در يادداشت اولی که دربارهی حجاب نوشته بودم، اشاره کردم به دو دوست نازنين که این نکات در خلال گفتوگو با آنها پيش آمد. آن يکی دوست نازنين امروز تذکر میداد که در بابِ حجاب نکاتی ناگفته مانده است که خوب است طرح شود. من به قدر استطاعت و بضاعت خودم و (طبق معمول!) با حاشيههايی که خود بر آن میآويزم، اين نکات را اضافه میکنم.
ادامهی «حکمت و حُکمِ حجاب»
يادداشتی که دربارهی حجاب نوشته بودم، گویا دستخوش سوء تعبيرهای بسياری شده است. پيش از ادامهی سخنام بيفزايم که شايد گروهی از بانوان محترم محجبه گمان کرده باشند که من قصد جسارت یا اسائهی ادب به آنها را داشتهام به صرف اينکه آنها محجبه هستند. من حتی اگر با منطق التزامشان به حجاب مشکلی داشته باشم، حاشا و کلا که تا اين حد مقام ادب را فرو بگذارم. من مطلقاً چنين قصدی نداشته و ندارم. مسأله، يک مسألهی علمی و معرفتی است در ميدان و آوردگاه دليل. در همين حد. به هیچ رو دوست ندارم این بحث از همین محدودهای که در آن قرار دارد خارج شود و بحث به تعيين مصداقهای موسع و خودسرانه و قاضيانه (!) کشيده شود.
نکاتی را در حاشيه توضيح میدهم شايد مقصودم روشنتر شود. اول از همه اينکه من نه فمينیستام نه آرمانهای فمينيستی دارم. بسيار هستند کسانی که در پی اين آرمانها باشند. کارشان را هم خوب بلدند. اما نکتهی سخن من چيزی بود که شايد بشود به طور منطقی چنین صورتبندیاش کرد:
در جامعهی (الف)، در وضعيت (ب)، حکم (ج) جاری میشود؛ و نافذ الاجرا بودن حکم (ج) در گرو وضعيت (ب) است. در این صورت با عوض شدن وضعيت (ب)، حکم (ج) هم از آنجا که منطقاش در گرو بقای وضعيت (ب) بوده است، از اعتبار ساقط میشود.
حالا فرض کنيد به جای (الف) بگذاريد جامعهی عرب پيش از اسلام يا بعد از اسلام؛ وضعيت (ب) را هم بخوانيد نظام طبقاتی يک جامعهی کشاورزی قبيلهای. حکم (ج) هم همان حکم حجاب باشد. اگر گزارهی بالا درست باشد، خدشهای در آنچه من نوشتهام وارد نمیشود مگر آنکه بشود نشان داد گزارهی بالا منطقاً وافی به مقصود نيست و نقصهايی دارد. مدعای من این است که حتی آن نقصها را هم میشود توضيح داد. بگذاريد مثال ديگری بزنم تا مقصودم روشن شود. اگر در اسلام، حکم قطع دستِ دزد وجود داشته است (یا به عبارتی دارد!)، منطق حکم و شأن اجرای آن، زايل کردنِ جرم از جامعه است نه قطع کردن دستِ انسانها به قصد تشفی خاطر يا به صرف پيروی مو به مو و تحت اللفظی از احکام. اگر توانستيم راههای ديگری برای کاهش دزدی يا از بين بردن آن پيدا کنيم، هيچ دليلی برای توسل به قطعِ دستِ دزد نيست. توجه پيامبران و امامان هم بيشتر به روح قوانين بوده است نه صورت و ظاهرِ آنها.
اما در مورد حجاب؛ در باور من کسی که حجاب دارد نه شأن و منزلت عقلی و اخلاقی کمتری از فرد بیحجاب دارد و نه بيشتر. کسی که حجاب دارد، به صرف حجاب داشتن نه واجد عزت و احترام کمتری (يا بيشتری) میشود و کسی هم که حجاب ندارد نيز ايضاً. به طريق اولیٰ، حجاب داشتن يا نداشتن هم دخلی به ايمان ندارد. هيچ شکی نيست که برای بسياری، حجاب نماد هویتی مسلمان است (به درست یا غلط). دليل اشارهی من با کتاب فاطمه مرنيسی اين بود که مرنيسی به خوبی نشان داده است (و ليلا احمد هم به همین نکته اشاره دارد) که مخاطب آياتِ اوليهی «حجاب» در زمان پيامبر، اساساً زنان پيامبر بودند. شأن نزول و بستر تاريخی آيات را هم توضيح میدهد. نکتهی کلامی ماجرا اين است که يک سری آيات به سادگی از بستر زمانی و مکانی خويش جدا میشوند، زمان و مکان را در مینوردند و تبديل به احکام جاودانی میشود (همان موضوع حلال و حرام محمد). من به سادگی با اين شيوه مشکل دارم. و اين کار نه تنها دربارهی حجاب، بلکه در خصوص هر حکم دیگر شرعی و ظاهری هم که انجام شود، وضعاش همین است.
ادامهی «حجاب در چنبرهی دليل و علت»
از خودم تعجب میکنم که چرا تا امروز نامی از گروه «مستان» و خوانندهای به نام «
همای» نشنيده بودم! طرفهتر آنکه در همین يک ماه گذشته دست کم از دو نفر از همکاران اسم اين خواننده، شاعر و آهنگساز کذايی را شنيده بودم و هر بار من با خوشخيالی تصحيحشان کردم که نه، گروه، گروهِ «دستان» است و خواننده «همايون شجريان»! زهی تصور باطل زهی خيال محال!
امروز
فيلمی از کنسرت اين حضرت آقا را با عنوان «ملاقات با دوزخيان» (کذا!) در محوطهی کاخ نياوران ديدم (بله اين اتفاق در زمان دولت فخيمهی حضرت آقای احمدینژاد رخ داده است! در
تابستان سال ۱۳۸۶). شنيدن همان چهار پنج دقیقهی اول اين کنسرت که هنوز به دقيقهی اولاش نرسيده است، تصنيفخوانی خواننده (شرمام میآيد اسماش را بگذارم حتی تصنيف!) شروع میشود، مرا مثل برقگرفتهها تا دقايقی طولانی ميخکوب کرد. باورم نمیشد چيزی بشنوم با عنوان کنسرت، در ايران، در کاخ نياوران و اين همه بیذوقی، بیسوادی، بیفرهنگی و هنرناشناسی با آن همه ادعا که گوش فلک را کر میکند، چطور در يکجا جمع میشود!
ادامهی «يک فاجعهی هنری تمام عیار»
مانی ب
يادداشت تازهای نوشته و تا توانسته مرا در آن نواخته است! چه خوب! آدم در اين جور مواقع است که متوجه کاستیهای کارش میشود و حتی در همين جور مواضع است که میفهمد آنچه گفته يا نوشته است چقدر نزديک به واقعيت بوده است. مدتی پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «
در باب ریشخندگری». مخاطب خاص اين نوشته ايشان نبود (اگر او میدانست چه کسانی، يا چه کسان ديگری، هم مخاطب اين نوشته بودهاند، کمی در نوشتناش آرامتر میشد. شايد البته!). مدتهای درازی است به این موضوع فکر کردهام و ماجراهای زمانه، و از جمله طعنههای نيشدار او، مرا بر آن داشت يادداشتی بنويسم. البته ضمير مرجعاش را خوب پيدا میکند!
اما نويسندهی ما در يادداشتاش از هيچ متلکپرانی و مغالطهای فروگذار نکرده است. همين ابتدا بگذاريم تکليف يک چيز را روشن کنم ـ و البته تکليف اين يک چيز برای آنها که پيش چشمشان شيشهی کبودی نيست، از همان ابتدا روشن بود که اولين يادداشتِ من دربارهی ماجراهای زمانه – همان يادداشت ماهی و جوی و خُرد و ساير قضايا – يادداشتی بود «کاملاً عاطفی و احساسی» و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأملی. نه آن يادداشت اين دعوی را داشت و نه يادداشتهای بعدی که به سويههای دقيقتر و سنجيدنیتر زمانه میپرداخت دربارهی آن يادداشت مدعی چنين صفتی شده بود. ايشان از ابتدا تا انتهای نوشتهاش مانند اطفالی که بازيچهای يافته و ذوقزده مرتب آن را کوک میکنند، ورد گرفته است که آن يادداشت چنين بود و چنان بود! خوب برادر من! معلوم است آن يادداشت عاطفی بوده. معلوم است واکنش کسی است که با مهدی جامی دوست بوده است. معلوم است که اولين واکنش کسی است که تعلق خاطر عاطفی به او داشته است. اين چه توقعی است که کسی تعلق خاطر عاطفی به کسی نداشته باشد؟ اين چه توقعی بوده که در چنان هنگامهای من يا بیتفاوت باشم يا خدای ناکرده نيشی هم به مهدی جامی فرو کنم؟ عقل هم چيزی خوبی است به خدا! و اين تعلق خاطر عاطفی – مثبت يا منفی، سلبی يا ايجابی – در همه هست از جمله در همين حضرت مانی ب. آشکارترين نمودش هم در مانی ب، خودِ اوست. رندِ ظریفی پای يکی از مطالب (
+) حضرتشان يادداشتی نوشته بود و همين را متذکر شده بود که ايشان زبانی تند و تیز دارد و «نه گل از دستِ غماش رست و نه بلبل در باغ» ولی وقتی اين تيغ به خودش میرسد ناگهان ناکار میشود. زباناش در بريدن و دريدن ديگران تيز است و گزنده ولی به خودش که میرسد کُند میشود و مهربان! نه، قرار نيست کسی بيايد در وبلاگاش مذمت خودش را بگويد. اما میتوان انصاف داشت و ديد که هر آدمی کجا نشسته است و میشود بيهوده زبان بر این و آنی که کاری به من و شما ندارند دراز نکرد.
ادامهی «يک ۴ ديواری به وسعتِ جهان!»
وقتی بشود، يعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدمها و حرص و جوش زدنهاشان، به گریبان دریدنهاشان، به خشم و شهوتهاشان و به رفاقتهاشان و عهد شکستنهاشان نگاه کرد، آدم ممکن است با شفقت بر حالِ پريشان و رقتانگیز کسانی بنگرد که به خاطر «جيفهی دنيا» خيلی چيزها را به سادگی زير پا میگذارند: اخلاق، انسانيت، شرف، رفاقت، مردانگی و بسيار چیزهای دیگر را. مثل آبِ خوردن. و البته انسان هميشه نیاز دارد موجه باشد. هميشه میخواهد خوب باشد. حتی اگر بدترين جنايتها را مرتکب شده باشد، دوست دارد مردم خوب ببينندش و ستوده و سزاوار بشمارندش. و اينجاست که توجيهگری انسان شروع میشود.
ادامهی «زرِ ناسره و ثمنِ بخس»
نقدی که آقای دکتر فنايی بر سلسله مقالات اکبر گنجی آغاز کرده است، ديشب اولين بار در
وبلاگ ياسر ميردامادی (و سپس در
ضيافتخانهی ملکوت) منتشر شد. بعد از انتشار نخست مطلب در حباب، عين مطلب را من برای وبسايت زمانه ارسال کردم و طبيعی بود انتظار داشته باشم که زمانه که مکرراً مطالب وبلاگهای مختلف را تا به همین امروز بازنشر کرده و در بسیاری از موارد به آنها لینک داده است، اين مطلب را نیز منتشر کند. بعد از اينکه ایميلی از دبير سايت زمانه، ساعتی پيشتر مبنی بر تصميم به انتشار اين نقد در چند بخش دريافت کردم، با حيرت تمام ایميلی از آقای علوی سردبير تازهی زمانه به دستِ من رسيد که بی هيچ کم و کاست عيناً آن را نقل میکنم (به اضافهی پاسخِ خودم به آقای علوی) و چند نکته را در حاشيه میافزايم.
ادامهی « آن روز ديده بودم اين فتنهها که برخاست...»
چند سالی است که به اين نکته فکر میکنم که دستکاری کردن در فهم دينی مردم، یا به تعبيری «اصلاحگری دينی» لزوماً به بهبود کيفيت زندگی آنها نمیانجامد. بگذاريد همين ابتدا مقصودم را روشن کنم تا سوء برداشتی پيش نيايد. اصلاحگری دينی، يا روشنفکری دينی، اگر به اين معنا باشد که رويکردی عقلانی به دين داشته باشيم و در دين تفقه و تعقل شود (به قول ناصر خسرو: «خدای از تو طاعت به دانش پذيرد / مبر پيش او طاعت جاهلانه»)، هم معقول است و هم موجه. اين نوع رويکرد به دين – به اسماش کاری ندارم – رويکردی است ستودنی و البته سابقهای دراز دارد؛ سابقهای که به زمان نخستين امام شيعيان باز میگردد. به نظر من، معنا و مضموناش، چيزی بيش از این نيست که عقل وجههای ديگر از دين است. عجالتاً در همين حد کلی با من همراه باشيد تا به اصل سخنام برسم. میدانم که برای روشنتر ساختن حدود عقل و دين حرفِ بسيار میتوان گفت. اما در همين حد برای ورود به بحث کفايت است.
ادامهی «توسعه از راهِ اصلاحِ دين؟»
تکملهی مهم: اين مطلب را بازنويسی کردم و فکر میکنم حتی بعد از اينکه مطلب را درفت کرده بود، کلی بحث حولاش راه افتاده بود. اشکالات انشايی نامه (که به هر زبانی نوشته میشد، باز هم از لا به لایاش مشهود بود) اصل سخن من نبود. آنها که نسخهی قبلی را دیدهاند میتوانند با اين نسخه مقايسهاش کنند تا بدانند استخوانبندی نوشته اساساً چيز دیگری بوده است. البته من به دليلی کاملاً متفاوت که هيچ ربطی به زمانه و مهدی جامی يا ابراز نظر ديگران ندارد، نوشته را ويرايش کردم. بيشتر دلايل شخصی داشت. اين نامه (که ترجمهی فارسیاش در دفتر زمانه نيز هست) تفکری سرکوبگر و استبدادی را نشان میدهد که خیلی سعی کرده است خودش را در لفافهی ژست آزادیخواهی بپيچاند. تفکر، تفکری است سرکوبگر و انحصارطلب. اينجای کار است که میلنگد.
نامهای از مدیر موقت رادیو زمانه، که اکنون بر جای مدير معلقاش نشسته است، در
سايت-بلاگ ايرانيان دات کام منتشر شده است (که در
دفتر زمانه نيز باز نشر شد). اين نامه، نامهای است عبرتآموز. نخواستم بگويم حيرتآور، چون به هيچ رو حيرتآور نيست. دربارهی حواشی اين نامه و اتفاقهايی که تا اينجا افتاده است (و ما همه ديدهايم و علنی بوده است و چيز نهانی در آن نيست)، نمیخواهم بنويسم. خودِ نامه به قدر کافی روشنگر و افشاگر است.
ادامهی «مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است»