« May 2008 | صفحه‌ی اصلی | July 2008 »

بايگانی: June 2008

June 30, 2008

يا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود!

وقتی در عادی‌ترين شرايط، عرصه را بر معقول‌ترين و طبيعی‌ترين رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزير مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارف‌ترين شيوه‌ها می‌شوند و همه‌ی سدهايی که فکر می‌کردی بسيار استوارند، می‌شکنند. بترسيد از روزی که مظلوم‌ترين و محجوب‌ترين مردمان را چندان به تنگ آورده باشيد که قومی سر به زير بر شما بشورند!

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پر بلا کند!

پ. ن. نه. اين شعر سيف فرغانی، از هر چیز ديگری بهتر گويای اين حال است:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه ز بهر ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز زان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آبِ ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاهِ بقا ماتِ حکمِ اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

حافظ و ما!

من از حافظ خوش‌ام می‌آيد چون خيلی با مرام است. اهل خالی‌بندی‌های  الکی نيست. خالی بندی هم که می‌کند، خودش خنده‌اش می‌گيرد و بعد جوری می‌گويد که آدم حال می‌کند. جوری بلوف نمی‌زند که بوی گندش از شش کيلومتری به آسمان باشد! خلاصه اين‌که حافظ، خيلی توپ است. خوش‌ام می‌آيد که بر می‌گردد به‌ات می‌گويد:
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
«با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»

پ. ن. بيخود نيست ملت فکر کرده‌اند حافظ «لسان الغيب» است. اين قدر با حال است، اين قدر ماه است اين حافظ که هر فکری درباره‌اش می‌کنند!

June 29, 2008

حافظ و صوفيان

۱. صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

۲. مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

۳. آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث‌اش خواند
اشهی لنا و احلیٰ من قبلة العذارا

۴. عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنيدن

پ. ن. برای اين «وعظ» پادکستی ساخته بودم. ويران شد! بعد با خودم فکر کردم:
نيکی پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشمِ کرم‌اش زيبا بود!

June 28, 2008

گفت‌وگو آيين درويشی نبود! - پادکست ۳

در استقبال از يادداشت ياسر ميردامادی: «گفت‌وگو» آيين درويشی نبود؟

موضوع احتياج به توضيح بيشتر دارد. پادکستی است شتاب‌زده. گوش بدهيد و اگر نظری داريد بنويسيد. من بعداً توضيحاتِ ديگر را می‌افزايم.

June 27, 2008

ما را در دنیا به حساب نمی‌آوردند!

«زمانی که کشور تحویل انقلاب شد کشوری عقب افتاده، مخروبه و دست چندم بود و هیچ بخش اقتصادی کشور در جای شایسته‌‌ای قرار نداشت...روستاها، علم، صنعت، سواد، کشاورزی و تجارت خارجی ما همه در حال انزوا، اضمحلال و بدون چشم انداز روشن و بنیاد مستحکم بود و ما را در دنیا به حساب نمی آوردند.»

برگرفته از سخنان اخير رييس جمهور (نقل از واحد مرکزی خبر)

می‌خواستم بخش‌هايی از نقل قول بالا را برجسته کنم، ديدم همه‌اش برجستگی (!) است. گمان می‌کنم اين از اولين اظهار نظرهای شاهکارِ پس از انقلاب است که ايرانِ اول انقلاب را کشوری عقب افتاده و مخروبه و دست چندم معرفی کرده است. تا جايی که من به خاطر دارم، مشکل اصلی زعمای انقلاب در آن روزها اين‌ها نبود. می‌گفتند زمام امور کشور به دست بيگانگان و اجانب است. مشکل اصلی اين بود. و گرنه همه می‌دانستند که واقعاً در آن زمان ما را در دنيا به حساب می‌آوردند. از ارزش ريال در برابر دلار بگيريد تا نحوه‌ی ويزا دادن کشورهای مختلف اروپايی و آمريکايی به ايرانی‌ها. البته جملات بالا در مقامِ خودش بسيار درست است. می‌شود تغيير کوچکی در ابتدای همان جملات بالا داد و آن را تبديل به گزاره‌ای درست کرد. البته يک سال و اندی ديگر می‌شود عين همين جمله را با تقريب بسيار بالايی به واقعيت تکرار کرد!

پ. ن. برای اين‌که بدانیم قبلاً ما را چقدر «به حساب می‌آوردند» و امروز چقدر، کافی است صفحات اول گذرنامه‌ی ايرانی را مقايسه کنيد با توضيحات صفحه‌ی اول گذرنامه‌های سابق (مثل اين یکی) و گذرنامه‌های کشورهای مختلف (از جمله انگليس). و بعد ببينيد چقدر احساس امنيت خاطر و «به حساب آمدن» می‌کنيد!

June 25, 2008

کجا دانند حالِ ما...

تو حالِ مرا چه می‌دانی که با هر دو دست‌ات و با تمام انگشت‌های‌ات می‌توانی وبلاگ بنويسی؟ تو چه می‌دانی که آن‌که روزی دودستی دو سه هزار کلمه را نيم ساعته می‌بلاگيد، الآن ناچار است با انگشت اشاره‌ی دست چپ وبلاگ بنويسد و تازه نيم فاصله را هم رعايت کند؟ و تو چه می‌دانی که اين روزها پادکست ساختن هم دارد به عذابی اليم بدل می‌شود؟ و ما ادريک ما العمل؟ و تو چه می‌دانی که طربخانه بدون انگشت‌های دست راست درش تخته است؟ و تو چه می‌دانی که درس خواندن بی نوشتن چه مصيبتی است؟ و تو چه دانی که نمی‌توان «اغتشاش نظری» بعضی از علما و تکبر علمی‌شان را بدون نوشتن بر آفتاب افکند؟ و تو چه می‌دانی که چقدر آرزوی باز شدن اين بانداژ و اتمام اين زُق‌زُقِ بر دل‌مان است؟ و تو چه می‌دانی ... که ديگر نمی‌توانم بنويسم؟!

June 24, 2008

همه را نشايد، پس چه را شايد؟

قطعه‌ای از نامه‌های عين القضات است. حرف‌های خودم را از توی‌اش پاک کردم. اول و آخر قطعه، قطعاتی از سه تار پرويز مشکاتيان در نواست. دل‌تان خواست همان‌ها را گوش کنيد!
همه‌ی شلختگی، بی‌نظمی و سرعت‌اش را بگذاريد به حساب حال خراب‌ام که دارد فاتحه‌ی پادکست را هم می‌خواند!

June 23, 2008

پرده‌ی پرهيز

برخيز و بزن بر دف رسوايی
فسقی که در این پرده‌ی پرهيز است!

حسبِ حال

ننوشتن سخت است. پادکست ساختن هم دارد سخت می‌شود! حوصله‌ی بحث و جدل ندارم. کار زياد دارم. درس‌ها روی هم تلنبار شده است. واقعه‌ای مهم هم در پيش است. شده‌ام «گربه‌ای در انبان»!

پ. ن. از آدم‌هایی که نخوت علمی دارند و جز خودشان ديگران را به هيچ نمی‌انگارند، اصلاً خوشم نمی‌آيد! اين سوء عاقبت از ما دور باد!

June 21, 2008

ابوسعيد ابوالخير، حافظ و مولوی - پادکستِ ۲

اين هم پادکستِ دوم. حاشيه‌ای هم در باب سخن قبلی اضافه کرده‌ام و اين‌که چرا مولوی دريايی به عمق يک وجب نيست و وصف دايرة المعارف برای او حيف است و او را به ثمن بخس فروختن! در انتها هم تصنيفی هست بر روی غزلی شورانگيز از مولوی. ببخشيد که اين يکی طولانی‌تر از قبلی است و حدوداً بيست و اندی دقيقه است.

حافظ و مولوی: حرفِ دل بعضی و خيلی - پادکستِ ۱

پستِ صوتی است. بشنويد!

بانو می‌گويد عين ملاها و آخوندها شده است!!

ای فسانه

ای فسانه، فسانه فسانه
ای خدنگِ تو  را من نشانه
ای دوای دل ای داروی درد
همره گريه‌های شبانه
با منِ سوخته در چه کاری؟

ای فسانه! خسان‌اند آنان
که فروبسته ره را به گلزار
خس به صد سال توفان ننالد
گل ز يک تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن‌ها که داری!

شرح‌اش را بعداً می‌نويسم. به تصنيف فسانه با صدای مرحوم بسطامی و آهنگ کيوان ساکت گوش دهيد. شعر هم که از نيماست.

آن تصنيف ديگر را هم که از همين آلبوم فسانه است، من خيلی دوست دارم.

نسخه‌ی بدل بعد از عمل

در درگه ما بندگی/عاشقی يک دله کن
هر چيز که غير ماست آن را يله کن
يک صبح به اخلاص بيا بر در ما/در بر ما
گر کار/کام تو برنيامد آنگه گله کن

- شاعرش را نمی‌دانم کيست ولی اختلافات نسخ از خودم است.‌ (به تايپ بانو)

June 19, 2008

احمدی‌نژاد: امام علی، حاکمی شکست‌خورده!

۱. «خيال نكنيد برپايي آرمان‌ها به سهولت قابل دسترسي است. اگر به اين سادگي بود حاكميت امام علي(ع) كه تجلي اسماء الهي است، موفق مي‌شد.»

۲. «بايد به امام علي (ع) تأسي كرد، خون دل خورد و فداكاري نمود. بدانيد هر جا پرچم حق‌طلبي واقعي برافراشته شده، همه شمشيرها عليه آن بلند بوده است.»

فکرش را بکنيد که اول بگويد حاکميت امام علی موفق نشده است، چون کار به همين سادگی‌ها نبوده. بعدش بگويد بايد به امام علی تأسی کرد. ما نفهميديم بالاخره تأسی به امام علی منجر به عدم موفقيت می‌شود و نهايت‌اش شکست آرمان‌هاست يا اين‌که خودِ امام علی يک کارهايی را می‌خواست بکند و نتوانست. حالا ما می‌خواهيم همان کارها را بکنيم و می‌شود! يعنی در زمان علی اگر می‌خواستی به او تأسی کنی، موفق نمی‌شدی ولی حالا اگر به او تأسی کنی - ببخشيد، اگر ما به او تأسی کنيم (نه شما) - حتماً موفق می‌شويم. شاهدش کو؟ اين‌جاست:

«مديريت امروز جهان در اختيار هيچكدام از سازمان‌هاي بين‌المللي نيست و مانند بازي دومينو فروپاشي نظام هاي جهاني آغاز شده است و بعيد نيست كه شاهد شورش‌هاي سنگين اجتماعي در جهان باشيم و اين همه در حالي است ادبياتي (!) كه از سوي جمهوري اسلامي ايران در مجامع جهاني مطرح مي‌شود، به شدت مورد استقبال قرار گرفته است.»

واقعاً بيشتر از این درباره‌ی حرف‌های ايشان حرف زدن اتلاف وقت است. آدم وقتی در دو سه جمله پيشوای اول شيعيان را اين‌جوری با خاک يکسان می‌کند و رسماً حرف زدن بلد نیست، ديگر چه انتظاری در عرصه‌های ديگر می‌شود از او داشت؟

نقل از: «مي‌خواهند از مردمي كه به اين دولت رأي داده‌اند، انتقام بگيرند»

سايه‌ی او گشتم و او برد به خورشيد مرا...

برگرديم به عالم خوش و شيرينِ شور و حالِ شعر و موسيقی! اين غزل مشهور و دلنشين سايه را محمد معتمدی خواننده‌ی گروه شيدا با آهنگ محمدرضا لطفی خوانده است:
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا...

June 18, 2008

انگيزه‌ی «خلاف شرع» چی‌ست؟

چند روزی است به اين ماجرای دانشگاه زنجان فکر می‌کنم و مدام سعی می‌کنم از وارد شدن به ماجرايی که همه‌ی جوانب‌اش را نمی‌دانم پرهيز کنم. اما امروز جملاتی را از وزير علوم خواندم که حقيقتاً مايه‌ی شگفتی است. جناب وزير فرموده‌اند که: «عده‌اي با اطلاع قبلي از حادثه‌اي كه در شرف وقوع است، به اتاق يكي از معاونان دانشگاه مي‌روند و متاسفانه انعكاس آن را به شيوه غيراخلاقي در سطح بين‌المللي مطرح مي‌كنند... اين شيوه‌ها شيوه‌هاي درستي نيست و خلاف شرعي است». من با اصلِ سخن وزير مخالفتی ندارم. ايشان درست می‌گويد که اين شيوه، شيوه‌ی خلاف شرعی است. اما کدام شرع؟ در کدام جامعه؟ اگر ما از جامعه‌ای سخن بگوييم که همه‌ی ابعاد و جوانب‌اش اخلاقی است و ارباب قدرت‌اش همگی از صدر تا ذيل ملتزم به اخلاق و خداترسی هستند، البته که اين سخن، سخن درستی است. چرا؟ چون کافی است در ابتدايی‌ترين سطح، آن استاد مربوطه، مثلاً می‌آمد دختری را تهديد می‌کرد. و آن دختر به پشتوانه‌ی قانون و اخلاقی که فرض می‌کنيم انسانی است و متأثر از زور و قدرت نيست، به دفاع از آن دختر دانشجو بر می‌خاست. اما انصاف بدهيد در جامعه‌ای که مظلوم نمی‌تواند بی لکنت زبان در برابر ظالم بايستد، در جامعه‌ای که دانشجوی‌اش خوار است و حقير و توسری‌خورده و هميشه در مظان اتهامِ فريب‌خوردگی، در جامعه‌ای که دانشجوی‌اش، علی‌الخصوص وقتی که زن باشد، پيشاپيش متهم است و مسئولان پيشاپيش بدون هيچ آزمون و امتحانی دين‌دارند و خداترسِ خداداد، چه توقعی است که مردم اخلاقی عمل کنند؟ کدام اخلاق؟ کدام شرع؟

نوشته بودم که هر بار به ايران می‌روم بيشتر می‌بينم که پايه‌های اخلاق در جامعه سست‌تر می‌شود. جامعه‌ی اخلاقی يعنی جامعه‌ای که مردم در آن برای راستی و درستی و دين‌دار بودن و اخلاقی بودن، به تکلف و زحمت نيفتند. جامعه‌ای که مظلوم برای احقاق حق‌اش ناچار باشد به شيوه‌های غير اخلاقی دست بزند، جامعه‌ای است که از درون پوسيده است و ارکانِ اخلاقی‌اش مدت‌هاست که سست شده است. جناب وزير به جای پرتاب کردن توپ به ميدان مدعيان‌اش، خوب است فکر کند چه شده است که چنين شده است؟ چه شده است که دانشجو، آن هم دانشجوی دختر، ناگزير است در دانشگاه به چنين روشی متوسل شود تا حق‌اش را بستاند؟ وزير محترم از کجا اطمينان دارد که ده‌ها دختر ديگر به شيوه‌های مختلف در دانشگاه‌های مختلف کشور قربانیِ همين بی‌اخلاقی‌ها نشده‌اند؟ (لابد ايشان اتفاقات دانشگاه همدان، مرگِ زهرا بنی‌يعقوب را فراموش نکرده‌اند). اين‌ها که خودِ جناب وزير به درستی می‌گويد «در سطح بين‌المللی مطرح» شده‌اند، آشکار است که به بيرون «درز کرده‌اند» و گرنه بعيد بود خودِ دستگاه خبررسانی و قضايی ما با قاطعيت و شفافيت با آن‌ها برخورد کند!

اما چرا؟ خوب است جناب وزير و همه‌ی مسئولان کشوری نفسِ خود را پیش خدای‌شان حاضر کنند و از خود بپرسند که چرا در رسانه‌های کشورِ ما هميشه ايران کشوری است پاک و پاکيزه که از در و ديوارش تقوا و پارسایی می‌بارد، چرا در آن فقر و فحشا اصلاً وجود ندارد؟ چرا در آن اعتياد اصلاً وجود ندارد؟ چرا در آن تجاوز و تعدی به حقوق زنان وجود ندارد؟ چرا در آن حقوق کودکان ضايع نمی‌شوند؟ چرا در آن مسئولان هرگز از اسباب قدرت سوء استفاده نمی‌کنند؟ (چرا احياناً اگر هم سوء استفاده‌ای از قدرت رخ می‌دهد از طرف جناحِ سياسی رقيب و مخالف و مدعی شماست و شما هميشه دامان‌تان پاک است؟) چرا وقتی مسئولان از قدرت‌شان سوء استفاده می‌کنند، هيچ کس خبری از محکوميتِ آن‌ها در رسانه‌ها نمی‌شنود و هميشه بايد از رسانه‌های خارجی خبر رسوايی پارسايانِ رياکار را شنيد؟ چرا «دستگاه قضائی سردار زارعی را با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد می‌کند و کسانی مثل خدیجه مقدم و شادی صدر و پروین اردلان را با قرار وثیقه صد میلیون تومانی و دویست میلیون‌ تومانی»؟ قطعاً همين نابرابری‌ها و برخوردهای دوگانه است که باعث می‌شود آن عده به آن روشِ به قولِ شما غير اخلاقی و خلاف شرع دست بزنند تا مطمئن شوند صدای‌شان به گوش کسی می‌رسد. کاش پشت‌تان از تصورِ روزِ حساب می‌لرزيد و آن قدر شهامت داشتيد که بگوييد اين‌ها در دستگاه تحت مسئوليتِ من رخ داده است و من شرمنده‌ام و متأسف. کاش به جای حمله به کسانی که نقص و عيبِ دستگاه تحت رياست‌تان را نشان می‌دهند، آن قدر تقوا داشتيد که فکر می‌کرديد که اين‌ها همه نشانه‌هايی است از ضعف و ناتوانی دستگاهی که دچار آشفتگی است. کاش صداقتِ اين را داشتيد که به جای فرافکنی، ابتدا گريبانِ خودتان را بگيريد و خودتان را متهم کنيد. کاش آداب و اخلاق کشورداری و مديريت را بهتر می‌دانستيد! کاش!

نامدگان و رفتگان

این هم تصنیفی است در سه‌گاه روی شعر سايه. اجرای گروه شيدا. آهنگ از محمدرضا لطفی. من سخت شيفته‌ی اين بيت غزل بودم:
پيش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم، گريه نمی‌دهد امان

June 17, 2008

يکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند...

مدت‌هاست می‌خواستم چيزی بنويسم درباره‌ی کارهايی از شجريان که روی اشعار سايه هستند. اولين چيزی که به ذهن‌ام رسيد، اين تصنيف حزن‌انگيزِ کوچه‌سار شب است. اين را گوش بدهيد تا بقيه‌ی تصنيف‌ها را به تدريج بياورم.

June 15, 2008

در باب تهاجم و دفاعی که هيچ وقت مقدس نمی‌شود

داشتم اين نامه‌ی کوبنده و پرمغز ابراهيم گلستان به نادر ابراهیمی مرحوم را از شهروند امروز می‌خواندم. يک بند اين نامه، مانند سر تا پای‌اش که سخت زبانِ حالِ ماهاست، بسيار تکان‌دهنده است. خوب است بنشينيم فکر کنيم که آيا آن‌که به ايران و ايرانی تجاوز کرد، فقط صدام و امثال صدام بود؟ آيا تجاوزها همه برون‌مرزی بودند و هستند؟ آیا فقط آمريکا و اسراييل اگر به ايران حمله کنند، می‌شوند متجاوز؟ بقيه را چه می‌کنيم؟ خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد:

«تاريخ می‌گويد، و يك نگاه به هر روز و دور و برهايت نشان می‌دهد وسيع‌ترين تهاجم‌ها يك امر روزانه، يك واقعيت مداوم لاينقطع بوده است – نه از سوی «خارجی» و بيگانه‌های برون‌مرزی، نه گاهگاه و ادواری، نه، بلكه پيوسته از سوی آن «خودی» كه آدميت معيوب داشته ست، كه زور می‌گفته. هجوم‌های ايلی و«قومی» هيچ‌اند درقياس با تهاجم هر روزی مداوم همگانی، از خونی كه هردقيقه قطره قطره ازتن هركس مكيده می‌شود، زهری كه هر دقيقه قطره‌قطره می‌دهند به خون و به فكر يكديگر، از خانه‌ات بگير تا خودت، هر روز. ازآجدان بگير تا افسر راهنمايی، از مأمور تأمينات تا مامور ماليات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام «آی نفس‌كش» بگوی كوچه‌های سيداسماعيل يا گودهای پشت خيابان شوش يا روی تپه‌های حصارك. هر كس به حد خود از روی حرص خود دنبال ديد تنگ دوده‌گرفته لجن‌بسته پيوسته زور می‌گويد، زهر می‌پاشد – می‌گفته است و پاشيده است.» (اصلاحات ويرايشی از من است)

June 14, 2008

مشهد: شهرِ مُرده!

مدت‌های درازی است که می‌خواهم اين را بنويسم و بسی حرف نگفته دارم که در پی‌اش بنويسم. اين بخش از مصاحبه‌ی اخير محمدرضا شجريان را با بی‌بی‌سی فارسی بخوانيد:
«در شهرستان‌ها مشکلات زیادی هست در آنجا بیشتر امام جمعه‌ها که سخت مخالف موسیقی هستند، تعیین‌کننده هستند و با طرح حرف‌های برای کار ما مشکل ایجاد می‌کنند.
البته گاهی من به این حرف‌ها واکنش نشان می‌دهم و ممکن است مشکلات تا حدودی حل شود. ما تقریبا فقط در اصفهان کنسرت داشتیم و چند سال پیش در شیراز. در سایر شهرستان‌ها ما با مشکل مواجه هستیم. چون فضا در شهرستان‌ها پیوسته در حال تغییر است یعنی با تغییر یک شهردار، استاندار، و یا امام جمعه همه سیاست‌ها تغییر می‌کند. در چنین جوی نمی‌تواند کنسرت داد. ما با مشکلاتی از این قبیل روبرو هستیم وگرنه من ترجیح می‌دهم در داخل ایران برنامه‌های خود را اجرا کنم و مشکلات دوری از وطن و این سختی را دیگر نخواهم داشت. ولی مدیران دولتی و کسانی که در راس امور هستند مانع تراشی می‌کنند. برای مثال، من در شهر خود مشهد برای ۳۰ سال است که نتوانسته‌ام کنسرت بدهم. چون جوی بر این شهر حاکم است که گروهی که مخالف موسیقی هستند نمی‌گذارند کنسرتی برگزار شود

همه‌ی حرف‌ها را خود شجريان در همين جملات کوتاه گفته است. و برای مشهد و مسئولان‌اش همين ننگ بس که حتی شجريان نمی‌تواند در آن کنسرت بدهد. فکرش را کرده‌ايد که اگر امام هشتم شيعيان در آن شهر مدفون است دو معنا می‌تواند داشته باشد؟ يک معنای‌اش همين معنای عامی است که همه می‌فهمند. معنای ديگرش اين است که ساکنان همين ديار او را کشته‌اند يا به کشتن داده‌اند! و اکنون سی سال است که در مشهد هنر و موسيقی می‌کُشند! و البته علما می‌دانند که موضع فقيهان مشهدی نسبت به عقل چی‌ست! ولی چرا گفتم: «مشهد: شهرِ مرده»؟ به خاطر اين بيت حضرت حافظ:
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنيد!

June 13, 2008

فرانسه يا آفريقا؟

بازی فرانسه و هلند دارد شروع می‌شود و تلويزيون پخش سرود ملی فرانسه را نشان می‌دهد. تصاوير بازيکنان به ترتيب از جلوی دوربين عبور می‌کند (يا به عبارتی دوربين از جلوی آن‌ها عبور می‌کند!). اکثريت اين‌ها که من ديدم سياه‌پوست بودند! خيلی جالب است که بيشترين بازيکنان تیم ملی فرانسه، اصالتاً فرانسوی و اروپايی نيستند. اين را البته در ساير تيم‌های اروپايی هم ديده‌ام که ترکيب جمعيتی اين‌ها دارد تغيير می‌کند. دنيا دارد به سمت جهان وطن شدن می‌رود. آهنگ‌اش در جاهای مختلف فرق دارد فقط.

اين فردِ بی‌لنگر!

لب لباب مثنوی و گزيده‌ی شمس شفيعی کدکنی سال‌هاست که همدم من بوده‌اند و شايد در اکثريت قريب به اتفاق سفرهای‌ام به هر جای دنیا همراه‌ِ من بوده‌اند. سال‌ها پيش، روی صفحه‌ی اول هر دوی اين‌ها بيتی را از يکی از شعرهای قيصر امين‌پور مرحوم نوشته‌ بودم:
هر آن‌که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است
چرا که در شب توفان چراغ را گم کرد

اين نکته را و چراغ‌داری روح‌های بزرگ و درخشانی مثل مولوی را به ويژه اين‌جا، در لندن و خارج از فضای مألوف وطن بيشتر و عميق‌تر حس می‌کنم. اين‌جا که مردم سخت تمايل دارند به فردگرايی و گسستن همه‌ی رشته‌ها و پيوندهای تعلق. ولی برای من قصه، قصه‌ای تازه و اين‌جايی نيست. سال‌هاست که انس با اين جان‌ها فربه و مجرب، دست‌ام را در تنهايی‌ها و تاريکی‌ها گرفته است و چه بسا همواره اين‌ها برای من تازيانه‌ی سلوک بوده‌اند. آدم می‌شود از سرِ نخوت بگويد که همه‌ی اين راه‌ها را می‌خواهد خودش برود تا بياموزد. و البته بهانه‌اش و پوشش‌اش «آزادی» است. برای من آزادی، معنای‌اش آزاد بودن روح و جان و خرد است. يعنی سر تسليم و ارادات در برابر هيچ کس فرود نياوری و بدانی که پذيرفتن هر ولايتی و دل در گرو هر «مولا»يی نهادن، يعنی قدم در راه آزادی نهادن و هر ولايتی که آخرش بندگی باشد نه آزادی، ولايت نيست که رقيت است. از سخن دور نيفتم. می‌خواستم بگويم که برای من يافتنِ خويش و رسيدن به آرامش و طمأنينه قرين بوده است با همين همنشينی‌ها. نمی‌شود ذره بود و از جوار آفتاب گريخت. در عالم ذره‌گی لاف آفتابی زدن مترادف است با نابودی و بر باد رفتن. آدم، اين آدمی که من می‌شناسم، اين منی که من می‌شناسم، نيازمند قطب‌نما و نقشه است. و قطب‌نما و نقشه‌ی من همين دست‌مايه‌های آشنايی هستند که سال‌ها با آن‌ها زيسته‌ام و نمی‌توانم تمام سرمايه‌ و سودایِ خود را در گروِ طبع‌آزمايی‌های «رندان نوآموخته» بگذارم. هفته‌ی پیش، در ايران، شبی راهی خانه‌ی مادر ‌بودم بعد از اتمام کار روزانه. راننده رادیوی ماشين‌اش روشن بود. صدای قرآن می‌آمد. گفتم صدای رادیو را بلند کند. حالت غريبی رفت. گاهی اوقات شنيدن دو سه آيه قرآن، چنان دگرگون‌ات می‌کند که سخن هیچ فیلسوفی آن ذوق را نصيب‌ات نمی‌کند.

ولی همين‌ها کافی است؟ همين از همنشين‌ها گفتن و دمی غنيمت شمردن و لحظه‌ای خوش بودن و ذوقی بردن و دستی برآوردن کافی است؟ هميشه برای من بعدِ اين‌ها مسأله بوده است. بعدش چه؟ بعدش آدم‌تر می‌شوی؟ بعدش متواضع‌تر و خاکسارتر می‌شوی يا نه؟ بعدش باد تکبر از سر فرو می‌نهی يا نه؟ بعدش خلايق از دست و زبان‌ات به امان می‌مانند يا نه؟ بعدش به عيان وصف حال‌ات اين می‌شود که:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذارِ ما نرسد؟

این‌گونه می‌شوی؟ يا چنان مستِ خويشتن و آرمان‌ها و آرزوهای خودی که آن لباسِ خود-دوخته را می‌خواهی به زور به قامتِ تمام عالميان بپوشانی که همه چون تو باشند؟ گاهی اوقات آدم خيال می‌کند خیلی خودش خوب است! گاهی اوقات اين توهم به آدم دست می‌دهد که چه با اخلاقم من! عيبِ ديگران را ديدن کار سختی نيست، عيبِ خويشتن ديدن است که دشوار است. تازيانه به گرده‌ی خويش کشيدن است که طرفه کاری است کارستان. و برای اين‌ کار، برای آموختن اين حساب‌رسی و حساب‌کشی، نيازمند صحبت پيرانی. محتاج به نفسِ گرمِ صاحب‌قدمی هستی که راه رفته باشد و رمز و رازِ درونِ آدمی را شناخته باشد. و... هر چه باشد، حالِ من يکی با همين‌ها خوش است و خوش می‌شود. ذهن و ضمیر من آکنده است از عطار و مولوی و حافظ. از حلاج و بوسعيد و عين القضات. از قرآن و محمد و علی. از صحیفه و نهج البلاغه. لنگرهای من همين‌ها هستند. هر چه بالِ خرد پيدا کنی، باز هم جاهايی محتاج لنگری. جايی نيازمندِ نيازی. و اين نياز است که برای بعضی روح حيات است... و ایمن شدن از شر نفس عقبه‌ای است صعب! ... عجيب است اگر مدام زمزمه کنم که: «چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم»؟ بر سرِ ايمان لرزيدن برای کسی مهم است که ايمان‌اش برای‌اش عزيز باشد. برای کسی که «ايمان» خورشيد زندگانی‌اش نباشد و چراغ‌افروز خلوت و جلوت‌اش ايمان نباشد، از ایمان گفتن و بر سرِ ايمان لرزيدن هم کار عبثی است. و این گوهر، اين آفتاب هستی‌فروز از سرای وجودِ هيچ صاحب‌دلی غايب مباد.

June 10, 2008

شله زرد

هوا گرم است. از آسمان آتش می‌بارد انگار. می‌گويد: «من می‌خوام شله زرد بخورم». سرم را بر می‌گردانم می‌بينم از توی يخچال «گوجه‌سبز»هايی را که از ايران آورده‌ام دارد زير آب می‌شويد که بخورد!

June 9, 2008

اميرفرشاد ابراهيمی: وبلاگ‌نویس مزاحم

هزار بار تا به حال سعی کرده‌ام این مسأله‌ی مزاحمت‌های وبلاگی اميرفرشاد ابراهيمی ختم به خير شود و هر بار که این اطلاع‌رسانی به روز شدن وبلاگ‌اش را برای‌ام ای‌ميل می‌کند (و من هرگز هيچ جا درخواستی برای با خبر شدن از به روز شدن وبلاگ‌اش نداده بودم) با خودم می‌گويم اين بار حتماً می‌فهمد و ديگر نمی‌فرستد اين ای‌ميل‌های مزاحم را. اما نمی‌شود که نمی‌شود. هر بار می‌روم اين اشتراکی را که من هرگز انجام داده بودم لغو می‌کنم و باز می‌بينم که با اسمی ديگر، با ای‌ميلی دیگر، دوباره اين ای‌ميل‌های هرز و مزاحم از راه می‌رسند!‌ آقاجان! پدرت خوب، مادرت خوب!‌ چه آزاری داری که شرت را از سر ملتِ ای‌ميل‌دارِ کره‌ی زمين کم نمی‌کنی؟! گفتم يک بار اين را در وبلاگ‌ام علنی بنويسم، شايد تکانی بخورد و دستِ‌ از سرِ ما بردارد. شرطِ ادب، شرط انسانيت، شرطِ مروت و مدارا، و شرط زيستن اخلاقی در فضای وبلاگستان اين است که ديگران را با اين کارها آزار ندهی. دست بردار آقاجان! بگذار زندگی‌مان را بکنيم. اگر دوست داشتيم و لازم بود، خودمان کور نيستيم، بلديم بياييم وبلاگ‌ات را بخوانيم! نکن آقا! خوب نيست!

June 8, 2008

بعد السفر

ده دوازده روز گذشته را سفر بودم. برای کار رفته بودم ايران و بيشتر وقت‌ام در مشهد صرف شد. يک روز آخری هم که ايران بودم در همان وقتِ تنگ مجالی دست داد که دوستانی از اهل دل را ببينم و ديداری تازه کنيم. ايران مثل هميشه برای من همان حس متناقض را داشت و دارد. شايد این بار دوستانی را ديدم که بيشترشان رنجی، غمی، اندوهی بر جان‌شان سايه انداخته بود. کاش می‌شد وضع به از اين می‌شد.

اما يک نکته را که شايد پيش‌تر هم نوشته باشم اين است که گويی پايه‌های اخلاق در ایران روز به روز سست‌تر می‌شود و منزلت و جايگاه اخلاق و اخلاقی بودن بيشتر ضعيف می‌شود. جامعه چهاراسبه به سوی زوال و انحطاط اخلاقی می‌رود. البته يکی از ريشه‌های‌اش این است که عموم مردم (عوام و حتی بعضی از خواص) اخلاق را مترادف با دين، و دين را مترادف با حکومت می‌گيرند و نفی يکی برای‌شان منجر به نفی بديهی بقيه می‌شود. و البته این بی‌اخلاقی و بی‌تقوايی به تمام بخش‌های جامعه سرايت کرده‌ است.

بعد اين‌که، اين روزها وبلاگ‌نويسی من بيتی شعر بوده است و شايد توضيحکی کوتاه. هيچ اتفاق عجيب و غريبی نيفتاده است. همه چيز عادی است. گاهی اوقات آدم «وقت» ندارد درباره‌ی چيزی به تفصيل بنويسد. به اشاره چيزی می‌نويسد که حداقل خودش يادش بماند آن روز چه حالی و چه حسی داشته است و برای چه آن را نوشته است و آن رازآلودگی‌اش شايد برای خودش و يکی دو نفر ديگر قابل رمزگشايی باشد. خلاصه اين‌که زياد در پی تأويل و تفسير بيت‌ها نباشيد (از جمله اين بیت ديروز را درست دقایقی پيش از سوار شدن به هواپيما و بازگشت به لندن نوشتم و بلافاصله کامپيوتر را بستم و سوار هواپيما شدم). اگر بيتی، غزلی، حکمتی، برای خودم يا ديگری تلنگری باشد و راهی به سوی آگاهی، زهی بخت و اقبال. یکی دو روز ديگر که استراحت کنم و خستگی کار و سفر در برود، بر می‌گردم به روال سابق (اگر درس و تحقيق فرصتی باقی بگذارد).

June 7, 2008

سفر

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهرِ دل، من به کجا سفر برم؟!

June 3, 2008

اين ترانه‌ی افغانی، زنانه نيست؟

خواننده‌ی افغان می‌خواند: «يا مولا علی مردا را نشرمان / رخ از جان بی مردا بر نگردان» بشنويد اين ترانه را با صدای داوود سرخوش از آلبوم «سرزمين من» (اطلاعات ديگری از آن ندارم). می‌بيند چطور تاريخ و فرهنگ امروز افغان در اين ترانه تنيده است؟ زن هنوز تمام هويتِ خويش را در مرد می‌جويد (البته در افغانستان کاملاً طبيعی است). اين‌ها البته حواشی ماجراست. خواننده مولا علی را خطاب قرار می‌دهد و اين‌ها را از او می‌جويد. در همين ترانه دردهای وطن‌اش را هم بيرون می‌ریزد. لحظه‌ای ياد آلبوم «ايران زمين» بيژن بيژنی افتادم و آن ترانه‌ی «يا مولا دلم تنگ آمده...». اما اين خواننده می‌خواند: «درد اين وطن از بيگانه‌هاست / این چون و چرا ندارد». اين اشاره‌های مختصر را داشته باشيد تا دوباره برگردم و نه خواب‌آلود باشم و خسته و نه گرفتار کار. و بعداً باز چيزهايی در حاشيه‌اش می‌نویسم.

June 2, 2008

هوای ايمان

۱. تا هوا تازه است، ايمان تازه نیست / کاين هوا جز قفل آن دروازه نيست

۲. باز هوای وطن‌ام آرزوست / تکيه به کنعان زدنم آرزوست

۳. هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را / غريب را دلِ سرگشته با وطن باشد
Free counter and web stats