میخواستم حديث نفسی بنويسم. هر چه سنجيدم و انديشيدم تنها به اين رسيدم که: «انما اشکوا بثي و حزني الي الله». جای شکايتی نمیماند. تنها «حکايت»ای هست از اسرار التوحيد در احوال بوسعيد مهنه. ساعتی پيش اين حکایت را میخواندم که الآن که دوباره حکايت را میخوانم میبينم که چه اندازه مناسب حال است و نقدِ وقت. تفسير و تأويلهای دلبخواه از اين متن آزاد نيست!
«هم در اين وقت که شيخ ما ابوسعيد قدس الله روحه العزيز به نيشابور بود، مريدان میآمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی يکی توبه کرد، روستايی ناهموار عظيم جفتی کفش کوهيانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزيزان میرسيد و در بر ديوار میزدی و حرکاتی از او در وجود میآمد که صوفيان از آن میرنجيدندی و از غلبه و مشغلهی او میکوفتندی. روزی شيخ آن درويش را بخواند گفت: «به درميُوُن بايد شد.» و آن درهای است در ميان کوه نيشابور و طوس. چون از نيشابور به طوس روند راه بر سر اين درّه بود. و آبی از آن درّه فرو میآيد و در رود خَروِ نیشابور میرود. شيخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پارهای بروی سنگی بزرگ بر آنجاست: بر لب آب وضو بايد ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزديک تو آيد. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درويش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزيز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»
«هم در اين وقت که شيخ ما ابوسعيد قدس الله روحه العزيز به نيشابور بود، مريدان میآمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی يکی توبه کرد، روستايی ناهموار عظيم جفتی کفش کوهيانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزيزان میرسيد و در بر ديوار میزدی و حرکاتی از او در وجود میآمد که صوفيان از آن میرنجيدندی و از غلبه و مشغلهی او میکوفتندی. روزی شيخ آن درويش را بخواند گفت: «به درميُوُن بايد شد.» و آن درهای است در ميان کوه نيشابور و طوس. چون از نيشابور به طوس روند راه بر سر اين درّه بود. و آبی از آن درّه فرو میآيد و در رود خَروِ نیشابور میرود. شيخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پارهای بروی سنگی بزرگ بر آنجاست: بر لب آب وضو بايد ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزديک تو آيد. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درويش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزيز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»
آن درويش برغبتی هر چه تمامتر روی در راه نهاد. و همه راه با خود انديشه میکرد که میشوم تا وليی از اولیا را ببينم و زيارت کنم؛ يا يکی را از چهل مردان که سبب بقاء عالم و نظام کار بنی آدم ايشانند، تا نظر مبارک او بر من افتد و کار دين و دنیا به برکهی آن ساخته شود. چون بدان موضع رسيد که شيخ اشارت فرمود بود، و آنچ شيخ گفته بود بجای آورد و ساعتی توقف کرد. طراق طراق در آن کوه افتاد، چنانک کوه از هيبت آن آواز به لرزه آمد. آن درويش باز نگرست اژدهایی دید سياه، چنانک هرگز از آن عظيمتر نه ديده بود و نه شنيده. جملهی آن ميان کوه از شخص او پر شده بود. چون آن درويش را نظر بر وی افتاد، روح بازو بنماند و جملهی اعضاء او سست گشت که هر چند خواست هيچ حرکتی نتوانست کرد و هوش از وی برفت و بیفتاد. آن مار میآمد آهسته تا نزديک آن سنگ. روی سوی آن درویش کرد و سر بر سنگی نهاد بتواضع و بايستاد.
چون ساعتی بر آمد و درويش اندکی با خويشتن آمد و ديد که او مقام کرد و هیچ حرکتی نمیکند، از سرِ بیخويشتنی و غايتِ ترس گفت: «شيخ سلام گفته است!» آن اژدها روی در خاک میماليد و تواضع میکرد. و آب از چشمش میدويد. آن درويش چون تواضع و گريستن او مشاهده کرد و ديد که بدو قصد نمیکند دانست که شيخ آن پيغام بدو داده است و او را به وی فرستاده. آنچ شيخ گفته بود بازو بگفت. و او بسياری تواضع کرد و روی در زمین ماليد و چندان بگريست که آن موضع، که او سر بر آنجا نهاده بود، تر گشت. چون درويش سخن تمام بگفت، آن اژدها بازگشت. چون از نظر آن درويش برفت، آن درويش با خويشتن رسيد. بیفتاد و ديگر بار بيهوش گشت و ساعتی نيک ببايست تا او به هوش باز آمد و برخاست، شکسته بسته آهسته، از آن کوه فرود آمد. چون اندکی برفت، بنشست و سنگی بر گرفت و آن آهنها را که بر کفش داشت جمله بر کشيد و بشکست و آهسته میآمد تا به خانقاه و چنان در خانقاه آمد که کسی را از در آمدن او خبر نبود. و سلام چنان گفته که آواز او، به حيله، اصحاب بشنودند.
چون مشايخ آن حالتِ او بديدند، خواستند که بدانند که آن کدام پیر بوده است که شيخ این درویش را به نزديک او فرستاده است که نیم روزه خدمت و صحبت او چندين در وی اثر کرده است که به عمرها ریاضت مجاهدت و صحبت پيران مشق راه بر آن تأديب و تهذيب حاصل نتواند کرد. از وی سئوال کردند که شيخ ترا نزديک کی فرستاده است؟ او قصه بگفت. جمع تعجب کردند. مشايخ آن حديث از شيخ ما سئوال کردند. شيخ ما گفت: «آری، او هفت سال رفيق ما بوده است و ما را از صحبت يکديگر گشایشها و راحتها بوده است.» و بعد از آن روز، هيچ کس از آن درويش حرکتی درشت نديد و آوازی بلند نشنيد و از آن حرکات کوبنده بازو هيچ نماند. به يک نظر شيخ مهذّب و مؤدب گشت.»
(اسرار التوحيد؛ بخش اول؛ صص ۹۹-۱۰۱)
چون ساعتی بر آمد و درويش اندکی با خويشتن آمد و ديد که او مقام کرد و هیچ حرکتی نمیکند، از سرِ بیخويشتنی و غايتِ ترس گفت: «شيخ سلام گفته است!» آن اژدها روی در خاک میماليد و تواضع میکرد. و آب از چشمش میدويد. آن درويش چون تواضع و گريستن او مشاهده کرد و ديد که بدو قصد نمیکند دانست که شيخ آن پيغام بدو داده است و او را به وی فرستاده. آنچ شيخ گفته بود بازو بگفت. و او بسياری تواضع کرد و روی در زمین ماليد و چندان بگريست که آن موضع، که او سر بر آنجا نهاده بود، تر گشت. چون درويش سخن تمام بگفت، آن اژدها بازگشت. چون از نظر آن درويش برفت، آن درويش با خويشتن رسيد. بیفتاد و ديگر بار بيهوش گشت و ساعتی نيک ببايست تا او به هوش باز آمد و برخاست، شکسته بسته آهسته، از آن کوه فرود آمد. چون اندکی برفت، بنشست و سنگی بر گرفت و آن آهنها را که بر کفش داشت جمله بر کشيد و بشکست و آهسته میآمد تا به خانقاه و چنان در خانقاه آمد که کسی را از در آمدن او خبر نبود. و سلام چنان گفته که آواز او، به حيله، اصحاب بشنودند.
چون مشايخ آن حالتِ او بديدند، خواستند که بدانند که آن کدام پیر بوده است که شيخ این درویش را به نزديک او فرستاده است که نیم روزه خدمت و صحبت او چندين در وی اثر کرده است که به عمرها ریاضت مجاهدت و صحبت پيران مشق راه بر آن تأديب و تهذيب حاصل نتواند کرد. از وی سئوال کردند که شيخ ترا نزديک کی فرستاده است؟ او قصه بگفت. جمع تعجب کردند. مشايخ آن حديث از شيخ ما سئوال کردند. شيخ ما گفت: «آری، او هفت سال رفيق ما بوده است و ما را از صحبت يکديگر گشایشها و راحتها بوده است.» و بعد از آن روز، هيچ کس از آن درويش حرکتی درشت نديد و آوازی بلند نشنيد و از آن حرکات کوبنده بازو هيچ نماند. به يک نظر شيخ مهذّب و مؤدب گشت.»
(اسرار التوحيد؛ بخش اول؛ صص ۹۹-۱۰۱)

نظرها (1)
من که با این جناب شیخ حالها کرده ام
شیخ حقگو | شنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۷، ۱۹:۰۳