سابقهی تاريخی هايد پارک و آن گوشهای که مردم میروند جمع میشوند و حرفِ دلشان را میزنند هر چه بوده باشد، با واقعيت تاريخی امروز آن خيلی فرق دارد. در این شش سال و اندی که من اينجا زندگی کردهام، آن گوشهی هايد پارک را ما فقط برای تفريح رفتهايم و ديدهايم. همين و بس. آن عدهای که آنجا جمع میشوند، چه انگليسی باشند يا غير انگليسی، چه تأثيری در سياستهای جهانی يا انگلیس داشتهاند؟ کجای دنیا را عوض کردهاند؟ چقدر اثر گذاشتهاند در بهبود وضع جامعه؟ نمیدانم. هر چه هست چيز تأثيرگذاری نيست. اينها بيشتر به درد کسانی میخورد که در سرزمينِ خودشان از ابراز عقيدهشان محروماند و حرف زدن برایشان حريم ممنوعه است. درست مثل آدمی که تمام عمرش در کوير زندگی کرده باشد و ناگهان ببرندش کنار دريا يا وسط جنگل. بعد از مدتی که آنجا بودی، تازه میفهمی کنار دريا یا وسط جنگل زندگی کردن هم شرايط خودش را دارد. خلاصه اينکه اين گوشهی هايد پارک برای عدهای از ايرانیها و اساساً غير انگليسیها اسطورهای شده است. فکر میکنند يکی از نمادهای مهم آزادی بيان در انگليس اين است! ده بار از اول اين نوشته خواستهام کلمات ديگری بنويسم ولی مدام به خودم نهيب میزنم که اندکی بايد خويشتنداری کرد. هر چه هست، به نظر من اول بايد ديد که از دموکراسی و آزادی بيان و حقوقِ بشر کدام قسمتاش واقعاً به دردِ ماها میخورد - و حتی اگر همهاش با هر تفسيری برای ما معنیدار است - آن وقت ديد که اصلاً اينها در يک جای ديگر عملی هستند يا نه. جوگير شدن و هيجانزده شدن کار سادهای است. در عمل بايد ديد اين شعارها و اين الگوها در جاهای ديگر جواب میدهد يا نه؟ چرا در ايران یا افغانستان يا عراق يا سوريه هيچ وقت چيزی شبيه آن گوشهی هايد پارک درست نمیشود؟ به نظر من هرگز نمیشود. تازه اگر هم بشود، خاصيتاش چیست؟ میخواهيم پز بدهيم با چنين چيزی؟ هيچ کار مهمتری جز ژستِ آزادی بيان گرفتن نداريم؟ بگذريم. خلاصهی حرفِ من اين است که بايد اين اسطوره يا افسانه يا هر چه که هست را کنار بگذاريم که آن گوشهی هايد پارک که مردم میآيند جمع میشوند و حرفشان را میزنند خيلی چيز مهمی است. اتفاقاً بسيار هم عادی است. مردم انگليس - و مردم در انگليس - همه جا به آزادی حرفشان را میزنند. مقايسههای خندهدار نکنید لطفاً. اسم هم نمیبرم که با خواندن حرفهای کدام چهرهی سياسی امروزِ ايران - در داخل کشور - مجبور شدم اينها را بنويسم. خودتان بگرديد پيدا کنيد!

نظرها (3)
اینجا تو ایران
همه چیز فقظ شده ادا
ادای دانشمند بودن
ادای انسانهای مومن رو دراوردن
اینجا هر کس خوبه همه چیزشو میبازه
این جا همه چیز بر عکسه
صد رحمت به جنگل
Anonymous | جمعه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۷، ۱۹:۱۳
زیبا نوشتید بهقول خودتان با همان اسم نبردن. ارباب ملکوت هروقت در دلمان هاید پارک داشتیم، آنوقت کمکم آنهم برایمان عادی میشود.
طرف چمن و طواف بستان
بیلاله عذار خوش نباشد
D:
سرچشمهی فیاضِ دانش | جمعه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۷، ۱۲:۰۵
سلام دوست خوب .
نوشته زيبايت را خواندم .
بعضي از ايرانيها اعتقاد دارند كه آنها (غربي ها) بايد از اينكه از آزادي حرف ميزنند خجالت زده باشند .انگار تعريف خاصي از آزادي در اين كشور ميشود .
البته واقعا آدم حيران و سردر گم است .
من به شخصه دلم ميخواهد آزاد باشم و با تعريفي كه خودم از آزادي دارم وشما هم به همين صورت و ديگران نيز همينطور .
اما اين آزادي نبايد ديگران را محدود كند و من نبايد تعريف خودم را از آزادي تعميم دهم و از ديگران بخواهم كه به آن گردن نهند .
شايد در آن كشور دور روزگاري داشتن مكاني با خصوصيات هايد پارك آرزوئي بيش نبوده است اما اكنون تمام خاك آن كشور هايد پارك است و نفس كشيدن آزاد است .
اميد انكه اينجا هم روزي كشوري باشد كه فاكتورهاي اصلي آزادي را در تمام اين سرزمين بسط و گسترش دهد.
حسين محمدي | جمعه، ۱۱ مرداد ۱۳۸۷، ۰۸:۰۰