۱. يا ايها الذين آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَيْهِ تُحشرون (سورهی انفال (۸)، آيهی ۲۴).
۲. آدم میتواند مغلق بگويد. میتواند زبان و بياناش را تماماً بسپارد به حافظهاش که همهی دفينههای خيال را بيرون بکشد تا حالاش را بنويسد. اما اين حال، اين تجربه، اين ذوق، اين درک، اين دريافت برای من امروز تنها در دو نام قدسی خلاصه شد؛ دو نامی که ساعتها ذکر حلقهی تسبيحام بود (بله، رشتهی تسبيحام به حقيقت امروز پاره شد!). اين دو نام، ترجمانِ حالِ من بودند: سلام و مؤمن! سلامی که مژدهبخش سلامت و صلح و آسايش درون و برون بود؛ و مؤمنی که هم ايمان میبخشد و هم امنيت. این حس امنيت و سلامت، اين حس بودن در سايهی کسی – نه هر ناکسی – این حس، حسی بود نو، تازه، بديع. اين از آن مواجيدی است که هرگز نيازموده بودم، بی هيچ اغراقی. آن يک ساعتِ ميهمانی، آن يک ساعت نشستن در ضيافتِ نگاه و سخنِ تو چندان که به درنگ در بنِ دندانِ جان مزمزه شده، نشئهای در جان انداخت که هيچ شراب مردافکنی نصيبِ کسی نتواند کردن (و من اين معنی را نيک میدانم و میشناسم!). گويی ناگهان پس از يک بيماری دراز، سلامت باز آمده باشد و نقاهت سپری گشته. گويی سينهات گشاده شده است. گويی باری از دوشات بر زمين نهادهاند. گويی قدم به قدمِ مصطفی اين آيات را چشيدم که: الم نشرح لک صدرک؟ و وضعنا عنک وزرک؟ گويی وحی را آزمودم، تازه تازه. گويی هُرمِ کلماتِ وحی بر لبانام جاری شده باشد پس از شنيدنِ مستقيمِ آنها! گويی ... نه، همین است، گويی حاجی از حجاش بازگشته و يکايک مناسکِ زيارت به جای آورده باشد و هنگام بازگشت، آدمی ديگر شده باشد! گويی... مو به مو، اين ابيات آن قصيدهی اعترافيهی ناصر خسرو را آزمودم که: ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر... تا آنجا که میگويد: «ما جرم چه کردیم نزاديم بدان وقت؟ / محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟» و به عيان ديدم که اگر حرمانی هم هست، از این يک وجه نيست! و گويی يکجا تمام انبيا با هم در مجلسی آسمانی به ميهمانی زمين آمده باشند... بگذريم.
۳. همان که گفتم، مغلقگويی و شطاحی موقوف! حالِ خوشی بود. حالِ رهايی، حالِ آزادی، حالِ آزمودن و ديدن و چشيدن ولايتِ مولا. حالِ باز شدنِ «بند رقيت» از پای جان. حال که خوش میشود، يادِ دوستان فراوان میرود. خويشان، دوستان، رفيقان، نازنينان، رفتگان و ماندگان (و حتی نامدگان)، به قطار از پيش چشمانام رژه میرفتند آنگاه که حضوری بود و اشکِ شوقی و نالهای شکسته در گلو. و حاصلِ صفای باطن هر کسی، به هر آيينی يا به هر ضد-آيينی که باشد، همين لحظات نازکیِ دل و جان است. و همين نازکای جان است که آدمی را همچون حرير میکند. آدمی را نازک میکند. آدمی را شفاف میکند. آدمی را سبک میکند. و سبکی است که پرِ پرواز میدهدت. و همين حال است که خوش است. همين نفسِ بیخويشی است که حاصل کارگهِ کون و مکان است. همين است که اگر روزی کار جهان سرآيد، بی آن، نقش مقصود از اين کارگه نخوانده رفتهای! همين بیخويشتنی. همين رهايی. همين غيبت بغض و کينه. همين زلالِ جاری صلح و امنيت.
۴. و اما قيامت... هر چه هست در همان آيهی بالاست. همان است قيامتی که رفت و قائم، خروشی در جانِ مردهی... در جانِ مردگان انداخت! همين که «طاعتِ قيامت به شرط رفعِ تعيين اوقات کنند». و اين نکتهای است که هر خاطری در نيابد!
۵. و آخرِ کار، تبسمی میماند به پهنای صورت! تبسمی که به دست، به انگشتانِ خويش، نشاناش دادی که: در اين دين، در اين آيين، نشانی از غم نيست. غم برای ما نيست. غم از جانتان دور باد. شاد باشيد و تبسم بر لب داشته باشید. اين طريقه، طريقهی شادمانی است که شادی نعمتِ خداوندی است و شکرانهی اين نعمت، دست افشاندن و پای کوبيدن است. که «چشمِ کوران آن خسارت را بديد». وقتی خسارتی نباشد، همه شادی است و طرب. پس «به شادیِ رخِ گل، بيخِ غم ز دل بر کن»!
۶. و ... و تو چه شيرينی! «شاهِ شمشاد قدان، خسروِ شيريندهنان»ی. هر چه که باشد، ما از تو نصيبِ شيرينی و حلاوت بردهايم. من از تو شيرين گشتهام. من به آواز لالايی تو در خواب رفتهام و دستِ تو گهوارهام جنبانده است. پس جای حيرت نيست اگر «کاهِ سرگشته را کهربا میکشد». هست؟ و آری تو خود به زبان و بیپرده گفتی که: «تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود»؟ و ما هم خواستيم. طلب کرديم. و اجابتاش بر تو باد: شأن سليمانی را! حکمتِ سليمانی و «رب زدنی علما» را و ملکتِ سليمانی را! هم منطقالطيری بايد تا «سليمانِ لسين معنوی» باشيم و هم خاتمی بايد که جهان به زير اين نگين باشد. باقی را خود بهتر دانی. هر چه خواهی کن!
۷. و مشکل؟ عظيمترين گردنه و صعبترين عقبه در اين راه، خودِ منام! خودِ خويشتنِ من! خودِ تنِ من و خودِ جانِ من! اين من را از ميانه بردار. آن وقت ذوالفقاری در کفام نه و به ميدانام فرست تا جگرآوری کنم برایات. اين من را بستان تا زهر را بسان انگبين در کام گيرم و باکام از هيچ ذیوجودی نباشد، «خاصه که يار با من»!
۸. شادم از تو، و شادم از
او که مرا در اين ميانهی واقعه، استظهاری بود.
(*) به روزِ واقعه، تابوتِ ما ز سرو کنيد / که میرويم به داغِ بلندبالايی. (حافظ؛ حافظِ خودم، نه حافظِ دگران!)