حال غریبی است. حالی است شگفت. میشود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما ديو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ میشود شاد بود و غمناک؟ میشود بر اوج افلاک باشی، ولی بار کهکشان بر شانهات سنگينی کند؟ میشود در حضورِ دوست باشی و باز هم در حسرتِ «نکتهی روحفزا از دهنِ دوست» باشی و چشمانتظارِ «نامهی خوشخبر از عالمِ اسرار»؟ میشود؟ میشود که با او باشی و چون حلقه بر در؟ میشود که در پيش چشماناش باشی و با حسرت و حرمانديده بگويی که:
شکرِ آنرا که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژدهی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهرهی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينهکردار بيار؟
میشود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آنکه ميان عاشق و معشوق فاصله میاندازد نه آنکه با عاشق رقابت میکند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط میتوان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوختهدل را وا میدارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را ز برِ خويش جدا میداری
تشنهی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا میداری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاهاش که مرا میداری
ساغر ما که حريفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا میداری!
ولی... «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعهی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش میشود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دلمان به همين امیدی خوش است که در پردهی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران میداری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده میکنند مقبول نمیافتد و مدام بايد اين سوختگان اشکريزان مناجات کنند که:
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بيدل نمیشود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بیاندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!
آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکستهی دايرهی قضاست! دايرهی قضا، آری. دايرهای که سالهاست در آن سرگردانايم. ما شدهايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرممان هم هنوز معلوم نشده است! شايد يکی در همان نسلهای پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاواناش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی... هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد! ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه میبارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيبمان نشد، دستکم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دلشکستهي حرمان ديده و حسرتکشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود میگفتم که تا اينجا همين دلسوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که مینگرم، ديگران حاصلشان شوق است و شادی. اشکِ آنها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقمزده در خونِ ما! ما استغاثهی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنجديدگی و مظلمهی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.
هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!
شکرِ آنرا که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژدهی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهرهی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينهکردار بيار؟
میشود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آنکه ميان عاشق و معشوق فاصله میاندازد نه آنکه با عاشق رقابت میکند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط میتوان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوختهدل را وا میدارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را ز برِ خويش جدا میداری
تشنهی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا میداری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاهاش که مرا میداری
ساغر ما که حريفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا میداری!
ولی... «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعهی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش میشود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دلمان به همين امیدی خوش است که در پردهی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران میداری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده میکنند مقبول نمیافتد و مدام بايد اين سوختگان اشکريزان مناجات کنند که:
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بيدل نمیشود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بیاندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!
آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکستهی دايرهی قضاست! دايرهی قضا، آری. دايرهای که سالهاست در آن سرگردانايم. ما شدهايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرممان هم هنوز معلوم نشده است! شايد يکی در همان نسلهای پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاواناش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی... هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد! ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه میبارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيبمان نشد، دستکم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دلشکستهي حرمان ديده و حسرتکشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود میگفتم که تا اينجا همين دلسوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که مینگرم، ديگران حاصلشان شوق است و شادی. اشکِ آنها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقمزده در خونِ ما! ما استغاثهی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنجديدگی و مظلمهی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.
هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!

نظرها (3)
"چه بنویسم و چطور بنویسم که آنجا کجاست، به چه زبانی توصیف کنم
که آنجا چه دنیائی است و کدام کلام و کدام عبارت قادر است بیان کند
که من با چشمهای ناچیز خاکیم چه دیدهام؟
چشمهایم را برهم میزنم تا ببینم آنچه دیدهام بخواب است یا بیداری ؟
یک رویای شیرین است و یا یک واقعیت تلخ؟
من امشب از عادلآباد میآیم ......"
بهرام | جمعه، ۱۴ تیر ۱۳۸۷، ۲۰:۲۲
خدا را ای رقیب امشب تو یکدم دیده بر هم نه
که من با لعل شیرینش(خاموشش) نهانی صد سخن دارم
هزار افغان از دست رقیب
که نامد درمان ز سوی حبیب
گر برآید کامم ز سوز رحیل
دگر چه دانم که چیست طبیب؟
ahmad | جمعه، ۱۴ تیر ۱۳۸۷، ۰۶:۴۷
برو ای یار دگر سفره ی دل باز نکن
بر در خانه ی معشوق، دگر ناز نکن
حرف دل با لب معشوق نمی باید گفت
با دو صد شکوه شکار دل غماز نکن
گر طبیب دل دردانه ی خود می طلبی
سوی هر سینه بیان ِ سخن ِ راز نکن
لبت را بر لب چاه بگذار. گوش شنوایی است خیس از اشک ماه. نه حسرتی به دلت می ماند و نه آهی بر لبت. بریزشان توی چاه. قبل از آن مطمئن شو که ماه توی چاه نمی لرزد از سرما. اگر سردش بود، او را در تابستان پیشانیت گرم کن. برف تنش در هیچ تابستانی سفیدی خود را از دست نمی دهد
امید | پنجشنبه، ۱۳ تیر ۱۳۸۷، ۰۷:۰۹