« October 2008 | صفحه‌ی اصلی | December 2008 »

بايگانی: November 2008

November 28, 2008

طربخانه‌ی تاجيکی

قطعات زير را چندین سال پيش برای وبلاگ سمرقند تدارک ديده بوديم به انتخاب و گزینش خود شهزاده. گوش بدهيد و دعای‌اش را به جان شهزاده و مهدی سيبستانی کنيد.

November 27, 2008

حکمت و حُکمِ حجاب

در يادداشت اولی که درباره‌ی حجاب نوشته بودم، اشاره کردم به دو دوست نازنين که این نکات در خلال گفت‌وگو با آن‌ها پيش آمد. آن يکی دوست نازنين امروز تذکر می‌داد که در بابِ حجاب نکاتی ناگفته مانده است که خوب است طرح شود. من به قدر استطاعت و بضاعت خودم و (طبق معمول!) با حاشيه‌هايی که خود بر آن می‌آويزم، اين نکات را اضافه می‌کنم.

ادامه‌ی «حکمت و حُکمِ حجاب»

November 26, 2008

حجاب در چنبره‌ی دليل و علت

يادداشتی که درباره‌ی حجاب نوشته بودم، گویا دستخوش سوء تعبيرهای بسياری شده است.  پيش از ادامه‌ی سخن‌ام بيفزايم که شايد گروهی از بانوان محترم محجبه گمان کرده باشند که من قصد جسارت یا اسائه‌ی ادب به آن‌ها را داشته‌ام به صرف اين‌که آن‌ها محجبه هستند. من حتی اگر با منطق التزام‌شان به حجاب مشکلی داشته باشم، حاشا و کلا که تا اين حد مقام ادب را فرو بگذارم. من مطلقاً چنين قصدی نداشته و ندارم. مسأله، يک مسأله‌ی علمی و معرفتی است در ميدان و آوردگاه دليل. در همين حد. به هیچ رو دوست ندارم این بحث از همین محدوده‌ای که در آن قرار دارد خارج شود و بحث به تعيين مصداق‌های موسع و خودسرانه و قاضيانه (!) کشيده شود.

نکاتی را در حاشيه توضيح می‌دهم شايد مقصودم روشن‌تر شود. اول از همه اين‌که من نه فمينیست‌ام نه آرمان‌های فمينيستی دارم. بسيار هستند کسانی که در پی اين آرمان‌ها باشند. کارشان را هم خوب بلدند. اما نکته‌ی سخن من چيزی بود که شايد بشود به طور منطقی چنین صورت‌بندی‌اش کرد:

در جامعه‌ی (الف)، در وضعيت (ب)، حکم (ج) جاری می‌شود؛ و نافذ الاجرا بودن حکم (ج) در گرو وضعيت (ب) است. در این صورت با عوض شدن وضعيت (ب)، حکم (ج) هم از آن‌جا که منطق‌اش در گرو بقای وضعيت (ب) بوده است، از اعتبار ساقط می‌شود.

حالا فرض کنيد به جای (الف) بگذاريد جامعه‌ی عرب پيش از اسلام يا بعد از اسلام؛ وضعيت‌ (ب) را هم بخوانيد نظام طبقاتی يک جامعه‌ی کشاورزی قبيله‌ای. حکم (ج) هم همان حکم حجاب باشد. اگر گزاره‌ی بالا درست باشد، خدشه‌ای در آن‌چه من نوشته‌ام وارد نمی‌شود مگر آن‌که بشود نشان داد گزاره‌ی بالا منطقاً وافی به مقصود نيست و نقص‌هايی دارد. مدعای من این است که حتی آن نقص‌ها را هم می‌شود توضيح داد. بگذاريد مثال ديگری بزنم تا مقصودم روشن شود. اگر در اسلام، حکم قطع دستِ دزد وجود داشته است (یا به عبارتی دارد!)، منطق حکم و شأن اجرای آن، زايل کردنِ جرم از جامعه است نه قطع کردن دستِ انسان‌ها به قصد تشفی خاطر يا به صرف پيروی مو به مو و تحت اللفظی از احکام. اگر توانستيم راه‌های ديگری برای کاهش دزدی يا از بين بردن آن پيدا کنيم، هيچ دليلی برای توسل به قطعِ دستِ دزد نيست. توجه پيامبران و امامان هم بيشتر به روح قوانين بوده است نه صورت و ظاهرِ آن‌ها.

اما در مورد حجاب؛ در باور من کسی که حجاب دارد نه شأن و منزلت عقلی و اخلاقی کمتری از فرد بی‌حجاب دارد و نه بيشتر. کسی که حجاب دارد، به صرف حجاب داشتن نه واجد عزت و احترام کمتری (يا بيشتری) می‌شود و کسی هم که حجاب ندارد نيز ايضاً. به طريق اولیٰ، حجاب داشتن يا نداشتن هم دخلی به ايمان ندارد. هيچ شکی نيست که برای بسياری، حجاب نماد هویتی مسلمان است (به درست یا غلط). دليل اشاره‌ی من با کتاب فاطمه مرنيسی اين بود که مرنيسی به خوبی نشان داده است (و ليلا احمد هم به همین نکته اشاره دارد) که مخاطب آياتِ اوليه‌ی «حجاب» در زمان پيامبر، اساساً زنان پيامبر بودند. شأن نزول و بستر تاريخی آيات را هم توضيح می‌دهد. نکته‌ی کلامی ماجرا اين است که يک سری آيات به سادگی از بستر زمانی و مکانی خويش جدا می‌شوند، زمان و مکان را در می‌نوردند و تبديل به احکام جاودانی می‌شود (همان موضوع حلال و حرام محمد). من به سادگی با اين شيوه مشکل دارم. و اين کار نه تنها درباره‌ی حجاب، بلکه در خصوص هر حکم دیگر شرعی و ظاهری هم که انجام شود، وضع‌اش همین است.

ادامه‌ی «حجاب در چنبره‌ی دليل و علت»

هنوز...

هنوز اين‌جا چراغی می‌سوزد. هنوز سينه‌ای داغ است و زخمی. هنوز ياد و خاطره‌ی آن روز و آن همه جفا و نامهربانی بر جاست. ما هم انگار با دردهای‌مان زنده‌ايم. با همين زخم‌هاست که می‌سازيم و می‌نوازيم! هر چه هست، اين همه «ناز و باز و تندی دربان» ما را از سر کوی تو نرمانده است. هنوز پا برجاييم. «آن دفع گفتن‌ات که: برو شه به خانه نیست...». می‌دانی که چه حسرت‌هایی را بيدار می‌کنند اين‌ها که چنین با ما جفا می‌کنند؟ که: «باغبان چه گويم به ما چها کرد / دستِ ما ز دامانِ گل جدا کرد...». سخت است. می‌دانی و می‌دانم. سخت‌تر اين‌که همه‌ی اين‌ها چين در پيشانی و گره در ابروی‌ات نيندازد. سخت‌تر اين‌که اين بی‌قدری‌ها، مسبب کینه نشود. آسان نيست چون آن عارف شدن که می‌گفت روز قيامت بر سر راه دوزخ می‌ايستد و به جای ديگران به دوزخ می‌رود تا کسی را رنجی نرسد! ما را هنوز غم هست. غمی بزرگ. هنوز هم منتظريم که بشود روزی بگوييم که:

بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت!

ما هنوز ايستاده‌ايم. هنوز آتش‌مان گرم است. هنوز به خاکستر ننشسته‌ايم. هنوز بر باد نرفته‌ايم. هنوز با توايم. با ما باش. بيشتر با ما باش!

چه خون که می‌رود اين‌جا ز پای خسته هنوز
مگو که مردِ رهی نيست، هست، ای ساقی!

November 25, 2008

حجاب اسلامی؛ حجابِ‌ مسلمانی يا حجابی بر مسلمانی؟!

پيش‌تر چندين بار به مناسبت‌های مختلف درباره‌ی حجاب نوشته بودم. يکی دو روز پيش، در محضر دو نفر از دوستان فرزانه و اهل معرفت، ذکر خيری (!) از حجاب رفت. يکی از دوستان بزرگوار بازگو می‌کرد که برای دانشجويان‌اش مسأله را چطور شرح داده است. از اين‌جا هر چه می‌نويسم سخنان ايشان است آميخته به سخن بنده البته! به تعبيری، میناگری می‌کنم در بازطرحِ سخن.

کسانی که با مطالعات تاریخی و اجتماعی مربوط به زنان مسلمان آشنا هستند، حتماً آثار فاطمه مرنيسی و ليلا احمد را خوانده‌اند. ليلا احمد، در کتاب‌اش به خوبی ريشه‌های جامعه‌شناختی و تاريخی را بررسی کرده است و فاطمه مرنيسی هم البته به تفصيل ريشه‌های روايات و مباحث قرآنی مسأله‌ی حجاب را واکاويده است. خلاصه‌ی بحث‌ها اين است:

حجاب، به عنوان نوعی پوشش، که زنان با استفاده از آن سر و گردن خود را می‌پوشانده‌اند، از اساس سنت مسلمانی نيست و عربی هم نيست. سنتی است که نزدِ ايرانيان باستان موجود بوده است (به ويژه نزد ساسانيان). و حجاب وسيله‌ی تميز زنان اشراف از زنانِ برده و حتی زنان آزادی که از طبقه‌ی اجتماعی فرودستی بودند به شمار می‌رفت. طبيعی بود که جامعه‌های ديگری که با ايرانی‌ها برخورد داشتند، و اعراب پيش از اسلام و پس از اسلام هم از اين قاعده مستثنا نبودند، اين شيوه‌ی پوشش را برای فرق نهادن ميانِ زن آزاد و زن برده اختيار کنند. اين اولين ريشه‌ی پيدايش «حجاب»‌ است. در تفسير الميزان مرحوم علامه‌ی طباطبايی هم به اين نکته اشاره شده است. در زمان شکل‌گيری اسلام هم هنوز مسأله‌ی زنِ برده و زنِ آزاد (کنيزکان و زنان غير برده) موضوعيت داشته است و لذا حجاب به آن شکل (که البته زمين تا آسمان با اين حجابِ چادریِ سفت و سخت فرق داشته است) پيوند مستقيمی داشته است با طبقه‌ی اجتماعی و معياری بوده است برای تميزِ زنِ آزاد از زنِ برده. به عبارتِ ديگر، حجاب، هيچ ربطی به مسلمانی و دين‌داری و ايمان ندارد. حجاب به منزله‌ی پوشش، نه حجاب به معنای عفاف و پاکدامنی و تقوا، مسأله‌ای است اجتماعی که در بستر يک جامعه‌ی خاص پديد آمده و شکل گرفته است. گمان نکنم نياز به توضيح داشته باشد که «حجاب»، در آن زمان بدون شک با عفاف و تقوا فرق داشته است. هيچ کس نه در ايران پيش از اسلام و نه در عربستان صدر اسلام، زنی را که حجاب نداشته است لزوماً بی عفاف نمی‌شمرده است (يعنی تمام زنان طبقات فرودست يا روستاييان و طبقات ديگر اجتماع به طور معمول بی‌عفاف شمرده می‌شدند؟).

وقتی ريشه‌های تاريخی ماجرا را می‌کاويم، می‌بينيم که صورت مسأله بالکل فرق می‌کند. اگر بستر رشد اجتماعی حجاب را – بحث شأن نزول آياتِ قرآن و تفسيرشان خود مقوله‌ای مفصل و جداگانه است – به خوبی مد نظر داشته باشيم، می‌توان به قوت گفت که حجاب امروز به جای اين‌که دخلی و ربطی به ايمان و مسلمانی داشته باشد، تبديل به يک جنبه‌ی برآماسيده و هويتی شده است که به تاريخ و فرهنگ «اسلام» چسبانده شده، حال آن‌که حجاب اساساً ايرانی است و آن هم متعلق به ايران باستان؛ مگر اين‌که البته دوست داشته باشيم تاريخ را تحريف کنيم. این حجاب، حجابِ‌ خودِ مسلمانی است. چرا؟ چون نه تنها در ايران، که در غرب هم هر کس می‌خواهد لاف مسلمانی بزند، با «حجاب» ابراز و اظهار مسلمانی می‌کند. يعنی دقيقاً همان چيزی را که اندک ارتباطی به مسلمانی ندارد، تنها با صرفِ اين گمان که حجاب از مهم‌ترين جنبه‌های هويتی مسلمانان است، بر می‌گيرد. طبيعی است که کسانی که اين اندازه بر حجاب پای می‌فشارند يا نمی‌دانند که حجاب، وسيله‌ی تميز زنِ آزاد از زنِ برده بوده است (يعنی طبيعی است که خود را آزاد و زنان ديگر را نبايد برده بدانند؛ آزاد از چه و که؟ و برده‌ی چه و که؟) و يا اگر هم می‌دانند حجاب را ديگر هرگز به آن معنای صدر اسلام‌اش نمی‌فهمند و به کار نمی‌برند. فرض اين‌که ما هنوز در جامعه‌ی برده‌داری و طبقاتی زندگی می‌کنيم به قدر کافی خفت‌بار هست. وقتی علت اصلی وضعِ چنان حجابی از ميان رفته است، دليل ديگری بر ادامه‌ی اين نوع پوشش هست يا علتِ اصلی استمرار آن همان جنبه‌ی هويتی – هويت برساخته – است که دخل چندانی به روحيه‌ی مسلمانی ندارد؟ حجاب، اگر زمانی در مسلمانی معنايی داشته است، بدون شک امروز در صورتِ از ريخت‌افتاده و دفرمه‌اش، خود حجابی است بر مسلمانی. اين چه ايمان و اسلامی است که با فرو افتادن پوششی برآمده از روابط طبقاتی يک نظام اجتماعی باستانی و ماقبل اسلام، فرو می‌افتد؟

مرتبط: حجاب: مسأله‌ای اجتماعی در لباس شرع

پ. ن. ديدم بعضی از دوستان خواستار سند و نام کتاب و شماره صفحه شدند. ليلا احمد، کتابی دارد به نام «زنان و جنسيت در اسلام». من دو فصل نخست کتاب را اسکن کرده‌ام که اين‌جا می‌آورم. اين فصل‌ها مشخصاً ريشه‌های ماقبل اسلام پوشش حجاب را می‌کاود. البته فصل‌های بعدی به خوبی تفاوت حجاب امروزی را به حجاب صدر اسلام نشان می‌دهد. کسی اگر مشخصاً در پی عبارتی در تأييد مدعيات من در متن بالاست، می‌تواند دو پاراگراف آخر ص ۵۵ متن انگليسی را بخواند. متن اسکن‌شده‌ی فصل‌های نخست را از اين‌جا پياده کنيد. اين دو فصل اول به طور مبسوط درباره‌ی بين النهرين و ايران مطالبی را دارد که به بحث بالا مربوط است.

November 24, 2008

استحاله‌ی بلاگرولينگ گوگل

خدا خير بدهد نويسنده‌ی اين وبلاگ را. تا به حال دو دفعه باعث شده است بلاگرولينگ گوگلی که در ملکوت استفاده می‌کنم بهتر و خوش‌فرم‌تر شود. این شکل جديد بلاگرولينگ تمام وبلاگ‌هايی را که (در ليست من هستند) و در ۲۴ ساعت گذشته آپديت شده باشند، پر رنگ می‌کند و می‌فرستد بالای ليست. موقع کليک کردن هم لينک‌ها را در صفحه‌ی تازه باز می‌کند، بر خلاف بلاگرول زمانه که نه معلوم است در چه بازه‌ی زمانی لينک‌ها به روز شده‌اند و نه لينک‌ها را در صفحه‌ی تازه باز می‌کند. دست مريزاد به پاسپارتو!

اسطوره‌ی خارج بودن

اين اسطوره با اسطوره‌هايی مثل گيلگمش و سیمرغ و قاف و اين‌ها فرق دارد. اشتباه نگيريد. اين اسطوره چيزی است شبيه افسانه و خيال‌بافی و توهم. گفتم بنويسم آن‌هايی که حساسيت دارند دلخور نشوند. اين را چندين بار در وبلاگ خودم ديده‌ام (در نظرها) که می‌گويند تو که «خارج» هستی، لابد از حکومت پول می‌گيری که آن‌جا هستی. دليل‌شان ظاهرا اين است که خوب نمی‌شود در کشوری مثل انگليس يک نفر ايرانی درس بخواند و دانشجو باشد و به بودجه‌ای کلان يا حکومتی متصل نباشد. گمان نکنم حاجت به توضيح داشته باشد که اين تصور چقدر ساده‌لوحانه است. البته که دولت جمهوری اسلامی دانشجوی بورسيه‌ی اعزامی دارد (انگار هر کسی که دانشجو باشد و خارج از ايران باشد به طور اتوماتيک می‌شود دانشجوی اعزامی بورسيه!). آن‌ها هر چه هستند برای خودشان هستند و احترام خودشان را دارند. به من هم ربطی ندارد درباره‌ی آن‌ها قضاوتی داشته باشم. اما اين همه دانشجوی ديگر از هزار و يک منبع می‌توانند پول برای ادامه‌ی تحصيل‌شان پيدا کنند (از جمله در خود بعضی از دانشگاه‌های انگليس). پس هيچ چيز حيرت‌آور و عجيب و غريبی نيست اگر کسی از دانشگاهی در انگليس (يا مؤسسه‌ی علمی و دانشگاهی ديگری) بورسيه‌ای بگيرد. به کرات اين اتفاق رخ می‌دهد و هيچ نيازی هم به عنايات دولتی، سياستی و حکومتی ايرانی يا غير ايرانی نيست.

اما اسطوره‌ی دوم اين است که بعضی‌ها گمان کرده‌اند که اگر خارج از کشور باشی، دانشجو باشی و از دين هم دفاع کنی، حتماً سر و سرّی با حکومت ايران داری! اين اسطوره هم البته بسيار ساده‌لوحانه است. در ميان «مسلمانان» آن قدر تکثر و تنوع هست که نهايت ندارد. دين‌ورزی مردم هم بسيار متنوع است. هر گردی هم گردو نيست. هر کسی هم که «ايمانی» داشته باشد، لزوماً مؤمن و ملتزم به ايدئولوژی سياسی جمهوری اسلامی نيست. مگر اين همه مسلمانی که در جهان هستند همه از جمهوری اسلامی «پول» می‌گيرند که مؤمن باشند؟ اين اسطوره البته اسطوره‌ی پرمصرفی است! خيلی‌ها از اين اسطوره، يا به تعبير دقيق‌تر مغالطه، برای رهانيدن خودشان از زحمت تفکر استفاده می‌کنند. اين برچسب‌ها هميشه نقش مهمی ايفا می‌کنند در ساده‌سازی و کليشه درست کردن: فلانی از دین دفاع کرده است و مسلمان است، پس لزوماً مدافع اسلام‌گرايان است؛ فلانی از روشنفکری دينی دفاع می‌کند، پس از ارکان انقلاب فرهنگی و تصفيه‌ی دانشگاه‌ها بوده است؛ فلانی از تشيع دفاع می‌کند، پس مدافع ولايت فقيه است؛ فلانی با موسيقی زيرزمينی مشکل دارد، پس از محسن نامجو بدش می‌آيد؛ فلانی عاشق شجريان است، پس نمی‌تواند موسيقی پاپ گوش بدهد. خودتان می‌توانيد به اين فهرست هم‌چنان اضافه کنيد. اما کار دشواری نيست يافتن اين مغالطه‌ها در بسياری از نوشته‌های موجود در وبلاگستان. منطقيون می‌گويند: «اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند». قاعده‌ی ساده‌ای ‌است اما مردم همين چيزهای ساده را به سادگی فراموش می‌کنند. آدم خيلی وقت‌ها دوست دارد خودش را فريب بدهد؛ چشم‌اش را به روی خيلی از واقعيت‌ها ببندد تا همان که دلخواه‌اش است بيان شود.

آخرين اسطوره اين است: هر کسی که خارج از ايران زندگی می‌کند، حق ندارد درباره‌ی ايران و وضع مردم ايران نظر بدهد! واقعاً توضيح لازم دارد؟ خارج از ايران زندگی کردن، چه ربطی دارد به نظر داشتن؟ فرداست بگويند هر کسی که خارج از ايران زندگی می‌‌کند حق ندارد درباره‌ی ايران اصلاً فکر کند! عکس نقيض اين جمله را هم اين‌جوری می‌شود نوشت: هر کسی که داخل ايران زندگی می‌کند، حق ندارد درباره‌ی خارج از ايران و هر چه در خارج اتفاق می‌افتد فکر کند يا نظر بدهد! هر دوی اين قضايا به قدری سطحی هستند که محتاج هيچ نقض و ردی نيستند.

November 23, 2008

نخستين سرودِ‌ ملی ايران - مارش «به سلامتی شاه»

آن‌چه می‌شنويد آهنگی است که اين روزها به نخستين سرود ملی ايران مشهور شده است . البته اصل اين آهنگ در زمان مظفر الدين شاه قاجار ساخته شده است که مارشی بوده است با عنوان «سلامتی شاه». اين سرود اخيراً توسط ارکستر ملل ايران اجرا شده  است. موسيقی اين سرود را موسيو لومر موزيسين فرانسوی ارتش ايران ساخته است. شعر سرود زير از بيژن ترقی است. این قطعه درسال ۱۳۸۵ به وسیله ارکستر ملل، به رهبری پیمان سلطانی و به خوانندگی سالار عقیلی اجرا شده است.‌  (ويرايش متن بر اساس اين نظر).



و متن سرود اين است:
نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان

November 22, 2008

رسمِ عاشق‌کشی و شيوه‌ی شهرآشوبی

ساده است کسی را که خلاصه‌ی دل و جان است، تشريح کنی، بشکافی و اعماق روان‌اش را زير ذره‌بين بکشی. ساده است اگر آتش عشق‌ات به سر نمی‌رفته باشد. سخت است دليل‌ تراشيدن و علت جستن برای فهم يکايک رفتارها، گفتارها و پندارهای معشوق، وقتی که دلبرده باشی و مرده‌ی دوست. مشقت‌بارترين کار آن است که اين سختی و آن دشواری را بتوانی با هم جمع کنی و حياتی دوگانه پيدا کنی.

می‌دانی؟ می‌شود درباره‌ی تو حرف‌هايی زد، چيزهايی گفت که مو بر اندام هر مؤمن و کافری راست کند. می‌توان پرده‌ها برداشت و شگفتی آفريد. اما می‌شود زبان در کام کشيد و هیچ نگفت. می‌شود چيزهايی نوشت که اهل اشارت بفهمند و بشارت‌ها در آن ببينند، اما عوام بخوانند و گمان کنند که چه نيکو خوانده‌اند و چه آرامشی يافته‌اند! اما حکايت اين است که تا کسی جان‌اش نسوخته باشد و سودازده‌ی هوای تو نشده باشد – يا سودازده‌ی تو نپرورانده باشندش – اين آشوب را نمی‌تواند فهميد. آخر آن قدر تو را با دل و جان پرورده‌ام که بيرون از تو و بيرون از خود ايستادن به تماشای تو، کار محالی است.

روزهايی می‌شود که غفلتی از راه می‌رسد. بی‌خيالی و آسودگی خاطری می‌آيد و آن داغ کمی سرد می‌شود. کشيدن اين بار کمی آسان‌تر می‌شود. اما امان از وقتی که برگردی و باشی و همراه‌ام بيايی. همگنان اگر نفهمند ما را با تو چه می‌شود و چه می‌رود، باکی نيست. اه اه اه... نمی‌شود. به صد زبان زور می‌زنم که ننويسم. بپوشم. پنهان کنم. پرده‌ای از کلمات بکشم روی اين دردها. خاموش باشم و فغانی بر نياورم. نمی‌شود. چند بار در همین يک سال گذشته، بُن گلوی‌ام را چسبيده‌ای و کشان‌کشان تا کجاها که نبرده‌ای مرا؟ چند بار؟ چرا؟ چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟ نيستی. پنهانی. پنهانی چون پری و به دنبال خود می‌کشانی‌ام.

و تمام حالِ‌ ما، سال‌هاست، سال‌های درازی است که با تو همين است که:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم
که نهان‌اش نظری با من دلسوخته بود!

آری، روزی مرا به زاری خواهی کشت! شکی نيست. ترديد نبايد کرد. ولی همين «نظر نهان» است که مرا تشنه‌ به خونِ خويشتن کرده. باش. بگرد تا بگرديم:

دل بسی خون به کف آورد ولی ديده بريخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

عجب شب و روز هول‌ناکی خواهد بود اگر بخواهم بگويم که: «يارب مباد کس را مخدوم بی عنايت» که اين‌جا «سرها بريده بينی بی‌جرم و بی‌جنايت»! می‌دانی که ما به همين «اميد» دلخوش‌ايم و دل از کرم‌ات بر نمی‌داريم! همين ايمان به کرم‌ات اگر نبود، هولِ روز استغنا و بی‌نيازی‌ات از هم‌اکنون جان‌فرسا بود! می‌بينی چقدر پررو هستيم؟ تو بگو احمق. تو بگو خوش‌خيال. تو بگو خيال‌باف. ولی بگذار با همين خيالِ تو خوش باشيم. با همين خيال لطيف:
زهی لطفِ خيالِ تو که چون در پاش افتادم
قدم‌های خيال‌ات را به آسيبِ دو لب خستم!

November 20, 2008

بر دکان هر زرنما خندان شده

می‌دانيد آن يادداشت دراز پيشين را درباره‌ی آن کنسرت کذايی می‌شد به اختصار و بسيار کوتاه نوشت. غرض از تطويل اين بود که توضيح بدهم «چرا» چنان کاری نیرنگ‌بازی و شيادی است تا کسی گمان نبرد که کارِ ما شده است ادعای بی دليل. دليل رشد و رونق اين سکه‌های تقلبی، غايب شدن سکه‌های صاحب عيار و راستين است که رخ در نقاب کشيده‌اند يا به بی‌مهری و ستم اربابِ بی‌مروت دنيا، گليم در سر کشيده‌اند که:
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها کشيده در گليم
در کشوری که ميانه‌ی کنسرت همايون شجريان، در تالار وزارت کشور، برق قطع می‌شود و محمدرضا شجريان با بغض و گلايه و برافروختگی بايد برود روی صحنه و عذرخواهی کند، چه توقعی بايد داشته باشيم برای رشد و رونقِ بازارِ هنر؟ من اين‌ها را در ارتباط مستقيم با هم می‌بينم. توضيح و شرح‌اش بماند برای وقت دیگر. اما خلاصه‌ی حال اين است که:
بر دکان هر زرنما خندان شده است
زان‌که سنگ امتحان پنهان شده است
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال، زر گويد که: «باش
ای مزور! تا بر آيد روز فاش»

من به حسن تشخيص ایرانيان فرهيخته و فرزانه ايمان دارم. مطمئن‌ام که اگر کالای راستين را در برابرشان بنهند، ميان آن و متاع قلابی فرق می‌نهند. بگذاريد تا روز بر آيد و سکه‌های تقلبی جايگاه راستين خودشان را پيدا کنند.
جای آن است که خون موج زند در دلِ لعل
زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش

November 19, 2008

يک فاجعه‌ی هنری تمام عیار

از خودم تعجب می‌کنم که چرا تا امروز نامی از گروه «مستان» و خواننده‌ای به نام «همای» نشنيده بودم! طرفه‌تر آن‌که در همین يک ماه گذشته دست کم از دو نفر از همکاران اسم اين خواننده، شاعر و آهنگساز کذايی را شنيده بودم و هر بار من با خوش‌خيالی تصحيح‌شان کردم که نه،‌ گروه، گروهِ «دستان» است و خواننده «همايون شجريان»! زهی تصور باطل زهی خيال محال!

امروز فيلمی از کنسرت اين حضرت‌ آقا را با عنوان «ملاقات با دوزخيان» (کذا!) در محوطه‌ی کاخ نياوران ديدم (بله اين اتفاق در زمان دولت فخيمه‌ی حضرت آقای احمدی‌نژاد رخ داده است! در تابستان سال ۱۳۸۶). شنيدن همان چهار پنج دقیقه‌ی اول اين کنسرت که هنوز به دقيقه‌ی اول‌اش نرسيده است، تصنيف‌خوانی خواننده (شرم‌ام می‌آيد اسم‌اش را بگذارم حتی تصنيف!) شروع می‌شود، مرا مثل برق‌گرفته‌ها تا دقايقی طولانی ميخکوب کرد. باورم نمی‌شد چيزی بشنوم با عنوان کنسرت، در ايران، در کاخ نياوران و اين همه بی‌ذوقی، بی‌سوادی، بی‌فرهنگی و هنرناشناسی با آن همه ادعا که گوش فلک را کر می‌کند، چطور در يک‌جا جمع می‌شود!

ادامه‌ی «يک فاجعه‌ی هنری تمام عیار»

يک ۴ ديواری به وسعتِ جهان!

مانی ب يادداشت تازه‌ای نوشته و تا توانسته مرا در آن نواخته است! چه خوب! آدم در اين جور مواقع است که متوجه کاستی‌های کارش می‌شود و حتی در همين جور مواضع است که می‌فهمد آن‌چه گفته يا نوشته است چقدر نزديک به واقعيت بوده است. مدتی پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «در باب ریشخندگری». مخاطب خاص اين نوشته ايشان نبود (اگر او می‌دانست چه کسانی، يا چه کسان ديگری، هم مخاطب اين نوشته بوده‌اند، کمی در نوشتن‌اش آرام‌تر می‌شد. شايد البته!). مدت‌های درازی است به این موضوع فکر کرده‌ام و ماجراهای زمانه، و از جمله طعنه‌های نيش‌دار او، مرا بر آن داشت يادداشتی بنويسم. البته ضمير مرجع‌اش را خوب پيدا می‌کند!

اما نويسنده‌ی ما در يادداشت‌اش از هيچ متلک‌پرانی و مغالطه‌ای فروگذار نکرده است. همين ابتدا بگذاريم تکليف يک چيز را روشن کنم ـ و البته تکليف اين يک چيز برای آن‌ها که پيش چشم‌شان شيشه‌ی کبودی نيست، از همان ابتدا روشن بود که اولين يادداشتِ من درباره‌ی ماجراهای زمانه – همان يادداشت ماهی و جوی و خُرد و ساير قضايا – يادداشتی بود «کاملاً عاطفی و احساسی» و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأملی. نه آن يادداشت اين دعوی را داشت و نه يادداشت‌های بعدی که به سويه‌های دقيق‌تر و سنجيدنی‌تر زمانه می‌پرداخت درباره‌ی آن يادداشت مدعی چنين صفتی شده بود. ايشان از ابتدا تا انتهای نوشته‌اش مانند اطفالی که بازيچه‌ای يافته و ذوق‌زده مرتب آن را کوک می‌کنند، ورد گرفته است که آن يادداشت چنين بود و چنان بود! خوب برادر من! معلوم است آن يادداشت عاطفی بوده. معلوم است واکنش کسی است که با مهدی جامی دوست بوده است. معلوم است که اولين واکنش کسی است که تعلق خاطر عاطفی به او داشته است. اين چه توقعی است که کسی تعلق خاطر عاطفی به کسی نداشته باشد؟ اين چه توقعی بوده که در چنان هنگامه‌ای من يا بی‌تفاوت باشم يا خدای ناکرده نيشی هم به مهدی جامی فرو کنم؟ عقل هم چيزی خوبی است به خدا! و اين تعلق خاطر عاطفی – مثبت يا منفی، سلبی يا ايجابی – در همه هست از جمله در همين حضرت مانی ب. آشکارترين نمودش هم در مانی ب، خودِ اوست. رندِ ظریفی پای يکی از مطالب (+) حضرت‌شان يادداشتی نوشته بود و همين را متذکر شده بود که ايشان زبانی تند و تیز دارد و «نه گل از دستِ غم‌اش رست و نه بلبل در باغ» ولی وقتی اين تيغ به خودش می‌رسد ناگهان ناکار می‌شود. زبان‌اش در بريدن و دريدن ديگران تيز است و گزنده ولی به خودش که می‌رسد کُند می‌شود و مهربان! نه، قرار نيست کسی بيايد در وبلاگ‌اش مذمت خودش را بگويد. اما می‌توان انصاف داشت و ديد که هر آدمی کجا نشسته است و می‌شود بيهوده زبان بر این و آنی که کاری به من و شما ندارند دراز نکرد.

ادامه‌ی «يک ۴ ديواری به وسعتِ جهان!»

November 18, 2008

دو تصنيف دشتی از عارف قزوينی

اين دو تصنيف را حتماً همه شنيده‌اند. قطعات زير را شجريان با گروه پايور، به همراه اساتيد، اجرا کرده است. آن زمان مرحوم بهاری زنده بوده و کمانچه‌ی آواز را ايشان نواخته است. روان‌اش شاد باد. بقيه‌ی اساتيد هنوز در قيد حيات‌اند. استاد جليل شهناز و استاد محمد اسماعيلی. اما اين دو تصنيف برای من خاطره‌ها دارند. به خصوص آن تصنيف «گريه را به مستی بهانه کردم». هر دو از آنِ عارف قزوينی‌اند. خلاصه اين‌که اين دو تصنيف، تا دل‌تان بخواهد نام و خاطره دارد، از بزرگان و اساتيد و دردمندان. گوش بدهيد و رفتگان را دعا کنيد و آرزوی بقا و تندرستی باقی اساتيد کنيد!

November 16, 2008

زرِ ناسره و ثمنِ بخس

وقتی بشود، يعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدم‌ها و حرص و جوش زدن‌هاشان، به گریبان دریدن‌هاشان، به خشم و شهوت‌هاشان و به رفاقت‌هاشان و عهد شکستن‌هاشان نگاه کرد، آدم ممکن است با شفقت بر حالِ پريشان و رقت‌انگیز کسانی بنگرد که به خاطر «جيفه‌ی دنيا» خيلی چيزها را به سادگی زير پا می‌گذارند: اخلاق، انسانيت، شرف، رفاقت، مردانگی و بسيار چیزهای دیگر را. مثل آبِ خوردن. و البته انسان هميشه نیاز دارد موجه باشد. هميشه می‌خواهد خوب باشد. حتی اگر بدترين جنايت‌ها را مرتکب شده باشد، دوست دارد مردم خوب ببينندش و ستوده و سزاوار بشمارندش. و اين‌جاست که توجيه‌گری انسان شروع می‌شود.


ادامه‌ی «زرِ ناسره و ثمنِ بخس»

آن چهار تصنيف

چهار تصنيف هست؛ دو تا از ايرج بسطامی با آهنگ‌سازی پرويز مشکاتيان و دو تا از شهرام ناظری با گروه تنبور (نمی‌دانم کدام گروه تنبور). تصنيف‌های بسطامی از آلبوم «مژده‌ی بهار» است و هر دو در شور هستند. يکی تصنيف «نفس باد صبا» و ديگری «گلعذار» است. تصنيف‌های ناظری را هم در زير می‌بينيد ديگر. شرح نمی‌خواهد. شايد کيفيت اين‌ها چندان مطلوب نباشد. اما من فعلاً به همين‌ها دسترسی داشتم. با اين حال، بسيار خاطرات را برای بسياری زنده می‌کند. حال ما را هم خوش می‌سازد.

اين ۲۳ سال

امروز يکشنبه ۲۶ آبان ۸۷ است و درست ۲۳ سال از روز وفاتِ پدرم می‌گذرد. ۲۳ سال خودش يک نسل است و من به اندازه‌ی يک نسل و شايد بيشتر از آن از پدرم عبور کرده‌ام. هنوز باورم نمی‌شود این فاصله را. فاصله‌ای را که نيست. و اویی را که اصلاً يقين ندارم که نباشد! هر چه هست، خودم هنگام تدفين‌اش نبودم. به چشم‌ام در خاک رفتن‌اش را هرگز نديدم. شايد از خشم بود. شايد از لجاجت. هر چه بود، مرا در خانه و در همان اتاقی که از دنیا رفت محبوس کرد. او هنوز با من است و من هنوز با اويم. فاصله‌ای میان ما نیست. روزها سرد است. بر گیسوان‌ام غبار گذشت زمان آرام آرام می‌نشيند. امروز ظهر با خودم فکر می‌کردم که چقدر قدم به قدم به عزيمت از جهان نزديک می‌شوم و هنوز يک جايی این جهان برای‌ام اعتبار دارد؛ پووووف! امان از اين اعتبار مجازی!
همچون حباب ديده به روی قدح گشا
وين خانه را قياسِ اساس از حباب کن!
کاش او هم بود. کاش بود و اين روزها را می‌ديد که غرق در کتاب‌ام و چندان شاخه‌های دانش در ذهن‌ام پيچيده است که پيدا کردن راه‌ام در آن‌ها دشوار است. کاش بود. این عشق به کتاب را از او دارم که کتاب‌های بازمانده‌اش از همان طفوليت‌ام زندگی‌ام را دگرگون کرد. من با بعضی از آن کتاب‌ها نفس کشيده‌ام و هنوز هم دارم زندگی می‌کنم. کتاب‌هايی که آن سال‌ها حاصل سير و سلوک شخصی‌اش و شايد نردبانی برای خودشناسی‌اش بوده. بگذريم. غرض يادی بود و نشانه‌ای برای خودم. نشانه‌ای که فرق چندانی نیست ميان من و او، وقتی که از آن بالا نگاه می‌کنيم. دل‌ام تنگ است...

November 15, 2008

آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها که برخاست...

نقدی که آقای دکتر فنايی بر سلسله مقالات اکبر گنجی آغاز کرده است،‌ ديشب اولين بار در وبلاگ ياسر ميردامادی (و سپس در ضيافت‌خانه‌ی ملکوت) منتشر شد. بعد از انتشار نخست مطلب در حباب، عين مطلب را من برای وب‌سايت زمانه ارسال کردم و طبيعی بود انتظار داشته باشم که زمانه که مکرراً مطالب وبلاگ‌های مختلف را تا به همین امروز بازنشر کرده و در بسیاری از موارد به آن‌ها لینک داده است، اين مطلب را نیز منتشر کند. بعد از اين‌که ای‌ميلی از دبير سايت زمانه، ساعتی پيش‌تر مبنی بر تصميم به انتشار اين نقد در چند بخش دريافت کردم، با حيرت تمام ای‌ميلی از آقای علوی سردبير تازه‌ی زمانه به دستِ من رسيد که بی هيچ کم و کاست عيناً آن را نقل می‌کنم (به اضافه‌ی پاسخِ خودم به آقای علوی) و چند نکته را در حاشيه می‌افزايم.

ادامه‌ی « آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها که برخاست...»

November 14, 2008

گفتی ز خاک بيشترند اهل عشقِ من...

آلبوم «مرکب‌خوانی» با آهنگ‌سازی شاهکار پرويز مشکاتيان و آوازِ آسمانی شجريان در شمارِ نخستين آلبوم‌های موسيقی سنتی ايرانی بود که چنگ در جانِ من زد. روزهای نوجوانی و سال‌های نخست دانشگاهِ من (و البته ايام درس خواندن برای کنکور) به شنيدن اين آلبوم می‌گذشت. اين نغمه‌ها مرا پرتاب می‌کند به خانه‌ی مادری (و پدری). به روزهای تابستانِ اواخر دهه‌ی شصت و اوايل دهه‌ی هفتاد. خاطرم هست که يکی از خويشاوندان روزی به خانه‌ی ما آمده بود و طبق معمول، نوای موسيقی شجريان و مشخصاً همين آلبوم بلند بود. گفت: «اين‌ها را که راديو و تلويزيون هم پخش می‌کنند. ديگر چرا توی خانه مرتب گوش می‌دهی؟» سؤال ساده و جالبی بود و البته اين عالم برای او قابل درک نبود. اولين چيزی که گفتم اين بود: «راديو و تلويزيون خيلی زحمت بکشند، فقط تصنيفی را پخش می‌کنند و تمام. آدم بايد حوصله داشته باشد و ذوق که يک آواز را از اول تا آخر گوش بدهد!». يادش بخير. آن روزگاران گذشت. اما من هنوز از شنيدن اين آوازها سخت محظوظ می‌شوم و دگرگون. شجريان و مشکاتيان (و موسوی) را عمری دراز و پر عزت باد که خانه‌ی گوش و هوش و جان و دل مرا رنگين کرده‌اند! شما هم گوش بدهيد و محظوظ شويد.

November 13, 2008

پيام محمد

سال‌های درازی دنبال موسيقی متن فيلم «محمد رسول الله» می‌گشتم. موسيقی‌اش را موريس ژار ساخته است. گوش بدهيد و لذت ببريد.

November 11, 2008

توسعه از راهِ اصلاحِ دين؟

چند سالی است که به اين نکته فکر می‌‌کنم که دست‌کاری کردن در فهم دينی مردم، یا به تعبيری «اصلاح‌گری دينی» لزوماً به بهبود کيفيت زندگی آن‌ها نمی‌انجامد. بگذاريد همين ابتدا مقصودم را روشن کنم تا سوء برداشتی پيش نيايد. اصلاح‌گری دينی، يا روشنفکری دينی، اگر به اين معنا باشد که رويکردی عقلانی به دين داشته باشيم و در دين تفقه و تعقل شود (به قول ناصر خسرو: «خدای از تو طاعت به دانش پذيرد / مبر پيش او طاعت جاهلانه»)، هم معقول است و هم موجه. اين نوع رويکرد به دين – به اسم‌اش کاری ندارم – رويکردی است ستودنی و البته سابقه‌ای دراز دارد؛ سابقه‌ای که به زمان نخستين امام شيعيان باز می‌گردد. به نظر من، معنا و مضمون‌اش، چيزی بيش از این نيست که عقل وجهه‌ای ديگر از دين است. عجالتاً در همين حد کلی با من همراه باشيد تا به اصل سخن‌ام برسم. می‌دانم که برای روشن‌تر ساختن حدود عقل و دين حرفِ بسيار می‌توان گفت. اما در همين حد برای ورود به بحث کفايت است.


ادامه‌ی «توسعه از راهِ اصلاحِ دين؟»

November 10, 2008

بوی پيراهن یوسف

آهنگ مجيد انتظامی است. همين بس است.

November 7, 2008

تأثیر تصفيه

می‌خواستم حديث نفسی بنويسم. هر چه سنجيدم و انديشيدم تنها به اين رسيدم که: «انما اشکوا بثي و حزني الي الله». جای شکايتی نمی‌ماند. تنها «حکايت‌»ای هست از اسرار التوحيد در احوال بوسعيد مهنه. ساعتی پيش اين حکایت را می‌خواندم که الآن که دوباره حکايت را می‌خوانم می‌بينم که چه اندازه مناسب حال است و نقدِ وقت. تفسير و تأويل‌های دلبخواه از اين متن آزاد نيست!

«هم در اين وقت که شيخ ما ابوسعيد قدس الله روحه العزيز به نيشابور بود، مريدان می‌آمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی يکی توبه کرد، روستايی ناهموار عظيم جفتی کفش کوهيانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزيزان می‌رسيد و در بر ديوار می‌زدی و حرکاتی از او در وجود می‌آمد که صوفيان از آن می‌رنجيدندی و از غلبه و مشغله‌ی او می‌کوفتندی. روزی شيخ آن درويش را بخواند گفت: «به درميُوُن بايد شد.»‌ و آن دره‌ای است در ميان کوه نيشابور و طوس. چون از نيشابور به طوس روند راه بر سر اين درّه بود. و آبی از آن درّه فرو می‌آيد و در رود خَروِ نیشابور می‌رود. شيخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پاره‌ای بروی سنگی بزرگ بر آن‌جاست: بر لب آب وضو بايد ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزديک تو آيد. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درويش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزيز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»

ادامه‌ی «تأثیر تصفيه»

حاصل عمر

بدون شرح اضافی

مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است

تکمله‌ی مهم: اين مطلب را بازنويسی کردم و فکر می‌کنم حتی بعد از اين‌که مطلب را درفت کرده بود، کلی بحث حول‌اش راه افتاده بود. اشکالات انشايی نامه (که به هر زبانی نوشته می‌شد، باز هم از لا به لای‌اش مشهود بود) اصل سخن من نبود. آن‌ها که نسخه‌ی قبلی را دیده‌اند می‌توانند با اين نسخه مقايسه‌اش کنند تا بدانند استخوان‌بندی نوشته اساساً چيز دیگری بوده است. البته من به دليلی کاملاً متفاوت که هيچ ربطی به زمانه و مهدی جامی يا ابراز نظر ديگران ندارد، نوشته را ويرايش کردم. بيشتر دلايل شخصی داشت. اين نامه (که ترجمه‌ی فارسی‌اش در دفتر زمانه نيز هست) تفکری سرکوب‌گر و استبدادی را نشان می‌دهد که خیلی سعی کرده است خودش را در لفافه‌ی ژست آزادی‌خواهی بپيچاند. تفکر، تفکری است سرکوب‌گر و انحصارطلب. اين‌جای کار است که می‌لنگد.

نامه‌ای از مدیر موقت رادیو زمانه، که اکنون بر جای مدير معلق‌اش نشسته است، در سايت-بلاگ ايرانيان دات کام منتشر شده است (که در دفتر زمانه نيز باز نشر شد). اين نامه، نامه‌ای است عبرت‌آموز. نخواستم بگويم حيرت‌آور، چون به هيچ رو حيرت‌آور نيست. درباره‌ی حواشی اين نامه و اتفاق‌هايی که تا اين‌جا افتاده است (و ما همه ديده‌ايم و علنی بوده است و چيز نهانی در آن نيست)، نمی‌خواهم بنويسم. خودِ نامه به قدر کافی روشنگر و افشاگر است.

ادامه‌ی «مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است»

November 6, 2008

کرشمه‌ی نرگس

روزهای دانشجويی در دانشگاه فردوسی مشهد، راننده‌ی يکی از اتوبوس‌های سرويس دانشگاه که از جلوی دانشکده‌ی علوم و مهندسی به سمت بخش ديگر دانشکده‌ی علوم در خيابان اسرار می‌رفت (که آن زمان محل سلف سرويس دانشگاه همان‌جا بود)، معمولاً در پخش صوت اتوبوس‌اش، نوار موسيقی سنتی می‌گذاشت. برای اولين بار آلبوم «کرشمه‌ی نرگس» سيامک شجريان را که کار گروه پايور است، آن‌جا شنیدم. آن زمان، ذوقی می‌بردم از شنيدن اين آلبوم. صدای گرفته‌ی سيامک شجريان هم برای خودش حالی داشت آن هم برای آن احوال ما. در ميان موسیقی‌های‌ام می‌چرخيدم، این را يافتم. گفتم شما هم مهمان امروز ملکوت باشيد. غزل آواز از غزل‌های شيرين سعدی است.

سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد لندن

محض اطلاع کسانی که در لندن و حومه (!) ساکن هستند، روز شنبه‌ی آينده ۸ نوامبر، دکتر سروش در کانون توحيد لندن ساعت۱۴:۳۰ سخنرانی دارد. عنوان سخنرانی ايشان «تفاهم عقلانی و مدارای دینی» است. نزديک‌ترين ایستگاه قطار، ايستگاه همراسميت است. نشانی را از وب‌سايت کانون توحيد ببينيد.

November 5, 2008

اهميت انتخاب اوباما چی‌ست؟

امشب روزنامه‌ی تايمز لندن را می‌خواندم در قطار. شماره‌ی امروز گويی ويژه‌نامه‌ای بود که اختصاص داشت به انتخابات ریاست جمهوری آمريکا. بحث مفصل و مبسوطی شده بود از آن‌چه که در صحنه‌ی سياست آمريکا در اين سال‌ها رخ داده بود. چرا اوباما پيروز شد و چگونه؟
يک تبيينِ ساده‌انديشانه و راحت الحلقوم، البته اين است که خودِ سياست‌مداران آمريکايی فهميده بودند که مردم جهان از آن‌ها متنفرند و آمريکا چهره‌ی خوبی ندارد، حالا اوباما را فرستاده‌اند جلو به جبرانِ اين همه ویرانی. اين البته تبيين ساده‌انديشانه‌ای است که ذهن‌های تنبلی که حوصله‌ی تجزيه و تحليل ندارند، شايد به سادگی قبول کنند و اگر از ظرافت‌های آن صرف‌نظر کنيم، پر بیراه نيست اما به این خنکی و خامی هم نیست توضيح ماجرا.

خاطرم هست که چندين ماه پيش، برای رساله‌ام با محمد ارکون مصاحبه‌ای داشتم. آن زمان هنوز هیلاری کلينتون به نفع اوباما کنار نکشيده بود. بحثِ ما بر سر اتوريته و قدرت بود. ارکون تفاوت اوباما و کلينتون را در اين می‌دانست که کلينتون در پی قدرت است و اوباما صدايی است صاحبِ اتوريته. اوباما بر عدالت انگشت نهاده بود که ساکن نهان‌خانه‌ی ضمیرِ هر انسانی هست. آمريکا را کانون تمام توطئه‌های عالم ديدن، شايد بعضی از چيزها را بتواند توضيح دهد. اما از توضيح بسيار چيزها عاجز می‌ماند. ديشب، یکی دو ساعتی مانده بود به پايان شمارش آراء. در برنامه‌ی زنده‌ی تلويزيونی بی‌بی‌سی، يکی از مفسران می‌گفت وضعيتی که اوباما امروز در آن است، وضعيتی است که بدون وجود جسی جکسون (فعال سياسی سياه‌پوستِ آمريکايی)، کالين پاول (وزير دفاع سابق)، کاندوليزا رايس (وزير خارجه) و مارتين لوتر کينگ ميسر نبود. اوباما، صدای رسای جمعیتِ تا به امروز سرکوب شده‌ی سياه‌پوست در آمريکاست. فروکاستن اوباما به بازيچه‌ی قدرت ديگران و ملعبه‌ی سياست‌مدارانِ پشت‌ِ پرده، تصوری است ساده‌انگارانه. نبردِ ديشب ميان مک‌کين و اوباما، نبردی بود نفس‌گير اما اوباما به آسانی بر آن غلبه کرد. آن همه شور و اشتياقی که در گوشه‌گوشه‌ی آمريکا موج می‌زد و حرص مردمِ آمريکا برای تغيير، خاطره‌ی انتخاب شدنِ خاتمی را پيش چشم بيننده زنده می‌‌کند.

انتخاب اوباما، طليعه‌ی تغييرهای بزرگی در سياست‌های داخلی و خارجی آمريکاست. اوباما تنها نماينده‌ی حزب دموکرات نيست. اوباما سياه‌پوست هم هست. دقت کرده‌ايد که در کنيا دو روز تعطيل عمومی اعلام کرده‌اند؟ کجای دنيا چنين کاری می‌کنند؟ اوباما تنها برای آمریکا نيست که مهم است. برای جهان هم مهم است. در اين میان البته سياست‌مداران کشور ما طبق معمول همان سياست‌مداران سابق‌اند. وزير خارجه‌ی ما گفته است اميدوار است آقای اوباما بتواند خواست مردم آمريکا را بر آورده کند. گذشته‌ از لحنِ بيان و ادبيات نامناسبی که برای ابراز نظر اختيار شده است و در عرف ديپلماتيک چندان زبانِ درخوری نيست، فرض کنيم هنگام انتخابات رياست جمهوری ايران وزارت خارجه‌ی آمريکا عباراتی شبيه به همین را درباره‌ی رييس جمهور تازه انتخاب شده می‌گفت. واکنش دولت ايران چه می‌شد؟ آدم خوب است اول يک سوزن به خودش بزند بعد يک جوالدوز به ديگران! اگر سياست‌مداران ما،‌ بلد نيستند درست حرف بزنند، اصلاً حرف نزنند. بگذارند وضعيت همينی که هست بماند. لازم نیست کار را خراب‌تر از اين‌که هست بکنند.

به حاشيه نروم. مقصود من از نوشتن اين يادداشت اين بود که بايد انتخاب شدن اوباما را در بستر تاريخی بلند آن ديد و تحليل‌های عامه‌پسند و ساده‌انديشانه را برای جای ديگر گذاشت. اوباما به طرز بی‌سابقه‌ای عاطفه و احساس ملت آمريکا از سياه گرفته تا سپيد را برانگیخت. و اين یعنی اتوريته. اين کار را با قدرت و زور نمی‌شود کرد. (می‌توان گفت اوباما کاريزما دارد؟ شايد. نمی‌دانم.) اوباما بر خلاف مک‌کين سنجيده حرف می‌زند. حساب شده صحبت می‌کند. گفتارش شمرده و متين است. بی‌عقلی و شتابزدگی در گفتارش نشنيده‌ام تا به حال. داشتم امروز فکر می‌کردم بی‌سوادی و زبان‌نادانی بوش مدت‌ها برای ماها اسباب تفريح و خنده بود. الآن که بوش رفته است به کدام سياست‌مدار به خاطر گاف‌های گفتاری‌اش بايد خنديد؟ انتخاب اوباما برای آمريکا نشانه‌ی بازگشت عقلانیت و صداقت در گفتار و رفتار بايد باشد. آينده بيشتر نشان خواهد داد چقدر اين برداشت درست است. اوباما به درستی گفته بود که آن‌چه که امروز رخ داده است، گواهی است بر اين‌که در آمریکا هر اتفاقی ممکن است بيفتد. همه چيز در آمریکا ممکن است. آمريکا هنوز قابليت‌های فراوانی دارد. ويرانی‌هايی که حزب جمهوری‌خواه با يکه‌تازی جورج بوش و نئوکان‌ها در خودِ آمريکا و اطرافِ جهان آفريد، جايی بايد متوقف می‌شد. بايد ديد اوباما چه می‌‌کند. اوباما در لحظات اوليه‌ی اعلام نتايج از فضای تلخ و مسمومی که دیرزمانی بر سياست آمریکا حاکم بوده است سخن گفت ( متن کامل سخنان اوباما را بخوانيد).  او برای تغيير آمده است. از انتخاب اوباما و رفتن بوش و جمهوری‌خواهان کم‌ظرافت و خشنی که مايه‌های عقلانی ژرفی در آن‌ها نمی‌ديدم، خوش‌حال‌ام.

پ. ن. اوباما سخنان‌اش را با اين جمله آغاز کرد:
«اگر هنوز کسی اين‌جا هست که باز هم شک دارد که آمريکا جايی است که در آن هر چیزی ممکن است؛ يا کسی باشد که نداند آیا رؤيای بنيان‌گذاران ما هنوز در زمان ما زنده است يا نه؛ يا کسی باشد که هنوز قدرت دموکراسی ما را زير سؤال می‌برد، امشب جواب‌اش را گرفته است.»
بد نیست اين مقاله‌ی تايمز را هم بخوانيد: «چهار دليل انتخاب اوباما»

November 4, 2008

به تماشای آب‌های سپيد

چند سالی از انتشار آلبوم «به تماشای آب‌های سپيد» حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان گذشته است. اين آلبوم مشترک با همکاری گروه هم‌آوايان است. عجالتاً مطالب پايگاه خبری فرهنگ و آهنگ و مطلب وب‌سايت تهران اونيو را بخوانيد تا جزييات مفصل کار را بعداً بنويسم. از اين آلبوم، من قطعه‌ی «ساری گلين» و «پروانه شو» را سخت دوست دارم. بشنويد و محظوظ شويد.

فرق سه سال و سی سال

آقای رييس جمهور يا شمردن بلد نيست يا فرق دکترا و بنایی را نمی‌داند و یا فرق دکترای افتخاری و دکترای تحصيلی را نمی‌شناسد!

ایشان در جلسه‌ی هيأت دولت فرموده‌اند:
«چون استیضاح وزیر کشور را قبول ندارم در جلسه مربوط به آن نیز شرکت نمی‌کنم... اگر مدرک کردان غلط هم باشد چه اثری دارد؟ من پیش از این حتی عبارت کاغذ پاره را درباره آن به کار بردم برای آنکه تنها یک مدرک افتخاری بوده است.»

از همين عبارات رييس جمهور می‌توان فهميد درکِ ايشان از کل مسأله چقدر سطحی و پرت است. «چون قبول ندارم، شرکت نمی‌کنم» جمله‌ای نيست که در شأن رييس جمهور باشد. به هر حال، آن مجلس در آن نظام مشروعيتی دارد و رييس جمهور هم اگر رييس جمهور آن نظام است، ملزم به حضور در آن مجلس و دفاع از وزيرش به طور علنی است (البته اگر چنان‌که از سياق جمله‌ی ايشان بر می‌آيد، رفتار کردان قابل دفاع باشد!). از این‌ها بگذريم. بالاخره در ايران یک نفر هست بتواند به رييس جمهور بفهماند که قضيه‌ی استيضاح دعوای دو تا بچه دبستانی نیست؛ مسأله سرنوشت يک ملت است. ايشان هنوز خیال می‌‌کنند عده‌ای عليه ایشان و دولت‌شان توطئه کرده‌اند!

رييس جمهور هنوز در جعلی بودن مدرک کردان، به رغم اعتراف صريح کردان، شک دارد و می‌گويد «اگر مدرک کردان غلط هم باشد». آخر کردان به چه زبانی باید می‌گفته است مدرک جعلی است که رييس جمهور بفهمد؟ بعد ايشان باز می‌گويد این کاغذ پاره است و تازه مدرک افتخاری هم هست! ايشان هنوز نمی‌داند که برای اخذ مدرک دکتری تحصيلی باید حداقل سه سال بروی درس بخوانی در یک دانشگاه و صبح تا شب با کتاب و تحقيق سر و کله بزنی (نه با سياست و کارِ اجرايی). اما برای دريافت مدرک دکترای افتخاری (که آن هم به میل و اراده‌ی دریافت کننده نیست بر خلاف مدرک دکترای تحصيلی)، بايد سال‌ها، اگر نگويیم حداقل سی سال، کار مثمر ثمر و جدی کرده باشی. يعنی ارزش مدرک دکترای افتخاری نه تنها از دکترای تحصیلی کمتر نیست، بلکه چه بسا به مراتب دشوارتر هم باشد. آدم وقتی اين چيزها را می‌بیند، در وجود حتی یکی دو مشاور فرهیخته و باسواد در دولت نهم شک می‌کند.

November 3, 2008

در باب ريشخندگری

کلمه‌ای در زبان انگليسی هست که شايد بتوان معانی متعددی را در زبان فارسی برابرش نهاد. اين کلمه (cynicism) است و اسم فاعل آن (cynic) است. داريوش آشوری در ويراستِ تازه‌ی فرهنگ علوم انسانی، معادل‌های زير را در برابر این دو واژه (به ترتيب) نهاده است: ۱. مسخره‌انگاری و ۲. زشت‌انگار، مسخره‌انگار. البته آشوری معادل «کلبی‌گری» را نيز آورده است که مرادِ من نيست. آن‌چه بيشتر در زبان انگليسی مد نظر من است، مفهومی است که به ريشخند کردن و استهزاء نزديک می‌شود و می‌تواند مناسبتی هم با لاابالی‌گری داشته باشد. شايد طعنه زدن و متلک گفتن هم به نحوی نزديک به اين معنا باشد.

اما چرا از اين خصلت «ریشخندگری» حرف می‌زنم؟ ماجراهای اخیر زمانه، يادداشتِ اول من (و حتی بخش‌هايی از يادداشت‌های بعدی من) در کنار بعضی از يادداشت‌های عاطفی دوستداران زمانه و صاحب سيبستان، باعث برانگيخته شدنِ يک ريشخندگری تمام عيار نزدِ عده‌ای شد. اين‌جا من می‌خواهم چند ساحت مختلف را از هم تفکيک کنم. نخست، رويکرد کسانی را که دغدغه‌ی اخلاقی دارند و هشدار در برابر فروغلتيدن به دام‌چاله‌ی مريد-مرادبازی و تملق و چاپلوسی می‌دهند و ديگر رويکرد کسانی که زير پوشش انتقادی به ظاهر اخلاقی، مسخره‌انگاری ستيهنده، تلخ و پليدی را منتشر می‌کنند. برای من رويکردِ نخست، رویکردی است مغتنم و ارزش‌مند و گمان می‌کنم مهدی جامی هم، با توجه به شناختی که از او دارم، اين تذکرها را مغتنم می‌داند و چيزی در آن نيست که باعث رنجيدنِ او شود. اما رويکردِ دوم، رويکردی تخریبی است که به بهانه‌ی تازيانه کوفتن به گرده‌ی چاپلوسی و تملق، سخت مشغول کینه‌کشی و انتقام‌جويی شده‌اند.

گاهی اوقات مردم تفاوت ادا کردنِ حق چيزی را با مدح کردن و تملق نمی‌دانند. برای اين‌که آدم حقِ چيزی را درست ادا کند، باید صفت عدالت و انصاف در درون‌اش راسخ شده باشد. برای ادا کردنِ حق چيزی نياز به فضيلتی اخلاقی هست. اما تملق و چاپلوسی، نياز به فضيلت ندارد. بادمجان دور قاب چيدن، اخلاق نيکو و سلوک شخصی لازم ندارد. اندکی دنائت و جبنِ شخصيتی به اضافه‌ی مزدوری و فربه کردنِ نفس می‌خواهد، یعنی زنده کردن رذایل اخلاقی. چاپلوسی بر خلاف ادا کردن حق ديگران، هيچ زحمت و تلاشی نمی‌خواهد. مزدوری و تملق از هر بيکاره‌ی زبان‌بازی ساخته است.

ماجرايی که در زمانه اتفاق افتاده است صف‌آرايی یزيد و امام حسين (يا مهدی و دجال!) نيست. قضيه پيچيده و چند سويه است. يک دو گانه‌ی حق و باطل محض نيست. اما تکثر سويه‌های مختلف ماجرا، به معنای تعطيلی هر قاعده‌ی اخلاقی و هر اصل انسانی نيست. اگر کسی صفت يا خصلتی را در مديريت و انديشه‌ی مدیر معلق شده‌ی زمانه می‌ستايد، معنای‌اش تملق يا چاپلوسی نيست. نفس سليم انسانی و خرد و انصاف به ما نهيب می‌زند که پيش از آن‌که جوانب سخنی را بسنجيم، نامِ هر تحسين و ستايشی را تملق و چاپلوسی نگذاريم. این خصلت «ريشخندگری» که بی‌نشانِ از رذايل متعدد اخلاقی نیست، آدمی را وا می‌دارد به تخريب و زهر پراکندن.

من با صاحب سيبستان دوست‌ام. رفاقت‌ام با او به همان اولين سالی بر می‌گردد که به لندن آمدم. اما اگر جاهايی از مهدی ستايش می‌کنم و کرده‌ام، در همان حال،‌ در برابر انديشه‌ی او و سخنان او منفعل يا منقاد نبوده‌ام و هرگز مريدانه با او برخورد نکرده‌ام. شواهدِ اختلاف‌نظرهای شديد مرا با مهدی در همين وبلاگ می‌توان يافت (چه در زمانی که او فقط صاحب سيبستان و چه وقتی که مدير زمانه بود). در نتيجه نسبت دادن تملق يا چاپلوسی به صاحبِ اين قلم، دستِ کم دور از انصاف است (نخواستم قلم‌ام را به همان اوصاف ريشخندگرانه بيالايم و گر نه تيغ اين قلم کُندتر از تيغِ ديگران نيست!). در نتيجه، اگر - چنان‌که نويسنده‌ای گفته است - بعضی‌ها با مهدی جامی دوست‌اند، ديگران هم البته با بعضی‌های ديگر دوست‌اند! اين نفسِ دوستی نيست که استدلال‌ها را مخدوش می‌کند. حتی اگر استدلال‌ها آغشته به يا آکنده از خيال‌ورزی‌های شاعرانه باشد، وظيفه‌ی منِ خواننده حمله به نازک‌خيالی‌ها یا شعرورزی‌های نويسنده نیست. کارِ ما شکافتن اصلِ استدلال و، در صورتِ امکان، نشان دادن مخدوش بودن استدلال است (و بله، بعد اگر بطلان اصل استدلال را نشان داديم و هنوز چيزی درون‌مان را غلغلک می‌داد، شايد بشود برای تشفی خاطر، حالی هم از نويسنده‌ی متن خيال‌ورزانه و شاعرانه گرفت!). اما معيار اصلی کار منتقد، اعتنا و التفات به استدلال است.

November 1, 2008

دفترِ زمانه

صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام برای پوشش دادن مطالبی که در وبلاگ‌ها درباره‌ی ماجرای اخير زمانه نوشته می‌شود با عنوان «دفتر زمانه». سعی می‌کنم تمام مطالب موافق يا مخالف مهدی جامی را پوشش داده و منعکس کنم. نقطه‌ی عزيمت اصلی برای ايجاد این صفحه اين بوده است که هيأت مديره‌ی زمانه، چندان توضيحی به مخاطبان زمانه درباره‌ی تصميم‌اش نداده است و به معنایی رفتاری غیر دموکراتیک داشته است. هر رسانه‌ی جدی و مهمی، در تغيير و تحولاتِ عمده‌اش، به ويژه در تحولاتی از اين دست، برای رأی مخاطبان‌اش نيز وزن و اهميتی قايل است. می‌توان از طريق ايجاد صفحه‌ای از اين دست این نظرها را پوشش داد. این کار را نه در زمانه می‌شود انجام داد و نه کارمندان زمانه می‌توانند مستقيماً وارد این بحث شوند. ولی وبلاگ‌نویسانی که قرارداد حقوقی و تعهدی صريح دال بر عدم ورود به اين مسايل ندارند، (تو را به خدا ببينيد وبلاگ‌نويسان آن هم در کشورهای غربی باید به چه روزی بيفتند!) بدون شک می‌توانند ابراز نظر کنند. و هدف اصلی اين است که صدای کسانی که تا قبل از زمانه صدايی نداشتند به هیچ دليلی خاموش نشود. زمانه متعلق به همه‌ی کسانی است که زمانه را از آن خود می‌دانند نه متعلق به کسانی که با دادنِ پول خود را صاحب‌اش می‌شمارند. رسانه، اتومبيل شخصی کسی نیست. رسانه، جز اموال عمومی است. هر کسی جايی مطلبی می‌بيند مرتبط به اين موضوع، به ويژه در وبلاگ‌ها، ممنون می‌شوم لينک‌اش را ارسال کند يا ذيل همين مطلب بنويسد تا مطلب را اضافه کنم.

باده‌های ناخورده

معما يا شبهه‌ی وابستگی مالی
این حکايت استقلال مالی که پيوسته درباره‌ی زمانه مطرح شده است، حکايتی است بسيار درس‌آموز و تأمل‌برانگیز. اين را بايد به یاد داشت که هر طرح و برنامه‌ای که از محل بودجه‌ی دولتی تغذيه‌ کند، هرگز مستقل نخواهد بود و اصلاً هم مهم نیست دولت‌اش کدام دولت باشد. دولت‌ها پيوند خورده‌اند به قدرت سياسی. چيزی به اسم دولت مردمی وجود خارجی ندارد. اگر گفتيم «دولت مردمی» يعنی داريم عملاً از جامعه‌ی مدنی حرف می‌زنيم. «جامعه‌ی مدنی» اسم امروزی و معقول‌تر «دولت مردمی» است. تصور دولت مردمی، در روزگار جنبش‌های سياسی راديکال و نهضت‌های آزادی‌بخش با معناتر بود (فرض می‌کنيم در آن زمان معنايی درست و روشن داشته) تا در روزگار فعلی. از بحث اصلی دور نشوم. هر طرحی که از محل بودجه‌ی دولتی محض تغذيه کند، شاهرگ حياتی‌اش به دست قدرت می‌افتد و بسته به منافع قدرت يا لابی يک دولت با دولت ديگر، به سادگی می‌تواند قربانی شود.

از همين روست که بسياری از نهادهای دانشگاهی بزرگ جهان بعد از مدتی در پی ايجاد «وقفيه»‌ای (endowment) برای خود برخاستند. اين وقفيه، عمدتاً سرمایه‌ای مالی است که تنها از سودش برای پيشبرد اهداف آن نهاد خاص استفاده می‌شود تا ناگزیر به استمداد از منابع دولتی (و در پی آن انقياد در برابر سياست‌های دولتی) نشود. نمونه‌‌ی مهمی که پیش چشمِ من است دانشگاه هاروارد است که بالغ بر رقمی بيش از۳۰ ميليارد دلار است (خبر باستون گلوب را ببينيد و شرکت مديريت هاروارد را) (حساب‌اش را بکنيد که در ايران دانشگاه‌های ما از زير نگین حکومت و دولت بيرون بيايند و استقلال علمی، معرفتی و مالی داشته باشند. چه‌ها که نمی‌شد!). برای راديو زمانه این اتفاق نيفتاده است. يعنی از شواهد و مطالب (يا مدعياتِ) منتشر شده در وب اين‌گونه بر می‌آيد که زمانه تازه داشته به سوی اين مسير می‌رفته است که عنان بلندپروازی‌های مالی‌اش کشيده شده و روند توسعه‌اش متوقف می‌شود. زمانه تا زمانی که سرمايه‌ی سپرده‌ای متعلق به خودش نداشته باشد، وضع‌اش در آينده نیز بر همین منوال است و همواره در معرض احتمال تغييرات راديکالی از دست عزل و نصب ناگهانی مدیران رده بالاست. اين نوع تغيير و تعويض‌های راديکال هم البته از خصلت‌های جامعه‌های توتاليتر (یا نظام‌های فکری توتاليتر و تماميت‌خواه است). از قراين چنین بر می‌آيد که هيأت مديره‌‌ای که مدير زمانه را معلق کرده است، تمایلی نداشته است به اين‌که زمانه به استقلال مالی برسد. ظاهراً سوددهی مالی زمانه در عين وابستگی برای‌شان مهم‌تر است از استقلال مالی آن. بحث بیشتر در این موضوع را بايد موکول کرد به آشکارتر شدن جزييات ماجرا.

آیا زمانه با مهدی جامی مترادف است يا نه؟
زمانه‌ای که ما می‌شناسيم – حداقل با شناختی که من از آن حاصل کرده‌ام – در ميان آتش و دود و خون و عرق (در سه مورد اول، به معنای مجازی‌اش البته!) شکل گرفته است. مفاهیم و انديشه‌های پشت شکل‌گيری اين رادیو تا پيش از این نه مقبول رسانه‌های جاافتاده و بزرگ فارسی زبان بود و نه کسی آن را جدی می‌گرفت. سابقه‌ی نظرورزی‌های طولانی و گاه جنجال‌آميز مهدی جامی درباره‌ی تعامل وبلاگ و رادیو-وب‌سايت به مطالب وبلاگ‌اش در حلقه‌ی ملکوت بر می‌گردد. و این نظريه‌پردازی‌های مهدی با کارگاه آموزشی‌ای که در روزهای پيش از افتتاح رسمی زمانه برگزار کرد، اندکی صيقل خورد. اما هم‌چنان – به باور من – حدود نظری‌اش مبهم باقی ماند (و موکول به اين‌ شد که در کورانِ عمل صورت و سيرت‌اش روشن‌تر شود). بخشی از اين کمبود به نظر من طبیعی بود. در آن مجال تنگ، فرصت نظريه‌پردازی عمیق نبود. در خوش‌بينانه‌ترين حالت می‌گويم که در روزهای اول شايد کسی مخالفتی با نفسِ ايده‌ی او نداشته است و اين ايده‌ی «عجيب و غريب» و «آوانگارد» برای بسياری جذاب بوده. تاریخ سه سال گذشته‌ی زمانه نيز نشان می‌دهد که رسانه‌های ديگر نيز تلاش کردند خود را به گَردِ زمانه برسانند. اين نشان از اصابت رأی او در طرحی دارد که پيشنهاد کرده بود.

حال می‌خواهم به این نکته برسم که آيا درست است بگوييم زمانه با رفتن مديرِ اکنون معلق‌اش به پايان می‌رسد؟ آيا درست است زمانه را به طور مطلق مترادف با او بدانيم؟ برای پاسخ به اين پرسش بايد چند نکته‌ی مهم را در نظر داشت. نخست اين‌که زمانه،‌ نه بی‌بی‌سی بود، نه راديو فردا، نه دويچه‌وله و نه هيچ رسانه‌ای صوتی-تصويری يا مکتوبِ از پيش موجودِ ديگر. زمانه پيش از آن‌که مهدی پيش‌قدم آن شود،‌ وجود خارجی نداشت. در نتيجه با مغالطه-نمايی دو لبه مواجه هستيم. زمانه به یک معنا با او مترادف است و به يک معنا نیست. اما زمانه از چه وجهی با نام و وجودِ او گره خورده است؟ نخست اين‌که نظريه‌پرداز زمانه، چنان‌که ذکرش رفت، مديرِ معلقِ زمانه بود. نويسنده‌ی سیبستان در بسياری از جاهای زمانه نشان و اثر خود را به جای گذاشته است. نمونه‌اش همان «سيب» است که در جای‌جای انتشارات رسانه‌ای زمانه نقش و اثرش هست. او باغبانی بود که سیبستان‌اش را گسترش داد تا افراد هر چه بيشتری از آن حظ و بهره ببرند. البته او برای بسط بوستان‌اش نیازمند یاری مالی از جايی بود. این ياری مالی البته چشمداشت‌هایی هم ايجاد کرد و به دنبال آن، در پی باز کردن راه کثرت‌گرايی و انديشه‌ی لیبرال، سيبستانِ کلانِ او، آسيب‌پذیرتر هم شد – هر چند بلندپروازتر شده بود. صاحب سيبستان، بعضی از حصارهای‌اش را فروگذاشته بود و همراه با آن سپرهای‌اش را هم بر زمين نهاده بود. اما نکته‌ی نخست چنان‌که ذکرش رفت نظريه‌پردازی مديرِ اکنون معلقِ زمانه درباره‌ی جدی گرفتن وبلاگستان فارسی و دخيل کردنِ آن‌ها و نسل جوان بود. او بی‌هيچ پروايی بر ايده‌ی روزنامه‌نگاری آماتور پافشاری کرد و توانست زمانه را به جايی برساند که امروز هست. اين ايده، نه ايده‌ای بود که از کس دیگری صادر شده باشد (اگر شده است، خوب است بگويند تا ما هم بدانيم و شواهدش را هم نشان بدهند) و نه حتی کسانی که امروز سنگ زمانه را به سينه می‌زنند، آن زمان برای‌اش تره خرد می‌کردند. در نتيجه، سهم او، تنها سهمِ يک «مدير» نيست که بگوييم با رفتن او آب از آب تکان نمی‌خورد و نبايد کلِ رسانه را به او گره زد. سهمِ‌ او، سهم يک «بنيان‌گذار» است نه سهمِ يک مدير.

سويه‌ی ديگر ماجرا اين است که در این مدت، مهدی انديشه‌اش را منتشر کرد. افرادی را پرورش داد و با اين شيوه‌ی جديد کار رسانه‌ای آشتی داد. اين‌ها خود می‌توانند پرچمداران و مبلّغانِ آن انديشه‌ی رسانه‌ای مدرن او باشند. به اين معنا، کار مهدی جامی به پايان نرسيده است: «هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است». شايد شخص‌اش از راديو زمانه برود. اما اگر راديو زمانه قرار باشد با اين انديشه‌ها و اين نظريه‌ها پا برجا بماند و هيأت مديره‌ی زمانه، چنان‌که علناً ادعا کرده است، نخواهد هيچ مداخله‌ای در سیاست‌گزاری و جهت زمانه بکند، مهدی هم‌چنان قائم است و پا برجا و چراغِ انديشه‌اش همچنان در زمانه فروزان خواهد ماند. پس ما با وضعيت دوگانه‌ای روبرو هستيم که بود و نبودِ او هر کدام اقتضائات و ضد-اقتضائاتِ خودش را دارد.

ماليات مردم هلند يا پول ناپاک هلندی؟
نکته‌ی ديگری که می‌خواهم مطرح کنم (و اين مطلقاً اقتراح و پرسش نيست، بلکه موضع‌گيری صريح و آشکار است) آن است که فراوان شنيده می‌شود که او (يا گردانندگان و برنامه‌سازان زمانه) با «پول مالياتِ مردم هلند» اين کارها را دارد می‌کند و اين سخنان عمدتاً از جانب کسانی صادر می‌شود که ايرانی يا ايرانی‌زاده‌اند و امروز وکيل مدافع حقوقِ ملت هلند شده‌اند. اين حقيقتاً از بازی‌های شگفت و طرفه‌ی روزگار است که همین جماعت وقتی که قرار باشد خودشان از محل «ماليات مردم هلند» ارتزاق کنند، اين «مالياتی»‌ که نمی‌دانيم چطور «فقط» متعلق به مردم هلند است و به «هيچ کس ديگری» تعلق ندارد، برای‌اش از شير مادر حلال‌تر است اما نوبت به ديگری که می‌رسد، ناگهان تبديل می‌شود به «مال حرام»؟ این تفکر البته تنها تفکر بخشی از طايفه‌ی ايرانی ساکن در هلند يا اروپا و آمريکا نيست (که انديشه‌های جهان‌وطنی، دموکراتیک و مدنی، تنها عنداللزوم و در موقع منفعت شخصی برای‌شان ارج‌مند هستند) بلکه در ميان سياست‌مداران و سياست‌بازان راست‌گرای اروپايی نيز سخت محبوب است (و البته توده و عامه‌ی مردم اروپايی نيز بر آتش این انديشه‌های راست‌گرا می‌دمند). مسأله اين است: چگونه می‌توان از توسعه، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، جهان‌وطنی و حقوق بشر حرف زد، ولی در عمل شيوه‌ای آقابالاسرانه در پيش گرفت و بر دريافت‌کننده‌ی کمک مالی منت نهاد؟ تنها يک توضيح می‌ماند و آن اين است که کمک‌دهنده از همان ابتدا نيتی «استعمارگرانه» و «سودجويانه» داشته است که ديگر در چنين صورتی سخن گفتن از توسعه دروغی است بی فروغ. البته جانب انصاف را نبايد فرو گذاشت. تمام سياست‌مداران و سياست‌ورزان اروپايی و آمريکايی (و ملت اين دو قاره) لزوماً چنين نمی‌انديشند و چنين نمی‌کنند. دوام اين حرکت‌های کريمانه در جاهايی که برکات نيکو و انسانی داشته است، امری است که بر اهل دانش پوشيده نیست.

ضرورت تبيين‌های نظری آينده
زمانه‌ی آينده، یا مهدی جامیِ آينده، نيازمند نظرورزی‌ها و تبيين‌های تئوريک دقيق‌تری است. جدی گرفتنِ کار نهادينه و مؤسساتی در چنین اموری از اهمّ واجبات است. و البته اگر او در همان روزهای نخست زمانه، انديشه‌ای روشن و شکل گرفته نسبت به آينده‌ی زمانه می‌داشت (و زمانه را مرکزيت يافته می‌دانست و می‌خواست)، چه بسا زمانه تا همين‌جا هم نمی‌آمد و جامعه‌ی نخبه‌کُش ما همين را هم زمين می‌زد (اين تعبير «جامعه‌ی نخبه‌کُش» را با قيد احتياط می‌گويم تا هر کسی به خودش نگيرد و شروع به جواب دادن يا نقد نکند). پرسش اين است که آيا اين‌ها در کسی جز او وجود دارد يا نه؟ نمی‌توان به ضرس قاطع چيزی گفت. کسی نيست که از خود ايده‌ای نو آورده باشد در اين سال‌ها و به سامانی هم‌چون زمانه رسانده باشدش. در ميان رسانه‌های فارسی زبان چيز مضبوطی نیست که دلالت کند بر چيزی جز اين. در اين زمينه، بايد بيشتر تأمل کرد و بيشتر نوشت.

اين سلسله يادداشت‌ها همچنان ادامه خواهد داشت. مسأله دیگر از جابه‌جايی شخص مهدی جامی فراتر رفته است و نمونه‌ای است تمام عیار از اخلاق رسانه‌ای طايفه‌ی فارسی‌زبان و نحوه‌ی معامله و مماشات دولت‌های اروپايی و آمريکايی با آن‌ها. بابِ بحث هم البته باز است و هيچ سخنی، سخنِ آخر نیست.

از کرخه تا راين

می‌دانيد؟ رسيدن به بعضی چيزها و عبور از بعضی موانع، نفسِ پاک می‌خواهد، همتی می‌‌خواهد، ضميری صافی و سينه‌ای پاک. باطنی می‌خواهد صيقل‌خورده. برای اين‌ است که می‌گويند: «دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند». همين آه سينه‌سوختگانِ صافی ضمير است که پشت فلک را هم می‌تواند خم کند. و اين حال را به قال نمی‌شود فهميد. بايد آزمود و چشيد. آن‌ها که اين راه را رفته‌اند، می‌دانند چه می‌گويم....

اما... می‌خواستم اين را بنویسم که موسيقی‌هايی که مجيد انتظامی برای فيلم‌های «از کرخه تا راين» و «بوی پيراهن يوسف» ساخته است، آهنگ‌هايی بوده‌اند که هميشه اقيانوس غم و حسرت و اندوه بوده‌اند. حوصله اگر داريد و - هشدار می‌دهم - اگر افسردگی مزمن نداريد، گوش بدهيد. خاطراتی را برای آدم زنده می‌کند.
Free counter and web stats