مانی ب يادداشت تازهای نوشته و تا توانسته مرا در آن نواخته است! چه خوب! آدم در اين جور مواقع است که متوجه کاستیهای کارش میشود و حتی در همين جور مواضع است که میفهمد آنچه گفته يا نوشته است چقدر نزديک به واقعيت بوده است. مدتی پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «در باب ریشخندگری». مخاطب خاص اين نوشته ايشان نبود (اگر او میدانست چه کسانی، يا چه کسان ديگری، هم مخاطب اين نوشته بودهاند، کمی در نوشتناش آرامتر میشد. شايد البته!). مدتهای درازی است به این موضوع فکر کردهام و ماجراهای زمانه، و از جمله طعنههای نيشدار او، مرا بر آن داشت يادداشتی بنويسم. البته ضمير مرجعاش را خوب پيدا میکند!
اما نويسندهی ما در يادداشتاش از هيچ متلکپرانی و مغالطهای فروگذار نکرده است. همين ابتدا بگذاريم تکليف يک چيز را روشن کنم ـ و البته تکليف اين يک چيز برای آنها که پيش چشمشان شيشهی کبودی نيست، از همان ابتدا روشن بود که اولين يادداشتِ من دربارهی ماجراهای زمانه – همان يادداشت ماهی و جوی و خُرد و ساير قضايا – يادداشتی بود «کاملاً عاطفی و احساسی» و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأملی. نه آن يادداشت اين دعوی را داشت و نه يادداشتهای بعدی که به سويههای دقيقتر و سنجيدنیتر زمانه میپرداخت دربارهی آن يادداشت مدعی چنين صفتی شده بود. ايشان از ابتدا تا انتهای نوشتهاش مانند اطفالی که بازيچهای يافته و ذوقزده مرتب آن را کوک میکنند، ورد گرفته است که آن يادداشت چنين بود و چنان بود! خوب برادر من! معلوم است آن يادداشت عاطفی بوده. معلوم است واکنش کسی است که با مهدی جامی دوست بوده است. معلوم است که اولين واکنش کسی است که تعلق خاطر عاطفی به او داشته است. اين چه توقعی است که کسی تعلق خاطر عاطفی به کسی نداشته باشد؟ اين چه توقعی بوده که در چنان هنگامهای من يا بیتفاوت باشم يا خدای ناکرده نيشی هم به مهدی جامی فرو کنم؟ عقل هم چيزی خوبی است به خدا! و اين تعلق خاطر عاطفی – مثبت يا منفی، سلبی يا ايجابی – در همه هست از جمله در همين حضرت مانی ب. آشکارترين نمودش هم در مانی ب، خودِ اوست. رندِ ظریفی پای يکی از مطالب (+) حضرتشان يادداشتی نوشته بود و همين را متذکر شده بود که ايشان زبانی تند و تیز دارد و «نه گل از دستِ غماش رست و نه بلبل در باغ» ولی وقتی اين تيغ به خودش میرسد ناگهان ناکار میشود. زباناش در بريدن و دريدن ديگران تيز است و گزنده ولی به خودش که میرسد کُند میشود و مهربان! نه، قرار نيست کسی بيايد در وبلاگاش مذمت خودش را بگويد. اما میتوان انصاف داشت و ديد که هر آدمی کجا نشسته است و میشود بيهوده زبان بر این و آنی که کاری به من و شما ندارند دراز نکرد.
اما نويسندهی ما در يادداشتاش از هيچ متلکپرانی و مغالطهای فروگذار نکرده است. همين ابتدا بگذاريم تکليف يک چيز را روشن کنم ـ و البته تکليف اين يک چيز برای آنها که پيش چشمشان شيشهی کبودی نيست، از همان ابتدا روشن بود که اولين يادداشتِ من دربارهی ماجراهای زمانه – همان يادداشت ماهی و جوی و خُرد و ساير قضايا – يادداشتی بود «کاملاً عاطفی و احساسی» و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأملی. نه آن يادداشت اين دعوی را داشت و نه يادداشتهای بعدی که به سويههای دقيقتر و سنجيدنیتر زمانه میپرداخت دربارهی آن يادداشت مدعی چنين صفتی شده بود. ايشان از ابتدا تا انتهای نوشتهاش مانند اطفالی که بازيچهای يافته و ذوقزده مرتب آن را کوک میکنند، ورد گرفته است که آن يادداشت چنين بود و چنان بود! خوب برادر من! معلوم است آن يادداشت عاطفی بوده. معلوم است واکنش کسی است که با مهدی جامی دوست بوده است. معلوم است که اولين واکنش کسی است که تعلق خاطر عاطفی به او داشته است. اين چه توقعی است که کسی تعلق خاطر عاطفی به کسی نداشته باشد؟ اين چه توقعی بوده که در چنان هنگامهای من يا بیتفاوت باشم يا خدای ناکرده نيشی هم به مهدی جامی فرو کنم؟ عقل هم چيزی خوبی است به خدا! و اين تعلق خاطر عاطفی – مثبت يا منفی، سلبی يا ايجابی – در همه هست از جمله در همين حضرت مانی ب. آشکارترين نمودش هم در مانی ب، خودِ اوست. رندِ ظریفی پای يکی از مطالب (+) حضرتشان يادداشتی نوشته بود و همين را متذکر شده بود که ايشان زبانی تند و تیز دارد و «نه گل از دستِ غماش رست و نه بلبل در باغ» ولی وقتی اين تيغ به خودش میرسد ناگهان ناکار میشود. زباناش در بريدن و دريدن ديگران تيز است و گزنده ولی به خودش که میرسد کُند میشود و مهربان! نه، قرار نيست کسی بيايد در وبلاگاش مذمت خودش را بگويد. اما میتوان انصاف داشت و ديد که هر آدمی کجا نشسته است و میشود بيهوده زبان بر این و آنی که کاری به من و شما ندارند دراز نکرد.
من بارها در گذشته دربارهی کلمهی «ملکوت» و نحوهی شکلگيری تصادفی حلقهی ملکوت توضيح دادهام. دريغ که او نه دست از تمسخر بر میدارد و نه ترکِ شيوههای ديرين و کهناش میکند. به خودش هم هرگز زحمت نمیدهد برود بايگانی ملکوت را به دقت بخواند و ببيند چه چيزهايی تا به حال نوشته شده است (دربارهی همين کلمهی «ملکوت» که ايشان با نهايت کوشش زحمت میکشند و معنایاش را از فرهنگ سخن انوری برای خوانندگان ناآگاه نقل میکنند!). خدا را شکر عمدهی نوشتهی ايشان پيچيدن به پر و پای همان يادداشت نخست است که يادداشتی است عاطفی، اولين واکنش نويسنده است به ماجرايی که غير منتظره بوده. و نويسنده هيچ دلیلی هم ندارد که واکنش عاطفیاش را از صفحهی وبلاگاش حذف کند؛ چه کسی اين کار را میکند؟ خودِ ايشان میکند؟ اما وقتی آدم استدلال میکند و استدلالاش خدشه بر میدارد، حساباش جداست. آدم عاقل میتواند انصاف بدهد که کجای استدلالاش میلنگد.
ببينيد ايشان چه مینويسد: «آیا یک پیوند «باطنی» بین اعضای «حلقه» است؟ و ما با یک نوع «فرقهی باطنیه» در عالم وب سروکار داریم؟ جواب به این سؤال به تحقیق بیشتر نیازمند است٬ اما هنگام روبرو شدن با انتقاد بین مدیر «حلقهی ملکوت» و «مدیر (اسبق) رادیوزمانه» رشتهای هست که برای شناسایی آن لازم نیست عالم به علوم غیبیه بود.» جل الخالق از اين همه خيالبافی! (تازه دنبال «تحقیق بيشتر» هم میخواهد برود! خدا به خير کند!) آخر آدم حسابی! کدام پيوند؟ کدام باطنی؟ اين چه پيوند و چه باطنی بودنی است که ميان منِ داريوش محمدپور، مهدی جامی، داريوش آشوری، يداله رؤيايی، پرويز جاهد، ياسر ميردامادی، عباس معروفی و بقيهی آدمهای ملکوت اين اندازه تفاوت هست؟ و اين همه اختلاف نظر بنيادين دربارهی مسايل جدی فکری! نويسنده توضيح واضحات میدهد. طبيعی است در ميان کسانی که در ملکوت مواضع فکری دارند، ميان من و مهدی جامی قرابت فکری بيشتر هست. اين اظهر من الشمس است. چه نيازی به علوم غيبيه! ايشان جوری حرف میزند که انگار کشف عجيب و غريبی رخ داده است! اما ايشان يا نديده است يا خودش را به نديدن میزند که چقدر من و مهدی جامی بر سر مسايل فکری چه زمانی که مدير زمانه بوده است و چه زمانی که نبوده، اختلاف نظر داشتهايم و حتی با هم دعوا کردهايم. نکند ايشان توقع داشته وقتی من با جامی اختلاف نظر دارم، دامن سخن را به تهتک و ناجوانمردی بيالايم تا در نظر حضرتشان ديگر «متملق و چاپلوس» نباشم! عجبا از اين خردورزی!
نويسنده مینويسد: «من در انتخاب کلمه دقت میکنم چون کلمات را نه بر اساس طنین بلکه بر اساس معنی مشخصی که مایل به بیان آن هستم انتخاب میکنم.» خوب است فهميديم دقت در انتخاب کلمات چطور است. چند نمونه از نوشتهی خود ايشان را بخوانيد و ارتباطها را پيدا کنيد: «با خودم گفتم سازندهی این حلقه در وقت نامگذاری مانند دخترپسرهای شانزدهسالهی وبلاگنویس که اسامی قشنگ برای وبلاگ خود پیدا میکنند٬ واژهی قشنگ «ملکوت» را انتخاب کرده است.» (تأکيد از من است). و «داریوش ملکوت که گاه در پی اصلاح نفس مردم است و گاه اصلاح جامعه٬ رادیوزمانه را به جویی باریک و جامی را به ماهی بزرگ تشبیه کرده بود» . اصلاح نفس مردم»؟ «اصلاح جامعه»؟ ايشان يا وبلاگ مرا نمیخواند يا وبلاگ مرا درست نمیخواند؛ حکايت آن لطيفهی مشهور است که فلانی يا شمردن بلد نیستی يا... اين چه جور فهم نوشتهی کسی است که بارها در وبلاگاش نوشته خيلی از اين نوشتهها خطاب به خودِ نويسنده است؟ مردم؟ «نفسِ مردم»؟ جامعه؟ کسی اگر نداند معنی «نفس مردم» چیست، شايد شاخ در بياورد که اين داريوش محمدپور گرفتار چه ماليخوليای درمانناپذيری است که در پی اصلاح «نفسِ مردم» است! پدر جان! من نفس خودم را درمان کنم خيلی هنر کردهام، نفسِ مردم پيشکش! حبذا انتخاب دقیق کلمات! عجبا از اين همه نيتخوانی! (اتفاقاً همين «معنی مشخصی که مایل به بیان آن» هستند، محل توجه من است و از لا به لای يکايک کلمات ايشان فرياد میزند!)
نويسنده مینويسد: «دوباره از خاطرم رفته بود که کار روشنفکری نزد «منورالفکر» ایرانی نه ایجاد خودآگاهی نسبت به پدیدهها٬ بلکه تاباندن نور به نادانیها و ارشاد خلق است. او هنوز میخواهد از روی منبر با دیگران حرف بزند. تن صدا٬ انتخاب کلمات٬ طرز عبارتبندیها/ تصاویر مورد استفاده و همینطور رفتار او این واقعیت را گواهی میکند. فقدان لینکی که نشان دهد روی سخن او با کیست و نوشتهی او متوجه حرفهای کدام فرد مشخص است٬ سخنان او را از عرصهی بحث و جدل بین اشخاص و نظرات مشخص خارج کرده و شکل ارشاد عمومی و نصیحتالعوام به آن میدهد. روی سخن او با همه است».
«منور الفکر»؟ من مريد آنام که گفت: «احمقیام بس مبارک احمقی است / که دلام با برگ و جانام متقی است» اما «عقل اگر فحشام دهد من راضی / ز احمق و حلوای او اندر تبام»! «منور الفکر» يعنی چه؟ ايشان برای خودش طبقهبندی درست میکند، آدمها را - همان آدمهايی که به اعتراف خودش هرگز نديده و نمیشناسد – میگذارد توی اين قالبها. و آشکار است که اين درکها چه درک پريدهرنگ و ضعيفی است از واقعيت. (البته در همان نوشتهای که در باب ريشخندگری نوشتم تمام توجهام به «ايجاد خودآگاهی» و «ديگرآگاهی» به پديدهی «ريشخندگری» بود که از نگاه نويسنده دور افتاده است چون خودش را مخاطب آن ديده!) راستی کار من «تاباندن نور به نادانیها و ارشاد خلق» بوده است؟ يعنی من اين کار را میکنم؟ ارشادِ خلق؟ کدام خلق؟ به چه؟ با کدام زور؟ البته ايشان حق دارد سبک گفتار و نوشتار مرا منبری بخواند. شيوهی نوشتهی من اين است. باکی نيست اگر او حس میکند اين شيوه منبری است. اما در نفس منبری بودن چه رذيلتی هست که داريوش بايد از آن دست بکشد و از فردا از آن «توبه» کند تا دلِ حضرتشان شاد شود؟ و البته هم شگفت است هم مايهی خرسندی که نويسنده چيزهايی را که من دربارهاش مینويسم – مطالبی که عنوان «تذکره»، «تأملات» و چيزهايی از اين قبیل دارد – خطاب به خود میبيند خودش را هم مخاطباش میشمارد. خشنودم از اينکه گاهی اوقات ايشان با من همذات پنداری دارد!
نويسنده اگر کمی به خودش زحمت میداد و اين سوء نيتها و پيشفرضها و پيشداوریها را از ذهناش کنار میگذاشت، هرگز نمینوشت که: «کسی که آن نوشتهی «ماهی بزرگ و جوی باریک» را نگاه کند٬ بی هیچ زحمتی درمییابد که نه تنها استدلالی در آن یافت نمیشود٬ بلکه اصولا لحن کلام و عبارتبندی جملهها به خواننده این حس را نمیدهد که گوینده تمایلی به ارایه برهان داشته باشد. و ثانیا٬ یکی از کارهای مهم نقد همین زدودن آلودگیهای شاعرانه٬ عارفانه٬ خیالپردازانه٬ موهومانه و نازکخیالانه از متن است. خود همین نقد رفتار افرادی که از چنین زبانی در عرصه امور اجتماعی استفاده میکنند و آشکارکردن ویژگی اختلالزای این رفتار از وظایف اولیه نقد است. این زبان پوشانندهی واقعیت است و در چشمها خاک میپاشد. گاهی خود کنارزدن همین پردهی نازکخیالیها برای آشکارکردن واقعیت سخن کافی است.» آدم هيچ وقت شروع به ابطال و رد کردن چيزی نمیکند که خودِ نويسنده قايل به آن صفت خاص (يعنی صفت عقلانی يا انتقادی) برای آن نیست (منطقيون به اين میگويند تقرير ضعيف مدعا؛ اصطلاح منطقی دقیقاش چه بود؟). آخر «من ز خود اقرار دارم، حاجت انکار نيست». پس بحثات بر سر چیست؟ آدم متن شاعرانه و خيالپردازانه را (متنی را که از همان ابتدا به اين نيت نوشته شده است) اگر از شعر و خيال بزدايد، ديگر نه شاعرانه میشود نه خيالپردازانه! نه احساسی است نه عاطفی!
اين نکتهی آخر را هم بگويم. حسن مقطعِ اين نوشته را از حسن مطلع نوشتهی ايشان میگيرم. اسم وبلاگ ايشان «۴ ديواری» است. نمیدانم چرا اين اسم را برای وبلاگاش انتخاب کرده. مثل او شروع به گمانیزنی هم نمیکنم. هر چه هست برای خودش محترم است و بايد محترم بماند. اما انصافاً که ۴ ديواری او چقدر وسيع است. آن قدر ۴ ديواری ايشان گسترده است که تاب و تحمل وجودِ ملکوت را «بأی نحو کان» ندارد! وبلاگ ملکوت و حلقهی ملکوت، نه مدعای بزرگی دارد، نه جهان را زير نگيناش میداند و میخواهد و نه ۴ ديواری کسی را تنگ میکند. تو هر چه میخواهد دلِ تنگات بگو. اما بگذار ما هم هر چه دلِ تنگمان میخواهد بگوييم. پای عقل اگر برسد، میرويم توی ميدانی که نه ۴ ديواری تو باشد، نه ملکوت ما! (مجازاً البته).
در نهايت اميدوارم ايشان که گاهی اوقات آدم را به فکر کردن وا میدارد و نوشتههایاش از اين بابت مغتنم است، کمی هم به اين ويژگیهای «اختلالزای اين رفتار» دلگزا و خصومتآفرين خودش فکر کند. برادر جان! بگذار زندگیمان را بکنيم. حرفمان را بزنيم. فکر و احساس خودمان را داشته باشيم. چرا اين همه درشتی و تلخی؟ چه جايی را بر همديگر تنگ کردهايم که حتی نوشتن از مولوی و حافظ و سخن عارفانه گفتن هم در ملکوت بر تو گران میآيد و نبايد گفت و نوشت؟ «ای نور ديده! صلح به از جنگ و داوری»!
مرتبط: «احساساتی نشيد» (خورشيد خانم)
پ. ن. اين تعبير را از دوستی قرض میگيرم. اين يادداشت برای «عرضهی حجت» و توضيح دادن است نه برای «اقناع» نويسندهی يادداشت. ايشان خودشان عقل دارند. تشخيص دارند. به هر چه صلاح باشد، قانع خواهند شد. وظيفهی من قانع کردن کسی نيست.
ببينيد ايشان چه مینويسد: «آیا یک پیوند «باطنی» بین اعضای «حلقه» است؟ و ما با یک نوع «فرقهی باطنیه» در عالم وب سروکار داریم؟ جواب به این سؤال به تحقیق بیشتر نیازمند است٬ اما هنگام روبرو شدن با انتقاد بین مدیر «حلقهی ملکوت» و «مدیر (اسبق) رادیوزمانه» رشتهای هست که برای شناسایی آن لازم نیست عالم به علوم غیبیه بود.» جل الخالق از اين همه خيالبافی! (تازه دنبال «تحقیق بيشتر» هم میخواهد برود! خدا به خير کند!) آخر آدم حسابی! کدام پيوند؟ کدام باطنی؟ اين چه پيوند و چه باطنی بودنی است که ميان منِ داريوش محمدپور، مهدی جامی، داريوش آشوری، يداله رؤيايی، پرويز جاهد، ياسر ميردامادی، عباس معروفی و بقيهی آدمهای ملکوت اين اندازه تفاوت هست؟ و اين همه اختلاف نظر بنيادين دربارهی مسايل جدی فکری! نويسنده توضيح واضحات میدهد. طبيعی است در ميان کسانی که در ملکوت مواضع فکری دارند، ميان من و مهدی جامی قرابت فکری بيشتر هست. اين اظهر من الشمس است. چه نيازی به علوم غيبيه! ايشان جوری حرف میزند که انگار کشف عجيب و غريبی رخ داده است! اما ايشان يا نديده است يا خودش را به نديدن میزند که چقدر من و مهدی جامی بر سر مسايل فکری چه زمانی که مدير زمانه بوده است و چه زمانی که نبوده، اختلاف نظر داشتهايم و حتی با هم دعوا کردهايم. نکند ايشان توقع داشته وقتی من با جامی اختلاف نظر دارم، دامن سخن را به تهتک و ناجوانمردی بيالايم تا در نظر حضرتشان ديگر «متملق و چاپلوس» نباشم! عجبا از اين خردورزی!
نويسنده مینويسد: «من در انتخاب کلمه دقت میکنم چون کلمات را نه بر اساس طنین بلکه بر اساس معنی مشخصی که مایل به بیان آن هستم انتخاب میکنم.» خوب است فهميديم دقت در انتخاب کلمات چطور است. چند نمونه از نوشتهی خود ايشان را بخوانيد و ارتباطها را پيدا کنيد: «با خودم گفتم سازندهی این حلقه در وقت نامگذاری مانند دخترپسرهای شانزدهسالهی وبلاگنویس که اسامی قشنگ برای وبلاگ خود پیدا میکنند٬ واژهی قشنگ «ملکوت» را انتخاب کرده است.» (تأکيد از من است). و «داریوش ملکوت که گاه در پی اصلاح نفس مردم است و گاه اصلاح جامعه٬ رادیوزمانه را به جویی باریک و جامی را به ماهی بزرگ تشبیه کرده بود» . اصلاح نفس مردم»؟ «اصلاح جامعه»؟ ايشان يا وبلاگ مرا نمیخواند يا وبلاگ مرا درست نمیخواند؛ حکايت آن لطيفهی مشهور است که فلانی يا شمردن بلد نیستی يا... اين چه جور فهم نوشتهی کسی است که بارها در وبلاگاش نوشته خيلی از اين نوشتهها خطاب به خودِ نويسنده است؟ مردم؟ «نفسِ مردم»؟ جامعه؟ کسی اگر نداند معنی «نفس مردم» چیست، شايد شاخ در بياورد که اين داريوش محمدپور گرفتار چه ماليخوليای درمانناپذيری است که در پی اصلاح «نفسِ مردم» است! پدر جان! من نفس خودم را درمان کنم خيلی هنر کردهام، نفسِ مردم پيشکش! حبذا انتخاب دقیق کلمات! عجبا از اين همه نيتخوانی! (اتفاقاً همين «معنی مشخصی که مایل به بیان آن» هستند، محل توجه من است و از لا به لای يکايک کلمات ايشان فرياد میزند!)
نويسنده مینويسد: «دوباره از خاطرم رفته بود که کار روشنفکری نزد «منورالفکر» ایرانی نه ایجاد خودآگاهی نسبت به پدیدهها٬ بلکه تاباندن نور به نادانیها و ارشاد خلق است. او هنوز میخواهد از روی منبر با دیگران حرف بزند. تن صدا٬ انتخاب کلمات٬ طرز عبارتبندیها/ تصاویر مورد استفاده و همینطور رفتار او این واقعیت را گواهی میکند. فقدان لینکی که نشان دهد روی سخن او با کیست و نوشتهی او متوجه حرفهای کدام فرد مشخص است٬ سخنان او را از عرصهی بحث و جدل بین اشخاص و نظرات مشخص خارج کرده و شکل ارشاد عمومی و نصیحتالعوام به آن میدهد. روی سخن او با همه است».
«منور الفکر»؟ من مريد آنام که گفت: «احمقیام بس مبارک احمقی است / که دلام با برگ و جانام متقی است» اما «عقل اگر فحشام دهد من راضی / ز احمق و حلوای او اندر تبام»! «منور الفکر» يعنی چه؟ ايشان برای خودش طبقهبندی درست میکند، آدمها را - همان آدمهايی که به اعتراف خودش هرگز نديده و نمیشناسد – میگذارد توی اين قالبها. و آشکار است که اين درکها چه درک پريدهرنگ و ضعيفی است از واقعيت. (البته در همان نوشتهای که در باب ريشخندگری نوشتم تمام توجهام به «ايجاد خودآگاهی» و «ديگرآگاهی» به پديدهی «ريشخندگری» بود که از نگاه نويسنده دور افتاده است چون خودش را مخاطب آن ديده!) راستی کار من «تاباندن نور به نادانیها و ارشاد خلق» بوده است؟ يعنی من اين کار را میکنم؟ ارشادِ خلق؟ کدام خلق؟ به چه؟ با کدام زور؟ البته ايشان حق دارد سبک گفتار و نوشتار مرا منبری بخواند. شيوهی نوشتهی من اين است. باکی نيست اگر او حس میکند اين شيوه منبری است. اما در نفس منبری بودن چه رذيلتی هست که داريوش بايد از آن دست بکشد و از فردا از آن «توبه» کند تا دلِ حضرتشان شاد شود؟ و البته هم شگفت است هم مايهی خرسندی که نويسنده چيزهايی را که من دربارهاش مینويسم – مطالبی که عنوان «تذکره»، «تأملات» و چيزهايی از اين قبیل دارد – خطاب به خود میبيند خودش را هم مخاطباش میشمارد. خشنودم از اينکه گاهی اوقات ايشان با من همذات پنداری دارد!
نويسنده اگر کمی به خودش زحمت میداد و اين سوء نيتها و پيشفرضها و پيشداوریها را از ذهناش کنار میگذاشت، هرگز نمینوشت که: «کسی که آن نوشتهی «ماهی بزرگ و جوی باریک» را نگاه کند٬ بی هیچ زحمتی درمییابد که نه تنها استدلالی در آن یافت نمیشود٬ بلکه اصولا لحن کلام و عبارتبندی جملهها به خواننده این حس را نمیدهد که گوینده تمایلی به ارایه برهان داشته باشد. و ثانیا٬ یکی از کارهای مهم نقد همین زدودن آلودگیهای شاعرانه٬ عارفانه٬ خیالپردازانه٬ موهومانه و نازکخیالانه از متن است. خود همین نقد رفتار افرادی که از چنین زبانی در عرصه امور اجتماعی استفاده میکنند و آشکارکردن ویژگی اختلالزای این رفتار از وظایف اولیه نقد است. این زبان پوشانندهی واقعیت است و در چشمها خاک میپاشد. گاهی خود کنارزدن همین پردهی نازکخیالیها برای آشکارکردن واقعیت سخن کافی است.» آدم هيچ وقت شروع به ابطال و رد کردن چيزی نمیکند که خودِ نويسنده قايل به آن صفت خاص (يعنی صفت عقلانی يا انتقادی) برای آن نیست (منطقيون به اين میگويند تقرير ضعيف مدعا؛ اصطلاح منطقی دقیقاش چه بود؟). آخر «من ز خود اقرار دارم، حاجت انکار نيست». پس بحثات بر سر چیست؟ آدم متن شاعرانه و خيالپردازانه را (متنی را که از همان ابتدا به اين نيت نوشته شده است) اگر از شعر و خيال بزدايد، ديگر نه شاعرانه میشود نه خيالپردازانه! نه احساسی است نه عاطفی!
اين نکتهی آخر را هم بگويم. حسن مقطعِ اين نوشته را از حسن مطلع نوشتهی ايشان میگيرم. اسم وبلاگ ايشان «۴ ديواری» است. نمیدانم چرا اين اسم را برای وبلاگاش انتخاب کرده. مثل او شروع به گمانیزنی هم نمیکنم. هر چه هست برای خودش محترم است و بايد محترم بماند. اما انصافاً که ۴ ديواری او چقدر وسيع است. آن قدر ۴ ديواری ايشان گسترده است که تاب و تحمل وجودِ ملکوت را «بأی نحو کان» ندارد! وبلاگ ملکوت و حلقهی ملکوت، نه مدعای بزرگی دارد، نه جهان را زير نگيناش میداند و میخواهد و نه ۴ ديواری کسی را تنگ میکند. تو هر چه میخواهد دلِ تنگات بگو. اما بگذار ما هم هر چه دلِ تنگمان میخواهد بگوييم. پای عقل اگر برسد، میرويم توی ميدانی که نه ۴ ديواری تو باشد، نه ملکوت ما! (مجازاً البته).
در نهايت اميدوارم ايشان که گاهی اوقات آدم را به فکر کردن وا میدارد و نوشتههایاش از اين بابت مغتنم است، کمی هم به اين ويژگیهای «اختلالزای اين رفتار» دلگزا و خصومتآفرين خودش فکر کند. برادر جان! بگذار زندگیمان را بکنيم. حرفمان را بزنيم. فکر و احساس خودمان را داشته باشيم. چرا اين همه درشتی و تلخی؟ چه جايی را بر همديگر تنگ کردهايم که حتی نوشتن از مولوی و حافظ و سخن عارفانه گفتن هم در ملکوت بر تو گران میآيد و نبايد گفت و نوشت؟ «ای نور ديده! صلح به از جنگ و داوری»!
مرتبط: «احساساتی نشيد» (خورشيد خانم)
پ. ن. اين تعبير را از دوستی قرض میگيرم. اين يادداشت برای «عرضهی حجت» و توضيح دادن است نه برای «اقناع» نويسندهی يادداشت. ايشان خودشان عقل دارند. تشخيص دارند. به هر چه صلاح باشد، قانع خواهند شد. وظيفهی من قانع کردن کسی نيست.

نظرها (2)
می بینید؟
همین که قبای ارشاد را از تن خود در می آورید٬ می شوید این.
********
«اين»؟ کدام؟ ما که چيزی نمیبينيم! به ما هم نشان بدهيد! در شما هم البته بعضی «میبينيد؟»ها هست!
:)
مانی ب | جمعه، ۱ آذر ۱۳۸۷، ۲۰:۳۳
سلام
باز نطق کردید و کلی سس استعاره و شعر زدید به سالاد!
در مورد نوشتهی شما «ریشخندگری»: کسی که فقط به اولین لایه این متن توجه نکند درمییابد که این نوشته آنطور که میگویید جهت ایجاد خودآگاهی نوشته نشده است. شما در این نوشته منقد آرای خودتان را «دشمن»ی مینامید که رفتار او آلوده به پلیدی و رذایل اخلاقیست/ خود را فردی دارای فضیلت معرفی میکنید/ و برای سخنان خود (ماهی بزرگ و جوی خرد) توجیه میتراشید.
برای خوانندهی متن شما امکان مطلع شدن از سخن «دشمن» شما فراهم نیست. این امکان را شما از او دریغ کردهاید.
مطمئن نیستم که مسئله سؤتفاهم باشد. این نوشتهی شما نشان میدهد که آنطور که گمان میکردم٬ روی سخن شما با من (هم) بوده است. اما اگر هم سؤتفاهم باشد٬ شما مسبب این سؤتفاهم هستید. حالا هم دیر نشده است. لطفا ذکر کنید که «چه کسانی یا چه کسان دیگری هم مخاطب این نوشته بودهاند».
«کسان» دیگر را نمیدانم٬ اما در صورتی که در جواب به انتقاد من در دو جمله مینوشتید که «اولین یادداشت من٬ یادداشتی بود کاملا عاطفی و احساسی و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأمل»٬ جوابی پذیرفتنی میبود. از خود بپرسید٬ چرا به جای چنین واکنشی در مورد «ریشخندگری» روشنگری میکنید؟
میپرسید: در نفس منبری بودن چه رذيلتی هست. اوه ... رذیلتهای فراوان! در این باره میشود کتاب نوشت.
*****************
میدانی دوست عزيز،
يکی از چيزهای جالبی که داری اين است که هيچ وقت از رو نمیروی! و همین کلی مهم است! آخر برادر علامه! مگر خواننده و مخاطب خودش شعور ندارد که تشخيص بدهد متنی که میخواند احساسی و عاطفی است يا استدلالی و منطقی. اينکه بالای هر نوشتهای بنويسی اين منطقی و استدلالی است يا اين احساسی و عاطفی البته توهين به شعور مخاطبان است (مگر البته توهین به شعورِ شما که نیاز دارید حتماً قيد شود چه نوشتهای عاطفی است و چه نوشتهای نيست!). شما به جای اذعان به خطا و عذرِ آن همه روضهخوانی باز نوشتهايد: «در صورتی که در جواب به انتقاد من در دو جمله مینوشتید که «اولین یادداشت من٬ یادداشتی بود کاملا عاطفی و احساسی و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأمل»٬ جوابی پذیرفتنی میبود» و توپ را به ميدان حريف فرستادهايد! هيچ دليلی نداشت حتی یک کلمه توضيح بدهم آن نوشته، نوشتهای عاطفی بوده. هر کسی که اندکی هوش و ذکاوت داشته باشد میفهمد.
و در پاسخ به تحدی تازهتان هم البته پاسخ همان است که بود. وقتی شما هنوز گرفتار اين همه مغالطه و خلط مبحث هستيد که از من انتظار دارید بر صدر يا در پی نوشتهای که آشکارا مطلبی است عاطفی و احساسی، حتماً قيد کنم که این مطلب عاطفی است تا به پر قبای شما برنخورد، چه انتظاری دارم که اگر بگويم مخاطب آن نوشته چه کسان ديگری بودهاند، همین قصه را نداشته باشيم؟ نه دوست عزيز! امید صلاحی به شما نمیرود! شما زندگی خودتان را بکنيد، ما هم زندگی خودمان را میکنیم.
د. م.
مانی ب | پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷، ۰۹:۱۷