پيکاسو هنرمند نقاشی است که سال ۱۸۸۱ ميلادی متولد شد و سال ۱۹۷۳ از دنيا رفت. پيکاسو تابلويی دارد به اسم گرنيکا که در سال ۱۹۳۷ کشيده است. عکس اين تابلو در زير آمده است (با کليک کردن روی عکس میتوانيد سايز بزرگتر آن را ببينيد).
در اين عکس حداقل دو تصوير آشنا به چشم میخورد که دههها بعد از مرگ پيکاسو وارد جریان رسانهای شده است. میگوييد کجا؟ گوشهی سمت راست نقاشی پيکاسو را دقت کنيد. مردی دستها به سوی آسمان بلند کرده است. اگر اهل مراجعهی مکرر به راديو زمانه باشيد، بدون شک متوجه شدهايد که آن گوشه، در جعبهی موسيقی زمانه، لوگويی که برای ترانههای معترض آمده است، دقيقاًّ همين عکس است!
نمونهی ديگر کمی قديمیتر است و مثل راديو زمانه جوان نيست. آن وسطهای عکس، دستی را میبينيد که فانوسی را گرفته است. اين هم تصوير آشنايی است. اين بار اين بخش از نقاشی پيکاسو در وبسايتی نيامده است. اين بار اين قطعه به صورت لوگوی يک ناشر پشت جلد کتاب منتشر شده است. اگر متوجه نشدهايد تا به حال، زياد به ذهنتان فشار نياوريد. لوگوی نشر کارنامه، همان ناشر مشهوری که سخت دوست دارم و میستايماش، دقيقاً همين است! اين لوگو را در «حافظ به سعی سايه» میتوانيد ببينيد و در بقيهی کتابهايی که نشر کارنامه منتشر کرده است.
و اما غرض. اينها يعنی راديو زمانه يا نشر کارنامه سرقت کردهاند و مثلاً کرديت حضرت پابلو پيکاسو را عنوان نکردهاند؟ نمیدانم. اين موضوعی نيست که من دربارهاش نظر بدهم. اما بدون هيچ شکی هم آن لوگويی که در راديو زمانه آمده است، لوگوی خوب و متناسبی است و هم آن لوگويی که برای نشر کارنامه آمده است. اينها يعنی يک هنرمند چگونه توانسته است از مرز دههها پس از مرگِ خودش عبور کند، قطعه قطعه شود، در زمان و مکانها و فرهنگهای مختلف و متفاوت جاری شود. اين بيش از اينکه خللی در کار پيکاسو باشد، نشانی است از بزرگی او و رخنهای که در ذهن و خيال انديشمندان و اهل هنر و فرهنگ کرده است. مطمئنم اگر بگرديد باز هم از اين مشابهتها پيدا خواهيد کرد.
آن قصهی گفتوگوی ابليس و معاويه را که در مثنوی آمده است حتماً شنيدهايد. مولوی داستانی نقل میکند. نکتههای اخلاقی و پند و موعظههایاش را رديف میکند، ولی ديگر يک جا میزند به صحرای کربلا و از زبان ابليس حسابی نوحه میخواند. اين کار البته برای مولوی کار تازهای نيست. او عادت دارد که در جایجایِ مثنوی از زبان ديگران شرح هجران و خونِ جگرِ خويش را بيرون بريزد.
ما، به ويژه ما وبلاگنويسها، عمدتاً عادت کردهايم از زبان خودمان حرفهای خودمان را بنويسيم. گاهی اوقات تنها شيوهی روايت کردن، روايتِ خويش به زبانِ خويش نيست. گاهی اوقات میتوان حال کسی ديگر را از زبانِ خود روايت کنيم، بیآنکه آن روايت کوچکترين دخلی با حال ما داشته باشد. گاهی میشود قصهای از کسی روايت کنيم ولی مضمون آن قصه يا روايت، تماماً حالِ ما باشد و اصلاً قصهی ديگری در آن ميان بهانهای بيش نباشد. هيچ فکر کردهايد که گاهی اوقات با شعری بر میخوريد و آن شعر سخت در جانتان مینشيند. شايد آتشِ عشقی دامان دلتان را نسوزانده باشد (يا همين تازگیها نسوزانده باشد!)، ولی شعری آتشين دگرگونتان میکند. اينجور اوقات اگر شعر، نقدِ حالِ خودِ شما نيست، آن چیست که شما را تکان میدهد؟ دلسوزی؟ همدلی؟ نوستالژی؟ يادآوری خاطراتِ کهن؟ خويش را در آينهی ديگری ديدن؟ شايد همهی اينها باشد.
اينها را نوشتم که بگويم من هم در همين ملکوت از این کارها کردهام. گاهی قصهی خودم را از زبانِ يکی ديگر روايت کردهام. گاهی قصهی کسی ديگری را روايت کردهام ولی صورت قصه، قصهی حالِ خرابِ خودِ من است. گاهی اوقات حالام آميخته میشود با همهی حالهای ديگران. اين هم شدنی است. مثنوی را که میخوانيد، غزليات شمس را که میخوانيد، حافظ را که میخوانيد و از آن بالاتر قرآن را که میخوانيد حالتان آميخته میشود با حال شخصيتهای کتاب:
هست قرآن حالهای انبيا
ماهيان بحر پاکِ کبريا
چون تو در قرآن حق بگريختی
با روانِ انبيا آميختی
و اين آمیزش قصهی ماست. ما چقدر میتوانيم قصه بشويم؟
ما چه خود را در سخن آغشتهايم
کز حکايت ما حکايت گشتهايم
و ما هر روز قصهای هستيم تازه. يکی دارد ما را برای طفل خردسالاش میخواند تا کودکاش را بخواباند. تا با قصهی ما گهوارهاش را بجنباند. و هر روز که آفتاب سر بر میکند و شب نقاباش به دستِ خورشيد دريده میشود، ما میشويم قصهای تازه. حکايتی نو. آوازی نو. ترانهای نو. و همين قصههاست که روزی غصهها را سر میبُرَد. پس از اهميت قصه غفلت نکنيد. قصه هم میتواند غصهفزا باشد و هم غصهزدا. شاد آن قصهای و قصهسرايی که دودمان غصهها را بر باد دهد!
شايد يک بار پيشتر از اين هم نوشته باشم که اولين نغمههای موسيقی سنتی ايران را که آگاهانه و به اختيار شنيدم در آلبوم «يادگار دوست» شهرام ناظری بود. از شما چه پنهان، آن زمان، شايد دبيرستانی بودم و شايد همان سال اول دانشگاه، اصلاً خوشام نيامد از اين کار. آن موقع فکر میکردم صدای ناظری سرد است و گرمايی را که من میخواهم ندارد. به فاصلهی اندکی سراغ «بيداد» شجريان رفتم و دنيایام دگرگون شد. چند سال طول کشيد تا دوباره با ناظری آشتی کردم و آن وقت اين آلبوم آتش به جانام میريخت. هم شعر و هم موسيقی هر دو برای ما جهانی خاطره را زنده میکردند. رباعيات مولوی اشعاری بودند کوتاه و پر مغز و سرشار از دردِ جدايی و در عين حال فراقی عزيزانه. فراقی وصالی. و هنوز هم اين آلبوم ناظری برای من در شمار بهترينهاست. شما را هم مهمان میکنم به شنيدنِ شايد چند صد بارهی اين آلبوم.
پ. ن. هيچ اتفاق عجيبی نيفتاده است. حال و هوای شعر دارم و موسيقی. بعضیها از باده مست میشوند و درونِ خويش برون میريزند. من مستِ شعرم و موسيقی. اينها زبانام را باز میکنند و شروع به وراجی میکنم. همه چيز بر حسبِ ارادتِ دوست بر قرار است و بر قرار بادا! چشمِ بد دور که بی باده و می، مدهوشيم!
حسام الدين سراج در آلبوم «نگاه آسمانی» تصنيفی دارد روی غزل مولوی که اندکی هم طولانی است اما غزل، از آن غزلهای آتشين مولوی است. غزل، غزل تجلی است. فعلاً غزل را بشنويد تا بعداً شرحاش را بنويسم.
اين غزلی که حميدرضا نوربخش در اين آلبوم تازهاش، «پنهان چو دل» میخواند، حال آدم را دگرگون میکند:
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه میميرم مرا مگذار و مگذر
با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
ای وای میميرم مرا مگذار و مگذر
سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگيرم مرا مگذار و مگذر
بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر
با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
خودتان بشنويد:
اين آلبوم کار تازهی حميدرضا نوربخش با گروه شمس است. شعر غزل بالا از يداله عاطفی است. تصنيفها و آوازها در دشتی، همايون و اصفهان هستند. من هنوز فرصت نکردهام کل کار را گوش بدهم. اما در همين تصنيف، نوربخش گاهی خيلی خيلی بهتر از اينی میتواند بخواند که اينجا خوانده است. این نکته را جای ديگری، در اجابت دعوت صاحب سيبستان و امین، خواهم نوشت که اساساً برای من موسيقی پيوند تنگانگی با شعر دارد. گاهی اوقات شعر، چنان مرا میربايد که هوش و حواسام هرگز به موسيقی نیست!
گاهی اوقات آدم برای اينکه بداند چه چيزهايی دارد، چه نعمتهايی دارد و هر روز با آنها زندگی میکند و بیاعتنا شايد، بی آنکه آن اندازه که در خور است، قدرشان را بداند، لازم است تلنگری بخورد. و بعضی اوقات تلنگرها حتی اگر در سادهترین پوشش باشد و نه نتيجهی توفان و گردباد و زلزله و سونامی و غيره، کار هزاران زلزله را میکنند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها...». و اين «اثقال» است که پدر ما را در آورده است.
وصف حال من، حال هميشگیام، شده است اين تک بيت:
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمیشود
و گاهی بسیار ساده، این حال، حالی است که نه حال عرفانی عجيب و غريبی است نه محصول کشف و شهود و جذبهای وصف ناشدنی. حالی است کاملاً بشری. با تمام فراز و نشيبهایاش. گاهی به ديوانگی میماند. ولی رساترين بيان برایاش همان چند کلمهی بالاست. و اين حال، حالی است غريب برای آدمی غريب. و چقدر با اين شعر سهراب همدلی کردهام که:
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
کجاست جای رسيدن
و پهن کردن يک فرش . . .
و «گريه میجوشد شب و روز از دلم» و حالی است غريب که «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگريند». و غربتاش در اين است که اين گريه، در دل میجوشد و در دل فرو میریزد و به چشم نمیآيد و از ديدگان فرو نمیریزد. و ... حتی از آن نوشتن هم به بازی میماند. کاری میشود لغو و عبث. میشود نمايش و ادا. حالی که گفتنی نباشد، نهفتنی است.... هميشه اندکی تسکین و ذرهای آرامش را در لحظهای برای مناجات و دعا يافتهام... و «اهل دعا خود ديگرند...» گويی اهل دعا بودن هم به اين سادگی وصف حال هر کسی نيست. اما «اميد که اين فن شريف، چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود»... سخت است که حرمان را با تمام وجودت حس کنی و سختتر آنکه خودت را تنها ببينی در مواجهه با حرمان و اندوهی مدام از درون چنگات بزند و خراشات بدهد.
چه هولی است زيستن با خود. هولناکتر آنکه دایم ميان خوف و رجا باشی. از سويی اميدت به مويی بسته باشد و از سوی ديگر خاطری داشته باشی آسوده و فارغ از هيچ غمی. چنانکه دل به رحمتی بيکران و رأفت و سخاوتی بیمنتها بسته باشی. وقتی به خيالات بگذرد که با چه دیوی گذران لحظات میکنی (عمر نه، لحظه لحظه، نفس نفس)، از هراس بر خود میلرزی که مبادا این اژدهای خفته بيدار شود. خفته نه. اين اژدهای نيم-خفته. مبادا ناگهان يورشی بياورد و يافتهها و بافتههای ساليانات را به لهيبِ يک نفساش خاکستر کند. و اين اژدهای نيم-خفته را چه و که تا به اکنون افسرده نگه داشته است؟ شايد افسرده هم نبايد گفت. از کجا معلوم که تا همين جا هم اژدهايی بوده باشد دمان. این مار را نبايد با اژدهايی عظيمتر از خودش قياس کرد. ميزانات بايد موری باشد عاجز در برابر اين. اما... اما اينها همه سلوک زاهدانه شد. وجد و ذوق و وصال عاشقانه پس کو؟ بارها فکر کردهام که نه آن سلوک زاهدانه و خوف و تقوای اهل خشيت مفت و رايگان حاصل میشود و نه اين ذوق و وصال عاشقانه. نه آن يکی بیزحمت حاصل میشود نه اين يکی. زحمت هم شايد نبايد گفت. بايد گفت نه آن يکی بی آنکه بخوانندت حاصل است و نه اين يکی. چيزی که برای يکی نعت است، برای ديگری لعنت است. اگر زاهدی مدح يکی باشد، برای ديگری قدح است. عاشقی هم برای يکی شايد صفتی سازگار باشد و برای ديگری حالتی ناخوش. و من چه بايد بکنم که از بام تا شام و از شام تا سحر آويختهام ميان همهی اين حالها و پريشانام و سرگردان از اين کو به آن کو؟ اما یک حال، حالی است خوش و لذتبخش: چون موم بودن. موم شدن در دستانِ او را حس کردن. بدانی که مست و پريشانِ اويی و بتوانی بگويی که:
گويی شوی بی دست و پا، چوگانِ او پایات شود
در پيش سلطان میدوی، کاین سير ربانی است اين
آنها که حتی يک نفس اين حال را آزموده باشند، میدانند چه میگويم. اين حال که ببينی و دريابی که يکی میگردانندت. حتی اگر لعبتکی باشی در دست لعبتبازی که حال و قالات را مقدر میکند. يعنی حال جذبه. حال بیخويشی و رهايی. اما آن خودآگاهی که از راه میرسد، حالِ آدمی زهرِ مار میشود. يعنی معنی قبض و بسط همينهاست؟ گاهی این قبض چه طولانی میشود.و گاهی آن بسط چه بیخيالات میکند!
پ. ن. پر بیربط نيست به آنچه در بالا نوشتهام (اگر به فراست ببينيد): به راهنمايی آق بهمن رسيدم به این یادداشت خانم مهرانگيز کار: «نيکمردان کجا رفتند؟». بیاغراق بگويم که اشکام سرازير شد از خواندن يادداشت صميمانه و صادقانهی مهرانگيز کار. يک چيز که در اين لايهی پنهان جنگ و ستيز ايدئولوژيک هر دو طرف (يعنی جناح مدافع و مخالف نظام) گم میشود، همين بخش انسانی موجود در طرفين ماجراست. از سويی کسانی، نيکمردانی هستند که انسانيت و اخلاقاش پای سياست و حفظ منافع قربانی نشده است و اگر کاری میکنند خالصانه برای ايمان و اعتقادشان است نه برای تشفی خاطر يا ارضاء شهوات قدرت و جاه و مقام (و نه برای ارضاء تعصبات کور عقيدتی و فسادهای پوشيده در جامهی ايمان و زهد) و از سوی ديگر کسانی هستند که محکوم میشود و حبس میکشند (و رسانهها و قدرت و سياست آنها را خالی از اخلاق و ايمان به تصویر میکشند و چهرهای اهريمنی بدانها میدهند) و انسان هستند و ارزشهای انسانیشان به خاطر اختلافهای نظری و فکریشان قربانی نشده است و هر جا انسانيت و اخلاق را میبينند بیمحابا و بدون هراس از آنکه کسی سازشکار بخواندشان، راه انصاف میپيمايند و همان کاری را میکنند که عين اخلاق است و دينداری: يعنی کمآزاری و انصاف. برای من هم کار آن نيکمردانی که مهرانگيز کار بر میشمارد عين دينداری و اخلاق است و هم همين کاری که مهرانگيز کار میکند. هر کس هر توجيه و بهانهای برای هر کدام بياورد و کار هر کدام را بیارزش کند، به گمان من يا بیانصافی کرده است يا بغض و کينه و نفرتی در وجودش رخنه کرده است. برای من هر دوی اينها مصداق روشن دينداریاند و دين برای من يعنی همين کارها. بقيه بازی است و بازيچه.
ديوان خواجه را باز کرد و خواند: «مقامِ امن و می بیغش و رفيق شفيق...» و رفت. يعنی او نبود که رفت. من بودم که رفتم. غزل، غزل حسرت است. غزلِ نرسيدن به دوست. غزلِ دريغ. غزل حیف خوردن بر فقدان «کيميای سعادت». اينکه میگويد مقام امن و می بیغش و رفيق شفيق، يعنی زمانی همهی اينها میسر بوده است و اکنون نيست. و اين «موی ميان»ِ دوست به چون اويی نمیرسد اما اوست که هنوز با همين «خيال» خوش است. و او چه میتواند کردن جز صيد خيال؟ اين غزل، غزلِ آنهايی است که رسيدهاند به آخر خط. اما... غزل را با خودم مرور میکردم. صدای آواز بلند شد که: «بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود». از همان مصرع نخست، گويی شعلهای در جانات میريزند. گويی آسمان است که دهان میگشايد و آتش به وجودت میريزد. آن غزل را با اين غزل اگر بخوانی، در هر دو غمی هست. اما غمی که يکی میگويد «دريغ و درد...» و ديگری میگويد: «گوش طرب به دستِ تو...» و در همان فراق هم دوست در برابرش حاضر است و به «هر طريقی» به دوست راه میيابد و خودِ اوست که سر تا پا دل است و عينِ دلالت خير! میگويد که: «جاه و جلال من تويی، ملکت و مالِ من تويی...» و میخواند که: «گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی / آنِ منی کجا روی، بی تو به سر نمیشود». هيچ چيزِ آشنايی در اينها نيست؟ او دارد با معشوقاش رو در رو سخن میگويد. همه را خطاب به او میگويد. در غيبت سخن نمیگويد. در حضور و شهود میگويد. و تضرع میکند، التماس میکند، به خاک میافتد که معشوق نرود. و او هميشه در اين جزر و مد است. هميشه در اين فراز و فرود و تلاطم. چرا؟ چون «جانِ ز تو نوش میکند، دل ز تو جوش میکند / عقل خروش میکند، بی تو به سر نمیشود». چون جانی که به او متصل است، پيوسته از حضور او مینوشد و دل از وجودِ اوست که جوشان است و ... و اين يعنی چه؟ يعنی عقل است که خروش میکند که بی او به سر نمیشود؟ يا عقل هم از اوست که خروش میکند؟ هر چه هست این همه را خودِ او میکند و خارج از او گوينده اصلاً وجود ندارد که بخواهد بعداً بگويد آن زمانها کيميای سعادتی رفيق بود، رفيق! پس اين يکی اصلاً به ذهناش هم نمیتواند خطور کند که بگويد: «جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است». چرا هيچ بر هيچ باشد وقتی دايم در حضور است؟ و عجيب اين است که حضور و فراق برای او همعنان است. حضور برای او مد است و فراق جزر. حضور بسط است و فراق قبض. اينها برای او دو سوی يک طيفاند و از هم جدا نيستند. آن غزل نخست، غزلی است لطيف، آرام، انسانی، ملايم و محسوس. آن يکی غزلی است آتشين، قيامتبار و زير و زبر کننده. يکی کارش حساب است و سنجش و يکی زنجير دریدن و شورش کردن. حتی وقتی میگويد:
دلتنگام و ديدار تو درمانِ من است
بی رنگِ رخات زمانه زندانِ من است
بر هيچ دلی مباد و بر هيچ تنی
آنچ از غم هجرانِ تو بر جان من است
باز هم او در برابرش است. حتی وقتی میگويد:
شير سياه عشقِ تو میکَنَد استخوان من
نی تو ضمانِ من بدی؟ پس چه شد آن ضمانِ تو؟
باز هم در حضور است و در حال مکالمه و تکلم با او. حتی وقتی که عشق، شير سياهی است که استخواناش را میدرد، باز هم گلهای و شکايتی اگر دارد، حساباش، حساب حرمان و حسرت و حيف نيست. باز هم میگويد: «سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمیشود!» و . . . همهاش شد هذيان و روضهخوانی. نه؟ میخواستم حکايتِ چیزی دیگر را بنویسم. تکمضراب گفتوگو با او را. اين بار به جای مکالمه با او همهی سخن شد شرح و کشف و روانکاوی شاعر. پس باشد تا بعد. قصه کوتاه!
برای فهم تهی شدن دولت اسراييل از اخلاق نيازی نيست همفکر جمهوری اسلامی باشی و مدام در رسانهات به آن حمله کنی. برای فهم آن چهرهی ضد اخلاقی، کافی است به آمار توجه داشته باشی؛ و البته تاريخ. اسراييل در تمام جنگهايی که داشته است، هر نيم سوزنی که میخورد، صدها جوالدوز به حريفاش میزند. مسألهی اسراييل جنگ نابرابر است و زير پا گذاشتن اصول اخلاقی و انسانی. مسألهی اسراييل نقض مستمر و نهادينهی حقوق بشر است. ريشههای اين ارض موعود در هر کجا که باشد، چه اين ارض موعود از آنِ يهوديان باشد و چه مسلمانان، وقتی پای موعود بودن آن در ميان میآيد و تقديری از پيش معين، به طور طبيعی حقوق بشری عدهای به سادگی سلب میشود. اما اسراييل اين روزها شست سالگیاش را جشن میگيرد. اما چه جشنی؟
دولتی که از آغاز با کشتار و چپاول و غارت و اشغال پيش آمده است و اکنون هم با همين معيار پیش میرود، به کدامين ارزش است که میبالد؟ به رعايت کردن حقوق بشر؟ به دفاع از انسانيت؟ به چه مینازد؟ اسراييل برای من هميشه همان معنايی را داشته است که در بالا گفتم. هر بار که به هر دليلی کسی بگويد بالای چشم اسراييل ابروست، صدها برابر و به خشنترين وجهی پاسخ میشنود. قضيهی جنگ اخير لبنان يک نمونهی روشناش بود. اسراييل ظاهراً هدفاش آزاد کردن دو سربازِ به قول خودشان ربوده شدهشان بود. اما هيچ کس ديگر به آن اسير يا ربوده شده فکر نکرد. تمام دعوا بر سر اين بود که حزب الله چگونه نابود شود. اما حزب الله کی به وجود آمد و چرا؟ چرا کسی نمیپرسد اسرايیل چه زمانی بلندیهای جولان را اشغال کرد؟ چرا کسی نمیپرسد اسراييل تا کی در صحرای سينا ماند و چرا؟ چرا ريشههای سياسی دعوا خوب سنجيده نمیشود و تمام اين درگيری فروکاسته میشود به نزاع تمام اسلام با تمام يهوديت (و به قول بعضی صهيونيسم)؟ مسأله اسلام و يهوديت نيست. مسأله حتی جمهوری اسلامی و اسراييل نيست. مسأله ناديده گرفتن شدن سيستماتيک يک ملت و يک قوم است. مسأله نسلکشی آرام و آهستهای است که در اسراييل رخ داده است.
اصلاً دقت کردهايد که در عرف بينالمللی و حتی در رسانههای غربی، اصطلاح «سرزمينهای اشغالی» اصطلاحی است جا افتاده؟ هيچ دقت کردهايد که مردم آرام آرام حساسيتشان را دارند از دست میدهند به نفس «اشغال»؟ دولت اسراييل بدون هيچ شکی دولتی است اشغالگر. يعنی دولتی که عرف بينالمللی را زير پا گذاشته است. حال چرا اسراييل معضل اخلاقیِ جهان است؟ چون دولتی است که تمام اصول اخلاقی را مکرر زير پا میگذارد و مرتکب تمام جنايتهايی میشود که ديگران را به آن متهم میکند، اما به خاطر جانبداری آمريکا از اسراييل هيچ قدرتی نمیتواند از اسراييل حساب بکشد. به همين سادگی. و تمام آن جنايتهای دولت اسراييل با مظلومنمايی آنها در برابر حملات انتحاری فلسطينیها و يا جار و جنجالهای رييس جمهور ايران در غبار هياهوهای اسراييل گم میشود. چرا تمام چيزهايی که قرار است قاعدتاً عليه اسراييل به کار برود، دقيقاً به نفع اسراييل تمام میشود؟ چرا انتقادهای سازمان يافته از اسراييل عملاً تبديل میشود به بيانيهای در دفاع از مظلوميت دولتی که هيچ نشانی از مظلوميت ندارد؟ اسراييل معضلی است اخلاقی. برای جهان. نه تنها برای غرب. نه تنها برای شرق. بلکه برای بشريت. اسراييل فراتر از سياست و ايدئولوژی، معضلی آفريده است اخلاقی. بار گناهی است که بر دوش بشريت سنگينی میکند. اسراييل کابوسی است که میتواند خواب آرام هر آدم منصفی را بر هم بزند. و صلح کی ميسر میشود؟ صلحی که شرايطاش هميشه نابرابر بوده است و يک طرف همواره زبانی دراز دارد و طرف مظلوم هميشه مدافعانی دارد بدنام يا ضعيف، کی پای میگيرد؟
امروز ديدم که وبسايت زمانه پاسخ دوم دکتر سروش را به آيتالله سبحانی به طور کامل منتشر کرده است. و اما نکتهی حاشيهای ماجرا اين است که نامه ويراستاری تايپی شده است. دست مريزاد به هر که اين کار را کرده است. گيومهها درست شدهاند. نيمفاصلهها رعايت شدهاند. فاصلههای اضافی حذف شدهاند و خلاصه متن نامه تبديل شده است به يک متن بسيار روان و خوشخوان برای وب. تهيهی آن متن پیدیاف کلی وقت و زمان از من برد. خيلی خوب است که روزنامهنگاری وقت میگذارد و اين لغزشهای تايپی و ايرادهای ويراستاری را اصلاح میکند. اهميت اين کار در اين است که بعد از مدتی که حجم مطالب فارسی روی وب افزايش میيابد، آن متنهايی خواندنیتر هستند که چشمنوازتر باشند و از لحاظ ويرايشی برای خواننده و از لحاظ فنی و کاراکتری برای کامپيوتر مشکل درست نکنند!
پاسخ دکتر سروش به نامهی دوم آيتالله سبحانی منتشر شده است و اين بار به گمانام سخنان سروش به شرح و بسط بيشتری در اين نامه آمده است و به زبانی صريحتر. از مقدمهی نامه و آن به اصطلاح «تشبيب» سياسی آن که بگذريم، نامه در حقيقت رسالهای است بسيار خواندنی و درسآموز. چند نکته هم من در حاشيهاش دارم که به موقع به آن خواهم افزود. متن نامه را که در وبسايت دکتر سروش به صورت متنی آمده است، تبديل به فايل پیدیاف کردهام و با اندکی ويراستاری فاصله و نيمفاصله به صورتی قابل چاپتر در آوردهام که به کار طالبان بيايد: متن کامل پاسخ دکتر سروش به نامهی دوم آيتالله سبحانی (پیدیاف)
هوای لندن اين روزها گرم است و تبدار. شبها پنجره را که باز میکنيم، بوی چمن و نسيم بهار مشام آدم را معطر میکند. با خودم زمزمه میکردم الآن که:
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش
کنون به جز دلِ خوش هيچ در نمیبايد
کاروان بنان را داشتم گوش میدادم. رسيد به آن سوی آواز دشتی. ناگهان بیاختیار دلشورهای منقلبام کرد. انگار گريه بود که از اعماق وجودم بيرون میجوشيد. منِ سنگدل که گريهها را هميشه دفن میکنم، انگار تاب اين پردهگردانی مطربانه را ندارم. بنان هميشه مرا به عالمی کهن میبرد. بنان برای من مترادف بوده است با قدمت. انگار پرتاب میشوی به صد سال پيش. بنان برای من يعنی لطافت، ظرافت، عاشقی و درد. بنان يعنی عاشقی و حسرت. حتی لازم نيست متعلقی هم برایاش داشته باشی. همينجوری حالات را دگرگون میکند. کافی است اندکی زمينه مساعد باشد تا شيدای کوه و دشتات کند. بهار باشد. هوا دلکش باشد. بنان هم دشتی بخواند. وقت از نيمهشب هم گذشته باشد. تنها چيزی که میماند گُل کردنِ جنون است. بنان صدایاش برای من يک جور نوستالژی شيرين دارد. غمی دارد لذتبخش. بر عکس بعضی صداهای غمانگيز که آدم را از آدم بودن بيزار میکنند، بنان صدایاش غمی دارد انسانی و دوستداشتنی. خاطرم هست سالهای اول دانشگاه بودم. در مشهد. بنان را ناگهان کشف کردم. و تمامِ بنان بر سرم ناگهان آوار شد. هر چه آواز و تصنيف از بنان بود میجستم و با تمام وجود مینيوشيدم و مینوشيدماش. صدای روشنک هميشه برایام آن وسط ناسازگار بود. ولی باز هم خوب بود با صدای بنان. حتی جاهايی که به جای صدای نی، صدای فلوت میشنيدی، حلاوت آواز بنان از دست نمیرفت. آن روزها هنوز ادبستان منتشر میشد. ادبستان را هم همان روزها کشف کرده بودم. و سخت ديوانهی ادبستان شده بودم به خاطر توجهی که به موسيقی میکرد. و بعدها چقدر حسرت خوردم وقتی ادبستان متوقف شد. ادبستان هم همان روزها، در اسفند ماهی، مطلبی دربارهی بنان منتشر کرده بود. و بنان برای هميشه در وجودم جا خوش کرد. شايد باور نکنيد که تصنيف «کاروان» بنان را تا موقع وفات سيد احمد خمينی نشنيده بودم. روز وفاتاش تلويزيون اين تصنيف بنان را پخش کرد. و من ماتام برد. پاهایام سست شد. همهی غمها و فقدانهایام به يادم آمد. اين تصنيف پدرم را برایام زنده کرد. پدری که حتی روز خاکسپاریاش من از رفتن به گورستان تن زدم و در همان اتاقی که وفات يافته بود، ماندم و در خاک رفتناش را نديدم. و بنان او را هم هميشه برایام زنده میکند. بنان، به نظر من، سلطانِ دشتی خواندن بود. کيفيت دشتی خواندن بنان، چيزی بود منحصر به فرد. شجريان استادانه میخواند دشتی را. چنانکه يک استاد و پهلوان تمام عيار میتواند خواندن. ولی باز هم وقتی به دشتی فکر میکنم و آن سوز و شورِ مستور در پردههایاش، تنها بنان پيش چشمام میآيد. میتوانم همينجور از بنان بنويسم. هر آواز و تصنيفی از بنان، برای من خاطرهای دارد. و هنوز هم برای من خاطره میسازد صدای او. هنوز هم صدای او کيفيت لحظههای مرا و جاری حياتِ مرا دگرگون میکند. من که گاهی اوقات با کلنگ هم از چشمانام قطرهای اشک در نمیآيد، با اندک فراز و فرودِ صدای او مثل طفلی میشوم که بازیچهاش را به زور از دستاش ستانده باشی.
گفته بودم که اين طربستان تازه وقت میبرد. من هم الآن گرفتار مشکلات عديده هستم. در نتيجه ممنون میشوم اگر کسی اينجا از طربستان استفاده میکند و اشکالی در آن میبيند متذکر شود. اشکالات رايج اينها هستند: يک قطعه ناگهان جايی قطع میشود و میپرد به قطعهی بعد. معنیاش اين است که فايل درست آپلود نشده است و بايد دوباره آپلود شود. گاهی بعضی از قطعات سرعتشان بالاست. يعنی خواننده سريع میخواند، مثل اينکه روی دور تند باشد. اين فايلها هم ايراد دارند و بايد اصلاح شوند. گاهی اوقات اسم قطعهای ممکن است درست نباشد (اين مخصوصاً در مورد آنهايی صادق است که اسم فارسی دارند). اينها مثلاً احصاء مشکلات بود. شما هم اگر تصادفی يا به ترتيب اينها را شنيدهايد و مشکلی ديديد، ممنون میشوم يادآور شويد. همينجا نظر بگذاريد اصلاحشان میکنم (به تدريج البته).
جملات زير را حسين نوروزی در آن ستون سمت چپ وبلاگاش نوشته است:
«اینجا اجباری نیست. دوست نداری، فکر میکنی بهت توهین میشود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت میبرم. خوانندهای را که بفهمد، روی سرم میگذارم. ولی دلام نمیخواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»
خيلی خوشام آمد از اين. گفتم بنويسماش، ننوشته از دنيا نروم! خيلی خوب است آدم با خودش و بقيهی آدمهای دنيا رو راست باشد و حرف دلاش و وضعيتاش را خيلی روشن برای ملت تشريح کند. مثلاً بنويسد: «ایمیل را نگذاشتهام که نظرتات را آنشکلی بفرستی؛ خاصه وقتی زنی باشی!! صرفا جهت مراسلات و مکاتبات دوستانه و مردانه است. خیلی جدی!». اصلاً چرا من اينها را نقل میکنم؟ خودتان برويد هر روز همان ستون سمت چپ را بخوانيد. انگار خودش يک مانيفست تمام عيار وبلاگنويسی است. خوشام میآيد از اين همه صراحت و صداقت.
اين دو بيت از سعدی و حافظ را بخوانيد و مقايسه کنيد:
۱. گوشام به راه تا که خبر میدهد ز دوست / صاحب خبر بيامد و من بیخبر شدم
۲. ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
معنای «صاحب خبر» را میتوان از همان بيت نخست فهميد. صاحب خبر، اشاره به دوست، معشوق يا يار دارد. يعنی مترصد اين بود که چه کسی خبری از يارم به من برساند. خودِ يار آمد و من از خودم بیخبر شدم. در نتيجه اين تعبير «صاحب خبر» به معشوق باز میگردد نه به عاشق. ولی در بيت دوم ظاهراً تعقيدی هست. مصرع دوم بيت میگويد تا راهرو نباشی، راهبر نخواهی شد. عاشق کسی است که هميشه به دنبال معشوق میدود. در نتيجه، معنایاش اين است که برای رسيدن به مقام معشوقيت، بايد عاشقی کرد؟ مگر عاشق شدن به اختيار است؟ اما معنای «بیخبر» و «صاحب خبر» در مصرع اول، در حد معنای ظاهر آن نيست؟ بیخبر را میتوان به «بیخبر از خود» معنا کرد، مثل بيت سعدی؟ و «صاحب خبر» را میتواند به «دوست» معنا کرد؟ چنين اگر باشد، تکليف آن مصرع دوم حافظ چه میشود؟ میبينيد که اگر قرار باشد از معنای مستقيم بيت فاصله بگيريم گرفتار تأويل و تفسيرهای عجيب و غريبی میشويم که نهايت نخواهد داشت. در نتيجه، معنای «صاحب خبر» در بيت حافظ و سعدی متفاوت است هر چند هر دو از تعبير «بیخبر» و «صاحب خبر» استفاده کردهاند. معنای صاحب خبر در بیت حافظ يعنی صاحبِ خبر، يعنی دارای خبر. و برای حافظ رسيدن به مقام صاحب خبری در گرو اين است که راهرو که همان بیخبر باشد بايد سلوک کند و پيروی تا برسم به مقام صاحب خبری و راهبری.
از اين دست تأويلهای عجيب و غريبی که از حافظ میشود در کشور ما به کرات رخ داده است. و مخصوصاً در مورد حافظ، بهترين راه سانسور شعر او بوده است. سانسور هميشه اين نيست که کلمات و عبارات نويسنده يا شاعر را حذف کنی. بعضی اوقات با ارايهی تأويلهای دور از ذهن و عجيب و غريب میشود سخن کسی را سانسور کرد. نمونهی اعلایاش همين کتاب «تماشاگاه راز» آقای مطهری است که سانسور تمام عيار شعر حافظ است. وقتی حافط میگويد: «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت...» مرادش روشن است. اين سخن پهلو به پهلوی سخنان کفرآميز میزند و اصلاً سخنی است کفر آميز. ولی نويسنده چون حافظ را شخصيتی الهی میديده است و نمیتوانسته تصور کند که انديشههای کفرآميز از ذهن او عبور کرده، ناگزير به تأويلهای دور از ذهن میشود. گاهی اوقات برای فهم سخن يک نويسنده يا شاعر کافی است به مدلولات مستقيم سخن او توجه کنيم. شکی نيست که در بسياری موارد شاعر از استعاره هم استفاده میکند. در مواردی که نياز به تأويل هست، بايد به سوابق و اشارههای ديگری که در متن موجود است توجه داشت و با عنایت به آنها به سوی رمزگشايی از متن رفت، نه اينکه ذهنيت خودمان را به نويسنده يا شاعر تحميل کنيم.
گاهی اوقات برای فهم معنای يک بيت میشود از بيتهای مشابه خود شاعر يا شاعران ديگر مدد گرفت. گاهی اوقات، مثل اين مورد، اين کار عملاً باعث گمراهی و پيچيدگی معنای شعر میشود.
نشستم با خودم گشتم دنبال شعری که وصفِ اين حال باشد. اول گفتم: «خيالِ حوصلهی بحر میپزد هيهات / چههاست در سر اين قطرهی محال انديش». ديدم اين وصف حال عاشقان هم میتواند باشد. اين بيت را با خود خواندم: «در تنگنای حيرتام از نخوت رقيب / يا رب مباد آنکه گدا معتبر شود». ديدم مصرع دوم بيت سخت مناسب است، ولی «رقيب» برای خودش عظمتی دارد و شأنی. ذهنام را زير و رو میکردم در پی بيتی، شعری که اين جنون را وصف کند. از راه رسيد و گفت: «دنبال چه داری میگردی؟ اين حال، اسم دارد. يک اسم شناخته شدهی قديمی. فرنگیها به آن میگويند مگالومانيا و فارسی زبانها میگويند خود بزرگ پنداری! چرا خودت را خسته میکنی و شعرها را تباه میکنی؟»
تغييرات آرام و گاهی آشفتهی طربستان تازه را حتماً ديدهايد. الآن نمیتوانم پای کامپيوتر بنشينم و تايپ کنم و هر چه هست فقط شده است تماشای صفحات وب! چند روز ديگر که دردِ دستام امانام بدهد و فرصتی حاصل شود، جزيياتاش را درست میکنم. الآن فقط همين جور بی حساب و کتاب و بیقاعده فهرستها اضافه شدهاند. بعضیها مرتب هستند و نام دارند و بعضیها بدون نام و نامشخصاند و شنونده را سر در گم میکنند. برای اصلاح اينها وقت لازم است و کمک. يعنی اگر کسی فرصت پيدا میکند و اینها را گوش میدهد، میتواند اسم هر قطعهای را در پوشهی مربوط به خودش، پيدا کند و در فايلی برای من بفرستد تا اصلاح کنم اسامی را. جز اين هم خودم البته آرام آرام اينها را درست میکنم ولی زمان طولانیتری میبرد. خلاصه اينکه دليل به هم ريختگی فهرست طربستانی تازه، دردِ دستِ من و ناراحتیام وقت کار کردن با کامپيوتر است (بعد از عمل جراحی سرپايی و ناموفقی که روی دستام داشتم). درستاش میکنيم به زودی.
پ. ن. بد نيست کسانی که مهمان طربستان ملکوت میشوند، اين نظر را هم بخوانند و نظرشان را بنويسند. برای بعضیها شايد تکراری بيايد. دلیل وجودی طربستان در وبلاگ من اين است که دوست دارم خودم و کسانی که به اين وبلاگ سر میزنند موقع خواندن مطالب موسيقی هم گوش بدهند، موسيقی مورد علاقهی خودم را. درست مثل اينکه کسی مهمانی را به خانهاش دعوت کند و برایاش موسيقی پخش کند. شايد کسی حوصله کند و باب اين بحث کپیرايت را باز کند. و اين را هم اضافه کنم که اگر روزی متقاعد شوم که استفاده از اين قطعات در ملکوت کاری است غير اخلاقی و باعث صدمه زدن به هنرمند میشود، چه بسا تعطيلاش کردم تا خاطر «غير هنرمندان» معترض آسودهتر شود! اما گمان کنم که يک نکته برای هر کسی که خوانندهی ملکوت باشد روشن است: من با بر پا کردن طربستان ملکوت، نه تجارت میکنم، نه پولی عايدم میشود و نه شهرتی نصيبام میشود. هر چه هست، هزينه است و صرف وقت و بس. کار من چيز ديگری است و از راه ديگری ارتزاق میکنم. و دقيقاً به همين دليل است که سعی کردهام راه دانلود کردنِ آنها را ببندم که کسی نتواند از آنها استفادهی تجاری بکند. کسی نظری دارد؟ توضيحی هست؟
خيلی از اوقات مردم از برچسبها استفاده میکنند برای اينکه زحمت فکر کردن به خودشان ندهند. با یک برچسب میشود تکليف يک نوع و یک گروه را مشخص کرد و مثلاً تمام رفتارشان را فهميد. «اصلاحگری»، «اصلاح طلبی» و «اصلاحطلبان» از اين دسته تعبيرات هستند. هيچ کس در کشور ما نمیپرسد اصلاً اصلاحطلب يعنی چه؟ چيزی باب شده است در کشور و دهان به دهان میگردد. دورهی هشت سالهی رياست جمهوری خاتمی و آن تب و هيجان آن روزها همه چيز را در غبار هياهوها و جنجالها گم میکرد. میخواهم دربارهی «اصلاحگری» حرف بزنم. گفتم اول از همه تفکيکی بايد انجام داد ميان اصلاحگری و تعبير «اصلاحطلبی» که در ایران باب شده است. هر دوی اينها گويی ترجمهی کلمهی انگليسی رفورم است. اما اين رفورم، معنای رفورم سیاسی و دينی هر دو را میدهد. نکتهی خندهدار ماجرا این است که بعضی از رسانهها و روزنامههای وطنی تعبير «مدعيان اصلاحطلبی» را به کار میبرند که آدم خندهاش میگيرد از اين زبان. معنایاش اين است که از نظر ما چيزی به نام اصلاحات و اصلاحطلبی وجود دارد و چيز خوبی هم هست، ولی عدهای که صادق نیستند و نیت سوء دارند و ادعای اصلاحطلبی دارند آن را قبضه کردهاند. در حالی که وقتی به افکار و رفتارشان نگاه میکنی میبینی اينها (اين رسانهها) از اساس با تفکر اصلاحات (حال اصلاحات هر چه میخواهد باشد) مشکل دارند. به عبارت ديگر نبايد بگويند «مدعيان اصلاحطلبی» بلکه بايد بگويند «اصلاحطلبان» و خودشان رسماً «اصلاحطلبی» را تقبيح کنند. چرا اينگونه نیستند؟ خدا میداند!
و اما اصلاحات دينی. اصلاح دينی يعنی چه؟ چه چيزی قرار است اصلاح بشود؟ دين؟ يا تفسير دين؟ معنایاش اين است که يک تفسير درست از دین وجود داشته است و عدهای آمدهاند و آن تفسير درست را تحريف کردهاند؟ معنایاش اين است که در هر دورهای تفسير تازهای پدید نمیآيد و هميشه يک تفسيرِ درست وجود داشته است که برای همهی زمانها و مکانها صادق است و همه بايد از آن تبعيت کنند؟ به اين معنا، من اصلاحات دينی را درک نمیکنم. لابد اصلاح دينی معنای ديگری دارد. طبيعی است که افراد مختلف درکهای مختلفی از دین دارند. طبيعی است که در هر دورهای مردم نحوهی تفکر خاصی دارند. اگر قرار بود دين يک تفسير درست و خالص در همهی زمانها داشته باشد، عالم انسانی به رکود کشيده میشد. دقت کنيد که فرق است ميان تأکید کردن به جنبههايی جهانشمول و فراگير در اخلاق دين و اينکه بگويی مثلاً میخواهی دين را الآن اصلاح کنی. اصلاح يعنی اينکه يک جای کار به خطا رفته است. در حالی که اگر مسايل را در ظرف زمانی خودشان بسنجيم میبينيم که شايد بعضی چيزها، بعضی تفسيرها، يا تفسيرهايی ناگزير بوده است يا اساساً در مخيلهی مفسر يا متکلم و فقيه نمیگنجيده است. در نتيجه به جای اينکه بگويیم ما قصد اصلاح دينی داريم، خيلی آسانتر میشود گفت ما دين را اينگونه میفهميم و در اين برداشت از دين هم محق هستيم و مجاز. رأی ما نيز مصاب است همچون رأی هر مفسر ديگری پيش از ما. به اين معنا تعبير «اصلاحات» با «کثرتگرايی» سازگاری ندارد.
پس میبیند که دعوا بر سر اصلاحات، اصلاحطلبی، مدعيان اصلاحطلبی، مخالفان اصلاحات يا هر چيز دیگری، بيشتر جنگ زرگری است و پوشاندن بعضی از چيزهای ديگر. و گر نه در کشور ما جناحبندیهای سنتی و نامگذاریهای متعارف سياسی بيشتر به واقعيت نزديک است تا برچسبهای اصلاحطلب و مخالف اصلاحطلبی. اينها اسم است و اين اسمها خيلی وقتها باعث دادن نشانیهای غلط میشود. برای من نظام فقهیای که در ايران به طور جدی به کنترل خانواده فکر میکند و برای آن برنامهريزی میکند و حکومتی که موانع شرعی را برای تغيير جنسيت از ميان بر میدارد، از خودش جسارت نشان داده است. و اينها خود نشان میدهد که ايران با تمام معضلات و پیچيدگیهایاش کشوری است با قابلیتهای بسيار بالا. به کشورهای اروپايی و آمريکايی نگاه کنيد که حتی همين امروز هم مسيحيان با کنترل خانواده، سقط جنين، تغيير جنسيت و مسايل از اين دست به مشکل بر میخورند.
آن قدر اينها را نشستهام و حلاجی کردهام که گاهی فکر میکنم دارم شديداً نسبیگرا میشوم. ولی هر چه باشد فکر میکنم که تعبير اصلاحات دينی و اساساً اصلاحات وام گرفته از زبان و ادبيات اروپاست و ما به ازای دقيقی در ايران ندارد. وقتی گفتی اصلاحات، بلافاصله بايد بپرسی اصلاحِ چه؟ کجا به خطا رفتهاند که نبايد میرفتند؟ کجا اتفاقی افتاده است که نبايد میافتاده؟ اصلاحات، به نظر من، همان رتوريک «قرائت رحمانی» است. اصلاحات و بازی کردن با آن بيشتر مسکن است تا دارو. علاج درد نيست. اصلاحات، هر چه که باشد، فقط يک مسير است، يک راه است که بعد از مدتی از موضوعیت میافتد. به اصلاحات دل نبنديد. اصلاحات مرد. اصلاحات اساساً هیچ وقت به دنيا نيامده بود. اصلاحات وجود خارجی ندارد. آنچه اتفاق افتاد، چيز ديگری بود. بايد دنبال اسم ديگری بگرديم برای آن پديده.
همه اين تعبيرات را شنيدهايم: قرائت رحمانی از دين؛ چهرهی لطيف دين؛ اصلاحِ انديشهی دينی و تعابير از اين دست. از يک سطح که به اينها نگاه کنيم، اينها سخنانی است جدی و در مقاطعی مشکلات جامعههای مسلمان را حداقل کاهش میدهد. اما آيا تمام مسأله اين است؟ آيا با صرف رسيدن به «قرائت رحمانی» از دين و رساندن اين قرائت رحمانی از دين به «ديگران» مسأله حل میشود؟
من فکر میکنم پرسشهای ريشهایتری هم هستند. طی يکی دو ماه گذشته سخت مشغول بازخوانی آثار ارکون (يا به قول بعضیها ارغون) برای پاياننامهام بودم و يکی دو ساعتی هم (پريروز) با ارکون گفتوگو کردم دربارهی موضوع رسالهام. ناخودآگاه به ياد آرامش دوستدار افتادم و با خودم فکر کردم واقعاً فرق آرامش دوستدار با ارکون چیست؟ و البته پاسخ اين پرسش در نوع جوابهای ارکون آشکار است. ارکون از نينديشيدههای در جامعههای مسلمان سخن میگويد و آرامش دوستدار از ممتنع بودن انديشه. ارکون توانايیهای آدميان را به صرف داشتن يک اعتقاد خاص ناديده نمیگيرد. ارکون آشکار اين قابليت را در هر مؤمن و مسلمانی میبيند که توانايی «تفکر تاريخی» داشته باشد، به اين معنا که وقتی به گذشته نگاه میکند، بتواند از زندانِ زمان حال رها شود و عينکِ امروز را از چشم بردارد و بتواند پا به محبسِ گذشته بگذارد. تفکر تاريخی به آدمی، به هر آدمیای، اجازه میدهد که در ظرف هر مقامی فرو برود و بتواند با توجه به مقتضيات آن زمان خاص داوری کند. نکتهی ديگر اينکه با تفکر تاريخی، هر انسانی میتواند در مقام تفکر و تحليل، عقايد آموخته شده و باورهای دينیاش را لحظهای کنار بگذارد و بدون هيچ واهمهای از به باد رفتن اعتقادش يا سست شدن پايههای ايماناش، جسورانه دربارهی هر پرسشی کاوش کند. ارکون، حداقل در آنچه که شفاهاً به من میگويد، يک مسلمان يا مؤمن را ناتوان و عاجز از انديشيدن به بعضی مقولات نمیداند. انجام ندادن کاری دليل بر ناتوانی از آن نيست.
اما چرا، به نظر من، ارايهی فقط «قرائت رحمانی» مشکل را حل نمیکند؟ چون قرائت رحمانی از دين فکری به حال مشکلات ساختاری نمیکند. شايد بشود با رتوريک قرائت رحمانی تا مدتی دهان مخالفان و مدعيان را بست که چهرهی ما آنی نيست که شما تصوير میکنيد (و پر بيراه هم نيست اين سخن)، اما با بستن دهان مخالف مدعی و منقاد کردنِ آنها با منطق قرائت رحمانی، عقبماندگیهای جهان مسلمان حل میشود؟ تلقیهايی که سروش و مجتهد شبستری از وحی دارند، البته تلقیهايی است در خور تأمل و بسيار به جا. ولی آن بخشی از جامعه و ساختار قدرت که در برابر اين تلقیها و جسارتورزیهای فکری مقاومت میکند، فرقی نمیکند که قايل به قرائت رحمانی باشد يا قايل به قرائت خشن از دين. هر دو گروه از اصل مسأله غفلت میکنند و معضل اصلی هنوز به قوت خويش باقی است. میتوان مسلمان و مؤمن بود و بیمحاباترين نقدها را از دين کردن بدون اينکه ايمانات را بر باد بدهی. مشکل ساختار قدرت است که تعيین میکند تو با پرسيدن چه پرسشهايی هنوز مؤمن هستی يا نه؟ و اين دقيقاً همان چيزی است که از حوزهی اختيارِ ساختارهای قدرت خارج است. به کسی چه که دربارهی ايمانِ من و شما داوری کند؟ چرا تأمل دربارهی وحی مهم است؟ چون قرآن که نازل میشود در زمان پيامبر (با هر کيفيتی و به هر شيوهای)، تبديل میشود به متن. ما ديگر در آن زمان انتقال شفاهی نيستيم. و متن محتاج مفسر است. و مفسران کسانی نيستند جز انسانهايی چون من و شما. و منظومهی کلامی و دينی مسلمانان سخت متأثر از مجموعهی همين تفسيرهاست. و همين تفسيرها راه را بر پديدار شدن تفسيرهای تازه میبندند حال آنکه منطقاً و عقلاً پديدار شدن تفسيرهای تازهتر هيچ استبعاد و امتناعی ندارد. اينجاست که بعضیها به خطا میافتند و ارکون را مثل آرامش دوستدار میبينند. ارکون از اين نينديشيدهها و ناانديشيدنیها سخن میگويد (که میتواند دربارهی آنها انديشه کرد)، اما آرامش دوستدار اصل تفکر را تعطيل میکند و فاتحه! باز هم دربارهی اين نکات خواهم نوشت. اين را به خاطر اين نوشتم که ديگر به تنگ آمدهام از کسانی که مرتب از اصلاحگری دينی حرف میزنند و ارايهی قرائت رحمانی و به جز همينها هيچ در چنته ندارند. اينها خوب است (در بخش «اصلاحگری دينی»اش البته من مسأله دارم) ولی مطلقاً کافی نيستند. برای حل مسأله به مسکن نياز نداريم. داروی قوی لازم است. و اين داروی قوی را خودِ مسلمانها میتوانند به کار گيرند. دفع الوقت و اين پا و آن پا کردن، تنها نتيجهاش اين است که فردا زير چرخهای تاريخ له شويم. بايد از زير اين ارابه بيرون بيايیم و تاريخ را خودمان بسازيم. میشود اين کار را کرد. به شرط اينکه جدی باشيم و فريب دوستان و دشمنان نادان را نخوريم.
حتماً دقت کردهايد که اين ستون سمت راست وبلاگ، عضو تازهای پيدا کرده است. طربستان قبلی آرام آرام میرود زير پوست اين طربستان تازه. فرق بزرگ اين طربستان تازه با طربخانهی قبلی اين است که در مدل قبلی نمیشد قطعات را عقب و جلو برد. نمیشد قطعات را پشت سر هم گوش داد. نمیشد قطعات را به طور تصادفی گوش داد. ولی سیستم تازه امکان همهی اينها را به آدم میدهد. قطعات موجود در اين سيستم ِتازه با قطعات فلش قبلی تفاوت دارند. قطعاتی اضافه شده و قطعاتی هم در آن نيست. به تدريج که اصل آن قبلیها را پيدا کنم به فهرست اضافه خواهد شد. عجالتاً لذت ببريد و همانها را با کيفيت بهتری بشنويد. ان شاء الله آن سيستم قبلی را روزی منسوخ میکنيم. ولی فعلاً پا برجاست. اگر با اينترنت با سرعت پايین اينجا را میبينيد و به اين موسيقیها گوش میدهيد، يادداشت بگذاريد و بگويید سرعت بالا آمدن قطعات چقدر فرق کرده است (کيفيتاش البته بهتر است). اين هيبت و هيأت ظاهری سیستم پخش هم البته تغيير خواهد کرد (به لطف امير). طبيعی است با اينترنتی که سرعتاش پايين باشد، پخش ممکن است در جايی متوقف شود (اگر قبلاً تمام فايل استريم نشده باشد). اگر مثلاً از اينترنت وایرلس استفاده میکنيد و ارتباطتان قطع و وصل میشود هم ممکن است وسط يک فايل تا نيمههایاش پخش شود. خلاصه اینکه اينترنت ايدهآل برای اين طربستان، اينترنت دايم وصل است يا اینترنت پر سرعت.
پ. ن. تغيير کرد ديگر!
پ. ن. ۲ شما هم اگر قطعاتی را گوش میدهيد و میبيند قطعات ناقص هستند يا ايرادی دارند، حتماً يادداشتی اينجا بگذاريد تا اصلاحاش کنم. و در ضمن، با کمال شرمندگی، اينها را نمیشود دانلود کرد؛ از کدها و سيستماش هم نمیتوانيد برای وبلاگِ خودتان استفاده کنيد. با نهايت اعتذار، اينها را میخواهيد گوش بدهيد، مهمان ما هستيد!