July 21, 2008

« والعصر ان الانسان لفی خسر! | صفحه‌ی اصلی | سر به هوا بودن »

انکم و ما تعبدون من دون الله حَصَبُ جهنم انتم لها واردون (*)

نقطه‌ی عزيمت
خانه‌ی خيال‌ام جولان‌گاه بتان شده است. بتکده‌ای دارم تمام عيار! هميشه دنبال راهی گشته‌ام برای شکستنِ اين بت‌ها. امروز فکر می‌کردم که اين بت‌ها اصلاً از کجا می‌آيند که حالا بايد شکست‌شان؟ پاسخ‌اش به اين سادگی‌ها نيست. اين خيال بسی کارها می‌کند. اين خيال با عاشقان هست. با مؤمنان و زاهدان هم هست. عاشق، پيش از اين‌که عاشق شود و حتی چشم‌اش به معشوق بيفتد (مقصودم نگاهِ مادی و فيزيکی است؛ برخوردِ حسی را می‌گويم)، معشوق را برای خودش ساخته است. معشوق از پيش وجود دارد. تنها کاری که برای‌اش می‌ماند يافتن سازگاری و هم‌خوانی معشوق با تصوير ذهنی‌اش است (يعنی: «بل كل ما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم»؟). به تعبير ديگر، مثل اين‌که قبلاً عاشق لباسی را دوخته باشد و دنبال کسی می‌گردد که اين لباس به تن‌اش برود! واقعيت البته با اين تصوير و لباس فرق دارد. اتفاقاتی هم که می‌افتد به فراخور شخصيت و گنجايش عقلی و روحی عاشق، مؤمن يا زاهد فرق دارد (عاشق دين‌دار و بی‌دين ندارد؛ عاشق، عاشق است). می‌شود آرام آرام آن تصوير ذهنی و لباس از پيش دوخته شده را عوض کرد يا به دور انداخت. می‌شود خشک‌مغزانه تصوير و خیالِ خود را به آن معشوق تحميل کرد. (اين عشق و عاشقی هم زن و مرد بر نمی‌دارد؛ برای هر دو جنس پيش می‌آيد؛ برای خدا و انبيا و اوليا هم قابل تعميم است). ما از آن‌ها تصويری داریم و اين تصویر را خود ساخته‌ايم. ما، به تعبير قرآن، دوزخيان هستيم. دوزخی بودن چندان هم بد نيست. دوزخی بودن تقدير ناگزير ماست. ما همه دوزخی هستيم. همه از دوزخ عبور می‌کنيم: « وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتقَّوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (سوره‌ی ۱۹، آيات ۷۱ و ۷۲) . عده‌ای از اين دوزخ عبور می‌کنند و عده‌ای هم به زانو در می‌آيند.

نقطه‌ی بی‌نهايت... اتحاد
بی‌نهايت جايی است، مقصدی است که نمی‌توان هرگز به آن رسيد. بی‌نهايت، افقِ‌ ماست. هميشه به سوی آن می‌دويم و هرگز نمی‌رسيم. نفسِ رفتن است که مهم است. و در خلالِ رفتن، بزرگ‌تر می‌شويم و خيال‌هامان بيشتر صيقل می‌خورد. شفافيت‌شان شايد بيشتر شود. شايد تيرگی‌ها زدوده شود. شايد درخششی پديدار شود. اين‌جاست که آدم می‌فهمد يعنی چه که:
«دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»
و ما با کافران و مشرکان دم‌خور و دم‌سازيم. چه آن مشرکانِ رسمی و اسمی و چه اين مشرکانِ به ظاهر مسلمان و مؤمن. من از استثناها حرف نمی‌زنم (در عصر عدم قطيت هستيم؛ پس جسارت نمی‌کنم با قاطعيت بگويم استثنايی وجود ندارد و همه مثل هم هستيم!). ولی نقطه‌ی بی‌نهايت کجاست؟ جايی است که از پيش‌ترها، بيش‌تر با معشوق، محبوب، معبود و يار متحد و يکی شده باشيم. جايی که واقعيت معشوق به واقعيتِ‌ ذهنی ما نزديک‌تر شده باشد. می‌دانم که خودِ همين کلماتِ «واقعيت» و «واقعيتِ ذهنی»، مسأله‌ساز هستند. ولی با اغماض به اين‌ها اگر نگاه کنيم، می‌شود کمی نزديک‌تر شد به آن بی‌نهايت. همين. خيلی مهم است هر آدمی خودش بداند که خودش چه کسی است. ابتدايی‌ترين معنای «من عرف نفسه...» را همين بگيريد که بدانيم خودمان چه کاره‌ايم. مهم است بدانيم چه بتکده‌ای در خانه‌ی خيال‌مان داريم. لازم نيست جار بزنيم. هيچ لازم نيست تمامِ عالم و آدم بدانند چه بت‌هايی در ذهن و ضمير داريم. کسی هم حق ندارد پرده از روی بت‌های ما بيندازد. آن‌که نافرجام‌های پرستش ما را خوب می‌شناسد و می‌داند بسياری ازاين پرستش‌ها و عبادت‌های ما – همين «من دون الله‌»‌ها – هيمه‌ی دوزخ‌اند، پرده‌ی ستاريت‌اش بر بت‌خانه‌ی درونِ ما مهلتی است...

حالا که فکر می‌کنم می‌بينم که «به هيچ ذکرِ دگر نيست حاجت‌ام زين پس» (با پوزش از حافظ). از حالا انگار بايد هر روز ذکر «لا اله الا الله» گفت. انگار هر روز يکی بايد باشد که اين بت‌ها را بشکند. «توحيد بر ما عرضه کن، تا بشکنيم اصنام را». دريغ که وقتی توحيد را هم عرضه می‌کنی، قصه‌ی ما مکرر می‌شود و باز بر سرِ خانه‌ی نخست مانده‌ايم! ما چه عاشقانی هستيم که معشوق را به قامتِ خيالِ خود می‌تراشيم؟ ما چه مريدانی هستيم که مراد را محبوسِ خيالِ خود می‌سازيم؟ (فرقی نمی‌کند که زمينی‌اش کنيم يا آسمانی). ما چه بندگانی هستيم که خداوند است گويی که بندگی ما می‌کند؟! هر روز، هر لحظه بايد به خودمان انگار تلنگر بزنيم که اين‌که تو می‌گويی، مبادا او نباشد! مبادا که اين‌ها همه بر ساخته‌ی خيالِ تو باشد! و اين هول با ما باقی است!

(*) إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ الَّلهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (سوره‌ی ۲۱، آيه‌ی ۹۸)

پ. ن. از اين‌ها نوشتن نمی‌دانم که باعث عقوبت است يا ثواب. تنها می‌دانم که بايد اين‌ها را نوشت. بايد اين تلاطم‌ها را بازگو کرد. بايد از اين موج‌های پست و بلندِ هستی گفت و گر نه آدمی را می‌بلعند. و گر نه آدمی زياد خودش را جدی می‌گيرد. وقتی خودت را بيش از آن‌چه بايد جدی گرفتی، آرام آرام آزارت به ديگران می‌رسد. فکر می‌کنی مسئول نجات بقيه هستی، در حالی که خودت داری دست و پا می‌زنی و لحظه به لحظه بيشتر فرو می‌روی. يکی بيايد ما را برهاند!

 پ. ن. ۲. (مهم): اول می‌خواستم اين را بنويسم. حالا می‌نويسم. از اول تا آخر اين نوشته، يعنی در تمام طول مدتی که اين را می‌نوشتم، ترانه‌ای گوش می‌دادم که به عقل جن هم نمی‌رسد موقع نوشتن این مطلب، من چنان چيزی گوش می‌داده‌ام. ولی آن آهنگ «ربط وثیق و مضمونی» با اين نوشته داشت. شايد ده بار از اول آن ترانه را گوش دادم (به رغمِ تمام کسانی که فکر می‌کنند هر موسيقی‌ای بايد عرفانی و آسمانی و خدايی باشد تا آدم را ياد دين و ايمان بيندازد، ما هم به ايمان فکر می‌کنيم هم به بت‌پرستی و ساقی سيمين ساق!).
(936 کلمه)

مطالب مرتبط

پا در کفش ديگری!

فريبِ نفس و فريبِ خويش

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

طعم قدرت و تباهی علما

محاربه با خدا

تذکره‌ی تقواييه

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4188

نظرها (8)

جانا سخن از زبان ما می گوئی


نوشته های شما اطمینانی به من داد در این که زیاد به بیراهه نرفتم.

با سلام
دوست عزیز سوالی از شما داشتم و نمی دانستم که باید در کدام قسمت از سایت آن را از شما می پرسیدم به هر حال نیازمند پاسخ شما هستم.مدتی است که سایت دانشمند بزرگوار آقای سروش در دسترس نمی باشد و اخبار را نمیتوان مستقیما از سایت ایشان دریافت کرد.با این که میدانم زحمتی را برای شما به وجود می آورم ولی ممنون میشوم اگرعلت این موضوع را میدانید به آدرس ای-میل این جانب پست کنید.با تشکر
****
ظاهراً وب‌سايت ايشان در ايران فیلتر است. گمان کنم دست اندر کاران در پی درست کردن خبرخوان باشند.

هر کسی از ظن خود شد یار من
عالی بود عالی
فقط وقتی خالص عاشقی معشوقت رو محدود نمیکنی وقتی بنده طلعت ان باشی همون ان مهمه

عاشق، پيش از اين‌که عاشق شود و حتی چشم‌اش به معشوق بيفتد (مقصودم نگاهِ مادی و فيزيکی است؛ برخوردِ حسی را می‌گويم)، معشوق را برای خودش ساخته است. معشوق از پيش وجود دارد. تنها کاری که برای‌اش می‌ماند يافتن سازگاری و هم‌خوانی معشوق با تصوير ذهنی‌اش است....

آخ که چقدر من این احساس را زندگی کرده‌ام ... راستی داریوش جان دستت چه طوره؟
*****
ممنون. خوب است. خیلی بهتر است. هنوز دو انگشت وسط‌ام کمی مشکل تحرک دارد، ولی خیلی از قبل بهتر است. باز هم ممنون.

تصویر ذهنی ما از وقایع همیشه منطبق بر واقعیت ها نیست و حتی ادعای انطباق این تصاویر با خارج ذهن نمی تواند منطقی باشد چرا که این تصاویر همواره با اوهام و مغالطه ها مغشوش می شوند. آن چیزی که شاید مد نظر شما بوده الهاماتی است که هر فرد به تناسب استعدادهایش از وقایع دارد( اگر چه الهام نیز مقارن با خطا می تواند باشد این خطاها به اصلش خدشه ای وارد نمی کند). من معتقدم ما در خوش بینانه ترین حالت می توانیم امیدوار باشیم که منبع الهام درست بوده و تصویر درستی در ذهنمان ایجاد کرده و انکار هم نی توانم بکنم که موقعیت هایی بوده که الهام های غلط، ذهنیت های غلط برایم ساخته و دردسرساز شده.
شاید تقدیر ناگزیر ما این است که همیشه در بند تجربه های غلط باشیم و این غلط رفتن ها ابزاری شود برایمان تا حایل های میان خودو حق را کنار بزنیم ... شاید!

پ.ن:
غنیمتی است خواندن این ها برای غریبه ای که من باشم ... سخت خوان است و سخت فهم اما دوست دارم این سختی را!

"ببين آقاجان! اين شماعی زاده صاحب کشف و کرامت است. صدای‌اش تمام علما و آخوندها را جذب می‌کند. باور کن! از ما گفتن بود، حالا شما دوست نداری، باور نکن! از آن احمد آزاد من بی‌خبرم، ولی اين يکی صاحب کرامت بود!"
---
قصه‌ای به یاد دارم از مردی که می‌خواست گربه بخورد و دنبال حکم شرعی‌اش بود. گفتند اگر در فلان بیابان باشی و چاره‌ای نباشد و .... خلاصه لابد شنیده‌اید. حالا شما، که از زُعمای قوم ِ کلام هستید، اگر می‌خواهید شماعی‌زاده گوش بدهید، خب گوش بدهید! دیگر چرا دنبال توجیه علمایی می‌گردید؟
لابد اگر به‌جای شماعی‌زاده، عرض می‌کردم «شهره»، «عهدیه» یا «جلال همتی»، شما باز هم کراماتی در ایشان می‌یافتید؟ {البته در مورد شهره، اطمینان دارم که حتی علما را هم جذب خواهد کرد}
آدم می‌ماند چه عرض کند...
*******************
آقاجان!‌ ما سابقاً يقين داشتيم این شماعی زاده خواننده‌ی بد صدايی است. هر وقت هم اين «گيتار»ش را می‌شنيدم جان‌مان به لب می‌رسيد. ولی، شما که مستحضر هستيد، يک اتفاقاتی افتاد که ما خيال برمان داشت که نکند خبرهايی هست. حالا ظاهراً می‌فرمايید خبری نيست. باشد. ما پس می‌گيريم. ولی از اين به بعد هر کس خواست شهره هم گوش بدهد، حتی شما!

راستی.. داشتم فکر می‌کردم آدمی که «همهء بت‌هاش شکسته شده»، باید آدم خسته‌ای باشد... نمی‌دانم چرا.

دور از جناب، هم‌چین نوشته‌ای «ربط وثیق و مضمونی»، که انسان ِ زردی چون من، خیال می‌کند مثلا داشته‌ای چیزی شبیه «شماعی‌زاده» و حتی «احمد آزاد» گوش می‌داده‌ای! :)
در شأن شما نیست البته، ولی جسارتا، آن‌جا که می‌فرماید:«وقتی می‌خوای سفر، گیتاروُ با خودت نبر»، در واقع اشاره به تنهایی انسان در دوران بعد از برده‌داری و استعمار دارد. به‌عبارتی، در این بیت، «گیتار» همان تنهایی انسان است، همان بی‌نهایت؛ مقصدی که نمی‌توان به آن رسید هرگز... آروزی محال. می‌گوید این انسان حاضر است که همه‌چیزش را بدهد، اما تنهایی‌اش را با خودت نبر!
تمام نوشته، یک‌طرف، این پی‌نوشت‌ یک‌طرف.
راستی یک پیشنهاد: در کنار این گزینهء «با پوزش از حافظ»، یک «+ امیر» هم اضافه می‌شد، بد نبود.
با تشکر از وبلاگ شما، که ما را با معارف دینی آشناتر می‌کند.
*****
ببين آقاجان! اين شماعی زاده صاحب کشف و کرامت است. صدای‌اش تمام علما و آخوندها را جذب می‌کند. باور کن! از ما گفتن بود، حالا شما دوست نداری، باور نکن! از آن احمد آزاد من بی‌خبرم، ولی اين يکی صاحب کرامت بود!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats