آزمايش سادهای نيست. نتيجهاش هم هميشه مطلوب و دلخواه آدم نيست. بايد بتوانی کمی با خودت رو-راست باشی و بیتعارف گريبان خودت را بگيری. بزرگترين آفت سلوک، برای آنها که اهلاش هستند، همين رد و قبول مردم است. رد و قبول فقط به اين نيست که دوست داشته باشی مردم از گفتار و کردارت تعريف و تمجيد کنند. گاهی اندک روگرداندنهای مردم، دوستان و رفيقان هم آدمی را میرنجاند. حتی مهم نيست که بعضی وقتها این رنجش به جا باشد يا بیجا. بعضی وقتها آدم میرنجد از دوستی چون کاری را میکند که توقع ندارد از او. ولی در يک سطح بالاتر که بنشينی، حتی آزار دوستان را هم میفهمی و میگذری.
لحظهای با خودم درنگ کردم موقع نوشتن که پس يعنی هيچ در هيچ؟ يعنی خلاصِ خلاص؟ يعنی هر کس هر چه خواست بکند و تو هم هيچ دم مزن؟ نه، اين نيست. آدم وقتی قرار است نفساش را تصفيه کند، خودش شروع به بهانهجويی نمیکند. خودش سرود يادِ مستان نمیدهد. آدم خودش بايد بفهمد کجا نفساش دارد فريباش میدهد. فريبها به همين ظرافت و سادگی در دل همين رنجشهای به حق هم خوابيده است. فهماش خيلی ساده است. حساباش را بکن که ميان تو و حق، هيچ غباری نباشد. فرض کن در حالی هستی که تو از او راضی باشی و او هم از تو راضی باشد. فرض کن طربناکانه داری میخوانی که: «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است». در چنين حالی برایات مهم است که ديگران، از دوست يا دشمن، برای تو وزنی قايلاند يا نه؟ وقتی او تاجِ عنايت بر سرت میگذارد، چه باک از کمری که ديگران بربايند؟ اصلاً وقتی او در ميانه باشد، ديگران همگی ديگراناند؛ دوست و دشمنی در ميان نيست. وقتی با او باشی، وقتی توفان استغنا میوزد، فقط میتوانی بگويی: «سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما». تو را همين سودا بس است. همين آزمون خوبی است برای اينکه بدانی در کدام پلهی نردبان هستی و چقدر راه داری تا برسی آن بالا. يک معنای حريت و آزادگی همين است که از درون در بند اين دوستیها و دشمنیهای اعتباری نباشی. يک معنای حريت همین است: «وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقتِ ما کافری است رنجيدن».
پ. ن. این را در جواب آن اولين دامی نوشتم که بعد از نوشتن يادداشت قبلی گذاشتند؛ نوشتم شايد گرفتارش نشوم!
لحظهای با خودم درنگ کردم موقع نوشتن که پس يعنی هيچ در هيچ؟ يعنی خلاصِ خلاص؟ يعنی هر کس هر چه خواست بکند و تو هم هيچ دم مزن؟ نه، اين نيست. آدم وقتی قرار است نفساش را تصفيه کند، خودش شروع به بهانهجويی نمیکند. خودش سرود يادِ مستان نمیدهد. آدم خودش بايد بفهمد کجا نفساش دارد فريباش میدهد. فريبها به همين ظرافت و سادگی در دل همين رنجشهای به حق هم خوابيده است. فهماش خيلی ساده است. حساباش را بکن که ميان تو و حق، هيچ غباری نباشد. فرض کن در حالی هستی که تو از او راضی باشی و او هم از تو راضی باشد. فرض کن طربناکانه داری میخوانی که: «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است». در چنين حالی برایات مهم است که ديگران، از دوست يا دشمن، برای تو وزنی قايلاند يا نه؟ وقتی او تاجِ عنايت بر سرت میگذارد، چه باک از کمری که ديگران بربايند؟ اصلاً وقتی او در ميانه باشد، ديگران همگی ديگراناند؛ دوست و دشمنی در ميان نيست. وقتی با او باشی، وقتی توفان استغنا میوزد، فقط میتوانی بگويی: «سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما». تو را همين سودا بس است. همين آزمون خوبی است برای اينکه بدانی در کدام پلهی نردبان هستی و چقدر راه داری تا برسی آن بالا. يک معنای حريت و آزادگی همين است که از درون در بند اين دوستیها و دشمنیهای اعتباری نباشی. يک معنای حريت همین است: «وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقتِ ما کافری است رنجيدن».
پ. ن. این را در جواب آن اولين دامی نوشتم که بعد از نوشتن يادداشت قبلی گذاشتند؛ نوشتم شايد گرفتارش نشوم!

نظرها (1)
و این دقیقا همان چیزی است که بی تابانه محتاج شنیدنش بودم!
انگار که پاسخ همه دعاهای امشبم باشد...
ممنونم، هزاران بار
مداد رنگی | چهارشنبه، ۳ مهر ۱۳۸۷، ۰۲:۴۰