« July 2008 | صفحه‌ی اصلی | September 2008 »

بايگانی: August 2008

August 31, 2008

قالبِ تنگِ سخن...

در وبلاگ، مقاله نوشتن و مدعای علمی پيش کشیدن کار سختی است. حتی اگر يادداشتی بنويسی کاملاً تخصصی و حرفه‌ای که عاری از مداخله‌ی احساس و عاطفه‌ات باشد، باز هم کسانی پيدا می‌شوند که سخن‌ات را درست نفهمند. و آدم بعضی وقت‌ها در طول نوشتن‌اش، مخصوصاً بعضی‌ها که وبلاگ‌نویس‌اند، خواسته يا ناخواسته تصويری از خود می‌سازد يا تصويری از او می‌سازند که هميشه می‌خواهند با همان تصوير بسنجند او را. کاری ندارند که او حقیقتاً کی‌ست، چی‌ست و به چه باور دارد و به چه عمل می‌کند. چيزکی شنيده‌اند. دو سه خطی هم خوانده‌اند. بعضی جاها هم با خيال‌ها و پيش‌فرض‌هایی که داشته‌اند در همین وبلاگ نويسنده موافقت‌هايی می‌يابند و البته داوری می‌کنند. حرف می‌زنند. درشت می‌شوند. دست‌شان برسد، ناسزا هم می‌گويند. طعنه‌ای می‌زنند. تحقيری هم گاهی اوقات به کار می‌آيد. حريفی خيالی را سعی می‌کنند بکوبند. مدعی‌ای را تلاش می‌کنند از ميدان به در ببرند... و من هم گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم آدم چه مرضی دارد بنشيند برای عده‌ای که اصلاً حرف‌اش را نخوانده‌اند و نفهميده‌اند یا اساساً نخواسته‌اند بفهمند، دوباره و ده‌باره توضيح بدهد که مقصودِ من اين بود و آن نبود. يا خواننده حرف‌ات را بد فهميده است و تو سعی داری برداشت غلطِ او را اصلاح کنی و يا تو خودت بد توضيح داده‌ای. اما حالا اين چه اصراری است که همه دقيقاً همان چيزی را بخواهند بفهمند که تو می‌گويی؟ اصلاً چه لزوم و ضرورتی که هر چه من می‌گويم درست باشد و عين «حقيقت»؟ دريای حقيقت متلاطم‌تر و خروش‌ناک‌تر از آن است که با دليری‌های چون منی، خم به ابرو بياورد. بگذاريد زمزمه‌ای بکنيم و نفسی بکشيم در اين کنج مجازی. در مجازِ واقعيت که مجال تنفسی نيست. بگذاريد در اين گوشه به کار خودمان مشغول باشيم....

بيا، که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تويی يا به فسق همچو منی!

August 30, 2008

«فرقه» و روحيه‌ی استعمار...

اول از همه بگويم چرا استعمار و فرقه را با هم به کار می‌برم که ذهن‌تان سراغ استعمار و فرقه‌سازی و اين حرف‌ها نرود! استعمار که می‌گويم يعنی يکی نشسته است از آن بالا به بقيه، به ديگران، از موضع دانای کل و توانگر اعظم نگاه می‌کند و آن ديگران زيردست‌اند و نادان. کسانی هستند که من، ما، می‌توانیم تشخيص بدهيم خير و صلاح‌شان چی‌ست و کجا بايد برونند و چه بايد بکنند. روحيه‌ی استعماری یعنی اين‌که يکی همیشه ديگری را فرودست ببيند و فکر کند می‌تواند چيزهای خيلی بهتری به او عرضه کند.

اما چرا فرقه؟ اين کلمه را فراوان شنيده‌ايد. در افواه عوام مردم در کشورِ ما کلمه‌ی فرقه به هر گروهی که با عموم مردم و تقسيم‌بندی‌های بزرگ‌ترشان «فرق» داشته باشد، «فرقه» می‌گويند. چندان هم مهم نبوده است که اين گروه و صنف و جمعِ «ديگر»، لزوماً مذهبی باشد يا نه (چنان‌که می‌گفتند «فرقه‌ی دموکرات» و هکذا). نمونه‌ی ديگرش عنوان کتاب ابومنصور عبدالقاهر بغدادی است: «الفرق بين الفِرَق». خوب نويسنده‌ی کتاب هدف اصلی‌اش از نوشتن کتاب نشان دادن تنوع آراء و عقايدِ ملل و نحل مختلف نبوده است؛ اساس کارش رد و طرد آراء و عقايد ديگران است. شايد در بعضی جاها وقتی می‌گويند «فرقه»، کسی استنباط نکند اين کلمه باری منفی دارد. ولی فرقه، ريشه‌اش در تفرق و تفرقه و فرق داشتن است؛ حداقل در لغت با اين‌ها هم‌ريشه است. از اين گذشته اگر نمونه‌های مختلف کاربرد اين کلمه را بررسی کنيم، می‌بينيم که در عمده‌ی موارد، کلمه‌ی فرقه، بار منفی و ارزشی سنگينی دارد: «فرقه‌ی ضاله‌ی بهاييت» نمونه‌ی خيلی مشهورِ آن است. تازگی‌ها کسی گفته بود «فرقه‌ی مصباحيه»؟ من درست يادم نيست. ولی گويا کسی گفته بود. ظاهراٌ در عرف عامه، در زبان فارسی، اين کلمه وقتی به کار می‌رود، معنايی شبيه‌ی کلمه‌ی cult در انگليسی می‌دهد. هر چه هست، کاربرد آگاهانه يا ناآگاهانه‌ی کلمه، ريشه در روحيه‌ای استعماری و از بالا به پايین دارد. اگر نظامِ ارزشی آدم کثرت‌گرا و اهل مدارا باشد، آگاهانه اين کلمه را با کلمات انسانی‌تر و همدلانه‌تری جايگزين خواهد کرد. شما جايگزينی سراغ داريد؟ چيزهايی که به ذهن من می‌رسد اين‌هاست: مذهب، کيش، آيين، طريقه، مسلک... شما هم اگر چيزی به ذهن‌تان می‌رسد، به اين فهرست بيفزاييد. بد نيست حساس باشيم که چه کسانی، کجا، آگاهانه يا ناآگاهانه و چرا این واژه‌ی تفرقه‌افکن و جدايی‌سازِ «فرقه» را به کار می‌برند؟

August 29, 2008

اين مرغ خسته‌جان، از آشيان جدا...

در راهروی زيرزمينی ايستگاه ساوث‌ کنزينگتون راه می‌روم. يک نفر ایستاده است ساکسفون می‌نوازد. بساطی جلوش پهن است و مردم سکه‌های‌شان را می‌اندازند آن تو به رسمِ سپاس يا ياری. اين‌ها که در راهروهای قطارهای زيرزمينی لندن ساز می‌زنند يا آواز می‌خوانند (موسيقی زيرزمينی يعنی اين!)، ‌از همه نوعی هستند. بعضی‌هاشان خيلی خوب‌اند. عابران هم عمدتاً فقط از جلوی اين‌ها رد می‌شوند. در نتيجه فرصت شنيدن چيزی که کسی را تکان بدهد، اندک است. در حد چند ثانيه. تا جايی که هنگام رسيدن به بساطِ طرف صدای‌اش را شنيده باشی. بعضی وقت‌ها صدای ساکسفون، ويولون يا گيتاری آدم را تکان می‌دهد. همان چند لحظه شنيدن صدای ساکسفون برای هوايی کردن من کافی بود. دست به جيب‌ام برد و سکه‌ای را گذاشتم توی جعبه‌ی ساکسفون نوازنده و راه‌ام را ادامه دادم. ولی... ولی بعضی وقت‌ها برای اين‌که حال‌ام خراب‌تر از اين بشود که هست، کافی است يک آواز درست و حسابی با شعری جاندار گوش بدهم. تا به آخرش نرسيده رسماً ديوانه شوم. شجريان دارد می‌‌خواند: «بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت...». آواز افشاری است. تارِ هوشنگ ظريف است گمان کنم. يا شايد جلیل شهناز. نمی‌دانم. فکر کنم هوشنگ ظريف است، نه شهناز. ولی اين افشاری، از آن افشاری‌هاست. غزل، غزل تنعم است و حسرت. در برگ و نوا، ناله داشتن. نداشتن در عين داشتن. تهی‌دستی در توانگری. همه‌اش قصه‌ی ناز کشيدن است و بختِ برخوردار از نازنينان داشتن. همه داستان در نگرفتنِ آه و ناله و سوز و نياز عاشق در دلِ معشوق است... ولی اين که رنج نيست. اين سوز، ذوقی دارد و لذتی. عاشقی با معشوقی داستانی دارد. حکايتی دارد. بده و بستانی دارد. ناز و نيازی هست. حتی اگر يار با او ننشسته باشد، اعتراضی نمی‌کند. خوش‌ است به گدايی و شناختنِ قدرِ پادشاهِ کامران!

رنج اين‌جا شروع می‌شود که دردِ بی‌درمان داشته باشی. دردی که برای‌اش طبيب مدعی زياد يافت می‌شود. دردی که درمان‌اش از هر کسی ساخته نيست. دردی که صعب‌العلاج‌ترین دردهای عالم پيش‌اش قصه‌ی کودکان است. مرگ؟ بزرگی اين رنج، طعنه‌ای است بر حقارت مرگ. اما مرگ، تعريف می‌کند جای اين درد و بقيه‌ی دردها را. کسی که نفهمد مرگ چطور تا به حال جايگاه‌اش را تعيين می‌کند، باقی مقام‌ها را هم سخت درک می‌کند. آه... بهاری دارد کمانچه می‌کشد. من اين را تا به حال نوشته‌ام؟ که کمانچه‌ی بهاری آدم را تا مرز جنون می‌کشاند؟ يعنی يک پنجه‌ی استادانه و شيرين‌کار می‌خواهد که شوری در جانِ آدم بريزد و سودايی‌اش کند. بهاری، بهاری زنده‌ياد که خود زنده است، پنجه‌اش چنين بود. نيم ساعتی پيش‌تر با خودم زمزمه می‌کردم که: «ای قبله‌ی هر قافله! ای قافله‌سالارِ‌ من...» و آويخته بودم در او و با خود. حالِ‌ خوشِ غريبی بود. فکرش را بکن که آن قدر کوچک باشی، آن قدر هيچ باشی که مثل دانه‌ای خشخاش در کفِ دستی، دستِ کسی، باشی! فکر کن طفلی هستی که مادری، پدری، در آغوش‌ات گرفته است و گهواره‌ات را می‌جنباند. می‌پروراندت. لالايی برای‌ات می‌خواند. قصه برای‌ات می‌گويد. آواز برای‌ات می‌خواند... شجريان می‌خواند:
گر مريدِ راهِ عشقی، فکر بدنامی مکن!
شيخ صنعان خرقه رهنِ‌ خانه‌ی خمار داشت...

ماها چه چيزمان را رهنِ خانه‌ی خمار کرده‌ايم؟ همه چيزمان شده است گرفتاری و اسارت در بند نام و ننگ و آبرو! «جان سپاريم و دگر ننگِ چنين جان نکشيم...». جانی که نتواند دو سه روزی رسوايی و بدنامی و شکستِ نفس را پذيرا شود، به چه می‌ارزد؟
وقتِ آن شيرين قلندر خوش که در اطوارِ سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه‌ی زنار داشت!
ماها با همين دين هم ادا و اطوار داريم. «حلقه‌ی زنار» کجاست؟

ديگر رسيده‌ام به خانه. عليرضا قربانی می‌خواند:
«بگذار سر به سينه‌ی من تا بگويمت
اندوه چی‌ست؟
عشق کدام است؟
غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت
اين مرغ خسته‌جان
عمری است در هوای تو
از آشيان جداست...»
اين «مرغ خسته‌جان» و هوا گرفتن و حکايتِ «آشيانه‌» به هم می‌ريزد مرا. راهِ‌ سرشک را می‌بندم. کليد می‌اندازم به در:
«بگذار تا ببوسم‌ات ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشم‌ات ای چشمه‌ی شراب
بيمارِ خنده‌های توام، بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی، گرم‌تر بتاب...»...

ریچارد داکينز: آته‌ايستی مغالطه‌کار

تلويزيون شبکه‌ی چهار، برنامه‌ای مستند دارد با عنوان «نبوغ چارلز داروين» که مجری و گوينده‌اش زيست‌شناس بريتانيايی و استاد دانشگاه آکسفورد، ريچارد داکينز است (نويسنده‌ی کتاب پرفروش «توهم خدا» يا «خدای موهوم»). دو قسمت از اين سلسله را من تا به حال ديده‌ام. بدون اغراق، داکينز و برنامه‌اش را، به دلايلی که خواهم گفت، می‌توانم چنين توصيف کنم: ملحدی پی‌گير و سمج که می‌خواهد الحادش را به هر قيمتی (حتی با توسل به مغالطه و سفسطه) منتشر کند! و هشدار و تذکر می‌دهم به تمام دين‌ورزان و دين‌ستيزانِ عالم که وقتی می‌گويم «ملحد» آن را خالی از بارِ ارزشی به کار می‌برم تا ديوانه‌ای هوس نکند حکم قتل‌اش را بدهد يا ساده‌دلی گمان نبرد که من به دليل اعتقادش خون‌اش را مباح می‌دانم! (تو را به خدا ببينيد چه وضعِ مسخره‌ای شده است که منِ نوعی بايد نکته‌ای اين اندازه بديهی را توضيح بدهم و برای‌اش هشدار بنویسم).

آری، داکينز ملحدی تراز اول است که در راه نشر الحادش هيچ پروايی ندارد از توسل به مغالطه‌های پشتِ سر هم منطقی و فلسفی. و شگفت آن است که داکينز آکادميسينی است درس‌آموخته‌ی آکسفورد! (اما البته که آکسفورد و هيچ دانشگاهی در عالم گواهی پای‌بندی به عقلانيت و نقدِ صريح و سره‌ی علمی به هيچ کس نمی‌دهد و نخواهد داد). داکينز بدون هيچ مجامله‌ای به سراغ قشريون و مبتديانِ دين‌ورز می‌رود و از اعتقادات و باورهای آنان در پی شواهدی برای نشان دادن بطلان مدعيات دين‌ورزان است. و آن دعوی بزرگِ دين‌ورزان اين است: «خدا وجود دارد»! داکينز تلاش می‌کند نشان بدهد که «استدلال»های دين‌ورزان در «اثبات وجود خدا» باطل است و با عقل سازگار نيست (شما ياد نويسنده‌ی روزنامه‌نگارِ فارسی‌زبانی نمی‌افتيد که اخيراً بحثِ مشابهی را راه انداخته باشد؟!). داکينز برای اين‌که نشان بدهد با چه کسانی طرف است، نامه‌ها و اظهارنظرهای کسانی را در برنامه‌ی تلويزيونی برای مخاطبان می‌خواند که در آن‌ها داکينز تهديد به مرگ شده است يا برای او آرزوی مرگ کرده‌اند و چيزهای خنده‌دار و سفيهانه‌ای از اين دست. (نمونه‌هایی از آن‌چه را که داکينز خواند، اين‌جا ببينيد).

داکينز حتی به سراغ روآن ويليامز رفته است و با سماجت پرسش‌هايی آزاردهنده از او می‌پرسد که مثلاً آيا به «تولد مسيح از زنی باکره» اعتقاد دارد؟ يا آن اعتقاد با «علم» سازگار است يا نه؟ و البته ما پاسخ روشنی از ويليامز نمی‌شنويم (يا اين‌که او مجال پيدا نمی‌کند نظرش را درست توضيح دهد).  نمی‌دانم اسم اين کار زيرکی و هوشياری است يا شیطنت، اما داکينز به سادگی سراغ متوسطان دين‌دار و مبتديان عوام می‌رود و از آن‌ها «سنِ زمين» را می‌پرسد! و آن‌ها به تکيه بر اعتقاد دينی‌شان می‌گويند مثلاً شش هزار سال! و حتی يک معلم شيمی هم طبق عقايد دينی‌اش همين حرف‌ها را تکرار می‌کند. داکينز مسأله را قبلاً‌ برای خودش حل کرده است: برای اين‌که اساساً با دين‌داری عوامانه و قشری و سطحی که در برابر علم مقاومت می‌کند، برخورد نکنيم، بهتر است اصل دین‌داری را بزداييم و بتوانيم اعتقاد به عدم وجود خدا و مابعد الطبيعه را عالم‌گير کنيم. برای داکينز مهم نيست که اساساً اثبات وجود يا عدمِ وجود خدا، از رسالت‌های علم هست يا نه. برای او مهم است که خدا، اين مهم‌ترين و بزرگ‌ترين مانع بر سر راهِ پيشرفت علم و دانش (!)، محو شود تا آدمی اين آزادی را داشته باشد که پاسخِ همه‌ی پرسش‌های خود را از علم بگيرد.

من البته کوچک‌ترين مشکلی با عقايد علمی داکينز (و داروين) درباره‌ی تکامل ندارم. اين عقايد، يا «کامل» و «درست» هستند و يا نقص نسبی دارند. يا در آينده تکميل‌تر می‌شوند يا نقض می‌شوند. تمام احکام گزاره‌های علمی هم درباره‌ی آن‌ها جاری است. اگر علم بتواند نشان دهد که خدا وجود ندارد («اگر» بتواند و «اگر» نشود هيچ خدشه‌ای در استدلال‌اش کرد)، من يک نفر مريد داکينز می‌شوم! فرق است بين اين‌که دوست داشته باشيم خدا وجود نداشته باشد و اين‌که خدا وجود نداشته باشد. اين‌ها البته حاشيه‌ی بحث است. من نمی‌خواهم درگير بحث وجود يا عدم وجود خدا و اثبات و ردِ آن شوم. تنها می‌خواستم به اختصار بگويم که روش داکينز روشی است آکنده از مغالطه و سفسطه و مجادله‌ای که بيشتر يادآور رديه‌نويسان مذهبی قرون‌ وسطايی است. لازم نيست متعَلَّقِ مجادله‌ی شما لزوماً اثبات يک دين يا مذهب خاص باشد. همين‌که از شيوه‌های جدلی استفاده کنی (ولو در پوشش علم) می‌شوی مجادله‌گر. داکينز پُلميک‌نويس قهاری است. با اندکی خويشتن‌داری و دقت می‌توان نيرنگ‌های علمی و منطقی داکينز را نشان داد. صبر می‌خواهد و مطالعه‌ی گسترده‌تر.

اما ديشب ناخودآگاه داشتم فکر می‌کردم که رشته‌ای نامرئی ريچارد داکينز، اکبر گنجی و – اگر به حضرتِ دانشمندشان برنخورد – آرامش دوستدار را به هم پيوند می‌دهد. ظاهراً شباهت زيادی ميان اين‌ها نيست. ولی پوست حرف‌های اين‌ها را که بزداييم، آخرِ حرف می‌شود همين‌ها. آته‌ايسمی که لباس علم به تن می‌کند ولی با همان شيوه‌های جدلی و قرون‌وسطايی به نبرد ته‌ايسم می‌رود برای من تفاوت چندانی با غزالی رديه‌نویس يا عبدالقاهر بغدادی (نويسنده‌ی «الفرق بين الفرق») يا پتروس آلفونسی ندارد. آته‌ایسم، با چهره‌ای که من می‌بينم، چندان در ته‌ایسم دقیق شده است که خود نمود و تجلی ديگری از ته‌ایسم است. فقط خدای‌اش فرق دارد. همين. (باز هم هشدار می‌دهم: من نمی‌گويم اکبر گنجی آته‌ایست است؛ خيلی روشن دارم می‌گويم ايرادهای استدلال‌های‌اش از اين جنس است) - در حاشيه به اين نکته هم توجه کنید که داکينز می‌خواهد تلويحاً به مخاطب بگويد که آته‌ايسم يا الحاد، موضعی است کاملاً علمی و مبتنی و استوار بر علم است.

پ. ن. آرزو می‌کردم که اکبر گنجی که برای زمانه مقاله می‌نویسد، حداقل به خودش زحمت می‌داد آن يادداشت‌های درس‌آموز خانم اقدمی را با عنوان «خطاهای روزمره» می‌خواند و بعد مقالات‌اش را می‌نوشت!

پ. ن. ۲. يادم باشد يادداشتی می‌خواهم بنويسم درباره‌ی کلمه‌ و واژه‌ی «فرقه» و روحيه‌ی استعماری! شرح‌اش بماند تا بعد. (می‌خواهم بگويم که آن‌ها که واژه‌ی «فرقه» را زياد به کار می‌برند ناخودآگاه گرفتار روحيه‌ای استعماری يا استعمارزده‌اند!)

August 28, 2008

عقل و آزادی

سال‌ها پيش مقاله‌ای از دکتر سروش در «فربه‌تر از ايدئولوژی» منتشر شده بود (تقرير يک سخنرانی از ۱۷ سال پيش) که بعداً همين مقاله در کتابی که به انگليسی توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شد و گزيده‌ای از مقالات سروش را به انگليسی در آورده بود چاپ شد. يکی دو روز پيش، دوستی که کتاب انگليسی را می‌خواند جويای اصل فارسی کلمه‌ای شد و ناچار شدم دوباره کتاب را دست بگيرم و مقاله را بخوانم. فکر می‌کنم باز خوانی اين مقاله برای بسياری از اهل انديشه خالی از فایده نباشد. به ويژه کسانی که دسترسی به اصل کتاب ندارند و کتابخانه‌ای هم در دسترس‌شان نيست، می‌توانند از نسخه‌ی پی‌دی‌اف اين مقاله استفاده کنند:
نسخه‌ی پی‌دی‌اف مقاله‌ی عقل و آزادی

شين نامه - ۱۳

۱. فاش می‌گويم:
کمرِ شين‌‌نامه شکسته شد،
به حرمتِ خاتونِ شب‌های روشنِ من!

۲. شرح الشين:
«دفترِ دانشِ ما جمله بشوييد به می
که فلک ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود»

۳. پاد-شرح شين:
شاد آن دلی که با نشاطِ دانش
شراب‌اش از شراب جدا نشود!

August 27, 2008

از دل‌تنگی برای وطن تا نفرت از وطن

سيدنا ياسر ميردامادی ديروز در کسوت اهلِ دانش وارد لندن شد. امشب در وبلاگ‌اش شرحِ کشافی نوشته است شرحستان («ما آزموده‌ايم در اين شهر بختِ خويش»)! يادداشتی است بسيار خواندنی. يک بندش سخت تکان‌دهنده است و اسباب حيرت و مايه‌ی حسرت ما ايرانی‌ها. قصه‌ای است که بر سر هر اهلِ دانش و بينشی در وطنِ ما می‌رود:
«دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.»
و چقدر خوب است آدم وطنی داشته باشد که آن وطن برای‌اش هميشه عزيز بماند، مهم نیست کجا باشی. و چه دردناک است که هيچ وطنی نداشته باشی! و البته آدمِ بی‌وطن من نمی‌شناسم. هر کسی وطنی دارد، حتی اگر در مسقط الرأس طبيعی و جغرافيايی‌اش زندگی نکند. وطن جايی است که آدم در آن آزاد باشد و شاد. وطن جايی است که در آن‌جا بتوانی خودت باشی. جايی که ناچار به دروغ گفتن و ريا کردن نباشی و ناگزير از دروغ شنيدن و ريا ديدن نباشی. وطن جايی است که حاکمان‌اش پروای خدا و خلق خدا را داشته باشند؛ نه جايی که نه پروای خدا و ترس از خدا مهم باشد نه نگاه پرسشگر و پاسخ‌خواهِ شهروندان (البته در کشورِ ما که چيزی به اسم شهروند معنا ندارد؛ بهتر است بگوييم رعايا). وطن جايی است که حاکمان‌اش شرم برای‌شان معنی داشته باشد و ترس از خدا هم (اگر اهل دين باشند). و قصه‌ای است اين وطن. حکايتی است اين وطن. حکايتی سوزناک و پر غصه. حالی دست بدهد می‌نويسم که وطن چه معنای دراز و پر تلاطم و شگفتی است. و چقدر وطن را مردم سطحی معنا می‌کنند و انتظارهای ساده و پيش پا افتاده‌ای از آن دارد. شرح‌اش بماند برای بعد. اما بخوانيد اين حکايتِ ياسر را.

August 24, 2008

شين نامه - ۱۲

 آتش‌پرست اگر نشدم از شرابِ تو
يشت از پی بشارتِ نوشينِ توست مست...

۲. شرح الشين:
«ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
از نظر تا شبِ عيدِ رمضان خواهد شد»

۳. پاد-شرحِ شين:
شاخِ شهريور-ات امروز شراب آلوده
ختم شعبان به شراب و رمضان شهرِ شراب!

شين نامه - ۱۱

۱. تشريفِ ازل
به قامتِ شخص توست
که تشخصِ شورِ نُشوری!

۲. شرح الشين:
«ديده‌ای بايد که باشد شه‌شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس»

۳.  پاد-شرحِ شين:
منشورِ رستاخيز که می‌رسد
شاهِ محشر را هم در عرش و هم در فرش
شناختن می‌توان.

در پيچ و خم دليل و علت – ادامه‌ی گنجی

گنجی بخش دوم مقاله‌اش در زمانه منتشر شده است با عنوان «برساخته‌های تاريخی». اين نوشته‌اش از يادداشت قبلی‌اش به مراتب گوياتر و سرراست‌تر است و کلی‌گويی و سطحی‌نویسی‌اش کم‌تر. اما همچنان ايرادهای اساسی خود را دارد. نويسنده، در اين يادداشت، گويی دارد خلاصه‌ای از تعالیم دکتر سروش را ارايه می‌کند، هر چند نمی‌دانم نهايتاً راه به کجا خواهد برد (اتفاقاً خيلی هم خوب است از آراء سروش در نقد و سنجش این مقولات استفاده شود، به شرطِ آن‌که از همين‌ها هم درست استفاده شود!).

من عجالتاً، باز به همان بند نخستِ نوشته‌ی گنجی می‌پردازم و يکی دو نکته را می‌گويم. نويسنده می‌گويد: «مفسران، متکلمان، فیلسوفان، فقیهان و... مسلمان به گونه‌ای سخن می‌گویند که گویی اسلام مولف از حقایق مدلل ازلی و ابدی است و مسلمین هم با ادله‌ی خدشه‌ناپذیر، باورها و مدعیات خود را اثبات کرده‌اند. در حالی که، پذیرش جمعی – تاریخی این مدعیات، و مسلمان شدن مسلمین، معلل بوده است، نه مدلل». خوب، ايراد نخست اين بند اين است که وقتی می‌گويی «مفسران، متکلمان، فیلسوفان، فقیهان و... مسلمان»،‌ جمع بسته‌ای کل اين اصناف و طوايف مختلف را. منطقاً حتی اگر يک نفر از ميان اين طوايف پيدا شود که معتقد باشد چنان نيست که «مسلمین هم با ادله‌ی خدشه‌ناپذیر، باورها و مدعیات خود را اثبات کرده‌اند»، ادعای نويسنده و تشبيب سخن‌اش باطل می‌شود. البته روزنامه‌نگارِ دانشمند ما می‌تواند مدعی شود که اگر هم عده‌ای بوده‌اند که محبوس علل نبوده‌اند و مدد از دلايل جسته‌اند، عده‌شان آن قدر کم و قابل اغماض بوده است که به درستی تعميم ما صدمه‌ای نمی‌زند! و البته اين هم خودش حرفی است حرفستان!

نويسنده در اين بند نخست نمی‌گوید که آن اندیشمندی که در باب اصناف دين‌داری در اين سال‌های اخیر مطلب نوشته است و مثلاً درباره‌ی وحی سخنان‌اش جنجالی شده است و به تفصیل با همين تعابیر درباره‌ی دين‌داری «معلل» و «مدلل» سخن گفته است، خودش هم در شمار همين «مفسران، متکلمان، فیلسوفان، فقیهان و... مسلمان» است و از مريخ نيامده است. اين چه جور تعمیمی است که يک نفر در آن واحد هم در اين دايره می‌گنجد و هم از آن بيرون است؟ بالاخره يا سروش در همين دایره هست يا نيست. اگر هست که خوب سخنان نويسنده شامل حال او هم می‌شود. اگر نیست که تمام نوشته نقض غرض است!‍

نويسنده می‌گويد: «در تاریخ اسلام، پس از دوران ظهور و تثبیت اسلام، هرنوع دگراندیشی به نام ارتداد و زندقه، تکفیر شد. وقتی فلاسفه و عرفای مسلمان که به زبان فنی و نمادین سخن می‌گفتند در چنبره‌ی تکفیر گرفتار بودند، تکلیف مرتدان واقعی و پیامبران مدعی، روشن است که چه بوده؟». شايد سخن او درباره‌ی روزگار معاصر و مخصوصاً جمهوری اسلامی صادق باشد، ولی «در تاريخ اسلام» خيلی ادعای بزرگی است. اگر نبود، من نمی‌توانستم هضم کنم که آدم‌هايی مثل «ابوالعباس ايرانشهری» و «زکریای رازی» و «ابوالعلاء معری» چطور در ظل ممالک اسلامی ادامه‌ی حيات داده‌اند و انديشه‌های‌شان هم باقی مانده است! بسيار دوست دارم گنجی در حاشيه‌ی اين سخن کلی‌اش، توضيحی هم درباره‌ی این سه نفر بدهد. البته اگر تمام سخنِ ايشان ناظر به وضعيت جمهوری اسلامی است، خوب، سخنی است ديگر و ما را در آن مناقشه‌ای نيست. هر چه باشد، تمام اسلام مترادف و مساوی با تمام جمهوری اسلامی نيست و حتماً مقام معظم رهبری هم به اين نکته اذعان دارند.

نويسنده می‌فرمايد که: «در چارچوب مقبول این افراد، همان‌گونه که در گذشته، کسانی توانسته‌اند یک سرمشق (یعنی کلام خدا بودن قرآن) را در چارچوب این سنت جا بیندازند، امروز هم افراد دیگری با اتوریته و کاریزما، دارند سرمشق دیگری (یعنی کلام محمد بودن قرآن) را در دل همان سنت جا می‌اندازند؛ و اگر شرایط تاریخی با آن‌ها یار باشد، این آموزه را به آموزه و سرمشق غالب تبدیل خواهند کرد». اشاره‌ی نويسنده به دکتر سروش است؟ خوب، بد نیست اگر یکی می‌آيد اين‌گونه از سروش دفاع می‌کند. ولی قصه‌ی سروش و وحی، به يک معنا قصه‌ی چندان تازه‌ای نيست. ولی اساساً‌ سخنِ نويسنده، سخن خوبی است. ما هم منتظر می‌مانيم به اين اميد که این آموزه‌ها بشود سرمشق غالب. ولی تنها راهِ حل مسأله همين است که اين‌‌ها از طريق «اتوريته و کاريزما»ی بعضی بشوند سرمشق غالب؟ مطمئن نيستم!

نویسنده می‌گويد: «امروز نواندیشان دینی‌ای که بیش از بنیادگرایان حاکم بر ایران دارای کاریزما و اتوریته هستند، سرمشق بدیل‌شان را در مقابل سرمشق غالب طرح می‌کنند. وقتی برساخته‌گرایان به صدق و کذب باورها کاری ندارند، دیگر چه چیز جز مقبولیت یافتن و مقبولیت نیافتن یک برساخته، برای داوری باقی می‌ماند؟». به نظر می‌رسد اين نواندیشانِ دينی کسانی مثل دکتر سروش باشند. البته مقايسه‌ی ناصوابی است مقايسه‌ی امثال سروش با «بنيادگرايان حاکم بر ايران». اما چه باک!‌ مقايسه مقايسه است ديگر. ولی آن قسمت آخر را من اصلاً نمی‌فهمم. اين دو شقی که نويسنده ارايه کرده است (يعنی «برساخته‌گرا» شدن و اعتقاد به مقبوليت يا عدم مقبوليت یک برساخته) تعلیقی درست می‌کند که آدم نه می‌تواند با آن مؤمن بماند نه کافر! ايشان بد نيست يک بار ديگر در انشای نوشته و ساختار منطقی‌اش بازنگری کند.

به جز اين‌ها و نکاتِ پيش‌گفته من مشکل چندانی با سخنان گنجی ندارم (عمدتاً بازتکرار و بازنويسی آراء دکتر سروش است و روایت برخی از عقايد مجتهد شبستری) و به اين معنا چيز تازه‌ای برای گفتن ندارد. درباره‌ی آن دو راهی و دوگانه‌ی عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی هم قبلاً نظرم را نوشته‌ام و نويسنده هنوز توضيح در آن باب عرضه نکرده است، پس تا اطلاع ثانوی و مشارکت نظری ساير ارباب نظر، بحث را ادامه نمی‌دهم.

ایشان اگر کمی بيشتر مطالعه کنند و چند مرتبه بیشتر نوشته‌هاشان را ويرايش کنند يا از کسی بخواهند انتقادی‌تر نوشته را بسنجد، همين چند فقره ایراد جزيی که امثال بنده می‌توانند بگيرند هم از دست‌شان در نخواهد رفت. به امید رؤيت سومين مقاله از ايشان با خطاها و کلی‌گويی‌های بسيار کم‌تر!

August 22, 2008

آشفته و پيچاپيچ چون موی تو، تو بر تو

امروز از مرز سی و سه سال عبور کردم. يعنی سی و سومين قله را طی کردم و افتاده‌ام در سراشيب سی و چهارمين درّه و دشت. بنا به روايتی، عيسی مسيح در سی و سه سالگی يا عروج کرد و يا به صليب کشيده شد. همیشه با خودم فکر می‌کردم به سن عيسی مسيح که برسم، چطور آدمی خواهم بود؟ يا به سن وفات عين القضات همدانی که برسم چه؟ به چهل سالگی که برسم چه؟ اين‌ها البته برای من همه‌اش مهم است. يک جوری اين تجربه‌ها را می‌خواهم در درون از سر بگذارنم. بعضی‌هاش را می‌گذرانم البته... مدتی پيش به بانو می‌گفتم که در اين روز که من زاده شده‌ام، آن قدر آدم زاده شده است که حساب ندارد. چه هنری است آخر متولد شدن؟ چه تخمِ دو زرده‌ای گذاشته‌ايم؟ اما، روز تولد، يک معنای‌ شخصی دارد، برای خود فرد. روز تولد، چيزی است برای تذکر. برای يادآوری. مثل دوره است. مثل عيد نوروز است. روز تولد چيزی است شبیه نو شدن. روزی است برای نو کردنِ روزی. برای آغاز رزق. برای تکرار هستی. برای آغاز يک دور ديگر در اين دايره. يک قوس ديگر هم می‌زنيم حالا. برای من روز تولد، هميشه تلنگری هم هست برای تولد دوباره و چند باره. تولدهای خودم را من هميشه با وسواس دنبال می‌کنم. هميشه. امسال، به سه روایت مختلف، سه بار متولد شده‌ام (تولد فيزيکی): يک بار در نيمه‌ی شعبانِ امسال؛ یک بار در يکم شهريور (که امسال شده ۲۲ آگست)؛ و يک بار در ۲۳ آگست. آن سال اولی که به دنیا آمدم، می‌گويند اين سه روزِ مختلف مصادف بوده‌اند با هم. معلوم است که اين‌ها زیاد سرِ سازگاری با هم نداشته‌اند که امسال هر کدام‌شان يک جایی بوده‌اند!

اين روزها، يعنی مدتی شده است، زندگی من گره خورده است به موسيقی و نوشتن و خواندن. يک بار ديگر شايد گفته‌ام. مثل باستان‌شناس‌ها مشغول کاويدن‌ام و چيز بيرون کشيدن از زيرِ اين کوهِ هستی. آرام آرام چيزهای تازه‌تری پيدا می‌کنم. گله‌ای ندارم از هستی. هستی همين است که هست. کار زیادی از دستِ من و شما بر نمی‌آيد. ولی من اين روزها سخت با اين نغمه‌ها و نواها مشغول‌ام. ديشب بانو با هديه‌ی تولدی که پيش‌ام نهاد، پاک غافل‌گيرم کرد. تک‌پا، يک‌لنگی (!)،‌ يا به قول خودِ اين فرنگی‌ها، آی‌پادی که هشتاد برابر آن چیزکِ خُرد و سبک، جا دارد (يعنی هشتاد گيگابايت)، برای من واقعاً غافل‌گير کننده و شادی‌بخش بود (اين روزها حجمِ فزاينده‌ و ظرافت و کوچکیِ این اسباب و آلات الکترونيک طعنه‌ی مضحکی است به بدقوراه‌گی و زمختی زندگی طبیعی و صنعتی بشر). حالا دیگر تمام بايگانی‌های نوا و صدای‌ام همراهِ من است هر روز. هر جا گير می‌کنم، هر حالی که دست می‌دهد، هر پيچ و تابی که در جان‌ام می‌افتد يک چيز آماده‌ای از خورجين اين تک‌پای ما در می‌آيد! خوب‌ام. خوش‌ام. شيرين‌ام از همراهی بانو در زندگی. و شکرگزارم این شيرينی را. اين يادداشت را برای خودم گذاشتم. به نشانه. عادت من نشانه گذاشتن است (شده‌ام مثل هانسل و گرتل). ولی نشانه‌ها را برای چيزهای دیگر می‌خواهم. باشد وقتی ديگر درباره‌اش خواهم نوشت.

پ. ن. محسن دايی نبی آلبومی دارد به اسم «آخرين غزل رومی». با حال و هوای اکنونِ من سخت می‌خواند! شما هم دوست داشتيد سهيم باشيد در حالِ من، اين را گوش بدهيد:

August 21, 2008

اخوان الصفاء، بقای روح، بعث نفوس و تأويل‌گرايی

درباره‌ی اخوان الصفاء نوشته بودم. نمی‌شود همه چيز را درباره‌ی آن‌ها در یک پُستِ وبلاگی نوشت. مقاله‌ی زنده ياد دکتر شرف‌الدين خراسانی را درباره‌ی اخوان الصفاء از جلد هفتم دايرة المعارف بزرگ اسلامی اسکن کرده‌ام (اين مدخل در وب‌سايت‌شان به صورت آنلاين موجود نبود). بخش‌هايی را که به اشارات اخير من مربوط هستند نوشته‌ام و با نشانی مربوط در زير آورده‌ام. در يادداشت‌های آتی، نکاتی را در حاشيه‌ی همين‌ها خواهم نوشت. متن کامل مقاله‌ی زنده‌ ياد دکتر شرف‌الدين خراسانی را از اين‌جا پياده کنيد.

«توجه انگيز است که اخوان، کسانی را که منکر بقای روح و روز رستاخيزند، در برابر خود می‌نهند و می‌گويند که کتاب‌های‌شان را برای آنان ننوشته‌اند، زیرا آنان از اخوان نيستند، بلکه، «برادران تيرگی و تیره‌بختی»، و ياران شيطان و سپاهيان اويند. (الرسالة الجامعة، ۳۳۱)» (ج ۷؛ ص ۲۴۳، مدخل «اخوان الصفاء»،‌ دبا)

«اخوان همچنین سفارش می‌کنند که برادران بايد با هيچ دانشی ستیزه نکنند، کتابی را کنار ننهند و به هيچ مذهبی تعصب نورزند؛ زيرا عقيده و مذهب اخوان همه‌ی مذاهب و همه‌ی دانش‌ها را در بر دارد و نگرشی در همه‌ی موجودات حسی و عقلی، ظاهری و باطنی، و آشکار و نهان است، چون همه از سرچشمه‌ای يگانه و علتی يگانه و جهانی يگانه برخاسته‌اند و همه‌ی جواهر، اجناس و انواع گوناگون و جزييات ناهمگون را نيز در خود نهفته‌اند...» (ص، ۲۴۹، همان)

«اخوان رساله‌ی ۳۸ را به مسأله‌ی «بعث و قيامت» اختصاص داده‌اند. ايشان مباحث مربوط به بعث و قيامت را دانشی غامض و سرّی لطيف می‌شمارند که مبتديان در علوم فلسفی، جز تسليم و ايمان و تصديقِ آن‌چه مخبرانِ صادق از سوی خدا، به وسيله‌ی وحی و الهام دريافته‌اند، راهی به آن ندارند؛ اما کسانی که تنها به تسليم و تصديق بسنده نمی‌کنند و خواهان برهان‌های عقلی و ادله‌ی فلسفی‌اند، ناگزير بايد دارای روح‌هايی پالوده، دل‌هایی صافی، گوش‌هايی شنوا و اخلاقی پاکيزه باشند و به عقايد و مذاهب گوناگون تعصب نورزند؛ با .چود این در دانش‌های فلسفی مانند علم حساب، هندسه، منطق و طبيعيات ورزيده باشند و سپس در دانش‌های الهی نظر کنند...» (ص ۲۶۵، همان)

«...شرط فرزانگی نيست تا با کسانی که به برخاستن پيکرها يقين ندارند، از بعث نفوس سخن گفت؛ چون تصور برخاستن پيکرها آسان‌تر از تصور بعث نفوس است، زيرا بعث نفوس دانشِ ويژگان است و جز ورزيدگان در علوم الهی و معارف ربانی، از تصور آن ناتوان‌اند. از اين‌جاست که اخوان به ياران‌شان سفارش می‌کنند تا از کسانی نباشند که در انتظار بعث پيکرها و در آرزوی برخاستن بدن‌هایند، چون اين ستمی است بزرگ به خويشتن، بلکه انسان بايد در انتظار بعث نفوس و در آرزوی فرا زيستن و رسيدن آن‌ها با جهان روحانی و زندگی جاودانی باشد... بازگشت نفوس نجات يافته به پيکرهای پوسيده در خاک، مرگ آن‌ها در نادانی و غرقه شدن در تاريکی‌های پيکرها و زندانی شدن در اسارت طبيعت و فرو شدن در دريای ماده است، اما بعث نفوس و برخاستن روح‌ها، همانا بيدار شدن از خواب غفلت و نادانی، زندگی با روح معرفت‌ها، بيرون شدن از تاریکی‌های جهان اجسام طبيعی، نجات از دريای ماده و اسارت طبيعت، فرا رفتن به مدارج جهان ارواح، و بازگشت به جهان روحانی و جايگاه نورانی و سرای زندگانی است...» (همان، ص ۲۶۵)

«آخرت، همان پيدايش دوباره‌ی پس از مرگ است، و مرگ بقای روح پس از جدايی از تن؛ بهشت عالم ارواح، و دوزخ جهان اجسام است؛ بعث بيدار شدن روح‌ها از خواب غفلت و نادانی است؛ رستاخيز برخاستن روح است از گورش، يعنی از پيکری که در آن بوده و از آن روی گردانده و دور شده است؛ حشر گرد آمدنِ نفوس جزيی به سوی نفس کلی و يگانه شدن برخی از آن‌ها با برخی ديگر است؛ حساب موافقت نفس کلی با نفوس جزيی است، در آن‌چه هنگام وجودشان با پيکرها کرده‌اند، صراط، راه راست با قصد رسيدن به خداست...» (همان ص ۲۶۶)

ايمان‌گرايانِ پرده‌نشين گنجی!

چند نکته‌ی ديگر در حاشيه‌ی مطلب اخير گنجی
۱. گنجی همان ابتدا، اصطلاحِ «صدق و کذب‌ بردار» را به کار می‌برد. اين تعبير آيا تعبير ديگری برای «ابطال‌پذیر» نيست؟ (وام گرفته از پوپر).

۲. او می‌نويسد: «باور ایمان‌گرایان به خدا، نبوت، معاد و دیگر آموزه‌های صدق و کذب بردار دینی، مستقل از هرگونه قرینه و استدلالی است. به تعبیر دیگر، ایمان به خدا نیازی به پشتوانه‌ی عقلی و دلیل و گواهی ندارد.» از نمونه‌هايی که مثال آورده است، مرادش از «ايمان‌گرايان»، افرادی مثل ويتگنشتاين، پلنتينجا و کی‌يرکه‌گور است. مثال ديگری دم دست هست؟ اين‌ها ظاهراً در ميان غير مسلمانان هستند. از مسلمانان چه کسانی را مثال می‌زند؟ آيا «پشتوانه‌ی عقلی» با «دليل» و «گواهی» فرقی دارد؟ با «برهان» چه؟

۳. نويسنده از دو اصطلاح«خرد ستيز» و «خرد گريز» استفاده می‌کند. این تعابير آشکارا نسب‌نامه‌ای در میان مسلمانان ندارند. اين‌ها ترجمه‌ی چه کلماتی هستند؟ ممکن است او، يا مترجم، با با کار بردن ترجمه‌ای نادقیق، بار سنگينی بر مفاهيم و کلمات نهاده باشد؟

۴. نويسنده‌ی مقاله می‌نويسد: «دین‌شناسی مسلمین حاکی از آن است که فیلسوفان و متکلمان مسلمان تاکنون نتوانسته‌اند براهینی برای اثبات گزاره‌های دینی اقامه نمایند». گنجی بايد توضيح بدهد که «گزاره‌های دينی» کدام هستند؟ و آيا گزاره‌های دينی همه يک جور هستند و از يک جنس؟ او بايد چند مثال روشن‌تر بزند (نه فقط اين‌که حيات پس از مرگ وجود دارد). و بعد نشان بدهد که این گزاره‌های دينی فقط يک معنا دارند و هيچ ظاهر و باطنی ندارند و تأويل‌بردار هم نیستند و سپس بگويد که فیلسوفان و متکلمان نتوانسته‌اند هیچ برهانی برای اثبات‌شان اقامه کنند. من کاری ندارم که از ديدِ روزنامه‌نگار دانشمندِ ما اساساً آن چيزی که او «گزاره‌های دينی» می‌نامند، صادق هستند یا کاذب؛ نيازمند برهان هستند یا نه؛ چيزی که برای من مهم است درک درست بستر و زمينه‌ی آن‌هاست. در مثال معاد، به وضوح میان فيلسوفان و متکلمان مسلمان اختلاف نظرهای فراوانی هست. و در نتيجه مسأله يک چيز نیست (مثل مسطح بودن يا کروی بودن زمین) که بگويیم برهانی اقامه شده است يا نه. هر کس «تفسير»ی داشته است و برای تفسير خود يک سلسله استدلال عرضه کرده است. عده‌ای، از فيلسوفان يا متکلمان رقيب، استدلال مدعی را يا با تکيه بر عقل و يا با تکيه بر نقل رد کرده‌اند. نمونه‌ها هم بی‌شمار هستند. از جدال غزالی با فلاسفه بگيرید و پاسخِ ابن رشد در «تهافت التهافت» تا ردیه‌نويسی‌های جدلی کلامی (نمونه‌ی بارزش کتاب «فضائح الباطنيه و فضائل المستظهريه» غزالی است که پاسخ‌‌اش را داعی اسماعيلی يمنی در «دامغ الباطل و حتف المناضل» نوشته است). نمونه‌ی ديگرش، آراء ابن سيناست و خرده‌هايی که شهرستانی بر او می‌گيرد. و سپس دفاعی که طوسی از ابن سينا می‌کند و پاسخی که به شهرستانی می‌دهد.

۵. يادداشت نويسنده تمام دقت‌ها و ظرافت‌ها را از بحثی کلامی و فلسفی می‌زداید که به جای ارايه‌ی يک طيف رنگارنگ و متنوع از آراء و عقايد مختلف، همه چيز را فرو می‌کاهد به دو جناح و دو قطب در حالی که در عالم واقع، جهان دين‌داران و فلاسفه جهانی بوده است موزاييک و چند صد تکه. نه جهانی سياه و سفيد و صفر و يک. او مدام از «ايمان‌گرايان مسلمان» حرف می‌زند. و می‌پرسد: «ایمان‌گرایان مسلمان باید به این پرسش پاسخ گویند: چرا به اینکه حضرت یعقوب با خدا کشتی گرفته است... نباید ایمان و تعبد داشت؟». خوب وقتی من و شما يک نفر «ايمان‌گرای مسلمان» را معرفی نکنيم، اصلاً هرگز نخواهيم توانست بفهميم او به چنين مقوله‌ای «ايمان و تعبد» دارد يا نه؟ و اگر ندارد، چرا ندارد؟ آيا او می‌تواند ده‌ها نمونه‌ی دیگر از متون عهد عتيق و انجيل نقل کند که با عقل سازگار نیستند (يا ظاهرشان با عقل سازگار نيست). اما او نه تنها پاسخِ خود را به اين‌ها آشکار نمی‌کند، بلکه سراغ سرراست‌ترین و قانع‌کننده‌ترين توجيه برای استدلالِ خودش می‌رود و هيچ ظرافت و اگر و امايی در هيچ بحثی باقی نمی‌گذارد.

۶. چنان‌‌که اشاره کردم، در نوشتار گنجی، جای تأويل سخت خالی است. سنتِ تأويل‌گرايی، سنتی است بلند و با سابقه نزد فيلسوفان و متکلمين باطنی مشرب. و البته در ميان صوفيان هم تأويل‌گرايی ريشه‌هايی محکم دارد. نويسنده، گويی عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی را در برابر هم می‌نهد. صرف‌نظر از این‌که این تقسيم‌بندی، تقسيم‌بندی نادقیق و جهت‌داری است، گنجی تکليف «تأويل‌گرايان» را در اين ميان روشن نکرده است. آیا تأويل‌گرايان در زمره‌ی ايمان‌گرايان هستند يا عقل‌گرايان؟ کسانی مثل ارسطو و افلاطون، کانت و هگل کجای اين تقسيم‌بندی قرار دارند؟

۷. نويسنده می‌پرسد: «آيا ايمان‌گرايی پروژه‌ای قابل دفاع است؟» و در انتهای نوشته‌اش – چنان‌که در يادداشت پیشين ذکر کردم – باز می‌آورد که: «مخاطب ما کسانی هستند که از عقلانیت آموزه‌های دینی دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن باورهای دینی هستند». آن‌چه می‌شود از صدر و ذيل نوشته‌ی او و نمونه‌هايی که عرضه می‌کند فهميد اين است که گنجی ترديد دارد که ايمان‌گرايی پروژه‌ای قابل دفاع باشد (يا حداقل پاسخ‌اش را ظاهراً نمی‌داند). اين «ايمان‌گرايی» هر تعريفی که می‌خواهد داشته باشد. و کاری هم ندارم که چيزی به اسم «پروژه» در اين ميان آيا اصلاً موضوعيتی دارد يا نه؟ (فکرش را بکنيد که کی‌ير‌که‌گور و ويتگنشتاين و همچنين مولوی خودمان که نويسنده از آن‌ها نقل می‌کند، در ذهن‌شان چيزی به اسم «ايمان‌گرايی» وجود داشته و تصورشان از کارشان يک «پروژه» بوده است!). سپس او گریبان کسانی را می‌گيرد که از عقلانيتِ «آموزه‌های دينی» دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن «باورهای دينی» هستند. و هيچ توضيحی نمی‌دهد که از نظر او تعريف آموزه‌های دينی چی‌ست و باور دینی کدام است. مثال می‌زنم. اين آيه را در نظر بگيريد: «و لا تلقوا بأيديکم الي التهلکه». اگر کسی بگويد سيگار کشيدن، باعث مرگ تدريجی است و مصداق اين آيه‌ی قرآن هم هست. کاری که کرده‌ است ايمانی است يا عقلانی؟ يا ترکيبی است از ايمان و عقلانيت؟ ترغيب نکردن به استعمال دخانيات با اين استدلال آيا يک آموزه‌ی دينی است يا يک باور دينی؟ و از اين نمونه‌ها، بسیار وجود دارد. حال اين کسانی که از عقلانيت آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند و می‌خواهند باورهای دينی را عقلانی کنند، چه کسانی هستند؟ اين جمله‌ی نويسنده را بايد خيلی دقيق خواند. یا پشت اين جمله‌ی او انديشه‌ی پيچيده و سنجيده‌ای نشسته است يا جمله‌ی بسيار بی‌سر و ته و نينديشيده‌ای است. فرض می‌کنيم سنجيده است. اين‌جاست که تناقض‌ها يکی پشت ديگری شروع می‌شود. ظاهراً «آموزه‌های دينی» و «باورهای دينی» با هم فرق دارند. آموزه‌های دینی ممکن است عقلانی باشد يا نباشند. باورهای دينی يا ممکن است عقلانی بشوند يا نه. اين خلاصه‌ی حرف روزنامه‌نگارِ زندان‌کشيده‌ی ماست. او گريبانِ اين‌ها را گرفته است. و ما تا اين لحظه نمی‌دانيم اين‌ها چه کسانی هستند. منظومه‌ی فکری‌شان چی‌ست. نظريه‌های کلامی و فلسفی‌شان درباره‌ی معاد و خدا و نفسِ انسانی چی‌ست. اين‌ها تا همين لحظه تنها بر خودِ او مکشوف است که علناً و آشکارا هيچ چيزی از آن‌ها ننوشته است.

ادامه دارد...
مطالب مرتبط: عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی (اکبر گنجی؛ زمانه)

پ. ن. دقايقی پيش با دوست فاضلی صحبت می‌کردم درباره‌ی اين يادداشت. ايشان می‌گفت گنجی اساساً بولتن‌نويس است نه مقاله‌نويس و کارش تورق است و سطحی‌نگری. او می‌گفت تا به حال دقت کرده‌ای که ايشان هرگز به مخالفان و منتقدانِ خودش پاسخ نداده است؟ نمونه‌اش را در همين زمانه يا جاهای ديگر ببينيد. تا به حال شده است مثلاً گنجی قلم دست‌اش بگيرد و بنويسد: «آقای احمد زيد آبادی...» يا «آقا / خانم فلانی...». يا بنويسند که اين نوشته‌ی من در پاسخ انتقادهای فلان و بهمان است؟ ما نديده‌ايم! شما ديده‌ايد که روزنامه‌نگارِ علامه‌ی ما تا به حال پاسخی صريح و آشکار به منتقدين خودش داده باشد و از سخنانِ خودش به صراحت رفعِ ابهام کرده باشد؟ اميدوارم این تلنگرها باعث بشود پاسخ دادن به ديگران را جدی بگيرد. بعيد است زمانه بتواند از او خواستارِ پاسخگويی شود!

پ. ن. ۲. فکر می‌کردم اين نکات واضح باشد که چند بند اول، اساساً پرسش است و تا پاسخ پرسش‌ها روشن نشود نقدی معنا ندارد. تعجب می‌کنم که بعضی آن پرسش‌ها را هم‌رديف نقد و حتی طعنه و کنايه خوانده‌اند و شروع به تفسيرهای غریب کرده‌اند. اين‌که: ««پشتوانه‌ی عقلی» با «دليل» و «گواهی» فرقی دارد؟ با «برهان» چه؟» خودش سؤال مهمی است. آدم تا نفهمد مرزهايی معنای و مفهومی ذهن گنجی کجاست، بحث و گفت‌وگو کردن هم با او بيهوده است. حداقل باید تلاش کرد به درک مشترکی از مفاهيم و تعریف‌های پايه رسيد.

August 20, 2008

مشکلِ اکبر گنجی کجاست؟

ببينيد. ظاهراً این بخش نخست يک سلسله مطلب است که از گنجی قرار است در زمانه منتشر شود. اما اين به اين معنا نیست که خواننده‌ی جدی نبايد توقع دقت و درستی در مطالب هر نوشته‌ای را داشته باشد. وقتی يادداشت بلند ديشب را نوشتم، با خودم فکر نکرده بودم که بهتر است اين را برای خودِ زمانه بفرستم. دليل‌اش اين بود که ابتدا بند اول را خواندم و فکر کردم که يکی دو تا اشتباه ساده رخ داده است. و با نظر دادن پای همان مطلب تذکری دادم. ولی بعد که کل مقاله را به دقت خواندم ديدم وضع خيلی خراب‌تر از اين‌هاست و اصلاً يک بلبشوی نظری تمام عيار است اين نوشته. من باز هم عذرخواهی می‌کنم، از اکبر گنجی عزيز، ولی به نظر من، اين يادداشت، يادداشتی بود بسيار شلخته. بسيار از هم گسيخته. من نمی‌گويم که ژورناليست نمی‌تواند درباره‌ی ادبيات و سياست و دين و کلام و فلسفه بنويسد. چرا. اتفاقاً می‌‌تواند بنويسد و خوب هم می‌تواند بنويسد. ولی درد آن‌جاست که از شهرت و اعتبار ژورناليستی استفاده کنی و در ساير حوزه‌ها سطحی باشی و بخواهی حرف‌ات در حوزه‌ای غير از ژورنالیسم خريدار هم داشته باشد. من نمی‌توانم به سادگی درباره‌ی اعتبار ژورناليستی گنجی اظهار نظر کنم. ولی اين را می‌دانم که گنجی يک مبارز سياسی صاحب‌نام است. اين را می‌دانم که گنجی آدم شجاعی است. سرِ نترسی دارد. اما هيچ کدام از اين‌ها دليل نمی‌شود لغزش‌های فکری و نظری را بر او ببخشاييم چون مثلاً رفته است زندان. هيچ کدام از اين‌ها باعث نمی‌شود از تناقض‌های او چشم‌پوشی کنيم، چون روزنامه‌نگاری بوده است جنجالی. کاش گنجی شتاب‌زده و احساسی نمی‌نوشت. کاش گنجی بيشتر می‌خواند و کمتر قلم‌فرسايی می‌کرد. من می‌توانم شخصاً به اين نتيجه برسم که اصل و اساس دين، ضد عقل است و بنايی عقل‌ستيز يا مثلاً خردگريز دارد. من می‌توانم شخصاً روی از دين بگردانم. و هر کس ديگری را هم که بخواهد چنین کند، مختار می‌دانم. ولی نمی‌توانم برای موجه کردنِ خودم، از هر چه چهره‌ی فلسفی و کلامی و دينی در تاريخ هست، هزينه کنم و عقايد آن‌ها را با بی‌دقتی هم‌نوا با عقايدِ خودم بدانم. گنجی می‌خواهد علیه گذشته‌ی خودش شورش کند؟ گنجی می‌‌خواهد خودِ گذشته‌اش را نقد کند؟ دقیقاً نمی‌دانم. ولی اگر گنجی می‌خواهد خودش را تصفيه کند و در عقايد دينی خودش بازنگری کند، خيلی خوب است. کاری است کردنی و ستودنی. ولی انسان نمی‌شود هنگام بازنگری و پالايش عقايدِ شخص خودش، وهم برش دارد که همه‌ی دنيا مثل گذشته‌ی او فکر می‌کرده‌اند و در به در دنبال شواهدی بگردد که نشان دهد همه مثل او بوده‌اند يا حداقل فرضياتِ او را توجيه می‌کرده‌اند! می‌شود عقايد ابن سينا را نپذيرفت و رد کرد، اما نمی‌شود عقايد ابن سينا را تحريف کرد. این ديگر شهامت نيست. اين اسم‌اش دروغ است يا حداقل ناآگاهی و قصور.

پ. ن. اين قصه سرِ دراز دارد. تو را به خدا ببينيد ما داشتيم زندگی‌مان را می‌کرديم. درس‌مان را می‌خوانديم. شين‌نامه‌مان را می‌نوشتيم. موسيقی‌مان را گوش می‌داديم. اين هم شد کار آخر؟

پ. ن. ۲. من با اين وبلاگ‌نويس بسيار بسيار بسيار راحت‌ترم تا اين عقايد شاذ و عجيب و غريب و خود-تصفيه‌کنِ اکبر گنجی!

August 19, 2008

بيراهه‌های دينی اکبر گنجی

امشب يادداشتی از گنجی در زمانه خواندم با عنوان «عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی» (با سر-عنوانِ «قرآن محمدی») (عنوان را يک بار ديگر با تأمل و دقت بخوانيد. خیلی عنوانِ دهن‌پرکنی است و نتايجی هم که قرار است از آن گرفته شود خيلی بزرگ است). اولين واکنش من به همان بند نخستِ نوشته‌ی گنجی بود که عباراتی نادقيق را به ابن سينا نسبت داده بود و بعد سخنانی کمابيش مشابه را از نوشته‌های ملاصدرا نقل کرده و تفسير خود را بر آن‌ها نهاده بود. به اختصار برای‌اش نوشتم (ذيل مطلب زمانه) که تلقی‌اش از دیدگاه ابن سينا درباره‌ی معاد نادقيق است. حداقل از فحوای نوشته‌ی گنجی به روشنی آشکار است که آثار ابن سينا را از منابع دستِ اول نخوانده است و وقتِ کافی برای فهمِ درستِ اندیشه‌ی او صرف نکرده است (دست بر قضا، همين ديروز درباره‌ی رساله‌ی اضحوی و معراج‌نامه‌ی ابن سينا نوشته بودم).

نوشته‌ی گنجی مملو از يک تلقی و درک خاص از عقل‌گرايی و ايمان‌گرايی است (چيزی که او فيده‌ايسم می‌نامد). من نمی‌توانم داوری چندانی درباره‌ی آراء ويتگنشتاين، کی‌يرکه‌گور و پلنتينجا بکنم (شايد ياسر میردامادی بتواند نوری بر این تاريک‌جای بيفکند). متخصصان آراء اين‌ها حتماً می‌توانند داوری کنند که درکِ گنجی از آراء اين‌ها دقیق است يا نادقيق. اما در يک نکته کمترين ترديدی ندارم. شناخت گنجی از جريان‌های عقل‌گرای جهان اسلام، شناختی است سطحی و – با عرض معذرت از تمام خوانندگان و خودِ اکبر گنجی عزيز - «ژورناليستی». و متأسف‌ام که بايد تعبير ژورناليستی را با بار منفی به کار ببرم. دوست داشتم ژورناليستِ ما آگاه‌تر می‌بود و اگر به حوزه‌ای وارد می‌شد، با احاطه و اشرافِ کافی به آن حوزه قدم می‌نهاد. در اين نوشته‌ی گنجی به خوبی می‌توان ردپای تعاليم دکتر سروش را ديد (علی‌الخصوص آن‌جا که از مولوی و شيخ بهايی نقل می‌کند، انگار بلندگویی است در برابر دهان دکتر سروش). اين فی نفسه چيز بدی نیست. اما نتيجه‌گيری‌های گنجی از اين کُلاژ ناقص از آرای يک فيلسوف مسلمانِ قرن پنجم هجری، يک متکلم-متأله بعد از حمله‌ی مغول و دو سه متکلم، متأله و فيلسوف غربی است که محل اشکال است و آدم را در عمق و دقت نگاه ژورناليستی گنجی به ترديد می‌اندازد.

برای اين‌که متهم به انتقاد بدون سند نشوم، بخش‌هايی را نقل می‌کنم و توضيح می‌دهم که چرا از ديدِ من محل اشکال هستند.

گنجی می‌گويد: «به گمان بسیاری از فیلسوفان، وجود خدا را نمی‌توان با دلایل عقلی اثبات کرد. وقتی مبدأ و معاد با چنین معضلی روبرو است، تکلیف نبوت روشن است که کمترین ادعا در خصوص اثبات عقلی آن وجود دارد. این معضل، کسانی را واداشته است تا پروژه عقلانیت در قبول دین و التزام به آن را کنار بگذارند».

گنجی تکليف‌اش با فيلسوف و متکلم روشن نيست و به سادگی اين‌ها را خلط می‌کند. گنجی نخست می‌گوید که خيلی از فيلسوفان (و نه متکلمان) منکر اثبات‌پذير بودن عقلی وجود خدا هستند (لابد چيزی به اسم «اثبات‌پذير بودن خدا به دلايل غير عقلی» معنا می‌دهد؛ تأکيد من اين‌جا بر «اثبات‌پذير» بودن است؛ نه در عقلی يا نقلی بودن‌ اين کار). سپس گنجی از روی بخش‌های بلندی از تاريخ دين و کلامِ دينی جهش می‌زند و از کسانی صحبت می‌کند که «پروژه‌ی عقلانيت» را در «قبول دين» و «التزام به آن» می‌خواهند کنار بگذارند. اين «کسان» چه کسانی هستند؟ خودِ گنجی؟ آدم‌هايی که مثل گنجی دين و دين‌داری را مطالعه کرده يا به آن التزام داشته‌اند؟ يا جمعيتِ خيلی زيادی از انديشمندان مسلمان يا مسلمان‌زاده‌ی جهان (يا متدين به هر دينی) در هر نقطه‌ی از کره‌ی زمين؟ گنجی از معضلی که خودش فکر می‌کند درباره‌ی مبداء و معاد وجود دارد، می‌خواهد نتيجه‌گيری کند که «تکليف نبوت روشن است»! گمان نمی‌کنم ميان متکلمين سده‌های ميانه و انديشمندان عالم اسلام (من از مسيحيان و يهوديانِ کلاسيک بی‌خبرم)، چنين اجماعی وجود داشته باشد که امثال فخر رازی، ابن سينا، صدر الدين قونوی، ابن عربی، نصير الدين طوسی، شهرستانی، حميد الدين کرمانی، ابويعقوب سجستانی، ناصر خسرو و ديگر متکلمين و فيلسوفان در مسأله‌ی مبدأ و معاد به «معضل» خورده باشند. شگفت آن است که اکبر گنجی آن چيزی را که امروز برای خودش معضل است، با فهمِ‌ ناقص از آراء مثلاً ابن سينا، برای او هم معضل می‌داند!

من هيچ مشکلی ندارم با اين‌که يکی بيايد بگويد مثلاً مقولات مربوط به مبدأ و معاد يا نبوت (يا مثلاً امامت و ولايت) معضل هستند و با عقل من سازگار نيستند بنا به اين دلايل. ولی نمی‌شود اين وسط پای ده نفر فيلسوف و متکلم جديد و قديم را هم وسط کشيد و چيزی را که برای من و شما معضل است برای آن‌ها هم معضل بدانيم.

چنان‌که گفتم به بخش‌هايی از مطلب گنجی که از متکلمين يا فيلسوفان غربی قديم يا جديد نقل کرده است، کاری ندارم. اين‌ها در حوزه‌ی دانش من نيستند، هر چند می‌توان عقلاً با نقل قول‌های گنجی و نتيجه‌گيری‌های او از سخنان‌شان در پيچيد.

گنجی، چنان‌که گفتم، ناگهان از روی تاريخ دين اسلام جست می‌زند (چه بسا با مسيحيت و يهوديت هم همین کار را می‌کند) و از مرتضی مطهری نقل قول می‌کند  و می‌آورد که: «به نظر او نظام اعتقادات دینی (توحید، نبوت، معاد و ...) «منحصراً» باید از راه استدلال به دست آیند: «اینکه در دین مقدس اسلام تقلید در اصول دین به هیچ‌وجه جایز نیست و منحصراً از راه تحقیق و استدلال باید تحصیل شود دلیل بارزی است براینکه اسلام مسائل آسمانی را در حدود اصول دین برای عقل انسان قابل تحقیق می‌داند»». البته آقای مطهری در نظر خويش مختار بوده است و رأی ايشان هم محترم و معتبر. اما بدون شک در ميان شيعيان و مسلمانان، ايشان تنها متفکرِ صاحب‌رأی نبوده‌اند. بسا متکلمين و فيلسوفان – از شيعه و غير شيعه گرفته – وجود داشته‌اند که رأيی متفاوت داشته‌اند در باب «تقليد در اصولِ دين». برای من مهم نيست که نظرِ آن ديگران و استدلال‌شان در باب مجاز نبودن تقليد يا لزوم تمسک به عقل در دين‌داری، معقول بوده است يا نامعقول؛ موجه بوده است يا ناموجه. همين‌که گنجی اين تکثر و تنوع و گستره‌ی تاريخی را ناديده می‌گيرد يعنی وفادار نماندن به پژوهش و در پی يک نتيجه‌ی خاص بودن. و البته اين نتيجه‌ی خاص خودش را در اواخر سخنان گنجی نشان می‌دهد.

من باور ندارم که هر مسيحی‌ای ايمان به تثلیث را چنان بفهمد که گنجی به همین سادگی و پخته‌خواری به خوردِ خواننده‌ی زمانه داده است. اميدوارم يک نفر مسيحی يا يک نفر عالم به الهيات مسيحی، که بسی بيش از من به اين الهيات مسلط باشد، چيزی بنويسند و خطاهای گنجی را نشان دهد – یا خطای مرا اصلاح کند!

گنجی می‌گويد: «ایمان‌گرایان مسلمان چرا قبول نمی‌کنند که خدا در حالی که در خآن‌هاش [کذا في الاصل] بر روی تختی نشسته (خداوند را دیدم که بر تختی بلند و با شکوه نشسته بود، خانه‌ی خدا از جلال او پر شده بود، اشعیاء، 1:5)، دیده شده است؟ نباید گمان کرد که این مدعیات پیرو چندانی ندارد، به یهودیان و مسیحیان بنگرید و ببیند که آن‌ها هم به این مدعیات ایمان و تعبد دارند». اين «ايمان‌گرايانِ مسلمان» چه کسانی هستند که گنجی مدام به اشاره و ايهام از آن‌ها نام می‌برد؟ اين به اصطلاح ايمان‌گرايان ناگهان در جغرافيای جهان اسلام روييده‌اند و هيچ نسب‌نامه و تبارشناسی شناختنی‌ای ندارند؟ ظاهراً گنجی به عده‌ای مسلمان که خود را در دين عقل‌گرا می‌دانند در زمانه‌ی ما اشاره می‌کند و هيچ اعتنايی به تاريخ مسلمانان ندارد. اگر داشت، قطعاً به معتزله توجه می‌کرد. اگر داشت قطعاً اخوان الصفاء را پيشِ چشمِ‌ خود می‌داشت. اگر داشت فخر رازی برای‌اش وزنه‌ای بود برای رد يا قبول. اگر داشت، آثار ابوحاتم رازی و حميد الدين کرمانی را حداقل يک بار مرور می‌کرد. اگر داشت، يک بار آن نوعِ خاص عقلانيت ناصر خسرو را می‌سنجيد و لااقل نقاط قوت و ضعف آن انديشه را به ما نشان می‌داد. مراد گنجی از «ايمان‌گرايان مسلمان» ملاصدرا نيست. مرادش ابن سينا نيست. مرادش سهروردی و مولوی هم نيست. مرادش ناصر خسرو و اخوان الصفاء هم نيست. مرادش امثال مصطفی ملکيان است؟ مرادش سروش است؟ اين‌ها را نمی‌دانم. ولی بدون شک، نوشته‌ی گنجی از ضعف پشتوانه‌ی تاريخی و کلامی رنج می‌برد.

گنجی به درستی می‌گويد: «پیروان ادیان مختلف با اطمینان مطلق فقط دین خود را دین حق می‌دانند. طرفین جنگ با اطمینان کامل خود را پیروز جنگ معرفی می‌کنند. دانستن مترادف با مطمئن بودن نیست. پیروان هر دینی به آموزه‌های دین خود اطمینان دارند. ولی اطمینان به معنای صدق آن آموزه‌ها نیست. ممکن است باوری صادق باشد، اما دلایل و شواهد قانع کننده‌ای برای توجیه آن در دست نباشد. قرینه (evidence) به معنای دلیل قوی و محکم شرط لازم دانستن است». اما اين‌ها سخنان تازه‌ای نيست. کشف بزرگی هم نيست. اين‌ها را سروش گفته است. شايد مرحوم شريعتی هم گفته باشد. اين‌ها را اخوان الصفاء بدون شک گفته‌اند. اين‌ها را عين القضات همدانی، صوفی فيلسوف مسلک هم گفته است. اما اگر درباره‌ی سروش و شريعتی مطمئن نباشم، درباره‌ی موارد بعدی مطمئن‌ام که هيچ کدام به راه اکبر گنجی نرفته‌اند. گنجی در بندهايی که پس از اين بند نقل می‌کند، به نوعی خلاصه‌ای از تمام آن‌چه نزد دکتر سروش آموخته است (یا فهميده است) به خواننده منتقل می‌کند.

اين‌جاست که گنجی مقصودش از اين نوشته را آشکار می‌کند (اما کماکان با همان ابهامِ پيش‌گفته): «مخاطب نوشتار حاضر، ایمان‌گرایان نیستند، مخاطب ما کسانی هستند که از عقلانیت آموزه‌های دینی دفاع می‌کنند و به دنبال عقلانی کردن باورهای دینی هستند. علامه طباطبایی در مقدمه تفسیر المیزان می‌نویسد، «اعتبار قرآن و کلام خدا بودن آن ( حتی وجود خدا)، به وسیله عقل برای ما ثابت شده است».» من به استدلال مرحوم طباطبايی کاری ندارم. ايشان، يا پيروانِ آموزه‌های ايشان، بهتر از من می‌توانند از موضع خودشان دفاع کنند. موضع‌شان بالکل رد هم بشود، موضع گنجی ثابت نمی‌شود. گنجی به مصافِ کسانی رفته است که «از عقلانيتِ آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند» و «به دنبال عقلانی کردن باورهای دينی هستند». اين‌ها چه کسانی هستند؟ و اين افراد، نظرشان چه ربطی يا چه نسبتی با آرايی که گنجی از ابن سينا يا ملاصدرا نقل کرده است دارد؟ گنجی چند بند بالاتر گريبان «ايمان‌گرايان مسلمان» را گرفته بود. اما اين‌جا ديگر با آن‌ها هم کاری ندارد و مخاطب‌اش این گروهِ اخيرالذکر می‌شود. آيا به اعتقاد اکبر گنجی معتزله، ابن سينا، فخر رازی، دستگاه دعوت فاطميانِ مصر، نصير الدين طوسی و ملاصدرا، در شمارِ مخاطبانِ اين نوشته‌اند (همين کسانی که از عقلانيت آموزه‌های دينی دفاع می‌کنند). اگر هستند، آشکار است که گنجی شناخت دقیق و عميقی از آراء آن‌ها ندارد. اگر نيستند، باز هم نشان می‌دهد که گنجی درک‌اش از جنبش‌های خردگرا، در عالم اسلام حداقل، سطحی و شتاب‌زده است. به صراحت می‌گويم که من تمام آراء کلامی اخوان الصفاء و مثلاً ناصر خسرو را در دين، امروز قبول ندارم. اما اين دو حداقل از نمادهای برجسته‌ی کوشش‌های عقلانی در دين‌اند. گنجی به جای اين‌که با کنايه و ابهام به هم‌عصران خودش متعرض شود و در لفافه به آن‌ها انتقاد کند، می‌توانست از ريشه شروع کند و به طور جدی به نقد آن سنت عقلی بپردازد (تا اگر موفق می‌شد، به امروز می‌رسيد). يا اين‌که نه. خيلی صريح نام می‌برد از کسانی که در برابر او هستند و همان‌ها را به چالش می‌گرفت. البته به استدلال‌هايی خردپسندتر و قوی‌تر از اين‌ها که در یادداشت‌اش در زمانه آمده است.

پ. ن. اگر فردا يا پس‌فردا گذارم به کتابخانه افتاد، سعی می‌کنم بخش‌هايی از رسائل اخوان الصفاء، آثار ناصر خسرو و بخش‌هايی از آثار ابن سينا را اسکن کنم و برای مزيد آگاهی اکبر گنجی همين‌جا بگذارم. اما مهم‌تر از آن همه اين است که گنجی تکليف خودش را با خودش بداند و بيهوده امثال ابن سينا و ملاصدرا را هزينه نکند و وجه المصالحه‌ی طرح دعوا و ديدگاهِ شخصِ خودش نکند و ربط مستقيم نظرِ خودش را با نظرِ آن‌ها بداند.

سقف عقل بر ستونِ جنون

سقف عقل‌ام را بر ستون جنون زده‌ای انگار. روزها خودم را گم می‌کنم در کار و کتاب. نفسی که می‌خواهم بکشم، می‌دوم توی کتابخانه. لای قفسه‌ها پرسه می‌زنم. عقل‌ام را مشغول می‌کنم که شيدايی دنیا را سرم آوار نکنی. يادم نيندازی. نمی‌شود. غروب که می‌شود اين اشترِ مست، زنجير پاره می‌کند. اين صدای موسيقی، اين هم‌دمِ هر روزه و هميشگی، ديوانه‌تر می‌کند آدم را. با خودم می‌گويم اين شوريدگی را، اين ديوانگی را، اين خل‌بازی را به جان آدم می‌اندازی که آن خداوندی عقل را معزول کنی. فکر می‌کنم از ما سلطنت عقل را نمی‌پسندی. ولی تو هم می‌دانی که وسوسه‌ی عقل تا آخرين نَفَس رهای‌ام نمی‌کند. نه من خسته می‌شوم، نه تو. و البته تو نَفْس را هم به جان ما می‌اندازی. قدرت‌نمايی می‌خواهی بکنی؟ خوب می‌توانی. قبول. نکن ديگر. بس است! ما سپر انداخته‌ايم. آويخته به دامانِ توايم. پا مکش از شيدايی و آلوده‌دامنیِ‌ ما. به بی‌گناهی «يارانِ شهر»، گنه‌کاری ما را عفو کن. هر چه گناه ما می‌خواهد باشد! ديگر شرم ندارد که. وقتی غرقه‌ی اين دريا‌يیم، شرمی ندارد. کدام دريا؟ معلوم است کدام دريا؟ دريای کرم را می‌گويم! فکر کردی سرِ چهارراه اعتراف می‌کنيم به معصيت؟! بگذریم. هر کاری بخواهی می‌کنيم. فقط ما را اين‌جوری نکن. دنبال‌ات مثل بره‌ی رام می‌دويم (شيطنت هم گه‌گاهی می‌کنيم)، ولی می‌آيیم. «بيش ميازار مرا». داشتم فکر می‌کردم به اين مصرع که «...مرغِ کُهِ طور تويی، خسته به منقار مرا». آدم هوا برش می‌دارد. حال‌اش خوش می‌شود وقتی فکر می‌کند به این حال. فکرش را بکن: مرغی باشد. مرغی مقدس، مرغی که آشيانی بس بلند دارد. کوهِ‌ طور. جايی که به موسی می‌گويند آدم باش. کفش‌های‌ات را در بيار. جايی که يک نوری می‌تابد که موسی هم دست و پای‌اش را گم می‌کند. از آن بالا بالاها. يک مرغی، يک عقابی، يک عنقايی چيزی می‌آيد (لابد مرغ‌اش مرغِ شکاری است و گوشت‌خوار؛ آن هم گوشتِ آدميزاد می‌خورد!). همين‌جوری منقارش را فرو می‌کند به يک جای آدم. سيخی می‌زند. تلنگری می‌زند. نيشگونی می‌گيرد. می‌رنجاند آدم را. زخمی می‌کند. «خسته» می‌کند آدم را. عجب حالی دارد. حالی که تو حالِ آدم را بگيری! مزه دارد، نه؟

ناگهان دل‌ام آشوب می‌شود. انگار گير می‌کنم وسط تاريکی. تو که روی‌ات را برگردانی، ناگهان همه‌ جا می‌شود ظلمتِ‌ محض! يک جوری می‌شود که کورمال کورمال بايد بروی بقيه‌ی راه را. دل‌ام می‌لرزد. دل‌ام آشوب می‌شود. آشوب مثلِ پس‌لرزه‌ی زلزله می‌آيد و می‌رود. وسط اين همه آشوب، بر می‌گردی. نيم‌نگاهی به پشتِ سرت می‌کنی، انگار پنجره‌ای به روی خورشيد باز می‌شود ناگهان. همان نيم‌نگاه، روزنه‌ای است از روز. روزنه‌ای است برای خورشيد. با همان روزنه، افق را انگار پر می‌کنی. انگار جايی باشی که خورشيد با طلوع‌اش تمام افق را می‌پوشاند. يک حالی است این حالِ پر تلاطمِ‌ آشوب و طُمأنينه. من با خود می‌خوانم: «نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد / چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد».

موسيقی هنوز ادامه دارد. برای من همین‌جور می‌رود. من مثل باستان‌شناس‌ها کلنگ به دست گرفته‌ام و اين زمين را می‌کاوم و هر روز به چيز تاز‌ه‌ای بر می‌خورم. هر روز حال ديگری بر من می‌رود. و آخرِ کار، همه‌ی حال‌ها مثل هم‌اند. فقط جزيياتِ‌ کوچک‌شان با هم فرق دارد. ديروز در راه که بر می‌گشتم با خودم فکر می‌کردم، آدم خيلی بايد تحمل داشته باشد. خيلی صبر می‌خواهد. هاضمه‌ای می‌خواهد مثل ديوانه‌ها. يادم هست از دوران کودکی. در روستای پدری و مادری، ديوانه‌ای بود لال. شايد هم کر و لال. سن‌اش خیلی زياد بود. بيچاره شيشه‌خُرده می‌خورد. هيچ‌اش نمی‌شد. معده‌اش قوی‌تر از اين‌ها بود. يادِ او افتاده بودم. آدم برای اين‌که اين نوسان‌ها را تاب بياورد، برای اين‌که بتواند ميان کفر و ايمان، نه همين کفر و ايمان‌های عوامانه، چابک و چالاک برود و برگردد، هاضمه‌اش بايد قوی باشد. اين زهرها که در رگِ جانِ آدم می‌رود، فيل را می‌تواند از پا بيندازد. بعضی‌ها اختيار می‌کنند که يک سوی طيف بمانند. يا می‌شود مؤمن مستحکم و ساده‌دل. يا می‌شود کافر لجوج و کينه‌جو. نه صفای مؤمنانه به جان‌شان می‌نشيند و نه زيرکی کافرانه (صد بار که نبايد توضيح بدهم: هم اين ايمان با ايمان عام فرق دارد، هم اين کفر). خيلی معده‌ی شيشه‌خواری می‌خواهد که اين بلاها را تحمل کند. با تو که باشم، ترسی نيست از نوسان. تو باش. تو باش که روحِ ايمانی. باقی مهم نيست. هراسی از سياهی کفر نیست. تو پايدار بمان.

سخنرانی شهرستانی در خوارزم

اين يادداشت شايد برای کسانی که اهل مطالعه‌ی تاريخ و علم کلام هستند و تبحری در اين زمينه‌ها دارند فایده‌ی خاصی نداشته باشد. اما محض ثبت در تاريخ هم که شده اين‌جا می‌نويسم‌اش. تاج الدين محمد بن عبدالکريم شهرستانی بيشتر به خاطر کتاب «الملل و النحل»‌اش مشهور است که اثری است درباره‌ی اديان و مذاهب. اين کتاب را صائن الدين محمد ابن تُرکه اصفهانی (اصالتاً اهل خجند بوده؛ اين‌جا را ببينيد) به فارسی ترجمه کرده و اين ترجمه را دکتر جلالی نايينی تصحيح و منتشر کرده است. به جز این، شهرستانی مشهور است به اين‌که از متلکمين اشعری مسلک است. و کتاب «نهاية الاَقدام» او در کلام اشعری است. همچنين، شهرستانی کتابی دارد به نام «مصارعة الفلاسفة» که نقدی است بر فلسفه‌ی ابن سينا، البته از مواضعِ کلامی اشعری (خواجه‌ی طوسی در زمان اقامت‌اش در الموت، کتابی نوشته است در رد همين اثر با عنوان «مصارعة المصارع» که نقدی است بر آراء اشعری شهرستانی و دفاع از ابن سينا - در آن فضای کلامی و جدلی، بازار رديه نوشتن بسيار گرم بوده است).

اما در کنارِ اين‌ها شهرستانی اثری دارد که سرشتی متفاوت با ساير آثار شناخته شده‌ی او دارد. شهرستانی تفسير قرآنی دارد به نام «مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار» که چندين سال پيش نسخه‌ی عکسی آن در ايران منتشر شد و تا جايی که من خبر دارم تصحيح و ترجمه‌ای انگليسی از آن به زودی در انگليس منتشر خواهد شد. اين تفسير شهرستانی، خصلت شيعی برجسته‌ای دارد و به طور خاص گرايش‌های آشکارِ اسماعيلی در آن به چشم می‌خورد. بنا به روايتی که خواجه‌ی طوسی در رساله‌ی «سير و سلوک» آورده است (چاپ جديد از دکتر سيد جلال بدخشانی)، شهرستانی معلمِ دايیِ طوسی بوده است و طوسی در آن رساله، شهرستانی را «داعی الدعاة» می‌خواند. جز اين، شهرستانی در ملل و نحلِ خود، رساله‌ی چهار فصل حسن صباح را نقل می‌کند که نشان از ارتباط بسيار نزديکِ او با دستگاه دعوت باطنيان الموت دارد (و جای تعجب نيست که طوسی او را داعی خوانده است). شهرستانی، سخنرانی‌ای در خوارزم داشته است که به زبان فارسی است و در انتهای ترجمه‌ی فارسی ملل و نحل‌اش توسط دکتر جلالی نايينی منتشر شده است. در اين سخنرانی، از واژگان و اصطلاحاتی استفاده شده است که در تفسیر قرآن‌اش نيز به چشم می‌خورد و روحيه‌ی تأويل‌گرای اسماعيلی عصر الموت در آن مشهود است. جدای از اين‌ها، اين سخنرانی ارزش ادبی خاصی هم دارد. سخنرانی شهرستانی نثری دارد بسیار شيوا و شاعرانه که در آن به وفور از آيات قرآنی و احاديث استفاده شده است. گزاف نیست اگر بگوييم اين سخنرانی شهرستانی، در کنار تفسير قرآن‌اش می‌تواند در زمره‌ی ادبيات اسماعيليان دوره‌ی الموت به شمار آيد. نسخه‌ی پی‌دی‌اف اين سخنرانی را برای منفعت عامه‌ی اهل تحقيق (علی‌الخصوص آن‌ها که دسترسی به کتابخانه‌های لازم را ندارند) اين‌جا می‌گذارم: متن مجلس مکتوب شهرستانی منعقد در خوارزم.

پ. ن. می‌بينيد که باز از عالم شين نامه‌ها فاصله گرفتم!
پ. ن. ۲. گرايش‌های دينی شهرستانی و رفتار پر تناقض او در چنان عصری اصلاً عجيب نبوده، علی‌الخصوص که شيعيان و به خصوص باطنيان اسماعيلی مرتب تحت تعقيب بوده‌اند و از همه مهم‌تر رسمِ تقيه، مهم‌ترين استراتژی ادامه‌ی حياتِ عموم شيعيان بوده است.

August 18, 2008

شين نامه - ۱۰

۱. امشب از پا منشين؛
نشيمنِ تو شاخِ شامخِ سدره نيست.
با تو،
عرش از مقامِ فرش فروتر نشسته است.

۲. شرح الشين:
«ياد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشين‌لبان
بحثِ سرِ عشق و ذکر حلقه‌ی عشاق بود»

۳. پاد-شرحِ شين:
حشرِ شمشادِ تو، رعشه در معشرِ ملايک انداخت؛
يادِ تو هميشه حاضر است؛ «ياد باد» نشايد!

نقطه تهِ خط!

پرزورترین کمندی که مرا می‌کشاند در این گردابِ پرهياهو، شايد صدای نرم و نگاهِ شيدا و آرامِ توست. به چه چيزی چنگ می‌زنم در اين سرگشتگی؟ در این بيابان که همه چيز آرام می‌نمايد و بهشتی‌گونه ولی پوست را که می‌خراشی هول است و اضطراب که نعره می‌زند. تصويری است هراس‌آور. این خوشیِ آميخته با رنج، خصلتِ زيستنِ ماست. و من به چه دل‌شادم؟ يا تو ما را به چه آرام می‌کنی مگر همين دام‌ها؟ مگر همين نقش‌ها؟ و ما مدام می‌گوييم که «خوشتر از نقشِ تو در عالم تصوير نبود». به چه چيزی در آويزيم که از اين چاه هستی بيرون بيايیم؟ اصلاً شايد هستی چاه نباشد. شايد هستی، دشتی باشد. شايد هستی رودخانه‌ای باشد که بايد به دريايی، به اقيانوسی برسد. هستی مگر تمام می‌شود؟ می‌شود اصلاً هستی را مثل جامی شراب، لاجرعه سرکشيد؟ هستی نوشيدنی است؟ می‌شود وجود را يک لقمه کرد؟ لابد می‌شود. اگر نمی‌شد که يکی نمی‌گفت:
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی‌پايان شود بی آب چون هامون!

دور و برم را نگاه می‌کنم. سه چهار نفر دارند روزنامه می‌خوانند. يکی مجله می‌خواند. يکی دارد کتاب می‌خواند، کتاب داستان. يکی دارد با گوشی موبايل‌اش بازی می‌کند (همان‌ کاری که خودم گه‌گاه می‌کنم). يکی دارد چرت می‌زند. پشتِ اين چهره‌ها چی‌ست؟ درون اين‌ها چه نشسته است؟ ابليس يا آدم؟ اهريمن يا فرشته؟ يا اصلاً هيچ کدام از اين‌ها؟ شايد همه انسان‌اند و گرفتار دردها و سرگشتگی‌های مشابه. ولی اين‌ها همه نرم و درشت دارند. نرم‌خوی و درشت‌خوی. من هم اين وسط دارم گزارش تلاطم‌های درون را می‌نویسم؛ نقد حال را. حتماً يکی هم دارد من را تماشا می‌کند و چيزهای مشابهی در ذهن‌اش می‌گذرد. اين آدم‌ها چه هستند؟ همه‌شان ملعبه‌اند؟ همه بازيچه‌اند؟ هستی همه‌شان با نخی، به مويی بند است؟ خوب هست. معلوم است که هست. در هر چه بشود ترديد کرد، در عينيت عريان و صريح مرگ ترديد نمی‌شود کرد. از مرگ اگر غافل باشی يا نه، مرگ می‌آيد. می‌رسد. با تمام شوکت‌اش. می‌آيد و می‌گويد: «نقطه ته خط»! تعارف هم ندارد. ولی، لذتِ حيات به اين است که مرگ‌آگاه باشی و متبسم. متبسم بودن و مرگ‌آگاه بودن است که سخت است. و اين است سؤال: اين‌ها که دور و برِ من نشسته‌اند، چند نفر مرگ‌آگاه‌اند و متبسم و مبتهج در عينِ آگاهی؟ اصلاً خودِ من چنين‌ام؟ شايد باشم. شايد نه. زمانی اين غزل مولوی را صبح و شام با خود می‌خواندم: «من از که باک دارم خاصه که يار با من...» و در خيابان که گام برمی‌داشتم، انگار بر فراز عرش قدم می‌زنم. انگار دليرتر از من در عالم نيست. و نبود. بيمِ از دست رفتن هيچ چيز نبود. شايد چون همه چيز، هيچ بود. اما آن حال هنوز هم هست. می‌آيد و می‌رود. هنوز هم وقتی موجی، ورطه‌ای می‌آشوبدم، همان غزل را با خود زمزمه می‌کنم و دل‌ام قرص‌تر می‌شود. هر فتنه‌ای که از راه می‌رسد، چنگ به همين ذکرها می‌زنم. دارم می‌رسم به خانه. موج‌خيز سوداهای توفانی به آخرِ خط شايد رسيده باشند. تا فردا. تا فردا شب. شايد تا ساعتی ديگر. شاید.

معراج‌نامه‌ی ابن سينا

آن‌ها که با انديشه‌های ابن سينا آشنا هستند می‌دانند که ابن سينا معتقد به معاد روحانی و معراج روحانی بود و حشرِ اجساد و اجسام و عروج جسمانی پيامبر اسلام را باور نداشت. و درباره‌ی معاد و معراج هم در جای جای آثارش عقايدش را بيان کرده است. مشخصاً ابن سينا «رساله‌ی اضحويه» را درباره‌ی معاد نوشته است. عين القضات زمانی که سخت معتقد تصوف بود، بوسعيد ابوالخير را برتر از پورِ سينا می‌نهاد (به تبعيت از آن حکايتِ «هر چه او می‌داند، ما می‌بينيم»). اما در اواخر عمرش اعتقاد عين القضات درباره‌ی معاد به باور ابن سينا بازگشت و گفت که اگر ابوسعيد هم آن‌چه را پورِ سينا چشيده بود می‌چشيد، هم‌چون او مطعون خلايق می‌شد. يعنی هم‌چنان‌که غزالی ابن سينا را تکفير می‌کرد، ابوسعيد نيز گرفتار تکفير می‌شد. البته بماند که ابوسعيد هم خود به خاطر کارهای ديگرش و دليری‌هايی که در به چالش‌ گرفتن باورهای قالبی متشرعه داشت، از تهمت تکفير و تخطئه‌ی زاهدان در امان نبود. اما به هر حال، عين القضات، در اواخر عمرش چرخشی آشکار داشت. از سوی محمد غزالی به سايبان انديشه‌های احمد غزالی رفت. تصوف ابوسعيد را در پای فلسفه‌ی ابن سينا نهاد. و آخر الامر سر بر باد داد. داشتم می‌گفتم که «رساله‌ی اضحويه» درباره‌ی معاد است. درباره‌ی معاد روحانی و دلايل ناممکن و نامعقول بودن معاد و حشر جسمانی. اين رساله را نجيب مايل هروی با همکاری انتشارات آستان قدس رضوی تصحیح و منتشر کرده است. سال‌های نوجوانی من با اين رساله‌ی ابن سينا و همين تصحيح نجيب مايل هروی گذشته است.

ابن سينا رساله‌ی ديگری هم دارد درباره‌ی معراج. به خاطر نمی‌آورم که اين رساله را کسی جايی تصحيح و منتشر کرده است يا نه. شايد هم این رساله به همراه همان تصحيح رساله‌ی اضحوی به دست با کفايت نجيب مايل منتشر شده باشد. حاليا من نسخه‌ی پی‌دی‌افی از «معراج‌نامه»ی ابن سينا دارم که همين‌جا می‌گذارم‌اش شايد به کارِ کافرکيشانِ فلسفی مسلکی که زلزله‌های عين‌القضاتی در جان‌شان افتاده است بيايد! اين هم نسخه‌ی پی‌دی‌اف معراج‌نامه‌ی ابن سينا!

پ. ن. اين را نوشتم که هم خودم هم خلق خدا از اين عالم انتزاعی شين‌نامه‌ها کمی فاصله بگيرند. شايد در اين مدت سيلابِ شين‌ها هم اندکی فروکش کرد! ولی اگر نيک بنگرند، همين نوشته هم در همان عالم شين‌ها سير می‌کند!

August 17, 2008

شين نامه - ۹

۱. شما را، از تلاش برای شناخت، تنها شمايلی شکسته مانده است.

۲. شرح الشين
«سر ز حيرت به درِ ميکده‌ها بر کردم
چون شناسای تو در صومعه يک پیر نبود»

۳. پاد-شرحِ شين
تشخيص شولای تزوير از نشانه‌ی شناخت آسان نيست!

August 16, 2008

شين نامه - هشت

۱. شباويزِ نشيدِ هشتم
نغمه‌ی آشنا را در شطّ شب شناور کرد.

۲. شرح الشين:
«ای مرغِ سحر، ناله به دل بشکن
هنگامه‌ی آواز شباويز است»

۳. پاد-شرحِ‌ شين
شفق، بشارتِ شبگير است؛
شباويز،
پيش‌درآمدِ مرغ سحر!
آتشِ شوق را خموش مکن!

شين نامه - ۷

۱. نَشت و نشاط هم‌ريشه‌اند؛
نشاط، نشتِ مشيّتِ شهرياری اوست!
مشيتِ او در شهر جاری است؛ مثل آبِ زلال!

۲. شرح الشين:
«حباب‌وار بر اندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد»

۳. پاد-شرح شين
حباب را، شتاب در شکستن است؛
نشستن‌اش، ز دستِ خويش رفتن است!

شين نامه - ۶

۱.  زخمِ بهشت اگر خورده باشی، نوشداروی‌ات تنها شرنگی آتشين است!
شورِ حيات می‌خواهی؟ شانه زير بار بهشت خم مکن؛ شأنِ تو از شبهه‌ی بهشت برتر است!

۲.  شرح الشين
«مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
يک شيشه می و نوش‌لبیّ و لبِ کِشتی»

۳.  پاد-شرحِ شين
نوشخندِ تو حاجت به لب و شيشه را در هم شکست!
سيبِ ما در سراشيبی افتاده است؛ دشتِ ما هم سيب ندارد!

اضطرار

کودکی بودم. نوجوان بودم. هر بار گذارم به روستای پدری و مادری می‌افتاد، یکی از چیزهايی که بعدها از خاطرات آن روزگار برای‌ام به ياد ماندنی شد، مناجات‌ها و راز و نيازهايی هنگام غروب بود که در ميان جمعی روستايی صميمی و ساده، دل از من می‌ربود. و هر چه بود در آن آهنگ بود، در آن موسيقی. آن موسیقی که چه بسا هر شب در پايان هر دعايی تکرار می‌شد. آن‌که به آوازی حزين می‌خواند: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء». و من معنای مضطر را آن وقت نمی‌فهميدم. سال‌ها طول کشيد تا معنای اضطرار، مثل زلزله‌ای خانه‌ی روح‌ام را تکان بدهد. و تا اضطرار نيايد تو چه می‌فهمی سوء يعنی چه و کاشف السوء يعنی که؟ تا مصيبتی نيايد تو چه می‌دانی «انا لله و انا اليه راجعون» يعنی چه؟ و تا خاک نشوی، تا «کالعهن المنفوش» نشوی، چه می‌فهمی که «کل من عليها فان و يبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام» يعنی چه؟ و تا همه‌ی اين‌ها را مو به مو و سطر به سطر نخوانده باشی و نیازموده باشی، شادی را نخواهی فهميد. می‌شود بيهوده شاد بود. اما به يک تندباد اگر شادی‌ات بر باد برود، تازه می‌فهمی که شادی‌ات کجا بايد ريشه بدواند تا بازيچه‌ی هر بادی نشوی؛ تا «گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود»، مثل مرغان آبی، سبک‌بال بزنی به سينه‌ی دريای توفانی! و... قصه‌ی من، افسانه‌ی من، لالايی من، همان آواز بود. همان نغمه. همان «آواز حزين» که عمری است بر بالين من می‌خواند که: «ای عاشقِ ديوانه‌ی من! خواب‌ات هست؟». و تو چه می‌فهمی «باده‌ی شبگير» يعنی چه وقتی که حتی يک بار از تسبيح سحرگاهی مرغان مست نشده باشی؟ می‌دانی بعضی اوقات لازم نيست خم و راست شوی - در واقع اگر کلید را پيدا کرده باشی، هیچ وقت لازم نيست خم و راست شوی؛ بايد مثل موج بروی و بيايی! بعضی وقت‌ها تسبيح و سجاده و عبا لازم نيست. بعضی وقت‌ها گوش شنوا لازم است. بعضی وقت‌ها کافی است بروی وسط حياط. روی پشت بام. روی بالکن. سينه‌ات را از هوای پاک پر کنی و به حوصله به صدای مرغان گوش بدهی. همين. اگر ديوانه شدی و حال‌ات خراب شد و بغض‌ات ترکيد، آن وقت است که معنی «باده‌ی شبگير» را فهميده‌ای! تازگی يک چيز ديگر را هم فهميده‌ام. اين مخمل را تماشا می‌کنم که با معصوميت می‌آيد پيش پای‌ام دست‌های‌اش را دراز می‌کند و چشم‌هاش را هم می‌گذارد. من بعضی وقت‌ها نگاه‌اش می‌کنم و مِهر کم می‌آورم! خيلی سخت است آدم در برابر گربه کم بياورد! خيلی سخت است گربه را ببينی و از خودت و خدای خودت خجالت بکشی! با خودم فکر می‌کنم که اگر عمری عبادت کنی و شفقت بر خلق خدا – نه فقط آدم‌هاش – در درون‌ات رخنه نکند و ملکه نشود، داری ادا در می‌آوری! ناگهان يادِ آن قديم‌ترها می‌افتم. آن روزگار شش هفت سالگی. پدرم – که نور به قبرش ببارد – مرا می‌نشاند پيش روی‌اش. می‌گفت بخوان. این سوره‌های جزء سی‌ام را ديگر حفظ شده بودم. القارعه می‌خواندم. «يوم يکون الناس کالفراش المبثوث و تکون الجبال کالعهن المنفوش» و ما به قدر کوه هم عبرت نگرفتيم و به خودمان نلرزيدیم! زمزمه‌ی امن يجيب در ذهن‌ام جان می‌گيرد. پشت‌اش يکی می‌خواند: «ناد علياً مظهر العجائب...». يکی در دل‌ام دارد می‌گريد. يکی دارد هق هق می‌کند. او از من خراب‌تر، من از او خراب‌تر!

August 15, 2008

شين نامه - ۵

۱. شتاب مکن،
بهشتِ بی‌شتاب خوش است!
بهشت، بی‌شتاب خوش است!
در بهشت، شتابی نیست!

۲. شرح الشين:
«زان پيش‌تر که عالم فانی شود خراب...»

۳. پاد-شرحِ شين:
خراب باد بهشتی که بی شراب بُوَد!

شين نامه - ۴

شعارِ تشييع‌کنندگانِ تابوت شب این بود:
شناسنامه‌ی شب از شهود لبریز است؛
و شب،
شهيدِ خورشيد است.

شين نامه - ۳

- شانه به شانه با شراب آمدن، يعنی فشرده شدن در مشتِ دهقان؛ يعنی فشردنِ گلوی تشويش.
- نشئه‌ی شراب، بی تاب آوردن فشارِ چرخشت چشيدنی نيست!

شين نامه - ۲

به چشمِ شاهدِ ما در شباهتِ تو و شب
همين شهاب بس است
- نشاطِ شب مشکن!

August 14, 2008

شين نامه - ۱

شير شطح از پستانِ خيال می‌جوشد...

August 13, 2008

هنديان را اصطلاح هند، مدح!

طرف مثل نقل و نبات کلمات را خرج می‌کند. همين‌جوری راه به راه می‌گويد سکولاريست، اومانيست، ليبرال و اصطلاحاتی مثل اين. و همه را به قصد تحقير و برچسب زدن و تخريب به کار می‌برد. وقتی می‌گويد سکولاريست، مقصودش ناسزاست نه توصيف. خنده‌دار آن است که عده‌ای مثل خودش پيدا می‌شوند که وقتی می‌خواهند به امثال او ناسزا بگويند، فقط می‌گويند: «مرتيکه‌ی مسلمان!». می‌بينيد چقدر ارزش‌ها جا به جا می‌شود و آدم‌های ديوانه در دنيا زیادند؟ هم آن آدم ليبرال با لیبرال بودن‌اش حال می‌کند و هم کلی آدم مسلمان از مسلمان بودن‌شان. واقعاً نقطه‌ی اعتدال کجاست؟

بعد التحریر: خودم شخصاً اين حالت را خيلی دوست دارم، ولی می‌توانم هم حال آن اولی و هم حال بعضی از دومی‌ها را تجسم کنم وقتی با يک «مسلمانِ ليبرال» مواجه می‌شوند! آن وقت احتمالاً هر دوتاشان از عصبانيت موهای سرشان را می‌کنند و يکی می‌گويد ليبرال که مسلمان نمی‌شود و آن يکی می‌گويد مسلمان که ليبرال نمی‌شود! و من خنده‌ام می‌گيرد!

August 12, 2008

ميزانِ بزرگی

بخش آغازين سخنرانی دکتر سروش را درباره‌ی امام علی گوش می‌دادم. همين جملاتِ اول‌اش حسابی تکان‌دهنده است:
«...مردم عوام به خاطر اين‌که کسی را بزرگ بشمارند، او را تا سطح خودشان پايين می‌کشند؛ فضايلی را به او نسبت می‌دهند که خودشان آن‌ها را فضيلت می‌دانند. و نيکی‌هايی را در او سراغ می‌گيرند که برای آن‌ها عظمت دارد...»

ما بعضی وقت‌ها، خودمان چيزی در نظرمان بزرگ و مهم است، و فکر می‌کنيم بزرگی هر کسِ ديگری به اين است که در قالب همينی باشد که ما می‌گوييم و ما می‌انديشيم! بيش از يک سال پيش، يادداشتی نوشته بودم با عنوان «شعرهای واقعی يا واقعيت‌های شعری». قرابت فراوانی دارد با اين سخنرانی. درباره‌ی علی واقعی - يعنی علی بن ابی‌طالب - صحبت کردن بهتر است تا آلوده کردن ذهن و زبان به فکر علی جعلی و قلابی (يعنی همين علیِ مدرک جعل‌کن!)

دادگاهی با هيأت منصفه‌ی جهانی

در ماجرای مدرک جعلی آقای کردان فقط يک مرجع و محکمه برای احراز جعلی بودن آن وجود دارد و آن هم دانشگاه آکسفورد است و افرادی که اسم و امضای‌شان پای آن مدرک جعل شده است. همين. هيأت منصفه‌ی اين دادگاه و شهودش هم می‌توانند همه‌ی افراد کره‌ی زمين باشند. همه می‌توانند با دانشگاه آکسفورد و دفتر مربوطه تماس بگيرند و کسبِ خبر کنند. مسأله خيلی روشن است. احتياج به دفتر و دستک و تحقیق و تفحص چندين ماهه ندارد. تنها چيزی که لازم دارد، اراده‌ی کافی برای اجرای قانون و پياده کردن ماده‌ی ۵۲۷ قانون مجازت اسلامی است. فهم اين‌که آتش گرم است و عسل شيرين است، نياز به دادگاه و محکمه‌ی خاص ندارد. قضيه به همين سادگی است: آقای الف می‌گويد از دانشگاه ب مدرک دکترای افتخاری دارد. هر انسانی در هر جای دنيا می‌تواند با دانشگاه ب تماس بگيرد. دانشگاه ب تمام موارد مورد بحث و ذکر شده در آن مدرک را تکذيب می‌کند و منکر اصالت چنين مدرکی می‌شود. کجای قضيه پيچيده است؟

پ. ن. پيچيدگی‌اش البته اين است که متهم جای شاکی نشسته است. بدهکار، ادای طلبکاری در می‌آورد!

August 11, 2008

چند سخنرانی صوتی دکتر سروش

کسانی که نمی‌توانند اين‌ها را از وب‌سايتِ خودِ ايشان دانلود کنند (و از این‌جا هم شايد نتوانند)، می‌توانند همين‌جا آنلاين به آن‌ها گوش بدهند. ببخشيد اگر با اینترنت دایل آپ هزار سال طول می‌کشد و باید از اول تا آخرش را آنلاين گوش بدهيد. خاصیت‌اش اين است که می‌توانيد فایل صدا را عقب و جلو ببريد. اگر هم که اينترنت پر سرعت دارید نور علی نور است. با خیال آسوده بنشينيد گوش بدهيد!

همه را بيازمودم، ز تو خوشترم نيامد

فرقی نمی‌کند آدم کجای دنیای باشد. مهم نیست در مسقط‌ الرأس‌ات زندگی کنی يا جای ديگری. مهم نيست که کجا خانه‌ بگيری و کجا را وطن‌ات کنی. هر جا که باشی، ذهن‌ات و روح‌ات به هزاران سوی و جهت می‌رود. «این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان». همه طرف می‌روی. همه طرف می‌روم. اما آخر ماجرا تا بانگِ آشنای تو می‌آيد، مثل مرغِ دست‌آموز به سوی تو می‌پرم. «همچون کبوتر ناگهان آهنگِ بام‌ات می‌کنم». می‌دانی؟ يک جاهايی هست که آدم خوش است. آدم احساس امنیت می‌کند. يک جاهايی آشناست برای آدم. تاريک باشد يا روشن فرق نمی‌کند. وقتی آن تاريکی را هزار بار وجب به وجب پيموده باشی، تاريکی‌اش روشنايی است. «چه کنم؟ آهوی جان‌ام سر صحرای تو دارد». اين‌ها را داشتم توی راه در ذهن‌ام بالا پايين می‌کردم. وقتی اين‌ها را می‌نوشتم، به ذهن‌ام رسيد که آدم در انديشه خانه می‌کند. در انديشه‌ای آشنا. در فرهنگی آشنا. بقيه را می‌آموزی. بعضی‌ها می‌آموزند و دورتر می‌روند. بعضی‌ها می‌آموزند و به اصلِ خود بر می‌گردند. بعضی بر می‌گردند، بعضی بر نمی‌گردند. حرجی بر هيچ کدام نيست. «پای آزادی چه بندی؟ گر به جايی رفت، رفت!». به کسی چه ربطی دارد که من رختِ اندیشه‌ام را کجا پهن می‌کنم؟ به کسی ربطی ندارد که من خيمه‌ی جان‌ام را کجا می‌زنم! [با شما هم هستم آقا، بله، با شما، که مردم را نافرهيخته و بی‌تربيت قلمداد می‌کنی فقط به خاطر اين‌که جايی که تو دوست داری زندگی نمی‌کنند!] وقتی قرار است از دنیا من باشم و تو، وقتی قرار باشد من و تو روبرو و مقابل بنشينيم، وقتی که «گدايی به شاهی مقابل نشيند»، چه پروای عالم و عالميان؟ عالَم که سهل است، عالِم هم محلی از اعراب ندارد اين‌جا. «شاهِ شوريده‌سران خوان منِ بی‌سامان را». خيالی داريم خیالستان! خيالی که به طرفة العينی دو عالم را يک لقمه می‌کند. نکرد هم نکرد؛ مهم نيست! با همين خيال دنيا و عقبا را می‌گرديم و آخر بر می‌گرديم سر خانه‌ی اول. باز هم قصه‌ی بانگِ آشنای توست که «آيد مرا شام و سحر از بانگِ‌ تو بوی وفا». آخرِ کار من رگ و ريشه‌ام در همين سنت و همین فرهنگ و همين حافظ و مولوی‌ای است که «خودم» می‌شناسم. همه همين‌جورند. اين شناختِ خودشان از همه چيز، در قبض و بسط می‌افتد، ولی آن لحظات خصوصی و تجربه‌ی شخصی‌شان مالِ خودشان است. من هم همين‌طور. من هم می‌شوم خيالستانی تنيده در عالمِ واقع. اگر عدل است و اگر ستم، ماجرايی است که بر همه می‌رود و «اين حکايتی است که با نکته‌دان کنند».

راهِ رفت و برگشتِ هر روزه‌ی من، همراهی دارد. هم‌نوايی دارد. ترانه‌سرايی دارد. هم‌‌کلامِ گوش‌های‌ام شعر است. شعر حافظ، شعرِ مولوی. شعرِ من. شعرِ تو. شعرِ او. تار و پودم شعر. همه‌اش شعر. همه‌اش آيه و ترانه. ولی اين‌ها برای بعضی‌ها بی‌مصداق‌اند و معلق. کافی است يکی برای‌شان مصداق پيدا کند و بتواند اين مصداق را با خودش تا جايی که می‌تواند بکشاند. آن وقت چه می‌شود! يا چه‌ها که نمی‌شود! و قصه‌ی من هر روزِ عمرم همين بوده است که از هنگامِ زادن تا وقتِ اجل، اين مصداق دارد با من زندگی می‌کند. و چقدر بد است آدم شعرش بی مصداق شود. چقدر بد است که ندانی آيه‌ات را برای چه داری می‌خوانی. چقدر هول‌ناک است که آدم بی‌معنا شود. ترسناک‌ است که آدم قطب‌اش را گم کند. چراغ‌اش را گم کند. چقدر هراس‌ناک است که ندانی معنی آن‌چه را که می‌خوانی و زمزمه می‌کنی. چقدر سخت است نتوانی با مرثيه‌ای بگريی يا با ترانه‌ای طرب کنی. برای اين‌ها قبله می‌خواهی. قافله‌سالاری می‌خواهی. آدم نمی‌شود هر روز دلبر و معشوق‌اش را تازه کند. هر روز نمی‌شود قبله‌ای تازه بسازی. عمرِ آدم قد نمی‌دهد. و چه خوش‌ اقبال‌اند آن‌ها که قبله‌ای دارند و سر بر آستان‌اش می‌نهند. بگذار ديوانگی هم بکنيم. بگذار شورش عقل را هم میدان دهيم. بگذار در قبله بودن‌ات شک هم بکنيم. چرا نکنيم؟ مهم اين است که هستی. هر جور که هستی، باش. فقط باش. به قولِ آن شاعرِ نازنينِ رفته: با توام ای لنگر تسکين!‍ ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل! هر چه هستی باش، اما باش! هر که هستی باش، اما باش! و مرو. «مرو که با تو هر چه هست، می‌رود».

پ. ن. ای شجريان! ای ناظری! ای تمام کسانی که تمامِ عمرم برای من قرآن و آيه و حديث و شعر و ترانه و غزل خوانده‌ايد. من اين‌جا ريشه دوانيده‌ام. ای تمامِ کسانی که مرا آويزانِ او کرده‌اید، بدجوری آويزان‌ام کرده‌ايد!

سؤال‌های قالبی، جواب‌های قالبی

ناهارم را می‌خورم. راه می‌افتم به سمت بانک. کارهای بانکی را که تمام می‌کنم، می‌روم سلمانی. همان آرايشگاه. يا هر چيزی. همان‌جا که آدم زلف‌هاش را کوتاه می‌کند. بيست دقیقه‌ای منتظر می‌نشينم تا نوبت‌ام بشود. عده‌ای زير دستِ سلمانی که می‌نشينند، شروع می‌کنند به گپ و گفت‌وگو. بعضی‌ها با کلی هيجان. من خوش‌ام نمی‌آيد از اين کارها. حوصله‌ی آدم سر می‌رود. آخر که چی؟ با آدمی که اصلاً نمی‌شناسی، بنشينی بحث و گفت‌وگوی فلسفی-معرفتی و درد دلِ سياسی بکنی؟ دخترکی که دارد گيسوان یک در ميان سفيد و سياه‌ام را می‌ريزد زير پای‌ام، می‌پرسد: «وسطِ کار آمده‌ای آرايشگاه؟ روزی چند ساعت کار می‌کنی؟ کارت چی‌ست؟» من هاج و واج می‌مانم – مثل هميشه – که آخر چه بايد بگويم. يک چيزی سر هم می‌کنم. نيم بند. بخشی‌اش واقعی، قسمتی‌اش هم خيالی! بيچاره‌ها حتماً حوصله‌شان سر می‌رود. نصف اين‌ طايفه مهاجر هستند. يا لهجه‌ی غليظ دارند يا به زحمت انگليسی حرف می‌زنند. بعضی از مشتری‌ها مثل من زير دست استادِ سلمانی، در خيالاتِ خودشان غوطه‌ور نيستند. حرف می‌زنند. وراجی می‌کنند. حرف‌های تکراری و کليشه از دهن‌شان می‌آيد بيرون. و آدم می‌گويد چقدر بيکارند! ولی دارند زندگی می‌کنند ها. صدای راديو بلند است. يک لحظه خيال می‌کنم اين چيزی که دارد پخش می‌شود به انگيسی نيست. فکر می‌کنم چيزی است شبيه اسپانيايی يا فرانسوی. ولی نه. انگليسی است. ناگهان يادم می‌افتد که سال‌هاست با قصد و نيت، هيچ راديويی گوش نداده‌ام. چه فارسی زبان، چه انگيسی زبان. خودمانيم و خودمان. معلق وسطِ کار و درس. موجوداتی شده‌ايم فضايی انگار.

پول سلمانی را می‌دهم. می‌زنم بيرون. آدم‌ها با سرعت از کنارم رد می‌شوند. احساس می‌کنم سوار اتوبوس‌ام يا قطار و همه چيز دارد به سرعت از کنارم دور می‌شود. تازه می‌فهمم که اين من‌ام که با سرعت دارم بر می‌گردم اداره. هوا دم دارد. ابری است. گه‌گاهی چند قطره باران هم می‌بارد. ولی غلبه با ابر است و دم و رطوبت. هوا دلگير است. دارد شب می‌شود. کلی کار روی دست‌ام مانده. بر می‌گردم يادداشت قبلی‌ام را می‌خوانم. حال‌ام بد می‌شود که مجبور شده‌ام يک چيزی بنويسم که آخرش شده است ماجرای سياسی روز. فکرش را بکنيد که يکی که قرار است سلامت انتخابات آينده را تأمين کند و سرنوشت رأی و نظر ملت دست‌اش باشد، از همان روز اول، و از قبل از روز اول، با پررويی تمام دروغ گفته است. و بعد هم دو قورت و نيم‌اش هم باقی است و می‌خواهد از هر کسی که اين ادعای دروغ‌اش را – که حالا گندش بيشتر در آمده و طشت رسوايی‌اش از آسمان به زمين افتاده – آشکار کند، برود شکايت! آن هم برای چيزی که شکايت کردن ندارد. فکرش را بکنيد که یکی بيايد بگويد من جراح متخصص مغزم و هر کس بگويد من جراح متخصص مغز نيستم، ازش شکايت می‌کنم! می‌شود تصور کرد که چقدر اين حرف مسخره است. بگذريم. آدم حال‌اش بد می‌شود. به قدر کافی مصيبت داريم. اين يکی هم شده قوز بالا قوز. رسماً دارند به ملت، به خدا، به دين، به اخلاق، به قانون و به تمام دنیا زبان‌درازی می‌کنند (دانشگاه آکسفورد پيشکش!) و برای همه شکلک در می‌آورند و می‌گويند هيچ غلطی هم نمی‌توانید بکنيد! مسخره‌بازاری است به خدا. اين‌ها را که می‌بينم، با خودم فکر می‌کنم که همان گفت‌وگوهای ساده و پيش پا افتاده و معمولی و روزمره‌ی ملت توی سلمانی درباره‌ی آب و هوا و محله و هزار کوفت و زهرِ مارِ ساده‌ی ديگر، خيلی بهتر است از فکر کردن به اين دلقک‌بازی وقاحت‌بار.

August 10, 2008

فرهنگِ ريا: فرهنگ نهادينه‌ی ريا و دروغ

اول بگويم که خرده نگيريد که چرا «فرهنگ» و «ريا» را کنار هم به کار برده‌ام. مقصودم همين خوی و جبلتی است که در بعضی، در آدميانی، در دولت‌هايی، در ملت‌هايی راسخ می‌شود و می‌شود يک شبهِ فرهنگ. اين از اين.

بعد اين‌که من نمی فهمم چرا اين قضيه‌ی کردان مسأله شده است. خيلی عجيب است. خيلی. طرف يا از آکسفورد دکترا دارد يا ندارد. اگر دارد، بدهد تصويرِ مدرک‌اش را در رسانه‌ها منتشر کنند. به همين سادگی. توی مدرک هم نمی‌گويند کيفيت پايان‌نامه‌اش خوب بود يا بد! اگر مدرکی هست، می‌شود منتشرش کرد و شرِ قضيه را کند. اين قدر جنجال و عده‌کشی و خط و نشان کشيدن ندارد. اين همه بازی، آن همه جنگ و جدل شريعتمداری و احمدی‌نژاد و وزارت کشور و غيره و ذلک، تمام‌اش با انتشار مدرکِ آقا حل می‌شود. خوب وقتی منتشر نمی‌شود، مردم می‌نشينند دليل‌اش را می‌پرسند. چه مرضی داريد خودتان را به اين دردسر بيندازيد. (اگر هم آقا مدرک دکترا ندارد که واويلا. برويد سرتان را بگذاريد بميريد که راست راست به ملت دروغ می‌گوييد!).

چند روزی است دارم فکر می‌کنم که دولتمردانِ ما عادت کرده‌اند به اين بازی دوگانه. به اين رياکاری خنده‌دار. و کمی تأمل اخلاقی کردن بايد بتواند مشکل را حل کند. مثال‌های‌اش را ذکر می‌کنم تا ببينيد که چگونه دولتمردان ما تکليف‌شان با خودشان هم روشن نيست. رييس جمهورِ ما می‌گويد سازمان ملل بازيچه‌ی دست قدرت‌های بزرگ است. سازمان ملل اصلاً يعنی چه؟ (می‌توانيد بگرديد ببينيد جناح‌های اصول‌گرا اساساً سازمان ملل را رسماً بازيچه‌ی آمريکا و اسراييل می‌دانند). خوب اين سازمان ملل مقرراتی دارد عضويت در آن. شرايطی دارد. ظاهراً ايران هم این شرايط را پذيرفته است و قرار است به آن‌ها متعهد باشد. واقعاً اگر اين مقررات و معاهده‌ها با آن‌چه ايران می‌انديشد سازگار نيست، آخر چه مرضی عضو سازمان ملل باقی بمانيم؟ رسماً اعلام کنيم تا زمانی که سازمان ملل چنين است و چنان، عضو نخواهيم بود. هر وقت چنين شديد که ما خواستيم عضو می‌شويم! و البته اين اتفاق هرگز نمی‌افتد چون ما می‌خواهيم از همه‌ی مزايای سازمان ملل استفاده کنيم ولی تن به هيچ کدام از مقرراتی که احتمالاً با منش و روشِ ما سازگار نيست، ندهيم. يعنی پای همان قراردادهايی که خودمان امضا کرده‌ايم نمی‌ایستيم ولی انتظار داريم از همه‌ی مزايای‌اش بهره‌مند شويم.

يک مثال روشن‌تر بزنم. المپيک و تمام مسابقات ورزشی ما تبديل شده است به يک مسخره‌ی تمام عيار. هر وقت ورزشکار ما با ورزشکار اسراييلی مواجه می‌شود، هميشه با کمال افتخار و با ميل و اراده‌ی خودش (نه به جبر حاکميت و ضرب و زور سياست)، به خاطر هم‌دردی با ملت فلسطين کلاً کنار می‌کشد. هميشه هم بايد اعلام کنیم که ما مثلاً حال‌مان خوب نبود و مريض شديم تا دچار مشکل محروميت کلی نشويم! خوب آخر چه مرضی اين کار را بکنيم؟ از همان اول بگوييم تا زمانی که اسراييل در المپيک شرکت می‌کند، ما نيستيم! ولی هرگز اين کار را نمی‌کنيم. چون المپيک هم منافعی دارد. نمی‌شود به خاطر يک چيز بی‌اهميتی مثل اسراييل (!) کلاً بی‌خيال همه چيز شويم. فوق‌اش دو سه تا خالی می‌بنديم و دروغی سر هم می‌کنيم تا مشکل اختلاف‌نظر ايدئولوژيک‌مان حل شود. حالا به جهنم که شناگر ما اولين شناگر تاريخ المپیک ايران باشد و با ديدن اسم شناگر اسراييل تمام دنيا روی سرش خراب شده باشد! (و نمی‌گويم هرگز که چرا زنان و دخترانِ ما... اصلاً بی‌خيالِ اين يک مورد!)

مثال بعدی همين قضيه‌ی انرژی هسته‌ای ماست. اول از همه می‌پذيرم که آمريکا دارد به ايران زور می‌گويد. هيچ شکی در آن نيست. مدام هم دنبال بهانه می‌گردد که بزند ما را نفله کند. ولی ما خير سرمان عضو همان ان‌پی‌تی خراب شده هستيم. کاش نبوديم. ايران اگر عضو اين ان‌پی‌تی نبود و با آژانس همکاری نمی‌کرد، چه کسی می‌توانست يقه‌اش را بگيرد؟ رسماً می‌گفتند ما عضو ان‌پی‌تی نیستيم. هيچ تعهدی هم به آژانس نداريم و داريم کارِ خودمان را می‌کنيم و به کمکِ‌ شما هم نیاز نداريم. ولی ما هرگز اين کار را نمی‌کنيم چون نیاز داريم به آژانس. اگر نياز نداشتيم که خيلی وقت پيش تکليف‌مان را با آژانس و اربابِ زورگوی‌اش يعنی آمريکا (!) روشن کرده بوديم.

می‌بينید چه جور مسلمان‌هايی هستيم؟ نمی‌دانم. شايد ربطی به مسلمانی و اخلاق و راست‌گويی و دروغ نگفتن و ريا نکردن ندارد. شايد همه‌ی اين‌ها مسايل بغرنج سياسی هستند که از حد درکِ ما فراتر هستند. ولی ريا و دروغ همه چيز ما را فرا گرفته است. يعنی اگر کسی دروغ نگويد نمی‌تواند دیگر ادامه‌ی حيات بدهد. حتماً بايد يک جايی يک جوری دروغی بگويی تا بتوانی بمانی و ادامه دهی. دروغ بزرگ‌ترین آفت است و بدترین معصيت. آقاجان! دروغ نگویید. شما را به خدا مثل آدم بیايید حرف دل‌تان را بزنيد. دروغ نگوييد فقط!

پ. ن. این هم از انتشار عکس مدرک آقا با کلی آبروریزی و گند بالای گند! نکند می‌خواهند بگويند اين عکس هم جعلی است و برای تخريبِ کردان؟! نکند می‌گويند اين عکس را خودِ کردان نداده و يکی ديگری برای‌اش درست کرده؟ نکند واقعاً دانشگاه آکسفورد سواد انگليسی‌اش در همين حد است!

پ. ن. ۲. واقعاً بچه‌بازی حدی دارد. خبر را بخوانيد: «محمدرضا رحیمی، معاون حقوقی و پارلمانی رییس‌جمهوری ایران اعلام کرد که علی کردان، وزیر کشور دولت محمود احمدی‌نژاد از رسانه‌هایی که مدرک تحصیلی وی را «زیر سؤال برده‌اند» شکایت کرده است.». من نمی‌فهمم زیر سؤال بردن يعنی چه؟ بالاخره يا مدرک را داريد يا نداريد. اگر داشته باشيد احد الناسی نمی‌تواند آن را زير سؤال ببرد. اگر هم نداشته باشيد (که آن وقت است که مردم می‌توانند آن را زير سؤال ببرند)، بايد عذرخواهی کنيد. يک قضيه‌ی منطقی بسيار ساده است. شکايت کردن و قهر کردن و دلخور شدن ندارد. فکرش را بکنيد يک نفر عين همين عکس را برای دانشگاه آکسفورد بفرستد و استفسار کند که آيا شما هرگز چنين چيزی نوشته‌ايد يا نه (که ظاهراً بعضی‌ها همين کار را هم کرده‌اند). لابد فردا کردان می‌رود از دانشگاه آکسفورد هم شکايت می‌کند!

پ. ن. ۳. رييس جمهور گفته است: «براي خدمتگذاري [کذا فی الاصل] نيازي به كاغذپاره‌ها نيست». خوب، راست می‌گويد. کسی هم نمی‌گويد برای خدمتگزاری دکترا لازم است. مردم می‌گويند چرا دروغ گفته است. اصلاً مدرک‌اش سيکل باشد. چه فرقی می‌کند؟ ملت نمی‌گويند برای اين‌که طرف وزير بشود نياز به مدرک دکترا هست. اعتراض به اين است که چرا دروغ گفته است و مدرک جعلی رو کرده است. مشکل اين‌جاست که آن آدم‌هايی که پای آن «کاغذپاره|» را ظاهراً امضاء کرده‌اند، زنده هستند و آدرس ای‌ميل دارند و هر کسی در دنیا می‌تواند اين مدرک را برای‌شان ای‌ميل کند و احراز سنديت يا عدم سنديت کند. نه؟ لابد باید فرستادن ای‌میل به اين آدم‌ها را هم ممنوع کرد!

پ. ن. ۴. علما لابد مستحضر هستند که به فهرست دسته‌گل‌های آقای کردان در همين موردِ اخير بايد «جعل امضاء» را هم اضافه کرد علاوه بر جعل مدرک. فکرش را بکنید که چه ماجرای تازه‌ای درست می‌شود اگر آن سه نفر از کردان به خاطر جعل امضاء شکايت کنند!

August 9, 2008

کلمات قصار روزِ بارانی

وبر می‌گويد: «سه نوعِ خالص اتوريته وجود دارد...». کارل فريدريش نوشته است که مدرنيت هم خودش نوعی سنت است و اصلاً مدرنيت بر ساخته از سنت است و عادت روزگارِ ماست که با طعنه و تحقير از سنت در برابر مدرنيت حرف بزنيم... بانو دارد هم‌زمان از تلويزيون و کامپيوترش مسابقه‌ی بسکتبالِ المپیک تماشا می‌کند. حالا دیگر داشت تماشا می‌کرد. کرکره‌ی هر دو تا را کشيد پايين و رفت. پنجره‌ی روبروی من، يعنی در بالکن، شيشه‌اش مدام دارد می‌گريد. قطره‌های اشک‌اش ساعت‌هاست از روی صورت‌اش فرو می‌غلتد. من می‌خواهم هانا آرنت بخوانم. غرق شده‌ام در نوشته‌های کلاسيک و سنتی. تازه فهميده‌ام که فيليپ ريف حرف چندان مهمی در نقد وبر نگفته است. کتاب‌اش حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. می‌روم باز هم درس بخوانم. شايد فرجی شد!

August 8, 2008

ساز متصل، ساز منفصل

چند روز پيش در راه که می‌آمدم به قطعاتی از ونجليس (یا به روایت ايرانی‌ترش «ونجليز») گوش می‌دادم. تا خانه که رسيدم به اين فکر افتادم که اين موسيقی چقدر فرق دارد با آن موسيقی‌ای که هميشه با آن اُخت بوده‌ام. يکی از دلايل‌اش به نظرم اين است که در موسيقی ايرانی انگار، ساز ادامه و امتداد نوازنده است. ساز وصل است به نوازنده. انگار يک جايی مطرب و طرب و اسباب طرب يکی می‌شوند و در هم می‌روند. نمی‌گويم اين در مثلاً موسيقی غربی يا کلاسيک شدنی نيست؛ لابد هست و برای عده‌ای بسيار هم لذت‌بخش است. اما اين ساز ايرانی اتصالِ فيزيکی دارد به نوازنده‌اش. سنتور با مضراب‌اش وصل است به نوازنده. نی به نفسِ نی‌نواز متصل است. تار به انگشتان نوازنده وصل‌ است. سه‌تار با ناخن نوازنده خراشيده می‌شود. دف، سیلی‌خور انگشتان و کفِ دف‌نواز است. و همين‌جور بگيريد تا برسيد به بقيه‌ی سازها. اما اين سازهای الکترونيک اين جوری نيستند. اين موسيقی‌هايی که با کامپيوتر می‌سازند از اين جنس نيستند. موسيقی‌ای که وصل باشد به تنِ نوازنده و به وجودِ او (چه ايرانی باشد و چه غربی)، يک موسيقی ديگری است. يک حالِ ديگری دارد. يک جوری زنده‌تر است. ساز منفصل هم برای خودش خاصيت‌هايی دارد، ولی ساز متصل چيز ديگری است. تازه فهميده‌ام که سازها در ذهن من بر دو نوع‌اند: سازِ متصل و سازِ منفصل؛ و من سازِ متصل‌ را خوش‌تر دارم.

August 7, 2008

شهروندان نابالغ!

يک کشور فرضی را در نظر بگيريد که در آن ساز و کارهای دموکراتيک حاکم باشد و قدرت از طريق رأی‌گيری به سياست‌مداران منتقل شود. به عبارت ديگر، قدرتِ مردم به افراد منتخب‌شان داده شود تا آن‌ها موکل مردم باشند. فرض کنيد در اين کشور، عمومِ مردم با حقوق بشر مخالف‌ باشند. طرف‌دار مجازات‌های خشن برای جرايم باشند. نزدِ آن‌ها زن‌ها شهروند درجه دوم به حساب بيايند و چيزهايی از این دست. آن وقت تکليفِ شما با اين حکومت دموکراتيک که با رأی مردمی به قدرت رسيده است چی‌ست؟ اصلاً چرا اين‌ها را بگوييم. فرض کنيد که مردمِ يک کشور به همه‌ی اصول خوب اخلاقی معتقد باشند اما باور داشته باشند که عنداللزوم وقتی منافع‌شان اقتضا کند و جايی چيزی با اصول ارزشی و اعتقادی‌شان منافات داشته باشد، بتوانند جانِ انسان‌ها را بستانند (يک نفر مسلمان اخلاقاً و شرعاً نمی‌تواند اين کار را بکند چون علی الظاهر منافات صريح با يک آيه‌ی مشهورِ قرآن دارد). آيا چنين حکومتی و چنين نظامِ سياسی‌ای مشروعيت دموکراتيک دارد؟

بعضی از باورمندانِ دموکراسی معتقدند که بايد اجازه داد رأی عموم مردم به مسند بنشيند تا به تدريج اين مشکلات اصلاح شود. اما جای ترديد نيست که باز گذاشتن دستِ «همه»ی مردم، يعنی باز کردن راه برای تمام ضعف‌ها و نقصان‌های اخلاقی بشری. يعنی گشودنِ راه برای بدترين رذيلت‌ها به بهانه‌ی ميدان دادن به ارزش و فضيلتی ديگر. پس بايد با دموکراسی چه کرد؟ چه قيدی و چه محدوديتی بايد بر دموکراسی گذاشت که نه ارزش‌های جهان‌شمول و انسان‌گرايانه را نفی کند و نه به بهانه‌ی دموکراسی مجال بروز و ظهور ديکتاتورها و به قدرت رسيدن فرومايگانِ نادان فراهم شود؟ به عبارتِ ديگر، چطور می‌توان شهروندانی بالغ و رشيد داشت؟ بلوغ فکری و عقلانی، اخلاقی و سياسی شهروندان يک کشور چگونه حاصل می‌شود؟
پ. ن. کسانی که حوصله‌ی تحقيق آکادميک را دارند،‌ خوب است کتاب «شهروندِ خوب» مايکل شودسن (پروفايل‌اش در دانشگاه  کلمبيا) را در همين زمينه بخوانند. کتابی است درس‌آموز و عميق.

پ. ن. ۲. فکر می‌کردم خيلی واضح باشد. هم از اين نوشته و هم از بسياری نوشته‌های ديگر من به صراحت بر می‌آيد که با حکم اعدام مخالف‌ام. تعريفِ «حکمِ اعدام» هم روشن است: مجرمی به دست قانون گرفتار است و حالا که امکان ارتکاب جرم و ضرر زدن به بقيه از او سلب شده است (و در زندان است)، قرار است تنبيه شود. حکم اعدام درباره‌ی چنين افرادی است. و گرنه اگر کسی را که راست راست توی خيابان راه می‌رود بدون هيچ نظارت قانونی بکشند، اسم‌اش می‌شود آدم‌کشی و ترور! بله، من با حکمِ اعدام مخالف‌ام. مقصودم همين اعدامی بود که شرح‌اش رفت. دلايل‌اش بماند برای جای ديگر و يادداشتی ديگر.

August 5, 2008

از آقا تا آقا

تا به حال دقت کرده‌ايد اين کلمه‌ی «آقا» چقدر کاربردهای مختلفی دارد؟ خوب بديهی است که «آقا» عنوانی است برای ادای احترام به هر مردی. اين استفاده‌ی رايج و متعارفِ آن است. در سطح ديگری، وقتی می‌گويند «آقا» بدون تأکيد و تکيه‌ی خاصی، مراد اين است که شخص مورد نظر سيد است يعنی از اولاد رسول خداست. اين هم کاربرد دوم آقا. نقطه‌ی آغاز تاريخی‌اش را نمی‌دانم، ولی علی‌الظاهر به بعضی از علما و روحانيون هم اين عنوان «آقا» اطلاق می‌شده است (که فکر می‌کنم چه بسا اين هم به خاطر سيد بودن فرد باشد؛ يعنی به هر روحانی‌ای، آقا نگويند).

بعد از انقلاب هم البته باب شده است (در ميان عده‌ای) که تعبير «آقا» را برای امام زمان به کار می‌برند و برای آقای خامنه‌ای (برای آقای خمينی هم به کار می‌بردند يا نه، نمی‌دانم). و جالب اين‌جاست که برای تميز دادن اين آقا از آقاهای ديگری، آقای اخير را يک جور خاصی ادا می‌کنند. انگار به جای آقا می‌گويند «آآآآقا» و يک جای کلمه را یک جوری می‌کشند! خلاصه اين‌که بعضی وقت‌ها آدم به ادبيات و گفتار عده‌ای بر می‌خورد که همين کلمه‌ی ساده‌ی «آقا» را یک جوری ادا می‌کنند که بايد تا حدودی سابقه‌ی ذهنی و دانش مردم‌شناسانه داشته باشی تا بفهمی ملت از کدام آقا حرف می‌زنند! از جمله در همين سرای خودِ ما، گربه‌ی نازنين‌مان، يعنی همين ميرزا مخمل خان ملکوتی، را ما گاهی اوقات «آقا» صدا می‌کنيم. در ايران هم، خواهر و برادر بانو دو طوطی دارند که اسم يکی‌شان همين «آقا» ست يعنی به طور شهودی یکی از طوطی‌ها را آقا صدا می‌کنند (حالا نمی‌دانم خودش هم می‌فهمد دارند صدای‌اش می‌کنند يا نه). القصه از بخش طنز ماجرا که بگذريم، همين «آآآقا» گفتن بعضی چيز جالبی است. و بله... آقا داريم تا آقا!

آب و هوای دانشگاه

چند روز مرخصی گرفته‌ام که کمی کارهای عقب‌مانده‌ام را سامان دهم و فکرهای‌ام را جمع‌ و جور کنم. امروز آمده‌ام دانشگاه. بعد از چندين سال دارم با اينترنت دانشگاه وبلاگ می‌نويسم! يادش به خير آن روزهايی که وسط وقت تنفس کلاس می‌آمدم و وبلاگ می‌نوشتم. روزگاری بود. اين‌جا هم که اين روزها، وسط تابستان، اتاق دانشجوهای دکترا برهوتی است برای خودش. من مانده‌ام و يک اتاق بزرگِ خالی با کلی کامپيوتر دور و برم! هوای دانشکده آدم را به صرافتِ سياست می‌اندازد. حيف که دارم بساط‌ام را جمع می‌کنم برگردم خانه. وسط راه بايد بروم کتابخانه چند تا کتاب بگيرم برای کارم. وقت‌اش نيست و گرنه موسمِ نوشتن درباره‌ی انتخاباتِ آينده‌ی رياست جمهوری در ايران است. به جز اين‌ها، هيچ اتفاق خاصی اين روزها نمی‌افتد. می‌خواهم کمی درس بخوانم. کمی کار کنم. کمی هم سعی کنم آدم شوم!

August 1, 2008

اسطوره‌ی هايد پارک

سابقه‌ی تاريخی هايد پارک و آن گوشه‌ای که مردم می‌روند جمع می‌شوند و حرفِ دل‌شان را می‌زنند هر چه بوده باشد، با واقعيت تاريخی امروز آن خيلی فرق دارد. در این شش سال و اندی که من اين‌جا زندگی کرده‌ام، آن گوشه‌ی هايد پارک را ما فقط برای تفريح رفته‌ايم و ديده‌ايم. همين و بس. آن عده‌ای که آن‌جا جمع می‌شوند، چه انگليسی باشند يا غير انگليسی، چه تأثيری در سياست‌های جهانی يا انگلیس داشته‌اند؟ کجای دنیا را عوض کرده‌اند؟ چقدر اثر گذاشته‌اند در بهبود وضع جامعه؟ نمی‌دانم. هر چه هست چيز تأثيرگذاری نيست. اين‌ها بيشتر به درد کسانی می‌خورد که در سرزمينِ خودشان از ابراز عقيده‌شان محروم‌اند و حرف زدن برای‌شان حريم ممنوعه است. درست مثل آدمی که تمام عمرش در کوير زندگی کرده باشد و ناگهان ببرندش کنار دريا يا وسط جنگل. بعد از مدتی که آن‌جا بودی، تازه می‌فهمی کنار دريا یا وسط جنگل زندگی کردن هم شرايط خودش را دارد. خلاصه اين‌که اين گوشه‌ی هايد پارک برای عده‌ای از ايرانی‌ها و اساساً غير انگليسی‌ها اسطوره‌ای شده است. فکر می‌کنند يکی از نمادهای مهم آزادی بيان در انگليس اين است! ده بار از اول اين نوشته خواسته‌ام کلمات ديگری بنويسم ولی مدام به خودم نهيب می‌زنم که اندکی بايد خويشتن‌داری کرد. هر چه هست، به نظر من اول بايد ديد که از دموکراسی و آزادی بيان و حقوقِ بشر کدام قسمت‌اش واقعاً به دردِ ماها می‌خورد - و حتی اگر همه‌اش با هر تفسيری برای ما معنی‌دار است - آن وقت ديد که اصلاً اين‌ها در يک جای ديگر عملی هستند يا نه. جوگير شدن و هيجان‌زده شدن کار ساده‌ای است. در عمل بايد ديد اين شعارها و اين الگوها در جاهای ديگر جواب می‌دهد يا نه؟ چرا در ايران یا افغانستان يا عراق يا سوريه هيچ وقت چيزی شبيه آن گوشه‌ی هايد پارک درست نمی‌شود؟ به نظر من هرگز نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، خاصيت‌اش چی‌ست؟ می‌خواهيم پز بدهيم با چنين چيزی؟ هيچ کار مهم‌تری جز ژستِ آزادی بيان گرفتن نداريم؟ بگذريم. خلاصه‌ی حرفِ‌ من اين است که بايد اين اسطوره يا افسانه يا هر چه که هست را کنار بگذاريم که آن گوشه‌ی هايد پارک که مردم می‌آيند جمع می‌شوند و حرف‌شان را می‌زنند خيلی چيز مهمی است. اتفاقاً بسيار هم عادی است. مردم انگليس - و مردم در انگليس - همه جا به آزادی حرف‌شان را می‌زنند. مقايسه‌های خنده‌دار نکنید لطفاً. اسم هم نمی‌برم که با خواندن حرف‌های کدام چهره‌ی سياسی امروزِ ايران - در داخل کشور - مجبور شدم اين‌ها را بنويسم. خودتان بگرديد پيدا کنيد!
Free counter and web stats