« June 2008 | صفحه‌ی اصلی | August 2008 »

بايگانی: July 2008

July 31, 2008

دختر کوچکِ دريا

اين آهنگ را حتماً فراوان شنيده‌ايد. صدا و سيمای محترم ما به دفعات اين قطعه را پخش کرده است. تا امروز نمی‌دانستم آهنگسازش کی‌ست. بهانه‌اش اين فيلم بود. آهنگسازش هم البته اوانجلس اوديسه‌آس پاپاتاناسيو مشهور به ونجليس است. نامِ اين قطعه «دختر کوچکِ دريا» است. گوش بدهيد:

داوری

لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نامِ فسق
داوری دارم بسی، يارب که را داور کنم؟
***
نصيحت‌گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دل‌اش بس تنگ می‌بينم، مگر ساغر نمی‌گيرد؟

پ. ن. هر گونه ارتباط مستقيم يا غير مستقيم، صريح یا کنايی لفظ «ساغر» در بيت‌های بالا با نام وبلاگِ بانو قوياً و شديداً تکذيب می‌شود.

July 30, 2008

سلطه

مسلط بودن بر آدم‌ها کار زياد سختی نيست. گرگ و شير و حيوانات درنده هم می‌توانند بر آدمی مسلط شوند و او را عاجز کنند. آدمی را به خرد و دانش مقهور کردن هنر است. به زور بر آدميان مسلط شدن، از هر درنده‌خویی بر می‌آيد. به نیرنگ و نيش و طعنه حريفان را از میدان به در کردن هنری نيست بل عين بی‌هنری است. رمز سروری در دانش است و دانايی. نکته‌ی جالب‌تر آن‌که حتی حیوانات درنده هم می‌توانند برای صاحبانِ خرد و دانش مسلط شوند. اما سلطه‌ی به قهر کجا و برتری دانش کجا؟
درختِ تو گر بار دانش بگيرد
به زير آوری چرخ نيلوفری را

July 28, 2008

اسفنديارِ وقت - يا تذکره‌ای در باب اميری و اسيری!

انگار ناگهان کليدی به دست‌ام داده باشند. دوباره نگاه می‌کنم. می‌بينم هيچ چيز تازه‌ای نيست. هيچ کجای‌اش نو نيست. هميشه اين کليد در جيب‌ام بوده است. فرق‌اش اين است که گويی از نو این کليد را برای اولین بار می‌بينم. کليدی برای گنج‌خانه‌ای که عمری بر سرش زيسته‌ام. دیرزمانی است که چيزی خواب‌ام را می‌آشوبد. آن چيز اين است: در برابر اين همه آسيب، در برابر اين همه تيرِ جان‌دوز و زهرآگين،‌ سپری کو؟ امروز که آن ابيات مثنوی را با خودم می‌خواندم آن کلمه‌ی سپر در ذهن‌ام زنده شد. سپر لازم نيست از بيرون باشد. آدم خودش می‌تواند سپر بشود. خودت که رويين‌تن شدی، می‌شوی سپر. بعضی‌ها جليقه‌ی ضد گلوله می‌پوشند ولی عده‌ای خودشان می‌شوند ضد گلوله. عده‌ای مرگ‌شان را به تأخير می‌اندازند اما گروهی به سوی مرگ می‌شتابند:
تو مکن تهديد از کشتن که من
تشنه‌ی زارم به خونِ خويشتن

ولی اين رويين‌تنی از کجا حاصل می‌شود؟ درس آموختن بايد. چيز ياد گرفتن می‌خواهد. به خون جگر حاصل می‌شود. اولين قدم‌اش اين است که در مقامِ دانای راه وعالم کل ننشينی و نگويی که می‌دانم راهِ خلاص کدام است. ما راهِ خلاص را نمی‌دانيم. گمان می‌کنيم که می‌دانيم. ظن می‌بريم به دانستن. در بهترين و صافی‌ترين و زلال‌ترين حالت، ايمان داريم به دانستن. همين. پس راهِ‌ خلاص نهان است. يا کم يا زياد. ولی بعضی چيزها را به تجربه می‌توان لمس کرد. صحبت صاحب‌دلان و همنشينی پاکان، مثل سپر می‌ماند. بهتر از اين توصيف بايد. صحبت با او و همنشينی با او، جانِ آدمی را هم صيقل می‌زند و هم رويین‌تن می‌کند. اندکی که با او مدارا و بر صحبت‌اش مداومت کنی (مدارا اين‌جا يعنی همان صبر؛ صبری که خضر از موسی طلب می‌کرد – اين يک بار را بر من ببخشاييد!)، مداومت که کنی، دقايقی و ثانيه‌هايی هم که باشد، قوت و قدرت را خواهی ديد. ديده‌ی سير و جانِ دلير آرام‌آرام می‌شود ملکه‌ات. ملکه هم که نشود، لحظاتی آثارش را می‌چشی و می‌بينی. اثرش را که ديدی، اشتياق تحصيلِ تمام‌اش به جان‌ات می‌افتد: شوقِ رويین‌تنی در برابر اين همه تيری که از بام و در می‌بارد! با خودم می‌گويم يعنی راهی هست؟ يعنی برون‌شدی هست از اين ظلماتِ بيکرانه؟ ناظری در گوش‌ام می‌خواند:
چون می‌رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سرِ آن گوهر يکدانه نهاديم
من به خود می‌گويم حالا چه کسی از کشته شدن هراس دارد. گو بستاند. يکی می‌گيرد و صدها می‌دهد. هيچ هم اگر ندهد، از ننگِ چنین جانی خواهيم رهيد. همين آگاهی بس ما را. گو هيچ نباشد! به خودم نهيب می‌زنم که طاقت بايد داشت تا رسيدن به آن‌جا که بگويی:
به صف اندر آی تنها که سفنديار وقتی
درِ خيبر است بشکن که علی مرتضايی

و اسفنديار رويين‌تن بود. و خيبرِ نفس دری دارد بس استوار. مرتضا صفتی بايد که اين در را برکند. حالا اگر «بازوی شيرِ خدا هست‌ات، بيار!». دو ايستگاه ديگر مانده است. سرم را بالا می‌گيرم و اطراف‌ام را می‌نگرم. از خودم می‌پرسم: «چه می‌توان کرد که اميرِ خواسته‌ها و تمناهای‌ات شوی؟ چه می‌توان کرد که هر وقتِ به حکمت اراده‌ای کردی،‌ ميسرت شود؟ و چه می‌توان کرد که با ديدگانِ تيزی که پرده‌ی ظاهر می‌شکافند در عالم نظر کنی (در همان حد که بايد)؟ چه می‌توان کرد که به هر جا که نظر کردی، دام‌ها را به فراست و تفطن ببينی؟ آدم هم در ميانِ‌ خراباتيان دام دارد و هم نزد زهاد و صومعه‌نشينان؛ «که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی». عالم ما چه بی‌شمار اسيرانی دارد که خيال می‌کنند امير‌ند!... اسيرِ چه؟ معلوم است. هزار چيز. از اسارت غضب و شهوت گرفته تا مال و جاه و مقام و این چيزها. اسارت زياد داريم. ماها اسير هزارها چيزيم. امير شدن سخت است. خيلی‌ها هوسِ امارت دارند، ولی هميشه اسير می‌مانند. بعضی‌ها اسمِ «امير» دارند ولی حقيقتِ «اميری»؟ نمی‌دانم. بگذريم. شرح اسيری و اميری باشد برای بعد.

پ. ن. خرقه‌پوشی من از غايتِ دين‌داری نيست
پرده‌ای بر سر صد عيبِ نهان می‌پوشم!
***
حافظم در مجلسی، دردی کش‌ام در محفلی
بنگر اين شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

پ. ن. ۲. يک دنیا کار دارم!

پ. ن. ۳. دروغ چرا؟ از ظهر مشغول خواندن «رسائل اخوان الصفاء» هستم؛ برای پايان‌نامه‌ام. بخش‌های مربوط به سياست و امامت را دارم می‌خوانم برای سوابق تاریخی بحث. نسيمِ فکر حکما در مشامِ عقل‌ام – يا بی‌عقلی‌ام! – پيچيده است. اين حرف‌ها هم لازمه‌اش است دیگر.

نکته...

نکته‌ها چون تيغِ پولاد است تيز
گر نداری تو سپر وا پس گريز
پيش اين الماس بی اسپر ميا
کز بريدن تيغ را نبود حيا

سال‌هاست در حسرت الماس شدن می‌سوزيم. زياد دور نیست. فقط مانده است کمی خاک شويم! خاک که شديم تازه قدم به مرحله‌ی الماس شدن نهاده‌ايم:
به عزمِ مرحله‌ی عشق پيش نه قدمی
که سودها کنی ار اين سفر توانی کرد

و همين عزم کردم و قدم در راه اين سفر نهادن، خود آغازی است آغازيدنی!
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زيان بينی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کيميای جان بينی

و گداختن بايد. و گداختن کاری است شگفت. آن چه در ميانه نيست، همين گداختن است و رنه از خاک تا الماس راه درازی نيست. غمی نيست. «دانی که رسيدن هنرِ گامِ زمان است». بگرد تا بگرديم!

July 25, 2008

آدم آورد در این دير خراب آبادم، آدم!

چهار روز است دارم می‌نويسم و بر باد می‌دهم. چهار روز است هر چه می‌نويسم دور می‌اندازم. چهار روز است هر چه از خود می‌خوانم ذوقی ندارد. ملال‌آور است. شوری نيست. سوزی نيست. دردی نيست. يعنی درد هست، آتش نيست. شايد اگر کسی باشد که همدل و همراز و همزبان و محرم باشد، بفهمد يعنی چه اين گسسته بودن. شايد بتواند بفهمد اين بريده بودن يعنی چه. دشواری‌ کار شايد این است که افتاده‌ايم در این غرقابه‌ی فرديتی که از در و ديوار می‌بارد! با خودم داشتم فکر می‌کردم که اگر در سرزمينی، در فرهنگی زندگی می‌کردم که این فردگرايی کم‌زورتر بود و جدی گرفتن جمع و جامعه و اخلاق هویداتر بود، آيا وضع بهتر بود؟ پاسخ را از هم‌اکنون نیک می‌دانم. وضع اگر بدتر نمی‌بود، به يقين به از اين نبود. اين‌که بدانی و بخواهی بدانی کیستی و چه می‌کنی و چرا می‌کنی، ربطی ندارد به اين‌که کجای جهان باشی. مهم اين است که بخواهی و دردی در درون‌ات باشد. مهم اين است که خواب‌ات نبرده باشد. و ما خواب‌ايم. «الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا». و مرگ هم باعث تنبه ما نمی‌شود. عجب خوابِ سنگينی ما را در ربوده! یعنی سرِ اين بی‌ذوق بودن چی‌ست؟ رمز اين سردی در چی‌ست؟... الآن چيزی ديدم که حال‌ام را بد کرد. پسرکی، جوانکی در واگن بغلی قطار ايستاده است. می‌شناسم‌اش. می‌دانم که سال‌ها پيش تصادفی کرده است که باعث اختلال قوای مغزی‌اش شده است. در تمام طول راه جلوی يک رديف صندلی خالی سر پا ايستاده است و رو به شيشه با خودش حرف می‌زند. برای خودش شکلک در می‌آورد. سخنرانی می‌کند برای خودش. و آری، مرا هم می‌شناسد! ولی گمان کنم حوصله ندارد از واگن بغلی بيايد اين‌جا و موی دماغِ من شود. با خودم فکر می‌کنم که حتی او هم از جنس دردهای من دارد! حتی او هم معنای دل‌شکستگی را می‌داند. او هم می‌فهمد در تاريکی بودن یعنی چه. او هم می‌داند جنون يعنی چه. او خودش جنون را دارد زندگی می‌کند. او ديوانه‌ای است تمام عيار (من که تا به حال از او آزاری نديده‌ام). ولی ديوانگی‌اش برای خودش حکايتی دارد. هر بار سرم را بر می‌گردانم می‌بينم که مشغولِ کارش است. دست نمی‌کشد! خسته نمی‌شود. انگار با خودش می‌گويد: «تا نيابم آن‌چه در مغزِ‌ من است / يک زمانی سر نخارم روز و شب». شده است حکايت ما که «روز و شب» بی‌قراريم و هيچ چيز اين کهربا صفتی را از ما نمی‌گيرد. يکی دو هفته پيش، که تو بودی و عالمی گويی نبود با بودنِ تو، وقتی طول و عرض آن سالن را قدم می‌زدی، فکر می‌کردم همه همين‌جور بی‌هوا به سمت تو بر می‌گردند. انگار مغناطيسی می‌کشدشان...

تا به خودم آمدم، بس که حواس‌ام به پسرک واگن بغلی بود، يکی دو ايستگاه را رد شديم. پريدم از قطار بیرون ولی حال‌ام توی قطار جا مانده بود. کاش يکی باشد سازی بزند. شعری بخواند، به آواز حزين. «ای چنگ ناله بر کش و ای دف خروش کن». از ایستگاه که می‌آيم به سمت خانه، می‌شنوم که:
من ملک بودم و فردوس برين جای‌ام بود
آدم آورد در اين دیر خراب آبادم

پيش روی‌ام را نگاه می‌کنم، پشت‌ سرم را می‌بينم و همه جا نشان است از این «دير خراب آباد». دل‌ام ضعف می‌روم. سرگيجه می‌گيرم. آدم را می‌بينم، آدمی را می‌بینم تهی‌دست، عاجز، آماجِ تيرهای بلا و سودايیِ آرزوها و خواسته‌ها. آرزوهايی که هيچ کجای‌اش عجيب نيست. ولی همين آرزوها به بادش می‌دهند. چند دقيقه بعد، به خانه نزديک‌تر شده‌ام و به اين بيت رسيده‌ايم:
پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
دارم خل می‌شوم. اين موسيقی وبلاگ امير هم هی در گوش‌ام می‌خواند الآن. بانو می‌گوید بگذار بخواند. او خوش‌اش می‌آيد. من هم می‌شنوم و توی ذهن‌ام شروع می‌کنم به رقصيدن. چرخ می‌زنم. نه چرخ صوفيانه. چرخِ رها. رها از هر صفت و رنگ و کيش و آيینی. همين جور توی ذهن‌ام مثل بچه‌ها می‌چرخم. دل‌ام گريه می‌خواهد. دوست دارم برگردم به بيست روز پیش. آن سبکی را، آن بی‌خويشی را، آن خوارداشتِ نفس را، آن لحظات مبارک و پرنور انگار به سرعت برق و باد دارند بر می‌گردند به خانه‌ی اصلی خودشان. يادِ پسرک توی قطار می‌افتم. او هم همان روز بود. با همان حالِ خراب‌اش. مرا يادِ مجيدِ «سوته‌دلان» می‌اندازد. دل‌ام الکی الکی نرم می‌شوم. به حال خودم گريه‌ام می‌گيرد. خيلی وضع خراب است. خيلی. انگار سوره‌ی واقعه برای‌ام می‌خوانند. انگار يکی می‌خواند: «اذا زلزلت الأرض زلزالها و اخرجت الأرض اثقالها...». انگار يکی دارد همه‌ی سوره‌هایی را که در وصف قيامت‌اند يک‌جا و پشت سر هم می‌خواند. انگار الرحمن می‌خوانند. یکی آهسته بيخ گوش‌ام دارد زمزمه می‌کند: «فبأی آلاء ربکما تکذبان»؟ هراس برم می‌دارد. ياد همه‌ی آن نعمت‌ها می‌افتم و پشت‌ام می‌لرزد. هنوز آويزانِ همان رشته‌ی کرم و رحمت و ستاريت هستيم! دل‌ام می‌خواهد کنجی بنشينم و مدام بخوانم: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء».

پ. ن. عمو جان! می‌دانم اين‌جا را می‌خوانی. اسم آن پسرک را برای‌ام بنویس. پاک از خاطر برده‌ام اسم‌اش را. خودت می‌دانی کدام را می‌گويم. می‌شناسی‌اش.

July 24, 2008

راحت باشيد!

من نمی‌فهمم چرا بعضی از مردم مرتب نياز به توجيه کردن خودشان يا ديگران دارند. وقتی من درباره‌ی صومعه‌نشينان حرف می‌زنم، مقصودم خيلی روشن است:‌ من این کاره نیستم. عجالتاً، هم‌اکنون، در همین احوال روحی، خوش‌ام نمی‌آيد!‌ بماند که اگر وقت و حوصله داشته باشيم می‌توانم بنشينم و مثلاً مقاله‌ی انتقادی و فلان و بهمان بنويسم. ولی وقت‌اش را ندارم. به قدر کافی کار سرم ریخته که نمی‌توانم. ولی چه اصراری که بخواهيم بيايیم صومعه‌نشينان و زاهدان را توجيه کنيم؟ آن‌ها برای خودشان زندگی‌شان را می‌کنند. گوارای وجودشان!‌ ولی به مذاق ما خوش نمی‌آيد! درست همان‌جور که زندگی خيلی‌های ديگر به مذاق بعضی‌های ديگر خوش نمی‌آيد. تا به حال ديده‌ايد که يک نفر ملحد به خاطر اين‌که يک نفر مسلمان او را بر راه باطل می‌داند، از اعتقادش دست بکشد؟ يا بر عکس، ديده‌ايد که يک نفر مؤمنِ مسيحی، يهودی، يا مسلمان به خاطر اين‌که يک نفر ملحد او را مثلا خطاکار بداند، دست از آيين‌اش بکشد؟ البته که نه! مردم برای تغيير روش زندگی‌شان دلايل ديگری دارند. خوشامد يا عدم خوشامدِ ديگران - به درست يا غلط - باعث تغيير روش‌شان نمی‌شود. بگذاريد مردم راحت باشند. خودتان هم راحت باشيد! خودتان و ديگران را بيهوده عذاب ندهيد.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعتِ ما غير از اين گناهی نيست

پ. ن. در نوشته‌ی قبلی من اصلاً نگفتم که «صومعه‌نشينی» يک جور «گناه» است. نه بابا! نيست! برويد حال‌تان را بکنيد. ما را هم به حالِ خودمان رها کنيد!

سکوتِ صومعه‌ها....

صومعه‌نشينی، رياضت کشيدن، چله‌نشينی و اين کارها، آدمی بيکار می‌خواهد که هيچ تعهدِ مهمی، از جمله داشتن خانواده و زن و فرزند، نداشته باشد (و از همه مهم‌تر غمِ نان و مسئوليت امرار معاش هم اصلاً نداشته باشد). من مانده‌ام که چنين آدمی که فقط به فکر خودش می‌تواند باشد، اصلاً چه خاصيتی دارد؟ جان‌ام فدای آن گناهی که به خاطر بودن و زندگی کردن در ميان اين همه آدم و لوليدن در دلِ همين زندگی معمولی گريبانِ آدم را می‌گيرد! چه خاصيتی است در زهد و پارسايی‌ای که از عالم و آدم بريده باشی و خزيده باشی توی غار؟ اگر اين‌جور بشود زندگی کرد، خوب است؛ ولی نمی‌شود! حداقل با اين اوصاف که من می‌بينم نمی‌شود. در نتيجه، گناه کردن چيز مهمی است. از گناه نبايد غفلت کرد، علی‌الخصوص گناهی که در برابر رهبانيت و صومعه‌نشينی از هر نوعی باشد (سنتی و مدرن‌اش فرق زیادی با هم ندارند؛ هر دو سر و ته یک کرباس‌اند). بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خيلی از کسانی که می‌افتند دنبال اين زهد‌ورزی‌ها و صومعه‌نشينی‌ها بيشتر از آن‌که دليل‌اش معرفت نفس و مجاهدت با نفس باشد، ترس و وحشت از گناه است. دمِ حافظ گرم:
می‌ خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گويد تو را که: «باده مخور»،‌ گو: «هو الغفور»!

پ. ن. اصلاً نمی‌دانم اگر يک زمانی هوس رياضت کشيدن کردم، چه طوری بايد توجيه‌اش کنم! خدا آخر و عاقبت‌ام را به خير کند!

July 23, 2008

در حصارِ فتنه‌ها

کارِ هر روز من اين است: از اداره که می‌زنم بيرون، شروع می‌کنم به موسیقی گوش دادن. در تمام طول راه، گرفتارم ميانه‌ی توفان و آشوب. «چون کشتی بی لنگر». هوسی، اشتياقی، ميلی در سرم، در دل‌ام هست که با خود نمی‌گذاردم. سرگشته و حيران میانِ نار و نور، جنگی در درون دارم. صحرای کربلايی است دل‌ام که مپرس! ناظری می‌خواند: «دلنوازان، نازنازان در ره‌اند...» و چيزی در درون‌ام می‌لرزد. دلنوازان، ناز نازان... تصويری در درون‌ام جنبيدن می‌گيرد، تصويری از بهشت... بهشتی که گويی اين عالم عکس بی‌رنگ و رويی از آن است. عکس؟ مطمئن نيستم. ولی يک چيز را نيک می‌دانم. و آن اين است که این سودا، اين دلشوره، سودای رسيدن به فردوس نعيم است. سودای آرامش است. سودای آسودن است و خرقه‌ی هستی فروهشتن... سودای رستن از اين دام‌گه «اغوا»... جمعی از «اخوان» می‌خواهم. اخوان صفا. جايی که غل و غشی نباشد. جايی که سينه‌ها پاک باشد... با خود می‌گويم: «در دل ندهم ره پس از اين مهرِ بتان را...» و از داغی ياد می‌کنم که بر دلِ ديوانه نهاديم. اما دل هنوز ديوانه است. و من حيران‌تر از پيش.

دوباره می‌افتم به گرداب. از آن سودا و اغوا که می‌رهی، تازه می‌بينی در بندِ قصه‌ای نو هستی. دل پر خون است و رخ زرد. اين بار شجريان در گوش‌ام می‌خواند. دقايقی ديگر بايد پياده شوم از قطار. من شده‌ام آماج اغوا و سودای سر بالا. دستی از اين سو می‌کشدم، دستی از آن سو. و چقدر اين حال برای‌ام آشناست. ديرزمانی است که اين حال با من است. هر بار می‌نويسم‌اش شايد زوايه‌ای و کنجی تازه از آن بر من مکشوف شود. نوشتنِ تجربه‌ای که برای همه در دسترس نيست و شايد فهم‌اش دشوار باشد، چندان آشنا نيست. ولی... بايد نوشت. از زبان مولوی می‌خواند که: «به حق اشکِ گرمِ من، به حقِ آهِ سردِ من / که گرم‌ام پرس چون بينی که گرم از سرد می‌دانم...». گرم از سرد دانستن يعنی چه؟ يعنی اين‌که به هر دامی نيفتی؟ يعنی گرفتار تفاخر و تکاثرِ دنيا نشوی؟ يعنی اسيرِ لهو و لعب و زينت حياتِ‌ دنیا نشوی؟ قرآن پيش روی‌ام باز است. می‌خوانم: «وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ فَوَاكِهُ وَهُم مُّكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ يُطَافُ عَلَيْهِم بِكَأْسٍ مِن مَّعِينٍ بَيْضَاء لَذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ لَا فِيهَا غَوْلٌ وَلَا هُمْ عَنْهَا يُنزَفُونَ» (آيات ۳۹ تا ۴۶ از سوره‌ی صافات، ۳۷). اين‌ها وصفِ جنت است. شرط‌اش اخلاص است و آخرش رزق و روزی. و خلاصه‌اش صفاست و پاکی. صفايی بی خمار و درد سر. این سودا، هنوز پا به جاست. سودای جايی که در آن سلام و امنيت باشد و سينه‌ها از کينه‌ها زدوده: « إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ لاَ يَمَسُّهُمْ فِيهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِينَ» (آيات ۴۵ تا ۴۸ سوره‌ی الحجر، ۱۵). این خطِ امانِ آن‌جا، تضمينی است اطمينان‌بخش. اما تا برسی به اين‌جا از ميانه‌ی بلا عبور بايد کرد، از ميانه‌ی اغوا: «قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (همان، آيات ۳۹ و ۴۰).

بر می‌گردم دوباره اين‌ها را و همه‌ی هذيان‌های قبلی را با هم می‌خوانم. اين‌ها يعنی چه؟ اين‌ها خطِ امان است؟ بدون شک نه!‌ اين‌که اين‌ها را بدانی، چه تضمینی است برای رهايی؟ هيچ نمی‌دانم. کمترین خاصيت‌اش اين است که خودت بدانی با چه کسی طرف هستی. همين. بدانی چگونه همزادی داری. يک بار ديگر هم نوشته‌ام که نمی‌دانم اين‌ها که می‌نويسم اسباب عقوبت است يا مايه‌ی ثواب. هر چه هست برای خودم آينه‌ای است. اميدوارم که اسبابِ عقوبت نشود. اين را می‌دانم ولی که در حصار فتنه‌ها افتاده‌ام و «دارم از زلفِ سياه‌اش گله چندان که مپرس!». نمی‌دانم به چه زبانی و چگونه باید شرحِ اين قصه را داد. اين چيزها را نمی‌شود به هر زبانی و به صراحت گفت و نوشت. بعضی چيزها تنها با اشاره و کنايه شنيدنی‌اند. به تصريح اگر برسند بی‌مزه می‌شوند و بی‌خاصيت. استعلا دادنِ زمینی‌ترين و خاکی‌ترين تجربه‌ها کار دشواری است. اين است که می‌گويند: «کاملی گر خاک گيرد زر شود»...

می‌بينی چقدر سخت است اين کار؟ تا اندکی به هوش می‌آيم، عنان‌ام می‌افتد به دستِ آن‌چه در مغزم و دل‌ام جولان دارد. يا گرفتار منبر می‌شوم يا اسير شطاحی. ولی دلی پر خون هست. دلی دردمند هست. همين است که زلزله به پا می‌کند. همين است که صبوری می‌خواهد. همين است که باعث می‌شود بگويی: «مرا دل سوزد و سينه، تو را دامن، در اين فرق است / که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم». و تشخيص باید. فرق دانستن بايد. و ما فرقِ اين‌ها را می‌دانيم و فرقانی در کف داريم؟ نمی‌دانم! شما هم اين را گوش بدهيد، شايد چشيديد که بر من چه می‌رود. شايد!

با نفرت کجا را ساختيد؟

من نمی‌فهمم چه سودی است، چه خاصيتی است در اين همه کينه و نفرتی که بعضی‌ها به بعضی‌های ديگر دارند. از بيرون که نگاه می‌کنم می‌گويم بگذار داشته باشند. دنيا راهِ خودش را می‌رود، هيچ کاری هم به بغض و نفرت يا عشق و محبتِ ماها ندارد! مقصودم سياست است ها. برای من فرقی نمی‌کند که در سياست کشورِ‌ ما اپوزيسيون درباره‌ی حاکميت با بغض و نفرت حرف بزند، يا حاکميت درباره‌ی اپوزيسيون با کينه و تنفر حرف بزند. برای من هر دو يکی است. هر دو نشان ناپختگی است. آن‌که می‌فهمد، آن‌که پخته‌تر است، می‌داند که برای حلِ مسأله، بايد جايی نفرت و کينه را کنار گذاشت - و اولين جای آغازِ آن در زبان است؛ در گفتار و نوشتار - و گرنه اين چرخه‌ی خشونت و کينه و خون‌ريزی همين‌جور ادامه پيدا می‌کند. اگر خشونت و خون‌ريزی به دستِ يک نظامِ سياسی رخ ندهد، مسلماً به دست مخالفان پرشور و کينه‌ورزش رخ خواهد داد هر چند امروز بگويند فردا اگر ما باشيم چنين نمی‌کنيم. با نفرت هيچ جا را نمی‌توان آباد کرد. نفرت فقط گورستان می‌سازد. مهم نيست نفرت از من صادر شود يا از شما. مصدر نفرت و کينه هر جا که باشد، ويرانی به بار می‌آورد. شفقت داشتن بر خلقِ خدا و مبارزه با ظلم يا گوشزد کردن نابرابری و بی‌عدالتی راه‌های بهتری هم دارد. ابراز خشم و کينه و نفرت، کارِ ناتوانان است. توان‌مندان بهره‌ای از تواضع هم دارند... با کينه و نفرت هيچ چيز نمی‌توان ساخت جز نفرت و کينه‌ی بيشتر.

پ. ن. می‌دانيد؟ منطق اين کينه‌ورزی اين است: او ديروز به من صدمه زده است، من هم امروز مکلف‌ام به زبان و بيان يا به کردار و رفتار به او صدمه بزنم! خودتان داوری کنيد درباره‌ی ارزشِ اين نوع مخالفت با ظلم!

من‌ام تمامِ افق را به رنج گرديده...

- تقديم به حسين نوروزی و خل‌بازی‌های‌اش!

من‌ام تمام افق را به رنج گرديده‌،
من‌ام كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌
من‌ام كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود
به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم اين شهر، می‌شناسندم‌
من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد...

- محمد کاظم کاظمی

پ. ن. تقصير خودت بود! کاری کردی بروم تمام فایل‌های گذشته‌ها را بگردم. به نبش قبر شبيه بود کاری که کردم! جان‌ام به لب‌ام آمد! از آخر هم از خیر منتشر کردن‌اش گذشتم.

July 22, 2008

سر به هوا بودن

می‌گويند که چهارپايان سر به زيرند؛ يعنی رو به زمين‌اند. آدميان سر از زمين بر گرفته‌اند. آدم بر دو پا راه می‌رود. سرش را بالا می‌گيرد. سر بالا رفتن، گويی خاصيتِ آدمی است. يعنی از زمين به آسمان رفتن. حال اين زمين و آسمان را چه مجازی بگيريم، چه حقيقی، بشر هر دو کار را کرده است. يعنی از فتح زمين، به فتحِ آسمان‌ها و سيارات و کراتِ ديگر رسیده است. و از تسخير عالمِ تن به سوی گشودنِ دروازه‌های جان می‌رود (من از مؤمنان به «جان» و «روح» حرف می‌زنمٰ نه از منکرانِ آن).

در راه که می‌آمدم به اين سر به هوا بودنِ آدمی فکر می‌کردم و خيالی در من می‌آويخت. سودايی، هوسی چنگ در جان‌ام می‌زد و از رفتن‌ام وا می‌داشت. انگار يکی می‌کشيد مرا که همان‌جا که هستم بنشينم. يکی از درون نهيب می‌زد که نشستن همان و ويرانی و فروپاشی همان. انگار جنگی در درون‌ام بر پا بود. شهرام ناظری در گوش‌ام می‌خواند که:
کشيدند در کوی دلدادگان
ميانِ دل و کام ديوارها
با خودم می‌گويم چرا؟ مگر آزار داشتند؟ چرا قصدِ آزار دلدادگان آخر؟ چرا سوزاندنِ مهرورزان؟
انگار پاسخ‌اش را دقايقی بعد می‌دهند:
فريبِ جهان را مخور! زينهار!
که در پای اين گل بود خارها!
ولی چرا ما هميشه خارِ اين جهان را می‌خوريم؟ ما از زمينی بودن تمنای آسمانی شدن کرديم. سودای سر بالا داريم و هر قدم‌اش سوختن است و امتحان.
در خمِ زلفِ تو آويخت دل از چاهِ زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

می‌بينی؟ به سودای سر بالا، دست به رشته‌ای می‌زنيم و تازه می‌فهميم بلای بزرگ‌تری در کمين بوده است. خنده‌دار آن است که آن‌ها که می‌دانند بعدش چه دامی برای‌شان نهاده‌اند، می‌گويند:
جانِ علوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقه‌ی آن زلفِ خم اندر خم زد
يعنی همه چيز قوس می‌شود، دايره می‌شود. اين دايره از زمین به آسمان می‌رود و باز به زمين می‌رسد. يعنی هبوط، عروج، هبوط! انصافاً خودت سرگيجه نمی‌گيری؟ دست از سر اين بيچارگانِ حيران بردار!

هان... داشتم می‌گفتم. از آن‌که سايه به سايه‌ام می‌آمد. گاهی قدم تند می‌کنم و او عقب می‌ماند. گاهی گذاشته‌ام شانه به شانه‌ام بيايد. گاهی پيش افتاده است. حالا او دوست است يا دشمن؟ ظاهرش بدون شک دشمن است. هر چه می‌کند فريب است؛ همان «فريبِ‌ جهان را مخور! زينهار!» برای او هم صادق است. اين «او» در درونِ من است يا بيرون؟ ساخته‌ی خيالِ من و ضمير من است يا وجودی است قايم به ذات؟ اين «او»، «زاييده‌ی پندارِ من» است يا همزادِ من؟ هر چه هست، هر کدام از اين‌ها که باشد، کمندی دارد پر زور. و من خود را می‌کشم که از اين کمند رها شوم. در اين دشت، صياد يکی نيست. يعنی ظاهراً يکی نيستند. صياد زياد است. کدامِ صياد بهتر است؟ اصلاً قرار است ما صيد باشيم يا صياد؟ «صيد بودن خوشتر از صيادی است»؟ واقعاً؟ ما شکاريم يا شکارچی؟ خوب است آهو باشی. خوبی است شيری در پی‌ات افتد. اين‌گونه خوب است. ولی اگر آهويی باشی و روباهی، شغالی، کفتاری چنگال در دل‌ات بيندازد، درد است! صيدِ او شدن خوب است، نه صيدِ هر صيادی. حال با اين همزاد يا زاده‌ی پندار و ضمير، چه بايد کرد؟ واقعاً، ما از دستِ تو يا از دستِ‌ خود به کجا پناه ببريم؟ اصلاً پناه‌گاهی و مفرّی هست؟ نمی‌شود در این سيل‌خيزِ حادثه، لحظه‌ی حضوری يافت؟ لحظه‌ای برای بی‌خويشی؟ لحظه‌ای برای طهارت و پاکی؟ نمی‌شود؟...

July 21, 2008

انکم و ما تعبدون من دون الله حَصَبُ جهنم انتم لها واردون (*)

نقطه‌ی عزيمت
خانه‌ی خيال‌ام جولان‌گاه بتان شده است. بتکده‌ای دارم تمام عيار! هميشه دنبال راهی گشته‌ام برای شکستنِ اين بت‌ها. امروز فکر می‌کردم که اين بت‌ها اصلاً از کجا می‌آيند که حالا بايد شکست‌شان؟ پاسخ‌اش به اين سادگی‌ها نيست. اين خيال بسی کارها می‌کند. اين خيال با عاشقان هست. با مؤمنان و زاهدان هم هست. عاشق، پيش از اين‌که عاشق شود و حتی چشم‌اش به معشوق بيفتد (مقصودم نگاهِ مادی و فيزيکی است؛ برخوردِ حسی را می‌گويم)، معشوق را برای خودش ساخته است. معشوق از پيش وجود دارد. تنها کاری که برای‌اش می‌ماند يافتن سازگاری و هم‌خوانی معشوق با تصوير ذهنی‌اش است (يعنی: «بل كل ما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم»؟). به تعبير ديگر، مثل اين‌که قبلاً عاشق لباسی را دوخته باشد و دنبال کسی می‌گردد که اين لباس به تن‌اش برود! واقعيت البته با اين تصوير و لباس فرق دارد. اتفاقاتی هم که می‌افتد به فراخور شخصيت و گنجايش عقلی و روحی عاشق، مؤمن يا زاهد فرق دارد (عاشق دين‌دار و بی‌دين ندارد؛ عاشق، عاشق است). می‌شود آرام آرام آن تصوير ذهنی و لباس از پيش دوخته شده را عوض کرد يا به دور انداخت. می‌شود خشک‌مغزانه تصوير و خیالِ خود را به آن معشوق تحميل کرد. (اين عشق و عاشقی هم زن و مرد بر نمی‌دارد؛ برای هر دو جنس پيش می‌آيد؛ برای خدا و انبيا و اوليا هم قابل تعميم است). ما از آن‌ها تصويری داریم و اين تصویر را خود ساخته‌ايم. ما، به تعبير قرآن، دوزخيان هستيم. دوزخی بودن چندان هم بد نيست. دوزخی بودن تقدير ناگزير ماست. ما همه دوزخی هستيم. همه از دوزخ عبور می‌کنيم: « وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتقَّوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (سوره‌ی ۱۹، آيات ۷۱ و ۷۲) . عده‌ای از اين دوزخ عبور می‌کنند و عده‌ای هم به زانو در می‌آيند.

نقطه‌ی بی‌نهايت... اتحاد
بی‌نهايت جايی است، مقصدی است که نمی‌توان هرگز به آن رسيد. بی‌نهايت، افقِ‌ ماست. هميشه به سوی آن می‌دويم و هرگز نمی‌رسيم. نفسِ رفتن است که مهم است. و در خلالِ رفتن، بزرگ‌تر می‌شويم و خيال‌هامان بيشتر صيقل می‌خورد. شفافيت‌شان شايد بيشتر شود. شايد تيرگی‌ها زدوده شود. شايد درخششی پديدار شود. اين‌جاست که آدم می‌فهمد يعنی چه که:
«دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»
و ما با کافران و مشرکان دم‌خور و دم‌سازيم. چه آن مشرکانِ رسمی و اسمی و چه اين مشرکانِ به ظاهر مسلمان و مؤمن. من از استثناها حرف نمی‌زنم (در عصر عدم قطيت هستيم؛ پس جسارت نمی‌کنم با قاطعيت بگويم استثنايی وجود ندارد و همه مثل هم هستيم!). ولی نقطه‌ی بی‌نهايت کجاست؟ جايی است که از پيش‌ترها، بيش‌تر با معشوق، محبوب، معبود و يار متحد و يکی شده باشيم. جايی که واقعيت معشوق به واقعيتِ‌ ذهنی ما نزديک‌تر شده باشد. می‌دانم که خودِ همين کلماتِ «واقعيت» و «واقعيتِ ذهنی»، مسأله‌ساز هستند. ولی با اغماض به اين‌ها اگر نگاه کنيم، می‌شود کمی نزديک‌تر شد به آن بی‌نهايت. همين. خيلی مهم است هر آدمی خودش بداند که خودش چه کسی است. ابتدايی‌ترين معنای «من عرف نفسه...» را همين بگيريد که بدانيم خودمان چه کاره‌ايم. مهم است بدانيم چه بتکده‌ای در خانه‌ی خيال‌مان داريم. لازم نيست جار بزنيم. هيچ لازم نيست تمامِ عالم و آدم بدانند چه بت‌هايی در ذهن و ضمير داريم. کسی هم حق ندارد پرده از روی بت‌های ما بيندازد. آن‌که نافرجام‌های پرستش ما را خوب می‌شناسد و می‌داند بسياری ازاين پرستش‌ها و عبادت‌های ما – همين «من دون الله‌»‌ها – هيمه‌ی دوزخ‌اند، پرده‌ی ستاريت‌اش بر بت‌خانه‌ی درونِ ما مهلتی است...

حالا که فکر می‌کنم می‌بينم که «به هيچ ذکرِ دگر نيست حاجت‌ام زين پس» (با پوزش از حافظ). از حالا انگار بايد هر روز ذکر «لا اله الا الله» گفت. انگار هر روز يکی بايد باشد که اين بت‌ها را بشکند. «توحيد بر ما عرضه کن، تا بشکنيم اصنام را». دريغ که وقتی توحيد را هم عرضه می‌کنی، قصه‌ی ما مکرر می‌شود و باز بر سرِ خانه‌ی نخست مانده‌ايم! ما چه عاشقانی هستيم که معشوق را به قامتِ خيالِ خود می‌تراشيم؟ ما چه مريدانی هستيم که مراد را محبوسِ خيالِ خود می‌سازيم؟ (فرقی نمی‌کند که زمينی‌اش کنيم يا آسمانی). ما چه بندگانی هستيم که خداوند است گويی که بندگی ما می‌کند؟! هر روز، هر لحظه بايد به خودمان انگار تلنگر بزنيم که اين‌که تو می‌گويی، مبادا او نباشد! مبادا که اين‌ها همه بر ساخته‌ی خيالِ تو باشد! و اين هول با ما باقی است!

(*) إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ الَّلهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (سوره‌ی ۲۱، آيه‌ی ۹۸)

پ. ن. از اين‌ها نوشتن نمی‌دانم که باعث عقوبت است يا ثواب. تنها می‌دانم که بايد اين‌ها را نوشت. بايد اين تلاطم‌ها را بازگو کرد. بايد از اين موج‌های پست و بلندِ هستی گفت و گر نه آدمی را می‌بلعند. و گر نه آدمی زياد خودش را جدی می‌گيرد. وقتی خودت را بيش از آن‌چه بايد جدی گرفتی، آرام آرام آزارت به ديگران می‌رسد. فکر می‌کنی مسئول نجات بقيه هستی، در حالی که خودت داری دست و پا می‌زنی و لحظه به لحظه بيشتر فرو می‌روی. يکی بيايد ما را برهاند!

 پ. ن. ۲. (مهم): اول می‌خواستم اين را بنويسم. حالا می‌نويسم. از اول تا آخر اين نوشته، يعنی در تمام طول مدتی که اين را می‌نوشتم، ترانه‌ای گوش می‌دادم که به عقل جن هم نمی‌رسد موقع نوشتن این مطلب، من چنان چيزی گوش می‌داده‌ام. ولی آن آهنگ «ربط وثیق و مضمونی» با اين نوشته داشت. شايد ده بار از اول آن ترانه را گوش دادم (به رغمِ تمام کسانی که فکر می‌کنند هر موسيقی‌ای بايد عرفانی و آسمانی و خدايی باشد تا آدم را ياد دين و ايمان بيندازد، ما هم به ايمان فکر می‌کنيم هم به بت‌پرستی و ساقی سيمين ساق!).

والعصر ان الانسان لفی خسر!

سخت است آدم بفهمد، بعد از سال‌ها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگويد: «اين همه رنج کشيديم و نمی‌دانستيم / که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نيست». تازه اين‌جور اگر باشد خوب است. چون به وصالی رسيده‌ای و بلای‌اش را می‌چشی. گاهی آدم کارش از حسرت و حيف می‌گذرد و می‌بيند که «چهل سال» رنج و غصه می‌کشد، ولی هر آن‌چه به دست‌اش می‌آيد از همان اول، جای ديگری مهيا می‌شده. يکی بلند می‌شود می‌رود پی کسبِ علم، می‌رود دانشگاه، درس می‌خواند. سفر می‌کند، دنيا را می‌گردد و می‌بيند، سير آفاق و انفس می‌کند، سرد و گرم روزگار را می‌چشد. پلشتی‌ها و زيبايی‌های زندگی و آدميان را می‌بيند. اما آخرِ کار، می‌بيند که به همان چيزی می‌خواسته برسد که يک پيرزن بی‌سواد روستايی در کنجِ مطبخ‌ِ دودزده‌اش در خانه‌ای محقر به آن رسيده است! برای آن پيرزن، بازی و هياهو و خنده‌های سرخوشانه‌ی نوه‌اش، شايد، تمام چيزی باشد که از زندگی می‌خواهد! ولی ما؟ ما چه می‌خواهيم؟ يعنی قصه، قصه‌ی «دينِ عجائز» است فقط؟ آری، يک بخش‌اش هست. ولی نه همه‌اش. سؤال اين‌جا روشن می‌شود که اگر به گذشته برگرديم و فرصت انتخاب داشته باشيم که تحصيل کنيم، کتاب بخوانیم، فيلم ببينيم، دنيا را بگرديم، بزرگ‌تر شويم و پنجره‌ای تازه‌ای به روی جهان داشته باشيم، آيا ترجيح می‌دهيم به اميد همان چيزی که احتمالاً آن پيرزن ممکن است به آن برسد، قمار کنيم و به همه‌ی اين‌ها پشت پا بزنيم؟ من اگر باشم قطعاً چنين قماری نمی‌کنم. ولی می‌دانم که در هيچ کدام از آن راه‌ها تضمینی صد در صد نیست. خط امانی نیست. هيچ معلوم نيست عاقبت به خيری در اين است يا آن. زندگی يعنی خطر کردن. مثل ايمان. حالا اگر زندگی‌ات با ايمان گره خورد، چه بهتر. خوب‌تر می‌شود. شيرين‌تر می‌شود. تحمل‌پذيرتر می‌شود. برای بعضی‌ها نمی‌شود. برای عده‌ای ايمان، ايمانی که نفس‌نفس‌اش گره خورده است به شک و ترديد، ايمان نيست. بلای جان است. ايمانی که همه‌اش بر پایه‌ای سوء ظن باشد، نداشتن‌اش بهتر! با ايمان بايد به صدق و درستی برخورد کرد. با ايمان نمی‌شود با پدرسوختگی رفتار کرد!
ولی ما همه زيان‌کاريم. سخت زيان‌کار. نه تنها برای اين‌که ممکن است کلاه‌های گشادی سرمان رفته باشد. زيان‌کار به خاطر اين‌که در «هر» موقعيت و مکانی که باشيم، يک دنيا «فرصت» را الکی الکی می‌سوزانيم و به باد می‌دهيم. از مهم‌ترين‌های‌اش اين است: فرصت دوست داشتن و فرصت بيانِ دوست داشتن. فرصتِ عاشقی کردن. فرصت حرف زدن از عاشقی. آدمی که هر لحظه ممکن است سرش را بگذارد زمين و بميرد، بايد آن قدر شهامت داشته باشد که به کسی که حقيقتاً دوست‌اش دارد، هر تعداد بار که می‌تواند، بگويد: «فلانی! دوست‌ات دارم، خيلی!». و اين‌هاست که مهم است. اين‌جور فرصت‌هاست که برای کشتی بی‌لنگرِ توفان‌زده‌ای مثل آدم مهم است. کارهای مهم ديگری هم البته هست. ولی اين «سّر حکمت» مهم است که به يادِ آدم باشد. علم، علمی که باعث نخوت و رعونت شود يک چيز است و «دانش» و «حکمت» چيز ديگر. اين‌که ناصر خسرو می‌گفت:
اگر تو از آموختن سر بتابی
نجويد سرِ تو همی سروری را
بسوزند چوبِ درختانِ بی‌بر
سزا خود همين است مر بی‌بری را
برای من الگوی مهم است. برای آن پيرزن روستايی هم. او هم می‌تواند به اين دانش و حکمت و آموختن برسد. درجات‌اش فرق می‌کند البته.... به خودم می‌گويم: «بطالت‌ام بس! از امروز کار خواهم کرد!». سعی می‌کنم يک جور آويزان شوم به اين نردبان. سعی می‌کنم اين حکمت از جلوی چشم‌ام دور نشود. ابليس آدم‌نما هم در دنيا زياد است. نارفيقان هم هستند. رفيقان البته مددکارند. اهل اشاره و اهل ذکر هم هستند. دنيا پر است. خالی نيست. ما تنها نيستيم. همه سوار يک کشتی هستيم. باد می‌آيد. ابرها آسمان را پوشانده‌اند. دريا کف به لب دارد. توفان نزديک است. توفان هميشه نزديک بوده است. ما هميشه در ميانه‌ی توفان بوده‌ايم. پس چرا فکر می‌کرديم هر توفانی، توفانِ تازه‌ای است؟ سقف دارد بالای سرم می‌چرخد. بروم تا نخورده‌ام زمين!

July 19, 2008

توهم

سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از اين باديه، هش‌دار! / تا غولِ بيابان نفريبد به سراب‌ات»!
گفتم: «خوب يعنی چه؟ کدام غول؟ کدام بيابان؟ کدام سراب؟ کدام باديه؟»
گفت: «همين که اين اندازه در بيابان توهم سرگردانی. همين که يک بار گريبان خودت را نمی‌گيری. همين که مدام نگاه‌ات به بيرون و دگران است. همين که از اصلاحِ نفسِ خودت غافلی، يعنی سرگردانی در بيابان و باديه!»
گفتم: «يعنی نبايد اعتراض به هيچ چیز کرد؟»
گفت: «نه! تو چرا همه چیز را با هم خلط می‌کنی؟ چرا ياد نمی‌گيری که زبان‌ات را، ادبيات‌ات را، فکر کردن‌ات را اصلاح کنی؟ کی اين وسوسه‌ی نفسِ اماره رهای‌ات می‌کند؟ تو کی حريف‌اش می‌شوی؟ کی می‌فهمی که اين همه چيز که با ذوق و شوق می‌نویسی، دام است؟»
بهت‌ام زد. مات‌ام برد. نگاه‌اش مثل تيغ می‌مانست. اين همه گفتم-گفت، همه‌اش نگاه بود. حرف نبود. نگاه بود. نيم‌نگاه! با خودم فکر کردم که بعضی سال‌ها بايد برای‌شان این قصه را بخوانی و آخر هم اول راه‌اند... ولی... من هم که همين‌ام. مهم نيست که با نگاه، اشاره را بگيری يا نه. مهم، آدم شدن است! و باز، آدم شدن!
ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدمِ بيدار به يک دانه زدند!
امان از خودفريبی و فرياد از توهم استغنا!

July 18, 2008

شکوهِ خسروانی... شکيبِ زيستن...

از صبح ذهن‌ام درگیر يکی از مصاحبه‌های پايان‌نامه‌ام بود تا الآن که تمام‌اش کرده‌ام. در تمامِ اين مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم. اگر هم بود، جايی مثل آتش زيرِ خاکستر بود. الآن که اين ور و آن ور را می‌بينم دارم گُر می‌گيرم. حالا بايد چه کار کرد؟ حالا چه خاکی به سرمان بريزيم؟ بانو – که خسرو، عشقِ بزرگ‌اش بود – همان اول کار نوشته است: «فکر نمی کردم آن روز اينقدر نزديک باشد...» و چقدر حکيمانه است و تلخ. ولی خسرو شکيبايی چرا رفت؟ جوابِ ساده و خطی‌اش اين است – و اين جواب از هر کسی می‌تواند صادر شود – که: مرگ است ديگر؛‌ همه می‌ميرند! او چه فرقی با بقيه دارد؟ ولی وقتی کسی را دوست داشته باشی، زندگی و مرگ‌اش برای تو معنای ديگری پيدا می‌کند. استعلا پيدا می‌کند. همه چيزش می‌شود يک چيز ماورايی. و کسی را که دوست داشته باشی، واقعاً، الکی الکی نمی‌شود دوست داشته باشی. بايد يک «چيز»ی باشد که تو را اين‌جوری کند. و خسرو شکيبايی همين يک «چيز» را داشت. من اهل فيلم ديدن – فيلم ايرانی ديدن – نيستم. مجال‌اش هيچ وقت پيش نيامده. سر راه‌اش واقع نشده‌ام. ولی آن‌قدر فيلم و سريال ديده‌ام که شکيبايی توی‌اش باشد تا بتوانم بفهمم اين آدم يک «چيز»ی داشت. اين خسرو يک جوری بود. يک جورِ خاص. و مهم است از آدم‌ها – از هر آدمی، و از آدم‌های خاص، خاص‌تر – اين چيزها را ببينيم. اين‌هاست که مهم‌تر است. چرا مُرد؟ از بس ناشکيبا بود، بر خلاف اسم‌اش. پوست‌ات که کلفت باشد و درد را نفهمی مثل کلاغ هم می‌توانی عمر کنی. می‌شود البته نازک‌دل باشی و عمر دراز هم بکنی. بسته به شکيبايی‌ات، عمرت هم تعريف می‌شود لابد. ولی... ديدم يکی جايی نوشته «کاش او گرفتارِ عادت نبود و بيشتر عمر می‌کرد...» چيزی به همين مضمون. حال‌ام بد می‌شود. خشم‌گين می‌شوم از مردمی که اوج نگاه‌شان اين است که همه چيز و همه کس را با متر وجود و شخصيتِ خودشان می‌سنجند و حتی «تشخيص علتِ مرگ» و تعيين «دليل کوتاهی عمر» و «فرا رسيدنِ اجل» را هم جزو اختياراتِ خودشان می‌دانند. مگر اين‌ها پزشک‌اند؟ يادم هست که وقتی ايرج بسطامی از دنيا رفته بود، سيروس علی‌نژاد در بی‌بی‌سی مطلبی نوشته بود با اشاره‌ای مشابه. آن زمان من هم عصبانی شده بودم. پرويز مشکاتيان هم در مصاحبه‌ای سعی کرد شخصيتِ خود ايرج را برجسته کند... ولی اين ناشکيبايی و نابردباری فرهنگی ما تا به کجاها که نمی‌رود.... انگار اجل سراغ کسانی که هيچ عادتی ندارند – از جمله عادت به خودِ زندگی – هرگز نمی‌رود! انگار اجل می‌گردد دنبال چيزهايی که لابد بايد به طور طبيعی باعث مرگ شوند. همه حکايتِ «آن ميرِ دروغين بين با اسبک و با زينک...» و اين داسی که خسروان را درو می‌کند، همه را درو می‌کند؛ با عادت يا بی‌عادت! پس بيماری‌های فرهنگی‌ را لااقل اين‌جا هم که شده، بيرون نريزيد... چرا مُرد ولی؟ پارسال بود در تلويزيون ديديم‌اش؟ همان موقع گفتم چرا شکيبايی اين‌جوری آب شده است؟ چرا دارد آرام آرام می‌رود؟ «از وجودش قدری نام و نشان بود که بود...» ور نه از ضعف در آن‌جا اثری از شکيبايی نبود! ... شکيبايی، يک «چيز»ی بود؛ يک چيز مهم. و اين «چيز» خيلی مهم است؛ بعضی‌ها «هيچ چيز» نيستند؛ هيچ چيز! چه جوری می‌شود چيزی شد؟ دقيقاً نمی‌دانم! ولی بايد خيلی آدم باشی و آدم بشوی. شکيبايی خيلی آدم بود... و برای فهميدنِ آدم بودن کسی لازم نيست زن‌اش باشی يا بچه‌اش... شايد اگر زن‌اش يا بچه‌اش هم باشی، هرگز نتوانی کسی چقدر آدم بوده است... برای فهم اين «آدميت» و اين «چيز» بودن يک معيارهای ديگری لازم است. ولی شکيبايی‌، همه‌اش «فيلم» بود؟ فيلم هم اگر بود، عجب فيلمی بود! فيلمِ شگفتی بوده است که اين اندازه جان و دل را به يک نفس بند کرده بود. نفسی که ديگر در اين دنيا نمی‌رود و نمی‌آيد و از سرگردانی خلاص شده است.

پ. ن. دل‌ام نمی‌خواست اصلاً اين را هم اضافه کنم. مُردن شکيبايی سنگين است ولی. به همه گیر می‌دهم به خاطرش. ابطحی نوشته است: «به من گفته بود که خسرو هیئتی است»! خوب اگر نمی‌بود، چه؟ يعنی آدمی که «هيئتی» باشد برای شما - برای شما، آقای ابطحی! - بهتر است از آدمی که «هيئتی» نباشد؟!‌ نمی‌دانم اين اعتقادِ شخصی ابطحی‌ است که اين‌جوری داوری می‌کند يا بقيه‌ی هم‌مسلکان سياسی و حزبی‌اش هم مثل او هستند. از خودم بيزار می‌شوم اگر ببينم فردا من هم درباره‌ی آدم‌ها اين‌طوری قضاوت می‌کنم. حتماً يک جورهايی من هم آدم‌ها را این‌جوری می‌بينم. مباد که هرگز چنين ببينم‌شان و بخواهم در قفس تنگِ ذهنِ خودم محبوس‌شان کنم. شکيبايی اگر رند خراباتی بود و اگر حافظِ شهر يا هم‌هيئتی آقای ابطحی، باز هم شکيبايی بود.

پ. ن. يک چيزی راه نفس‌ام را گرفته است. دارم به زور نفس می‌کشم. چطور می‌شود يک آدم را اين قدر دوست داشت؟

July 17, 2008

فضايل و رذايل دموکراسی - ۱

دموکراسی مثل هر چيز ديگری، دوستانی دارد و دشمنانی. دوستان دموکراسی طيف‌های مختلفی دارند. دشمنان‌اش نيز. همه‌ی دوستان دموکراسی مانند هم نيستند. همه‌ی دشمنان‌اش نيز. دموکراسی منتقدانی نيز دارد. همه‌ی منتقدان دموکراسی را نمی‌توان دشمنان‌اش خواند. بعضی از منتقدان‌ِ دموکراسی در شمارِ دوستان‌اش به حساب می‌آيند. بعضی‌ها دغدغه‌ی استمرار و سلامتِ دموکراسی را دارند. عده‌ای هستند که از بيرون به دموکراسی می‌نگرند. برای عده‌ای دموکراسی يک پديده است؛ پديده‌ای تاريخی. مهم نيست چقدر به آن دلبستگی يا تعلق خاطر دارند. مهم اين است که دموکراسی نيز مانند پديده‌های ديگر دوره‌های طلوع و افول دارد. دموکراسی هم زوال‌پذير است. درست مانند نظام پادشاهی. دنيای امروزِ ما به معنای دويست يا سيصد سال پيش، به روی نظامِ پادشاهی گشوده نيست. برای کسانی که در پی کشورداری هستند و در پی حکومتِ خوب، مهم اين است که کدامين نظامِ حکومتی بهتر پاسخگوی نيازهاست. برای عده‌ای، «نياز» همانا سلطه است بر مردم. برای تسلط بر مردم می‌توان به ابزارهای مختلف متوسل شد. گاهی می‌توان با پادشاهی بر مردم مسلط شد و عنانِ آن‌ها را به دست گرفت و گاهی هم با دموکراسی (هر چند بيشتر به تناقض شبيه است که بشود با دموکراسی بر مردم تسلط يافت).

دموکراسی، و دموکراسی‌ها، تباه می‌شوند. شکننده می‌شود. از درون می‌توانند تهی شوند. می‌شود بازيچه واقع شوند. درست همان‌طور که دين و نظام‌های دينی دچار این تباهی و فساد می‌شوند. در عالم هيچ نظامی، خطِ امانی از کسی ندارد. عين القضات همدانی، جايی در نامه‌های‌اش می‌گويد (نقل به مضمون می‌کنم) که روزگاری خواهد آمد که مردم از مسلمانی تنها نامی خواهند دانست. به جايی می‌روند که اسم‌اش را مسجد می‌گذارد و کاری می‌کنند که ظاهراً نماز است و روزه ولی زمين تا آسمان با آن‌چه محمد گفت فاصله دارد. و هم‌او بود که می‌گفت حتی در همين «آتش پرستی» (ظاهراً اشاره‌اش به دين زرتشت است)، حقيقتی هست. اشکال از ناقلان است است که سخن را محرف کرده‌اند و گر نه در همان آيين هم خلافی نيست. برای او بت‌پرستی نيز حقيقتی دارد؛ حقیقتی گم‌ شده (برای او همان اتفاقی که برای آتش‌پرستی و بت‌پرستی افتاده است کاملاً ممکن است برای مسلمانی هم بيفتد). از سخن دور نشوم. می‌خواهم بگويم که دموکراسی هم به چنين جايی می‌رسد. درست همان‌طور که مثلاً نظام سياسی کمونيسم دچار این زوال و افول می‌شود. واقعيت‌های دين و واقعيت‌های دموکراسی را ديدن يک چيز است، و سخن گفتن از آرمان‌ها و آرزوهايی که ما خود بر شانه‌های دين و دموکراسی می‌نهيم چيز ديگر. گاهی اوقات انتظاراتی که از دين يا دموکراسی داريم با واقعيت‌های موجود و فعلی و تاريخی آن‌ها نمی‌خواند. اما، معنای اين سخن اين نيست که نمی‌توان و نبايد از اين آرزوها و آرمان‌ها سخن گفت. آينده‌ی غايی دين و دموکراسی يا کمونيسم هنوز نيامده است. ولی می‌توان گفت که آن دين و دموکراسی‌ای که پديد آورندگانِ نخستين يا خواهندگان اوليه‌اش در نظر داشتند با آن‌چه امروز می‌بينم تفاوت‌‌ها دارد؛ تفاوت‌هايی شگرف. [حتماً دقت کرده‌ايد که تعمداً دين و دموکراسی را کنار هم به کار می‌برم. دو هدف دارم. نخست اين‌که نشان بدهم از نگاهِ من، وضعيتِ تاريخی دين و دموکراسی يکی است و هيچ کدام در تحليل تاريخی برتری بر ديگری ندارد و واجد هيچ قداستی در مقام تحليل شدن نيست. ديگر اين‌که می‌خواهم بگويم به همان اندازه که عده‌ای به دين قداست می‌دهند، عده‌ای هم به دموکراسی (يا کمونیسم يا اته‌ايسم يا لاييسيته) قداست می‌دهند.]

به عرصه‌ی سياست و قدرت باز گرديم. به تاريخ اگر بنگريم و به زمان حال اگر نگاه کنيم، می‌بينيم که در عرصه‌ی قدرت و سياست، همه از «مردم» حرف می‌زنند و کار کردن «برای مردم». اين «مردم» واقعاً که هستند؟ چه موجوداتی هستند که هم نظام پادشاهی از آن‌ها حرف می‌زند، هم نظام‌های جمهوری و دموکراتيک و هم نظام‌های اقتدارگرا؟ اين «مردم» چه چيزی است که «مدعی العموم» هميشه به نيابت از آن‌ها حرف می‌زند؟ و مخصوصاً از قرن نوزدهم به بعد، اين «مردم» ابزار بهتری شده‌اند برای پيشبرد اغراض قدرت و سياست (و هر چيز ديگری). هر کس هر کاری می‌خواهد بکند «برای مردم» می‌کند. دقت کرده‌ايد؟ اين تعبير، اين کلمه، ترجيع‌بند همه‌ی وردها و شعارهای يکی دو قرن اخير بوده است: «برای مردم»! (سخن از داوری مثبت و منفی نيست که اين کار خوب است يا بد؛ فقط دارم توجه می‌دهم به اين نکته و برجسته می‌کنم اهميت نقش «مردم» را چه از ديدِ سلبی يا ايجابی).

اين يادداشت، بخشی است از يک سلسله يادداشتِ‌ بلند درباره‌ی دموکراسی. اين بخش نخست را ختم می‌کنم به جمله‌ای از جورج بوش:
«...در اندک زمانی بيش از يک نسل، ما شاهد سريع‌ترين پيشرفت‌های آزادی در تاريخ ۲۵۰۰ ساله‌ی دموکراسی بوده‌ايم. مورخان در آينده دلايلِ‌ خودشان را از چگونگی اين رخداد ارايه خواهند کرد. اما ما هم‌اکنون بعضی از دلايلی را که آن‌ها عرضه خواهند کرد می‌دانيم. تصادفی نيست که طلوع اين همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که ذی‌نفوذترين ملتِ جهان، خود يک دموکراسی بوده است...» - جورج بوش، نوامبر ۲۰۰۳

اين بند، نکاتی دارد بسيار تکان دهنده. اين خود آينه‌ی تمام‌نمای دموکراسی در روزگار ماست. به شخصيت جورج بوش نگاه نکنيد. نگويید که مردک ديوانه است يا مثلاً جنگ‌طلب. او همه‌ی اين‌ها هست. ولی ببينيد چه اندازه در سخنان کسی که هشت سال رهبر «دنيای آزاد» و بزرگترين قدرتِ جهانی بوده است، مدعای دروغ و غلط هست. شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی ديگر. به اشاره فقط می‌گويم که چندين ماه ديگر کتابی از جان کين منتشر می‌شود با عنوان «زندگی و مرگِ دموکراسی» که شايد قبلاً هم به آن اشاره کرده باشم. این کتاب نخستين تاريخِ جامع دموکراسی است. توضيح درباره‌ی اين کتاب را می‌گذارم برای وقتی ديگر. اما اين کتابی سخنانی دارد ناگفته و ناشنيده درباره‌ی دموکراسی. وقتِ آن شده است که «مردم» دست از «حيرت» بر آستان دموکراسی بشويند. خيلی دير شده است البته. زودتر از اين بايد اين کار را می‌کردند. فهم و شناختِ دموکراسی برای ايرانی‌ها از همه واجب‌تر است (هم برای مخالفان‌اش و هم برای موافقان‌اش؛ نه مخالفان‌اش دقيقاً می‌دانند با چه مخالف‌اند و نه موافقان‌اش – مخالفان از ترسِ دموکراسی و موافقان به خاطر اميدهايی که به دموکراسی بسته‌اند).

دموکراسی يا آنتی‌تزِ دموکراسی؟

اين خيل کثير روشنفکران و سياسيون و اپوزيسيون ايرانی به خيالی خوش‌اند از دموکراسی. اين آشِ دهن‌سوزی که هيچ کس نمی‌داند دقيقاً چی‌ست. آن قدر از ظلم و ستم به ستوه آمده‌اند که حاضرند به هر چيزی متوسل شوند بدون آن‌که بدانند بعدش چه اتفاقی می‌افتد! دموکراسی خوب است؟ شايد. دموکراسی بسیار فوايد دارد که بسيار کسان نه فوايدش را خوب می‌شناسند نه ضررهای‌اش را. گاهی اوقات دموکراسی به ضدِ خودش بدل می‌شود. دموکراسی راه را بر ظلم و ستم توده‌ها باز می‌کند... الآن چيزی ديدم و شنيدم که یکی از سياسيون ايرانی چنان با حرارت از دموکراسی حرف می‌زد که گويی وحی منزل است. حوصله ندارم بنشينم بحث کنم درباره‌اش. لينک هم نمی‌دهم. هر کس خواست حدس بزند چه کسی کجا چه گفته است. ولی چيزی خواهم نوشت در باب دموکراسی و توهم‌هايی که ما ايرانی‌ها درباره‌‌اش داريم. دموکراسی خيلی خوب است. اما وقتی خوب نشناسی‌اش بلای جان‌ات می‌شود. هر چيز را وقتی خوب نشناسی و درست به کارش نبندی، می‌شود بلای‌ جان‌ات... و اين است قصه‌ی تولد و مرگ دموکراسی... تا بعد.

July 16, 2008

رزق

گفتم: «می‌گويند اين‌ها که داری از کجا می‌خوری؟ مالِ مردم را خورده‌ای؟»
می‌گويد:
«بر درِ شاهم گدايی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود!
چيزی اگر رزق و روزی کسی نباشد، آسمان را به زمين بدوزد از حلقوم‌اش پايين نمی‌رود. هيچ کس مالِ مردم را نمی‌تواند بخورد. اگر هم بخورد از حلقوم‌اش بيرون می‌کشند. تو خويشتن را باش! تو بر سگِ نفسِ خويش امير باش. آدمی دشمنی بزرگ‌تر از نفسِ خويشتن ندارد.»
گفتم: «پس دشمنان بيرونی چه می‌شوند؟ آن‌ها که حق الناس را ضايع می‌کنند؟»
گفت: «از کجا می‌دانی که تو بايد به استيفای حق الناس قيام کنی؟ از کجا که تو گنجايش اين کار را داری؟ اين کارها بايد به ولايتی، به اشارتی، به فرمانی محقق شود، نه به وسوسه‌ای و سودايی و خيالی. هر حقی که از ولايتی گسسته شود، ناحق می‌شود! خدمتِ کسی بايد. خدمت کن تا کسی شوی!»

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

تو که در پسِ نقاب نشسته‌ای و تيرِ زهرآگين می‌افکنی، روزی مشقِ عاشقی می‌کردی. خاطرت هست؟ روزی می‌خواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمه‌اش عاشق شدن بود. و برای عاشق شدن، بايد سينه‌ات را از کینه‌ها می‌زدودی. بايد صيقل می‌خوردی و پاک می‌شدی. خوب، ظاهراً نشده است. اين‌که می‌گويد: «کمالِ سرِ محبت ببين نه نقصِ گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»، هزاران حکمتِ مندرج دارد. يکی اين‌که رازِ محبت، آدمی را به کمال می‌رساند و خودش فی نفسه کمال است. همين عاشقی. همين است که می‌رساندت به جايی که بگويی: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود». و قدم زدن در راه کمال با تير انداختن و زهر ريختن و ماليخوليای «اصلاح» داشتن حاصل نمی‌شود. مردم را به زور به بهشت نمی‌برند. موکل سعادت عقبای مردم من و تو نيستيم. و همه انسان‌‌ايم. همه فرزندانِ آدم هستيم.

«آدم شدن» و «آدم بودن» ده‌ها تفسير و معنا دارد. يکی از معناهای آدم بودن اين است که بدانی چنان‌که برق عصيان بر آدمِ‌ صفی می‌زند، بر تو که طفلی هستی و بهره‌ات از صفوت اگر هيچ نباشد اندک است، حتماً خواهد زد! وقتی می‌فرمايد که: «ما به صد خرمنِ‌ پندار ز ره چون نرويم...» (بقيه‌ی بيت را خودت برو پيدا کن؛ شايد دو سه بيت ديگر خواندی و تکانی خوردی!)، حواس‌اش هست به اين‌که تو چه اندازه در «پندار» و «وهم» و «گمان»‌ و «خيال‌بافی» دست و پا می‌زنی و می‌پنداری که طاعت می‌کنی! اين يکی. يک معنای ديگرش اين است که آدم، گناه می‌کند. اقتضای آدم بودن – يعنی آدم بودن هر کسی – گناه کردن است. پس طعنه در گناه‌های باقی آدميان مزن (فرض را بر اين می‌گذارم که اصلاً تو «فرقان» در اختيار داری و قدرت تميز «خير» از «شر» و «گناه»‌از «ثواب» را داری!). پس تو که از سلاله‌ی آدمِ‌ خطاکاری، پرده‌دری مکن و بر سيمای حلم و ستاريتِ خدا پنجه مکش! می‌فهمی محاربه با ستاريتِ خدا يعنی چه؟ يعنی می‌تواند تمامِ آن‌چه خود در باطن‌ات نهان کرده‌ای، ناگهان پرده از روی همه‌اش بردارد! می‌دانی؟ قصه‌ی توبه‌ی نصوح را که خوانده‌ای، نه؟ بعيد می‌دانم! اگر خوانده بودی اين‌ اندازه گستاخانه حلمِ خدای‌ات را به مبارزه نمی‌گرفتی. می‌دانی؟ اين‌ها را می‌نويسم به اميدِ اين‌که سال‌های قبل‌ات را به یاد بياوری. آن روزهايی که هنوز آينه‌ی جان‌ات را اين اندازه مکدر نکرده بودی. روزی که آسان‌تر می‌توانستی اشک بريزی. روزی که آسان‌تر به «تذکره»‌ها، به «انذارها»، خوف و خشيت در جان‌ات می‌افتاد و کمی به خود می‌آمدی!

دور نشوم از قصه‌ی آدميت. در آدم بودن هنوز حرف بسيار است. بيا و آدم شو!‌ می‌دانی؟ آدم شدن يعنی اين‌که بگويی «ربنا انا ظلمنا انفسنا». آدم بودن، دانستن علمِ‌ اسماء است! تو که هنوز نوشتن نمی‌دانی و خواندن نمی‌فهمی، تو را چه به علمِ‌ اسماء؟! تو که هنوز در نوشتن به جای «را»ی مفعولی، «واو» می‌نويسی به جای صدای –ُ برای نشان دادن گفتار، تو را چه به علمِ اسماء؟! آدم شدن، يعنی تجربه‌ی توبه‌ی نصوح! شرح‌اش حيف است. گفتم. شايد جايی هنوز سلامتی باقی باشد. شايد اين سرطان تمامِ جان‌ات را از پا نينداخته باشد. شايد هنوز گه‌گاهی قرآنی، حافظی، مثنوی‌ای دست‌ات بگيری. شايد «فرمان‌»‌ای بخوانی و چهار ستونِ تن‌ات بلرزد. شايد. برای آدم بودن و آدم ماندن، بايد اول آدم شوی. بايد گريستن و ناله کردن بياموزی. نغمه‌ی خوش می‌خواهی، آوازِ پست بايد. «و اذکر ربک تضرعا و خيفة دون الجهرِ من القول...». می‌دانی که چه می‌گويم؟ آوازِ پست! با ذکر. نه فرياد و غوغا کردن؛ نه گرد و خاک به پا کردن و تشنیع زدن!

می‌دانی؟ بهتر است نقابِ دين و ايمان و مسلمانی و دعوی اصلاح از چهره برداری که سخت نازيباست با اين کردار و گفتارِ ناموافق! شايد هوای ديارِ هندوان سخت گرم است اين روزها که مجالِ انديشيدن را از تو ربوده است. گمان می‌کنم جايی که هستی، رودخانه دارد. نزديک دریا هم شايد باشی. تنی به آب بزن. شايد اين بخارهای ناموافق از دماغ‌ات بيرون رفت...

بگذریم. تشخيص‌ با خودت. هر چه می‌خواهی بکن. ولی آدم باش و آدم شو. خدای عالميان، خدای همه است. خدای ضعيف و قوی. خدای تهی‌دست و توانگر. خدای محق و مکلف. خدای خطاکار و پارسا. خدای من و خدای تو. تو که امروز «شيخِ پاکدامن»ی و من که «رندی تردامن»‌ام! می‌دانی؟ نظامِ عدلِ الهی با ميزانِ من و تو کار نمی‌کند. اصلاً. چون سنگِ عيارش هم با عقلِ من و تو سازگار نيست. آن عدلِ اين‌جهانی و عقلانی من و توست که می‌سنجد. آن هم برای خودش. بسته به اين‌که چگونه خودت را پرورانده باشی و پيراسته باشی. اين عدل، اين نیکی، اين «انتقام»، به ميزانِ من و تو سنجيده می‌شود، نه به ميزانِ او. زياد به خودت اطمينان نده که هر چه تو می‌خواهی، او هم همان می‌خواهد. خلاصه کنم، کلاه‌ات را قاضی کن و ببين خودت چه می‌خواهی! می‌دانی؟ خوب نيست خواسته‌ی شخصِ خودت را به پای او بنويسی! خوب نيست هوس‌های خودت را به او منسوب کنی. او خودش زبان دارد، ندارد؟ می‌دانی اصلاً چرا اين همه به خودم زحمت می‌دهم و اين همه می‌نويسم؟ می‌شود آسان‌تر همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرم. می‌شود همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرند. خيلی‌ها همين راه را برگزيده‌اند. اما... من، نه. من فکر می‌کنم هنوز برای نجات‌ات دير نشده. می‌دانی نجات اين نيست که مثل بقيه باشی. نجات يعنی اين‌: «مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش». خودت کلاه‌ات را قاضی کن ببين چقدر زهد فروخته‌ای. يکی از راه‌های زهد فروشی، پيدا کردن و به انگشت نشان دادنِ «فسق»‌های ديگران است. آه... هر چه بيشتر فکر می‌کنم، بيشتر آه از نهادم بر می‌خيزد. فکر می‌کنم که لابد «علی» برای‌ات مهم است که از او مدد می‌جويی. ولی آخر علی اهل رازپوشی بود. علی اهل فتوت بود. علی مردانه‌ تيغ می‌زد. با دغل‌کاری نسبتی نداشت. تو چرا از پشت نقاب، تير زهرآگين می‌اندازی؟ اصلاً حکمتِ اين نقاب‌داری و وعده‌ی نقاب از رخ افکندن و لاف پر بودن زدن از چی‌ست؟ می‌دانی چنين پشتِ نقاب بودن يعنی چه؟ يعنی ضعفِ شخصيت؛ يعنی زبونی؛ يعنی جُبن. می‌دانی که مردان از همان ابتدا مرد هستند. يا زنان. اين شهامت، اين صلابتِ شخصيت ربطی به جنسيت ندارد. آن واژه‌ی «مرد» مجازاً آمده است. شهامت را نمی‌تواند وعده داد. يا شهامت داری و دليری، يا نداری و نيستی. نمی‌شود بگويی دو سه روز ديگر که وقت‌اش شد، دلير می‌شوم و با شهامت. اسمِ اين که تو می‌کنی، نيرنگ است و حيله‌گری... می‌گويی که دست‌ات پر است! مطمئن‌ای که تهی‌دست نيستی؟ چقدر يقين داری که همه‌ی بافته‌ها و ساخته‌های‌ات به خانه‌ی عنکبوت نمی‌ماند؟

بزرگ‌تر از اين باش! دست از اين حقارت و پستی بشوی! مگو ديگران چه کرده‌اند و چه نکرده‌اند! بگو تو خود چه کرده‌ای و چه نکرده‌ای! فسق؟ فاسق؟ برای‌ات فسق را دوباره بايد معنا کرد! «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». فاسق کسی است که خودش را فراموش می‌کند. تو را اين روزها توهم گرفته است که همه فراموش کرده‌اند که چه هستند و که بودند و تنها تويی که سخت آگاهی و می‌دانی که چه هستی و که بودی! خدا را که فراموش کردی، خودت را هم فراموش می‌کنی. آن وقت می‌شوی فاسق. فسق يعنی اين. فسق يعنی اين‌که بيمار باشی و ندانی که بيماری؛ چون از خودت غافلی. آن که دليری می‌کند و به معنای عام‌فهم فسق می‌کند، چندان‌اش خطر نيست که تو را که فسق‌ات ظاهراً پاک‌دامنی است. نه. مرد اگر هستی برو خطا کن! برو گناه کن! برو در معصيت غوطه بخور و آدم شدن و توبه کردن بياموز و دست از اشاعه‌ی فحشا بشوی! کار کردن يعنی اين! می‌دانی، تو خاک نشده‌ای هنوز، هوسِ الماس شدن داری! چه‌هاست در سرِ اين قطره‌ی محال انديش!... ديگر بيش از اين سخن به خاک نبايد افکند. دیگر سخن را نبايد تباه کرد. اين‌ها را بخوان. اگر دیدی لازم است باز هم دردِ دل کنيم، اگر ديدی که هنوز آن روزگار صفای باطن و نازکی دل‌ات را به ياد داری، ندايی بده شايد باز بشود آن دفترِ کهنه را باز کنیم. شايد شد! خدا را چه ديدی؟

شعر!

قصه را برای‌اش گفتم. اولين پاسخ‌اش این بود:
«ای مگس عرصه‌ی سيمرغ نه جولان‌گه توست
عِرضِ خود می‌بری و زحمتِ‌ ما می‌داری!»
گفتم: «لابد در پاسخ می‌گويند به جز شعر خواندن کاری نمی‌دانی!» گفت: «همين که بدانی چه شعری را کجا بخوانی، هنری است که هر کسی نداند. پس آسوده باش. همين خود کاری است؛ کاری بزرگ که از هر بطالِ بی‌کاری ساخته نيست».

July 11, 2008

حديث آزار دهنده و آزار ديده

درباره‌ی آزار دادن، امير در وبلاگ‌اش چيزی نوشته است، در پی گفت‌وگوی مختصری که داشتيم. چند بار خواسته بودم چيزی بنويسم. اين بار به اختصار و اشاره می‌گويم. کسی که آزار می‌دهد ديگران را - و آزار صورت‌های مختلفی دارد - به باور من خودش جايی سخت آزار ديده است. کسی که با جهان و عالميان در صلح باشد و درون‌اش تيره و غبارآلود نباشد، از سر غرض و بغض و نيش زدن با کسی سخن نمی‌گويد. کسی که به ديگری زهر می‌پاشد، در درون خود کيسه‌ی زهری را حمل می‌کند که نخستين قربانی‌اش خودش است. زهر پاشيدن به ديگران - به هر انگيزه و توجيهی - ابتدا زهر پاشيدن به خود است. آزار دادن - به باور من - جايی سخت‌تر و تلخ‌تر می‌شود که از سنخ همين آزارهای معمولی نباشد؛ آزاری که به انگيزه‌ی اعتقاد و باور باشد. خداوند همگی را از سوء عاقبت محفوظ بداراد و همه‌ی بيماران را شفای عاجل دهاد... و ما را هم از عذاب آزار دادنِ دگران در امان داراد!

July 10, 2008

در حبسِ شهرِ بی‌تو

می‌دانی؟ توضيح دادنِ اين حال برای مردم سخت است. يوسف‌ام از رشک برادران در چاه اولیٰ‌تر. برای رفيقان و هم‌رديفان شايد شرح‌اش اندکی آسان باشد. ولی هر کس به مقتضای گنجايش درون و حالِ باطن‌اش چيزی در می‌يابد. حال من اين بود: «وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» (سوره‌ی اعراف (۷)،‌۱۴۳). حالِ من، حال فرياد بود – و هست. دل‌ام نعره می‌خواهد. فرياد. فريادِ سينه‌شکاف. صيحه‌‌ای می‌خواهم مانند صور اسرافيل. نوايی، نغمه‌ای، چيزی. چيزی که اين تومارِ درون را در هم بپيچيد. عده‌ای از سرِ حسد و کينه، اگر کسی حتی دل به مهرت بسپارد، به تلخ‌ترين زبان و بيان طعنه می‌زنند و عشق را منحصر در طريقتِ خويش می‌بينند. حالِ مرا، نه آيين بند است و نه ضد آيین – گفته بودم – که به هر حالی و به هر چشمی می‌شود ديدت. نازکی جان می‌خواهد. شکستگی دل. اين هم که به وفور ما را نصيب است؛ بس که بارِ آبگينه‌ايم!

فهمِ اين حال وقتی سخت‌تر می‌شود که کسی اين‌ها را «عرفان»ِ نظری يا عملی بخواند! به من چه که فلان عارف و صوفی چه گفته است؟ به من چه که مقام کدام است و منزلت کدام؟ ما را همين بی‌مقامی و بی‌منزلتی بس. «ما که رنديم و گدا ديرِ مغان ما را بس». من نمی‌دانم اين حال چه حالی است. برای‌ام مهم هم نيست. هر کسی هر نامی که می‌خواهد از بيرون برای‌اش بگذارد. اين حال، همان حالی است که وقتی آيه‌ی بالا را می‌خوانم،‌ اشک از ديدگان‌ام روان می‌کند. اين حال، حالی است که وقتی می‌خوانم: « لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (سوره‌ی حشر (۵۹)،‌ آيه‌ی ۲۱)، هوش‌ام از سر می‌رود. برای من ايمان يعنی همين. اين حال را هر چیزی و کسی به تو می‌دهد، گو بدهد! تو اين تعفنِ نَفْس، اين پليدی فضيلت‌جويی و داوری را از سر فرو بنه، به هر چه خواهی اين کار را بکن! «گر خود بتی ببينی، بهتر ز خود پرستی». بت را که چنين منزلتی باشد، تو را که منزلت «ملکِ کريم» است، خود جايگه پيداست!

این روزهای تعليق، خودم را بسته‌ام به نغمه‌های مطربان. دل‌ام جايی می‌خواهد رها، آزاد. جايی که هيچ ملاحظه‌ای نباشد. بتوانی راحت گريه سر دهی، بتوانی آسوده و بی هيچ دغدغه‌ و پروايی از ته دل بخندی. بتوانی بلند بلند با خودت حرف بزنی. بشود بدون پروای نگاه‌های چپ چپِ عابران با خودت زمزمه کنی، آواز بخوانی، هق‌هق کنی. سرت را تکانی بدهی، دست‌های‌ات به آسمان برود. حالی دارم جنون‌آميز. جايی می‌خواهم که اين حال را بشود عنان از کف رها کرد. جايی که بشود بند از پای اين ديوانه برداشت. جايی که بشود اين باز را پرواز داد. اين‌جا کجاست؟ کجا می‌شود خلوتی يافت؟ دشتی، کوهی، بيشه‌ای، جنگلی، درياچه‌ای، سينه‌ی اقيانوسی، کجا می‌شود يافت؟ اسپانيا؟ ايتاليا؟ فرانسه؟ آلمان؟ کجا؟ می‌‌خواهم مثل کودکان دوان دوان و آوازخوانان بروم دست‌ها را صليب‌وار باز کنم. ميانِ آفتاب، وسط باران، بر بالِ باد، تو را نفس بکشم. کجا می‌شود؟ ايران؟ می‌شود آن‌جا؟ گمان نکنم. در اين شش سال، هر بار رفته‌ام – که زياد رفته‌ام – چيزی در درون‌ام می‌گويد که اين‌جا در قُرُقِ عسسان است. زمينی که در آن گناه نتوان کرد، خدا را هم نتوان در آن پرستيد. جايی که زمين خدا به مصادره‌ی خلق خدا در آيد، در آن عاشقی نمی‌شود کرد. «که در مشايخ شهر اين نشان نمی‌بينم». خدا را نمی‌شود زير تازيانه‌ی محتسب پرستيد. دژم‌خويی شيخ و زاهد و واعظ جا را بر تو هم تنگ می‌کند! گنه کردن هنری است که از هر بی‌هنری ساخته نيست. ولی قصه‌ی من و تو که تنها قصه‌ی گناه نیست، هست؟ گناهی که در جَنْبِ کرم‌ات، افسانه می‌نمايد!

هی هی هی ... ای بی‌قرارِ پريشان! کجا ببرمت؟ چگونه آرام‌ات کنم؟ طفلِ بهانه‌جو!

سيل‌خيز رهگذران

تا به دامن ننشيند ز نسيم‌اش [نسيم‌ات] گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست

- سر ريز «روی خدا...»؛ نسخه‌ی بدل: خودم!

پ. ن. حالا فرض کنيم همه‌ی پياده‌روها را با اشک آب زدم. با آن هوا، با آن فضايی که هواپيمای‌ات سينه‌اش را می‌شکافد چه کنم؟ می‌بینی؟ اسباب مسافرت‌ات را عوض کرده‌ای، شعرِ ما را هم پاک به هم ريخته‌ای! نه شتر سوار می‌شوی، نه اسب! حالا اين همه وصفِ ستوران را چه کنم؟! دارم يواش يواش بر می‌گردم پايین. توصيه‌ای، سفارشی؟ امری، اشاره‌ای؟ فرمانی؟!

July 9, 2008

بر می‌گردم؛ عجله نکنيد!

محض اطلاع آن عده از دوستانی که می‌آيند اين‌جا، کمی گيج می‌شوند و چيزهای بعضاً شطح‌آميز می‌خوانند، عرض می‌کنم که:
به زودی بر می‌گردم بين خودتان! هر عروجی، هبوطی هم دارد. دارم تمرین می‌کنم، مثل چتربازها،‌ که موقع فرود آمدن خودم را به کشتن ندهم! سعی می‌کنم فرودِ آرامی داشته باشم. شما هم آسوده‌خاطر باشيد! همه چيز خوب است. دوباره اگر ديوانه شدم، حتماً می‌فهميد!

روی خدا... حيرتِ ما

صبح آدينه، يکی برایِ تو خوانده بود:
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را
بگذار که در روی تو بينيم خدا را

خوب گفته بود. شاعر هم خوب سروده است. من اگر بودم، شايد هرگز دهان باز نمی‌کردم و به «تماشا» می‌نشستم تنها و خموش. اگر هم قرار بود بگويم، چنين نمی‌گفتم. برای تو، اين‌ها را گفتن کفِ بيان است. برای رسيدن و پريدن به سقف‌اش شهپر جبرييل می‌سوزد... اصلاً چرا بايد اسيرِ اين گفت و بيان شد؟ مگر نيازی به بيان هست؟ همين آشفتگی، همين پريشانی ما را بس. همين که مثل کاهی افتاده بر موج اقيانوس، بی‌اختيار و رها، در فراز و فروديم کافی نيست؟

پ. ن. تا دم از شامِ سرِ زلفِ سياه‌ات نزنند / با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نيست
من از اين طالعِ سرگشته به رنج‌ام ورنی / بهره‌مند از سرِ کوی‌ات دگری نیست که نيست

سيلی خوران

- چون دايره ما ز پوست پوشانِ توايم
در دايره‌ی حلقه به گوشانِ توايم
گر بنوازی ز جان خروشانِ توايم
ور ننوازی هم از خموشانِ توايم

- برگِ نوا تبه شد و سازِ طرب نماند / ای چنگ ناله بر کش و ای دف خروش کن

اوصافِ دف اين‌هاست: حلقه به گوشی؛ پوست‌پوشی؛ به فرمان بودن؛ خروش کردن. اما مهم‌ترين صفتِ دف اين است: سيلی خوردن! بعضی‌ها سيلی می‌خورند و خموش‌اند. بعضی‌ها سیلی می‌خورند و نوای خوش می‌دهند. بعضی‌ها سيلی می‌خورند و بد آهنگ و کج خلق می‌شوند. دف‌هايی هستند که خوش آهنگ‌اند. بعضی از اين دف‌ها، نوازندگانِ چيره‌دستی هم دارند و سخت سيلی به چهره‌شان می‌زنند. دفِ خوب بودن در دستِ نوازنده‌ای استاد بختی است که غنيمت‌اش باید دانست.

پ. ن. اصلاً خوش ندارم در اين حال که لحظه لحظه‌اش تلاطم است و شنا در اقیانوسِ جان، روح و روان‌ام را به ناپاکی سياست بيالايم. شما که می‌توانيد، به امورات سياسی بپردازيد تا ما از تعطيلاتِ روح و روان برگرديم!

حالِ خوشِ خراب!

حالِ خوشِ خرابی دارم. نمی‌دانم شُکر بايد کرد يا شکايت! کسی می‌داند؟

مُردگی

«چرا مرده پرست و خصمِ جانيم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمی‌زند. مرده خموش است:
خموشيد، خموشيد، خموشی دمِ مرگ است
همه زندگی اين است که خاموش نميريد
ولی خموشی و مردگی خاصيتی دارد بزرگ:
آبِ دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا کی رهد؟
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم آمد يابی ای يارِ شگرف!
اما... مردم از اين اماها و ولی‌ها... باز هم اما... «کنون پندار مُردم . . .» هر چه خواهی کن، هم‌اينک!

پ. ن. نه از می سر پر جوش است و خروش و نه گوش‌ها از پندها بسته است، ولی «آورده از دريای دل، بيرون بسی دُردانه‌ها». و عجب نيست که: «به صدف مانم، خندم چو مرا در شکنند / کارِ خامان بود از فتح و ظفر خنديدن!»

دل‌گيرِ دل‌گير

دل‌گيرِ دل‌گيرم، از غصه می‌ميرم...

سخنِ سرد

۱. گل بخنديد که: «از راست نرنجيم؛ ولی
هيچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!»
۲. احسب الناس ان يُترَکوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون.... به حساب «فتنه» می‌گذارم اين‌ها را؛ به حساب امتحان و آزمون. به حساب اين‌که قول به ايمان پيامدِ عمل به ايمان دارد. به حساب اين‌که ايمان سرسری و لقلقه‌ی زبان و از سر سهولت نبايد باشد.
۳. از دمِ صبحِ ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
۴. حفظ ميثاق کارِ سختی است. شکستن آسان‌ است؛ بسی آسان‌تر. وقتی سخت‌تر می‌شود که «از دمِ صبح ازل تا آخر شامِ ابد» باشد؛ يعنی هميشه؛ يعنی علی الدوام؛ يعنی «به رفعِ اوقات».
۵. جفا ديدن، بهانه‌ی وفا شکستن نيست. بهانه‌ی خوبی نيست. «جفا نه پيشه‌ی درويشی است و راهروی». شرطِ سلوک اين نيست.
۶. «...یارب کن آسان آسان اين مشکلِ من»
۷. حال‌ام خوب نيست. خستگی در تن‌ام مانده و بيرون نمی‌رود. اما «حاش لله که ز جور تو بنالد حافظ».

پ. ن. مدتی پيش، شايد يکی دو هفته پيش، اين جمله را از توکا خوانده بودم که سخت تکان‌ام داد آن لحظه: «میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی‌شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار ...». يک لحظه يادِ «سوته‌دلان» علی حاتمی افتادم. ياد مجيد، ياد داداش حبيب. چند روز بعد، همين هفته‌ی گذشته، با خودم می‌گفت که خيلی کار روی زمين مانده است؛ الان وقت خواب نيست. هنوز بيست سی سالی کارِ نکرده هست (حداقل). ولی الآن هر چند هنوز می‌دانم که کارِ نکرده و بر زمين مانده هنوز هست و می‌دانم که بايد پی‌شان را بگيرم و خواهم گرفت، آن ميلِ توکا در جان‌ام خار خار دارد. بغضی تهِ دل‌ام آرام آرام دارد می‌شکند. نرم‌نرمک، چشمه‌ی اشک در پسِ آن لايه‌ها می‌جوشد و من باز نهان‌اش می‌کنم. نهان کردنِ اشک هم نوعی «سکوت» است.

July 8, 2008

دلجويی

سايه‌ی طوبی و دلجويی حور و لبِ حوض
به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم
پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک
ور نه این سيلِ دمادم ببرد بنيادم

ای شهِ ايمان تو مرو!

يعنی می‌روی؟ ديگر می‌روی؟ تازه «به ديدارِ تو خوگر» شده بوديم. خويی که با يک نگاه کالنقش في الحجر شده است. «مرو که با تو هر چه هست می‌رود»! عزيزی می‌گفت آن يار ميهمانِ ما خواهد بود. می‌شود باز هم ديدت! گفتم بگذار همين ناباوری را باور کنم. بگذار ذوق همين لحظه‌ها را خوب بچشم. بگذار، اين تومار درون را بيشتر در هم بپيچم! اما «گر رود ديده و عقل و خردِ و جان تو مرو». تويی که همه چيزی و همه‌ای:
اهلِ ايمان همه در خوفِ دمِ خاتمت‌اند
ترس‌ام از رفتنِ توست ای شهِ ايمان تو مرو!
اين‌جاست که آدم تفاوت تجربه‌ها و نگاه‌ها را می‌بيند. يکی می‌گويد:
چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم
که دل به دستِ کمان ابرويی‌ست کافر کيش
اما يکی «ايمانِ خويش» برای‌اش معنا ندارد. خداوند و شاهِ ايمان برای‌اش تويی. اصل تويی، ايمان فرع است. اگر آن کافر کيش اين اندازه عزيز است که دل در کفِ او چون موم است (و اصلاً چه جای «کافرکيش» خواندنِ او وقتی که خود ذاتِ ايمان است او؟)، چه جای لرزيدن بر سرِ ايمان. ايمان گو برود:
من و دل گر فدا شديم چه باک؟
غرض اندر ميان سلامتِ اوست!
پس تو مرو! تو بمان! «پدرا! يارا!‌ اندوه‌گسارا! تو بمان!»

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتياج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای اين‌که بفهمی يکی چه ميزان از سلامتِ درون بهره دارد، کافی است به روی‌اش بنگری. البته بايد از اين سو هم آينه‌ای داشته باشی ورنه قديسِ قديسان را هم که پيش روی‌ات نهند، ناپاک می‌بينی‌اش: «ديو آدم را نبيند غير طين». پس گواهی اين است:
يوسف کنعانی‌ام، روی چو ماهم گواست
هيچ کس از آفتاب، خط و گواهان نخواست!

و اين خضوع و فروتنی در برابر اوليا عجب چيز شگفتی است. اين‌که به روی کسی بنگری، به صورتِ کسی بنگری و سيرتی ببينی نورانی، کارِ هر کسی نيست. يعنی «ديده می‌بايد که باشد شه شناس»، ولی تنها ديده نيست که کار می‌کند. روی چو ماهی هم بايد. يوسفی هم بايد. حسنی و جمالی از درون نيز بايد. به رنگ و نيرنگ نمی‌شود در مجمع خوبان ميان‌داری کرد.
دم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامانِ ماه‌رو داری!
بايد «چيز»ی باشد. «آن»ی بايد باشد. سری، رمزی بايد باشد. چيزی که به اشاره می‌رود و می‌آيد:
نشود فاشِ کسی آن‌چه ميانِ من و توست
تا اشاراتِ نظر نامه‌رسانِ من و توست...

ولی تو که خود سراپا رازی و ناز، من کشته‌ی آن «راززدايی»ِ توام!

July 7, 2008

گريه

بگريست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من
جز آهِ من به گوش وی اين ماجرا که بُرد؟

پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگين. رعد می‌غرد. زمين خيس است. اشکِ آسمان، گونه‌های خشکِ زمين را تر کرد .و ما؟ يادی و حسرتی... سودايی و دردی... گريه‌ی ابر هم ما را به ياد گريه‌ی خودمان می‌اندازد! هر بارشی می‌شود بارشِ اشک! هر خروشی می‌شود خروشِ عشق!

July 6, 2008

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زياد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشويد! مقصودم سرراست‌تر از اين‌هاست. دقت کرده‌ايد که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوايی، نغمه‌ای، نگاهی و لحنی زیر و رو می‌شود؟ گاهی آدم تلنگری می‌خواهد. شکلی، حرفی، صوتی، برق نگاهی حتی، ممکن است حال‌اش را پاک دگرگون کند. نمی‌دانم اسمِ اين حالت دقيقاً چی‌ست، ولی يک چيزی است که خيلی تأمل برانگيز است.

بعضی وقت‌ها، قرآن می‌خوانم و می‌شنوم و دو سه آيه تمام ارکان وجودم را می‌لرزاند. گاهی بيتکی پريشان‌ام می‌کند. گاهی يک بخش از آوازی از شجريان (حتی يک تکه از يک گوشه‌ی خاص يا يک تحرير به خصوص) اشک‌ام را در می‌آورد. بعضی اوقات هست که آدم مثلاً قرآن می‌خواند و با تأمل و آهسته و پيوسته چيزی را می‌فهمد و می‌خواند و می‌نوشد. آن وقت حسابی ديگر دارد، اما مستقل از اين وضعی که می‌گويم نيست. يک چيزهايی در ذهنِ آدم، در مغزش و در روان‌اش هست که پس‌زمينه و بستر فهم بسياری چيزهاست. شايد کمی اغراق‌آميز به نظر برسد، ولی وجود و درون مخاطب و مستمع اگر پر باشد، چه بسا نياز چندانی به گوينده و خطاب‌کننده نداشته باشد. اين‌جاست که مخاطب به گردِ خود می‌تند. و اين حال، حالی است برای مقامِ جذبه. همان که اقبال لاهوری می‌گفت:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشا نيست!
يا همان که مولوی می‌گفت:
چنان در خويشتن غرق‌ام، که معشوق‌ام همی‌گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ آن هم نمی‌دارم!

اين‌ها به معنی نفی خطاب‌کننده و گوينده نيست. اين‌ها معنای‌اش عزلِ بيرون به نفعِ درون نيست. من فکر می‌کنم مهم است آدم تأثير اين عوامل را در فهم‌های‌اش به رسميت بشناسد و بداند که این ذهن و روانِ انباشته‌اش چگونه پرده می‌افکند بر درک و شناخت‌اش از هستی و پيرامون‌اش. شايد اين فهم و شناخت چندان قرينِ «واقعيت» نباشد. چه بسا واقعیت فاصله داشته باشد با اين درک‌ها (حال اين درک‌ها مقطعی و لحظه‌ای باشند يا پيوسته و تومارگونه). اما به رسميت شناختنِ شأن اين مداخله‌ها، آدم را در شناخت‌ِ خودش آگاه‌تر می‌کند. اين پر بودن و خالی بودن ذهن و ضمير آدمی، خیلی در تعيينِ جهتِ‌ او نقش ايفا می‌‌کند. شايد حالِ مولوی همين است که گفته است:
من ز بسياریِّ گفتارم خمش
من ز شيرينی نشستم روترش

آينه

روی جانان طلبی، آينه را قابل ساز
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قيامت . . .

۱. يا ايها الذين آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَيْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)، آيه‌ی ۲۴).

۲. آدم می‌تواند مغلق بگويد. می‌تواند زبان و بيان‌اش را تماماً بسپارد به حافظه‌اش که همه‌ی دفينه‌های خيال را بيرون بکشد تا حال‌اش را بنويسد. اما اين حال، اين تجربه، اين ذوق، اين درک، اين دريافت برای من امروز تنها در دو نام قدسی خلاصه شد؛ دو نامی که ساعت‌ها ذکر حلقه‌ی تسبيح‌ام بود (بله، رشته‌ی تسبيح‌ام به حقيقت امروز پاره شد!). اين دو نام، ترجمانِ حالِ من بودند: سلام و مؤمن! سلامی که مژده‌بخش سلامت و صلح و آسايش درون و برون بود؛ و مؤمنی که هم ايمان می‌بخشد و هم امنيت. این حس امنيت و سلامت، اين حس بودن در سايه‌ی کسی – نه هر ناکسی – این حس، حسی بود نو، تازه، بديع. اين از آن مواجيدی است که هرگز نيازموده بودم، بی هيچ اغراقی. آن يک ساعتِ ميهمانی، آن يک ساعت نشستن در ضيافتِ نگاه و سخنِ تو چندان که به درنگ در بنِ دندانِ جان مزمزه شده، نشئه‌ای در جان انداخت که هيچ شراب مردافکنی نصيبِ کسی نتواند کردن (و من اين معنی را نيک می‌دانم و می‌شناسم!). گويی ناگهان پس از يک بيماری دراز، سلامت باز آمده باشد و نقاهت سپری گشته. گويی سينه‌ات گشاده شده است. گويی باری از دوش‌ات بر زمين نهاده‌اند. گويی قدم به قدمِ مصطفی اين آيات را چشيدم که: الم نشرح لک صدرک؟ و وضعنا عنک وزرک؟ گويی وحی را آزمودم، تازه تازه. گويی هُرمِ کلماتِ وحی بر لبان‌ام جاری شده باشد پس از شنيدنِ مستقيمِ آن‌ها! گويی ... نه،‌ همین است، گويی حاجی از حج‌اش بازگشته و يکايک مناسکِ زيارت به جای آورده باشد و هنگام بازگشت، آدمی ديگر شده باشد! گويی... مو به مو، اين ابيات آن قصيده‌ی اعترافيه‌ی ناصر خسرو را آزمودم که: ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر... تا آن‌جا که می‌گويد: «ما جرم چه کردیم نزاديم بدان وقت؟ / محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟» و به عيان ديدم که اگر حرمانی هم هست، از این يک وجه نيست! و گويی يک‌جا تمام انبيا با هم در مجلسی آسمانی به ميهمانی زمين آمده باشند... بگذريم.

۳. همان که گفتم، مغلق‌گويی و شطاحی موقوف! حالِ خوشی بود. حالِ رهايی، حالِ آزادی، حالِ آزمودن و ديدن و چشيدن ولايتِ مولا. حالِ باز شدنِ «بند رقيت» از پای جان. حال که خوش می‌شود، يادِ دوستان فراوان می‌رود. خويشان، دوستان، رفيقان، نازنينان، رفتگان و ماندگان (و حتی نامدگان)، به قطار از پيش چشمان‌ام رژه می‌رفتند آن‌گاه که حضوری بود و اشکِ شوقی و ناله‌ای شکسته در گلو. و حاصلِ صفای باطن هر کسی، به هر آيينی يا به هر ضد-آيينی که باشد، همين لحظات نازکیِ دل و جان است. و همين نازکای جان است که آدمی را همچون حرير می‌کند. آدمی را نازک می‌کند. آدمی را شفاف می‌کند. آدمی را سبک می‌کند. و سبکی است که پرِ پرواز می‌دهدت. و همين حال است که خوش است. همين نفسِ بی‌خويشی است که حاصل کارگهِ کون و مکان است. همين است که اگر روزی کار جهان سرآيد، بی آن، نقش مقصود از اين کارگه نخوانده رفته‌ای! همين بی‌خويشتنی. همين رهايی. همين غيبت بغض و کينه. همين زلالِ جاری صلح و امنيت.

۴. و اما قيامت... هر چه هست در همان آيه‌ی بالاست. همان است قيامتی که رفت و قائم، خروشی در جانِ مرده‌ی... در جانِ مردگان انداخت! همين که «طاعتِ قيامت به شرط رفعِ تعيين اوقات کنند». و اين نکته‌ای است که هر خاطری در نيابد!

۵. و آخرِ‌ کار، تبسمی می‌ماند به پهنای صورت! تبسمی که به دست، به انگشتانِ خويش، نشان‌اش دادی که: در اين دين، در اين آيين، نشانی از غم نيست. غم برای ما نيست. غم از جان‌تان دور باد. شاد باشيد و تبسم بر لب داشته باشید. اين طريقه، طريقه‌ی شادمانی است که شادی نعمتِ خداوندی است و شکرانه‌ی اين نعمت، دست افشاندن و پای‌ کوبيدن است. که «چشمِ کوران آن خسارت را بديد». وقتی خسارتی نباشد، همه شادی است و طرب. پس «به شادیِ رخِ گل، بيخِ غم ز دل بر کن»!

۶. و ... و تو چه شيرينی! «شاهِ شمشاد قدان، خسروِ شيرين‌دهنان»ی. هر چه که باشد، ما از تو نصيبِ شيرينی و حلاوت برده‌ايم. من از تو شيرين گشته‌ام. من به آواز لالايی تو در خواب رفته‌ام و دستِ تو گهواره‌ام جنبانده است. پس جای حيرت نيست اگر «کاهِ سرگشته را کهربا می‌کشد». هست؟ و آری تو خود به زبان و بی‌پرده گفتی که: «تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود»؟ و ما هم خواستيم. طلب کرديم. و اجابت‌اش بر تو باد: شأن سليمانی را! حکمتِ سليمانی و «رب زدنی علما» را و ملکتِ سليمانی را! هم منطق‌الطيری بايد تا «سليمانِ لسين معنوی» باشيم و هم خاتمی بايد که جهان به زير اين نگين باشد. باقی را خود بهتر دانی. هر چه خواهی کن!

۷. و مشکل؟ عظيم‌ترين گردنه و صعب‌ترين عقبه در اين راه، خودِ من‌ام! خودِ خويشتنِ من! خودِ تنِ من و خودِ جانِ من! اين من را از ميانه بردار. آن وقت ذوالفقاری در کف‌ام نه و به ميدان‌ام فرست تا جگرآوری کنم برای‌ات. اين من را بستان تا زهر را بسان انگبين در کام گيرم و باک‌ام از هيچ ذی‌وجودی نباشد، «خاصه که يار با من»!

۸. شادم از تو، و شادم از او که مرا در اين ميانه‌ی واقعه، استظهاری بود.

(*) به روزِ واقعه، تابوتِ ما ز سرو کنيد / که می‌رويم به داغِ بلندبالايی. (حافظ؛ حافظِ خودم، نه حافظِ دگران!)

July 5, 2008

ايمان...

۱. حالِ خونين دلان که گويد باز؟
وز فلک خونِ خُم که جويد باز؟...
۲. قالوآ آمنا برب العالمين رب موسیٰ و هٰرون...و أورثنا القوم الذين کانوا يُستَضْعفون مشٰرق الأرض و مغٰربها التی بارکنا فيها...
۳. . . .

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد...

يک شب...

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم. حالا ببين!

برو بخواب!

می‌گويد: «خيلی شطاحی کردی! داری پر رو می‌شوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زياد است. بگذار کارمان را درست تمام کنيم! موی دماغ‌مان نشو!»
می‌گويم: «فکر کردی من از رو می‌روم؟»

بيابان

کرانه‌ی بيابان، ناپيدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تف‌ديده. پس کی به فرياد می‌رسی؟

فرمان...شعر... تلقين... قرآن!

۱. ای که ميانِ جانِ من تلقينِ شعرم می‌کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم!

۲. «و اذا سألک عبادی عنی فانی قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان، فليستجيبوا لي فليؤمنوا بي لعلهم يرشدون»

۳. مهمانِ خويش‌ام برده‌ای، خوانِ کرم گسترده‌ای
گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

پ. ن. اين است رسمِ مهمان‌نوازی؟ حال، من، بی‌ادب و گوشه‌ی نان شکسته! کرمِ تو کجا رفت؟! می‌دانی که هميشه در خواب و بيداری خوانده‌ايم که: «تو مگو ما را بدان شه بار نيست / با کريمان کارها دشوار نيست»؟ پس تو چرا؟ تو که اين‌گونه نبودی؟ گستاخ‌تر از اين بايد با تو گفت؟!

آن روزِ همايون...

اگر ننويسم گويی تجربه‌ی لحظه‌های ناب‌ام گم می‌شود؛ لحظه‌هايی ديرياب که در اين غبار برپا خاسته به سادگی گم می‌شوند و ته‌نشين آن لحظات نبرد را هم به باد می‌دهند. هوا بوی يوسفِ کنعانی دارد و یعقوب‌وار مضطرب‌حال‌ام و آشفته‌دل... و دل‌سوختگی را چاره‌ای گويی نيست... «هر دم آيد غمی از نو به مبارک‌بادم». هر روز غصه‌ای تازه و قصه‌ای نو. هر روز، حديثِ درازدستیِ کوته‌آستينان. هر روز، حکايتِ اين گُلی که هر دم در دستِ بادی است و جانِ رشک‌آلودِ ما که مدام می‌خواند: «يارب مبادا کامِ رقيبان»... ولی می‌شود به رازِ چشمان‌ات و رمزِ سخن‌ات فکر کرد، می‌شود خود را رها کرد در همان حالِ خوش کودکانه، يا همان هوای پريشانِ «يک لحظه سايه از سرِ ما دورتر مگير» و دل خوش داشت به همين نَفَسی که لابد بايد غنيمت باشد. و که می‌داند که من در حضور تو می‌نشينم اما بارِ سنگين آرزوها و اميدهای قومی، ملتی، جماعتی بر شانه‌ام سنگينی می‌کند؟ که می‌داند که هر اندازه در اين مَرْغ‌زار، شوقِ با تو بودن لذتی ژرف داشته باشد، رنجِ آن «مرغانِ زار» که در قفس‌اند و عمری است نقشِ گل بر ديوارِ قفس زده‌اند، کامِ هر صاحب‌دردِ هوشياری را تلخ می‌کند و هر مستِ حضوری را به آگاهی و رنج می‌کشاند؟ که می‌داند که نه به خود توانيم انديشيدن و نه به ديگری؟ که می‌داند که عمقِ حرمان ما را چگونه می‌توان سنجيدن؟ که می‌داند که اين فریاد که از عمقِ تاریخ در ضمير ما طنين‌انداز است، رنجی است هزارساله، و حاصلِ عشقی هزارساله؟ و چرا نصيبِ عده‌ای از عشقِ تو سرور است و بهجت و حظِ گروهی خون خوردن است و خاموشی؟ و چرا «کوکبِ بختِ مرا هيچ منجم نشناخت»؟ چه شد که رقيبان هر روز چنين می‌تارانندمان؟ چه شد؟ ما را چه افتاده است که تنها چاره‌ی ما آهِ جگرسوز شده است و صيحه‌ی سينه‌گداز؟ تو که نيک می‌دانی نه در اين جهان نه در آن جهان نه در هر جهانی غمی نيست ما را. ما به همان خيالِ تو هم خوش‌ايم و با همين خيال قانع بوده‌ايم و چه گدا همت بوديم! اما روزگاری است، قرنی است، هزاره‌ای است که بيش از خيال از تو می‌طلبيم و ناگهان آفتابِ تو از مشرقِ جامِ دگران طلوع می‌کند!

گفتم می‌شود خدمت کرد. می‌شود سگی بود بر درِ سرای تو.. می‌شود آمد و رفت رقيبان و مهمانان را از دور ديد. ولی دريغ که حتی به سگی شايد نگذرانندت! و خدا را، دادِ ما از اين قوم بستان! و اين تظلم را بشنو، هر چند در سکوت! و ما هر چه بخواهيم و خواهيم خواست، اين تظلم را از خاطر نخواهيم برد (اگر از ياد برديم، تو هم‌اکنون شنيده‌اش گير)! ساعتی می‌شود از خود جدا شد... می‌شود اوج گرفت و با تو بود. خلوتی ساخت که ما باشيم و تو. من باشم و تو. و هيچ نباشد و همه غايب شوند و آن‌گاه نه غمِ این ماند، نه اندوهِ آن. می‌شود مستِ جذبه شد... ولی، هيچ کس اگر نداند، من می‌دانم و تو می‌دانی که اين‌ها ميانِ ما و تو قصه است، قصه! تا کی از اين افسانه‌‌ها؟ تو می‌دانی که جايی که تيغ بر می‌کشند و آن دم که بادِ استغنا می‌وزد (و اين باد هم‌اکنون می‌وزد)،‌ اين نيرنگ و رنگِ ما و من به هيچ نمی‌آيد! تو می‌دانی که نامه‌سياه‌ايم. و اگر ديگران هم نامه‌سياه باشند يا نباشند چه باک؟ دردِ اين است که: ما هر چه هستيم همين‌ايم و از تو هستيم! ما خار يا گياه يا سوسنِ روييده در همين باغ‌ايم! ما را چه می‌کنی؟ بر می‌کَنی؟ می‌سوزانی؟ می‌پرورانی؟ هر چه می‌کنی، بکن! ولی قصدِ هجران مکن! قصد چشاندنِ اين دوری مکن! قصد عزت بخشيدن رقيبان و خوار کردنِ حبيبان مکن، هر چند حبيبانِ درشتی باشند و درشتی کنند چون خار!‌ تو که می‌دانی که «نبضِ عاشق، بی‌ادب بر می‌جهد»،‌ پس ما را به جمعِ طايفه‌ای مبر که در اين هياهو و آشوب درون، در اين زلزله‌ی جان، در اين قيامتِ کبرا، ما را به ادب می‌خوانند! پس بگذار ما را که ادب را از تو بياموزيم و با تو بياموزيم نه از دیگران و با ديگران! ... «ای منعم! آخر تا چند باشيم / بر خوانِ وصل‌ات از بی‌نصيبان؟» چند بايد برای تو نوشت؟ بگويم که: «هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»؟ اگر چنین نبود چه؟ اگر من مغبونِ اين گمان شدم چه؟ چرا نشود و نتوان چون کودکی فغان و زاری کرد و شيرِ لطفِ تو را طلب کرد؟ چرا؟ و تو می‌دانی که يک نفس اگر نگاه کنی، دو عالم را به آهی خاکستر می‌توانيم کرد. تو می‌دانی که چه کوره‌ای را،‌ چه تنوری را، چه آتشفشانی را سال‌ها خاموش و آرام با خود آورده‌ايم و کشانده‌ايم! و تو می‌دانی که اين دوزخ را به همراه صدها مار و عقرب در درون راه برده‌ايم و مدام زهر خورده‌ايم و تلخی کشيده‌ايم. پس تو تلخی مکن! تو که سراپا نازی و يکسره راز! و هر روز، برای دل زمزمه می‌کنم که:
ای مرغِ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست!

و کجاست بازرگانِ ما که به طوطيانِ هندوستان خبرِ محبسِ ما را ببرد؟ کدام طوطی؟ کدام هند؟ کدام رفيق؟... بوی توفان می‌آيد. صدای تندباد است. و کج‌خلقی‌ها و درشتی‌ها به این سو و آن سو می‌کشاندم و ... يعقوبِ تيره‌چشم را هوايی که يوسف در آن نفس می‌زند، مضطرب کرده است. و يوسف کی‌ست؟ ما يا تو؟ يعقوب کی‌ست؟ مايیم که عمری است در بنِ چاهی نگون مانده‌ايم از دسيسه‌ی نمامان؟ يا تو که... می‌بينی چطور سرِ رشته را گم می‌کنيم و اول و آخرمان يکی می‌شود؟ می‌بينی بعد از این همه نقش و صنعت چطور به صحرای خُل‌بازی می‌زنيم؟ ... يعنی تا فردا می‌توان تاب آورد؟ يعنی به فردا می‌رسيم؟ و به پس فردا؟ يعنی رسيدنی در کار هست اصلاً؟ يعنی همين نيم‌روزِ بر جا مانده، ما نيمه‌جان و خشک‌لب، سود و سرمايه را به باد نخواهيم داد؟ وه که بيزارم، سيرم از قصه گفتن و حکايت کردن! بيا و تمام کن اين همه شکايت را! به ستوه آمديم از اين هم گِلِه (دور از گوش رقيبان؛ کر باد گوش رقيبان! کور باد چشمِ رقيبان!). «بيا و اين غزلِ کهنه را تمام کن». بيا و اين قصه‌ی تکراری ما را ختم کن! بيا! «بيا، بيا دلدارِ من، در آ، در آ در کارِ من». بيا، بيا، «ای يوسفِ کنعانِ من!». ذله شديم بس‌که گفتيم بيا و ديده بر در دوختیم. تو هم خسته شدی بس که من نوشتم! يعنی می‌خوانی اين‌ها را؟ واقعاً می‌خوانی؟ يا بازی داده‌ای ما را؟ و می‌دانی که ما بازی‌خورده هم اگر باشيم، هنوز گرمِ بازی می‌مانيم و تجاهل می‌کنيم؛ پس نفسی، نيم‌نگاهی، چشمی از مغرب، به مشرق بينداز! ... «سوختگان بر سرِ ره منتظرند».

آدم

خدايا! پس ما کی آدم* می‌شويم؟

* اين «آدم» را به هر معنايی که از آدم می‌شود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطوره‌ای، نمادين و تاريخی‌اش بخوانيد.

July 2, 2008

اين شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما ديو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود و غم‌ناک؟ می‌شود بر اوج افلاک باشی، ولی بار کهکشان بر شانه‌ات سنگينی کند؟ می‌شود در حضورِ دوست باشی و باز هم در حسرتِ «نکته‌ی روح‌فزا از دهنِ دوست» باشی و چشم‌انتظارِ «نامه‌ی خوش‌خبر از عالمِ اسرار»؟ می‌شود؟ می‌شود که با او باشی و چون حلقه بر در؟ می‌شود که در پيش چشمان‌اش باشی و با حسرت و حرمان‌ديده بگويی که:
شکرِ آن‌را که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژده‌ی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينه‌کردار بيار؟
می‌شود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آن‌که ميان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد نه آن‌که با عاشق رقابت می‌کند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط می‌توان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوخته‌دل را وا می‌دارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
بندگان را ز برِ خويش جدا می‌داری
تشنه‌ی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاه‌اش که مرا می‌داری
ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری!
ولی... «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعه‌ی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دل‌مان به همين امیدی خوش است که در پرده‌ی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران می‌داری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده می‌کنند مقبول نمی‌افتد و مدام بايد اين سوختگان اشک‌ريزان مناجات کنند که:
چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بيدل نمی‌شود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!

آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکسته‌ی دايره‌ی قضاست! دايره‌ی قضا، آری. دايره‌ای که سال‌هاست در آن سرگردان‌ايم. ما شده‌ايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرم‌مان هم هنوز معلوم نشده است!‌ شايد يکی در همان نسل‌های پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاوان‌اش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی... هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد!‌ ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيب‌مان نشد، دست‌کم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دل‌شکسته‌ي حرمان ديده و حسرت‌کشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود می‌گفتم که تا اين‌جا همين دل‌سوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که می‌نگرم، ديگران حاصل‌‌شان شوق است و شادی. اشکِ آن‌ها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقم‌زده در خونِ ما! ما استغاثه‌ی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ‌ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنج‌ديدگی و مظلمه‌ی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.

هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!

July 1, 2008

داستانِ روز

امروز رفتم بيمارستان برای ترخيص نهايی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چيز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو انگشتِ ميانی به دشواری حرکت دادن کوهِ دماوند است! دکتر می‌گويد اگر می‌خواهی تحرک عادی‌اش برگردد، بايد درد را به جان بخری و تمرين کنی که اين دو انگشت را کاملاً خم کنی! از امروز تا هفته‌ی بعد که مرخصی استعلاجی تمام می‌شود، به تمرین برای خم کردن دو انگشت وسط و مشت درست کردن برای کوبيدن بر دهان استکبار جهانی و استکبار وطنی می‌گذرانيم! ان شاء الله تا هفته‌ی ديگر هم بخيه‌ها به رحمت ایزدی می‌روند.

اما قصه‌ی ما و حافظ، ماجرايی است که پايان ندارد. فقط يک نکته را در حاشيه می‌گويم و می‌روم تا بعداً بحث را باز کنم. وقتی می‌گويم «درويش اهل گفت‌وگو نيست»، معنای‌اش اين نيست که درويش اهل مدارا نيست يا مثلاً دراويش خشن هستند و از اين حرف‌ها. حاشا و کلا. درويش اهل گفت‌وگو نيست يک معنای ساده دارد: اگر گفت‌وگو به معنی دیالوگ را در بستر مفاهيم و اوضاع مدرن بفهميم، اساساً معنايی ندارد که گفت‌وگو به اين معنا را از اوصاف صوفيان و دراويش بشماريم. درويش هيچ «نيازی» به گفت‌وگو ندارد. پس، دوستان عزيزی که به‌شان برخورده است که من می‌گويم درويش اهل گفت‌وگو نيست، اندکی درنگ کنند. مگر گفت‌وگو به معنای امروزی، لزوماً هميشه، همه‌ جا، خوب است که ناراحت می‌شويم و گوينده و نويسنده‌ی اين‌ها را متهم به «نفهميدن» می‌کنيد؟ درباره‌ی آن‌چه برای حافظ و مولوی گفتم هم توضیح دارم. پادکست ساختن در ملکوت، يعنی اوضاع اضطراری، نه وضع عادی. در اوضاع اضطراری هم اشتباه پيش می‌آيد، هم حرف آدم بد فهميده می‌شود، خيلی بد. من هم قبلاً تذکر داده بودم. می‌نويسم تا رفع ابهام شود.
Free counter and web stats