛ نی محمد موسوی)

December 8, 2008

داد از آن زخمه که ديگر رهِ بيداد گرفت


بيداد را بشنويد. با هنرمندی محمدرضا شجريان، پرويز مشکاتيان و گروه عارف و شيدا. توضيحی لازم ندارد. اين آلبوم، يکی از شاهکارهای برجسته‌ی موسيقی ايرانی پس از انقلاب است. از قطعه‌ی ششم به بعد، تار استاد غلامحسين بيگچه‌خانی است با آواز شجريان. (برای پخش راحت‌تر، بيت‌ريتِ قطعات را اندکی پايين آورده‌ام؛ اگر اشکالی جايی هست، يادداشت بگذاريد تا کيفيت بهتری را بگذارم اين‌جا).

December 5, 2008

وبلاگ‌نويسی: حکايت مستی و مستوری

اين حکايتِ تازه‌ای نيست. تفاوت وبلاگ‌نويسی که با هويت واقعی‌اش می‌نویسد و کسی که نقابی بر روی دارد و نامی مستعار، چی‌ست؟ آن‌که مستعارنويس است يا نقاب‌دار، چه هميشه يک نقاب داشته باشد يا نقاب‌های‌اش فرق کند، همواره می‌تواند هر چه خواست بنويسد. در زندگی واقعی‌اش هم هيچ بيم و هراسی از پيامدهای سخن يا نوشته‌اش ندارد (مگر شايد ميانِ کسانی که او را از نزديک می‌شناسند و آن هم شايد). اما آن‌که آشکار و عيان می‌نویسد و با نامِ خودش چه؟ اولين خطرش، همان خطر کردن است. همان خطرِ خطا کردن و آزمودن است. اگر بپذيری که با هويت واقعی‌ات و نامِ شناخته شده‌ات وبلاگ بنويسی، قماری کرده‌ای با سرمايه‌ی فکری‌ات. نزدِ عده‌ای عزيز می‌شوی و برای عده‌ای خوار. هميشه هم در صفِ مقدم نقد شدن هستی. هميشه «می‌توان» گريبان‌ نويسنده را گرفت. هميشه می‌دانند فلانی کی‌ست و از کجا آمده است. چرا؟ چون خطر کرده و شهامت ورزيده تا آن‌چه را که هست به عيان بنويسد. کم نيستند وبلاگ‌نويسانی که با نام واقعی‌شان نوشته‌اند و می‌نویسند. اما واقعاً بايد با نامِ واقعی نوشت؟ پاسخ به اين پرسش، به سادگی بسته به اين است که ما در آينده چه می‌خواهيم باشيم و چه چهره‌ای می‌خواهيم از خودمان نشان دهيم. املای نانوشته هيچ غلطی ندارد. به اسم کس ديگری امتحان دادن، نه نمره‌ی قبولی به ما می‌دهد و نه باعث رفوزه شدن‌مان می‌شود. همان چهره‌ی نقاب‌دار يا به عبارتی همان «نقاب» است که نمره می‌گيرد نه منِ من.

اما آشکار نوشتن برای آدمی مشکل درست می‌کند. اگر نوشتی، بی‌هيچ ترديد خطا می‌کنی. خطا کردن شأن آدميت است. هر کس ادعا کند من خطا نمی‌کنم و ذهنی منسجم و سخته دارم و خلل و خدشه‌ای در سخن و نوشته‌ام نيست، در منتهای تبختر و تکبر است. وبلاگ‌نویس نمی‌تواند چنين باشد (خطا کردن‌ها هم البته درجه و مراتب دارد). وبلاگ‌نویس اگر شأن آدميت‌اش را رعايت کند، خوب می‌نويسد، بد هم می‌نويسد. دستخوش عواطف و احساسات هم می‌شود. گاهی طبع لطیف‌اش می‌جنبد. گاهی شاعر می‌شود. گاهی فيلسوف. گاهی با خشم و خشونت می‌نويسد. گاهی با مهر و عطوفت. اين يعنی وبلاگ‌نويسی طبيعی. اما وبلاگ‌نویسانی هم هستند که روی خط مشخصی سير می‌کنند. يعنی هميشه از يک نويسنده‌ی خاص تنها يک جور چيز انتظار داری. مثلاً يکی هميشه مقاله‌ی فلسفی می‌نويسد. خوب اين ديگر وبلاگ‌نويسی نيست. اين کتاب نوشتن و مقاله نوشتن است. هيچ کس در کتاب و مقاله، احساسات و عواطف‌اش را افشا نمی‌کند. اما اين‌ها همگی وصفِ عام وبلاگ‌نويسی است. هر وبلاگ‌نويسی را در بر می‌گيرد. هر کسی را که لحظه‌لحظه‌ها و احساسات آنی‌اش را مکتوب کرده است شامل می‌شود. با قيد اين استثناء که آن‌ها که پشت نقاب‌اند – يا حداقل برای اکثريت جامعه‌ی وبلاگ‌نویس شناخته شده نيستند – از حاشيه‌ی امنی هم برخوردارند. البته فرق است ميان کسی که خاموش و بی سر و صدا برای خودش می‌نويسد. جای کسی را تنگ نمی‌کند و کسی هم جای او را تنگ نمی‌کند و کسی که پر سر و صداست. هم ديگران جای او را تنگ می‌کنند و هم او جای ديگران را تا جايی که بتواند تنگ می‌کند. ميان کسی که ادعای رسالتی دارد و هميشه به قصد آگاه کردن و انذار مردم می‌نويسد اما همواره در نقاب است (و آن‌چه بر زبان می‌آورد پيوسته در تناقض آشکار است با آن‌چه خود هست: در ديگران طعنه می‌زند به خاطر همان چیزهايی که به درجاتی شديدتر در خودِ او يافت می‌شود) فرق است با کسی که می‌نويسد و همواره می‌توان ادعاهای او را با تاریخ نوشته‌های‌اش سنجيد و تغيير يا تحول‌اش را ديد و کارنامه‌اش را تماشا کرد؛ و البته عيان و بی‌نقاب می‌نويسد. آری، نقاب‌دار نبودن و بی‌حجاب و بيرون از پرده نوشتن، خود می‌تواند فضيلتی باشد.

پيش‌تر از اين بارها اين را نوشته‌ام که وبلاگ‌نويسی يعنی عرصه‌ی خطا کردن و ميدانی است برای آزمون حس و حال، ذوق و انديشه و بسيار چيزهای ديگر. وبلاگ‌نويسی شئون بسياری دارد. کارکردهای زيادی دارد. اما کسانی هم هستند که سخت عنان قلم را محکم گرفته‌اند که مبادا چيزی ننويسند که شأن بشريت‌شان آشکار شود و ديگران بفهمند که آن‌ها هم کسانی هستند مثل خودشان، نه بیشتر نه کمتر. وبلاگ‌نويسی همه را برابر کرده است، الا کسانی را که پشت نقاب‌اند. اين بحث، بحث درازدامنی است. شايد در فرصت ديگری بيشتر درباره‌اش نوشتم.

برای من آن کسی که سخن می‌گويد بی‌هيچ پروايی و انديشه‌اش را بی‌نقاب‌پوشی بيان می‌کند و می‌تواند خودش را مرتب تصحيح و تصفيه کند، به مراتب ارزش‌مندتر از کسی است که پيوسته می‌نويسد و پيوسته يک نفر است و هميشه همان است که بوده است و آن يک نفر همان چهره‌ی نقاب‌دار است.

مرتبط: از يکی از فقرا (از فل سفه)

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

December 2, 2008

دعا

خدای‌ات عمر دهاد، ای دشمن! ای بدخواه! ای بدآموز! ای فتنه‌گر! ای خبرچين! ای آتش‌افروز! خدای‌ات عمر دهاد که ما را به سوی او می‌گردانی! خدای‌ات عمر دهاد که خوی ما را تلخ می‌کنی تا او جان‌مان را شيرين‌ کند! خدای‌ات عمر دهاد که ما را در قبضی می‌اندازی که بسط‌اش اوست! خدای‌ات عمر دهاد! خدای‌ات عمر دهاد که با نادانی و جهل‌ات ما را به حکمت می‌اندازی و از خفتگی می‌رهانی!

ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست...

داشتم با خودم نقد وقت را سبک-سنگين می‌کردم و اين بيت مدام می‌آمد و می‌رفت که:
بيدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌ديدش و از دور خدايا می‌کرد

حالتی رفت و يادی آمد. ياد آواز راکِ شجريان افتادم. آوازی که روی اين غزل حافظ خوانده است:
سحرم دولت بيدار به بالين آمد...
شايد يک بار ديگر اين را نوشته باشم. گمان می‌کنم سال ۲۰۰۳ بود. سايه آمده بود لندن. يکی از آن شب‌ها، سايه از اين آوازِ شجريان حرف زد. او اين آواز شجريان را در زمره‌ی بهترين آوازهای‌اش می‌دانست. بشنويد و جان‌تان را تازه کنيد.


اين برنامه،‌ گلهای تازه‌ی شماره ی ۱۰۶ است. نوازندگان اين اثر پرويز ياحقی، جهانگير ملک، فرهنگ شريف و منصور صارمی هستند. آن‌ها که به نکات فنی آواز راک علاقه‌مند هستند می‌توانند به اين‌جا مراجعه کنند.

December 1, 2008

حکمتِ روز - در بابِ دوستی

چندين ساعت است که موضوعی سخت ذهن‌ام را می‌آزارد. گويی چیزی از درون حکايت از داستانی پنهان دارد. ماجرایی گذشته است که نمی‌خواهم اين‌جا چيزی از آن بنويسم و احساس می‌کنم پشت پرده چيزهايی هست که من با اعتماد و خوش‌خيالی بيش از حد به جاهای ديگری نسبت می‌دهم و البته شواهد بی‌شماری هم بر آن داشته و دارم اما هم‌چنان ساده‌لوحانه حواله به جاهای ديگرش می‌کنم. بارها از غروب سعی کردم تا به زبانی اين را بنویسم. به نوشته‌ی مخلوق برخوردم درباره‌ی ماجرای زمانه. ماجرای زمانه هيچ ارتباطی به ماجرای من ندارد اما در مطلب مخلوق جمله‌ای بود سخت حکيمانه و عبرت‌آموز که ساعت‌ها سعی می‌کردم به زبانی بنويسم‌اش. بهترين بيان‌اش اما همين است که او نوشته است:

«دوستی مفهومِ دوگانه‌ای دارد. آدم بیش‌تر از دوستان ضربه می‌خورد. هر کس نزدیک‌تر باشد بیش‌تر می‌تواند آسیب بزند. حرمتِ دوستی گویا از همین‌جا سرچشمه بگیرد: هر چه نزدیک‌تر شوی، مستعدتر هستی برایِ دورشدن و هر چه دوست‌تر باشی، ظرفیتِ بیش‌تری برایِ دشمنی خواهی داشت. دوست بودن/ماندن در کل کارِِ بس دشواری ست!»

آدم بايد به دوستان‌اش، مخصوصاً آن‌ها که ادعای دوستی دارند، حساس باشند. لازم نیست بدبين باشی. حساس بودن کافی است. گاهی اوقات هر اندازه وفا کنی، هر اندازه مروت و مردانگی کنی، گاهی به ناجوانمردانه‌ترين وجهی ممکن است از پشت خنجر بخوری و خنجر به دست، هميشه نقاب دوستی بر چهره دارد و مدام لبخند محبت می‌زند!
Free counter and web stats