« September 2008 | صفحه‌ی اصلی | November 2008 »

بايگانی: October 2008

October 31, 2008

آخرِ خط دموکراسی يا آينده‌ی زمانه‌ی ما؟

نوشته بودم که تحولات اخير زمانه، بسياری از لایه‌های مستور رسانه‌های ايرانی خارج از کشور را آشکار می‌کند. من هميشه منتقد لاف‌های رسانه‌های ايرانی خارج از کشور درباره‌ی آزادی بيان و دموکراسی بوده‌ام. محور نقدِ من هم همواره اين بوده است که اساساً فهم درست و تاريخی و روشنی از دموکراسی نداشته‌ايم و بيشتر در غوغای هيجان‌های رسانه‌ای به سوی دموکراسی‌ای رفته‌ايم که هرگز نشناختيم‌اش. اما دموکراسی، به تعريف ساده‌اش يعنی بر صدر نشستنِ رأی اکثريت مردم در اداره‌ی کشور يا نهاد يا سازمان‌شان.

پيش از اين‌که به مقوله‌ی رسانه بپردازم، می‌خواهم يک نکته‌ی مهم روان‌شناختی را درباره‌ی دموکراسی پيش بکشم که در روشن ساختن درکِ ما از دموکراسی مهم است. توجه به این نکته درباره‌ی دموکراسی را مديون استادم، جان کين، هستم که از دانشوران صاحب‌نظر و نکته‌سنج در زمينه‌ی دموکراسی است. جانِ کلام اين است: وقتی که عصر دموکراسی در رسيد، در این يکی دو قرن اخيرِ پس از روشنگری، توده‌ها خيزشی دسته‌جمعی داشتند و ناگهان درِ‌ خانه‌ی شهرياران و حاکمان‌شان را کوفتند و «حق» خودشان را طلب کردند و از «تکليف» حاکمان در برابر محکومان و پادشاهان در برابر رعايا سخن گفتند. تا اين‌جا هنوز با سويه‌ی نه چندان عجيبِ دموکراسی رو به رو هستيم. دموکراسی، به معنايی که هم‌اکنون ذکر آن رفت، راه را بر غلبه‌ی اشرار نيز فراهم کرد. بدون فهم «روان‌شناسی اراذل و اوباش» (mob psychology)، فهم کارکردهای دموکراسی نيز دشوار است. جامعه‌های اروپايی، کمابيش در همين اوقات ناگهان ملتفت اهميت «مدنيت» (civility) شدند (چون آثار و عوارض غلبه‌ی روحيه‌ی اراذل را ديده بودند). جان کين کتابی دارد با عنوان «جامعه‌ی مدنی و دولت: منظرهای اروپايی جديد» که در آن دو مقاله‌ی مرتبط با مقوله‌ی مدنيت آمده است به قلم هلموت کوزميکس و نوربرت الياس (همين روزها اين مقاله‌ی الياس را ترجمه می‌کنم تا حدود نظری بحث بیشتر روشن شود). پيش‌فرض کسانی که گاهی اوقات با شور و هيجان به استقبال دموکراسی می‌روند اين است که در همين داد و ستدهاست که ما پختگی لازم برای بهره‌مند شدن از دموکراسی را پيدا می‌کنيم. گمان می‌کنم وقتِ آن رسيده است که جامعه‌ی ايرانی در اين فرض خوش‌بينانه تجديد نظر کند و چاره‌های تازه‌ای بينديشد.

و اما رسانه و دموکراسی. می‌خواهم اين‌جا طرح چند پرسش کنم و ذکر چند نکته. پس اقتراحی داريم و تذکری. نخست اين‌که آيا رسانه بايد دموکراتيک باشد؟ نقش کارمندان يا کارکنان یک رسانه در ساختار آن چقدر است؟ آيا ساختار قدرت بالا به پايين است يا پايين به بالا؟ چه تعادل و توازنی بين خبرنگار و روزنامه‌نگار و مدير رسانه هست؟ آيا مدير می‌تواند به شيوه‌ای متقدرانه کارمندی را عزل کند؟ آيا هيأت امنای يک رسانه می‌توانند هر وقت خواستند دست به عزل کارمندان و مديران‌شان بزنند؟ و آيا کارمندان حق اعتراض به تصميم‌های گردانندگان يک رسانه را دارند؟ در صورت اعتراض دسته‌جمعی، آيا بر مبناهای دموکراتيک هيأت امنای رسانه موظف و مکلف می‌شود که به خواسته‌ی اکثريت کارمندان‌اش احترام بگذارد يا ابزار قدرت مانع از اعتنای جدی به «رأی اکثريت» می‌شود؟ (يعنی امکان قطع منبع مالی آن‌ها را مستمسک خاموش کردن صدای‌شان می‌سازد – و آشکار و نهان به تهديد آن‌ها می‌پردازد؟) در اين مورد اخير، يعنی در تحولات زمانه، آيا تغييرات در سطح مديريت، تغييراتی دموکراتيک بوده است يا اقتدارگرايانه؟ يعنی رسانه‌ای که شعارش و منشور فکری‌اش دموکراتيک بوده است، آيا خود می‌تواند به شيوه‌ای غير-دموکراتيک دست به عزل و نصب مديران بزند؟ آيا درج شيوه‌ای سلطانی و اقتدارگرايانه برای عزل و نصب مديران، با اصول و آداب رسانه‌ای و دموکراتيک منافات و مباينت دارد یا نه؟

خوب اين پرسش‌ها، پرسش‌های جدی و مهمی هستند. در بيانيه‌ای که در سايت راديو زمانه از سوی هيأت مديره‌ی زمانه آمده است به روشنی می‌توان عدول از روش‌های دموکراتيک را ديد. يعنی دستور و فرمانی از بالا رسيده است که يا با مايید يا بر ما! به همین سادگی. درنگ کنيد. مرادم اين است که نشان بدهم همان روحيه‌ای که ظاهراً محل انتقاد زمانه‌گردانانِ فعلی هست، در خودشان هم رسوخ کرده است! اگر رسانه‌های ايرانی خارج از کشور منتقد رفتار شورای نگهبان در ایران هستند و از ساختارهای نظام سياسی ايران ایراد می‌گيرند، چرا در سايه‌ی نظام‌های دموکراتيک، دست به حذف غير-دموکراتيک می‌زنند و ماهيت ديناميک رسانه‌ها را ناديده می‌گيرند؟ آن‌چه من می‌بينم فهم مغشوش از رسانه – و نظريه‌های رسانه‌ای – و دموکراسی و ساز و کارهای دموکراتيک است. محض نمونه، تناقض‌های آشکار این دو بند را ملاحظه کنيد:

«بر اساس این بیانیه، به منظور حل مشکلات مدیریتی و تضمین تداوم کار پروژه، هیئت مدیره تصمیم گرفت تا زوران جوکانوویچ از سازمان پرس ناو را به عنوان مدیر موقت رادیو منصوب کند.

هیئت مدیره بر این باور است که مسائل مدیریتی نباید این پروژه رسانه‌ای بسیار مهم را به مخاطره بیندازد، پروژه‌ای که در تنوع رسانه‌ای ایران نقشی بسیار ارزشمند و حرفه‌ای ایفا می‌کند

جمله‌ی دومی که زير آن خط کشيده شده، چکيده‌ی فکرها و روش‌های مديرِ معلق زمانه است (در واقع بسياری از بخش‌های اين بيانيه خلاصه‌ی نظرهای متعددی است که مدیر معلق زمانه اين‌جا و آن‌جا نوشته و گفته است و از اين حيث هيچ تعلق حقوقی به هيأت مديره‌ی زمانه ندارد) و جمله‌ی اول خلاصه‌ی مبنای تصميم‌گیری هيأت مديره. اگر مشکلات مديريتی‌ای وجود داشته که تداوم کار «پروژه» را به خطر می‌انداخته، پس اين همه «موفقيت» (*) تا به امروز از کجا آمده است؟ هيأت مديره، راديو زمانه را «پروژه» می‌داند يعنی هنوز نمی‌داند که «تداوم» چيزی نيست که به يک «پروژه» تعلق بگيرد: «...که در روندگی دايم است هستی رود». آن‌چه تداوم دارد و بايد داشته باشد، «پروسه»‌ است نه پروژه! اين همان نکته‌ای است که در يادداشت پیشين‌ام به آن اشاره کرده بودم و شاهدش هم از غيب رسيد! هيأت مديره‌ی زمانه با مقوله‌ای به اسم «توسعه‌ی پايدار» لفظاً و معناً بيگانه است.

از ايرادهای ريز و درشت آن بيانيه می‌گذرم. اما اين نکته را می‌خواهم دوباره پيش بکشم: آيا چيزی به اسم رسانه‌ی دموکراتيک وجود خارجی دارد يا نه؟ اگر دارد (و ادعا می‌شود زمانه از منظر درونی و بيرونی دموکراتيک است)، آيا می‌توان این دموکراسی را در عمل حفظ کرد يا فقط می‌شود شعارهای پر زرق و برق داد؟ آيا زمانه از درون و برون دموکراتيک و متکثر است؟ چه چيزی اين دموکراسی و تکثر را می‌تواند حفظ کند؟ چه تضمينی هست که روحیه‌ی نافرهيخته يا خصلت‌های منفعت‌طلبانه و سودجويانه‌ی بشری (همان mob psychology فوق‌الذکر) بر روندهای دموکراتيک غلبه نکند؟ من پيشتر، در اين سه سال گذشته، تلاش کرده بودم شيوه‌ی رسوخ اين روحيه را در آشفتگی‌های بخش نظرهای زمانه نشان بدهم. اکنون هم سويه‌ی درونی ماجرا را می‌توان به نقد کشيد و هم جنبه‌‌ی بيرونی آن را. بايد دید هيأت مديره‌ای که در يک کشور دموکراتيک در رأس يک رسانه‌ی فارسی‌زبان نشسته است تا چه اندازه می‌تواند به موازين دموکراسی که در زبان خود را ملتزم‌اش می‌داند باقی بماند. زمان، اين نکته را هم نشان خواهد داد.

در این فاصله، بد نيست اهل نظر و کسانی که علم سياست و علم رسانه می‌دانند، در حاشيه‌ی سؤالات و اقتراحات بالا، ابراز نظر کنند.

(*) «موفقيت» را من از اين ادعای هيأت مديره گرفته‌ام که: «بیانیه هیئت مدیره رادیو زمانه تاکید می کند که این رادیو منبع اصلی اطلاعات موثق و بی‌طرفانه برای ایرانیانی است که صدایشان شنیده نمی‌شود و این گروه اکثریت جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند؛ به ویژه جوانان، جوانانی که در حدود ۷۰ درصد از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند.» اين ادعاها معنايی جز موفقيت نمی‌دهد!

پ. ن. اين مطلب را ديشب نوشته بودم، اما می‌توانيد در همين راستا و به عنوان مکمل، يادداشت مدير معلق زمانه را هم در سيبستان بخوانيد با عنوان «بيگانه با زمانه». مهدی کمابيش نکات عمده‌ای را که من درباره‌ی زمانه مطرح کرده‌ام ذکر کرده است. و اين‌ها خود تأييدی است بر درکی که من از «قربانی شدن دموکراسی» در زمانه داشته‌ام.

October 30, 2008

زمانه‌ی توسعه و رنج توسعه‌نيافتگی در «زمانه»

ماجراهای اخيری که در زمانه رخ داده است و اتفاقاتی که شايد هنوز پيامدها و معناهای‌اش برای زمانه‌ای که می‌شناسيم و می‌شناختيم دقیقاً روشن نباشد، برای عده‌ای به ويژه برای کسانی که با زمانه کار می‌کنند، اندکی بهت‌آور است. من به نفس موضوعی که رخ داده است عجالتاً کاری ندارم. شايد مدتی ديگر درباره‌اش به تفصيل نوشتم. اما هم‌اکنون بهترين زمان است برای طرح موضوعی که سرشت‌اش سخت مرتبط است با تمام آن‌چه که رخ داده است.

به اعتقادِ من، آينده‌ی جامعه‌ی ايرانی و آينده‌ی رسانه‌ای ایرانی – با فهم امروزين و پويا از رسانه – در گرو درک مفهوم و معنای توسعه و عمل به آن است. و توسعه، در نفس توسعه به معناهای پیش پا افتاده‌ی عام‌فهم و ساده‌انديشانه خلاصه نمی‌شود. توسعه، تنها زمانی معنا دارد که توسعه‌ای پايدار باشد. و «توسعه‌ی پايدار» نهايتاً – در مورد خاص رسانه‌ها – رسانه‌ را در اختيار مخاطب قرار می‌دهد. و مخاطب است که صاحب نهايی رسانه می‌شود. انديشه‌ی توسعه‌ی پايدار چيزی است که در بطن نظريه‌پردازی مهدی جامی برای راديو زمانه جا داشته است – و به جرأت می‌گويم، و اين تنها گفته‌ی من نيست بلکه واقعيت‌ها بر آن گواه‌اند، که اين انديشه از هيچ کس ديگری جز مهدی جامی صادر نشده است که اگر شده بود کس ديگری مدير زمانه می‌شد. اما توسعه‌ی پايدار صبوری می‌طلبد و صرف منابع مالی و دندان بر جگر فشردن برای متحمل شدن زيان‌های مالی در ابتدای کار. کار توسعه‌ی پايدار، کار سرمايه‌دارانه يا کارآفرينانه نيست. توسعه‌ی پايدار بدون شک در مقطع زمانی کمتر از پنج سال جواب نمی‌دهد – و در شرايط اقتصادی فعلی بدون شک زمان بيشتری می‌برد. هر انديشه يا سياست‌پردازی و روش راهبردی‌ای که از اين نکته غفلت کند يا الفبای توسعه را نمی‌داند و يا رسانه‌ی توسعه‌گرا را نمی‌شناسد (البته شق دیگرش اين است که رسانه را برای توسعه نخواهند).

اما ما در زمانه‌ی توسعه زندگی می‌کنيم. عظيم‌ترین بنيادها و سازمان‌های جهانی که وقف خدمات بشری و انسان‌دوستانه يا خدمت به استقرار و تثبيت جامعه‌ی مدنی هستند، توسعه را همواره سرمشق خويش قرار می‌دهند. و برای آن‌ها،‌ توسعه‌ يعنی توسعه‌ی پايداری که بايد برای ريشه گرفتن‌اش صبر داشت. من اين اعتنا و التفات به توسعه‌ی پايدار را در تغييرات راديکالی که در زمانه رخ داده است نمی‌بينم. روش جديد، آشکار از مدل توسعه‌ی پايدار فاصله گرفته است و حاکی از يک تفکر غير-توسعه‌گراست که در پوشش رسانه‌ی دموکراتيک فرورفته است و شعار آزادی بيان و جامعه‌ی مدنی می‌دهد. من از همان روز نخست تشکيل زمانه، دغدغه‌ی اين نکته را داشتم که اگر روزی قرار باشد عنان نظريه‌پردازی – و عمل به آن نظريه‌ها – در زمانه به دست کسی جز مهدی جامی بيفتد، آيا نيروی فکری لازم برای اين کار تربيت خواهد شد؟ آيا هرم تصميم‌گيری واجد اين بینش خواهد بود؟ از آن زمان سه سال گذشته است و آن تصوير داشت اندک اندک واضح می‌شد که به گفته‌ی شاعر: «نقش او در دل چه زيبا می‌نشست / سنگ‌دل آيينه‌ی ما را شکست».

داوری کردن درباره‌ی آينده‌ی بلافصل و دورِ زمانه کار ساده‌ای نيست. اما آسيب‌شناسی رسانه همواره کاری است ضروری و فوری. زمانه، تب کرده است و نشان تب‌اش «تعليق» مديری است که پُر است از انديشه‌های نو و تازه. یادداشت ديگری خواهم نوشت درباره‌ی نسبت دموکراسی با توسعه و جايگاه آن در تحولات زمانه. برای فهم اين نکات، هيچ حاجت نيست به اين‌که بدانم يا بدانيم پشت صحنه‌ی زمانه چی‌ست يا چه می‌گذرد. مدعای هر کسی را بر حسب آن‌چه تا اين لحظه کرده است يا گفته است می‌سنجند. و راديو زمانه را تا اين‌جا با عملکرد و سياست‌گذاری مهدی جامی می‌شناسند. آن‌چه اتفاق افتاده است، انحراف آشکار از «توسعه‌ی پايدار» است. شاید هیچ کس در زمانه تا به حال انديشه و روش «توسعه‌ی پايدار» را جدی نگرفته باشد. به ضرس قاطع می‌گويم که در ماجرای اخير، تنها چيزی که مد نظر تصميم‌گيران آن نبوده است، توسعه‌ی پايدار است. بدون شک «سود مالی» و «تراز ساليانه» پيش چشم‌شان بوده است، اما آن سوی کار رسانه‌ای و جنبه‌ی نظری، فکری و آينده‌ی درازمدت آن، هرگز.

اتفاقی که در زمانه افتاده است می‌تواند دست‌مايه‌ی تحليل‌های رسانه‌ای بسياری باشد و البته می‌تواند دماسنج خوبی از وضعيت فکری و عملی جامعه‌ی ايرانيان مهاجر در اروپا (و بالاخص اروپای به جز انگليس) باشد. جامعه‌ی ايرانيان مهاجر در آمریکای شمالی وضعيت بهتری دارد. شرح اين نکته‌ی آخر را می‌گذارم برای مجالی ديگر.

پ. ن. در اين سه سال گذشته، شايد راقم این سطور تنها کسی بوده است که بی‌محابا و بی‌وقفه زمانه را نقد کرده است (به رغم اين‌که مديرش از احبابِ شفيق‌اش بوده است). به خود حق می‌دهم  که اکنون کليت زمانه را نيز در پرتو تحولات اخير نقد کنم. زمانه به من نيز تعلق دارد – البته اگر چشم‌اندازِ مدنظر مهدی جامی را پذيرفته باشيم. ذهنيت‌های ديگری شايد زمانه را متعلق به همه ندانند. وضعِ آن‌ها فرق می‌کند. چه بسا عده‌ای دوست نداشته باشند که زمانه اين همه صاحب پيدا کرده باشد که مقيد به نظام اداری و مالی‌اش نيستند. زمانه ظاهراً از پشت سد بوروکراتيکی که برای‌اش می‌خواسته‌اند در نظر بگيرند، بيرون زده است. زمانه آزمايشگاهی است کم‌نظير برای سنجيدن بعضی از نظریه‌هايی که ايرانی‌ها مدام سنگ‌اش را به سينه می‌زنند. زمان، تحولات آتی زمانه را بهتر نشان خواهد داد.

ای همه گُل‌های از سرما کبود!


ای همه گل‌های از سرما کبود
خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاج‌های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه‌تان
صبح می‌خندد خود آرایی کنید
اشک‌های یخ زده آیینه‌تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ‌هاتان فسرد
آتش رخساره‌هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوش‌تر از صبح بهارم می‌نمود
این زمان حال شما حال من است
ای همه گل‌های از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه‌ی مهتاب را
این زمان دور از ملامت‌های ماه
چشم می‌بندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوش‌تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می‌نواخت
آفتاب عشق شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه‌ی از آرزو لبریز من
تاج عشق‌ام عاقبت بر سر شکست
 خنده‌ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگ‌های‌ام فسرد
اين زمان حالِ شما حالِ من است
ای همه گل‌های از سرما کبود

شعرها از زنده ياد فريدون مشيری
قطعات از آلبوم «سرود گل» اثر حسين عليزاده؛ اجرای گروه هم‌آوايان با صدای افسانه‌ رثايی و پوريا اخواص

مجید خلج: تنبک و دف
علی بوستان: سه تار
نيما عليزاده: رباب
صبا عليزاده: کمانچه
حسين عليزاده: شورانگيز، سه تار
(بله هر دو قطعه را گوش بدهيد؛ هر دو شعر از فريدون مشيری هستند)
با همین دیدگان اشک‌آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم
به بهاری که می‌رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل‌های‌مان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی‌خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم‌مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
گریه‌ی شوق با تمام وجود....

October 29, 2008

در حکايت ماهی بزرگ و جوی خُرد - يا جویی که خُرد شد!

مهدی ای‌میلی فرستاده است که ديگر به طور حرفه‌ای با زمانه نيست – يعنی استعفا کرده است «از مديريت زمانه معلق شده است». تنها چيزی که به ذهن‌ام رسيد اين بود که مهدی در زمانه‌ی تازه نمی‌گنجد ديگر. مهدی ميدانی بزرگ‌تر می‌طلبد و عرصه‌ای گسترده‌تر. ظاهراً زمانه برای او تنگ است. گويا بالفعل و به طور عينی اکنون زمانه بر تنِ مهدی آب رفته است؛ گويی زمانه را شُسته‌اند و زمانه آب رفته است. وردِ هميشگی‌ام را باز تکرار می‌کنم: «شايد که چون وابينی خير تو در اين باشد». حرف زياد است برای گفتن و نوشتن. اما آن زمانه – زمانه‌ای که «سيب» داشت – زمانه‌ای بود که با نام و فکر و نظريه‌پردازی مهدی جامی همراه بود. زمانه اگر خوب بود و اگر بد، زمانه‌ای بود که مهدی آفريده بود. آينده را نمی‌توان پيش‌بينی کرد، اما آن زمانه‌ای که می‌شد زمانه‌ی مطلوب و محبوب و آرمانی باشد، با وجود و حضور مهدی می‌توانست باشد. کس ديگری در قد و قامت فکری و عملی او نيست. من به همين مختصر ختم می‌کنم. خیلی حرف‌ها می‌شود گفت. باشد برای بعدترها.

پ. ن. به عنوان مدير حلقه‌ی ملکوت، آرزو می‌کنم اگر گرفتار کارهای بزرگتر نشود، مهدی به سيبستان‌اش بیشتر برسد!

October 27, 2008

در فضيلت دقت و روشنی، سادگی و شفقت

بعضی‌ها خالی از دقت حرف می‌زنند. برای‌شان دقیق و درست بودن حرف‌هاشان و خالی از ابهام بودن‌شان مهم نیست. برای‌شان اصلاً اهمیت ندارد که وقتی آدم ادعاهای‌اش بزرگ‌تر می‌شود، استدلال‌های‌اش و شيوه‌ی بيان‌اش بايد دقيق‌تر و روشن‌تر شود. فکر می‌کنند هر چه مبهم‌تر و تو-در-توتر حرف بزنند، فکر می‌کنند هر چه حرف‌هاشان تأويل‌پذيرتر و چندپهلوتر باشد، اهميت و اعتبار بیشتری پيدا می‌کنند. شگفت نيست که گاهی آدم می‌بيند که کسانی که ادعای معرفت و شناخت باطنی‌شان گوش فلک را کر می‌کند، حرف‌هايی می‌زنند و چيزهايی می‌نویسند که هر چه بيشتر می‌شنوی و می‌خوانی بی‌سر-و-ته‌تر می‌شوند و نامفهوم‌تر.

اما بعضی حرف‌ها هستند، بعضی معانی هستند که پيچيدگی و ابهام ندارند. مغلق نيستند. به قصد مرعوب کردن خواننده و شنونده صادر نمی‌شوند. ساده‌‌اند و در همان سادگی دل می‌ربايند. همين دل‌ربايی در عین سادگی است که خواستنی‌تر می‌کند این نوع حرف‌ها و نوشته‌ها را.

کار سختی نیست مبهم حرف زدن. کار سختی نيست شطاحی کردن. سرِ سوزن ذوقی می‌خواهد و ذهنی انباشته از ادبيات و تاريخ و فرهنگ و اسطوره و خيال. اما ساده بودن و شفقت ورزيدن و درشت نگفتن و داوری نکردن سخت است. انباشته بودن و سنگين بودن هنر نيست. هنر اين است که بدانی از ميان اين همه انباشته، کدام یکی دو نکته‌ی مهم می‌تواند پرِ پروازت باشد.

بعضی‌ها مبهم حرف می‌زنند و دوپهلو و چندپهلو می‌نويسند که مخاطب را مرعوب کنند یا برای خودشان مريد بتراشند. فلسفه‌ها، عرفان‌ها و تصوف‌هايی که با اين زبان و ادبيات مخاطب را تحقير می‌کنند، هميشه مرا از خود رم داده‌اند. بیهوده نیست که اين اندازه با حافظ هم‌دلی می‌کنم که زبان تند و تیز در نقد صوفيان و زاهدان دارد. و باز بيهوده نيست که با مولوی هم‌نفس‌ام چون لطيف‌ترين و بلندترین معانی را به ساده‌ترين زبانی بيان می‌کند و... و ديگر هر چه می‌خواستم بگويم گفتم. سعی کردم نيشی به کسی نزنم. سعی کردم درشتی نکنم. سعی کردم کمتر داوری کنم. سادگی و شفقت‌ ورزيدن بر خلق، نزدِ من دو فضيلت بسيار مهم انسانی‌اند.

October 25, 2008

معامله با نفس

آدم يکی از اين سه راه را پيش رو دارد - يا حداقل اين‌ها آن‌هايی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد:
۱. يا نفس‌اش را بکشد - مثل «مردی که نفس‌اش را کشت» - که در اين صورت چه بسا خودش می‌شود عينيت و تجسم همان نفس. يعنی همان نفس دوباره در خودش حلول می‌کند و می‌شود موجودی مزاحم که لحظه‌ای رهای‌اش نمی‌کند.
۲. يا مغلوب نفس‌اش بشود و مثل بره‌ای دنبال‌اش راه بيفتد.
۳. يا نفس‌اش را تسليم امر و اراده‌ی خودش بکند و به تعبيری نفس‌اش را «مسلمان» کند.

هنوز فکر می‌کنم مطمئن‌ترین راه معامله با اين نفس، همین راه سوم است. ولی انگار راه‌ها برای عملی کردن شق سوم خيلی زياد است و همه هم دشوار. اين همه سبک سنگين می‌کنی و می‌بينی اين سه‌گانه و چند‌گانه‌ای که می‌شماری تازه صورت‌بندی کودکانه‌ای است از آن چيز پيچيده و تو در تويی که داری با آن زندگی می‌کنی. آرامش و طمأنينه يعنی اين‌که تلاطم‌های اين «چيز» از پا نيندازد تو را. سکينه يعنی اين‌که بتوانی با تمام توفان‌های اين «چيز» آرام بمانی، لبخند بزنی، مثل قطارِ ترمز بريده از ریل خارج نشوی، مضطرب نشوی و سرت به کار خودت و هدفِ خودت باشد. حالا اين سکينه و طمأنينه نصيب‌ات می‌شود یا نه؟ خدا می‌داند!

October 17, 2008

که در تسليم همچون مردگان‌ايم

گفتم: «خوبی؟»
لبخند زد. گفت: «خوبم.»
گفتم: «خوبِ خوبی؟»
گفت: «آخر خوبِ خوب که نداريم. آدمِ بی‌غم هم که اصلاً آدم نيست. هر آدمی، غمی دارد. الا آن‌ها که از آدميت‌شان فاصله گرفته‌اند.»
گفتم: «پس بالاخره تو خوب‌تری يا من؟»
خنده سر داد: «من خوب‌ترم یا تو؟ نمی‌دانم. فکر کنم من خوب‌تر باشم! می‌دانی؟ نکته اين است که بدانی غم‌ات برای چی‌ست و شادی‌ات برای چی. و بدانی که چه چيزی مالِ توست و چه چیزی مالِ تو نيست. اين‌ها را که دانستی، بيهوده شاد نمی‌شوی. بيهوده هم غم به جان‌ات نمی‌افتد.»
گفتم: «آخر اين‌که چه چیزی مالِ توست و چه چيزی مالِ تو نیست، چه ربطی دارد به اين‌که من می‌پرسم خوبی يا نه؟»
گفت: «ربط دارد ديگر. اولاً وقتی اين‌جور به اصرار سؤال‌های تو در تو می‌پرسی، جواب‌هاش هم بهتر از اين نمی‌شود! بعد هم همين «چه چيزی مالِ توست» خودش کلی حرف دارد. حرف‌اش اين است که: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله. يعنی سرت به هر چيزی خورد و هر چيزی به سرت خورد، و هر چيزی را که دادند و ستاندند، از همان اول هم مالِ تو نبوده است.»
گفتم: «خوب بودن اين وسط چه شد؟»
گفت: «وقتی اين را فهميدی، آن وقت می‌دانی که تو زياد کاره‌ای نیستی. تسليم می‌شوی. مثل مُرده‌ای که بر سر آب اختياری از خود ندارد. بعد می‌فهمی «که در تسليم همچون مردگان‌ايم» يعنی چه! آن وقت می‌فهمی من اگر خوب‌ام يعنی چه؟ و اگر خوش نيستم يعنی چه؟»

پ. ن. این کلمات را باید با حال و ذوق خواند، نه با سياست و دنيا و قدرت و اين چيزها....

October 16, 2008

وفات... وفای تو

مهدی مرا انداخت ميانه‌ی توفان. اسبابِ خير و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسيدم ديگر بند نبودم يک جا. خلوتی لازم بود. اين تلنگر مرا کشاند تا آن عميق‌ترين لايه‌های پنهانی که در آن زلالِ‌ اشک نشسته‌ است و صفای یکرنگی و اعتراف. جای سر نهادن. جای برابر ديدن خويش با او. بانو دارد ترانه‌ای پخش می‌کند روی کامپيوترش. خواننده می‌خواند: «در خواب دوش پيری در کوی عشق ديدم...» بغض‌ام می‌ترکد. دم غروب گريبان خودم را گرفته بودم که اگر همين الساعه مُردی، چه‌طور جواب می‌دهی؟ جواب‌گويی را گذاشتم کنار. هزار جور فکر و غوغای ديگر به جان‌ام ريخت. ساعتی پيش، هنوز سوگ‌نامه‌ی مهدی را نخوانده بودم، با خودم زمزمه می‌کردم که: «گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار / صاحب‌دلان حکايتِ‌ دل خوش ادا کنند». دقایقی بعد تا آخر يادداشت را که خواندم، مثل پر کاهی بودم پريشان و سرگشته . شده بودم خلاصه‌ی بغض... روان‌‌اش شاد باد و آشنای دريای رحمت. این تلنگرها ما را با خودمان آشناتر می‌کند. مرگ را اگر از ما می‌گرفتند، چه‌طور می‌فهميديم که هستيم؟ کيميايی است اين بريدن‌ها و انقطاع‌ها. هم برای رفتگان. هم برای ماندگان. ديدن اين‌ها، روح آدم را از جهان اهريمنی جدا می‌کند. آدم‌تر می‌شويم با شهودِ وفات. وفات، اتمام وفاست. وفات، يعنی وفای تو. يعنی وفای به عهدِ تو. جانی که در او وفا نيست، جانی تيره است و کم‌بها. وفات‌‌‌اش قرين وفا باد. فوتی در ميان نيست؛ هر چه هست وفاست.

خواننده می‌خواند:
آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عيال و خانمان را چه کند؟
ديوانه کنی،‌هر دو جهان‌اش بخشی
ديوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟
يادِ پدرم می‌افتم که سخت اين ابيات را دوست داشت و می‌خواند با خود گاه و بی‌گاه. از همان اندک سال‌هايی که با او بودم، این چیزها خوب به يادم مانده. همين‌هاست که امروز مرا ساخته است. فهميدن پدران، فهميدن وفات‌شان کار ساده‌ای نیست. سخت است. بايد با خودت خیلی کار کرده باشی. سخت است.

October 15, 2008

گَردِ گِردباد

شجريان دارد می‌خواند:
آن‌جا که عاشقان‌ات يک دم حضور یابند
دل در حساب ناید، جان در ميان نگنجد

من در پی پناه‌گاهی و مفری گويی؛ جایگاهی می‌جويم. گويی سايه‌ساری هست ميان این تيغِ آفتابِ سوزان. با خودم می‌گويم تا «آن‌جا»، تا آن جايگاه «حضور»، چقدر راه است؟ ياد آن روایت مشهور می‌افتم. خاطر نمی‌آيد عين القضات چطور آن را در نامه‌های‌اش آورده بود. هر چه بود اين بود خلاصه‌اش که اولين چيزی که بايد جواب بدهی اين است که جوانی‌ات را در پای چه ریختی؟ عمرت را صرف چه کردی؟ مال‌ات را از کجا آوردی و کجا خرج کردی؟ و همين‌جور می‌رود تا آخر. فکر می‌کنم که برای هر رفتن و ایستادنی پاسخ‌گو هستم. برای هر ديدن و ندیدنی پاسخ‌گوی‌ام. برای هر گفتن و نگفتنی هم پاسخ‌گو. و فکر می‌کنم که تا امروز چقدر حساب کشيده‌ام از خود برای همه‌ی اين‌ها؟ از آن طرف می‌گويم اين‌ها که همه‌اش شد حساب. پس عنايت‌اش کجاست؟ خودم برای خودم سؤال و جواب آماده می‌کنم. ولی چيزی هست به اسمِ شرم. یعنی محبوب‌ات را نيازاری . نرنجانی. به محبت که رسيدی، ديگر خاطر محبوب برای‌ات عزيز است. اما تا کجا می‌شود عنايتِ محبوبِ را دستاويز کرد؟ «به عذر نيم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری».

يک ماه بيشتر شده است انگار که هوش و حواس‌ام دربست رفته است پای تمام سه‌گاه‌هايی که شجریان خوانده‌ است. دیگر تمام زير و بم گوشه‌ها و نحوه‌ی ادای شجريان را از بر شده‌ام انگار. رسیده‌ام به تصنیف «می‌دانم» آلبوم «آسمان عشق» که حداقل بيست سی بار گوش داده‌امش در همین دو سه هفته. با هر بيتی، حالی داشته‌ام. نفس‌ام بريده است. دل‌ام آشوب شده است. هر چند روزی، يک بیت وصف حال من می‌شود. انگار پله به پله دارم می‌روم بالا. رسيده‌ام حالا به بيت آخر: «دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی...». حال خودم را می‌بينم و آه از نهادم بر می‌خيزد: «يارب اين قلب‌شناسی ز که آموختی بود؟» درست زده است به هدف. اين همه ادعا. اين همه دعوی. این هم لافِ تسلط بر نفس. آخرش می‌بینی هوايی غالب داری و وجودی مغلوبِ آن هوا. تازه این گامِ نخست است. از اين پله که رد نشده‌ای، به ایثارهای بزرگ‌تر هم نمی‌رسی. و تو همان هستی که می‌گفتی «بر آوردن ز دريا گرد، می‌دانی»!

بر می‌گردم به حال خودم. هوای دل‌ام بارانی است. سرپناهی باید. دم غروبی که از اداره می‌آمدم بيرون با خودم فکر کردم که هميشه در پناه کسی بوده‌ام. هميشه سايه‌ای بر سرم بوده است. هميشه دستی اين گهواره را جنبانده است. هميشه این حمایت بوده است و من غافل. همه چيز را طبيعی ديده‌ام... پرده‌پوشی بايد. ستاری باید. خاموش بودن باید. کار افتاده‌ای می‌خواهد که عبور از اين دریای خروشان بتواند.

October 14, 2008

سليمان شدن از دولتِ وصال

نزديک دو ساعت است دارم می‌نويسم. يادداشت‌های پراکنده را دارم منسجم می‌کنم. حاصل بيش از ۱۲ ساعت مصاحبه‌ی نفس‌گير را دارم سر جمع می‌کنم. هنوز کلی کار مانده است. به اضافه‌ی يک دنيا کتاب. می‌خواهم بساطم را جمع کنم بروم. باز می‌افتم به گرداب. باز «چو تخته‌پاره بر موج» رها می‌شوم. مثل کاهی در تند باد. مثل آدمی که افتاده است توی سيل. انگار همه چيز و همه کس این وسط دارند می‌لولند. از شيطان گرفته تا رحمان. از يزيد تا بايزيد. ظاهراً هم با هم دعوايی ندارند اين‌ها. اگر هم دارند، نشان نمی‌دهند. رو نمی‌کنند پيش من. انگار فقط من هستم که اين‌جا دل‌ام آشوب است. بقيه سرشان به کار خودشان گرم است. يکی روبروی من پشت میز بغلی نشسته است که قيافه‌اش شبيه پل نيومن است. انگار پل نيومن زنده شده جلوی من نشسته. این هم از عجايب است که در اين احوال، چنين شباهت‌هايی پيدا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که آدم شيطان خودش را چطور می‌تواند مسلمان کند؟ فهميدم. اين «فضل» است که لازم است. «که يزيدی شد ز فضل‌اش بايزيد». اين دست خودِ آدم نيست. نمی‌شود زور بزنی که تسليم‌اش کنی. عاشق هم اگر قرار است بشود، باز هم بايد تفضلی در کار باشد. به اختيار نيست. این تسليم کردنِ ديوان کار سختی است. يعنی آخرش می‌شوی سليمان. ولی همين شکوهِ آصفی و اسب باد و منطق طير هم به باد می‌رود. به باد می‌رود و تو هيچ طرفی از آن نخواهی بست. به باد می‌رود و تو می‌مانی تهی‌دست. «يعنی از دولتِ وصلِ تو سليمانی شد»؛ حافظ البته. شايد هم ما! بروم. بروم تا همين باد را هم از ما نگرفته‌اند! با باد می‌شود هنوز هم‌سفر شد. هنوز می‌شود «بادپا» شد. بروم تا بقيه‌ی اساطير هجوم نياورده‌اند. الان وقت اسطوره نيست. باید درس خواند. بايد نوشت. بروم. بروم تا آشوب تازه‌ای از راه نرسيده است و «آشوب قيامت» بر نخاسته است. و خلوتيان به جلوت کشيده نشده‌اند! کسی چه می‌فهمد که بر من چه می‌رود؟ آه! آه!

يک شبی...

يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم
بعد از آن چون خاک در بادی پريشان می‌شوم
باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را تمام
می‌هلم، گريان چون ابر نوبهاران می‌شوم
می‌دهم از کف عنانِ دل، رهای‌اش می‌کنم
هم‌نشين ريگ‌های اين بيابان می‌شوم
با اميری عالمِ جان تنگ و تاريک است و سرد
پس رها چون گيسوی‌ات در دستِ توفان می‌شوم
تا دمی ديوانه‌وش، دل سر دهد فرياد را
رهسپار شهرهای بی‌خيابان می‌شوم
تا جهانی بی‌تمنا جای گيرد در کف‌ام
يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم...

October 13, 2008

لقمه‌ی نان حلال

می‌گويد: «چه می‌کنی؟»
می‌گويم: «دنبال يک لقمه نانِ حلال دارم می‌دوم!»
می‌گويد: «لقمه‌ی نان حلال که دويدن ندارد! اگر لقمه‌ای رزق تو باشد و مال تو باشد و در نتيجه حلالِ تو باشد، دويدن لازم ندارد. دو دستی تقديم‌ات می‌کنند. می‌گذارند اصلاً توی دهانت که به نرمی و آسانی فرو ببری! آن لقمه‌ی حرام است که برای‌اش جان می‌دهی و جان می‌ستانی. آن لقمه‌ی حرام است که عرض و آبروی ديگران را می‌بری و به خاطرش به اين و آن زهر می‌پاشی. آن لقمه‌ی حرام است که بايد برای‌اش دويد. وقتی هم که خوردی زير دندان‌ات مزه می‌کند. اما بعد تا آخر عمرت باید بدونی تا همان یک لقمه‌ی حرام را دفع کنی!»

از-خدا-راضی!

فرق بين از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط يک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آينه‌ی خود می‌بيند. از-خدا-راضی، همه چيز را انعکاس مشيت او می‌بيند و اراده‌ای برای خود نمی‌بيند. راضی است به همين که به او داده‌اند. اين‌که بفهمی مؤثر در وجود خداست و بعد هم از او راضی باشی، کار ساده‌ای نيست. همان قدم اولِ معرفت است که خيلی سخت است. همين که بدانی که «گويی هستی بی دست و پا»، بقيه‌اش آسان است؛ رضايت هم به دنبال‌اش آرام آرام می‌آيد. هر چقدر هم که سخت باشد، می‌آيد!

بزرگی شفقت بر خلق

اين است آن بندی که ذکرش رفت:
«آورده‌اند که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحه العزيز، در نيشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد امام بلقسم قشيری و شيخ بومحمد جوينی و استاد اسمعيل صابونی. هر يکی سخنی می‌گفتند در آنک در شب وردِ ما چه باشد و به چه ذکر مشغول شويم. چون نوبت به شيخ ما رسيد از شيخ سؤال کردند که «وردِ شيخ در شب چیست؟» شيخ ما گفت: ما همه شب می‌گوييد «يا رب! فردا صوفيان را چيزی خوش ده که بخورند.» ايشان به يکدگر اندر نگرستند و گفتند: «ای شيخ! اين چه ورد باشد؟» شيخ ما گفت: «مصطفی صلوات الله و سلامه عليه گفته است:‌ان الله تعالی في عون العبد مادامَ العبدُ في عون اخيه المسلم.» ايشان جمله اقرار دادند که وردِ شيخ ما تمام‌تر است، و هيچ وردی ورای اين نيست.

دقيقه در این حکايت اين است که شيخ بديشان نمود که از وردی که شما می‌خوانید و نمازی که می‌گزاريد، برای ثواب آخرت و طلبِ درجت می‌کنيد و اين هم نصيبِ نفسِ شماست. اگر نيکی می‌طلبيد هم برای نفسِ خويش می‌خواهید. و همگی روزگار و اوراد و دعواتِ ما موقوف و مصروف است بر نيکی خواستن برای غيری. پس از اين تمام‌تر. چنان‌که در سخنانِ يکی از مشايخ بزرگ است که در مناجات می‌گفت: «خداوندا! اعضا و جوارحِ مرا روز قيامت چنان گردان که هفت طبقه‌ی دوزخ از آن پر گردد، که هيچ کس را جای نماند. پس هر عذاب که همه‌ بندگان خويش را خواهی کرد بر نفسِ‌ من نه، تنها، تا من داد از نفسِ خويش بستانم و او را به مرادِ خويش نبينم و همه‌ بندگانِ تو از عقوبت خلاص يابند.» خصومت اين طايفه با نفسِ خويش و شفقت ايشان بر خلق و بندگان حق سبحانه و تعالی چنین بوده است.»
(اسرار التوحيد، بخش اول، ص ۲۲۶)

برای من گوهر دين همين چیزهاست. و اين چيزها اصلاً چيزهايی تازه‌ای نيست. نه مبتدع است و نه کار اهل بدعت. به مذاق ملايان و بعضی از «فقها» خوش نمی‌آيد. اما فقيه‌تر از آن کسی که بر خلق خدا شفقت دارد در عالم کی‌ست؟ فقيه‌تر از آن‌که با هوای نفس خود می‌ستيزد و تا اين‌ اندازه مراقبت نفس می‌کند چه کسی است؟ فقيه‌تر از کسی که در کار مردم داوری نمی‌کند و امید مردم را از رحمت خدا منقطع نمی‌کند چه کسی است؟ و نافقيه‌تر از آن‌که پیوسته به مردم مژده‌ی دوزخ می‌دهد و عمودِ آتشين نشان‌شان می‌دهد، کی‌ست؟ دين و ايمان برای من اين چیزهاست. این بوسعيد از دوران کودکی همراه من بوده است. الآن نفس‌ گرم‌اش را در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام جاری کرده است و تمام آن‌چه را آموخته‌ام و پرورده‌ام، آبیاری می‌کند. صحبت گرم می‌خواهی و نفسِ گيرا؟ با چنين آدم‌هایی باید نشست و خاست!

جبرييل‌شناسی صاحب کشفِ اسرار – تکميليه‌ی اصلاحيه

يادداشت قبلی را بازنويسی می‌کنم. جمله‌ی فارسی کژتابی داشت و من هم سابقه و لاحقه‌ی بحث را نمی‌دانستم. پس دوباره از نو می‌نويسم. آيت‌الله خمينی در سال ۱۳۲۳ شمسی درباره‌ی تشکيک حکمی‌زاده در «ذکر اسم جبرييل در قرآن» اعتراض می‌کند به نحو زير (اگر استنباطم از اين جمله مخدوش است، علما اصلاح زلت بفرمايند). اين‌جاست که در آن سال می‌نويسد:

«کسی‌که دست‌کم يک‌بار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگويد در قرآن اسم جبرييل نیست و این‌که جبرييل وحی آورده در قرآن نیست، با او چه بگوييم؟»
(رساله‌ی «کشف اسرار» آيت‌الله خمينی؛ ص ۸)

اين جمله در واکنش به سخن حکمی‌زاده است که گفته: «در قرآن می‌گوید وحی را روح‌الامین بر قلب تو می‌فرستد و هيچ نامی از وحی آوردن جبرئیل یا پر و پشم آن در میان نبوده.»

اما وقتی به اواسط رساله می‌رسيم به این تعریف از نبوت بر می‌خوريم: «...گمان می‌کنند هر کس ملايکه را دید يا چيزی از او آموخت پيغمبر می‌شود و این خطای بزرگی است زيرا معنی پيغمبری در پارسی پيام‌بری است و در عربی رسالت یا نبوت عبارت از آن است که خداوند عالم يا توسط ملايکه و يا بی‌واسطه کسی را بر انگیزد برای تأسيس شریعت و احکام و قانون‌گذاری در بين مردم. هر کس چنين شد پيغمبر يعنی پيام‌آور است چه ملائکه بر او نازل شود يا نشود و هر کس اين سمت را نداشت و مأمور این کار نبود پيغمبر نيست چه ملايکه را ببيند يا نبيند پس پيمبری با ملايکه ديدن به هيچ وجه پيوند به هم نيست.» (ص ۱۲۶ کشف اسرار)

يعنی اين وسط ملايکه يا جبرييل کاره‌ای نيستند که او را پيامبر بکنند. جبرييلی هم نباشد، باز او پیامبر است. ولی آقای خمينی جبرييل را گويا مرتبه‌ای از مراتب وجود محمد می‌داند. جبرييل برای محمد چيزی درونی است؛ برای غير محمد بيرونی به شمار می‌آيد! اين محمد است که جبرييل را در درون خود می‌سازد يا پايين می‌کشد: «ماه رمضان مبارک است. برای اين‌که نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶).

پ. ن. ممنون از مهشا که اسباب خیر شد و باعث بازنويسی اين ياداشت.

سواری به شيطان

هلاک می‌شوم اگر اين‌ را نگویم. این جمله را دوستی نازنین از آدم خاصی نقل کرد. با رعایت ناشناس بودن همه‌ی طرف‌ها و اعتنا به اصل مضمون می‌آورم: «پشت آدم می‌شکند وقتی ببيند بعد از چهل سال سجده بردن پيش حق، همه‌اش به شیطان سواری داده است!» پس و پيش ماجرا را می‌گذارم برای اهل حال و صاحبانِ حکایت. مشابه مضمون و معنا در حديث و روایت و حکايت و شعر و داستان هست. اين صورت‌بندی‌اش با توجه به داستان‌های نشسته در پشت‌اش جالب بود. تازه شد قصه برای من... این‌ها باشد تا ما هم یک وقتی از شيطان خودمان بگويیم... هر کسی برای خودش شيطانی دارد و خدايی! ای خدای من! مرا از شيطان (و شیطان‌های) من، برهان! چيزی شبيه به اين چيزها! تو که می‌دانی ما کجاها زمين می‌خوريم! پس زمين‌مان نزن! زورآزمايی با ما نکن! ما هم سعی می‌کنيم با تو زورآزمایی نکنیم! ما که زمين‌خورده‌ايم از همان اول!

حديث خويش گفتن

اين حکايتِ نفس، حکايتِ شگفتی است. اين خويشتن خويش را نديدن کار آسانی نيست. بزرگ‌ترين مانع رشدِ جانِ آدمی، همين خويشتن‌بينی است. از اين يک مرحله که گذشتی، حاجت به هيچ چيز ديگری نيست. چنین آدمی همه‌ی حرکات و سکنات‌اش کرامات می‌شود. هيچ چيز خارق‌العاده و عجيب و غريبی هم لازم نيست در او باشد. نه بر آسمان پريدن، نه بر آب رفتن. همين خويشتنِ خويش را نديدن است که مهم است. همین در ميان خلق بودن و با آن‌ها زيستن و خالی شدن از اين کبر و ناز و نخوت است که مهم است. جملات زير از اسرار التوحيد، خواندنی است و تأمل برانگيز:

يک روز شاعری پيش شيخ ما برخاست و شعری آغاز کرد که: «همی چه خواهد اين گردش زمن ز منا» شيخ گفت: «بس بس وابنشين. ابتدا حدیث خويش ورگرفتی مزه ببردی.» (ص ۱۵۲؛ «آن سوی حرف و صوت»)

چندين روز پيش، حکايتی از اسرار التوحيد خواندم. عين عبارات در برابرم نيست ولی مضمون را کمابيش به خاطر دارم. ابوسعيد با جمعی از اقران و بزرگان و به اصطلاح شيوخ گرد هم بوده‌اند و هر يک از «ورد» خويش حرف می‌زده است که مثلاً ذکر و وردِ من فلان است يا بهمان (يا اين‌که عده‌ای از ابوسعيد وردی و ذکری خواسته‌اند). رسم اين است که ورد يا ذکر، دعايی باشد يا مناجاتی يا اسمی از اسماء الهی يا چيزی شبيه به اين. ابوسعيد می‌گويد که ورد من این است که «خدايا درويشان را غذا ده!» (يا چیزی شبيه به اين) يعنی مثلاً اگر عبادت‌اش تمام می‌شود و به فرض بقيه ۳۳ مرتبه می‌گويند «يا وهاب» اين ۳۳ بار می‌گفته: «خدايا درويشان را غذا ده!» و بعد توضيح می‌دهد و آيه‌ای از قرآن هم نقل می‌کند در باب مقام و جايگاه آن‌که ديگری را بر خويش مقدم می‌دارد در همين امور عادی و معمولی دنيايی و در فکر آسايش و راحتی آن‌هاست. ابوسعيد انسان‌گرايی خود را حتی در دلِ آداب و مناسک بنيادين صوفيه نيز راسخ می‌کند. مهم‌ترین و برترين چيزی که نزد ابوسعيد اهميت دارد همين انسان و همين آفريده‌ی خدای بوسعيد است.

اين دو حکایت را نوشتم که بعضی حرف‌ها را نزنم ديگر. جلوی اين زبان را گرفتن سخت است. اين‌جوری بحث را منحرف می‌کنم ولی حرف‌های‌ام را هم می‌زنم دیگر. يکی ما را به دعا ياد کند که – به قول عين القضات همدانی - «ارجو که از ادبارِ خود برهيم.»

پ. ن. مدت‌های درازی است که اين نکته را با خودم تمرين می‌کنم که اگر از خشم خدا می‌خواهی در امان باشی، خشم‌ مگير. زود-خشم مباش. همان حديث حضرت عيسی است که گفته است کسی از خشم خدا در امان است که اهل خشم گرفتن و زود خشم گرفتن نباشد. مدت‌هاست تلاش می‌کنم اين «خود» را نرم‌تر کنم و زمختی‌های‌اش را بگيرم که زود خشم نگيرد. ملايم‌تر باشد. زود خشم گرفتن آسان است. بر خشم مسلط شدن و آرام شدن سخت است. اولی‌ٰ‌تر آن‌که کارِ سخت را پی بگيری تا تن به آسانی‌های نفس بدهی.... و «گر شوند آگه از انديشه‌ی ما مغبچگان...»... چه می‌شود کرد ديگر؟ هفته‌ای يک بار می‌خوانم که:
از دلِ تنگِ گنه‌کار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم!

October 12, 2008

کشفِ اسرارِ جبرييل

«کسی‌که دست‌کم يک‌بار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگويد در قرآن اسم جبرييل نیست و این‌که جبرييل وحی آورده در قرآن نیست، با او چه بگوييم؟»
(رساله‌ی «کشف الاسرار» آيت‌الله خمينی؛ ص ۸)

پ. ن. نويسنده به صراحت دارد می‌گويد که اگر کسی بگوید وحی را جبرييل آورده، يا در قرآن اسم جبرييل هست، يعنی قرآن را «دست‌کم یکبار» هم نخوانده است. يعنی اگر يک‌بار قرآن را بخوانی، می‌توانی «با صراحتِ لهجه» بگويی وحی را جبرييل نياورده است! جالب نيست؟ آن همه غوغا سرِ حرفِ دکتر سروش از کجا بود پس؟ شما چيز ديگری از اين عبارات کتاب آيت‌الله خمينی می‌فهميد؟!

پ. ن. ۲. صرف‌نظر از اين‌که من در چه بخش‌هايی از اين کتاب نظر مختلفی دارم، اين کتاب «کشف الاسرار» کتابی است شگفت‌انگيز و بسيار درس‌آموز. طرفه کتابی است اين کتاب. کتاب، برای زمان خودش کتابی است که يک سر و گردن از بسياری از کتب دينی ديگر بالاتر می‌ايستد. هوش‌مندی و زيرکی نويسنده از سطر سطرش هويداست. اين‌ها معنای‌اش اين نيست که نمی‌شود با آن مخالفت کرد. ادبيات اين کتاب، ادبياتِ من يا ادبيات مورد پسند من نيست. ولی اسلوب ورودِ نويسنده به بحث‌ها منحصر به خودِ اوست.

توضيح ضروری - می‌بينم که بعضی در قرائت من تشکیک کرده‌اند. دوباره توضيح می‌دهم و فکر می‌کنم برداشت من با توجه به سياق عبارات درست است. از ظاهر حرف اين‌گونه استنباط می‌شود که مدعی، يعنی طرف مقابل گفته است اين قرآن را یکی به اسم جبرييل آورده است و ادعا هم کرده که خودِ قرآن دارد می‌گويد اين را جبرييل آورده. طعنه‌ی نويسنده به «قرآن ندانی» مدعی است. يعنی صراحتاً دارد می‌گوید که شما حتی یک بار قرآن را از اول تا آخر نخوانده‌ای که بدانی در قرآن هيچ اسمی از جبريیل برده نشد و هیچ جا قرآن نگفته جبرييل وحی را آورده (و اين سخن عين واقعيت است؛ يعنی در قرآن ذکری حداقل به تصريح از نام «جبرييل» نشده). می‌گويد شما که اصلاً نمی‌دانی در آن کتاب چه چیزی نوشته شده است، بحث کردن با شما بيهوده است! گذشته از اين، مضمون مشابهی را نويسنده در صحيفه‌ی نور می‌آورد (که قبلاً در همين وبلاگ ذکرش رفته است و دکتر سروش هم به آن اشاره کرده است). لذا فکر می‌کنم برداشتی که من کرده‌ام، برداشتی است مقرون به صحت. اين هم عباراتِ ايشان در صحيفه‌ی نور: «ماه رمضان مبارک است. برای اين‌که نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶).

تکمله: ممنون از توضيحات همه‌ی دوستان عزيز. بله، روايت درست آن است که مقصود نويسنده اين بوده که مدعی می‌گويد اسم جبريیل در قرآن نيست ولی نويسنده می‌گوید که مدعی قرآن را يک بار هم نخوانده. در حد لفظ و لغت، نام جبرييل در قرآن آمده است (نظرها را ببينيد).

قصه فقط روسری است؟

در ابتدا بنويسم که يادداشت بی‌غرض و ساده‌ی شکراللهی باعث شد چيزی به حاشيه‌ی اين بحث «داغ» بيفزايم. يعنی بهانه است؛ نقد نيست به هیچ رو. کاملاً می‌فهمم جهت حرف شکراللهی را، چون خودم، خودِ اين آدم را از نزديک می‌شناسم. سعی می‌‌کنم بعضی جهاتی که را که از لحاظ اخلاقی و جامعه‌شناختی برای من مهم هستند باز کنم.

اول می‌خواهم به جنبه‌ی شرعی قضيه نگاه کنم. يعنی همين به اصطلاح بحث «حجاب» (يا به قول بعضی رسانه‌های بی‌حيا و بی‌تقوا «مکشفه» بودن گلشيفته‌ فراهانی). متأسفانه در کشور ما باب شده است که کسانی و رسانه‌هايی که بی‌دينی و بی‌اخلاقی و بی‌تقوايی در جای‌جای وجودشان رسوخ کرده است، تابلوی اخلاق و ايمان به دست گرفته‌اند. اين‌ها البته مصداق تمام عيار اين آيه‌ی قرآن‌اند که گفته است: «قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنیا و هم یحسبون انهم يحسنون صنعا». اين آيه را من بارها در ملکوت آورده‌ام و به گمان من از آيات بسيار تکان‌دهنده و پربار قرآن است (و اين نوع نگاه به اين آيه را مديون رساله‌ی «آغاز و انجام» طوسی هستم). اين البته بهترين حالت ماجراست. آن‌ها که دين برای‌شان ابزار قدرت است و وسيله‌ی بالا رفتن از نردبان سیاست، خودشان نيکوتر می‌دانند که در باطن و ضميرشان چی‌ست. حساب آن‌‌ها جدا. من از آن قومی سخن می‌گويم که فکر می‌کنند دفاع از «حجاب» و يک نوع پوشش خاص (و حمله به «کشف حجاب» يا داشتن – يا نداشتن – يک نوع پوشش خاص) يعنی دين‌داری و دين و تشرع. به اعتقاد من اين يعنی قلبِ دين. يعنی رهزنی. يعنی آدرس غلط دادن در دين‌داری. نوعِ پوشش نيست که ايمان و اعتقاد کسی را معين می‌کند. برای روز حساب و محشر – اگر مؤمن باشی به آن – فردا نه از نوع پوششِ من و شما می‌پرسند و نه يک درک و برداشت فرهنگی را از نوع پوشش معيار قرار می‌دهند. فکرش را بکنيد چقدر جامعه‌ی انسانی بی‌ظرافت و خشن خواهد بود – يا می‌بود – اگر قرار بود نوع پوشش در طول چند ده قرن يک شکل باشد! و چه تأمل‌برانگيز است که حجاب،‌ يعنی نوع پوششی که به گواهی پژوهش‌های تاریخی و فرهنگی اصالتاً از ايران ساسانی قبل از اسلام آمده است، «اسلامی» قلمداد می‌شود. و چی‌ست اين‌که حتی در غرب هر کس می‌خواهد نشان گرايش به اسلام را آشکار کند يا موضعی هويتی بگيرد، اگر زن باشد محجبه می‌شود با پوشش سفت و سخت و اگر مرد باشد همسرش يا دخترش را امر یا توصيه به محجبه شدن می‌کند. من مدافع کشف حجاب يا الزام حجاب نيستم. مردم آزادند و مختار. اما با يک چيز سخت مخالف‌ام: یکی دانستن و مترادف دانستن مسلمان بودن و مؤمن بودن با حجاب داشتن. اين يعنی فاصله گرفتن آشکار از روح دین‌داری به نام هويت دينی. اين يعنی يکی گرفتن عفاف و حجاب [مغالطه‌ی «هر محجبه‌ای با عفاف است و هر مکشفه‌ای بی‌عفاف»]. اين قصه البته حرف‌های بيشتری دارد. سؤال هم پيش می‌آورد که بحث‌اش طولانی است. گمان می‌کنم تا اين‌جا مغز سخن‌ام را درباره‌ی حجاب گفتم.

اما نکته‌ی دوم که به نظر من بسيار مغفول افتاده است اين است: در ذهنِ جامعه‌ی ايرانی، از دين‌دار گرفته تا بی‌دين و لاييک يک چيز سخت ريشه دارد. و آن يک چيز مشغوليت با مقوله‌ی جنسيت و شهوانيت است (همان کلمه‌ی سه حرفی انگليسی!). اين خواسته‌ی فروکوفته‌ای که جامعه و مردم (و حتی دولت‌ها) نمی‌دانند بايد چه کارش کنند. نه راهِ درست‌اش را به مردم می‌آموزند و نه می‌خواهند اذعان کنند که اين گرايش، اين غريزه، اين بخش مهم وجودِ آدمی، «وجود» دارد! آن‌هايی که گفته‌اند گلشيفته با حجاب‌اش «خوشگل‌تر» است يا بی‌حجاب‌اش، آيا بحث‌شان صرفاً زيبايی‌شناختی است؟ (من عجالتاً به طور مشخص‌ دارم از مردها صحبت می‌کنم). مگر زيبايی يک چیز ابژکتيو است؟ بستگی به نگاه افراد و سلایق‌شان دارد. يعنی چه که فلانی با روسری خوشگل‌تر است يا بی‌روسری؟ «خوشگل‌تر» بودن کسی قضاوت شخصی و فردی من و شماست (و البته همه حق داريم هر قضاوتی که می‌خواهيم در اين زمينه داشته باشيم؛ به من چه که قضاوت کسی را درباره‌ی زيبايی یا نازيبايی ايشان زير سؤال ببرم!). اين حجاب با این وضع زورکی که به مردم تحميل می‌شود و با اين همه خشونت و درشتی به نام خدا و دین، سخت پيوند خورده است به همين مقوله‌ی شهوانيت. يعنی آشکار شدن «زیبايی» می‌شود نقطه‌ی خلاف دين. زيبايی يعنی خلاف عفت! یعنی در قاموس «بعضی»، هر چه کسی زشت‌تر باشد، عفيف‌تر است! «بعضی» از کسانی که گل‌شيفته را همين‌گونه زیبا می‌بينند، بدون شک قضيه را اروتيک می‌بينند يعنی هنرپيشه برای‌شان ابزار اروتيسم است. «بعضی‌»های ديگر هم که با روسری، اين زيبايی را تأييد می‌کنند، باز هم به اروتيسم قضيه عنايت دارند. درنگ کنيد. عجله نکنيد. داوری اخلاقی درباره‌ی هيچ‌کدام از طرفين ماجرا نمی‌کنم. به اروتیسم حمله نمی‌کنم. با اروتیسم برخاسته از زيبايی عنادی ندارم. به هر حال زيبايی با اروتیسم پيوندی دارد. زيبايی محض و عقلانی و اين چیزها جای ديگری دارد. جامعه‌ی ما معضلی روانی دارد به نام «استیصال در برخورد با اروتيسم». این هم برای دين‌داران صادق است، هم برای غير-دین‌داران.

ما انسان‌ها هم – چنان‌که به کرات نوشته‌ام – استاديم در فريب نفسِ خويش. يعنی گاهی تظاهر می‌کنيم به این‌که ما با نفسانيت و شهوانيت و اروتيسم سخت مخالف‌ايم، ولی در آن باطنِ ضميرمان سخت شهوانی هستيم! نفس را مغلوب نکرده‌ايم ولی لاف شکست دادنِ نفس را می‌زنيم (کاری ندارم که اصلاً مجاهدت با نفس يعنی چه و اصلاً «سرکوب» شهوات درست است يا نه). اين دورويی و تظاهر و ريا همه جا هست. و اتفاقی که درباره‌ی گلشيفته‌ی فراهانی رخ داد، این نکته‌ی مهم و پنهان را بر آفتاب افکند. اين اتفاق، اتفاق خيلی ساده‌ای بود (به جز اين‌که البته هنرپيشه،‌ آن هم هنرپيشه‌ی زن، هميشه زير ذره‌بين افکار عمومی قرار دارد). تصميم شخصی گلشيفته‌ی فراهانی مالِ خودش است. به کسی ربطی ندارد. اما اين «اتفاق» (که چه بسا ريشه‌ها دارد و نشان از برخوردهای تحميلی و آزاردهنده يا تحقيرگرانه در خودِ ايران)، اين «استیصال در برخورد با اروتيسم» را به گوياترين وجهی نمايش داد؛ در ميان همه‌ی طيف‌ها. (فقط مطلب شکراللهی ۱۸۷ نظر خورده است تا همين لحظه و اين خود «دماسنج» خوبی است). اتفاقی که افتاده است، مسأله‌ی مهمی را در نهادِ ناخودآگاه و ساختارِ سياسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی ايرانی نشان می‌دهد. «بنشينيم و بينديشيم». مسأله مهم است. بيهوده سخن بدين درازی نبود!

October 10, 2008

جهانِ ارنست گلنر

دو روز است که تمام زندگی‌ام شده است ارنست گلنر. وقتی مقدمات و فصل اول پايان‌نامه را داشتم تحويل دانشگاه و جان کين می‌دادم، فکر نمی‌کردم گلنر که تنها نام دو کتاب از او در کتابشناسی‌ام آمده بود، اين همه سهم مؤثری در شکل دادن به فضای بحث (نفياً و اثباتاً) داشته باشد.  حوزه‌ی تحقيق و پژوهش گلنر انطباق فراوان دارد با کاری که دارم انجام می‌دهم. این چند روز را شيفته‌ی گلنر به سر می‌برم! تا آخر هفته از گلنر به طور محض راززدايی می‌کنم! شده‌ام مثل باستان‌شناس‌هايی که تا يک منطقه‌ی تاريخی تازه پیدا می‌کنند تمام بساط‌شان را پهن می‌کنند و بعد از اين‌که دیگر جايی برای حفاری نماند می‌روند سراغ جای بعدی! فعلاً مشغول حفاری سرزمين نوشته‌های گلنر هستم. کسی آيا خبر دارد که از آثار گلنر در ايران کدام‌ها ترجمه و چاپ شده‌اند؟ ممنون می‌شوم اين‌جا بنويسد. شايد هوس کردم بعضی از اين‌ها را ترجمه کنم برای چهار پنج سال آينده!

سپهرِ تيرگی

آدم برای من يک موجود دوگانه و دو قسمتی نيست. اين‌جور نیست که آدم بعد روحانی يا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل طيف می‌‌ماند. از سیاه‌ترین و تاريک‌ترين شروع می‌شود تا سپيدترین و درخشان‌ترین. توصيف کردنی شايد نباشد. ولی آدم‌ها خودشان می‌توانند اين تیرگی و روشنی را در درون‌شان حس کنند. آن حس روشنی که به آدم طرب می‌دهد و فراغت و آسايش چیزی است آزمودنی. آن بخش تاریک، آن سپهر تيره‌ی وجودِ آدمی است که مردم را به جنگ می‌کشاند. به حسد می‌کشاند. به ربودن از يکدیگر می‌کشاند. آن بخش روشن و سپيد، الهام‌بخش راستی و صلح و سخاوت است. اين سپهرِ سياهِ وجود آدمی هم چيزی است که در همه هست. همه بالبداهه باخبرند از آن بخش سياهِ ضميرشان. همه می‌دانند که درِ آن جعبه‌ی پاندورا که باز شود چه چيزهايی از آن بيرون می‌آيد. حالا من اسم‌اش را برای خودم گذاشته‌ام سپهر تيرگی و سپهر روشنايی. محل نور و محل ظلمت. تعبير دینی هم دارد. بيرون رفتن از ظلمت به سمتِ نور. حال و هوای خروج از ظلمت به سوی نور، حال و هوای فاصله گرفتن از همين سپهر تيرگی است. همين حالِ ناخوش. همین سنگين بودن و سنگين شدن. وارد ساحتِ نور که می‌شود به سبک‌باری می‌رسی. می‌شود اين‌جا پرواز کرد. کينه‌ها می‌روند، دوستی‌ها می‌رويند. حسد، جای‌اش را به سخاوت می‌دهد. بخل نمی‌ماند با در آمدنِ نور. ولی ما هميشه ميان این نور و ظلمت در نوسان‌ايم. همين نوسان‌ است که ما را مثل پرِ کاه بالا و پايين می‌برد. اين‌ها هم به فراخور تجربه‌ی آدم‌های مختلف فرق دارد. هر کسی این نور و ظلمت را جوری می‌آزمايد و می‌چشد. آن روشنی و سپيدی و صفا و سبکروحی و خرمی نصيب‌تان باد. افزون‌تر باشد. و آن تيرگی و سنگينی و غبار از جان‌تان دور باد. همتی و دعايی هم همراه ما باد که چنين باشيم. آن‌قدر حرف دارم از اين ساحت ظلمت، از اين سپهر تيرگی که نهايت ندارد. این همان سپهری است که هر انسانی چه بسا بسيار در آن درنگ می‌کند. بسا انسان‌ها که در همين سپهر تيرگی پخته می‌شوند. این سپهر تيرگی انگار نوعی زهدان است. قرارگاهی است برای تولدی ديگر. تيره است. بسته است. تنگ است. خُلقِ آدمی را هم تنگ می‌کند. ولی اگر از آن رها شدی، به عالم روشنایی رسيده‌ای. این عقب‌گرد به سوی آن زِهدان است که آدم را می‌کَشد و می‌کُشَد. دل و دماغی باشد، باید بيشتر از این ساحت‌های متصل و طيف‌گونه بنويسم. هر سپهری رنگی دارد و حال و هوايی.

October 9, 2008

در تقابل فقها و سفها

شايد ديده باشيد که در ملکوت گاهی اوقات با لحن ملامت‌آميز از فقه‌پيشگان و فقيهان نوشته‌ام. و البته کلمه‌ی «فقيه» را هرگز به معنای لغوی و دقيق کلمه به کار نبرده‌ام. فقيه را عمدتاً به همان معنای مصطلح اجتماعی و در همان فضای نقد پيش کشيده‌ام. جز اين‌ها اگر باشد، فقيه، يعنی دانشمند. فقيه يعنی کسی که تفکر می‌کند. فقيه نقطه‌ی مقابل سفيه است. وقتی می‌گويم «فقيه» به معنای دقيق و وفادار به معنا و روح کلمه، مرادم کسی نيست که شغل‌اش و پيشه‌اش فقه است. مقصودم کسی نيست که از راه فقه امرار معاش می‌کند و فقه‌اش را می‌فروشد. مقصودم کسی است که دانش دارد و در به کار بستنِ دانش‌اش آزاده است و فروتن. اگر به حوزه‌ی معنايی کلمات و افعالی که در قرآن از ريشه‌ی فقه به کار رفته است نگاه کنيم، می‌بينم که قرآن از فقها به عنوان يک صنف ياد نمی‌کند. قرآن طبقه‌ای به عنوان فقها نمی‌شناسد. هر کس دانش داشته باشد، می‌شود فقيه. در نتيجه آن پشمينه‌پوش تندخو و فقيهی که حافظ عيب‌اش می‌کند («اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز...» يا «فقيهِ ميکده دی مست بود و فتوا داد...»)، ارباب فضل و دانش نيستند؛ بلکه صنف فقه‌پيشه‌گانی هستند که از فقه (يعنی دانشِ دينی) ابزاری می‌سازند برای تسلط بر مردم؛ نردبانی می‌سازند برای ترقی در مدارج قدرت و دنيا. پس: «نه هر که طرفِ کُلَه کج نهاد و تند نشست / کلاه‌داری و آيینِ سروری داند». اگر دوستانی از خوانندگان اين‌جا باشند که در ميان صنفِ روحانی، فقيهانی را می‌شناسند آزاده که حقيقتاً اهل علم هستند و وارسته و بزرگوارانی هستند که دين‌شان را به قدرت و سياست و دنيا نفروخته‌اند، مستحضر باشند که بی‌هيچ ترديدی مرادِ من هرگز آن قوم بزرگوار نبوده، نيست و نخواهد بود. مرادِ من به روشنی این بوده است – و اين نکته از فحوای کلام من قابل استنباط بوده است – که قومی در زیّ فقها، به رهزنی پرداخته‌اند (قرن‌هاست؛ حکايتِ تازه‌ای هم نيست). و اين‌ها همان طايفه‌ای هستند که پشتِ آن مقتدای دين را شکستند: «جاهل متنسک» و «عالم متهتک» (و بسيارند از اين جاهلان متنسک و عالمان متهتک که عنوان فقيه را يدک می‌کشند). يک جايی بايد حساسيت به خرج داد و پرده‌پوشی و مصلحت‌انديشی بيهوده نکرد. جايی که پای تباهی دین در ميان باشد، عالمِ دردمند خود را به نشنيدن نمی‌زند. تفاوت ميان فقيه و سفيه فقط دو حرف است؛ هر فقيهی به سادگی سفیه می‌شود اگر دست از پا خطا کند. لغزش بزرگان پيامدهای هول‌ناک‌تری دارد.

October 8, 2008

حسرتِ ساحل؛ سودای توفان

حال و هوای درون که توفانی می‌شود، با خودم می‌گویم بنويسم. بنويسم شايد آرام شد. بنويسم شايد سنگرگاه و لنگرگاهی بشود يافت. ناگهان انگار هجوم دلهره است. يک جایی آن اعماق آرامشی هست انگار. هراس نيست. يک امیدی هست آن‌جا. نور آفتاب بالای سرم دارد می‌تابد. بيرون هوا رو به خنکی می‌رود. حداقل اين طور فکر می‌کنم. اين‌جا قهوه‌ی من تمام شده است. ليوان‌ام را برده‌اند. اما من مانده‌ام در اين آخرين گوشه‌ی کافه. اين کنجِ رستوران. کنار ديوار. دستی می‌کشدم به سوی خود. دستی ديگر می‌ربايدم به سويی ديگر. يادِ ياسر افتادم که خواندن پريشانی‌های درون ما حال‌اش را عوض می‌کند! به او گفته بودم يک بار ديگر. این بار می‌نويسم:
گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغبچگان
بعد از اين خرقه‌ی صوفی به گرو نستانند

مسأله اين است که مُهری بر دهان است. همه چیز را گفتن نتوانم. آری، به قول شاعر:
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم...
درد این است که يک دنيا حرف داشته باشی برای گفتن، ولی نتوانی بنويسی. يعنی او بگويدت که من که اين‌ها را می‌دانم، پس برای که قرار است بنويسی؟ بيا پيش خودم با هم مسأله را يک‌جوری حل می‌کنيم! «ببين که تا به چه حدم همی کند تحميق»! باشد. ما هم چيزی نمی‌گوييم. يعنی بگوييم که چه بشود؟ عرض خود می‌برم و زحمتِ او می‌دارم! هنوز يک چيزی هست که دام است. «دامی نهاده است و...» ما هم می‌گرديم به سودای کمندش: «وقتی دلِ سودايی می‌رفت به بستان‌ها...». آدم چه بگوید؟ جز به اشاره مگر اين دردها را می‌شود گفت؟ همين‌جور بايد اشاره کرد. هر کسی به قدر فهم خودش برای ظرف خودش يک چيزی می‌گيرد و می‌رود کار خودش را می‌کند. حالی است پر تلاطم. سرت را می‌آوری بيرون، مشتی کف به دهان‌ات می‌رود و باز موج بعد. باز می‌کوبد توی سرت. باز دست و پا می‌زنی. باز تقلا می‌کنی. توفان آرام می‌شود. ابرها کنار می‌روند. خورشيدی می‌آيد چند ساعتی. آرامش بر می‌گردد و دل‌ات باز هوس توفان و موج می‌کند و تخته و ساحل‌ برای‌ات ملال‌آور می‌شود. حال‌ات خوش نيست. واقعاً!

October 7, 2008

چراغ اميد

جايی که اميد نباشد، ستم پا می‌گيرد. جايی که اميد نباشد، خردمندی تعطيل می‌شود. مردم اگر اميدشان را از دست بدهند، رفتارشان از سر استيصال خواهد بود. اميد مهم‌ترين چسبِ جامعه‌ی بشری است. اميد است که جامعه را به پيش می‌برد. اين اميد، البته در اوضاع سياسی عامل مهمی است. در انتخابات آينده‌ی رياست جمهوری هم اميد است که مهم است.

مردم بايد امید داشته باشند. به چه؟ به چه کسی؟ آيا تنها اميد داشتن مردم است که به سودِ سياست‌مداران است؟ نه! بعضی وقت‌ها نااميدی مردم به سودِ برخی جناح‌های سياسی است. اميد نداشتنِ مردم به بهبودِ وضعيت آن‌ها را به سادگی به بی‌تفاوتی می‌کشاند (و عملاً به معنای توفيق يک نظام و انديشه‌ی سياسی خاص است). وقتی اميدی به هيچ چيز نباشد، همه چيز رواست. اميد که نباشد، هيچ اصل اخلاقی پايه‌ی محکمی ندارد. مردم با امید اخلاقی‌تر زندگی می‌کنند. اميد که نباشد، مردم انگيزه‌ای برای اخلاقی زيستن نمی‌بينند. اميد که نباشد، مشارکت در پروسه‌ی سياسی هم کاری می‌شود عبث. اما چه چيزی يا چه کسی ايجاد امید می‌کند؟ و اميدِ مردم را چه کسی یا چه کسانی نااميد می‌کنند؟

به نظر من باید در انتخابات آتی ریاست جمهوری از این زاویه هم نگاه کرد. يعنی به اعتقاد من يکی از شاخص‌های مهم داوری درباره‌ی انتخابات رياست‌ جمهوری، کسانی که کانديد می‌شوند و اين‌که بايد به چه کسی رأی داد يا نداد، همين معيار «اميد» است (تعمداً کلمه‌ی «نشاط» را به کار نمی‌برم چون در ادبياتِ سياسی امروز ايران بدجوری دست‌مالی شده و به ابتذال افتاده است). يعنی اگر قرار باشد يک کانديد، ده تا شرط داشته باشد، ده تا شرط لازم و ضروری، قطعاً یکی از این ده شرط‌اش اين است که چقدر در جامعه ايجاد امید می‌کند (برآورده ساختن اميد مردم در دست انسان نيست؛ انسان فقط می‌تواند برای‌اش تلاش کند و برنامه‌ريزی). بايد دید چقدر رفتارش، گفتارش و انديشه‌اش باعث ايجاد اميد می‌شود (و از آن سو وجود و انديشه و گفتار و کردار چه کسانی روز به روز باد در شعله‌ی اميد مردم می‌دمد؟). و يکی از زمينه‌های کاشتن بذر اميد، ايجاد فرصت و وجود داشتن فرصت است. چقدر فرصت هست؟ فرصت را به معنای مهلت به کار نمی‌برم. فرصت را به معنای قابلیت و امکانِ عمل برای بهبود وضع معيشت و زيست مردم به کار می‌برم. همين‌که دانشجويی فرصت داشته باشد به دانشگاهِ خوبی برود، از آموزش استادی باسواد و آگاه (نه استادی با مدرک جعلی) بهره‌مند  شود و پس از فراغت از تحصيل اميد داشته باشد به اين‌که شغل خوبی متناسب با اندوخته‌ی دانش‌اش (اگر دانشجوی لايقی بوده باشد) برای‌اش هست، يعنی امید. اين يعنی وجود داشتن فرصت. گمان می‌کنم پاسخ به بعضی از پرسش‌ها درباره‌ی انتخابات با عطف عنان به شاخص «اميد» بسيار روشن است. بعضی‌ها هم فرصت می‌سوزانند و هم چراغِ امید مردم را می‌کشند. آن‌ها که آرزوهای به حق مردم را قربانی آرزوهای شخصی خود و جاه‌طلبی‌های فردی‌‌اش می‌کند، دغدغه‌ای برای رونق دادن به بازار اميد مردم و فراهم کردنِ فرصت برای زيستِ بهترشان ندارد (هر چند پيوسته شعارش را بدهند).

نااميدی مادر بسياری از رذايل است. به نااميدی اگر ميدان دادی، اشرارِ ملت بر اخيارش مسلط می‌شوند. بايد سخت هوشيار بود که چه کسانی به چه شيوه‌هايی به اميد مردم دستبرد می‌زنند. بعضی‌ها با لقلقه‌ی زبان از اميد حرف می‌زنند، ولی روح سخن‌شان و سر تا پای کردارشان القاء نااميدی است (يعنی شما هیچ نباشيد تا ما همه باشيم). «و في ذلک آيات لقوم يتفکرون».

فهمِ سَماع

اين حکایت را از احوال ابوسعيد ابوالخیر بخوانيد:

هم درين وقت که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحَهُ العزيز، به قاين بود امامی دیگر بود آن‌جا سخت بزرگوار. او را خواجه امام محمد قاينی گفتندی. چون شيخ آن‌جا رسيد، او به نزديک شيخ آمد به سلام. و بيشتر اوقات در خدمت شيخ بودی.  به هر دعوت که شيخ را ببردندی، او از جهت موافقت شيخ، حاضر آمدی و به سماع بنشستی. روزی در دعوتی سماع می‌کردند، و شيخ ما را حالتی پديد آمده بود و جمله‌ی جمع در حالت بودند، و وقتی خوش پدید آمده. مؤذن بانگ نماز پيشين گفت؛ و شيخ همچنان در حالت بود، و جمع در وجود بودند، و رقص می‌کردند، و نعره می‌زدند. در ميان آن حالت امام محمد قاينی گفت: «نماز! نماز!» شيخ ما گفت: «ما در نمازيم.» و همچنان در رقص می‌گشت. امام محمد ایشان را بگذاشت و به نماز شد. چون شيخ از آن حالت باز آمد، گفت: «از آن‌جا که آفتاب برآيد تا بدان‌جا که فرو شود بر هيچ آدمی نيفتد بزرگوارتر و فاضل‌تر از اين مرد» - يعنی امام محمد قاينی - «و ليکن سَرِ مويی بازين حديث کاری ندارد.»
 - نقل از اسرار التوحيد، ج ۱، ص ۲۲۶

نکته‌ها هست در اين حکایت. اولين مدارای امام محمد قاینی است – اما مدارايی محدود و از سر تشبه جستن نه از سر فهم. ديگر، بلندنظری ابوسعيد که بعد از آن حکايتی که میان او و امامِ قاينی می‌رود، باز هم چنان اعزاز او می‌کند که می‌گويد از شرق تا غربِ عالَم از او بزرگوارتر و فاضل‌تر کسی نيست. ديگر اين‌که ابوسعيد با تمامِ اين‌ها يک نکته را به روشنی می‌گويد: امام محمد قاينی از تصوف و رقص و سماع هيچ نمی‌فهمد! چون اگر می‌فهمید، نمی‌گفت: «وقت نماز است!» برای ابوسعيد آن‌چه می‌کرده، در باورِ خودش و حال و جذبه‌ای که داشته، هم‌رديف نماز بوده است. فهمِ اين برای بزرگ و فاضلی چون امامِ قاينی هم سخت بوده. و آخر اين‌که ابوسعيد سخت اهلِ حال بوده. رقص و سماع‌اش به جای خود. چندان اهل رقص و سماع بوده که به قول محمد بن منور، او را حالتی پديد می‌آيد. بانگ مؤذن بر می‌خيزد و او همچنان در حالت است. يعنی گوش‌اش به هيچ چيز و هیچ کس بدهکار نيست؛ سرش گرمِ کار خودش است. اين ابوسعيد ابوالخیر از شخصيت‌های استثنايی و برجسته‌ی تاريخ و فرهنگ ايرانيان است. سخت دوست‌اش دارم.

October 6, 2008

مسأله‌ی خاتمی و رياست جمهوری

به نظر من اين بحث که خاتمی بايد بيايد يا نبايد بيايد، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفينی که يا می‌گويند خاتمی نبايد کانديد شود بنا به دلایل خودشان و آن‌ها که می‌گويند خاتمی بايد کانديد شود (آن‌ها هم بنا به دلايل خودشان)، يک جنبه‌ی خيلی مهم از بحث را ناديده می‌گيرند. يعنی به اعتقادِ من هيچ کدام از طرفين به اين نکته اعتنا ندارند که مسأله شخص نيست؛ مسأله خودِ آقای خاتمی نيست.

پيش از اين‌که توضيح بدهم چرا بحث بالا انحرافی است، اين نکته را بگويم که اگر خاتمی نامزد رياست جمهوری شود، من به او رأی خواهم داد. تشخيص اين‌که خاتمی از بعضی جهات يک سر و گردن از بقيه‌ی مدعيان بالاتر است دشوار نيست. يعنی هنگام انتخاب بين خاتمی و احمدی‌نژاد، تشخيص خیلی سخت نيست («لقوم يتفکرون» البته!). ولی مسأله، دوگانه‌ی خاتمی-احمدی‌نژاد نيست (اگر تنها مسأله‌ی ما همين بود که دردی نداشتيم). مسأله امکان‌های سياسی است. مسأله بحران نظری و تئوريک انديشه‌ی سياسی در میان کسانی است که می‌خواهند پشتِ خاتمی بايستند. در تمام مدتی که احمدی‌نژاد رييس‌جمهور بوده است، گروه‌هايی که امروز از خاتمی طرف‌داری می‌کنند، هيچ برنامه‌ی درازمدتی برای توسعه‌ی کشور طرح نکرده‌اند. هيچ تفکر سياسی روشن و مشخصی شکل نگرفته است. حزبِ سیاسی هم که بالکل بلاموضوع است؛ يعنی تفکر حزبی رسماً تعطيل است. تنها تشکل سازمان‌يافته‌ی سياسی در کشور ما متعلق است به جناح سنتی شديداً اصول‌گرا (و دست بر قضا احمدی‌نژاد هيچ سنخيتی از لحاظ نظری و عملی با اين جناح ندارد). جناح سنتی اصول‌گرا می‌داند چه می‌خواهد و در اين سال‌ها آموخته است از چه راه‌هايی بايد به خواسته‌های‌اش برسد (هيچ داوری اخلاقی درباره‌ی شيوه‌های‌اش نمی‌کنم؛ اين‌جا بحث توصيفی است نه هنجاری). جناحی که امروز پشتِ خاتمی ايستاده است این را نياموخته است هنوز. هنوز هم با خاطره و آرمان اعتراض و تغيیرهای راديکال، بازی‌بازی می‌کنند. هنوز خاطره‌ی فريادهای گنجی‌وار آن‌ها را به شوق می‌آورد. هنوز به پراگماتيسم سياسی و روشن‌بينی نظری در عرصه‌ی سیاست نرسيده‌اند.

مکتب فکری روشنی پشت جناح مدافع خاتمی وجود ندارد (خودِ آقای خاتمی که درست نمی‌داند با کدام نظريه می‌خواهد به دولت‌مداری و کشورداری بپردازد؛ می‌داند؟). کنار هم چيدن چند تا شعار و آرمان که بعداً در عمل ببينم پاره‌های مختلف‌اش با هم سازگار نيستند و مثل ارکستری باشد که هر کسی در آن ساز خودش را بزند، اسم‌اش تئوری سياسی نيست. آن‌چه پشتِ خاتمی ایستاده است، تنها وجه مشترک‌اش نخواستن احمدی‌نژاد است (که هم خواسته‌ی به حقی است و همه خواسته‌ای است مشروع؛ اساساً هيچ منع قانونی و شرعی در نظام جمهوری اسلامی برای «نخواستن»ِ احمدی‌نژاد وجود ندارد). اين سه سالی که گذشت، بهترين فرصت بود برای خودِ آقای خاتمی و اطرافيان‌اش که کار نظری انجام دهند. سخنرانی کردن و رسالتِ بين‌المللی درست کردن، بی‌مايه فطير است. بنياد باران، بدونِ‌ کار نظری ريشه‌ای و استخوان‌دار، بنيادی است بی‌بو، بی‌رنگ و بی‌خاصيت. اساس‌اش خوب است. بنياد باران، می‌شود زمينه‌ای خوب باشد برای نهادسازی. برای کارِ مؤسساتی درازمدت کردن. برای «توسعه‌ی پايدار». ولی توسعه‌ی پايدار در اين سنگر فکری در اين سه سال اخير در حد حرف و لقلقه‌ی زبان باقی مانده است. کارِ مؤسساتی هم با سمينار بر پا کردن و «حرف زدن» و سفارش مقاله دادن درست نمی‌شود؛ اين‌ کارها،‌ کار نهادهای دانشگاهی و علمی است، نه نهادهای توسعه و زيرساخت‌های جامعه‌ی مدنی. هر چند اين‌ها خود بخشی مهم از جامعه‌ی مدنی هستند.

تمام آشفتگی‌های نظری خاتمی و مدافعان‌اش به اين معنا نيست که قطب مخالفِ پرزوری که در برابرش ايستاده است (يا گمان می‌کنيم ايستاده است) فاقد آشفتگی است يا آشفتگی کمتری دارد. این آشفتگی و هردمبيلی سياست‌ورزی در اوضاع فعلی هم ژنريک است هم اپيدميک! رگه‌هايی از تفکر روشن البته ديده می‌شود. جای انکار نيست. ولی عمل‌گرايی سياسی و خردِ سياسی چيزی است دیرياب. اين‌ها آيا به اين معنی است که خاتمی در دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست‌جمهوری‌اش ناکام بوده؟ بسته به اين است که ناکامی را چطور معنی کنيم. اگر کاميابی در اين باشد که دو سه نفر چند سالی مجال تنفس بيشتر پيدا کرده باشند و توانسته باشند ذهن‌شان را از بن‌بست‌های نظری خلاص کنند، خود قدم بلندی است که برداشته شده است.

باز هم می‌نويسم که اين يادداشت در نفی خاتمی نيست. نقدِ خاتمی هم با تخريب خاتمی متفاوت است. اين يادداشت يک معنا و متعلق روشن دارد: آقای خاتمی و کسانی که مشتاق رييس‌جمهور شدن او هستند، به جای اين‌که از همين الان دنبال شعارهای احساسی باشند و بخواهند در ظرف چند ماه – يا چند سال – تمام کارهايی را که چند نسل طول می‌کشد انجام دهند، بهتر است در روش و انديشه‌شان تجديد نظر اساسی کنند. اين شيوه جواب نمی‌دهد. این طايفه سخت نيازمند روشن‌بينی سياسی، تجديد نظر تئوريک در مبانی‌ فکری‌شان و تدوين انديشه‌های روشن و منسجم، و همچنين فکر کردن به توسعه‌ی درازمدت کشور (حتی سال‌های سال پس از اين‌که خاتمی در عرصه‌ی سياست نباشد) هستند.

پ. ن. گمان می‌کنم از سياق نوشته‌ی بالا و اشارات من روشن باشد که این‌ها هيچ ربطی ندارد به اين‌که اگر خاتمی کاندید شود، رييس‌جمهور می‌شود يا نه (اين نوشته اصلاً در پی سنجش نتيجه‌ی انتخابات در صورت کانديد شدنِ خاتمی نيست و البته به طريق مشابه هم نمی‌تواند مخالف کاندید شدن خاتمی باشد). دقت کنيد که مردمی که به احمدی‌نژاد رأی دادند نه علم سياست می‌شناختند و نه دنبال تئوری بودند (چند نفرشان عالم سياست بودند و پیچ و خم‌های سياست را خوب می‌شناختند؟ اصلاً مگر پروسه‌ی سياسی با «آگاهی شهروندان» کار می‌کند؟). ميزان تئوری‌شناسی و سياست‌دانی احمدی‌نژاد هم که اظهر من الشمس است. داشتن تئوری و در نظر داشتن توسعه‌ی پايدار، لزوماً دخلی به موفقيت در انتخابات رياست جمهوری ندارد. می‌شود کسی بهترین برنامه‌ها و بهترین امکانات را داشته باشد، تئوری‌های بسيار استخوان‌دار و سنجيده و پرمغزی هم داشته باشد اما به دلايل بسيار واضح از عرصه‌ی رقابت حذف شود يا اساساً هرگز رييس‌جمهور نشود. تمام حرفِ من اين است که: «چون جمع شد معانی، گوی بيان توان زد». يعنی فکر کنيم که اگر خاتمی يا هر کس دیگری رييس‌جمهور شد، راه به سامان کردن و آبادانی ایران چی‌ست؟ در اين چند سال گذشته که ديده‌ايم کشور تا کجاها رفته است. باید به بعدش هم فکر کرد!

October 5, 2008

دوزيستیِ ناگزير، تقيه و پارانويا

زيستن در ظل نظام‌های استبدادی، شمارِ زيادی از آدم‌ها را دوزيست بار می‌آورد. حرجی هم چه بسا که بر آن‌ها نيست. داوری اخلاقی و ارزش‌گذاری کردن هم در اين‌جا شايد تندروی باشد. عده‌ی قليلی هستند که يا سرِ نترس دارند و با جسارت همان‌گونه که هستند، خود را نشان می‌دهند بی پروای ملامت و شماتت ديگران و بدون اين‌که بهراسند از قضاوت‌ِ همگنان و هم‌رديفان. اما قاعده در چنان نظام‌هایی اين است که انسان‌ها دوزيست می‌شوند. بايد ميان دوزيست شدنِ انسان‌ها و رياکاری فرق گذاشت. رياکاری رذیلت است. رياکاری رذيلتی است آگاهانه به قصد کسب بعضی از منافع که در آن هيچ ملاحظه‌ی اخلاقی دخيل نيست. البته دوزيست بودن پهلو به پهلوی رياکاری می‌زند. تميزِ رياکاری از دوزيست بودن سخت است. کسی که دوزيست است، برای ادامه‌ی حيات اين شيوه را اختيار می‌کند. به قول دوستی، جايی که تمام زندگی آدم روی ماسه بنا شده باشد، هميشه سعی می‌کند به وضعيت موجود راضی باشد و کاری نکند که همين زمين ماسه‌ای ناگهان زير پای‌اش برُمبد. اين کار به جايی می‌رسد که تن می‌دهد به ستايش ناخودآگاه و توجيه تمام رفتارهای نظام استبدادی. چون می‌خواهد به همین زيربنای ماسه‌ای راضی باشد. همين حداقل را از دست ندهد. و اين همان رمز حکومت استبدادی است و شيوه‌ی فرعونی: استخفاف قوم!

تقيه، همان سنتِ مرسوم و تاریخی شيعيان، البته چيزی بوده است شبيه همین دوزيستی. يعنی شيعيان نام «تقيه» را رياکاری نمی‌گذاشته‌اند. رياکاری، رذيلتی اخلاقی است که با دروغ سرشته شده است. اما تقيه ابزار و مکانيزمی دفاعی است برای ادامه‌ی حيات. به اين‌ها البته می‌شود پارانويا را هم افزود. شايد هم پارانويا ترکيبی باشد از همه‌ی اين‌ها. همان «شرابِ خانگیِ ترسِ‌ محتسب‌خورده»ی حافظ است.

جايی که آزادی حاکم باشد و مردم بتوانند هر آن‌چه می‌خواهند باشد، دوزيستی ديگر معنا ندارد. ديگر آن‌جا نه تقيه معنا دارد، نه دوزيستی. رياکاری هم به طريق اولی از موضوعيت می‌افتد. يعنی اين‌ها قاعدتاً بلاموضوع می‌شوند نه اين‌که در هر جامعه‌ای که از بند استبداد رها شده باشد،‌ اين‌ها وجود نخواهد داشت. استبداد هم فقط استبداد سياسی نيست. دوزيستی يک نفر ایرانی با دوزيستی يک نفر انگليسی يا آمريکايی شايد فرق داشته باشد.

اين ماجرا البته وجه روان‌شناختی هم دارد. آدم می‌شود اين سؤال‌ها را از خودش بپرسد که آيا ريا می‌‌کند؟ آيا تقيه می‌کند؟ آيا دوزيست است؟ اين‌ها سؤال‌های سختی است. کم‌اند آدم‌هايی که بتوانند به صراحت و صداقت به اين سؤال‌ها پاسخ دهند. آدم هم که مهارتی عجيب دارد در فريب دادنِ نفس‌اش. هميشه دوست دارد خودش و ديگران، خودش را خوب ببينند و خوب بدانند. این ميل درونی همه‌ی ماست. خوش نداريم کسی ما را مذمت و ملامت کند. خوش نداريم کسی در ما رذيلتی سراغ بگيرد. خوش نداريم کسی چيزهایی را که ما خودمان، در دیگران، ملامت شدنی می‌دانيم در وجودِ خودمان نشان‌مان بدهد. اين همان مغاکِ تاريکی است که نفسِ آدمی در آن قرار دارد. اژدهايی که سر در تاريکی دارد و ناگهان با شدت هجوم می‌آورد و آدم را خاکستر می‌کند. همين فريب‌های ساده. همين بازی‌بازی‌های نفس.

اما با تقريب خوبی می‌شود گفت که اگر ميزان قابل توجهی از آزادی فردی و اجتماعی، در کل مجموعه‌ی زيست‌بوم فرهنگی و اجتماعی (و خانوادگی) فرد وجود داشته باشد، آدم از اين زيستِ دوگانه و ریاکاری وجودی بيشتر فاصله می‌گيرد. اين زيستِ دوگانه مطلقاً ريشه‌کن نمی‌شود. هميشه نشانی از آن هست. در همه. هيچ کس معصوم و پاکِ مطلق نيست. ماها همه زمين‌خورده‌ی اين ضعف‌هاييم. ما انسان‌ايم.

October 3, 2008

تنگنا و فراخنای چهارديواری ايمان

ايمان آدمی مثل چهارديواری می‌ماند. جايی که مالِ خودت است. تو در آن آزادی که آن‌گونه که می‌خواهی و باور داری، باشی. ايمان، خانه‌ی آدمی است. فضای ايمان، جايی است که تو در آن راحتی و احساس امنيت می‌کنی. فضا و جايی که در آن احساس امنيت نکنی و بخواهی در آن پيوسته معذب باشی و رعايتِ‌ نگاه‌های عيب‌جو يا سنجش‌گر ديگران – ديگرانی مثل خودت – را بکنی، فضای ايمان نيست.

اما اين چهار ديواری تنگنا و فراخنا دارد. اين چهارديواری هم گاهی تعدی و تجاوز دارد. گاهی اين وسوسه در جان بعضی از ايمان‌داران می‌افتد که ديگران را ميهمان خانه‌ی خود بکنند. اما همه‌ی خانه‌های ايمانی که فراخ نيستند. و همه‌ی آدم‌ها هم که نحيف و مُردنی نيستند (عقلاً، اخلاقاً و از منظر روحی). هم بعضی خانه‌های ايمانی تنگ‌اند و کوچک و هم بعضی ميهمانانِ خانه‌ی بعضی از ايمان‌داران، فربه‌اند و بزرگ. در آينه‌های کوچک جا نمی‌شوند. شترهايی هستند که قرار است بروند به خانه‌ی مرغ. اما بعضی وقت‌ها، عده‌ای از ايمان‌داران، ترجيح می‌دهند دست و پای ميهمانان بلند قامت را مُثله کنند تا در آن خانه‌ی تنگِ ايمان‌شان بگنجند. آن چهارديواری ايمان‌شان، هنوز چهارديواری ايمان است. آن‌که مرتکبِ فعلِ غير اخلاقی شده است يا مرتکب خشونت شده، آن خانه نيست. ايمان نيست که خشونت ورزيده. ايمان‌دار است که دست به تعدی و تجاوز زده است. يعنی ايمان‌دار به جای اين‌که بنشيند و تأمل کند که هر ميهمانی در اين خانه‌ی خُرد نمی‌گنجد، يا دچار اشتباه محاسباتی شده و يا سخت‌سرانه تصميم به گنجاندن هر ميهمانی در همين خانه‌ی تنگ شده است. اما خانه‌ها، و خانه‌های ايمان را نيز، می‌شود فراخ‌تر کرد. می‌شود ايمان‌ها را بسط داد. می‌شود صحنِ‌ خانه‌ی ايمان را چندان گسترش داد که جهانی در آن بگنجد. اين منوط است به تصميم و اختیارِ ايمان‌دار.

چهارديواری ايمان، جايی است برای آزادی. نمی‌توان ميهمانی را به خانه دعوت کرد و دست و پای‌اش را به ميزِ غذا زنجير کرد. اين ديگر رسمِ ميهمانی نيست. اين شکارِ برده است برای خانه‌ی ايمان! خانه‌ی ايمان را می‌توان پاک‌تر از اين نگاه داشت. ايمان‌دار هم می‌تواند حساس‌تر از اين باشد. ايمان‌دار بايد در قبال ايمان، مسئوليت‌پذير باشد؛ همان‌طور که صاحب‌خانه بايد در قبال خانه‌اش مسئوليت بپذيرد. ايمان چيزی نيست که بگويی دارم و تمام. ايمان از آن جنس نيست که يک بار بگويی ايمان آوردم و رَستم: «اَحَسِبَ الناسُ ان يُترَکُوُا ان يقولوا آمنّا و هم لا يُفْتَنُون»؟

ابتذالِ اختيار

دوست دانشور نازنینی ظهر هنگام ميهمان من بود. نشستيم به گپ و گفت‌وگو. دو ساعتی حرف زديم و سخنانی گفتيم و شنيديم. جان‌ام تازه شد. آن‌ها که کار افتاده‌اند، نيک می‌دانند چه نعمت بزرگی است آدم دوستانی داشته باشد دانشمند، که علاوه بر دانشمندی، جانی پاک و نورانی هم داشته باشند. با اين آدم‌ها می‌توانی بنشينی حرف بزنی؛ جان‌ات را فربه کنی و احساس نورانيت کنی. تيرگی‌های درون‌ات پاک می‌شود. دنيا را هم از نگاهِ تازه‌ای می‌بينی آن وقت. صد شکر که اين نعمت همواره کمابيش ارزانی من بوده است. از اين مقدمه که بگذريم، پيش از اين‌که نکته‌ای را که حضرتِ دوست پيش کشيد بازتکرار کنم، چيزی را بنويسم که از عذاب وجدان برهم! در پاره‌ای از گفت‌وگوها با احباب همدل و ياران دلنواز اهل فکر و حال، بسيار پيش می‌آيد که مثل اسفنج می‌نشينم به جذب کردن! فکرها را می‌گيرم. گاهی صورتی نو می‌دهم‌شان. گاهی به همان شکل و با همان ترکيب بازتوليدشان می‌کنم. (بانو گاهی می‌گويد که افکار او را به نام خودم جا می‌زنم؛ راست می‌گويد! خاصيت اسفنجی همین است ديگر!)

بگذريم. نکته این بود: اين‌جا در اين ديار، در اين فرهنگ «غربت غربی» يک چيزی هست به اسم «بی‌حيايی» (من البته می‌گويم در آن فرهنگ غربت شرقی هم نمونه‌های‌اش هست با توضيحاتی که در پی می‌آيد). و اين بی‌حيايی و رخت بربستن شرم و آزرم، حريمِ من و شما را می‌شکند. اگر ما آموخته باشيم که حريم‌هايی را رعايت کنيم، وقتی در فضايی واقع شويم که بازيگرانی حريم‌شکن داشته باشد، ما هستيم که مورد تعدی واقع می‌شويم. در واقع اين «بی‌حيايی» متعدی است (در مقابل «لازم» در اصطلاح دستور زبان). اين بی‌حيايی مرزها و حريم‌های ما را می‌شکند. ولی رعايت کردنِ ما و حرمت پاس داشتن ما (يعنی فعلی که ما انجام می‌دهيم) چيزی نيست که ديگری به خاطرش هزينه بدهد. حال آن‌که وقتی کسی آموخته حريم من و شما را می‌شکند، اين ما هستيم که هزينه‌اش را می‌دهيم نه حريم‌شکن. مثالی که دوست ما می‌زد اين بود که فرض کن وارد اين «سلول»های تلفن می‌شوی (همان باجه‌ی تلفن خودمان). می‌روی يک تلفن بزنی و خلاص. آن قدر از در و ديوار اين سلول، تصويرهای حريم‌شکن (بخوانيد پورنوگرافی) آويزان است که عملاً تويی که مورد تهاجم و تجاوز واقع می‌شوی. آن‌‌که تصاوير را آويخته است يا نصب کرده، خودش نیست و هزينه‌ای بابت اين تهاجم غيابی نمی‌دهد. ولی من هزينه‌اش را می‌پردازم. خوب اين البته يک مثال غربی است. مثال‌های شرقی و ايرانی‌اش هم البته هست. به شکل‌های ديگر. در کشورِ ما به شکل‌های ديگر به حريم ذهن و روان و اخلاقِ ما تجاوز می‌شود و ما دست‌بسته‌ايم. تعدی می‌شود به مخاطب. به خواننده‌ی روزنامه، شنونده‌ی راديو و بيننده‌ی تلويزيون به آسانی تجاوز اخلاقی و عقلانی می‌شود. گويی شاخصه‌ی اين دوران اين است که آدميان از منظر اخلاقی بی‌دفاع‌اند و هر لحظه در آستانه‌ی تجاوز و تعدی ديگری هستند. اين ماجرا البته بسيار پيچيده‌تر از اين است. نکته‌ی مهم‌اش اين است که بعضی‌ها در مواجهه با این مسايل آگاهانه مغزشان به کار می‌افتد و جريان تعدی را حس می‌کنند. بعضی‌ها هم البته بی‌تفاوت شده‌اند و بی‌تفاوت می‌مانند. اما يک نکته‌ی درخشان اين وضعيت اين است: در روزگار معاصر، حتی در کشورهايی که مهد دموکراسی و الگوی آزادی هستند، باز هم آزاد نيستی. باز هم «حق انتخاب» نداری. بعضی چيزها از پیش برای‌ات به جبر زمانه، به تحميل يک فلسفه‌ی خاص، يا با اجبار يک بی‌هدفی و خوش‌گذرانی عنان‌گسيخته، به تو تحميل می‌شود و تو در مقابل آن اختياری نداری. اين اختيار آدمی است که پيوسته در معرض تهاجم و تجاوز است. اين اختیار را چطور می‌شود حفظ کرد؟ «دوران مدرن» قاعدتاً بايد دوره‌ی برجسته‌تر شدن «حق» در برابر «تکليف» و «اختيار» در مقابل «تحميل» باشد. ولی در عمل بعضی چيزها را بايد به اکراه، اختيار کنی! (درست مثل بهشت رفتن زورکی است). اگر تا اين‌جا اين همه مقدمه‌چينی را دنبال کرده باشيد، لابد متوجه شده‌ايد که حتی در جاهايی مثل اروپا و آمريکای شمالی، باز هم ايدئولوژی است که به شيوه‌ای ظريف اختيارهای خودش را بر اختيارهای ما تحميل می‌کند. البته اين تحميل‌ها کجا و بعضی تحميل‌های خشن‌تر و مهاجمانه‌تر کجا؟ به قول شاعر: «تو غره بدان مشو که می می‌نخوری / صد لقمه خوری که می غلام است آن را». نبايد این تحميل بعضی از اختيارها و سلب اختيارها را در غرب دید. در شرق يا جهان سوم يا دنيای در حال توسعه، سلب اختیارهايی است که این‌ها غلام‌اند در برابرشان! ولی تهاجم و تعدی، تهاجم و تعدی است. شدت و ضعف و درجه‌ی خشونت‌شان، اصل قضيه‌ را منتفی نمی‌کند. يک بار ديگر در اين کلمات تأمل کنيم: آزادی، اختيار، انتخاب، خشونت، تعدی، تجاوز، «نقض حقوق بشر»، «آزادی بيان». فکر نمی‌کنيد اين‌ها کمی بيش از اندازه به ابتذال و روزمره‌گی افتاده‌اند؟ اين‌جا بحث اختيارهای مبتذل نيست. اين‌جا بحث ابتذال اختيار است.

تو سزاوار ثنايی

اين گذرگاه باريک و خاک‌آلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماييم و همين «ذکر» که دستگيری می‌کند. آری، تو سزاوار ثنايی، ولی مايیم که محتاج ذکريم. نکند تو هم نيازمند نیاز مايی؟ هر چه هست حالِ خوشی داريم با هم. «ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود»!

October 2, 2008

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پيوسته اين هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. اين هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همين سراسيمه آدم را ميان خوف و رجا می‌دواند. همين است که به مويی آويزان‌ات می‌‌کند: يا می‌شود زاهد خوف‌ناکی که ترس از غضب بيکران خداوند بر تو مستولی می‌شود. روزگار را به زهد و پارسايی می‌گذرانی... يا می‌زنی به در عاشقيت. می‌شوی اميدوار رحمت. جرم و خطای خود را می‌بندی به رحمت بيکران‌اش و عفو بی‌منتهای‌اش. ولی نه در آن سلامت زاهدانه امانی هست که هرگز نلغزی و نه در این رجای عاشقانه لزوماً. در آن يکی کارت به جايی می‌رسد که بگويند:
ز کوی ميکده دوش‌‌اش به دوش می‌بردند
امامِ شهر که سجاده می‌کشيد به دوش
و در اين يکی، کافی است از عاشقيت بيفتی. کافی است آن شعله در دل‌ات خاموش شود. خاموش که شد ديگر عزت‌ات را از دست می‌دهی. ديگر مردم ديده‌ی صاحب‌نظران نخواهی بود. الآن می‌توانی بگويی و بگو که:
از آن به دير مغان‌ام عزیز می‌دارند
که آتشی – که نميرد – هميشه در دلِ ماست
ولی اين عزت هم به معنای خوار بودن نزدِ زاهدان است. ولی عزت و خواری را مگر برای اين و آن و زاهدان می‌خواهی؟... با همه‌ی اين‌ها داری روز به روز اين هوا را نفس می‌کشی و هيچ ضمانتی نيست در برابر بازی قضا، جز دل بستن و خطر کردن و اميدواری. مثل راه رفتن روی لبه‌ی تيغ می‌ماند. مثل بيد بر سرِ ايمانِ خويش لرزيدن، شأن عاشق است يا زاهد؟ اين در سيل تند افتادن نصيب هر دو می‌شود. فرق‌اش اين است که عاشق هميشه در سيلِ تند است و دل بر هيچ چيز ننهاده است و زاهد بعضی اوقات اين سيل تند می‌ربايدش. دشواری کار در امتحان است. و ما هر روزه‌ مُمْتَحَن‌ايم! هر روز، «هر تارِ موی حافظ در دستِ زلفِ شوخ‌ای است!» و چه کار بايد کرد در اين تنگنای هوا؟ در اين خفقان؟ کاری می‌شود کرد جز همان پرداختن به خيالِ دقيقِ يادِ تو؟

خاطرم نبود که در راه فکر می‌کردم به اين قصيده‌ی تازيانه‌وار سنايی که آخرش می‌گويد:
لب و دندان سنايی، همه توحيدِ تو گويد
مگر از آتشِ دوزخ بودش روی رهايی
پس... «ملکا ذکر تو گويم...» اما اين حلقه‌ی ذکر، حلقه‌ای است آشوب‌زده و پيچ در پيچ. ميان اين همه سياهی، «مقيم حلقه‌ی ذکر است دل به آن اميد / که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ يار بگشايد...» . ما خود جان‌مان حلقه در حلقه است و اسيرِ سلسله‌ايم... اسير سلسله! هیچ امارتی هم نيست. اسارت در اسارت است و بس. و ما سخت ضعيف‌ايم. ضعيف: «منِ‌ درويش يک قبا»! پس: «قوّتِ بازوی پرهيز به خوبان مفروش / کاندر اين خیل حصاری، به سواری گيرند!»

نکويی

بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکويی اهلِ کرم نخواهد ماند
اين بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکويی اهل کرم» خود حکايتی است که «بر اين رواق زبرجد نوشته‌اند» آن هم به زر! مگر اين «رواق زبرجد» خودش قرار است بماند؟ يعنی می‌ماند؟ احتمالاً هر چه باشد اين رواق زبرجد عمرش از من و شما خيلی بيشتر است. عجب بيت عبرت‌انگيزی است. اين «اهليت» هم خود حکايتی است:
من نديدم در جهان جست‌وجو
هيچ اهليت به از خُلقِ نکو!
اهل کرم بودن يک جور اهليت است. يک جور اهليت دیگر هم هست:
نشانِ اهلِ خدا،‌ عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم!
يعنی بدانيد که از چه کسانی بايد پرهيز کرد!

October 1, 2008

شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران

نشسته‌ايم، من و مخمل، فيلم کنسرت کامکارها را تماشا می‌کنيم و ذوقی می‌بريم. اين‌ها، کامکارها، به نظر من شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران هستند. خانواده‌ای که سر تا پای هستی‌شان موسيقی را نفس می‌کشد. عمرشان دراز باد و تن‌شان، و پنجه‌شان و حنجره‌شان سلامت و باقی. حال‌شان هميشه خوش باد که حال ما را هميشه خوش می‌کنند. اين‌ها از ابتدای برنامه فقط دارند کردی می‌خوانند و من مبهوت نشسته‌ام و تماشا می‌کنم و می‌نوشم هر آن‌چه را می‌شنوم. اين چی‌ست که مرز زبان را هم در نورديده.

گفتم گفتای عيدانه

گویند که رمضانی بود و گذشت. گويند که ميهمانی‌ای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضيافت؟ کدام کريم؟ چيزی هم از ضيافت فهميديد؟ يا نمايش ضيافت رفتن از سر و روی‌تان – سر و روی‌مان – باريد؟ دوست نازنينی سر شب تلفن زد. ذکر خير عيد بود و تبريک‌اش. گفتم‌اش از زبان حافظ که: «ساقی بيار باده که ماهِ صيام رفت / در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت». همين يک بيت می‌تواند ساعت‌ها آدم را حيرانِ خودش کند. بيار باده که ماهِ صيام رفت. صيام را اگر به همان معنای عام امساک بگیری، يعنی تا به حال از بعضی چيزها امساک کردی؛ حالا می‌شود شکست آن امساک را. آن هم به باده. بعدش می‌گويد بيا قدح بده «که موسمِ ناموس و نام رفت». ناموس و نام يعنی چه؟ يعنی اگر تا به حال به خاطر آبروداری و احترام و عزت در چشم مردم، قدح به دست نگرفتی، ديگر ماه صيام تمام شد. هر چه اکنون بکنی، بدنامی‌ای ندارد. اين ناموس هم اين‌جا همان معنی آبرو را می‌دهد (چنان‌که در «...ای دوای نخوت و ناموسِ ما»). اين ترس از بدنامی است که آدم را هم‌رنگ جماعت می‌کند. اين همان است که خودش گفته است: «به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست / زحمتی می‌کشم از مردمِ نادان که مپرس». حالا می‌شود برای رضايت خاطر بعضی همين باده را هم يک جوری تفسير کرد. ولی خوب دمِ خروس را نمی‌شود پنهان کرد دیگر. حافظ است و همه‌ی رندی‌های‌اش. پای حافظ را کشيدم وسط که چيز ديگری بگويم از زبان او. رمضان طی شد. گذشت. ماهِ ميهمانی و هر چه شأن برای‌اش قايل هستند (حداقل صورت‌اش) گذشت. شايد رمضانی به معنا هنوز باشد. شايد بعضی دائم الصيام باشند. شايد بر بعضی اصلاً روزه حرام باشد. شايد بعضی چنان متصل باشند که صيام برای آن‌ها از بن خطا باشد. اما اين‌ها حاشيه‌ی ماجراست و آن قدر اين‌ها در اقليت‌اند (اگر باشند) که ذکرشان به آشکارا و تفصيل نمی‌شود کرد. اما...
گفتم: «هوای ميکده غم می‌برد ز دل»
گفتا: «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند»

تمام اين ميهمانی رمضان به یک سو و شاد کردنِ دل يک درويش به يک سو. درويش را من عام می‌گويم. درويش به مفهوم درويش کلاسيک در ادب پارسی. نه درويش فقط به معنی صوفی و کسی با ريش و پشم دراز. درويش همه جا هست. دل‌شکسته که تا دل‌ات بخواهد. الی ما شاء الله. تمام اين رمضان برای من حديث دل‌های شکسته بود. تمام ثواب رمضان را اگر تلنبار کنند و هی قصه‌ی ماه مبارک و ضيافت خدا و شب قدر و اين‌ها را برای من بخوانند، اگر دلی شکسته باشد، تمام‌اش هبائاً منثورا است. همه‌اش باد هواست. همه‌اش «ناموس و نام»‌ است. و اگر هيچ نکرده باشی، جز «شادمان کردن دلی»، همين يک دنياست. من اين غزل حافظ را هر وقت می‌خوانم، همه‌ی ابيات برای من حکايت از شوخ و شنگی حافظ می‌کند. به آن يک بيت بالا که می‌رسد، تمام بغض‌ام يک‌جا می‌ترکد. دنيا سرم آوار می‌شود. «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند». دلِ شاد. دلِ‌ شادمان. آن‌ها که دل‌ها را شاد می‌کنند. «يک عاشقِ پاک و يک دلِ زنده کجاست...؟» تمامِ گفتم گفتای عيدانه‌ی من همين يک بيت حافظ بود. همين يک بيتی که اين همه حسرت و غم در آن موج می‌زند. «يک جرعه» می‌توان بخشيد و دلی شادمان کرد. می‌توان «يک بوسه نذر حافظ پشمينه‌پوش کرد». می‌توان بيتکی خواند و دلی شادمان کرد. می‌توان تبسمی زد و زنگ عبوسی از چهره پاک کرد. ادای طاعت خوب است در نياوريم. از اين طاعت‌ها زياد است. بارگاه، بارگاه استغناست. خدا را نمی‌شود خر کرد؛ خودمان را شايد! اين‌جا دلی گرو، آن‌جا سری رهين. جان‌هايی سودايی. دل‌هايی رنجيده و شکسته. آری، «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.»
Free counter and web stats