September 22, 2008

« عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند | صفحه‌ی اصلی | دعا و غزل... »

سخن گفتن با خدا

«و شيخ ما گفت، قدس الله روحه العزيز، که روزی پيش بلقسم بشر ياسين بوديم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گويی؟» گفتيم: «خواهيم، چرا نخواهيم؟» گفت: هر وقت که در خلوت باشی اين گوی و بيش از اين مگوی:
بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زفان شود هر مويی
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه وقت اين همی گفتيم تا به برکه‌ی اين، در کودکی، راهِ حق بر ما گشاده گشت.»

اسرار التوحيد (چاپ شفيعی کدکنی)، جلد اول، باب اول، ص ۱۹.
(99 کلمه)

مطالب مرتبط

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

چشمه‌ی خارا...

خدايا آه مکش!

آن خيالِ رها...

آشنا، سخن آشنا نگه دارد

خودگری خودشکنی خودنگری...

پاسبان حرمِ دل شده‌ام...

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4333

نظرها (3)

خسرو شکیبایی کار باشی همین میشه دیگه !!

حتمن ببینید در اسرع وقت ... برای بانو آوردمش از ایران
*****
خوب اگه آورديدش بديد به بانوی ما، که ما هم مستفيض بشيم! ديگه چرا حسرت دادن ملت؟

یک عجب دیگر هم بگذار. چون من هم به همین فکر افتادم. فیلم نمی‌سازی احیاناً؟
******
والله من تصادفی ديروز اسرار التوحيد را از توی قفسه‌ی کتاب‌هام برداشتم و همين صفحه آمد. ربطی هم به پری نداشت به خدا. حالا در آن فيلم یک روايت‌اش آمده. من هم که روح‌ام بی خبر از اين‌ها. مانده‌ايد شماها با حال‌تان!

یاد پری افتادم ...
******
عجب! بانوی ما همین را می‌گفت. ولی من هرگز «پری» را نديده‌ام!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats