« March 2008 | صفحه‌ی اصلی | May 2008 »

بايگانی: April 2008

April 27, 2008

کلام ازلی: ترکيبی متناقض

برای امير رياضی و دغدغه‌های صميمانه‌ای که دارد.

ابتدا این دو قطعه را از عين القضات همدانی بخوانيد تا به اصل سخن‌ام برسم:
«...و حق تعالی کامل است، و او را به هيچ آلت حاجت نيست و هر تعليم که خواهد بکند بی آلتی. و هر مرادی که او را بود حاصل شود بی هيچ آلت و اين کمال است، و وجود آلت و حاجت بدان نقصان...اکنون می‌دان که هر چه از علم ازل نصيب دل آيد، کلام ازل است؛ و منبع آن علم ازل است، و هرگز تناهی را به علم ازل راه نيست. «قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی ولو جئناه بمثله مداداً»...»
«و يقين دان که هر چه به زبان بتوان گفت جز محصور نبود، و اين معلوم است علی القطع. زيرا که مخارج حروف محصور است، و کلمات، مرکباتِ اين حروف بود که مخارج‌اش محصور است. و از محصور جز محصور مرکب نگردد. و لا يترکب من المتناهی الا المتناهی و لا ينجل ما لا يتناهی الی المتناهی. و اين از عجايب علوم است. و اگر مخارج حروف محصور شود، مرا قدرت بود که کلمات مرکب را از اين مخارج مختلف در عدد آورم. و هر طبعی را در اين شيوه راه نيست و اين معنی در حوصله‌ی هر کسی نگنجد. و مرا يقين است که چون مخارج محصور گشت، ترکيب از آن جز محصور صورت نبندد. اکنون هر چه از علم ازل نصيب کسی آيد، خواه ملک و خواه آدمی آن قدر را کلام خوانند. و اگر اين نسبت منقطع شود، علم نماند...»
نامه‌ها، ج ۱، صص ۱۴۶-۱۴۷ (نامه‌ی هفدهم)

اين بحثی که اخيراً درباره‌ی ماهيت وحی در گرفت و اين اندازه غوغا و جنجال بر سر آن رفت، پيش از هر چيزی فضای مألوف اذهان مؤمنانه را که به مناسبات قدرت مفسران با متن خو گرفته بودند، بر هم می‌زد. اگر سخنانی را که عين القضات در بالا می‌گويد در نظر داشته باشيم و اين را هم به آن بيفزايم که وقتی وحی بر زبان پیامبر جاری می‌شود و آن وحی مکتوب می‌شود، نهايتاً کسی بايد که آن را بخواند و برای ما تفسير کند. و هيچ کسی، هيچ مفسری ذهن‌اش عاری از پيش‌فرض نيست. هر کسی در زمان و مکان خاصی، در تاريخ و جغرافيای خاصی زندگی می‌کند و درک و دانش و تفسيرش از آن «کلام» (چه آن کلام را کلام خدا بناميم چه کلام محمد) محدود و محصور است (به تعبير عين القضات). در نتيجه،‌ هر چه از اين کلام به ما می‌رسد، از صافی ذهن و ضمير کسانی می‌گذرد که آن متن را برای ما قرائت و تفسير و معنا می‌کنند (يک طبقه از اين‌ها البته مترجمين قرآن به زبان‌های مختلف هستند؛ بديهی است که همه‌ی مسلمانان عربی‌دان و عربی‌خوان نيستند). تفسير مفسران (چه شيعه و چه سنی) برای آن‌ها اتوريته ايجاد می‌کند و اين اتوريته وقتی به قدرت ترجمه شود و ابزار اعمال زور داشته باشد، تفسيرش می‌شود حجتی لايتغير که نمی‌توان از آن سرپيچی کرد: اتوريته‌ی تفسير می‌شود توجيه قدرت و قدرت توجيه. در نتيجه به هر شيوه‌ای که اين رابطه‌ی اتوريته و قدرت را منسلخ کنی، قدرت سياست‌ات خواهد کرد، مگر این‌که قدرت به تدريج متکثر شود و در ميان طبقات مختلف مردم توزيع شود.

به سخن عين القضات بر می‌گردم. هر چه بر زبان جاری می‌شود (از جمله وحی) به قول عين القضات «جز محصور نبود» و علم نامتناهی ازل، تنها در ظرفی نامتناهی می‌گنجد و برای عين القضات حتی ظرف دل هم متناهی است. پس ظرف علم ازل در عالم انحصار و محدوديت نيست. نکته‌ی ديگر اين‌که اين قرآن، به اقتضای ترکيب حروف و کلمات محدود و منحصر است به آن‌چه می‌بينيم. از حد قرائت و تفسير که بگذريم و حتی پا به تأويل که بگذاريم، عملاً داريم قدرت را از خودِ قرآن به مفسر قرآن منتقل می‌کنيم (حال این مفسر هر کسی می‌تواند باشد: چه خليفه باشد، چه امام شيعی، چه فقيه و مفتی و چه مجتهد جامع الشرايط و چه متکلم و فيلسوف). در نتيجه، از اين‌جا به بعد، اين مفسر است که سخن می‌گويد با تمام محدوديت‌های بشری‌اش. عين القضات وقتی از «کلام» ‌سخن می‌گويد، به محدوديت آن توجه دارد و می‌گويد از علم ازل، هر چه نصيب هر کسی شود، چه آن کسی ملک باشد يا آدمی، نصيبی است مقدر و محدود.

باز می‌گردم به نکته‌ی رابطه‌ی ميان اتوريته‌ی مفسر و قدرت او. مفسر وقتی می‌گويد که همه چيز در قرآن تمام و کمال هست، يعنی هر مؤمنی که اين نکته را بپذيرد بايد بداند که پاسخ هر پرسشی، در هر زمان و مکانی، در قرآن موجود است. اما جوينده برای يافتن پاسخ آن پرسش، بايد ناگزير به مفسرِ قرآن رجوع کند. اگر پاسخ هر پرسشی بی هيچ ابهامی و با عين صراحت در قرآن موجود بود، نبايد با کتابی سر و کار می‌داشتيم با اندکی بيش از صد سوره و آياتی محدود. چگونه می‌توان علم نامحدود ازلی را در اوراق و الفاظی محدود جا داد وقتی که خود قرآن می‌گويد که دريا اگر مرکب شود برای نوشتن کلمات پروردگار باز هم کم می‌آورد؟ پس اين قرآنی که برای چاپ‌اش احتياج به يک چاپگر ساده است و دريا و اقيانوس لازم ندارد، تنها بخشی از آن دانش را در خود دارد. در نتيجه، پرسش‌ها رو به تزايدند و پاسخ‌ها، اگر در همين الفاظ و کلمات محدود باشند، همواره ثابت می‌مانند که آشکارا تناقضی است منطقی.

کسی که مدعی می‌شود تفکيک آيات به ذاتی و عرضی، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، تفکيکی است نادرست يا وسوسه‌ناکانه، آگاهانه يا ناخودآگاه در برابر شکسته شدن اقتدار و اتوريته‌ی مفسر مقاومت کرده است. کلام، يعنی محصور شدن؛ يعنی محدوديت. چه اين کلام، کلام محمد باشد چه کلام خدای محمد. پس وقتی صفت حصر بر کلام می‌افتد، تفاوت چندانی نمی‌ماند ميان کلام محمد و کلام خدای محمد. بر هر دو حکم محصوريت رفته است و تنگنای قالب لفظ. و در عجب‌ام از کسانی که اين نکته‌ی بدیهی را در نمی‌يابند و مدام با ديگران در نزاع‌اند برای چیزی که نهايت‌اش حفظ اتوريته و در نتيجه قدرت مفسران است و انحصار تفسير نزد مفسرانی خاص و معدود.

April 25, 2008

يک بند از ترجمه‌ای سرسری

گويی روز ما بدون يادآوری سعيد حنايی کاشانی تمام نمی‌شود. سعيد در وبلاگ‌اش نوشته است که مطلبی را ترجمه کرده است – در پاسخ به دوست کانادايی‌اش – که البته در جريان اين مجادله‌ی اخير درگير آن شده است. ترجمه‌ی بند اول را که خواندم – و هنوز متن انگليسی را نخوانده بودم – ديدم جايی از ترجمه می‌لنگد و دست‌انداز دارد. متن انگليسی را ديدم و همان پاراگراف اول ميخکوب‌ام کرد. ترجمه‌ی مترجم محترم اين است:
«دولت قلمروی است که زور منحصر به اوست، دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق مالکيت را نهادينه سازد و به تخلفها و سوء استفاده‌های مالکان اموال خصوصی از راه سلب مالکيت و بستن ماليات‌ و تنظيم قوانين رسيدگی کند.»

و اصل متن انگليسی اين:
“A state is a territorial monopolist of compulsion, an agency which may engage in continual, institutionalized property rights violations and the exploitation of private property owners through expropriation, taxation, and regulation.”

 با ترجمه‌ی آن جمله‌ی اول عجالتاً کاری ندارم. شايد بهتر می‌شد ترجمه‌اش کرد. اما به آن قسمتی می‌رسيم که مترجم محترم می‌فرمايد: « دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق مالکيت را نهادينه سازد...». اين‌جا مترجم بزرگوار صفت را (صفت «نهادينه شده» يا institutionalized) را از اساس فعل گرفته است. در حالی که فاعل (که دولت باشد) به عمل violations (يعنی تخطی، تخلف، يا تعرض) می‌پردازد. اين‌جا کل عبارت continual, institutionalized property rights violations يعنی «تعرض مستمر به حقوق مالکيت نهادينه شده» همان عملی است که دولت به آن می‌پردازد (engage in). يعنی مترجم محترم جمله را از اساس غلط فهمیده است و در نتيجه غلط هم ترجمه کرده است. پس ترجمه‌ی صحيح اين بند چيزی شبيه اين می‌شود:
«دولت، دستگاهی يا سازمانی است که می‌تواند به تعرض مستمر به حقوق مالکيت نهادينه شده و بهره‌کشی از صاحبان اموال خصوصی از طريق خلع يد يا مصادره، ماليات بستن و وضع قوانين بپردازد.»

مترجم جمله‌ی آغازين متن را از همان ابتدا معکوس ترجمه کرده است! در يادداشت قبلی اين جمله‌ را از خود استاد نقل کرده بودم:
«... من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند...»

من نه خانم آروين را می‌شناسم و نه از نمره‌ی آزمون زبان تافل‌اش خبر دارم، ولی استادی که راست راست متلک به سواد انگليسی مردم می‌اندازد، نبايد اشتباه چنين فاحشی را مرتکب شود و آن را در وب‌سايت‌اش منتشر کند. کاش از کسی می‌خواستند ترجمه‌شان را ويرايش کند تا کسی نتواند بگويد که: «...اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند...»!

پ. ن. تأکيد می‌کنم که اين بررسی فقط يک بند از ترجمه‌ی سعيد است. من هيچ داوری درباره‌ی بقيه‌اش نکرده‌ام.

پ. ن. ۲. حقيقت‌اش را بخواهيد خودم هم از نوشتن اين يادداشت در وبلاگ‌ام از دستِ خودم کمی دلگيرم. ولی سعيد عزيز ما می‌تواند کمی آرام‌تر و سنجيده‌تر بنويسد تا کار به جاهای باريک کشيده نشود. تنها سعيد نيست که در ترجمه اشتباه می‌کند. من هم اشتباه می‌کنم و بسيار کسان اشتباه می‌کنند. ولی سعيد نه تنها اشتباهاتِ خودش را به سادگی نمی‌پذيرد بلکه اشتباهات ديگران را آگرانديسمان می‌کند و به زبانی تلخ تحقيرشان می‌کند. نقد کردن پيوند تنگاتنگی با انتخاب زبان دارد. زبان نامناسب را اگر انتخاب کنيم، ديگران هم از ما ناتوان‌تر نيستند. الفاظ هم به نام من و شما سند نخورده‌اند. آن‌ها هم می‌توانند از همان الفاظ استفاده کنند در پاسخ. بايد ديد وقتی کسی آن الفاظ درشت را به کار نمی‌برد، آيا ما تحمل شنيدن نقدی آرام را داريم يا نه؟ در نمونه‌ی بالا من تلاش کردم هيچ چيزی از خودم نيفزايم و فقط عين سخنان خودش را نقل کنم. آن‌جا که به زبان انگليسی مربوط می‌شود هم روشن است. احتياج به تفسير و تأويل‌های عجیب و غريب ندارد. خدا آخر و عاقبت همگی ما را ختم به خير بگرداند.

پ. ن. ۳. خوش‌ام آمد که سعيد به اصلاح اين اشتباه‌اش حساس است. جای خشنودی بسيار دارد. ولی من هنوز بر آن نکته‌ی پالايش زبان اصرار دارم. سعيد می‌توانست از بالا بردن تنش پرهيز کند. نبايد توقع داشته باشيم هر چيزی را هر جوری که به ذهن و زبان‌مان رسيد بنويسيم و بعد هزينه‌ای بابت‌اش ندهيم. خودم يک نمونه‌ی آشکارش. بارها اين کار را کرده‌ام و هنوز هم هر روز خودم را تمرين می‌دهم که زبان‌ام را مهار کنم.

تا به حدی که آهسته دعا نتوان کرد!

خدا از سر تقصيرات ما بگذرد. ولی مگر اين رفيق فيلسوف ما کوتاه می‌آيد؟ حتماً مجادله‌ی قلمی سعيد حنايی کاشانی را با خانم آروين دنبال کرده‌ايد. سعيد به پر و پاچه‌ی يکی پيچيد و البته زبان‌اش – مانند هميشه – زبانی بود که درشت بود و خواننده‌اش را می‌رماند. اين جنبه‌‌اش برای من مهم نيست. محض کنجکاوی و فضولی، بخش‌هايی را از سه نوشته‌ی سعيد در اين بحث انتخاب کرده‌ام که بد نيست اين‌ها را در کنار هم ببينيم. از نخستين جمله شروع کنيد و برويد سراغ آخرين جمله.
۱. «...خانم دکتر جوان و اخمو و عصبانی...» (از ويرگول‌های زيادی)
۲. «...من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند...» (از داستان «ويرگول» و «نقطه»)

۳. «...افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی...» (از با چشمان شعله‌ور!)
۴. «...دوشیزه‌ی مکرمه و فاضله و جمیله‌‌ای...» (از با چشمان شعله‌ور!)
جسارت نمی‌کنم اين‌ها را تحليل کنم. ولی پررویی می‌کنم و می‌گويم جمله‌‌های ۱ و ۴ ارتباط مضمونی و معنايی با هم دارند و جمله‌‌های ۲ و ۳ نيز. اما از دو سوی مختلف طيف. منحنی سينوسی بالا را خوب بررسی کنيد. در جمله‌های اول و آخر مهر هست و محبت و خوش‌آمدن. در جمله‌های ۲ و ۳ عصبانيت هست و طعنه و کنايه و خشم. به هر حال آدم‌های مختلف با هم فرق دارند. يادم هست بانو زمانی گفته بود آدم‌ها دو دسته‌اند: يا سعيد حنايی کاشانی‌اند يا غیر او! و سعید برای خودش ملتی است.

چرا بايد به زبان خشن در سياست اعتراض کرد؟

چرا وقتی هيلاری کلینتون جوگير می‌شود و تهديد به نابود کردن ايران می‌کند، بايد يقه‌اش را گرفت و سخنان او را نقد کرد؟ چرا نقدِ درشت‌گويی او نبايد به دفاع از حکومت جمهوری اسلامی يا آمريکا ستيزی افراطی تفسير شود؟ چرا اين بحث جدی است؟ کمی با تأمل اين‌ها را بخوانيد، شايد نظر من روشن‌تر شود.

اول از همه اين‌که ابزار روزمره‌ی سياست‌مداران حرف است. زبان است. اين رتوريک سياست‌مداران است که باعث نابودی يا شکست‌شان می‌شود. و دقيقاً همين زبان سياست‌مداران است که می‌توان باعث برافروخته شدن شعله‌ی جنگ‌های خانمان سوز شود. در نتيجه سنجيده حرف زدن و لفاظی نکردن‌های بی‌جا، بخش جدايی‌ناپذير زبان ديپلماتيک است. سياست‌مدار وقتی خود را مسئول و پاسخگو بداند، زبان‌اش لاجرم به سمت ديپلماتيک بودن و گشاينده بودن پيش می‌رود، نه به سوی عاطفی بودن و جنجال‌آفرينی و تنش ايجاد کردن. اين نخستين دليل برای اين‌که هيلاری بايد سخنان‌اش را مهار می‌کرد.

دوم اين‌که منطق سخنان هيلاری منطقی است معيوب و پر اشکال. منطق سخنان هيلاری زور است و قدرت. و تاريخ نشان داده است که خيلی تنش‌ها در عرصه‌ی بين‌الملل فقط با زور و قدرت حل نمی‌شوند. عوامل بسيار ديگری نيز در آن دخيل است. شرايط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سياسی تعيین کننده‌ی بسياری از مسايل هستند. سياست‌مدار نمی‌تواند شمشيرش را در بياورد و بلافاصله اعلام جنگ کند. اعلام جنگ کردن تصميم ساده‌ای نيست. جنگ هميشه آخرين تصميم است برای جايی که مطلقاً هيچ راهی برای حل مسأله باقی نمانده باشد. و آمريکا نشان داده است که هرگز سعی نکرده است «همه‌»‌ی راه‌های ممکن را برای حل تنش‌اش با ايران بيازمايد. در نتيجه می‌خواهد ساده‌ترين راه را انتخاب کند و آن هم اختيار کردن زبان زور و قدرت و قلدری است (استفاده از ابزارهای قدرت نظامی‌ای که در اختيارش هست). شما به جای آمريکا هر اسم ديگری بگذاريد. اصل مسأله هنوز به قوت خود باقی است. هر دولتی که سعی کند آسان‌ترين و سرراست‌ترين راه حل را برای حل کردن مشکل‌اش انتخاب کند، عملاً دارد ضعف ديپلماسی و شکست سياستِ خود را نشان می‌دهد، نه پيروزمندی‌اش را. اين درست مثل اين می‌ماند که مثلاً معلم مدرسه بچه‌ی مرا کتک بزند، من هم بلند شوم بروم مدرسه و دو تا مشت بزنم توی صورت‌اش. بله با اين کار دلِ من خنک می‌شود. ولی اصل مسأله هنوز حل نشده مانده است و آن اشکال رفتاری هنوز به قوت خودش باقی است و کارِ من کاری سيستماتيک و قاعده‌مند نيست. پس آمريکا به جای اين‌که بگويد هر کس بگويد بالای چشم اسراييل ابروست پدرش را در می‌آورم، بايد ببيند چرا بسياری – و نه تنها دولت ايران – در برابر اسرايیل موضع می‌گيرند. رفتار اسراييل تنها مورد اعتراض ايران نيست. بسياری از سياست‌مداران و روشنفکران غربی هم به صراحت از آن انتقاد کرده‌اند. هيلاری در دفاع از دولتی با اين خشونت و بی‌پروايی، دولتی – و ملتی – ديگر را تهديد به نابودی کامل می‌کند، که کارنامه‌ای دارد سياه در روابط بين‌الملل و حقوق بشر. پس منطق‌اش تنها منطق زور است و اشتراک منافع. دقت کنيد که آمريکا هميشه سعی کرده است پوششی اخلاقی هم به کار خودش بدهد: با تروريسم مبارزه می‌کند چون تروريسم امنيت آمريکا و امنيت جهان و ارزش‌های زندگی غربی را به خطر می‌اندازد. ارزش‌های زندگی غربی چه هستند؟ حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و چيزهايی از اين دست. هيلاری ناگهان اين لايه‌ی ارزشی و اخلاقی را با بی‌پروايی کنار زده است و عملاً‌ می‌گويد ما به ايران حمله نخواهيم کرد به خاطر دفاع از اين ارزش‌ها. ما به ايران حمله خواهيم کرد اگر به اسراييل حمله کند. و کدام انسان عاقل و سياست‌مدار خردمندی است که بگويد اسراييل مترادف است با حقوق بشر، آزادی بيان و دموکراسی؟

از اين دست تحليل‌ها فراوان می‌توان داشت (و باز هم دليل وجود دارد برای نقد جدی و سخت سخنان هيلاری). اين يادداشت را برای این می‌نويسم که عده‌ای بدون اين‌که به جوانب ظريف نوشته‌ی قبلی توجه داشته باشند، صدای‌شان در آمده است که نوع نگاه فرقی با نگاه مثلاً کيهان ندارد. و ساده‌انگاری و سطحی‌نگری از اين بيش‌تر ممکن نيست. هر کسی که از آمريکا انتقاد کند، لزوماً دست‌نشانده يا مزدور جمهوری اسلامی يا هم‌فکر آن نيست. و هر کسی هم از نقض حقوق بشر در ايران انتقاد کند و به ترويج حقوق زنان اهميت بدهد، لزوماً دست‌نشانده‌ی آمريکا و سازمان‌های امنيتی و جاسوسی غرب نيست. این نگاه سياه و سفيد و تلقی دوگانه‌ساز از جهان و روابط سياسی، سخت در افکار مردم جا خوش کرده است و به اين سادگی‌ها نمی‌شوند آن را با نگاهی حساس و منتقد جايگزين کرد. باز هم تکرار می‌کنم (و بسيار کسان – از جمله غربی‌ها – گفته‌اند) که سخنان هيلاری نسنجيده بوده است. این صورت کلی قضيه است. به سطوح پايين‌تر هم که برسيم هيچ ايرانی منصف و سالمی نيست که يکی بيايد کشورش را تهديد به نابودی مطلق کند ( آن هم با آن فرضیه‌های عجيب و غريب و ساختگی) و او بگويد دست شما درد نکند، ما لياقتی بيشتر از این نداريم، خيلی ممنون که ما را مورد عنايت قرار می‌دهيد! در برابر حماقت‌ها و لفاظی‌های نابخردانه‌ی سياست‌مداران اگر سکوت کنيم، فردا تک تک ما مسئول ويرانی آينده‌ی خودمان و نسل‌های بعدی هستيم. به لغزش‌های حتی کوچک سياست‌مداران و آدم‌هايی که مناصب بزرگ دارند، بايد بسيار حساس بود.

April 24, 2008

خطاهای روزمره‌ی زمانه!

عنوان را اشتباه نخوانيد. مقصودم اين نيست که زمانه مرتکب خطاهای روزمره می‌شود. البته هر رسانه‌ای مرتکب خطا می‌شود ولی مقصودم از عنوان بالا اين نيست. اشاره کردم در مطلب قبلی که اين سلسله يادداشت‌ها بسيار مفيدند. و به نظر من، انتشار اين يادداشت‌ها در زمانه درست نقطه‌ی مقابل نيلگون عبدی کلانتری است - از نظر من - و اين خود جای خوشحالی دارد. اولين دليل‌اش اين است که تکثر انديشه را جدی‌تر می‌گيرد. شايد نويسنده‌ی اين يادداشت‌ها، آن چيزهايی را که من در نوشته‌های عبدی در نيلگون مغالطه می‌بينم، مغالطه نداند. اما مهم است که به ظرافت‌های استدلالی توجه شود. برای درک منطق يک نوشته، مهم است که حداقلِ معيارهای فهم موضوع را در اختيار داشته باشيم. سخنرانی نمی‌خواهم بکنم. شرح‌اش بماند برای جای ديگر. خيلی مختصر می‌خواستم بگويم که اگر بخواهيم برای اين يادداشت‌ها (از جمله اين يکی: «تعميم «فتنه»ساز») دنبال مصداق‌هايی بگرديم، يکی از مصاديق‌اش را می‌شود در نيلگون زمانه پيدا کرد. زنده باد زمانه! زنده باد نيلگون! زنده باد خانم اقدمی!

پ. ن. و البته مشخصاً مقصودم اين بود که نوع نگاه نيلگون به اسلام و مسلمان‌ها کلاف سردرگم و در هم تنيده‌ای است از پيش‌فرض‌ها، تعميم‌ها، مغالطه‌ها، و البته - اگر عبدی به دل نگيرد - اندکی لجاجت.

April 23, 2008

به اعصاب‌ات مسلط باش خانم!

ديروز تلويزيون داشت افاضات خانم هيلاری کلينتون را درباره‌ی ايران نشان می‌داد. دهان‌ام باز ماند از اين هم شتاب‌زدگی و دست‌پاچگی در گفتار يکی مثل هيلاری. گمان می‌کردم او باهوش‌تر از اين باشد که به اين سادگی دست‌اش را رو کند يا همين‌جور بی‌هوا حرفی از دهان‌اش بپرد. هیلاری می‌گويد: «اگر من رييس جمهور باشم، به ايران حمله خواهيم کرد... ما می‌توانيم آن‌ها را به طور کامل نابود کنيم... اين سخن هول‌ناکی است، اما عده‌ای که ايران را می‌گردانند بايد اين را بفهمند، چون شايد اين آن‌ها را از انجام کاری بی‌باکانه، احمقانه و فاجعه‌بار باز دارد». و تمام اين‌ها مبتنی بر اين فرض است که ايران به اسراييل حمله کند. ببينيد چقدر اين فرض سخنان خشن و قلدرانه‌ای را نتيجه داده است. اول بايد فرض کنيم که ايران می‌خواهد به اسراييل حمله کند و برای اين کار انگيزه‌ای قوی داشته باشد. بحث اين نیست که آيا ايران امکانات‌اش را دارد به اسراييل حمله کند يا نه. بحث بر سر سياست ايران است. حتی فرض داشتن بمب هسته‌ای هم چنين نتيجه‌ای را نمی‌دهد. اين پارانويای آمريکايی، بهانه‌ای شده است برای گفتن هر حرفی بدون سنجيدن جوانب آن. کلينتون فکر نکرده است که اين به اصطلاح سخن «بازدارنده‌»‌ی او نه تنها کمکی به حل هيچ مشکلی نمی‌کند بلکه قضيه را از آن‌چه هست بغرنج‌تر می‌کند. اولاً که اين چه منطقی است که اسراييل متحد ماست پس ما حق داريم هر کسی را که به متحد ما حمله کند «کاملاً نابود»‌ کنيم. منطق را دوباره مرور کنيد. ايران هم می‌تواند دقيقاً همين حرف را بزند و بگويد مثلاً فلان کشور متحد ماست و شما به آن‌ها حمله می‌کنيد پس ما هم شما را با خاک يکسان می‌کنيم. معنی حرف هيلاری اين است که ما قدرت‌اش را داريم و همين قدرت است که اين مشروعيت را به «هر» عمل ما می‌دهد. و گر نه منطق به قدر کافی مخدوش است. هر چقدر هم که عرف روابط بين‌الملل در ميان کشورهای متحد معناهای روشنی داشته باشد، ساير قوانين بين‌المللی اين قدر بی‌معنا نيستند که همه چيزشان را به همین سادگی بتوان در پرتو زور معنا کرد. پرسش فرضی و خيالی است، اما واکنش بسيار جدی و خشن است. خانم کلينتون! اگر هم تا امروز ايرانی‌ای يافت می‌شد که شما را بر اوباما ترجيح می‌داد، امروز با این سخنان نسنجيده همان‌ها را هم شايد از دست داده باشيد. مسأله اين نيست که چه کسانی بر ايران حکومت می‌کنند. اين‌ها نباشند عده‌ای ديگر ممکن است باشند. اما آن‌ها را «کاملاً نابود» می‌کنيم سخنی است خيلی درشت که معنای‌اش بسيار بالاتر از انتقاد از يک حاکميت خاص يا يک دولت است. معنای‌اش به توبره کشيدن خاکِ يک کشور است. تهديد و قداره‌کشی به قواره‌ی هيلاری کلينتون نمی‌خورْد. حالا می‌فهميم که حتی از او هم بر می‌آيد حرف‌های نسنجيده و ابلهانه بزند. اين چه منطق مزخرف و احمقانه‌ای است که چون عده‌ای از يک حکومت خاص خوش‌شان نمی‌آيد و با آن مشکل دارند (به درست يا غلط) خود را مجاز می‌دانند هر حرف بی‌سر و ته و نامربوطی را بزنند؟ کارنامه‌ی خود آمريکا در اين مسايل کارنامه‌ی درخشانی نيست. فرض کنيد جای ايران و آمريکا عوض می‌شد. فرض کنيد ايران ابرقدرت بود و آمريکا در جايگاه ايران. چه حسی به ما دست می‌داد اگر يک نامزد رييس‌جمهوری ايران چنين حرف چرندی می‌زد؟ قداره‌کشی به هر بهانه و توجيهی که باشد، چهره‌ای خوب برای کسی که می‌خواهد رييس جمهور يک کشور شود نشان نمی‌دهد. اين حرف‌ها از دیپلماسی فاصله‌ی زياد دارد.

اين ياداشت‌های مريم اقدمی را در زمانه بخوانيد که بسيار خواندنی است: «خطاهای روزمره» (اين لينک بخش چهارم آن است). بگرديد و مصاديق اين خطاهای روزمره را در حرف‌های سياست‌مداران داخلی و خارجی پيدا کنيد!

April 22, 2008

اصلاح يا واژگون ساختن اسلام؟

اين عنوان آخرين کتابی است که از محمد ارکون منتشر شده است. در واقع اين عنوان چاپ دوم آخرين کتاب اوست. چاپ نخستِ کتاب ارکون عنوان‌اش اين بود: «نينديشيده‌ها در انديشه‌ی معاصر اسلامی». چاپ نخست کتاب در سال ۲۰۰۲ منتشر شد و چاپ دوم در سال ۲۰۰۶ با عنوان بالا. امروز تصادفاً ارکون را در اداره ديدم و گفتم که می‌خواسته‌ام با او درباره‌ی پايان‌نامه‌ام صحبت کنم. پيرمردِ خوشخو و سپيدمو بی هيچ تعارفی گفت بيا همين حالا برويم و حرف بزنيم. من فقط می‌خواستم قراری با او بگذارم و او نيم ساعتی بدون اين‌که زياد سؤال مفصلی از او بپرسم، انگار تمام سؤال‌های مرا از قبل خوانده باشد، همين جوری برای‌ام حرف زد؛ يعنی در واقع درس داد. القصه، غروب کتاب‌های کتابخانه را بالا پايين می‌کردم در پی «اقتصاد و جامعه‌»ی وبر می‌گشتم و نسخه‌ی انگليسی و فارسی اخلاق ناصری. به چاپ جديد اين کتاب ارکون برخوردم. مقدمه‌ی اين چاپ، مقدمه‌ای است سخت عبرت‌آموز. من ترجمه‌ی شتاب‌زده‌ای را که از اين مقدمه کرده‌ام، در اين‌جا می‌آورم - يعنی بخشِ اول‌اش را. بخش دوم را هم جداگانه می‌نويسم. نکاتی را هم در حاشيه‌اش دارم که می‌گذارم برای پست بعدی. عجالتاً بخش اول همين مقدمه را بخوانيد تا بعد. در این مقدمه اشاراتی به مقولاتی از جمله وحی و نحوه‌ی درک و فهم مقوله‌ی وحی نزد مسلمانان، رويکرد غربيان به اسلام و کتاب‌های منتشر شده درباره‌ی اسلام در غرب رفته است (تأکيدها در متن پايين از من است؛ مشخصاً يک بند را برجسته کردم چون سخت شبيه بود به بحث‌های اخير سروش درباره‌ی وحی و جنجال‌هايی که بر سر آن به پا شده است). خودتان بخوانيد تا بخش دوم‌اش را هم بگذارم با اضافاتِ خودم.

ادامه‌ی «اصلاح يا واژگون ساختن اسلام؟»

April 19, 2008

چرا باور نمی‌کنيم؟ چرا درس نمی‌گيريم؟!

قصه‌ی آن نامه‌ی جعلی را که به اسم اميرکبير در ايران می‌چرخيد و هنوز هم اين طرف و آن طرف هست، حتماً شنيده‌ايد. من يک بار در ملکوت به تفصيل نوشتم و عين نقد ايرج افشار را بر آن آوردم. در آن يادداشت ايرج افشار به روشنی نشان داده بود که اين نامه جعلی است و اميرکبير هرگز نمی‌توانسته چنين نامه‌ای بنويسد. عجيب اين است که با وجود اين همه دلايل روشن، هنوز هم خاطره‌ی مردم ما به همين نامه‌ی جعلی خوش است. خاطرم هست که زمانی دکتر معين عين همين را در وبلاگ‌اش آورده بود. برای‌اش گمان کنم ای‌ميلی فرستادم و اشکال را متذکر شدم. تشکر کرد و تمام. اما آن مطلب هنوز به جای خود باقی است (و خدا می‌داند چرا کسی مثل معين نبايد به چنين اشتباهات فاحشی حساس باشد و سريعاً آن‌ها را اصلاح کند). راستی دليل اين همه اصرار بر توهمات چی‌ست؟ چرا نمی‌توانيم به سادگی از چيزهايی که خيلی برای‌مان بزرگ می‌شوند دل بکنيم و قبول کنيم که شايد آن چيز از اساس ايراد داشته است؟ کجای کار می‌لنگد که عوض کردن عادت‌های‌مان اين قدر سخت است؟ اين قضيه يک بار در بالاترين هم تکرار شده بود اخيراً. مطمئن‌ام که باز هم در آينده عده‌ای ممکن است برای اولين بار چشم‌شان به اين نامه‌ی جعلی بيفتد و کلی ذوق کنند که به به امير کبير عجب کسی بوده است و غيره و ذلک. اما چرا؟ چرا اصلاً من اين يادداشت را نوشتم؟ به خاطر اين نظر پای آن مطلب فوق الذکر:
«من تحقیق کردم جعل نیست چون در بهمن همین امسال خسرو معتضد تاریخ نگار معاصر ایران این نامه را در رسانه ملی منتشر کردند، پس چگونه است که نامه ای جعلی در رسانه ملی آن هم توسط تاریخ نگاری که کلی کتاب چاپ کرده است منتشر شود؟»

مغالطه‌های منطقی را ملاحظه می‌فرماييد؟ چون خسرو معتضد گفته است و او تاريخ نگار معاصر ايران است و چون رسانه‌ی ملی آن را منتشر کرده و چون اين آدمِ تاريخ نگار کلی کتاب منتشر کرده است، پس همه‌ی اين‌ها جمعاً می‌توانند هر دروغی را به خورد مردم بدهند! بايد فاتحه‌ی اين تاريخ نگار و تاريخ نگاری‌اش و آن رسانه‌ی ملی را خواند که هم خودشان اين ساده‌اند و هم مخاطبان‌اش را اين قدر زودباور فرض می‌کنند. و در راستای همين دسته‌گل‌های مکرر رسانه‌ی ملی (!)، بد نيست اين يادداشت حجت الاسلام زائری را در وبلاگ‌اش بخوانيد: «آمريکا دروغ می‌گويد و جمهوری اسلامی هم!». زياده عرضی نيست. ملت هم‌چنان به خواندن تاريخ و تماشای رسانه‌ی ملی و تعطيل کردن عقل ادامه بدهند. بازار اين کارها اين روزها خيلی گرم است!

پ. ن. من هر وقت عصبانی می‌شوم و چيز درشتی می‌نويسم، بانو، که وجدان بيدار خانه‌ی ماست، بلافاصله تذکر می‌دهد بايد قلم‌ات و زبان‌ات را «مهربان» کنی، حتی با دشمنان!

سقوط اتحاد جماهير بلاگ‌‌رولينگ

۱. من شايد بارها نوشته باشم که مدت‌های درازی است که در وبلاگ‌نويسی سخت تنبل شده‌ام. يعنی به عبارتی، من ديگر آن وبلاگ‌نويس سابق نيستم. خيلی چيزها فرق کرده است. البته هنوز وبلاگ می‌نويسم و گاهی اوقات به دفعات و کرات. يعنی تعداد دفعات وبلاگ نوشتن‌ام در روز ممکن است به چند بار برسد (بسته به وقتی که در اختيار داشته باشم). اين همه روده‌درازی کردم که بگويم اگر دقت کنيد، در ستون لينک‌های وبلاگ من، اثری از آن بلاگ‌رولينگ مشهور و معمول وبلاگستان نيست (دليل‌اش هم مثل روز روشن‌ است: تمام آن ادا و اصول‌هايی که هميشه بلاگ‌رولينگ در می‌آورد، مرا از آن فراری کرده است). من از بلاگ‌رولينگ خودِ ام‌تی استفاده کرده‌ام که آن هم بعد از ۲۴ ساعت رسماً از کار افتاد. مشکل فنی کوچکی داشت که نه خودم پی‌اش را گرفتم و نه از کسی پاسخ‌اش را جستم. در نتيجه، بلاگ‌رولينگ ام‌تی ما هم خاصيتی نداشت. تنها بلاگ‌رولينگ دقيق و درستی که با آن در ملکوت کار کرده‌ايم، همان است که در صفحه‌ی اول ملکوت است و دست از پا خطا نمی‌کند و البته مرهون زحمت رامين عزيز است که هميشه مددکار ملکوت بوده است.

و اما غرض از اين وجيزه! می‌خواستم به راديو زمانه تبريک بگويم به خاطر اين کار خوب‌‌اش: «از وبلاگ‌چرخان باستانی تا گوگل‌خوان امروزی». راديو زمانه اگر اين کار را نمی‌کرد، رسماً می‌گفتم اين همه شعار وبلاگستانی و راديو وبلاگستان بودن‌اش باد هواست. معلوم است که زمانه به وبلاگستان اهميت جدی می‌دهد و کار را شوخی نگرفته است. اعتبار زمانه در چشم من بالاتر رفت. خلقی هم - از جمله من - از سرگردانی نجات يافتند. وبلاگ به سامان شد، تا باد چنين بادا!

۲. حالا که پای نوشتن افتاده‌ام، خوب است از چند مطلب خواندنی اين روزها هم ياد کنم. نخست اين يادداشت سعيد حنايی کاشانی در نقد رامين جهانبگلو بود که سخت خواندنی است: «آيا نقاش دينی بی‌معنی است؟» پاسخ سعيد،‌ پاسخی است سنجيده. و جهانبگلو در اين زمينه‌ها واقعاً‌ حرفی درخور برای گفتن ندارد. خاطرم هست زمانی که جهانبگلو را گرفته بودند - اندکی پيش‌تر - می‌خواستم مطلب مفصلی در نقد او در ملکوت منتشر کنم که مصادف شد با توقيف‌اش. دور از انصاف ديدم که آن وقت که به دلايلی ديگر تحت فشار است، من هم به او فشاری بياورم. ولی جهانبگلو الآن آزاد است و کار درست آن است که بی هيچ محابايی او را بتوان نقد کرد.

۳. پرويز جاهد امروز يادداشتی نوشته است به ياد بهروز مقصودلو که از دنيا رفته است. خدای‌اش بيامرزاد. من او را نمی‌شناختم و تنها از نوشته‌ی پرويز با او آشنا شدم. من شايد يکی دو بار از قلم صميمی و استوار پرويز ستايش کرده‌ام. اين بار هم می‌نويسم. نثر پرويز بسيار روان است و جذاب. آدم خوش‌اش می‌آيد به خواندن‌اش ادامه بدهد. يادم هست در وبلاگ‌اش چيزی نوشته بود از خاطرات زمان جبهه‌اش (در واقع به ياد مهستی نوشته بود: «شب‌های ميمک، راديو بغداد و صدای مهستی»). آن زمان آن يادداشت سخت به دل‌ام نشست. اين يادداشت تازه‌اش همين‌طور. امشب به شوخی به بانو می‌گفتم با خواندن اين نوشته آدم هوس می‌کند بميرد تا پرويز برای‌اش مرثيه بنويسد! قلم پرويز چيزی دارد که آدم را به خودش جذب می‌کند. من فکر می‌کنم نکته‌اش صفا و صداقت و يکرنگی پرويز است که چيزی است سخت ناياب ميان آدميان. اين‌ها را که می‌گويم حاصل حدود شش سال نشست و برخاست با پرويز است. و قلم پرويز ترجمه‌ی خودِ اوست.

۴. صاحب سيبستان هم مدتی پيش يادداشتی نوشته بود و مرا دعوت کرده بود که درباره‌ی موسيقی‌های محبوب‌ام بنويسم. هنوز به خاطرم هست که بنويسم. دعوت او را بی پاسخ نمی‌گذارم. سخت گرفتارم اين روزها. کار و درس بر سرم آوار شده است و روز و شب‌ام حسابی قاطی است. شايد شبی که دوباره مثل امشب ويرم گرفت، اين را هم نوشتم. ولی می‌نويسم. به زودی.

April 10, 2008

نسخه‌ی خويش

ديدم‌اش خرم و خندان... گفت: «می‌دانی چرا بعضی وقت‌ها غم پنجه در جان‌ات می‌اندازد؟». گفتم: «خوب غم است ديگر! سرشت آدمی این‌طور است». گفت: «نه! اگر قرار باشد نسخه‌ای از کسی باشی، نسخه‌ی خودت باش. برای خوشامد هيچ کس، هيچ چيز مگو، مگر برای عشق». گفتم: «اين چه ربطی به غم دارد؟». گفت: «ساده است! وقتی نسخه‌ی خودت باشی، يعنی عالم و هر چه در او هست، نزد تو سهل و مختصر است. يعنی، به جز او، به جز يکی، همان يکی، که يکی هست و هيچ نيست جز او، باقی علی الاطلاق‌ در همان طبقه‌ای می‌افتند که تو نه بايد نسخه‌ای از آن‌ها باشی و نه بايد راه خوشامدشان را بروی». گفتم: «فکر نمی‌کنی اين تکليفی که می‌کنی، خيلی سخت است؟» گفت: «معلوم است که سخت است! اگر ساده بود، آدم بی‌غم در دنیا بی‌شمار بود. نظر به خويش و نسخه‌ی اصيلِ خويش بستن، با خويشتن‌پرستی و خودخواهی فرق دارد. نسخه‌ی خويش را يافتن‌ يعنی رها شدن از نسخه‌ی هر چه جز او. از هر نسخه‌ای، چه اصل و چه بدل. چرا؟ چون خودت نسخه‌ای هستی نفيس. خودت آن نسخه‌ای هستی که در جايگاهِ خويش يگانه‌ای و هيچ کس چون تو نيست، هر چند همه اين يگانگی را دارند. پس يگانگی خويش را در حتی يگانگی هيچ کس مباز!» گفتم: «برای امشب بس است! همان خنده‌ی نخست‌ات، سرآغاز زوال غم است». و همين گفت‌وگو با تو، خاطر آدمی را شاد می‌کند و بار هر غمی را بر می‌دارد:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت

April 7, 2008

زبانِ اهلِ خدمت و فرهنگِ سرهنگی

من اين روزها سخت حساس شده‌ام به مسأله‌ی زبان. و تجلی قدرت، به خصوص قدرت سياسی، در زبان. سخنان تازه‌ی آقای صفار هرندی، وزير ارشاد، جنبه‌ای تازه به این بحث داده است. اول سخنان او را درباره‌ی فيلم سنتوری داريوش مهرجويی بخوانید تا در ادامه نظرم را بنويسم. صفار هرندی می‌گويد:
«اگر رضايت خداوند در مسير فعاليت‌ها حاصل شود بدون شك خشنودي مردم تامين خواهد شد و اگر خداي ناكرده اقدامي در جهت خشم خداوندي صورت گيرد همين مردم گريبان آن كسي را خواهد گرفت كه هويت و فرهنگ دير پاي اين سرزمين را لگد كوب خواسته‌هاي دشمن كرده است...دوستان به حق جلوي اكران آن را گرفتند. فيلمي كه اگر منصفانه بنشينيم و آن را در دادگاه وجدان ملي و ديني مرور كنيم حتي يك نكته مثبت در ان ديده نمي‌شود . اين فيلم هر بدي در درون خود جاي داده و از اتهام به خدا و دين تا اتهام به مردم و به ايرانيان و تحقير هموطنان خودش و سياه نمايي در جامعه‌اي كه هر روز در حال پيشرفت و ترقي است را در خود جاي داده چه توجيهي دارد حتي اجازه دهيم كه چنين فيلمي توليد شود...معلوم است كه نبايد چنين فيلمي مجوز بگيرد و اكران شود و معلوم است كه با كساني كه توسعه‌دهنده چنين فرهنگي هستند بايد برخورد شود. تا زماني كه در جايگاه خدمتگذاري هستيم قطعا اجازه نخواهيم داد ، فرهنگ ما سر از همان جاهايي درآورد كه بيايند هنرمند جماعت را به عنوان متهم رديف يك توسعه تباهي در اين جامعه معرفي كنند...اگر جلوي فيلمي گرفته شود يعني هر فيلمي كه شبيه آن است نبايد ساخته شود، ما با كسي دشمني نداريم و با برادر عزيز هنرمندي كه در كارنامه كاري خودش كارهاي شايسته‌اي هم ارايه كرده نيز خصومت نداريم، ما مي‌گوييم خصومت واقعي با ان هنرمند را كساني دارند كه مي‌خواهند او را خلاصه كنند در يك اثري كه اتفاقا آن اثر بدترين كار اوست...همه شما بايد به عنوان يك ناظر و كنترل‌كننده بالا سر فرهنگ مراقب باشيد و اجازه ندهيد حتي يك سر سوزن مسامحه و خرابكاري صورت گيرد و به نام شما و از زير دست شما سندي پليد صادر و منتشر شود.»

من بعضی از عبارات و جملات اين سخنان صفار را برجسته می‌کنم و اين بار با توجه دقيق‌تر به اين عبارات سخنان صفار را بخوانيد:
يکم. «رضايت خداوند و خشم خداوندی»
دوم. «دادگاه وجدان ملی و دينی»
سوم. «اتهام به خدا و دين... اتهام به مردم و به ايرانيان و تحقير هم‌وطنان خودش»
چهارم. «تا زماني كه در جايگاه خدمتگذاري هستيم قطعا اجازه نخواهيم داد...»
پنجم. «متهم رديف یک توسعه‌ی تباهی».
ششم. « اجازه ندهيد حتي يك سر سوزن مسامحه و خرابكاری صورت گيرد و به نام شما و از زير دست شما سندی پليد صادر و منتشر شود» («خرابکاری»؛ «سندی پليد»)

اول اين‌که «وزير ارشاد و فرهنگ اسلامی» از «رضايت خداوند و خشم خداوندی» صحبت می‌کند. فکر می‌کنم کسی که در کار فرهنگ تبحر داشته باشد، برای به سامان آوردن سياست‌های حوزه‌ی فرهنگ نيازی به مايه گذاشتن از «رضايت خداوند و خشم خداوندی» ندارد. به کار بردن اين تعابير يعنی از ميدان به در کردن حريف. يعنی تخريب و تخطئه‌ی کسی که مثلاً به او انتقاد داريم. برای نقد کردن کارِ مهرجويی (که بدون هيچ شکی می‌شود و بايد او را نقد کرد)، نيازی به مايه گذاشتن از خدا نيست، مگر اين‌که بخواهيم برچسبی بزرگ به او بزنيم. اين‌که بگويیم يک هنرمندی و فيلم‌ساز راه سخط و غضب خداوندی را رفته است، ادعای بزرگی است. اهل معرفت و تقوا سخت مراقب بوده‌اند که به همين سادگی درباره‌ی اين مقولات نظر ندهند و رضايت و غضب خداوند را به سياست‌های وزارتِ متبوعه‌شان گره نزنند.

دوم اين‌که حضرت صفار از کلمه‌ی «دادگاه» در کنار وجدان ملی و دينی صحبت می‌کنند. اين‌جا دو نکته هست. يکی اين‌که جناب وزير وزارت ارشاد و فرهنگ را با دادگستری و قوه‌ی قضاييه اشتباه گرفته‌اند و گرنه چرا بايد آن اصطلاحات و تعابير اين‌جا خرج شود اگر قصدمان محاکمه‌ی فرهنگ و هنر نيست؟ چرا جناب وزير پای «وجدان» را به ميان می‌کشد؟ نقد ادبی و هنری و سينمايی معيارهايی بسيار روشن و مشخص دارد. معنای اين حرف اين نيست که منتقد لزوماً بايد آدم بی‌وجدانی باشد! اما وجدان چيزی است که بايد در منش و روش اهل سياست و ارباب وزارت خود را بهتر نشان دهد نه تنها در حرف زدن‌شان آن هم هنگام اتهام وارد کردن به اهل فرهنگ و هنر. کسی که نقد می‌کند، با تکيه بر وجدان‌اش نقد نمی‌کند بلکه به اعتبار دانش‌اش و سند و مدرک نقد می‌کند.

نکته‌ی سوم آن «اتهام به خدا و دين» است. ملاحظه می‌فرمايید؟ باز هم زبان دستگاه قضاوت و ادبيات محتسبان در سخنان وزير فرهنگ و ارشاد خودنمايی می‌کند. کلمه‌ی «اتهام» از ذهنی زاييده می‌شود که جهت‌اش نه فرهنگ بلکه مچ‌گيری و قضاوت است. از همه بدتر برچسب «اتهام به خدا و دين» به کسی زدن، اتهامی است بزرگ‌تر. مگر آقای صفار نماينده‌ی تام الاختيار خدا و دين روی کره‌ی زمين است که از طرفِ آن‌ها حرف می‌زند؟ با کدام سند و حجت؟ البته سندِ ايشان سندِ قدرت است و اين نکته خود را در عبارات بعدی ايشان به روشنی نشان می‌دهد.

به نکته‌ی بعدی سخن ایشان توجه کنيد. ايشان می‌گويد «تا زمانی که ما در جايگاه خدمتگزاری هستيم...»، اجازه نمی‌دهيم چنین اتفاق‌هايی رخ دهد. اصلاً «خدمتگزار» يعنی چه؟ خدمتگزار کارش اين نيست که اجازه بدهد اتفاقی بيفتد يا نيفتد. آن هم وقتی کسی قرار باشد خدمتگزار فرهنگ و هنر باشد. شما کافی است به جای کلمه‌ی «خدمتگزاری» در سخنان جناب وزير بنویسيد «قدرت». سخن خيلی سرراست می‌شود. معنا و مفهوم سخن هم قابل هضم‌تر. اهل خرد هم ديگر خرده‌ای به ایشان نمی‌گيرند. پس اين نمايش ريايی خدمتگزاری را خوب است جناب وزير کنار بگذارند و بگوييد ما قدرت داريم و چنين چيزهايی را نمی‌پسنديم و نمی‌خواهيم. آن وقت گمان نمی‌کنم که نه مهرجويی و نه هيچ کس ديگری با اين منطق مشکلی داشته باشد!

نکته‌ی پنجم هم باز همان تکرار ادبيات قوه‌ی قضايیه است. و تازه اين بار فراتر از قوه‌ی قضاييه هم رفته است. «متهم رديف یک توسعه‌ی تباهی» چيزی نيست که با اين تعابير حتی در عرف اهل قضاوت پديدار شود. اول اين‌که هنرمند را – هنرمندی که به کارش مجوز نداده‌اند و فيلم‌اش اکران هم نشده است – فقط به خاطر اين‌که خودشان به کارش مجوز نداده‌اند، حالا در جايگاه متهم می‌نشانند. وزير فرهنگ در لباس عسس و محتسب گريبان کسی را گرفته است که آن جرم مبهم «توسعه‌ی تباهی» را در قلمرو قدرت‌شان حتی مرتکب نشده است: فيلم اصلاً مجوز نگرفته است. پس حضرت وزير دارد يقه‌ی چه کسی را می‌گيرد؟ معنای‌ اين سخنان اين نيست که فشار افکار عمومی روی وزير زياد است و حالا دارد آن کار را توجيه می‌کند؟ و چه توجيهی بهتر از اين‌که با عرف و زبان و ادبيات اهل قضاوت قربانی سياست‌شان دهان‌اش بسته شود؟

نکته‌ی ششمی که آوردم باز هم به همان ادبيات و زبان باز می‌گردد. جناب وزير فقط از مسامحه صحبت نمی‌کند (و مسامحه را ايشان البته به معنای تسامح به کار می‌برد نه قصور). ايشان از خرابکاری هم حرف می‌زند. خرابکاری يعنی چه؟ اصطلاح «خرابکاری» را اگر يادتان باشد شاه سابق ايران و دستگاه‌های امنيتی‌اش برای مخالفان‌ حکومت شاه به کار می‌بردند. يعنی حالا مهرجويی در مقام همان «خرابکار»ها نشسته است؟ وزير محترم به سادگی فيلم مهرجويی را «سندی پليد» می‌نامد. من نمی‌فهمم وقتی می‌شود فیلمی را نقد کرد و نشان داد که مثلاً فلان جای‌اش ايراد دارد يا غير منصفانه است و اصلاً دروغ است و غير منطبق با واقعيت، چه دليلی دارد برچسبی بزنيم به اين بزرگی و با احساس و عاطفه‌ی مردم بازی کنيم؟ وزير محترم رسماً به خاطر اين‌که نقد را تعطيل کند و از خودش رفع تکليف کند و بگويد اصلاً نيازی به واشکافی و نقد فيلم مهرجویی نيست، به سادگی می‌گويد اعطای مجوز به آن فيلم سندی است پليد! البته يک معنای مستتر ديگر در این سخنان وزير اين است که ايشان توانايی نقد کار مهرجويی را ندارند و نمی‌توانند به حجت و برهان ضعف کار او را نشان بدهند و به تعبيری ديگر ايشان به نحوی سلبی دارد صحت مدعيات مطرح شده در فيلم مهرجویی را تلويحاً تأيید می‌کند!

و اما شاهکار جناب وزير اين جمله است: «ما با كسي دشمني نداريم و با برادر عزيز هنرمندی كه در كارنامه كاری خودش كارهای شايسته‌ای هم ارايه كرده نيز خصومت نداريم». ما دم خروس را باور کنيم يا قسم حضرت عباس را؟ مهرجويی يا هنرمند عزيزی است که بايد از او تقدير شود يا همان کسی که به او انواع اتهامات را وارد کرده‌ايد و هر جرمی را به پای‌اش نوشتيد. می‌شود در آن واحد آدم همه‌ی اين‌ها باشد؟ جناب صفار هر چه به دهان‌اش رسيده به مهرجويی گفته است و بعد می‌گويد با او خصومت ندارد. یا جناب وزير زبان نمی‌داند يا ما زبان نفهم هستيم! و البته شق دوم ظاهراً درست‌تر است. ايشان زبان می‌داند. زبان خدمتگزاری (بخوانيد قدرت) را خوب می‌داند. اين ما هستيم که درباره‌ی زبان قدرت و جايگاه فرهنگ و هنر دچار سوء تفاهم هستيم. ما هستيم که فرهنگ سرهنگی را درک نمی‌کنيم.

کار مهرجویی را بايد نقد کرد. فيلم‌ساز کارش همین است که فيلم بسازد. فيلم‌ساز در شمار معصومان و قديسان نيست (چنان‌که جناب وزير چنين نيست). این چه منطقی است که هر فيلمی که به اعتبار مجوز دادگاهی جناب وزير اکران شد می‌شود فيلم خوب و سندی درخشان و غير پليد و هر فيلمی که مجوز نگرفت می‌شود فيلم پليد؟ آقای صفار به جای اين‌که اين قدر دامن زبان را آلوده کند، خوب بود قلم به دست می‌گرفت. فيلم را تماشا می‌کرد و بعد آن نقد می‌کرد و تمام کاستی‌ها و ضعف‌های فيلم را نشان می‌داد. شايد من هرگز به نوع نگاه مهرجويی موافق نباشم و مثلاً کارش را ضعيف بدانم (اما تعبير «بدترين کارِ او» ظاهراً فقط از دهان وزير عزيز ما بيرون می‌آيد). ولی می‌شود بدون اين همه درشت‌گويی و برچسب زدن مهرجويی را نقد کرد. می‌خواستم از آيات قرآن، آيه‌ای را به اندرز خطاب به جناب وزير بنويسم. از خيرش می‌گذرم. نمی‌خواهم نقض غرض شود. لابد جناب وزير خودشان بيشتر اهل ايمان و تعقل و تفکر در آيات قرآن هستند. حتماً خودشان در دادگاهی که بايد هر روزه در برابر خدا داشته باشند، می‌دانند چطور تکليف خودشان را با «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» روشن کنند. دادگاه اين‌ جهانی را می‌شود فريب داد. دادگاهی آن‌جهانی را نمی‌شود! آقای وزير!‌ شما می‌توانيد همان اعتقاداتِ خودتان را داشته باشيد. من از شما توقع ندارم مهرجويی بشويد. من از شما توقع ندارم مثل روشنفکران يا دگرانديشان فکر کنيد. ولی زبان‌تان زشت است و زننده. از کسی که وزير فرهنگ است انتظار می‌رود زبانی داشته باشد فاخر و پاکیزه نه درشت‌گوی و اتهام‌زن. بد نيست یک بار ديگر تعاليم اخلاقی همان خدا و دينی که سعی می‌کنيد از او دفاع کنید را مرور کنيد تا ببينيد درباره‌ی زبان و نحوه‌ی سخن گفتن چه می‌گويد.

پ. ن. اين جمله‌ی سخنان وزير هم که در وب‌سايت روزنامه‌ی ايران آمده است به خوبی به ساير بخش‌های سخنان ايشان هم‌خوان است: «در اين دوره تلاش شد بعضى از اتهاماتى كه متوجه فرهنگ شده بود از روى سر فرهنگ برداشته شود و مسير اتهام زدايى باز شود.». کی بود که داشت به بعضی‌های ديگر «اتهام» می‌زد؟

April 4, 2008

فصوص الحکم کارنامه

امروز در اداره به کتابی برخوردم که به تازگی در ايران چاپ شده است: فصوص الحکم ابن عربی! فصوص الحکم کتاب تازه‌ای نيست برای چاپ. اما اين چاپی که امروز من ديدم چاپی است سخت ويژه. کتاب را نشر کارنامه منتشر کرده است و ۷۳۳ صفحه دارد. با درآمد، برگردان متن، توضيح و تحلیل محمد علی موحد و صمد موحد. کتاب ديباچه‌ای صد صفحه‌ای دارد، که متنی است بسيار عالمانه، درس‌آموز و به باور من بسيار منصفانه و دقيق. و سپس متن فارسی درآمد، متن و توضيحات‌اش آغاز می‌شود. از صفحه‌ی ۵۱۶ تا۶۰۹ متن عربی فصوص آمده است. و سپس دفتر دوم آغاز می‌شود که  تحلیل فصوص است به قلم صمد موحد. ديباچه‌ی کتاب، متنی است سخت خواندنی، روان، گويا و جذاب برای علاقه‌مندان به عرفان شيخ اکبر. تمام آن‌چه که به محتوای کتاب مربوط می‌شود به کنار، باید از چاپ ویژه و بی‌نظير کارنامه ياد کرد. امروز به بانو گفتم که بايد نشر کارنامه به عنوان ناشر تراز اول و ممتاز ايران معرفی شود. صفحه‌آرايی، ترکیب صفحات، انتخاب قلم، نوع صحافی، رنگ (سبز پسته‌ای) جلد کاغذی روی جلد مقوایی اصلی کتاب، انتخاب کاغذ، همه و همه کتاب را تبديل به کتابی بسيار چشم‌نواز و خواندنی کرده است. کارنامه همه‌ی مهارت‌های لازم را برای ارايه‌ی کتابی پاکيزه، زيبا، خوش‌خوان و دلفريب برای مخاطب دارد. آدم خوش‌اش می‌آيد حتی کتاب را دست‌اش بگيرد و فقط ورق بزند. هيچ نسخه‌ای از فصوص را نديده‌ام که اين اندازه جذب‌ام کرده باشد. قیمت کتاب ۱۴۰۰۰ تومان است و انتشار سال ۱۳۸۵ است (و در سال ۱۳۸۶ به چاپ دوم رسيده است). اما به اعتقاد من بهای واقعی کتاب بسيار بيش‌تر از این است که روی جلد نوشته شده است. تک تک ريال‌هايی که پای آن خرج می‌شود، ارزش‌اش را دارد. گاهی اوقات نوع چاپ و نشر کتاب می‌تواند خواننده را عاشق يک کتاب و محتوای‌اش بکند. گاهی اوقات بهترین کتاب‌ها و آثار با چاپی زشت و از سر سهل‌انگاری و رفع تکليف رسماً حرام می‌شوند. دست مريزاد به نشر کارنامه. احسنت به محمد زهرايی که همه‌ی اهل کتاب و فرهنگ ايران سخت وامدار کوشش‌های سخت‌گيرانه و بی‌همتای او هستند.


پ. ن. کسانی که کار موحد را ناخوش می‌دارند، خوب است نظر مصطفی ملکيان را هم درباره‌ی اين چاپ تازه بخوانند: «دکتر موحد در شرح و ترجمه فصوص الحکم اسطوره شکنی کرده اند / متدولوژی عالم تاویل در نظر ابن عربی آنارشی محض است.»

April 3, 2008

کدام تشبيه؟ کدام قاعده‌ی معرفت‌شناسانه؟

داشتم آماده می‌شدم بخوابم که به یادداشتی برخوردم در پاسخ به دکتر سروش در وب‌سایت رجانيوز از نويسنده‌ای به نام مهدی اصفهانی که رجانيوز می‌گويد دانشجوی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه برلين است. متن را يکی دو بار تا آخر خواندم. هر چه سعی کردم نتوانستم ميان محتوا و ارزش علمی متن و آن شأن دانشجوی دکترای فلسفه بودن دانشگاه برلين ارتباطی بر قرار کنم. اين نوشته بیشتر به نوشته‌های یک طلبه در قم شبیه است. آن هم نه طلبه‌هایی که اهل فضل و علم و دانش‌اند، بلکه طلبه‌هايی اهل جدل و زبان‌بازی. چند نکته را از اين يادداشت نقل می‌کنم تا میزان آشفتگی استدلال‌های نويسنده و نابسامانی منطقی‌اش را روشن‌تر ببينيد.

نويسنده بعد از کلی مقدمه چيدن در باب شقوق مختلف اين‌که يک شنونده يا خواننده چطور می‌تواند تشخيص بدهد که سخنی «وحی» به شمار می‌آيد يا نه، آورده است: «شما فرموده ايد فرايند وحي شبيه اتفاقي است كه براي شاعران مي افتد. يعني شما نه از تجربه اي كه بر خودتان ممكن است گذشته باشد بلكه از تجربه اي كه بر پيامبر گذشته است، اخبار مي كنيد. مخاطب شما چرا بايد اين حرف را از شما بپذيرد؟ آيا مخاطب شما خودش در معرض وحي قرار داشته است؟ يا شما در معرض وحي بوده ايد؟ در فرض دوم براي قبول اين موضوع، مخاطب شما چه دليلي دارد؟ يعني آيا شما معجزه اي داريد يا در اين باره استدلال خاصي داريد كه ثابت مي كند از وحي برخورداريد؟». نويسنده می‌گويد چرا مخاطب بايد سخنِ سروش را بپذيرد؟ من می‌پرسم چرا نبايد بپذيرد؟ مقدمات منطقی و تاریخی سخن سروش روشن است. شواهد فراوانی هم در آراء متکلمان و عرفای مسلمان با مضامین مشابه وجود دارد. مخاطب اين سخن را تنها به دلیل اين‌که الآن «سروش» گوينده‌ی آن است نباید بپذيرد؟ يا مخاطب اگر چنين سخنانی را از سروش بشنود، لابد بايد قايل باشد به اين‌که سروش صاحب وحی است آن هم وحی‌ای از جنس پيامبران يا – اگر بخواهيم از ادبيات و زبان نويسنده استفاده کنيم - «نهايت دو وجب» پايین‌تر از آن؟ نويسنده تلاش زيادی کرده است که متن‌اش ظاهری آراسته و علمی داشته باشد، اما متن از سر تا پا، متنی است آخوندی با استدلال‌هایی سست و لرزان. نويسنده با اين پيش‌فرض‌هايی که در استدلال‌های‌اش می‌آورد، نه تنها می‌خواهد استدلال سروش را نفی و رد کند، بلکه ناخواسته به تناقض‌های عظيم‌تری هم می‌افتد و خودش را هم نقض می‌کند. با آن مقدمات مفصلی که در آن بخش اول آمده است، اساساً راه شناخت و معرفت نبوت و وحی بر همگان مسدود است (از جمله بر سروش و خودِ نويسنده‌ی يادداشت بالا). پس وقتی خودِ او هم از اين دايره‌ بيرون است (با آن استدلال‌های کذايی)، چه جای خرده گرفتن بر سروش؟!

نويسنده در قسمت دوم نقدش آورده است: «شما با استناد به علوم تجربي جديد فرموده ايد كه در قرآن خطاهاي بسيار علمي وجود دارد.» و سپس می‌نويسد: «كدام نظريه علمي، كدام تفسير از قرآن را رد مي كند؟ شما مسلم گرفته ايد كه علوم تجربي جديد قطعي و لايتغير است و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است، پس بايد در يكي از لايه هاي ممكن تفسير خود، حاوي اين علوم هم باشد و چون ما از سينوس و كسينوس يا ژنتيك مدرن در آن اثري نمي بينيم، پس حاوي تمام علوم نيست، پس لابد آن چه حاوي همه علوم است، ام الكتاب است كه آن هم نزد خداست و آن چه به پيامبر رسيده از نفس منكدر او متأثر است و به خطا آلوده و در حد دانش اعراب است، نهايت دو وجب بالاتر». سروش در هیچ کجای آثارش علوم تجربی جدید را قطعی و لايتغير نگرفته است (چنان‌که هرگز نگفته است در قرآن خطاهای بسيار علمی وجود دارد). اتفاقاً در سخنرانی‌ها و آثارش درست خلافِ اين را می‌گويد. نويسنده می‌نويسد: «و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است...». سروش چنين چيزی نمی‌گويد. اين مسلم گرفتن کار نويسنده است. نويسنده فرض می‌کند که قرآن حاوی تمام علوم است و سپس سخن سروش را با آن ممزوج می‌کند و استدلالی بی سر و ته به خورد خواننده می‌دهد. نقد سروش دقيقاً اين است که اگر می‌گويند هر رطب و يابسی علم‌اش در قرآن هست، مرادش اين نيست که در قرآن می‌توان علوم تجربی را هم سراغ کرد. کار قرآن اصلاً اين نبوده است. سروش نگفته است نفس پيامبر «منکدر» است. سخن سروش، و بسياری از متکلمان مسلمان سابق اين است که «و ما ينطق عن الهوی» لاجرم از تأثیر «انا بشر مثلکم» بر کنار نبوده است. معنای اين سخن نه اين است که پیامبر نفسی منکدر دارد و نه اين‌که او از سر هوای و هوس سخن گفته است. خلاصه می‌نويسم که از فحوای کلام و نوع استدلال نويسنده آشکار است که یا کتاب «بسط تجربه‌ی نبوی» را نخوانده است يا خود را به نخواندن زده است. نمونه‌ی ديگر اين آشفتگی را در اين بند می‌توانيد بخوانيد: «خوب بفرمائيد علم اعراب درباره تعبير نخل هم مكتوم در صدر پيغمبر بوده و علم عمربن خطاب هم در جان شريفش مندرج بوده است. كسي كه جبرائيل از شئون وجود اوست، عمر بن خطاب و اعراب باديه نشين و علم تعبير نخل از ذيل وجود او نيست؟» استنتاج‌ها عمدتاً از همين جنس است، با همين زبان طعنه‌زننده که تنها چيزی که قاعدتاً می‌توان با تکيه بر آن اين نوشته را جور ديگری بخوانيم و بفهميم، همان عنوان پر طمطراق دانشجويی دکترای فلسفه‌ دانشگاه برلين است.

نويسنده به آخر نوشته که می‌رسد ديگر حسابی می‌زند به صحرای کربلا و پاک فراموش می‌کند که دانشجوی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه برلين است:
«لذا همفكران شما در همان آغاز و حدود 1100 سال قبل از دولت هاي اروپايي، به سكولاريزاسيون به عميق ترين معناي آن دست زدند و قائل شدند كه علي اگر چه دين را بهتر مي شناسد ولي براي اداره حكومت نه الله و نه عبدالله و نه خليفة الله و نه عقل قدسي به كار نمي آيد لذا يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند. روندي كه از هر دولت سكولاري انتظار مي رود و ما نمونه هاي آن را امروز در رفتار دولتمردان امريكا، اروپا و كشور هاي عربي و راحت تر بگويم تمام دولت هاي سكولار جهان مشاهده مي كنيم (توجه بفرمائيد نفياً يا اثباتاً نمي گويم كه دولت ايران سكولار هست يا نيست). اين خصلت دولت سكولار در هر كجاي دنيا است كه بر تعريفي غير الهي از زندگي زميني انسان و بر عقلي غير پايبند به خداوند در تصميم گيري هاي زندگي زميني خود مبتني است.
 آن چه ما امروز تمدن مسلمانان مي ناميم، از روز اول بر اساس نظر شما پا گرفته است. به خاطر دارم كه يكي از دغدغه هاي شما علل انحطاط مسلمين بوده است و به عنوان يك مصلح ديني در پي راهي مي گشته ايد كه اين ذلت به مجد و عزت مجدد بدل شود. چون تمدن مسلمانان و سپس تمدن فعلي جهان مدرن بر اساس اين فكر جنابعالي و ساير همفكرانتان پا گرفته است و سپس به وضع مذلت بار مسلمين و به انحطاط امروزه انسان مدرن منجر شده است فكر مي كنم بهتر است به انحاء ديگري از فكر اجازه نشو و نما دهيم.» (تأکيدها از من است).

ملاحظه فرموديد؟ نويسنده چون از درک لب سخن سروش عاجز بوده است و هر تفسير و تأويلی که از ذهنِ خودش می‌گذشته به او نسبت داده است، به همين سادگی می‌گويد سروش «هم‌فکر» کسانی است که هزار و صد سال پیش می‌گفتند علی دين را خوب می‌شناسد ولی به درد حکومت کردن نمی‌خورد (و آن‌ها همان کسانی بودند که «يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند»)! البته می‌دانيد که در عرف اهل دين و روحانیون کسی که «هم‌فکر» آن آدم‌ها که اين کارهای توی پرانتز را کرده‌اند باشد، چه اسمی دارد! نویسنده کلی زور زده است همان حرف‌های مجيدی را (و آقای نوری همدانی را) با صراحت تکرار نکند. ولی با خودش تعارف داشته است. کمی الفاظ را فقط پيچانده. اندکی بيشتر لايه‌های مختلف این نوشته را بشکافيد تا به يک زبان و ادبيات مشخص رايج در بعضی از رسانه‌های وطنی برسيد. و البته جای تعجب نیست. جای انتشار اين نوشته کاملاً معلوم است که کجاست و خشت اولِ استدلال کج و تا ثريا هم ديوار پاسخ کج رفته است! خداوند دانش و انصاف عنايت کناد! فکر می‌کنم رجانيوز با اين کارش بيشتر حيثيت اين آدم را به باد داد. و گرنه دانشجوی دکترا، آن هم دکترای فلسفه، آن هم از برلين و اين نوع استدلال‌ها؟

و آخر سخن، همان سخن پيشين. زبانِ ما بيمار است. خيلی باید تلاش کنيم تا زبان را از این بیماری نخوت و رعونت برهانيم. زبانِ ما هنوز اسير جدليات است. (کاری به زبان‌های هتاک ندارم که گمان می‌کنند در هتاکی‌شان فضيلتی هم هست!). سهراب گفته بود: «ما هیچ، ما نگاه». من می‌گويم: «ما هيچ، ما زبان». آدمی به اين نطق است که اشرف مخلوقات است.

April 1, 2008

مسلمانان و اسلام؛ کدام اسلام؟

ابتدا اين قطعه از يادداشت وبلاگ چهارديواری را بخوانيد:
«تصور کنید القاعده یک فیلم پانزده‌دقیقه‌ای بسازد به نام جنگ صلیبی غرب علیه اسلام. صحنه‌هایی از سخنرانی جرج بوش را که از جنگ صلیبی حرف می‌زند، با صحنه‌هایی از فیلم بیانات پاپ که به پیامبر اسلام اهانت می‌کند میکس کند. سخنان کشیش‌ آمریکایی که خواهان بمباران اتمی مکه است را به آن‌ بیافزاید، همین‌طور فیلم هلی‌کوپترهای آمریکایی را در حال بمباران فلوجه و تصاویری از اجساد تکه‌تکه‌شده بچه‌های افغانی و عراقی و ... [اطلاع درست ندارم اما حتما چنین فیلم‌هایی به وسیله القاعده ساخته شده است]. هیچ اروپایی‌ای این فیلم را هنری یا انتقادی ارزیابی نمی‌کند، یا آن را وسیله مناسبی برای بازنگری در رفتارهای خشن غرب در عراق و افغانستان نمی‌بیند، حتی اگر منقد سرسخت جنایت‌های جنگی اشغال‌گران عراق و افغانستان باشد. زیرا می‌داند که این فیلم به هدف پروپاگاندا ساخته شده است و به آن - بی‌ارتباط به این‌که تصاویر یادشده حقیقت دارند یا نه - فقط در همین بستر می‌توان پرداخت.»

به عبارات فوق نه چيزی بايد افزود و نه چيزی بايد از آن کاست. به قدر کافی گويا و روشن است. اما چند نکته‌ی مهم می‌ماند. يکی اين است که عده‌ای می‌گويند چرا نبايد به نقد مسلمانان خشونت‌طلب و تندرو بپردازيم؟ خوب درست می‌گويند. ولی مگر ما اين کار را نکرده‌ايم؟ مگر ميانه‌روهای مسلمان از خشونت‌طلبان مسلمان که کارشان گزينش سليقه‌ای آيات قرآن و گسستن آن‌ها از بستر تاريخی آن‌هاست انتقاد نکرده‌اند؟ اما مگر ريشه‌های اين خشونت‌ها را فقط انتقاد مسلمان‌ها از خودشان از بين می‌برد؟ اگر فکر می‌کنيم که وقتی قاطبه‌ی مسلمان‌ها بگويند اين حرکت‌ها به نام دين و به نام اسلام محکوم است، مسأله حل می‌شود، اشتباه کرده‌ايم. معضلات سياسی جهان معاصر و رشد اسلام‌گرايی و بنيادگرايی زاييده‌ی «اسلام» ‌و «قرآن» نيست که با حذف اسلام و قرآن، مسأله حل شود. اين کار پاک کردن صورت مسأله است و مسأله هم‌چنان باقی می‌ماند. اگر از «ذات» اسلام و «ذات» قرآن (که من با به کار بردن همين کلمه‌ی ذات مشکل دارم) خشونت و جنگ بر می‌آمد، چرا اين خشونت و جنگ و تباهی ناگهان در همين دوره‌ی مدرن و به ويژه در همين نيم قرن اخير مسأله شده است و پيش از اين مشکل جهان نبود؟ من پيش‌تر هم نوشته بودم که ريشه‌ی بسياری از مشکلاتی که امروز در عرصه‌ی بين‌المللی در ميان ملت‌های مسلمان می‌بينيم، بيشتر سياسی است تا کلامی و دينی. زمانی که دولت اسراييل تشکيل شد، فلسطينی‌ها نيت نکرده بودند که به خودشان بمب ببندند. زمانی که کشمير نصف‌اش در هند افتاد و نصف ديگرش در پاکستان، هيچ کدام از طرفين تصميم نداشتند از دين برای حل مسأله‌ی سياسی باقی‌مانده از دوره‌ی استعمار استفاده کنند. شرح اين بماند برای بعد. نکته‌ای که می‌خواهم بگويم چيز ديگری است.

سازنده‌ی فيلم فتنه می‌گويد که با مسلمان‌ها مشکلی ندارد، بلکه با اسلام مشکل دارد. می‌پرسم که اسلام چی‌ست؟ کدام اسلام؟ اصلاً چيزی به اسم اسلام وجود دارد؟ اسلام چيزی نيست جز همين مجموع حضور مسلمانان در طول تاريخ. اسلام، يعنی مجموع مسلمانان. نه يک مسلمان و دو مسلمان. نه يک مذهب و دو مذهب. اسلام، يعنی تماميت فرهنگ، هويت، مدنيت، علم، کلام، عرفان، معماری، ادبيات، سياست و تمام چيزهايی که با دعوت پيامبر اسلام در جهان مسلمان شکل گرفت. با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. اسلام همه‌ی اين‌ها با هم است. هر کس بگويد اسلام يعنی خلافت عباسی به خطا رفته است. هر کس بگويد اسلام يعنی دولت صفوی يا دولت عثمانی باز هم خطا کرده است. اسلام مجموع تمامی اين‌هاست. با تمام امکانات‌اش، با تمام فرصت‌ها و چالش‌های‌اش. پس کسی که می‌گويد با اسلام مشکل دارد، معنای حرف‌اش اين است که يا با «تمام مسلمانان» مسأله دارد، يا مقصودش يک بخش مشخص از کسانی است که خود را مسلمان می‌دانند و در جهان مرتکب خشونت می‌شوند. اما مسأله فيلم‌ساز باز هم اين مورد اخير نيست. فيلم‌ساز می‌گويد با قرآن مشکل دارد ولی با مسلمانان مشکل ندارد؟ کدام مسلمان است که بگويد من مسلمان هستم ولی قرآن را دور می‌اندازم؟ کدام مسلمان عاقلی است که قرآن را از صحنه‌ی زندگی‌اش حذف کند؟ پس ستيز با قرآن هم می‌شود ستيز با مسلمانان. و بسيار فرق است بين ستيز با قرآن و فهمِ آن يا تفسير آن، يا تأويل آن. در اولی دشمنی و خصومت نهفته است و لجاجت و بهانه‌گيری. اما در دومی حسن نيت هست و انصاف و خردوروزی و پای‌بندی به ارزش‌های انسانی و مدنی.
Free counter and web stats