October 7, 2008

« مسأله‌ی خاتمی و رياست جمهوری | صفحه‌ی اصلی | چراغ اميد »

فهمِ سَماع

اين حکایت را از احوال ابوسعيد ابوالخیر بخوانيد:

هم درين وقت که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحَهُ العزيز، به قاين بود امامی دیگر بود آن‌جا سخت بزرگوار. او را خواجه امام محمد قاينی گفتندی. چون شيخ آن‌جا رسيد، او به نزديک شيخ آمد به سلام. و بيشتر اوقات در خدمت شيخ بودی.  به هر دعوت که شيخ را ببردندی، او از جهت موافقت شيخ، حاضر آمدی و به سماع بنشستی. روزی در دعوتی سماع می‌کردند، و شيخ ما را حالتی پديد آمده بود و جمله‌ی جمع در حالت بودند، و وقتی خوش پدید آمده. مؤذن بانگ نماز پيشين گفت؛ و شيخ همچنان در حالت بود، و جمع در وجود بودند، و رقص می‌کردند، و نعره می‌زدند. در ميان آن حالت امام محمد قاينی گفت: «نماز! نماز!» شيخ ما گفت: «ما در نمازيم.» و همچنان در رقص می‌گشت. امام محمد ایشان را بگذاشت و به نماز شد. چون شيخ از آن حالت باز آمد، گفت: «از آن‌جا که آفتاب برآيد تا بدان‌جا که فرو شود بر هيچ آدمی نيفتد بزرگوارتر و فاضل‌تر از اين مرد» - يعنی امام محمد قاينی - «و ليکن سَرِ مويی بازين حديث کاری ندارد.»
 - نقل از اسرار التوحيد، ج ۱، ص ۲۲۶

نکته‌ها هست در اين حکایت. اولين مدارای امام محمد قاینی است – اما مدارايی محدود و از سر تشبه جستن نه از سر فهم. ديگر، بلندنظری ابوسعيد که بعد از آن حکايتی که میان او و امامِ قاينی می‌رود، باز هم چنان اعزاز او می‌کند که می‌گويد از شرق تا غربِ عالَم از او بزرگوارتر و فاضل‌تر کسی نيست. ديگر اين‌که ابوسعيد با تمامِ اين‌ها يک نکته را به روشنی می‌گويد: امام محمد قاينی از تصوف و رقص و سماع هيچ نمی‌فهمد! چون اگر می‌فهمید، نمی‌گفت: «وقت نماز است!» برای ابوسعيد آن‌چه می‌کرده، در باورِ خودش و حال و جذبه‌ای که داشته، هم‌رديف نماز بوده است. فهمِ اين برای بزرگ و فاضلی چون امامِ قاينی هم سخت بوده. و آخر اين‌که ابوسعيد سخت اهلِ حال بوده. رقص و سماع‌اش به جای خود. چندان اهل رقص و سماع بوده که به قول محمد بن منور، او را حالتی پديد می‌آيد. بانگ مؤذن بر می‌خيزد و او همچنان در حالت است. يعنی گوش‌اش به هيچ چيز و هیچ کس بدهکار نيست؛ سرش گرمِ کار خودش است. اين ابوسعيد ابوالخیر از شخصيت‌های استثنايی و برجسته‌ی تاريخ و فرهنگ ايرانيان است. سخت دوست‌اش دارم.
(388 کلمه)

مطالب مرتبط

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد...

عشقِ فرزانگان

زهر بر پوست و زهر در جان

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

قال الأستاذ...

حکايت هم‌‌‌چنان باقی...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4377

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats