« August 2008 | صفحه‌ی اصلی | October 2008 »

بايگانی: September 2008

September 30, 2008

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

اين داستان اعتراف صريح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشيه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان ديگری که اين اعتراف درست می‌کند به کنار. فقط اين نکته را داشته باشيد که کردان «هنوز» فکر می‌کند در پايتخت انگلستان، در شهر لندن، دانشگاهی وجود دارد به اسم دانشگاه آکسفورد! يعنی وزیری که قرار است فردا انتخابات در کشور ما برگزار کند سوادش همين‌ اندازه است؟ آن همه جنجالی که بر سر مدرک جعلی دکترای‌اش به پا شد، قاعدتاً بايد باعث می‌شد که برود بيشتر تحقيق کند که بداند آن دانشگاهی که مدرک‌اش را جعل کرده اصلاً در کدام نقطه‌ی دنیا واقع است. اين‌ها خود نشان نمی‌دهد که از ابتدا قرار بوده است همين بازی را سر مردم در بياورند که اگر وضعيت خراب‌تر از اين شد، بگويند ما از یکی خواسته بوديم برای‌مان «مدرک جور کند»، طرف تقلب کرده و اصلاً نماينده‌ی آکسفورد نبوده است؟ ملاحظه بفرماييد (نقل از روزنامه‌ی ايران؛ ارگان رسمی دولت):
«در جريان رأى اعتماد نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اينجانب كه در فضايى آزاد و با اظهار نظرات موافق و مخالف و طرح موضوعات گوناگون همراه بود ، موضوع دكتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشكيك قرار گرفت ‎/ مدركى كه در هشت سال پيش با ملاحظه سوابق مديريتى و تجارب اجرايى اينجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آكسفورد لندن به واسطه فردى كه از دانشگاه مذكور در امور زبان انگليسى در تهران دفتر نمايندگى تأسيس كرده بود، صادر گرديده است.»

آدم دروغ‌گو هم کم‌حافظه است و هم مجبور است برای لاپوشانی خراب‌کاری‌های‌اش دروغ‌های تازه بگويد و عذر بدتر از گناه بياورد. دقت کنيد که اين دروغ‌گويی، دروغ‌گويی بچه‌‌ی هفت-هشت ساله‌ای نيست که دارد به پدر و مادرش دروغ می‌گويد. اين دروغ وزير کشور دولتی است که مدعی عدالت و اخلاق و بقيه‌ی چيزهايی است که می‌شود به اين ارزش‌ها سنجاق کرد. این دروغ‌گويی يک کارمند ساده‌ی اداره‌ی دولتی نيست. اين دروغ‌گويی يک کارمند تازه‌کار نيست. اين دروغ‌گويی کسی است که سال‌های بسیار طولانی در مناصب مهم و حساس در کشور کار کرده است. این دروغ‌گويی کسی است که معاون رييس‌ جمهور هم برای دفاع از رسوايی‌اش سينه سپر می‌کند. اين دروغ‌گويی کسی است که قرار است ناظر بر سرنوشت چهارسال آينده‌ی مردم ايران باشد. کردان فکر کرده بود با این نامه‌نگاری بلوا فروکش می‌کند (شايد از لحاظ سياسی بشود مخالفان و منتقدان‌اش را ساکت کند)، ولی نمی‌دانست که معمولاً در رسوايی‌هايی از اين جنس، فرد خاطی با نهايت شرمساری استعفا می‌دهد و می‌رود پی کارش، نه اين‌که با پررويی تمام بماند و هر روز با داستان تازه‌ای بخواهد ماجرا را ادامه بدهد و وقتی هم نامه‌ی اعتراف می‌نويسد، بند بندش عذر بدتر از گناه می‌شود. آقای جوانفکر گفته بود کردان خودش بيايد عدالت را درباره‌ی خودش اجرا کند. الحمد لله که فهميديم معنی اجرای عدالت توسط خودِ آدم چه می‌تواند باشد! يعنی: «بيا بگو يک نفر يک جايی اشتباهی کرده است و تمام؛ من که کاره‌ای نبودم!» به نظر شما، اين ماجرا هنوز دنباله دارد؟ يا تمام شد بحث‌ها؟

همچنين ببينيد: «ملاحظاتی جدی درباره‌ی نامه‌ اعترافی وزير کشور به رييس جمهور»؛ تابناک

پ. ن. مثل روز روشن است البته که مقصر و خاطی و مجرم، کسی نيست که می‌رود برای خودش مدرک درست کند؛ بلکه آن کسی است که ناشی بوده و نتوانسته مدرک خوبی جعل کند! شک داريد، خبر مهرنيوز را بخوانيد: «احمدی نژاد نیز در نامه ای به دستگاه قضایی برخورد با واسطه مربوطه در ارائه این مدرک جعلی را خواستار شده است.»

پ. ن. ۲. (ساعت ۲۰:۴۶ به وقت لندن). آن ملاحظات جدی سایت تابناک، در عرض همين چند ساعت تبديل به شوخی شد! يعنی اگر روی لينک بالا کليک کنید، مطلب تغيير کرده است و آن ملاحظات را حذف کرده‌اند. گويا سايت آفتاب عيناً همين ملاحظاتِ تا آن موقع جدی سايت تابناک را باز نشر کرده است. ملاحظه بفرماييد در اين‌جا.

September 27, 2008

خشخاش

ژست حکيمانه گرفته، می‌گويم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشيد. اصلاً احترام را بايد فراهم کرد. بايد برای‌اش خونِ دل خورد. تصادفی نيست. احترام يعنی عزيز بودن، يعنی در «مردمِ ديده‌ی صاحب‌نظران» بودن. این را می‌گويم...»
می‌گويد: «تو باورت شده است که اين‌جوری است؟ اين اصل مهمی است. اين را بايد پیش چشم داشته باشی. خيال برت ندارد که تن‌آسايی اگر بکنی و ادب اگر فروبگذاری، عزيزکرده می‌شوی، بی‌جهت. البته که بايد خونِ دل خورد.»

گفتم: «من هم که همين‌ها را دارم می‌گويم. داری باز بهانه می‌گيری؟»

گفت: «نه. از تو بعيد است این تجاهل‌ها! تو چرا خودت را به نفهمی می‌زنی؟ تو که می‌دانی به چشم بر هم‌زدنی، هر چه عزت، احترام و آبرو باشد را می‌توانند از صاحب‌اش بستانند. تو که می‌دانی همه بسته به موست. به يک موی عنايت. خون دل بخور برای اين‌که کسی باشی و کسی بشوی. اما يادت نرود که هيچ نيستی.»
من: ؟
می‌گويد:« زمين در جنبِ اين نه تاقِ مينا / چو خشخاشی است اندر روی دريا
تو خود بنگر کزين خشخاش چندی؟ / سزد گر بر بروتِ خود بخندی!»

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آيد. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خيال‌اش، نجوشيده منجمد می‌شود و می‌بندد.
گفتم: «تو که اين اندازه نازک‌طبعی و شيشه‌دل، نشست و برخاست‌ات چی‌ست با مردم؟»
گفت: «بودِ ناگزير، آدم را به نابودی ناگزير می‌برد! پنجه زدن با ناگزير مهيب، بيهوده است.»
گفتم: «زبان‌بسته که باشی، ترش‌ می‌نشينی. زبان که باز می‌کنی، پرده‌ی هوش‌ها می‌شکافی.»
گفت: «ای...» آه کشيد: «ديگر نمی‌گويم. خوب است؟»

September 26, 2008

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!»

پ. ن. این حرف زمان ابوسعيد ابوالخير بيشتر معنا داشته يا حالا؟ اين او بوده که حس می‌کرده قحط خدا بوده يا همه فکر می‌کرده‌اند قحط خدا بوده؟ اين من هستم که فکر می‌کنم قحط خداست يا بقيه هم همين‌طور فکر می‌کنند؟ يعنی نيچه هم که می‌گفت: «خدا مرده است!» چيزی شبيه به همین را حس کرده بود؟ يعنی «قحط خدا» چيزی است شبيه به «مرگ خدا»؟

September 25, 2008

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحيد را می‌کاوم. رسيدم به این گفته از ابوسعيد ابوالخير: «من نظر الي الخلق بعين الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم و من نظر اليهم بعين الحق استراح منهم» (اسرار التوحيد، ج ۱، صص ۲۹۱ و ۳۳۹). شفيعی کدکنی در تعليقات اين گفته را چنين ترجمه کرده است: «هر که در خلق به چشمِ خلق بنگرد، خصومت‌اش با ايشان به درازا کشد و هر که بديشان از چشمِ حق بنگرد، بديشان می‌آسايد.» (اسرار، ج ۲، تعلیقات شفيعی، ص ۶۰۷)

چه حکيمانه شرح داده است قصه‌ی خصومت‌های مردم را با هم. مردم چون از چشمِ خودشان، از همین نگاهِ بشری و با همين ديده‌ی عيب‌جو و بهانه‌گیر همدیگر را می‌بينند، ديگر جايی برای شفقت باقی نمی‌ماند. و شفقت چه معنای وسيع و عميقی دارد!

ما کِهتران!

جدم شيخ الاسلام خواجه بوسعدِ شيخ گفت که شيخ ما قدس الله روحه العزيز در آخر عهد، مدت يک سال هر روز مجلس گفتی در ميان مجلس بگفتی که ای مسلمانان قحط خدای می‌آيد، و در آخر مجلس – که مجلس وداع می‌گفت و بعد از آن نيز مجلس نگفت – روی به جمع کرد و گفت: «اگر شما را فردا سئوال کنند که شما کی‌ايد؟ چه خواهيد گفت شما؟» گفتند: «تا شيخ چه فرمايد؟» شيخ گفت: «مگوييد ما مؤمنانيم مگوييد ما صوفيانيم مگويید ما مسلمانانيم که هر چه گوييد حجّتِ آن از شما بخواهند و شما عاجز شويد. گوييد ما کهترانيم. مهترانِ ما در پيش‌اند ما را به نزديک مهترانِ ما بريد که جواب کهتر بر مهتر بود. جهد کنيد تا مهترانِ خود را دريابيد که اگر شما به شما بازمانيد ای بسا فضايح و قبايح که از شما آشکارا شود.»

- اسرار التوحيد، جلد اول، فصل اول از باب سيم؛ صص ۳۳۷-۳۳۸.

September 24, 2008

دلتنگی

آهای قلندر نشابوری! دل‌ام برای‌ات تنگ شد ناگهان!

در حديثِ تَرْک...

چيزی می‌خواندم. اين نيم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان...». بعدش می‌گويد: «ورنه ابليسی شوی اندر جهان». من می‌گويم که: «هان و هان ترکِ حسد کن با کسان...» و اين کسان هر که خواهند باشند. کسی به خسان حسد نمی‌برد مگر دچار کوری باطن باشد. حسد در حق شاهان معنا، آدمی را ابليس می‌کند. به تلبيس می‌کشاند و تکبر. آدميت و خطا کردن و خاک بودن و اهل بازگشت بودن را از آدم می‌ستاند. ترک حسد با ديگران، اول حاصلی که دارد رنج درون را از باطن آدمی می‌زدايد.

اما... اما مگر هميشه آدم بايد به اين و آن تلنگر معرفتی و سلوکی بزند؟ مگر نمی‌شود گریبانِ خودش را بگيرد؟ اين يکی که دشوارتر کار است. «سهل شيری دان که صف‌ها بشکند / شير آن است آن که خود را بشکند». شکستن ديگران، کار سختی نيست. از عزيز تا ذليل، از فقير تا غنی را می‌توان به حرفی دل‌آزار رنجاند و چه بسا شکست. خويشتن شکستن کاری است بزرگ. مهار کردن اين اژدهای هزاران سر کار سختی است. به خودم می‌گویم بايد به جای خرده گرفتن، درس گرفت. آن‌چه در نگاه من ناروا يا زَلّت و لغزش می‌آید، همان به که آينه‌ای شود در برابرم که خود پرهيز کنم از آن‌چه من لغزش می‌دانم.

برای اين‌که آدم، به قول اقبال لاهوری، «تيغ نگاه» پيدا کند، برای اين‌که «حدت بصر» پیدا کند، بعضی ترک‌ها لازم است. يکی‌اش همين. ترک اين‌که اصلاً دم بزنی از لغزش ديگران. امتحان سختی است. روزی هزار بار گريبان خودم را می‌گيرم. باز هم انگار بر سر خط نخستين‌ام. با خودم می‌خوانم: «لقد کنت في غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حديد» (سوره‌ی قاف، آيه‌ی ۲۲).  اين کشف غطاء و حدت بصر که به آدمی داده شود و غفلت از او زدوده شود، در اين لغزش‌های آدميان هم با شفقت می‌نگرد. اما هيهات، هيهات از جلوه‌ی نفس!‌ امان از خودنماییِ اين ابليسِ پنهان‌رو! فرياد از نرم‌رويی اين درشتِ زهرآگين! آدم خوب است کمر محکم کند به تاراندنِ خويش، به تاراندنِ نفس!

شور دشتی به وقت سحر...

من از دستِ دشتی، شيدای دشت و بيابان‌ام. شرح و توضيح نمی‌خواهد ديگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بيابان. این قطعه‌ای را که در پايین می‌توانيد گوش بدهيد، وسط راه که از اداره بر می‌گشتم کشف کردم. همين‌جور گذاشتم‌اش روی تکرار بی‌وقفه و تا خانه همين را گوش دادم. يک چيزی هست در اين دشتی که اگر خواننده بتواند و بداند چطور بخواندش و شعرش را هم درست انتخاب کرده باشد،‌ شوری به پا می‌کند. شما هم گوش بدهيد. برای دمِ سحر خوب است! (هشدار: آن‌ها که افسردگی مزمن دارند و روزشان شب می‌شود با شنيدنِ اين‌جور چیزها، اکيداً پرهیز کنند از اين يکی؛ ما جان‌مان عاج از تو شده است، این‌ها اثری ندارد بر ما!)

به راهِ دل تا سحر ماندم، ژاله افشاندم، او نيامد
به اميدش با نوای دل نغمه‌ها خواندم، او نيامد
اميدِ دلِ من کجايی؟ سحر شد، چرا پس نيايی؟
(خواننده: فرح)


بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخير (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصيف اين وضعيت تلخ و طنزآمیز و غريب. حافظ بيتی دارد که مغز اين معنا را در آن خلاصه کرده است:
پری نهفته رُخ و ديو در کرشمه‌ی حُسن
بسوخت عقل ز حيرت که اين چه بلعجبی‌ست
معنا خيلی روشن است. يعنی تمام معيارها و موازين متعارف عقلی و شناخته شده معکوس شده‌اند. پری، که تاب مستوری ندارد، اکنون پرده‌نشين شده است و رُخ نهفته است. نازيبايانی که حظَی از حُسن و جمال ظاهری و باطنی ندارند، عرض اندام می‌کنند و حُسن‌فروشی! هيچ چيزی سر جای خودش نيست. اين‌جاست که «عقل» حيران می‌ماند و انگشت به دهان که «اين چه بلعجبی‌ست»! و اين «بلعجبی» طعنه‌ای است سخت در خور. اين‌جا «بلعجبی» معنای‌اش چيزی است شبيه شعبده‌بازی و چشم‌بندی (نه به آن معنايی که در شعر شهريار هست که «به جز از علی که آرد پسری ابوالعجايب»). کسی که شعبده‌بازی می‌کند و چشم‌بندی، کارش فريب است و بازی دادن هوش و حواس مردم. تنها چيزی که می‌ماند حيف است و حسرت. دريغ است و تأسف. در همان غزل بالا، حافظ بیت ديگری دارد در وصفِ اين حال:
سبب مپرس که چرخ از چه سفله‌پرور شود
که کام‌بخشیِ او را بهانه بی‌سببی است

و نکته‌اش همين «سفله‌پروری» روزگار است. سفله‌گان زياد شده‌اند و گاهی رو به تکثير و ازدياد هم می‌روند. و آری، آب و هوای بعضی سرزمين‌ها (!)، «سفله‌پرور» است ديگر. چه می‌شود کرد؟ هيچ کس در ميان علما نيست اين‌ها را معنا کند برای آن‌که «بلعجبی» می‌کند:
تلك النكراء وتلك الشيطنة وهي شبيهة بالعقل وليست بعقل

جان بر لب؛ دو جهان بر کف

دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگيز قلندرانه‌ای است که جان می‌دهد برای اهل حال. اين آخر شبی نشسته‌ام، سرمايه‌های اندوخته‌ی ساليان دراز را جست‌وجو می‌کنم. رسيده‌ام به اقبال و موجی که در درون‌ام انداخته است. و انداخته بود. دور اين بيت را خط کشيده بودم:
به حرفی می‌‌توان گفتن تمنای جهانی را
من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

تمام نکته همين «ذوق حضور» است. ذوق حضور که داشته باشی، شب و روز، گاه و بی‌گاه نمی‌شناسد. همه جا می‌شود قصه‌سرايی کرد. ذوقی بايد باشد و حضوری. بعضی اوقات حضوری هست، درکِ‌ حضور نيست. درکِ حضور هست، ذوق حضور نيست. می‌فهمی يک جايی واقعی. می‌فهمی يک کسی هست. سنگينی لحظه را حس می‌کنی. حال‌ات دگرگون می‌شود. ولی از همه‌ی اين‌ها ذوقی نمی‌بری. جان‌ات روشن نمی‌شود. روح‌ات فربه نمی‌شود. سبک نمی‌شوی. فرحناک نمی‌شوی. اين‌جوری که نباشی يعنی «ذوق حضور» نداری. ذوق حضور يعنی اين‌که آخرش تبسمی به لب داشته باشی و نرم‌تر بشوی. همین. و گرنه خيلی‌ها هستند «فغان» می‌کنند و آه می‌‌کشند و شلوغ‌بازی در می‌آورند:
عاشق آن نيست که لب گرمِ فغانی دارد
عاشق آن است که بر کف دو جهانی دارد!

اقبال، اول اين دفتر زبور عجم غزلی دارد با نام دعا. حالی می‌دهد خواندن، فهميدن و زيستن این غزل:
يارب درونِ سينه دل با خبر بده
در باده نشئه را نگرم، آن نظر بده
اين بنده را که با نَفَسِ ديگران نزيست
يک آهِ خانه‌زاد، مثالِ سحر بده
سيل‌ام،‌ مرا به جوی تُنُک‌مايه‌ای مپيچ
جولانگی به وادی و کوه و کمر بده
سازی اگر حريفِ يمِ بيکران مرا
با اضطرابِ موج، سکونِ گهر بده
شاهينِ من به صيدِ پلنگان گذاشتی
همت بلند و پنجه از اين تيزتر بده
رفتم که طايران حرم را کنم شکار
تيری که نافکنده بود کارگر بده (!)
خاک‌ام به نورِ نغمه‌ی داوود برفروز
هر ذره‌ی مرا پر و بالِ‌ شرر بده

از بدهکاری تا ورشکستگی

قدريه‌ای شده است ها. نشسته‌ام و دوره می‌کنم همه‌ی دورهای کهن را. سياه مشق سايه را باز کردم. چند صفحه‌ای را ورق زدم. غزلی آمد که پرتاب‌ام کرد به سال‌ها پيش. ولی چقدر اين غزل امروز و امشب برای من زنده‌تر است تا آن وقت:
ای دل به کوی او ز که پرسم که يار کو؟
در باغ پر شکوفه، که پرسد بهار کو؟
نقش و نگارِ کعبه نه مقصود شوقِ ماست
نقشی بلندتر زده‌ايم، آن نگار کو؟
همين دو بيت اول غزل را دو سه باری زمزمه کردم. لحظه‌ای با خودم گفتم اين باطن‌گرايی سرکش و اين عرفانِ بنيان‌کنی که ريشه‌ی زاهدی را می‌سوزاند، يک جايی آدم را معلق نگه می‌دارد. انگار اين سرکشی، دارد آن لحظه‌ی مواجهه با وحی را برای آدم بازسازی می‌کند. انگار شوقی است از درون که طی زمان کنی با آن. اگر نشود هميشه و همه جا عنان اين توسنِ گردون‌تاز را رها کنی، بعضی وقت‌ها، بعضی شب‌ها، مثل امشب، که می‌شود. نمی‌شود؟ من می‌گويم مردِ مرد اگر باشی و نهراسی از ملامت، هميشه می‌شود. به شرط آن‌که بدهکارِ ننگ و نام نباشی. خوب وصفی است ها. بدهکاری را می‌گويم. مردم فکر می‌کنند بدهکاری هميشه اين است که پولی به کسی بدهکار باشی. وامی ازاين جنس داشته باشی. بعضی وقت‌ها آدم‌ها بدهی آبرو دارند. زورکی خودشان را آغشته‌ی يک آبروهايی می‌کنند برای خوشامد دانشمند و فقيه و فيلسوف (عوام که ديگر جای خود دارد). در حالی که خوشامد هيچ کدام از اين‌ها خوشامد او نمی‌شود. هر کدام از اين‌ها که بويی از شرم، بخوانيد تقوا، برده باشند، نفسی و لحظه‌ای تو را وامدار توقع و ميزان‌های خودشان نمی‌کنند. بدهکاری چيز بدی است. هم مادی‌اش، هم معنوی‌اش. از همه بدتر اين بدهی‌های معنوی است. که مدام جوش می‌زنی و خودت را برای يکی آراسته می‌کنی فرودست. آن وقت نزدِ زبردست و بالاتر از او، ژوليده می‌نشينی. اين ديگر بدهکاری عظماست. به اين می‌گويند ورشکستگی. «قل هل ننبئکم بالأخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً». يعنی اين آيه اين‌قدر ايهام و ابهام دارد که مردم نمی‌فهمندش؟ به اين صراحت و آشکاری خطاب‌اش به مؤمنان است؛ همان کسانی که آغشته‌ی دين‌داری هستند. تلنگر از اين روشن‌تر؟ و باز هم مردم بدهکار می‌مانند و تا خرخره زير قرض‌اند؛ به او.

September 23, 2008

خوش‌باشی و رهايی

آزمايش ساده‌ای نيست. نتيجه‌‌اش هم هميشه مطلوب و دلخواه آدم نيست. بايد بتوانی کمی با خودت رو-راست باشی و بی‌تعارف گريبان خودت را بگيری. بزرگ‌ترين آفت سلوک، برای آن‌ها که اهل‌اش هستند، همين رد و قبول مردم است. رد و قبول فقط به اين نيست که دوست داشته باشی مردم از گفتار و کردارت تعريف و تمجيد کنند. گاهی اندک روگرداندن‌های مردم، دوستان و رفيقان هم آدمی را می‌رنجاند. حتی مهم نيست که بعضی وقت‌ها این رنجش به جا باشد يا بی‌جا. بعضی وقت‌ها آدم می‌رنجد از دوستی چون کاری را می‌کند که توقع ندارد از او. ولی در يک سطح بالاتر که بنشينی، حتی آزار دوستان را هم می‌فهمی و می‌گذری.

لحظه‌ای با خودم درنگ کردم موقع نوشتن که پس يعنی هيچ در هيچ؟ يعنی خلاصِ خلاص؟ يعنی هر کس هر چه خواست بکند و تو هم هيچ دم مزن؟ نه، اين نيست. آدم وقتی قرار است نفس‌اش را تصفيه کند، خودش شروع به بهانه‌جويی نمی‌کند. خودش سرود يادِ مستان نمی‌دهد. آدم خودش بايد بفهمد کجا نفس‌اش دارد فريب‌اش می‌دهد. فريب‌ها به همين ظرافت و سادگی در دل همين رنجش‌های به حق هم خوابيده است. فهم‌اش خيلی ساده است. حساب‌اش را بکن که ميان تو و حق، هيچ غباری نباشد. فرض کن در حالی هستی که تو از او راضی باشی و او هم از تو راضی باشد. فرض کن طربناکانه داری می‌خوانی که: «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است». در چنين حالی برای‌ات مهم است که ديگران، از دوست يا دشمن، برای تو وزنی قايل‌اند يا نه؟ وقتی او تاجِ عنايت بر سرت می‌گذارد، چه باک از کمری که ديگران بربايند؟ اصلاً وقتی او در ميانه باشد، ديگران همگی ديگران‌اند؛ دوست و دشمنی در ميان نيست. وقتی با او باشی، وقتی توفان استغنا می‌وزد، فقط می‌توانی بگويی: «سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما». تو را همين سودا بس است. همين آزمون خوبی است برای اين‌که بدانی در کدام پله‌ی نردبان هستی و چقدر راه داری تا برسی آن بالا. يک معنای حريت و آزادگی همين است که از درون در بند اين دوستی‌ها و دشمنی‌های اعتباری نباشی. يک معنای حريت همین است: «وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقتِ ما کافری است رنجيدن».

پ. ن. این را در جواب آن اولين دامی نوشتم که بعد از نوشتن يادداشت قبلی گذاشتند؛ نوشتم شايد گرفتارش نشوم!

دعای رها

نشسته‌ای دعا می‌‌خوانی. دعا می‌کنی. چه بسا به اميد قبول. چه بسا فکر می‌کنی که دعا در چنين شبی لابد بايد مستجاب شود. يعنی اگر مستجاب نشود چه می‌کنی؟ سست می‌شوی؟ کُند می‌شوی؟ دل‌ات می لرزد؟ فکر می‌کنی کسی آن طرفِ اين رشته نيست؟ گرفتيم که همه‌ی اين دعاها را رد کرد، بعدش چه؟ آن وقت چه می‌کنی؟

اما مگر هر که دعا می‌کند، توجه‌اش به رد و قبول خواسته است؟ يکی هست که دعا می‌کند، فقط برای اين‌که نفسی با تو هم‌کلام شود. يکی هست که دعا می‌کند، چه برای خودش و چه برای ديگری، فقط برای اين‌که هم‌نفسی با تو و اين حال را طولانی‌تر کند. يکی هست که می‌گويد: «و لا تجعلني ناسياً لذکرک فيما اوليتني و لا غافلاً لإحسانک فيما ابليتني و لا آيساً من اجابتک لي و ان ابطأت عني» (دعای ۲۱ صحيفه). يعنی برای‌اش درنگِ تو يا شتاب‌ات در پذيرفتن مهم نيست. مهم همان غافل نبودن از ذکر است. مهم همان اتصال است. بعضی‌ها بهانه می‌گيرند که بنشينند حالی بکنند با تو. ذوقی باشد. سازی باشد. آوازی باشد. نَفَسی آتشين باشد و نَفْسی به زنجير و مطيع. اين چه دعا و ايمانی است که هوا در آن غالب باشد و ريا و تظاهر تمام؟ «تا هوا تازه است ايمان تازه نيست».  می‌شود رهاتر از اين دعا کرد. می‌شود رهاتر از اين بود. آزادتر از اين بايد دعا کرد. «ز اوليا اهل دعا خود ديگرند...».

دعا و غزل...

۱. هر که اين‌ها را می‌خواند، ما را به دعا ياد دارد، باشد که فتوحی و بسطی در آيد!

۲. «اندر غزلِ‌ خويش نهان خواهم گشتن / تا بر دو لب‌ات بوسه دهم چونش بخوانی»

September 22, 2008

سخن گفتن با خدا

«و شيخ ما گفت، قدس الله روحه العزيز، که روزی پيش بلقسم بشر ياسين بوديم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گويی؟» گفتيم: «خواهيم، چرا نخواهيم؟» گفت: هر وقت که در خلوت باشی اين گوی و بيش از اين مگوی:
بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زفان شود هر مويی
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه وقت اين همی گفتيم تا به برکه‌ی اين، در کودکی، راهِ حق بر ما گشاده گشت.»

اسرار التوحيد (چاپ شفيعی کدکنی)، جلد اول، باب اول، ص ۱۹.

September 21, 2008

عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند

برای من شبِ قدر، يعنی شبِ طرب. شبِ شهادت مولا هم یعنی شبِ طرب. عزا و ماتم برای خسارت است و فقدان. وقتی خسارت و فقدانی در ميان نباشد، ماتم و سوگواری برای چه و برای که؟ وقتی همه چيز نو به نو می‌رسد و تازه است، غم از برای چی‌ست؟ حکايتِ آن‌ها که از سوگ‌واری دکانی می‌سازند و بازاری، جداست. عاشقان اهل تجارت نيستند. سوداگری کردن به بهانه‌ی ماتم اميرالمؤمنين، فریفتن خلايق است. نه علی نيازمند سوگ‌واری کسی است و نه سوگ‌واری برای علی، بی معرفت و شناخت قدری دارد. به معرفت هم اگر برسی، ديگر سوگ‌واری نمی‌کنی:
بی معرفت مباش که در من يزيدِ عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند

اين قطعه‌ی «نگار» را از آلبومِ «بی‌نشان» که حسام الدين سراج خوانده است، گوش بدهيد. سخت مناسب اين احوال است. هنرمندانی که سراج را همراهی کرده‌اند،‌ عبارت‌اند از:
جلال ذوالفنون؛ سرپرست همنوازان سه تار
محمد موسوی؛ نی همنواز آواز
حسن ناهید؛ نی همنواز گروه
احمد خاک طینت؛ دف
بیژن زنگنه؛ تنبک

September 20, 2008

چراغانی شب

بيا ساقی شبِ ما را چراغان گردان
خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان...

بنوشان يارا
از آن می ما را
که در جانِ مشتاقان شرار اندازد
گذار دل در کوی نگار اندازد

که بگويی: «ما کارک خويش با تو برديم به سر / دست افشانان برون گريزيم ز در» و بگويی که«فُزتُ وربّ الکعبة». شادی از اين عظيم‌تر؟

September 19, 2008

زيستن منطق الطير

اين روزها انگار دارم منطق الطير عطار را زندگی می‌کنم. انگار احوالی که بر يکايک آن مرغان رفته است، بر من می‌رود. انگار من همراه آن‌ها دارم از وادی‌های مختلف عبور می‌کنم. و اول و آخر اين دعوا اين است که از تو حتی به قدر «مو»يی چيزی بر جا نماند. به اندازه‌ی مويی ميان تو و او فاصله نباشد. يعنی تو آن قدر نباشی که همه او باشد. قدم به قدم مرغانِ عطار دارم راه می‌روم. و از هر سويی مويی در گردن‌ام انداخته‌اند و می‌کشند! عجب نبردی شده است! کو تا سيمرغ؟

غرامت

درويش! مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت!

ياری

رفتم برِ درويشی، گفتا که: «خدا يارت»
گويی به دعای او شد چون تو شهی يارم!

September 18, 2008

خطا مکن... خطا می‌کن!

۱. راست گفته است شاعر. شيوه‌ی چشم‌اش فريب جنگ دارد. تو خطا مکن. تو به گمان صلح مباش. وهم برت ندارد. زیاد خوش‌بين نباش. چشمِ یاری از هر کسی مدار. يار کدام است و ياری چه؟ دوستی کدام است و وفا کدام؟ سر به آزادگی از خلق بر آور چون سرو....

۲. آمده است خرم و خندان. می‌گويد تو چرا اين‌قدر تلخ و ترش نشسته‌ای؟ تو چرا مشغولِ دگرانی؟ بيا نزد من که برای‌ات تلخی و شيرينی کنم. بيا پيش من که همه چیزم جان‌ات را فربه می‌‌کند (حتی زخمی که می‌زنم). چرا می‌روی و دل به سودای کسانی می‌سپارم که دوستی‌شان هم در گروِ حرف است فقط؟ با من باش و بخوان که: «جفا می‌کن! جفای‌ات جمله لطف است / خطا می‌کن! خطای تو صواب است!»

۳. حرف‌های‌اش را که گفت، کمی سکوت کرد. باز دوباره گفت. گفت... گفت با من باش، ولی با دگران هم نرم باش. نرم‌خو باش. شفقت بورز. آن‌ها هم ظرف وجودشان مثل ظرف وجود خودت تنگ است. آن‌ها هم زود غضب می‌کنند. زود دستخوش هوا می‌شوند. زود داوری می‌کنند. آن‌ها هم فراموش می‌کنند: «و لم نجد له عزماً». اما «یار مفروش به دنيا...». هر چه می‌کنی،‌ يوسف‌ات را مفروش. دل قوی‌دار. يادت باشد «يوم تبيض فيه الوجوه و يوم تسود فيه الوجوه» را. با من باش و سیاه مشو. سياه دل مشو. سنگ‌دل مباش. نرم‌تر باش. «خاک شو تا گل برويی رنگ رنگ». بگذار ديگران توسنی کنند. تو آرام‌تر و رام‌تر باش. تو جان‌ات را به فضول نفس مسپار! باش. ما هم هستيم. معرکه هنوز بر پاست. همه دارند تماشا می‌کنند. ما هم تماشا می‌کنيم. ولی ما آخر می‌رويم. ديرتر از همه. صبر کن و نمايش را تا آخرش ببین. قصه هنوز تمام نشده. صبر کن!

شهدِ زهر‌آلود

تو مرا آهسته آهسته می‌کشی. تلخی و شيرینی داری؛ ولی شيرين می‌کشی. به قول آن سلطانِ طربناکان، ما را «به قند و شهد و حلوا» می‌کشی. مرا انداخته‌ای ميان دريای بی‌پايانی که هيچ نمی‌دانم چه می‌شود آخرش. معلوم نيست اين‌جا توفان است يا آرامش؛ ابر است يا آفتاب. همه‌ی اين‌ها هست و تو هم هستی. دل‌شوره‌ای به جان‌ام چنگ می‌زد. گفتم می‌آيم با تو خلوتی می‌کنم، شايد حال‌ام خوش‌تر شد. يکی در گوش‌ام نداد داد که مگر بايد بروی و خلوتی کنی؟ او که هميشه پيش تو می‌آيد. رفتنِ تو از چی‌ست؟ تنها بايد عِرضِ خود را ببری که «نشسته روی به محراب و دل به بازار» شوی؟ «دل به بخارا و بتانِ طراز»؟ تو که رسوای او هستی، رسواتر مشو!

به خودم می‌گفتم که راز اين دل‌شوره چی‌ست؟ وقتی از آستين سخاوت‌ات بر من نعمتِ الطاف‌ات می‌بارد (حتی عتاب‌آلودش)، پس دل‌شوره از چی‌ست؟ يکی برای‌ام زمزمه می‌کند که: «دلا بيزار شو از جان، اگر جانان همی خواهی / که هر کو شمعِ جان بيند، غمِ جان‌اش نمی‌بينم». و چهره‌ی شيرين و خندانِ مرگ، رقص‌کنان همراه‌ام قدم بر می‌دارد. تو می‌آيی و رقص او می‌شود دودِ پراکنده. با تو نه مرگ، مرگ است و نه زندگی، زندگی. بی تو،‌ زندگی هم سردتر از مرگ‌ می‌شود؛ شبِ يخ‌بندان می‌شود.

با خودم فکر می‌کنم که اين همه سال اين بيت را، صبح و شام، شنيده‌ام که:
روزگارِ عشقِ‌ خوبان شهد فائق می‌نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهرِ ناب داشت...
هر چه سال‌ها بيشتر در وجودم رسوب می‌کنند، آن چهره‌ی دیگرش بيشتر برای‌ام هويدا می‌شود. «شهدِ زهرآلود». عجب تعبير نابی! قصه‌ی ما با تو قصه‌ی شهدِ زهرآلود است. قصه‌ی ديگران، زهر مسلم است... ولی، اين دل‌شوره به خاطر آن زهر است؟ مدتی پيش به بانو می‌گفتم که سخت هراسان‌ام از آن‌ها که وجودی دارند زهرآگين که خواسته يا ناخواسته اين زهر را منتشر می‌کنند و در گوشِ آدميان می‌ريزد. آری، از راهِ گوش. زهری که از گوش در جانِ آدمی می‌رود،‌ کارسازتر از زهری است که به حلق‌اش می‌رود. و گاهی برای زهرآلود کردنِ جان کسی، حتی سخنی هم لازم نيست. فکر ناصواب‌ات هم می‌تواند جانِ کسی را زهرآلود کند. ما را چه غم اما از زهرِ فکر و سخنِ ديگران – این ديگران هر کسانی می‌‌خواهند باشند – وقتی تو هستی؟ تو مرا به فراز و فرود می‌کشی. زمانی اين پست و بلند و زير و زبرِ دستِ تو را، پريشانی می‌ديدم. روزی ديدم‌ات که می‌رقصی و ما را با خودت می‌رقصانی! رقص! اين رقص بود، فراز و نشيب نبود! «زير شمشير غم‌اش رقص‌کنان بايد رفت / کآن‌که شد کشته‌ی او نيک سرانجام افتاد»!

داشتم قطار عوض می‌کردم که اين مصرع از ذهن‌ام گذشت که: «به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد...». با خودم فکر کردم که شاعر چگونه خیال‌ها را به هم زنجير می‌کند تا حال‌اش را بگويد. ياد واقعه می‌افتد. ياد مرگ می‌افتد. می‌بيند عاشق است. می‌بيند عاشقی‌اش تا زنده است، عاشقی فراقی است («عمری دگر ببايد بعد از فراق ما را...»). يادِ تابوت‌اش می‌افتد. خيالِ يار بلندبالای‌اش خانه‌ی ذهن‌اش را خالی می‌کند. تابوت‌اش هم بايد نشانِ عاشقی داشته باشد. جنس سرو باشد: «که می‌رويم به داغ بلندبالايی»! داغ که داشته باشی، کدام زهر جان‌ات را می‌گزد؟ «دولتِ پير مغان باد که باقی سهل است...»، ما «دل و ديده به توفانِ بلا» داده‌ايم!

پ. ن. کی بود می‌گفت: «چو شهدم داده‌ای، زهرم منوشان»؟ یادم باشد چيزی بگويم از اين... «بتِ سنگين‌دلِ سيمين بناگوش».

September 17, 2008

تعجب نکنيد!

نگويید چه شده است اين پشت سر هم بيتک و مصرع می‌نويسد. اين شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سايه سروده است آدم را پاره‌پاره می‌کند. حالِ مرا خراب می‌کند. هر بيتی را که می‌نويسم يکی ديگر از پس و پيش‌اش هجوم می‌آورد... «هر کجا فريادِ آزادی منم!». این وصفِ حالِ چه نسلی بوده است؟ «بر زمينِ سرد، خونِ گرمِ تو / ريخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو»....
داغِ ماتم‌هاست بر جان‌ام بسی
در دل‌ام پيوسته می‌گريد کسی...

ای دریغا نازک‌آرای تن‌اش...

ای برادرها خبر چون می‌بريد؟
این سفر آن گرگ يوسف را دريد!

بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟

يوسفِ من! پس چه شد پيراهن‌ات؟
بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟...
چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درونِ سنگ بيرون می‌زنم...

پندار

تا نپنداری ز یادت غافل‌ام
گريه می‌جوشد شب و روز از دل‌ام

September 16, 2008

استغنا

برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بياوری که تو می‌ميری، دیگران هم. تو دير يا زود، آخرين جرعه‌ی اين جام را سر می‌کشی، دیگران هم. مهلتی را که به تو نمی‌دهند، به هيچ کس ديگر هم نمی‌دهند. پرده‌دار همه را به شمشیر می‌زند. تعارفی هم در کار نیست. نه شاه می‌شناسد نه گدا. نه زاهد نه فاسق. نه سيد نه عامی. همه با هم می‌روند. به کجا؟ به يک‌جا؟ به هر جا؟ به هيچ جا؟ اين‌اش مهم نيست. مهم اين است که «تشنه‌ی خونِ زمين است فلک...». پس گاهی خوب است با خودت زمزمه کنی که: «بياموز از خدای خويش نازِ کبريايی‌ها...». استغنا را اين‌گونه فهميدن، آرام‌ات می‌کند. از اين فهم استغنا، ترک استعلا می‌آيد. آرام می‌شوی. رام می‌شوی. نارامی‌ات، نرم می‌شود. تازه نرم‌نرمک برای خودت می‌خوانی که: «نگفتمت مرو آن‌جا که آشنات منم؟». استغنا خوب است. وقتی که با تو باشد. بی‌نيازی خوبی است وقتی که در نيازمندی به تو باشد. «گر خود بتی ببينی، بهتر ز خود پرستی». این‌گونه است که از هست و نيستِ جهان فارغ می‌شوی. اين است استغنا.

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم...

عزم راسخِ بيراهه رفتن

پاسخی از اکبر گنجی به نقد عطاء الله مهاجرانی، در زمانه منتشر شده است. ابتدا بگويم که پاسخگويی ايشان را بايد به فال نيک گرفت (منوط به اين‌که واقعاً پاسخگويی او تبديل به يک روش شود). اما محتوای پاسخ اوست که محل پرسش من است. به اعتقاد من ايشان در اين پاسخ نه تنها نشان نداده است که اشکال‌هايی که مهاجرانی بر او گرفته وارد نيست، بلکه بر عکس بيراه‌های او بيشتر شده است و نمونه‌هايی نقل کرده است که نه تنها مدعای خودش را ثابت نمی‌کند بلکه دقيقاً در راستای سخن مهاجرانی است. بعضی از اين نمونه‌ها را نقل می‌کنم و حاشيه‌هايی در ضمن ماجرا می‌آورم (من نمی‌گويم هنوز که با کجای نقد آقای مهاجرانی موافق‌ام و با کجا مخالف؛ سخنِ من اين است که گنجی به جای پاسخ‌گويی، جدل‌ورزی کرده است).

نويسنده در بند اول نمونه‌های‌اش، به جای پاسخ دادن به مهاجرانی نمونه می‌آورد که سيد محمد بهشتی هم قلب را قلبِ صنوبری می‌دانسته با شاهدی که گنجی نقل می‌کند. به فرض درستی ادعای گنجی، اين پاسخ مهاجرانی نيست. نمی‌توان گفت که پس بهشتی هم زبانِ قرآن را نمی‌دانسته؟ به اين می‌گويند فرار به جلو، نه پاسخگويی.

در بند بعدی او تکيه می‌کند به قول فخر رازی (و البته ما نديدم که چيزی از او نقل کرده باشد) و سپس می‌گويد: «به همین دلیل، در قرآن یک مورد هم یافت نمی‌شود که مغز را محل ادراک خوانده باشد. به تعبیر دیگر، پیامبر گرامی اسلام دریافت‌های خود در چارچوب دانش زمانه بیان کرده است. البته انصاف این است که مولوی یکی از متفکرانی است که مغز را محل ادراک می‌دانست»! بالاخره از دید گنجی «محل ادراک» بايد مغز باشد يا قلب؟ اگر مغز باشد، درباره‌ی صدق و کذب قرآن يا حديث يا مثنوی چه می‌تواند گفت؟ و اگر قلب باشد چه؟ (اگر مغز و قلب در اين متون به صورت تمثيلی و استعاری به کار رفته باشد، چه؟). گنجی اين پرسش‌ها را پاسخ نمی‌دهد.

در بند بعدی، نويسنده از زمخشری نقل می‌‌کند: «چه فایده‌ای در ذکر سینه است؟ به‌خاطر این‌که عموم مردم معتقدند کوری فقط در حدقه‌ی چشم است و استعمالش در قلب استعاره است. اما خداوند می‌خواسته است اثبات کند که برخلاف اعتقاد عامه، کوری به قلب هم اطلاق می‌شود و به همین سبب کلمه‌ی صدر را آورده است». اين سخنان زمخشری بيشتر در جهت اثبات ادعای مهاجرانی است و نقض گنجی. وقتی او می‌گويد:‌ «برخلاف اعتقاد عامه، کوری به قلب هم اطلاق می‌شود»، لابد از قلبی جز همين قلب مادی و صنوبری سخن می‌گويد که «کوری» بر آن تعلق می‌گيرد. و آشکارا زمخشری اين‌‌ اعتقاد را که کوری منحصر به کوری چشم فيزيکی باشد، «اعتقاد عامه» می‌شمارد. حال نويسنده در شمار عامه است يا هم‌رأی زمخشری؟ پس او این بند از زمخشری را برای نقضِ سخن خودش نقل کرده و اثبات رأی مهاجرانی يا برای اسم‌پرانی و اظهار فضل؟

در نکته‌ای هم که او از طبری نقل کرده است [و قیل (ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) و القلوب لاتکون الا فی لصدور، توکیدا للکلام، کما قیل (یقولون بافواههم مالیس فی قلوبهم)؛ می‌شود کسی ترجمه‌ای سرراست از اين عبارت ارايه کند؟]، من گمان می‌کنم او دوباره دچار قرائت نادرست و فهم غلط شده است. من ظن به خطا بودن این برداشت می‌برم. شايد علمای اهل لغت و عربيت بتوانند نکته‌ای بيفزايند.

از اين نمونه‌ها البته فراوان می‌توان نقل کرد. همه‌ی مفسران هم لزوماً رأی‌شان رأی خردپسندی نبوده است. چه بسا با اين‌ها بتوان محاجه کرد (از سوی مقابل هم خودِ نويسنده در همین متن با باوری که موافق و هم‌ساز آموخته‌های کودکی‌اش نمی‌افتد، مخالفت می‌کند و ذکرش را خواهم آورد). خلاصه اين‌که فهم مفسران را نمی‌توان مترادف با معنای قرآن نشاند (مگر اين‌که گنجی قرآن تازه‌ای تعريف کرده باشد به اسم «قرآن محمدی» که با قرآنی که بقيه‌ی مسلمانان می‌شناسند فرق دارد و تفسيرهای‌اش هم متفاوت باشد).

اما شاهکار پريشان‌گويی نويسنده در نقل قولی است که از امام علی آورده است. او ابتدا می‌گويد: « شاید بتوان تمام مفسران را نادیده گرفت و همه‌ی آن‌ها را به قرآن ناشناسی متهم کرد. اما با قرآن ناطق، علی ابن ابی طالب چه خواهیم کرد؟ آیا آن حضرت را هم به قرآن ناشناسی متهم می‌کنیم؟» اين نکته که آن‌چه او نقل کرده است، به اعتقاد من دقيقاً همان چيزی است که منظور نظر مهاجرانی است، به کنار. آيا او از موضع يک متکلم و فقیه شيعه‌ی اثنی عشری حرف می‌زند يا از موضع يک آکادميسين؟ آيا روزنامه‌نگار دانشمند ما کارش پاسخگویی به نقد است يا جدل کردن برای اصرار بر قول خويش؟ اگر هدف مجادله نيست گنجاندن عبارت «قرآن ناطق» که تعبيری است آکنده از فرض‌ها و اعتقادات شيعی، در دل متنی که قاعدتاً بايد پاسخ به يک نقد باشد، چه معنايی دارد؟ و اساساً خودِ نوشته‌های نویسنده چندان موافق با اين تعبير «قرآن ناطق» نمی‌افتد. يا او يک نفر شيعه‌ی دوازده‌ امامی معتقد و ملتزم به باورهای شناخته شده و رسمی اين مذهب است يا نيست. اگر هست، پس آن همه مقالات آشفته و پريشانی که سنخيتی با عقايد اماميه ندارند، چی‌ست؟ اگر نيست، پس تعبير «قرآن ناطق» و عنوان «حضرت» آوردن پشت نام «علی ابن ابی‌طالب» يعنی چه؟ گنجی می‌خواهد هم دل عامه‌ی مؤمنان را با اين تعابير به دست بياورد و هم در صفِ عقل‌گرايان سکولار شمشير بزند. هيهات از اين بازی‌ها!

در بند بعدی، ايشان می‌گويد: «معراج پیامبر گرامی اسلام، یعنی سفر روحانی - جسمانی ایشان در عالم بیداری، از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی و از آن‌جا به همه‌ی آسمان‌ها و مشاهده و ملاقات با موجودات ملکوتی و خداوند، یکی از ضروریات اعتقادی تمام فرق و مذاهب اسلامی است» (اين همان باور مألوف نويسنده است که از آن ياد کردم؛ همچون آن تعبير «قرآن ناطق» در بالا). واقعاً اين طور است؟ واقعاً اعتقاد به جسمانی بودنِ معراج، «یکی از ضروریات اعتقادی تمام فرق و مذاهب اسلامی است». «ضروری»؟ «تمامِ فرق و مذاهب اسلامی»؟! واقعاً؟ پس تکليف آن‌ها که به معاد روحانی و معراج غير جسمانی باور دارند چی‌ست؟ خارج از اسلام‌اند؟ از نويسنده‌ای که با آن شور و حرارت از بهاييان دفاع می‌کند و ژست ليبرال بودن به خود می‌گيرد، سخت بعيد است به کار بردن چنين تعابير متضاد و متخالف! کافی است گنجی به جای «تمام» می‌گذاشت «بعضی» يا حتی «خیلی». آن وقت کل ماجرا زمين تا آسمان فرق می‌کرد. با اين تعابير نادقیق و شتاب‌زده، عملاً به نقطه‌ای می‌رسيم که بگوييم هيچ جريان و جنبش عقلی و خردگرا در اسلام هرگز وجود نداشته و اکنون هم وجود ندارد و اين آشکارا تحريفِ تاريخ است.

نويسنده در بندِ نتيجه‌گيری با پرسش‌هايی که در می‌اندازد به خوبی نشان می‌دهد که ذهن‌اش تا چه اندازه صفر و يک کار می‌کند و قرآن را چقدر سياه و سپيد می‌بيند: «چگونه است که اعراب جاهلی سخنان پیامبر را می‌شنیدند و از آن سر در می‌آوردند، ولی امروزیان از معنای این زبان سر در نمی‌آورند؟ آیا بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، زبان قرآن را فهمیده‌اند یا خیر؟ آیا کسی یا کسانی بوده‌اند که زبان قرآن را فهمیده باشند تا با استناد به سخنان آن، مفسران عالی‌قدر بتوان گفت نظر قرآن درباره‌ی فلان موضوع فلان است؟». يعنی امروزيان تنها زمانی می‌توانند بگويند که از زبان قرآن سر در می‌آورند که دقيقاً همان چيزی را بفهمند که اعراب جاهلی می‌فهميده‌اند؟ يعنی اگر چيز ديگری، يا عميق‌تری يا متفاوتی فهميدند، فهم‌شان نادرست است؟ نويسنده می‌گويد: «آیا بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، زبان قرآن را فهمیده‌اند یا خیر؟». بايد گفت که آيا پاسخ به این سؤال، با يک «بله» يا «خير» مسأله را حل می‌‌کند؟ يعنی واقعاً يک جواب نوعی «بله» يا «خير» کل مسأله‌ی تعدد و تکثر تفاسير و پيچيدگی‌های زبان را پوشش می‌دهد که توپ را به ميدان «بزرگ‌ترين مفسران تاريخ اسلام» می‌اندازيم؟ مگر مفسران تاريخ اسلام از آسمان آمده بودند که من و شما جسارت به نقد کشيدنِ سخنِ آن‌ها را نداشته باشيم و برگرديم بگويید آب از سرِ چشمه آلوده است؟! اصلاً «زبان قرآن را فهميدن» يعنی چه؟ فهمِ قرآن يعنی چه؟ نويسنده در ابتدايیات سخن‌اش لنگ است و می‌تواند هر وقت دل‌اش بخواهد هر معنای تازه‌ای را در اين مضمونِ «فهم قرآن» بريزد و از اين شاخ به آن شاخ بپرد (چنان‌که ديديم که يک جا علی، امام اول شيعيان، می‌شود «قرآن ناطق» و عنوان حضرت دارد و جايی می‌شود يکی مثل بقيه!). با اين مبناهای متلون و نقاط عزيمت سيال و ژله‌ای که نويسنده اختيار کرده است، تا قيامِ قيامت هم نمی‌توان به زمينه‌ی مشترکی برای بحث رسيد.

پ. ن. من شيعه هستم و اعتقاد و باور من به علی ابن ابی‌طالب کمابيش، با تفاوت‌های مهمی البته، همان‌هاست که نويسنده می‌گويد. من هم عنوان حضرت و اميرالمؤمنين و قرآن ناطق و مظهر العجايب را شايد به کار ببرم. اما خرج کردن اين عنوان‌ها در بحث و نقد، آشکارا نشان از ضعف استدلال نويسنده دارد و لرزان بودن پایه‌های ادعا.

September 14, 2008

ديدگاه‌های فلسفی عرب معاصر درباره‌ی سکولاريسم

فصل چهارم کتابی را که در يادداشت پيشين معرفی کردم ترجمه کرده‌ام و در صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه منتشر شده است (اين‌جا). ترجيح دادم اين‌جا در وبلاگِ خودم توضيح بدهم چرا اين‌ کار مشخص را ترجمه کرده‌ام و چرا آن را در صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه به دست نشر سپرده‌ام. به اعتقاد من، اساساً سنت روشنفکری ايرانی، چه دينی و چه غير دينی، الا نادراً و آن هم در ميان نخبگان‌شان، جهان عرب را در رادار ذهنی‌شان نمی‌بينند در حالی که جهان عرب با گستردگی جغرافيايی و پراکندگی جمعيتی‌اش، سهم بسيار عميق‌تر و برّنده‌تری در مباحث عقلی جهان اسلام داشته است. عمده‌ی روشنفکران سکولار و دينی ما - در اين ميان البته دکتر سروش و مصطفی ملکيان را استثناء می‌کنم و از حال سايرينی که شايد در اين زمينه‌ها توغلی کرده‌اند خبر موثقی ندارم - اين بخش بزرگ از سنت عقلی و روشنفکری اعراب را نمی‌بينند و جدی نمی‌گيرند. در سراسر متن، مشخصاً تلاش کرده‌ام از به کار بستن کلمه‌ی «روشنفکر» پرهيز کنم (عمدتاً «انديشمندان» به کار برده‌ام). روشنفکر در ميان ما ايرانیان حوزه‌ی محل نزاع است؛‌ و محل نزاع‌های فرسايشی و بيهوده‌ی وقت تلف‌کن. روشنفکران سکولار عمدتاً با قاطعيت تمام جهد می‌کنند که روشنفکران دينی را از «روشنفکری» بی‌بهره بدانند و همان قصه‌های تکراری ديگر. وضع جهان عرب از اين حيث بسيار بهتر است. به تعبيری، اعراب در اين مقولات از ما ايرانی‌ها متمدن‌تر رفتار کرده‌اند. دليل‌اش هم به نظر من همان تکثر و تنوع فرهنگی و جغرافيايی اعراب است. ما ايرانی‌ها به زبان فارسی می‌نويسيم اما افغان‌ها و تاجيکان هم‌زبان ما در بحث‌های عقلی ما، شايد به ضرس قاطع بتوان گفت، عملاً غايب‌اند. و حوزه‌ی زبانی فارسی ما در مسايل عقلی شده است ايران و ايران! اين دليل نخست: معرفی سنت عقلی پر شور و جانداری در بخش بزرگی از جهان اسلام که به ویژه از چشم روشنفکران سکولار ايرانی يا به دور مانده است يا سطحی‌ترين تفسيرها و برداشت‌ها از آن‌ها شده است (اغلب انديشه‌های آن‌ها در مسير خواسته‌های روشنفکری سکولار ايرانی مصادره به مطلوب می‌شود).

دليل دوم اما اين است: به ويژه با مقالات دامنه‌دار اکبر گنجی در حوزه‌های معرفتی، بعد از چند يادداشت به اين نتيجه رسيدم که نقد اکبر گنجی به قلم من، و حتی به قلم هر کس ديگری، کاری است بيهوده و بی‌خاصيت. به چند دليل. يکم اين‌که در ذهن اکبر گنجی، مخالف و منتقد و مدعی گويا هرگز وجود ندارد. اگر داشت و جدی می‌گرفت، لااقل دو خط می‌نوشت که من نقدها را می‌خوانم و جدی می‌گيرم و مثلاً در فرصت مقتضی پاسخ خواهم داد. اين خلل بزرگی است برای گنجی و البته اين ابتدايی‌ترين و سطحی‌ترين اشکال اوست. اما اين‌که من شخصاً با باورهای خودم به نقد گنجی برخيزم، کاری است که، تجربه‌ نشان داده است، قربانی موج‌های احساسی و عاطفی وبلاگستان می‌شود. همان بهتر که وقت‌ام را به کاری ارزش‌مندتر و ماندگار صرف کنم که هم غير مستقيم پاسخی به گنجی باشد و هم خدمتی باشد به زبان فارسی و حوزه‌ی دانش‌های فلسفی، جامعه‌شناختی و دینی. می‌توان بعد در حاشيه‌ی اين مقالات و يادداشت‌ها ارايه‌ی تفسير کرد (به عبارتی: مشک آن است که ببويد نه آن‌که اکبر گنجی يا داريوش بگويد!). با بولتن‌نويسی نه می‌توان انديشه توليد کرد و نه می‌توان انديشه را نقد کرد و بولتن‌نویس تنها می‌تواند جريان‌سازی کند. و در اين موردِ خاص، تنها فضا را غبار آلود می‌کند. اميدوارم بتوانم با استمرار اين سلسله از ترجمه‌ها، قدمی برداشته باشم که به جای غوغا آفريدن و جنجال ساختن، خدمتی کرده باشم به علم و دانش و فرهنگ.

جانِ کلام ابو ربيع در این مقاله اين است که روشنفکری دین ستیز سکولار در جهان عرب با شکست مواجه شد چون ۱. هم بر تلقی‌ای غیر انتقادی از آموزه‌های روشنگری متکی بود؛ و هم ۲. با موج اسلام‌گرایی مواجه شد که توده‌ها را به سمت خود برد و این روشنفکران در حد گروهی نخبه بدون ارتباط گیری با توده ها باقی ماندند. و همچنين ابو ربيع به خوبی بستر سياسی معاصر رشد اسلام‌گرايی را (با توجه به سيطره‌ی نخبگان سياسی قدرت‌مند عرب) توضيح می‌دهد (بر خلاف بعضی‌ها که اسلام‌گرايی سياسی معاصر را پرتاب می‌کنند و ربط می‌دهند به هزار سال پيش و از ذات اسلام و گوهر دين و مقولات حرف می‌زنند).

زنده ياد استاد عبدالحسين زرين‌کوب در مقدمه‌ای که بعد از بازنويسی «دو قرن سکوت» در سال ۱۳۳۶ نوشته است (من بر این سال تأکيد دارم؛ این سال قبل از انقلاب اسلامی است، خیلی وقت قبل). زرين‌کوب کتاب را بازنويسی می‌کند در راستای متعادل‌‌تر کردن بعضی از جنبه‌های ضد اسلام و ضد عربِ‌ آن. اين جملات از عماد کاتب در صدر يادداشت زرين‌کوب است: «چنان ديدم که هيچ‌کس کتابی نمی‌نويسد الا آن‌که چون روز دیگر در آن بنگرد گوید: اگر فلان سخن چنان بودی بهتر گشتی و اگر فلان کلمه بر آن افزوده‌ شدی نيک‌تر آمدی» (عماد کاتب). او سپس می‌نويسد: «باری، آن‌چه مرا بر آن داشت که در اين چاپ تازه نیز، کتاب سابق را بی هیچ فزود و کاستی چاپ نکنم، وظيفه‌ی حقيقت‌جويی بود. اما در اين تجديد نظری که کردم، آيا وظيفه‌ی خويش را درست ادا نموده‌ام؟ نمی‌دانم و باز بر سر سخن خويش هستم که نويسنده‌ی تاريخ، هم از وقتی که موضوع کار خويش را انتخاب می‌کند از بی‌طرفی که لازمه‌ی حقیقت‌جويی است خارج شده است. ليکن این مايه عدول از حقيقت را خواننده می‌تواند بخشود. من نيز اگر بيش از اين از حقيقت تجاوز نکرده باشم خرسندم. با اين همه بسا که باز نتوانسته باشم از تعصّب و خامی بر کنار بمانم. در هر حال از این بابت هيچ ادّعايی ندارم: ادّعا ندارم که در این جستجو به حقيقتی رسيده‌ام. ادّعا ندارم که وظيفه‌ی مورخی محقق را ادا کرده‌ام. این متاعم که تو می‌بینی و کمتر زينم». گمان نمی‌‌کنم هیچ شرحی لازم داشته باشد. کاش اين مايه از فروتنی علمی و ترک تعصب در ضمير همه‌ی ما راسخ شود و «حقیقت‌جويی» را قربانی گرايش‌های احساسی و عاطفی خود نکنيم که یا تکليف سکولاريسم را پيشاپيش برای خود روشن کرده باشيم و يا تکليف دين را.

September 13, 2008

درباره‌ی تکثر جهان اسلام

این روزها هر وقت مجالی پیدا می‌کنم، حتی توی قطار که بر می‌گردم خانه، می‌نشينم به ترجمه‌ی کتاب‌هایی که دم دست‌ام است. از جمله کتابی را درباره‌ی انديشمندان عرب. فصل‌هايی را که مهم‌تر هستند، ترجمه می‌کنم. شايد به زودی این ترجمه‌ها را یک‌جا يا به تفاریق ديديد. این کتاب اخير الذکر، عنوان‌اش هست: «انديشه‌ی معاصر عرب: بررسی‌هايی در تاريخ روشنفکری عرب بعد از ۱۹۶۷» و نوشته‌ی ابراهیم ابو ربيع است. به ویژه فصل دوازدهم این کتاب درباره‌ی محمد عابد الجابری است که چهر‌ه‌ی مهمی در ميان اعراب است. به هر تقدير، اين کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است به هم پيوسته و تأمل‌برانگيز درباره‌ی تنوع و تکثر جهان اسلام. من هم به نوعی سهم خودم را در شناساندن اين جنبه‌های مغفول مانده ادا خواهم کرد.

September 11, 2008

حسن السؤال نصف الجواب

آيا هر سؤالی، ارزش پرسيدن دارد؟ آیا هر سؤالی ارزش دارد آدم وقت‌اش را برای پاسخ دادن به آن صرف کند؟ فرق نمی‌کند که سؤالی برای خودِ شما پيش بيايد يا کسی از شما سؤالی را بپرسد. مهم اين است که سؤال اساساً درست طرح شده باشد و سؤال خوبی باشد. در دنيا هم سؤال مهمل و بی‌فايده زياد است و هم جواب‌های بی‌خاصيتی که به فراخور همان سؤال‌های بی‌خاصيت يا جهت‌دار تهيه می‌شوند. کريستوفر تينديل کتابی دارد با عنوان «مغالطه‌ها و ارزیابی استدلال». اين کتاب را انتشارات دانشگاه کيمبريج منتشر کرده است (در سال ۲۰۰۷) و نويسنده‌ی کتاب خودش استاد فلسفه‌ی دانشگاه ويندسور است. فکر می‌کنم برای دانشجويان فلسفه و اصولاً همه‌ی کسانی که به مسايل عقلی علاقه‌مندند (و باورهای زندگی‌شان را تنها با غليان عاطفه و احساسِ محض بنا نمی‌کنند)، خواندن این کتاب بسيار تأمل برانگیز خواهد بود. آن‌ها که انگليسی نمی‌دانند، البته می‌توانند روايتی خلاصه شده و به زبان ساده‌ای را از مفاهيم مشابهی که در این کتاب آمده است، در وب‌سايت زمانه، بخوانند (جان‌ام به لب رسيد بس که من به اين مطالب لينک دادم و صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه هميشه از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد!).

القصه، بعضی اوقات مهم است تشخيص بدهيم آيا پرسشی از اساس درست طرح شده است يا نه؟ وقت تلف کردن پای پاسخ دادن به هر پرسشی، کار بيهوده است؛ و من خود خيلی پيش آمده است که وقت‌ام را بيهوده پای چنين کاری گذاشته‌ام. اين جور کارها جز فرسايش اعصاب آدم نتيجه‌‌ای ندارد.

پ. ن. اين‌ را که نوشتم بهانه‌ی خوبی شد برای اين‌که نکته‌ای را درباره‌ی مسايل عقلی و فلسفی که رسانه‌ای می‌شوند بگويم. اول از همه اين‌که طرح بحث‌های علمی و انتقادی فلسفی در رسانه‌ای که مخاطب عام دارد، کار خطرخيزی است. اولين خطر رقيق کردن جنبه‌ی عقلانی و جدی بحث‌ها این است که ذهن مخاطب را تنبل بار می‌آورد و شيفته‌ی هيجان و احساس و عاطفه می‌کندش. اين يعنی نقض غرض. اين يعنی خیانت کردن به عقل و تعطيل کردن عقل نقادی که اين همه فيلسوف برجسته‌ در همين دو سه قرن اخير برای‌اش خونِ دل خورده‌اند. لذا در مورد خاص زمانه، حالا که پای نظرسنجی در ميان است، من معتقدم که در صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه – باز هم بحث همیشگی! – به ويژه با اين بضاعت معرفتی و فلسفی موجود، فکر می‌کنم اختصاص دادن صفحه‌ای به ترجمه‌ی مقاله‌ها يا کتاب‌هايی با وزن و اعتبار آکادميک، بايد جايگاه برجسته‌تری پيدا کند، حداقل تا حدی که – به زعمِ من - آشفتگی و ضعف‌های نظری بعضی از مقالات ديگر صفحه‌ی انديشه را بپوشاند. خاصيت ترجمه اين است که ديگر قضيه شخصی نمی‌شود. مزايای اين‌گونه بسط دادن صفحه‌ی انديشه، بی‌شمار است. و به اعتقاد من مضار تمرکز دادن صفحه‌ی انديشه بر تأليفات کسانی که هم‌رتبه‌ی نويسندگان تراز اول فلسفی و عقلی نيستند، آن اندازه است که اسبابِ نقض غرض می‌شود.

منظورِ زمانه!

منظور زمانه چی‌ست؟ منظورش از اين‌کارها چی‌ست؟ نظر ماها که زمانه را می‌خوانيم یا می‌شنويم چه؟ زمانه يک صفحه‌ی نظرسنجی تازه گذاشته است که به باور من پنجره‌ای است گشوده برای اين‌که به شيوه‌ای سيستماتيک و به تقاضای خود زمانه، مخاطب نظرش را بگويد. اين‌که نظر من و شما چقدر جدی تلقی می‌شود يا اساساً من و شما چقدر در ميان مخاطبان سنجيده شده و مرئی در آمار زمانه مشاهده می‌شويم و در اکثريت قرار می‌گيريم، مقوله‌ی ديگری است. طبيعتاً هر کسی بنا به ذايقه‌ی فکری خودش يک نوع نگاه خاص دارد و انتظارات خاصی هم دارد. هيچ کس نمی‌تواند مدعی شود انتظارات من جهان‌‌شمول است و همه را شامل می‌شود. ولی می‌شود به يک همگرايی از نظرها رسيد و باورها و ديدگاه‌های مختلف همزيستی مسالمت‌آميزی داشته باشند. من بارها پيش از اين نوشته‌ام که برای من در رسانه‌ای مثل زمانه با آغازی که داشته است و انديشه‌ای که شعار اعلام شده‌ی آن بوده، بيش از هر چيز همزيستی مسالمت‌آميز و منصفانه‌ی ديدگاه‌های مختلف مهم است. به اعتقاد من اين امر در زمانه محقق نشده است و هنوز راه درازی برای رسيدن به آن هست. تغييرات در زمانه البته رخ می‌دهند. گاهی تغييرات سريع هستند و گاهی آهسته و آرام. گاهی، بعضی چيزها هيچ وقت تغيير نمی‌‌کنند البته! به هر تقدير، تمام نکته اين است که زمانه خودش قدم پيش گذاشته است و از مخاطب‌‌اش نظر خواسته است. اين نکته است که به اعتقاد من ستودنی است. می‌توانيد به روی عکس زير کليک کنيد و در نظرسنجی زمانه شرکت کنيد:

September 10, 2008

ترکِ داوری

۱. مدتی است، چند ماهی شده است که گويی کسی گریبا‌ن‌ام را گرفته باشد، مدام فکر می‌کنم که «ترکِ داوری» یکی از گردنه‌های دشوار تهذيبِ نفس آدمی است. همین که بتوانی نفس‌ات را تربيت کنی که آدم‌ها را بر حسب ظاهرشان يا تعلق به يک طبقه‌ی خاص اجتماعی و فرهنگی يا يک مذهب و کيش و آيين خاص داوری نکنی، يعنی اين‌که اولين درس اخلاق را آموخته‌ای. راستی چرا مسلمان‌هايی که مدام می‌خوانند «ان اکرمکم عند الله اتقيٰکم» هيچ وقت فکر نمی‌کنند که تقوی ارزشی است که خارج از حتی مسلمانی هم محقق می‌شود؟! بعد به خودم گفتم که در کشور ما اساساً «تقوی» به طور نهادينه رو به زوال است. يعنی عده‌ای برای کسبِ‌ يک فضيلت مجاهده می‌کنند، زحمت می‌کشند و دشواری‌های فراوان تحمل می‌کنند تا خصلتی حسنه در آن‌ها ملکه شود. در ديار ما کار بر عکس است: گويی ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند، تا «بی‌تقوايی»، «خداناترسی»، «شرم نداشتن از خدا» و از همه مهم‌تر پيامد مستقيم و بلافصل آن يعنی «دروغ‌گويی» و «ريا» نهادينه شود و در ضميرشان راسخ گردد! خوب، وقتی تقوا از جامعه‌ای رخت بربست، ابلهانه نیست از آن جامعه انتظار «ترکِ داوری» داشت؟ راستی در اين ماه رمضان، در کشورِ ما، کسی به گوهر فراموش شده و مهجور تقوا هم فکر می‌کند؟ يا تقوا هم لباس تلبيس شده است؟

۲. با عزيزی درباره‌ی پاره‌ای متجددين گفت‌وگو می‌کردم. گفت بعضی‌ها جزر و مد را سيل قلمداد می‌کنند. فکر می‌کنند هر تکان و لرزه‌ای، معادل است با محشر کبرا و آخر الزمان! حوصله‌ی بعضی‌ها تنگ است. بعضی‌ها اندازه‌شان همين است:
چون به خانه‌ی مرغ اشتر پا نهاد
خانه ويران گشت و سقف‌اش اوفتاد!

September 9, 2008

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گيرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله بايد بخوانم. کلی يادداشت بايد حاشيه بزنم و ويرايش کنم. فردا يک مصاحبه‌ی ديگر می‌کنم برای يک فصل ديگر پايان‌نامه. ولی شب‌ها که بر می‌گردم، دل بهانه می‌گيرد. بهانه‌ی نفسی «تا زنم آب در ميکده يک بار دگر...». دم غروب داشتم فکر می‌کردم که چطور می‌شود پاک شد، خالی شد از این همه فکر مختلف و مخالف؛ چطور می‌شود نفسی سکينه‌ی خاطر را آزمود...؟ و بهانه از عشق است. آن غزل مولوی را گوش می‌دادم، که ناظری می‌‌خواند. با خودم گفتم اگر آدم عشقی و معشوقی نداشته باشد، اين‌ها را برای که بخواند؟ معشوق را اگر از دنیای کسی ربودی همه چيزش را گرفته‌ای. آن وقت آدم دور خودش می‌چرخد. آن‌وقت «آن بانگ بلند صبحگاحی، وين زمزمه‌ی شبانه» پاک بی‌معنا می‌شود؟ بانگ بلند صبح و زمزمه‌ی شبانه برای که؟ برای چه؟ وقتی دل‌ات اسير نباشد، وقتی سودايی نداشته باشی، صبح و شام‌ات معنايی ندارد. لازم نيست معشوق و محبو‌ب‌ات خيلی هم آسمانی باشد. آسمانی يا زمينی ندارد. تفاوت‌اش در درجات است، نه در نوع. بايد جايی دل‌ات بلرزد که بتوانی بگويی به او که «روشنی خانه تويی، خانه بمگذار و مرو». بايد با تمام وجودت ببینی فرو ريختن ارکانِ خانه‌ی هستی‌ات را تا بتوانی بگويی: «خام بمگذار مرا...». اين همه شعر، اين همه خيال لطيف، اين همه موسيقی، اين هم نگارگری بی عاشقی باد هواست. ولی عشقی که تو در آدمی می‌ریزی، جايی برای چيز دیگری نمی‌گذارد. آن قدر تنگ می‌کنی این خانه را که عاشق را هم جا نمی‌دهی. ديگر عاشق هم نیست. اصلاً عاشق کی بوده است که حالا باشد؟
من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از تست

پ. ن. این شعر و آهنگی که بانو در وبلاگ‌اش گذاشته (از سريال سربداران) همين‌جور در ذهن‌ام چرخ می‌خورد و مرا با خودش می‌چرخاند.

September 8, 2008

از تهی‌دستی تا توانگری

آن را که عشقی و محبوبی نداده‌ای، چه داده‌ای؟ و آن را که عشقی داده‌ای نهنگ‌آسا، چه نداده‌ای؟
حجره‌ی خورشيد تويی، خانه‌ی ناهيد تويی
روضه‌ی اميد تويی، راه ده ای يار مرا
روز تويی، روزه‌ تويی، حاصل دریوزه تويی
آب تويی،‌ کوزه تويی، آب ده اين بار مرا
اين آتش در نيستان بعضی روزها از من ديوانه‌ای می‌سازد شوريده.

تسامح اسلامی و تسامح غير-اسلامی

کتابی بی‌نظير یافته‌ام با عنوان «رواداری و اجبار در اسلام: روابط بين الاديانی در سنت اسلامی» که گفتم بد نيست ذکری از آن بکنم. شاید مقدمه‌اش را ترجمه کردم و اين‌جا آوردم. نویسنده‌ی کتاب «يوهانان فريدمان» است. فريدمان استاد کرسی ماکس اشلوسينگر در مطالعات اسلامی در دانشگاه عبری اورشليم است و عضو فرهنگستان علوم پايه و انسانی اسراييل است. کتاب را دانشگاه کيمبريج در سال ۲۰۰۳ منتشر کرده است. اما چرا کتاب يک نويسنده‌ی يهودی را درباره‌ی رواداری در اسلام معرفی می‌کنم؟ به خاطر اين‌که هر چه بيشتر اين کتاب را تورق می‌کنم، می‌بينم عمق و دقت نویسنده‌ی اثر، که ظاهراً به خاطر يهودی بودن‌اش هيچ همدلی با مسلمانان نبايد داشته باشد، بسی بيشتر است از پاره‌ای از نويسندگان مسلمان خودمان. از سويی، خواننده‌ی منصف و شکيبا به آسانی پی می‌برد که به ويژه ايرانيان و دين‌ستيزانی که مدام از «گوهر»ِ کم تحمل و خشن اسلام سخن می‌گويند و فکر می‌کنند اسلام است که از آن يکسره بی‌تحملی می‌تراود و هميشه اين دين چنين بوده است و امروز هم بهتر از اين نيست، چه اندازه در اشتباه‌اند و چقدر درک و دانش‌شان از اسلام و تاريخ و فرهنگ‌های‌اش سطحی است. من جزييات و بخش‌های مختلف کتاب را نخوانده‌ام ولی از همان نگاهی که به مقدمه‌ی کتاب انداختم به خوبی می‌توان دريافت که نويسنده گرفتار تعصب‌های دينی يا ضد-دينی نيست و تلاش کرده است در مسير تحقيق و بررسی علمی بی‌طرف حرکت کند. در ضمن اين کتاب، بحث مفصل و خوبی درباره‌ی ارتداد دارد که از بسياری از نمونه‌های ديگری که درباره‌ی ارتداد ديده‌ام بهتر است.

September 6, 2008

رمضان و کشاکش با ميکده‌ی عشق

حافظ می‌گويد:
ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس برد
که خاکِ ميکده‌ی عشق را زيارت کرد
و:
زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و «گو» رمضان باشد

اين «ميکده‌ی عشق» يک چيزی دارد که بالای نماز و روزه و حج و اين احکام و آدابِ شریعت می‌نشيند. اين ميکده‌ی عشق يک چيزی دارد بالای ظواهر دينی. کسی که «خاکِ ميکده‌ی عشق» را زيارت بکند،‌ همه‌ی آن ثواب‌هايی را که بايد از نماز و روزه ببرد می‌برد. اما مگر همه برای «ثواب بردن» می‌روند سراغ روزه و حج؟ عده‌ای که برای ثواب بردن، گردن‌شان اسيرِ زنجيرِ شريعت نيست، بدون اين‌ها هم راهِ او را به سر می‌پويند. ولی برای رسيدن به آن منزلت، بايد خاک يک جايی را زيارت کنی. بايد خاک بشوی. بايد تکبر از سر فروبنهی. بايد بيايی پايين. بايد بروی سراغ ميکده. ميکده، جايی است که در آن داروی بيهوشی می‌فروشند. جايی که می‌تواند جرعه‌ای خورد و کسی را نيازرد. دینی که بشود اسبابِ آزار ديگران، شنيع‌تر از هر رذيلت و ناپاکی است. اين‌جا بايد عاشق شد. آدم عاشق پاکباز است. حساب و کتاب نمی‌کند. به توقع و چشمداشت کار نمی‌کند. يعنی اساساً به ثواب و عقاب کار ندارد. می‌گويد: «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند / جمالِ چهره‌ی تو حجتِ‌ موجهِ‌ ماست»! عاشق مثل کاهی در تندبادِ‌ اراده‌ی دوست است. با ظواهر بازی نمی‌خورد. حضور و تقرب را با بازیچه و دل‌خوش‌کنک اطفال اشتباه نمی‌گيرد. «ديدار» را با «پاداش» اشتباه نمی‌گيرد. هر «ديداری»، بی‌شک عظيم‌ترين «پاداش» است؛ ولی هر «پاداش» نمی‌تواند «ديدار» باشد.

و اين «ميکده‌ی عشق» و «باده‌»ای که در او می‌فروشند، يک چيزی دارد که بقيه می‌گويند «چون» ماهِ رمضان است، نرويد سراغ‌اش! فهمِ عامه اين است که اين‌ها با ماه رمضان منافات دارد. اگر نمی‌داشت نمی‌گفت «گو رمضان باش»، بلکه می‌گفت: «اتفاقاً حالا که ماهِ رمضان است؛ بيا و ما را از اين باده بچشان». يک چيزی دارد اين باده که با اين ماه، حداقل با فهم عامه‌ی مردم از اين ماه نمی‌خواند و سازگار نيست. انگار يک عده‌ای به اين ماه که می‌رسند تازه فيل‌شان ياد هندوستان می‌کند و کارهايی می‌کنند که در اوقات ديگر نمی‌کردند... البته بعضی‌ها ممکن است بگويند خوب حافظ اشتباه کرده است! روی سخنِ من با اين عده نيست و بعيد هم می‌دانم با آن شهرت و اعتباری که حافظ ميان عمومِ دينداران ما برای خودش دست و پا کرده است، کسی چنين حرفی به او بزند! اما مغزِ سخن، همان است که پیش‌تر آمد. يک چيزی هست که بالاتر از اين آداب و ظواهر شرعی رمضان می‌نشيند. يک چيزی است که به شعائر و مناسک نمی‌شود به آن رسيد. برای آن يک چيز کارهای بيشتری لازم است انجام داد. اين چيز همان چيز ذوق‌بخش و روح‌افزايی است که وقتی به عاشق می‌رسد، می‌گويد حيف است ديگران از اين نعمت بی‌بهره بمانند و می‌گويد: «منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان...». برای فهم اين‌ها بايد بزرگ شد. باید بالغ شد. بايد از پوست عبور کرد. «حدت بصر» می‌خواهد. نگاهی می‌خواهد که پوسته‌های ظاهر را بتواند بشکافد... شرحِ بيشتر بماند برای بعدتر.
پ. ن. وقتی اين‌ها را می‌خوانيد بد نيست از بخش نغمه‌های رمضانی طربستان، دعای هنگام افطار را گوش کنيد!

اهل الکتاب يا اهل کتاب؟

تا به حال دقت کرده‌ايد که در قرآن وقتی از سایر ادیان صحبت می‌شود، می‌گويد «اهل الکتاب» (با «ال» برای کتاب)؟  و نمی‌گويد: «اهل کتاب» (با تنوين  اضافی برای کتاب)؟   نمی‌گويد پيروانی کتابی؛ بلکه می‌گويد پيروان کتاب. يعنی يک کتاب. يعنی قرآن وحدت مضمونی و معنای ميان انجيل و تورات و قرآن قايل است. از «يک»‌ کتاب حرف می‌زند نه از «چند» کتاب. در نتیجه، وقتی قرآن می‌گويد: «اهل کتاب» مقصودش اين نيست که آن‌ها «اهل کتابِ خودشان» هستند و «اهلِ کتابِ ما» نيستند. خیلی روشن‌تر می‌گويد «اهل کتاب» و مرادش وسيع‌تر از آن است که بشود خط کشی مذهبی و دينی را در آن داخل کرد. علمای اهل لغت و عربيت اگر این‌جا را می‌خوانند، تأمل بفرمايند و اگر اشتباه می‌کنم تذکر دهند.

صفتِ راهِ آخرت

پيش از این بارها از رساله‌ی «آغاز و انجام» خواجه‌ی طوسی نوشته‌ام و گفته‌ام که چقدر تعلق خاطر دارم به این رساله‌ی مختصر و ژرف. بندی از آغاز فصل نخست کتاب را اين‌جا می‌آورم که سخت مناسبت دارد با احوال ما در اين روزها (شيوه‌ی نگارش از آنِ من است):

بدان كه راه آخرت ظاهر است و راهبران آن معتمد و نشان‌های راه مكشوف و سلوك‌اش آسان و ليكن مردم از آن مُعرض‌اند: وَكأيِّن مِّن آيةٍ فِي السَمواتِ والأرضِ يَمُرّوُنَ عَلَيها وَهُم عَنها مُعْرِضُون. اما سبب آسانی سلوك آن است كه راه همان است كه مردم از آنجا آمده‌اند، پس آن‌چه ديدنی است يك بار ديده‌اند و آن‌چه شنيدنی است يك بار شنيده‌اند وليكن فراموش كرده‌اند: ولَقَدْ عَهدنا إلی آدمَ منْ قبل فَنَسيَ وَلمْ نَجد لهُ عَزْماً. از اين جهت می‌گويد:  ارْجِعوا وراءَ كُمْ فالتَمِسوُا نوراً. و در فراموشی از آن بمانده‌اند كه چشمی كه به آن ديده‌اند و گوشی كه به آن شنيده‌اند باز نمی‌كنند، تا حال به آن رسيده: وَإن تَدعُوهُمْ إلي الهدی لايَسمَعوا وتَراهُمْ يَنْظُروُن إليكَ وَهُمْ لايبصروُن. چه اگر شنيدی شنيده‌ی اول و بديدی ديده‌ی اول باز شناختی: «من نظر إعتبر و من إعتبر عرف و اول الدين المعرفة».

مرتبط: تذکره‌ی تنبيهيه

پ. ن. فعلاً خودتان دنبال نشانی آيات نقل شده بگردید!

پ. ن. ۲. کمی تا قسمتی مربوط به همين احوالات است:
مرد بايد آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش اين سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگويندش تويی / بر ره يزدان و دين مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گويند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دريا و کوه آيد به گفت / گويدش با گمرهی گشتی تو جفت
هيچ يک‌ذره نيفتد در خيال / کی خيال‌اش می‌کند رنجور حال

September 5, 2008

نه بر زمين تو امنی نه در سماوات‌ات...

از اداره بيرون زده بودم و در راه قرآن گوش می‌دادم. سوره‌ی انبيا بود. رسيد به اين آيه: «کل نفس ذائقة الموت...». ياد آن ابياتِ شوخ و شنگ مولوی افتادم: آن مير دروغين بين، با اسبک و با زينک... به خودم و هستی طعنه می‌زدم. يک ساعتی بعد منصور در پاسخ چيزی که گفته بودم ابياتی خواند از خيام و حافظ. «از اين دو راهه منزل...» و اين که بعد از اين بسی، بی هم‌سر و بی هم‌دم و جفت، در زير خاک خواهی خفت... می‌گفت: «فرصت شمار صحبت...». که خيام هم به فراست دريافته بود که:
هان بر سرِ اين دو راهه از راهِ نياز
چيزی نگذاری که نمی‌آيی باز...
دقايقی نگذشته بود که خبر اولين وفات‌ها را دادند: مادری و دخترش؛ که مادر را از کودکی خود می‌شناختم‌ام - با خانواده‌ای که روزها و شب‌های بسيار سپری کرده بودم - و دخترش را از زمانی که به دنيا آمده بود... آه‌ام از اعماق وجود برخاست. به همين سادگی! به همين راحتی! هنوز گيج خبرِ‌ نخست بودم که دومی را هم گفتند: پيرمرد و همسرش با هم از دنيا رفته بودند... آن دو که دوران نوجوانی و شور و حال زهدورزی و عبادت‌ام از آن‌ها خاطره‌ها داشت. هر دو حادثه، حادثه‌ی تصادف بودند. سالِ پيش، پسر عموی‌ام به حادثه‌ی مشابهی از دنيا رفته بود. امسال اين‌ها. با خود انديشيدم که در کشور ما نه زمين امن است و نه آسمان. قرآن را متوقف می‌کنم که بنويسم. شيرينی آيات را نمی‌خواهم در سودای نوشتن هدر دهم. سراج می‌خواند که: «ای عاشقان، ای عاشقان آمد گه وصل و لقا...». با خود گفتم آن‌ها که رفته‌اند، وصالی را می‌چشند و شرابِ آتشينی در جان‌شان می‌رود... اما هر چه آن سو هست يا نيست، قصه‌ی عالمی ديگر است. برای آن نمی‌شود حسرتی خورد. اما بر اين سو می‌شود؛ بر کشوری که نه بر زمينِ راست می‌شود قدم نهاد و امانِ جان داشت و نه بر آسمان‌اش اطمينانی به زنده ماند. يا هواپيمای‌اش سقوط می‌کند، يا تصادفِ‌ جاده‌های‌اش جانِ آدميان را بی‌محابا می‌ستاند... و تنها اندوه می‌ماند و حسرت. می‌شد که آن‌ها که بی‌بهانه رفته‌اند، به بهانه‌ی اندکی کفايت و شفقت بر خلق داشتن، چند صباحی ميانِ سايرين بيشتر می‌ماندند... نمی‌گويم «زنده‌تر» می‌ماندند... اين را نمی‌دانم... تا گرفتار کمند تو شده‌ايم، مفهوم زنده و مرده را گم کرده‌ايم... اما می‌شد، به خدا می‌شد... کاش آن‌ها که کفایتی در وجودشان نيست، زمانی به خود می‌آمدند...
امروز تمام بعد از ظهر داشتم فکر می‌کردم که اين همه نشانه هست و از آن روگردان‌ايم: و چه اندازه نشانه هاست در زمين و آسمان که بر آن‌ها می‌گذريم و رو بر می‌گردانيم... به آن آيه‌ فکر می‌کنم که از ميان آن همه آيه‌ی ديگری که می‌شنيدم توجه مرا جلب کرده بود... به آن ابياتی که منصور می‌خواند بی آن‌که بداند قرار است خبرهای دردناک مرگ بشنويم...
سراج هنوز دارد می‌خواند... ديگر رسيده‌ام نزديک خانه. می‌‌خواند: «اين کیست اين، اين کيست اين...». تا امروز فکر نکرده بودم که چقدر اين غزل، حال و هوای مرگ و نيستی دارد:
مست و پريشان توام، موقوف فرمانِ توام
اسحاق و قربانِ توام، کاين عيد قربانی است اين
و ما همه قربانی اوييم. تا کی برسد وقتی که فربه شده باشيم و مهيای قربانِ او... و ما گوی بی‌دست و پايی هستيم که در پيش چوگان او، در برابرِ سلطان می‌دويم... می‌خواند سراج:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو، کاین سر سبحانی است اين
راست است؟ که سجده کنم و هيچ نگويم؟ باشد، برای او می‌شود نگفت... کی می‌شود که سبوی هستی‌مان را بر سنگ تو زنيم تا اين آبِ وجود ما، به جوی عدم روانه شود... نه، به جوی وجودِ‌ باقی، کی می‌شود؟ کی‌ می‌شود که آتش در رختِ غم بزنيم و وقتِ سرخوانی شود، سرخوانی در هنگامه‌ی ماتم؟ کی‌ می‌شود؟ کی‌ می‌شود که اين سوختن را دادِ سليمانی ببينيم؟... رسيده‌ام به آخر غزل و پايين ساختمان‌ام:
«بسم الله ای روح البقا...»... پس بقايی هست و اوست که روحِ بقاست... «بسم الله ای شيرين لقا...» و این لقای شيرين بی آن تلخی ميسر نمی‌شود... «بسم الله ای شمس الضحی...»... فکرش را بکن؟ شمس را چهره گشاده و بی‌حجاب به تماشا بروی! «بسم الله ای عين اليقين»، تا اين سبوی هستی را بر سنگِ او نزنی، آن «عين اليقين»ِ آن سو محقق نمی‌شود...
ديگر غزل تمام شده است. غزلِ زندگی عده‌ای هم تمام شده است. فکر می‌کنم که وقتی مرده باشم، من با همين‌ها، با همین غزل‌ها، محشورم و مأنوس. آن‌ها چه؟ آن‌ها که در پی می‌مانند و سال‌های بی رفتگان را با يادشان بايد طی کنند، چه؟ همه مثل من غزلخوانِ هستی و نيستی نيستند. غزلخوانی چون منی تسکينِ آن‌ها نيست. ولی زمزمه‌ای است برای عبور از توفان. آوازی است برای عبور از سکوتِ بيابان. بيابانِ هستی...

بعدَ اذ هديتنا...

ربنای شجريان را گوش می‌دهم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا... به آخرش فکر می‌کنم و بر خود می‌لرزم. يعنی چه بعد اذ هديتنا؟ اين بخش را اگر مسلمانی در زمان حضرت رسول می‌خواند و ذوقی مؤمنانه از آن می‌برد، هيچ غريب نبود. معلوم بود هدایت يعنی چه. هدايت یعنی پيروی از محمد. هدايت يعنی «و من يطع الرسول فقد اطاع الله». ولی الآن هدايت يعنی چه؟ کافی است آيا که بگوييم هدايت در همان کيش و آيينی است که من در آن بالیده‌ام؟ هدايت همين است؟ این به باور من هدایتی نيست که از پروردگار آمده باشد. هدايتِ پروردگار در سطحِ نخستين‌اش همان شهادتين است؛ همان قبول نبوت محمد و يگانگی خدای محمّد و پذيرفتن اين‌که آخرتی خواهد بود. اما امروز، عموماً مؤمنی که از هدايت سخن می‌گويد، آن‌چه در ذهن‌اش می‌نشيند مألوفات ذهنی و ايمانی محیطی و خانوادگی و جغرافيايی است. اين‌ها هیچ بد نیست البته. خوب است که مؤمن بتواند در فضايی مألوف و آشنا، روح‌اش را صيقل دهد و شستشوی جان کند. اما اين هدایتی که از جانب آن پروردگار برای ما آمده است (بعد اذ هديتنا...) همه‌اش بار ارزشی دارد و به محض اين‌که به جايی برسد که این خوانِ آسمانی، خوانی بشود اختصاصی برای من و چند نفر مثل من، به باور من، ديگر خوانِ آسمانی نیست؛ می‌شود خوانِ انحصار. می‌شودِ خوانِ من، می‌شود خدای من، می‌شود هدايتِ من. می‌شود دينی که من خلق‌اش کرده‌ام و پيله‌ای که خود بر گردِ روح‌ام تنيده‌ام... کاش در اين رمضان، همه اين بخت را داشته باشند که معنای ضيافت سبحانی را به وسيع‌ترین مفهوم بفهمند. کاش بدانند که اين هدايت، هدايتی است واسعه که کيش و آيين و طايفه نمی‌شناسد. به نظر من اين سياهی دل، درست از همان‌جا شروع می‌شود که در خيال و پندارِ خود، بگوييم «ربنا» يعنی ربِ «ما» و فقط ما؛ و بگوييم «هديتنا» و تنها از آن «...نا» را ببينيم و «هديتَ» را غرقه در اين «ما»ی خود کرده باشيم. سياهیِ دل يعنی اين. يعنی اين‌که هر روز بگويی «اياک نعبد و اياک نستعين» اما تنها «اياک نعبد» برای تو مهم باشد و بزرگ و «نستعين‌»اش را نبينی و ندانی که هر چه هست از اوست و تو خود هیچی. و هر آن‌چه تو هدايت و ضلالت می‌دانی، در جنب کرمِ او و عدالتِ او هيچ است. با خودم می‌خوانم:
گفتم: «دل و جان بر سرِ کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم» (از خودم می‌پرسم، دوباره، که: «هر چیز؟»؛ و نگاه‌ام را فرو می‌اندازم!)
گفتا: «تو که باشی که کنی يا نکنی؟
اين من بودم که بی‌قرارت کردم؟»
می‌گويم: «آری، هر چند، هيچ چيز نبوده که نثارت کرده باشم، اما اين تو بودی که بی‌قرارم کردی!»
و پر می‌شوم از ترحم به حال آن‌ها که گمان می‌کنند تنها خودشان می‌دانند هدايت چی‌ست و عبادت چه. آن‌ها که گمان می‌کنند خوب می‌دانند نماز چی‌ست و روزه چی‌ست. آن‌ها که اين «عارف‌بازی»‌ها هم نرم‌شان نمی‌کند و اين «قاسية قلوبهم» نشان «ذکر» را پاک از دل‌شان زدوده است و هر چه می‌بينند سياهی و تيرگی و ضلالتِ هر که جز خودشان است! به تو می‌نگرم و زمزمه می‌کنم:
بيفشان زلف و صوفی را (يا زاهد را) به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلق‌اش هزاران بت بیفشانی!
کاش رمضان بتواند بعضی‌ها را بزرگ کند و از جنین‌وارگی روح برهاند و بلوغ‌شان دهد و نرمی و روشنی و مهر و انصاف. رمضانی که اين‌ها را ندهد، رمضان نيست؛ می‌شود ماهِ مرض، ماه استوارتر کردنِ عقده‌های روح و جان و سخت‌تر کردن عُجب و تکبر. جان‌ام فدای معصيتی که مرا شيفته‌ی کرم‌ات کند؛ تفو بر آن طاعتی که سياه‌دلی آورد. آری طاعت هم می‌تواند دلِ آدمی را سياه کند! «فاغفر لنا و ارحمنا و انت خير الراحمين». چه شيرين است که بدانی وقتی می‌گويی «انت» تنها با او طرف هستی و هيچ حاجب و حايلی نيست و وقتی می‌گويی «من لدنک رحمة» از نزد «تو»ست و هيچ کس در مقامی نيست که رحمتِ تو را قسمت کند و بگويد به که می‌دهد و به که نمی‌دهد! باشد که صبرمان بدهی و استوارترمان بداری از اين!

پ. ن. سال پيش، در همين روزهای ماه رمضان اين يادداشت را نوشته بودم: «فضيلتِ معصيت و آفتِ طاعت!». دوست بزرگواری يادآور شد که اين را سال پيش نوشته بودم. خوب است دوباره خودم هم بخوانم‌اش. شايد متن را دوباره گذاشتم.

نغمه‌های رمضانی

امسال آن بخش نغمه‌های رمضانی طربستان چند روزی ديرتر به روز شده است. اشکالی هم ندارد البته. علاوه بر اين‌که اين‌ها در فايل‌های طربستان موجود بودند، ديده‌ام که امسال در چند جای ديگر مجموعه‌ی اين‌ها به اضافه‌ی قطعات ديگری در وب موجود هستند. در طربستان قديمی، در بخش نغمه‌ی روز، آواز افشاری شجريان، دعای ربنا، اسماء الله و اذان مؤذن زاده را گذاشته‌ام. فرصتی باشد، اين‌ها را به طربستان تازه هم می‌افزايم که بشود پشتِ سر هم اين‌ها را گوش داد بدون اين‌که ناچار به دخالتِ دستی باشيم.

پ. ن. اين هم طربستان رمضانيه:

به جای فايل‌های قديمی، از فايل‌هايی که در «آخرين جرعه‌ی جام» بود استفاده کرده‌ام. بعضی‌ها هم که اساساً در طربستان قبلی وجود نداشتند.

September 2, 2008

در تکثر دلايل نبوت و وحی

پيش‌تر گفته بودم که آراء دکتر سروش در باب وحی مسبوق به سابقه است و جنجالی که بر سر آراء ايشان در ايران بر پا شد بيشتر به قصد فرو کوفتن او بود و تشفی خاطر بعضی که در اين سال‌ها از دست او دلِ پری داشته‌اند (و دارند). اکنون به چندين مناسبت دوباره لازم است اين بحث مطرح شود و درباره‌ی آن تأمل کنيم. نخست اين‌که ماه رمضان به ماه قرآن مشهور است (به هر معنا و روايتی که می‌خواهيد). ديگر اين‌که اکبر گنجی اخيراً سلسله مقالاتی در رادیو زمانه نوشته است  (به اين صفحه مراجعه کنيد) با عنوان کلی «قرآن محمدی» که به باور من فهمی است نادرست، مغشوش و ضعيف از قرآن و گفتارهای دينی و به روشنی نشان از درک سطحی و ژروناليستی اکبر گنجی از مباحثِ مربوط به دين، فلسفه و قرآن دارد (چنان‌‌که معتقدم به خاطر همين فهم نادرست، آراء سروش را هم به بيراهه می‌‌کشاند). در نتيجه به جای اين‌که وقت زيادی را صرف تأليف و نوشتن چيزی بکنم که در اين تنگنای وقت تنها وبال گردن‌ام می‌شود، بخشی از کتاب مفصل و قطور هانس کونگ، متأله سوييسی معاصر کاتوليک - که مغضوب کليسا واقع شده است - را به فارسی ترجمه کرده‌ام که برای منفعت عموم در ادامه‌ی مطلب می‌آورم‌اش. نام اين کتاب «اسلام: گذشته، حال و آينده» است و بندهای ترجمه شده صفحات ۵۲۸ تا ۵۳۴ اين کتاب است. اميد که دوستانِ اهل فضل اصلاح خلل و تذکر زلل فرمايند.

پ. ن. کسانی که حقيقتاً جنگ و صلح‌شان از روی خيال نیست، اگر واقعاً در پی نقدِ سخن گنجی هستند (که دیگر من این نقد را هم اتلاف وقتِ عزيز می‌دانم) بد نيست مطلب «نقل‌گرایی عقلانی‌نما  در برابر عقل‌گرایی» را از وبلاگ ايمايان بخوانند. بعضی از نکات را البته من در همان نقدِ نخستين از گنجی آورده بودم (از جمله نقلِ قولِ محرّف و مخدوش او از ابن سينا را). بيش از اين ديگر رخصت نيست که درباره‌ی آراء روزنامه‌نگار بسيارنويس‌مان چيزی نوشت.

ادامه‌ی «در تکثر دلايل نبوت و وحی»

September 1, 2008

رمضانی کردن (*)

امشب آخرين شب ماهِ شعبان است. شبی که نبايد در آن «قدح از دست» نهاد. داشتم غذا گرم می‌کردم در مایکرو-ویو. توی ظرف بخار داغی محبوس بود. بانو گفت با دست در را بر ندار. مثل پسر بچه‌های شيطان و بازيگوش، با لجاجت کار خودم را کردم و الآن با انگشتِ سوخته نشسته‌ام رمضانيه می‌نويسم؛ قدحی هم در دست نيست. قدحی اگر باشد به مجاز بايد باشد!

اما رمضانيه‌ی من چگونه است؟ «به خدا خبر ندارم...». من رمضان و همه‌ی آداب و مناسکِ آن و هر چه مناسکِ‌ ديگر را همیشه در خودم معنا کردم. خودم، وجودم، هستی‌ام مثل موج با اين‌ها بالا پايين رفته است. هیچ وقت نگذاشته‌ام درون‌ام بازيچه‌ی رأی فقيه شود. آن توسنِ سرکش را رها کرده‌ام که بی‌خويشی کند. و ذوق‌اش را با يکرنگیِ خودش ببرد نه با تکليف فقيهانه. هر روز هم قصه‌ای تازه برای‌ام می‌سازد این ديوانه‌ی درون. راستی رمضان، زن است يا مرد؟ می‌بينيد که آدم وقتی ديوانه باشد، سؤال‌های‌اش هم به ديوانگان شبیه است نه به عقلا. رمضان و آداب‌اش برای من چیزی است در رديف ساير آدابِ شريعت. و شريعت مقصدی دارد و مقصودی. شريعت برای رام کردنِ ديوانگان است. برای شفا دادن بيماران. برای متوسطان. برای بالا رفتن از نردبان. ما هم البته داريم از نردبان بالا می‌رويم. ما هم چه بسا هنوز سخت محتاج همین قدم‌های نخستين‌اش باشيم. ولی حقیقت اين‌جا نيست. من با مناسک که برخورد می‌کنم، اولين نهيبی که به خودم می‌زنم اين است که اگر به آن‌ها ملتزم شدی، بايد اول قدم ترکِ داوری کنی. ترک داوری هم يعنی اين‌که درباره‌ی ديگران، درباره‌ی هر که غير از خودت، هيچ داوری نکنی بر مبنای رابطه‌اش با همين مناسک و آدابی که تو بدان عمل می‌کنی. رمضان، برای من يعنی ترک داوری. رمضانی کردن (بر سياق «بهاری کردن» در شعر مولوی) يعنی ميهمانی رفتن بدون اين‌که زير چشمی زل بزنی به بقيه‌ی مهمان‌ها که چطور غذا می‌خورند و چطور می‌نشينند و چطور با هم حرف می‌زنند. بعضی مهمانی‌ها تماماً حول محور ميزبان می‌گردد. البته بعضی‌ها در همان بعضی مهمانی‌ها هم به قصد ديدنِ بقيه‌ی مهمان‌ها می‌روند و زياد کاری به ميزبان ندارند!

اصلاً اين چه بازاری است که بخواهی شرح بدهی، توضيح بدهی که تو کيستی و او کی‌ست؟ وقتی يک مهمانی بروی که تو بنشينی يک گوشه‌ای، بی هيچ آداب و ترتيبی، بدون اين‌که کسی در تو نظر بدوزد، دزديده نگاهی بکنی به تبسم ميزبان که خوانِ کرم گسترده است و به ملاطفت دعوت به نشستن بر سرِ خوان می‌کند، آن وقت تنگ‌نظری است به ميوه بنگری يا طعام‌اش. می‌دانی؟ عاشق که باشی، رمضان و غير رمضان ندارد. هميشه دائم الصلاتی و دايم الصيام. عاشق که باشی می‌گويی روزه‌ی من به قندِ لبانِ تو گشوده می‌شود، بی آن تا قيامت روزه‌دارم. عاشق که باشی، می‌گويی:
ما را ز تو سِرّی است که کس محرم آن نيست
گر سَر برود، سِرّ تو با کس نگشاييم
و اين می‌شود «صيام» تو! رمضانی کردن، يعنی خراب کردن همين حالی که بی‌جهت خوش است. رمضانی کردن يعنی اين‌که بفهمی رمضان يا غير رمضان، گوی‌ای هستی و بازيچه‌ای و مثل پرِ کاهی روی موج بالا پايين می‌روی. برای من رمضانی کردن یعنی اين. جَنَم اگر داشته باشی، هميشه می‌شود رمضانی کرد! يکی دو قدم که پايین‌تر آمدی، می‌شوی هم‌نفسِ حافظ و هوس رندی کردن به سرت می‌زند. گه‌گاهی ريشخند زاهدان خشک دماغ هم شايد بکنی. شايد بگويی:
زانِ میِ عشق کزو پخته شود هر خامی
«گر چه» ماهِ رمضان است بياور جامی!
و آن «گر چه» را به تفطن می‌فهمی و سعی نمی‌کنی فاتحه‌ی اولين و آخرينِ شعر حافظ را با تأويل‌های صوفی‌پسند و زاهد خرکن بخوانی! خيلی خواستی پایين‌تر بيايی، سحر مثل مسلمانِ خوب از خواب بيدار می‌شوی، سحوری می‌خوری. کارهای ديگرت را می‌کنی. غروبی می‌شود و به فتوايی (به فتوای دل‌ات؛ يا فتوای پيری يا فتوای ملايی) روزه را (در يک وقتی) می‌شکنی و می‌گويی: «خوب يک روزش تمام شد». خوب است اين هم. برای بعضی‌ها خوب است. ولی آتش گرفتن ندارد. مزه‌ی ذوقِ طاعت دارد. طاعتی که از به جای آوردن‌اش هول حيرت و پريشانی به جان‌ات نمی‌ريزد. طاعتی که آن گوشه‌کنارها کمی نشانه‌های داوری کردن هم هست. طاعتی که مرز می‌کشد. خط می‌کشد. جدا می‌کند. ولی اين هم خوب است. هر کسی حظی دارد و شأنی. برای من رمضانی کردن يعنی مثل موج رفتن و آمدن. همين.

(*) برای رفع ابهام می‌نويسم:
گفت درختی به باد: «چند وزی؟» باد گفت:
«باد بهاری کند، گر چه تو افسرده‌ای».
Free counter and web stats