میگويند که چهارپايان سر به زيرند؛ يعنی رو به زميناند. آدميان سر از زمين بر گرفتهاند. آدم بر دو پا راه میرود. سرش را بالا میگيرد. سر بالا رفتن، گويی خاصيتِ آدمی است. يعنی از زمين به آسمان رفتن. حال اين زمين و آسمان را چه مجازی بگيريم، چه حقيقی، بشر هر دو کار را کرده است. يعنی از فتح زمين، به فتحِ آسمانها و سيارات و کراتِ ديگر رسیده است. و از تسخير عالمِ تن به سوی گشودنِ دروازههای جان میرود (من از مؤمنان به «جان» و «روح» حرف میزنمٰ نه از منکرانِ آن).
در راه که میآمدم به اين سر به هوا بودنِ آدمی فکر میکردم و خيالی در من میآويخت. سودايی، هوسی چنگ در جانام میزد و از رفتنام وا میداشت. انگار يکی میکشيد مرا که همانجا که هستم بنشينم. يکی از درون نهيب میزد که نشستن همان و ويرانی و فروپاشی همان. انگار جنگی در درونام بر پا بود. شهرام ناظری در گوشام میخواند که:
کشيدند در کوی دلدادگان
ميانِ دل و کام ديوارها
با خودم میگويم چرا؟ مگر آزار داشتند؟ چرا قصدِ آزار دلدادگان آخر؟ چرا سوزاندنِ مهرورزان؟
انگار پاسخاش را دقايقی بعد میدهند:
فريبِ جهان را مخور! زينهار!
که در پای اين گل بود خارها!
ولی چرا ما هميشه خارِ اين جهان را میخوريم؟ ما از زمينی بودن تمنای آسمانی شدن کرديم. سودای سر بالا داريم و هر قدماش سوختن است و امتحان.
در خمِ زلفِ تو آويخت دل از چاهِ زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
میبينی؟ به سودای سر بالا، دست به رشتهای میزنيم و تازه میفهميم بلای بزرگتری در کمين بوده است. خندهدار آن است که آنها که میدانند بعدش چه دامی برایشان نهادهاند، میگويند:
جانِ علوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقهی آن زلفِ خم اندر خم زد
يعنی همه چيز قوس میشود، دايره میشود. اين دايره از زمین به آسمان میرود و باز به زمين میرسد. يعنی هبوط، عروج، هبوط! انصافاً خودت سرگيجه نمیگيری؟ دست از سر اين بيچارگانِ حيران بردار!
هان... داشتم میگفتم. از آنکه سايه به سايهام میآمد. گاهی قدم تند میکنم و او عقب میماند. گاهی گذاشتهام شانه به شانهام بيايد. گاهی پيش افتاده است. حالا او دوست است يا دشمن؟ ظاهرش بدون شک دشمن است. هر چه میکند فريب است؛ همان «فريبِ جهان را مخور! زينهار!» برای او هم صادق است. اين «او» در درونِ من است يا بيرون؟ ساختهی خيالِ من و ضمير من است يا وجودی است قايم به ذات؟ اين «او»، «زاييدهی پندارِ من» است يا همزادِ من؟ هر چه هست، هر کدام از اينها که باشد، کمندی دارد پر زور. و من خود را میکشم که از اين کمند رها شوم. در اين دشت، صياد يکی نيست. يعنی ظاهراً يکی نيستند. صياد زياد است. کدامِ صياد بهتر است؟ اصلاً قرار است ما صيد باشيم يا صياد؟ «صيد بودن خوشتر از صيادی است»؟ واقعاً؟ ما شکاريم يا شکارچی؟ خوب است آهو باشی. خوبی است شيری در پیات افتد. اينگونه خوب است. ولی اگر آهويی باشی و روباهی، شغالی، کفتاری چنگال در دلات بيندازد، درد است! صيدِ او شدن خوب است، نه صيدِ هر صيادی. حال با اين همزاد يا زادهی پندار و ضمير، چه بايد کرد؟ واقعاً، ما از دستِ تو يا از دستِ خود به کجا پناه ببريم؟ اصلاً پناهگاهی و مفرّی هست؟ نمیشود در این سيلخيزِ حادثه، لحظهی حضوری يافت؟ لحظهای برای بیخويشی؟ لحظهای برای طهارت و پاکی؟ نمیشود؟...
در راه که میآمدم به اين سر به هوا بودنِ آدمی فکر میکردم و خيالی در من میآويخت. سودايی، هوسی چنگ در جانام میزد و از رفتنام وا میداشت. انگار يکی میکشيد مرا که همانجا که هستم بنشينم. يکی از درون نهيب میزد که نشستن همان و ويرانی و فروپاشی همان. انگار جنگی در درونام بر پا بود. شهرام ناظری در گوشام میخواند که:
کشيدند در کوی دلدادگان
ميانِ دل و کام ديوارها
با خودم میگويم چرا؟ مگر آزار داشتند؟ چرا قصدِ آزار دلدادگان آخر؟ چرا سوزاندنِ مهرورزان؟
انگار پاسخاش را دقايقی بعد میدهند:
فريبِ جهان را مخور! زينهار!
که در پای اين گل بود خارها!
ولی چرا ما هميشه خارِ اين جهان را میخوريم؟ ما از زمينی بودن تمنای آسمانی شدن کرديم. سودای سر بالا داريم و هر قدماش سوختن است و امتحان.
در خمِ زلفِ تو آويخت دل از چاهِ زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
میبينی؟ به سودای سر بالا، دست به رشتهای میزنيم و تازه میفهميم بلای بزرگتری در کمين بوده است. خندهدار آن است که آنها که میدانند بعدش چه دامی برایشان نهادهاند، میگويند:
جانِ علوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقهی آن زلفِ خم اندر خم زد
يعنی همه چيز قوس میشود، دايره میشود. اين دايره از زمین به آسمان میرود و باز به زمين میرسد. يعنی هبوط، عروج، هبوط! انصافاً خودت سرگيجه نمیگيری؟ دست از سر اين بيچارگانِ حيران بردار!
هان... داشتم میگفتم. از آنکه سايه به سايهام میآمد. گاهی قدم تند میکنم و او عقب میماند. گاهی گذاشتهام شانه به شانهام بيايد. گاهی پيش افتاده است. حالا او دوست است يا دشمن؟ ظاهرش بدون شک دشمن است. هر چه میکند فريب است؛ همان «فريبِ جهان را مخور! زينهار!» برای او هم صادق است. اين «او» در درونِ من است يا بيرون؟ ساختهی خيالِ من و ضمير من است يا وجودی است قايم به ذات؟ اين «او»، «زاييدهی پندارِ من» است يا همزادِ من؟ هر چه هست، هر کدام از اينها که باشد، کمندی دارد پر زور. و من خود را میکشم که از اين کمند رها شوم. در اين دشت، صياد يکی نيست. يعنی ظاهراً يکی نيستند. صياد زياد است. کدامِ صياد بهتر است؟ اصلاً قرار است ما صيد باشيم يا صياد؟ «صيد بودن خوشتر از صيادی است»؟ واقعاً؟ ما شکاريم يا شکارچی؟ خوب است آهو باشی. خوبی است شيری در پیات افتد. اينگونه خوب است. ولی اگر آهويی باشی و روباهی، شغالی، کفتاری چنگال در دلات بيندازد، درد است! صيدِ او شدن خوب است، نه صيدِ هر صيادی. حال با اين همزاد يا زادهی پندار و ضمير، چه بايد کرد؟ واقعاً، ما از دستِ تو يا از دستِ خود به کجا پناه ببريم؟ اصلاً پناهگاهی و مفرّی هست؟ نمیشود در این سيلخيزِ حادثه، لحظهی حضوری يافت؟ لحظهای برای بیخويشی؟ لحظهای برای طهارت و پاکی؟ نمیشود؟...

نظرها (2)
تازه «سر به هوا بودن» دهها تفسير دارد.
that's right! I am really sar be hav because this is a part of my job, but it makes me emotionally sarbehava as well, Which one causes the other? I don't know....
sarbehava | سه شنبه، ۸ مرداد ۱۳۸۷، ۰۲:۲۴
داریوش جان من یکی رسماً سر به هوا هستم اما نمیفهمم که چرا بد است؟ چرا « سودايی، هوسی چنگ در جانام میزد و از رفتنام وا میداشت. انگار يکی میکشيد مرا که همانجا که هستم بنشينم. يکی از درون نهيب میزد که نشستن همان و ويرانی و فروپاشی همان»
سر به هوا بودن آدم را رها می کند، میروی تا هرجا که ذهنت میرود و هیچ چیز و هیچ کس اسیرت نمیکند.. سربه هوایی آزادی مطلق است گاهی و البته بی تعلقی به هیچ جا و پا در هوا بودن هم گاهی. من انتخاب کردهام که سر به هوا باشم و دلم را بگذارم که بدود تا ته دشت و برود تا سر کوه،رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند...
فکر کنم یک بار باید سری به رصدخانه ما بزنید و سیارات و اقمارشان، ستارهها و کهکشانهای دوردست را با چشم خود از نزدیک ببینید تا شما هم یک سربههوای ابدی شوید. در میان این همه عظمت آنچنان لهیده میشوید که دیگر جایی جز همان آسمان برایتان نمیماند و از جسارت این بشر بیمقدار برای درک این همه عظمت چنان حیران میمانید که به بشر بودن افتخار میکنیدو جلالمخلوق میگویید!
*****
کی گفته بود بده است؟ این هم اشاره هست در این نوشته به اینکه خوب است. تعجب میکنم که بعضیها همچین استنباطی کردهاند. اينها که نوشتهام بيشتر احوال متلاطم درون است تا ايراد گرفتن به سر به هوا بودن. تازه «سر به هوا بودن» دهها تفسير دارد.
sarbehava | شنبه، ۵ مرداد ۱۳۸۷، ۰۳:۴۸