« February 2008 | صفحه‌ی اصلی | April 2008 »

بايگانی: March 2008

March 30, 2008

فتنه‌ای در پوشش آزادی بيان – روحيه‌ای ضدِ مدرن در اروپا

گمان می‌کنم مسلمان‌ها به تدريج بايد بيش از پيش درس خويشتنداری بياموزند. بسياری از حمله‌هايی که به آيين و باور آن‌ها می‌شود، با عقل و منطق قابل پاسخگويی است. فيلمی که خيرت ويلدرس ساخته است، نمونه‌ای است بسيار آموزنده از افراط‌گرايی و تندروی‌هايی که در میان عده‌ای از غربی‌ها ديده می‌شود و البته لباس آزادی بيان را به تن دارد. اين فيلم، همانند نمونه‌ی مشابه پيشين هلندی‌اش که توسط فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون گوگ با دستياری عيان هرسی علی، نماينده‌ی سابق سوماليايی تبار پارلمان هلند ساخته شد، يک وجه برجسته دارد: زبان و بيان جدلی. و اين نوع برخورد و استفاده از زبان، اين نوع لفاظی چيزی است که دقيقاً با روح زندگی مدرن و تمدن اروپايی منافات دارد. اما چه چيزی باعث می‌شود اين تفکر بسته، جدلی و «قلدرانه» (bullying) (معادل مناسب‌تری برای اين واژه‌ی انگليسی که به اعتقاد من بهترين توصيف را از این نوع برخورد می‌کنم، نيافتم)، خود را در لباس تمدن و فرهنگ اروپايی و ارزش‌های زندگی مدرن، آزادی بيان و حقوق بشر، به مخاطب «بفروشد»؟

يکی از عوامل اين گندم‌نمايی‌های جوفروشانه، بدون ترديد سياست‌های غالب جهانی و نبرد عليه تروريسم است. نبرد علیه تروريسم، بيش از آن‌که حقيقتاً مبارزه‌ای باشد با رفتار و رويکرد ضد انسانی عده‌ای قليل که به نام دين و به اسم آيين و اعتقاداتی اکثريتی ديگر، آشوب‌آفرينی می‌کنند، جنگی است خودخواهانه که سخت با روح کثرت‌گرايانه‌ی جامعه‌ی انسانی و خصلت مداراگر جامعه‌ی مدنی فاصله دارد. فيلم خيرت ويلدرس را نمی‌توان جدا از بستر اجتماعی و سياسی هلند درک کرد. اگر به پيشينه‌ی احزاب دست راستی هلندی که سخت مخالف حضور مهاجران در کشورشان هستند، نگاه کنيم، می‌بينيم که «اسلام» تنها بهانه‌ای تازه و پوششی جديد است برای تکرار همان مدعيات و سياست‌های پيشين. اما پرسشی که بسيار مطرح می‌شود اين است: آيا هرگز نمی‌شود از اسلام انتقاد کرد؟ آيا هرگز نمی‌شود از قرآن انتقاد کرد؟ و در عميق‌ترين لايه‌های اين نوع پرسش‌ها نوعی مغالطه نهفته است. البته که می‌توان از اسلام «انتقاد» کرد. البته که می‌توان از قرآن انتقاد کرد. اما با چه هزينه‌ای و چرا؟ ظاهراً اين پرسش، از دل گزاره‌ای بر می‌آيد که مدعی است نسب از عصر روشنگری اروپا می‌برد و رشد جريان عقل‌گرايی پس از رنسانس که باب انتقاد از هر چيزی را باز می‌کند. اما آيا این انتقاد کردن از «هر» چيزی حقيقتاً به طور متعادل و متوازنی در جامعه‌ی اروپايی و آمريکايی نهادينه شده است؟ و به فرض نهادينه شدن، چه تفاوتی ايجاد کرده است؟

قصه‌ای تازه‌ای نيست که «انتقاد» کردن از و بحث کردن درباره‌ی «هولوکاست» در جامعه‌ی اروپايی و به ويژه در آلمان و فرانسه تبديل به حوزه‌ای ممنوعه شده است که وارد شدن به اين حوزه هزينه‌های بالايی داشته است. در آمريکا هم وضع کمابيش همين است. بعد از قضيه‌ی جنگ عراق و رسوايی‌های مکرر ارتش آمريکا در موارد مختلفی که جنايت‌های فراوانی به نام دفاع از دموکراسی، حقوق بشر و ارزش‌های اروپايی انجام شد، عملاً ثابت شده است که وارد شدن به اين حوزه‌ها هزینه دارد (يک نمونه‌ی تمام عيار اين برخوردهای دوگانه و تبعيض‌آميز را می‌توان در اين ويديو ديد – به راهنمايی سيبيل طلا). خوب اگر قرار باشد، به آن پرسش‌های جدلی، پاسخی جدلی بدهيم، اين هم نمونه‌های‌اش. اما جدل‌ورزی نه مشکل جامعه‌ی اروپايی و آمريکايی را حل می‌کند و نه معضلات ملت‌های مسلمان را. طرفه آن است که افراطيونِ هر دو سو، بر آتش اين اختلافات و اين جدل‌ها می‌دمند و بحث‌های اصلی هميشه مغفول می‌ماند. پس اگر می‌توان و عقلاً بايد جانب اعتدال و انصاف را حفظ کرد، چه دليلی دارد که نخست همواره (بخش افراطی) جامعه‌ی مسلمان نخستين گروهی باشد که زير تيغ نقد می‌رود و (بخش افراطی) جامعه‌ی تواناتر و برخوردارتر غربی هميشه مصون بماند و در اين ميان البته «کليت جامعه‌ی مسلمان» در برابر «کليت جامعه‌ی غربی» هزينه و تاوان بدهد؟

نخستين بار که فيلم ويلدرس را ديدم، اولين چيزی که به ذهن‌ام رسيد این بود: فيلم‌ساز فرافکنی کرده است. اين مايه از تعصب و نفرتی را که به عقيده‌ی فيلم‌ساز مسلمان‌ها از غرب و اروپايیان دارند – و او به هزار و يک شيوه‌ی درست و غلط در ذهن مخاطب می‌نشاند – دقيقاً همان تصوری است که او از «ديگری» دارد. بحث همان دوگانه‌ی «خودی» و «غير خودی» است. مسلمان‌ها آن «ديگران»ی هستند که امثال ويلدرس هرگز نمی‌توانند تجسم کنند در کنار «خود»شان زندگی صلح‌آميزی داشته باشد. به نظر شما عجيب نيست که فيلم‌سازی از کودکی که به سن عقل هم نرسيده است می‌پرسد – و پاسخ در دهان او می‌نهد – که غير مسلمانان چه هستند؟ و او معصومانه پاسخ می‌دهد: خوک! (فرقی نمی‌کند که کسی که اين تصاوير را کنار هم نهاده است، خود فيلم‌ساز فتنه است يا کسی ديگر - ولو مسلمان. مهم استفاده‌ای است غير اخلاقی که فيلم‌ساز از يک کار غير اخلاقی و ضد-دينی ديگر می‌کند). هيچ کس نمی‌پرسد که آيا اين کار با موازين بشری که جامعه‌ی اروپايی از آن دم می‌زند، سازگار است يا نه؟ سوء استفاده از کودکان لزوماً سوء استفاده‌ی جنسی نبايد باشد. سوء استفاده‌ی سياسی و ايدئولوژيک هم سوء استفاده است. اين کار دقيقاً همان کاری است که بنيادگرايان مسلمان و البته گروه‌های تندروی افراطی غير مسلمان آفريقايی با کودکان می‌کنند (فيلم «الماس خونين» و «مترجم» را ببينيد – داستان هم هيچ ربطی به مسلمان‌ها ندارد).

از آن سوی ماجرا البته پرسش‌های فراوانی است که بايد پاسخ داده شود و انديشمندان مسلمان هنوز در تکاپو و تلاش برای پاسخ به اين پرسش‌ها هستند و البته نوع پاسخ‌ها هم تفاوت دارد. يکی پاسخ اجتماعی و فرهنگی می‌دهد. يکی پاسخ کلامی. يکی پاسخ سياسی. يکی پاسخ انسانی. همه‌ی اين پاسخ‌ها به جای خود قابل تأمل‌اند.

دوست نازنينی – که ساکن حلقه‌ی ملکوت است و خيلی دير به دير می‌نويسد – یکی دو شب پيش نکته‌ی جالبی را گفت. به اعتقاد او ويلدرس دقيقاً همان کاری را دارد می‌کند که يک بمب‌گذار انتحاری می‌کند. ويلدرس می‌داند که با انتشار اين فيلم ممکن است عده‌ای تندرو قصد جان او کنند و احتمال کشته شدن‌اش به دست اين افراطيون هست. اما باز هم اين کار را می‌کند. نکته اين نيست که آدمی از ترس جان‌اش نبايد عقيده‌اش را ابراز کند. امثال بن لادن هم از جان‌شان مايه گذاشته‌اند که عقیده‌شان را به شيوه‌ای بسيار خشن و ضد انسانی به گوش همه‌ی جهانيان برسانند. اما صرف ابراز عقيده، استفاده از هر وسيله‌ای را بدون اعتنا به پيامدهای آن توجيه می‌کند؟

جامعه‌ی انسانی به مانند يک کشتی است که در اقيانوسی طوفان‌زده حرکت می‌کنند و کليت جامعه‌ی بشری سوار بر اين کشتی است و همه در به ساحل رساندن آن سهيم هستند. نمی‌توان عده‌ای را از کشتی بيرون انداخت فقط به جرم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن. آن‌ها که جنگ بر پا می‌کند و زمينه‌ی جنگ و ستيز را فراهم می‌کنند و کاری جز انتشار نفرت و کينه ندارند – ولو در لباس مدرنيت و آزادی بيان و انديشه اين کار را بکنند – از هر سويی و به هر کيش و آيينی که باشند، متفقاً در سوراخ کردن اين کشتی سهيم‌اند. و قربانيان اين کشتی آسيب ديده فقط همين دو سوی افراطی ماجرا نيستند. اين کشتی که غرق شود، همه‌ی بشريت يکجا به گرداب فرو می‌رود و غرقه‌ی طوفان می‌شود. تکليف انديشمندان مصلح و انسان‌گرا از هر دو سوی جريان پرهيز از افراط و پيراستن زبان از کينه و دشنام است. بارها دیده‌ام که در همين وبلاگ بسيار کسان درباره‌ی مفهوم «دشنام» و «توهين» و چيزهايی از اين قبيل بحث و جدل کرده‌اند. برای من اين‌ها مفهومی بسيار روشن دارند. وقتی چيزی را به کسی می‌گويیم، بايد در درجه‌ی نخست در نظر بگيريم که اگر همان‌ها را – يا چيزهايی به همان وزن و مقياس را – به خودمان بگويند، واکنش ما چه خواهد بود. ممکن است شما به کسی فحش ناموسی بدهيد و طرف کک‌اش هم نگزد. اما کافی است چيزی به او بگويید که برای شما بسيار عقلی، پذيرفته شده و عادی است، اما طرف به خاطر همان سخنان خون به پا کند. برای من دشنام و توهين آن چيزی است که «تحريک‌کننده» باشد، ولو هيچ سخن رکيکی در آن نباشد. و تحريک عقل و خرد انسانی البته با تحريک عاطفه‌ی او فاصله دارد. کار ويلدرس تحريک عاطفه‌ی دو گروه است: گروه ضد مهاجران هلندی و اروپايی – که عده‌ای ضد اسلام و ضد دين نيز در ميان‌شان حضور دارند – و گروه تندروهای مسلمان يا کسانی که غيرت دين‌ورزی‌‌شان ناگهان می‌جنبد و يکسره عقل را تعطيل می‌کنند. بايد دقت کرد که کسانی که از سر عاطفه حرف می‌زنند، همگی تندرو نيستند. چه در ميان اروپايیان و چه در ميان مسلمان‌ها. عده‌ای به سادگی عنان عقل‌شان را به دست احساس‌شان می‌سپرند. و همين علم‌داری احساس است که آتش‌افروز معرکه‌ی جنگ می‌شود. آينده‌ی روشن انسانی در گرو پيراستن زبان‌ها و بيان‌های تفرقه‌افکن و جنگ‌آفرين است و خويشتن‌داری و مدارا.

مرتبط: برای نوع نگاه اکثريت مسلمان‌ها نگاه کنيد به بيانيه‌ی امان که در جولای سال ۲۰۰۵ صادر شده است و این بند را بخوانيد:
«البته ممکن است گفته شود که اين بيانيه‌ها تنها زمانی صادر می‌شوند که راست‌کيشی دينی ديگر آن محوريت پيشين خود را ندارد و با به حاشيه رفتن آن، بعضی از ارزش‌های بنيادين، مانند مصونیت اعتقاد، زندگی، ناموس و اموال مسلمان‌ها در سياست‌های امت اسلامی رو به فرسايش هستند. بن لادن در يکی از پيام‌های‌اش گفته بود که حملات يازده سپتامبر بدون اخذ فتوا از هيچ يک از مکاتب فقهی انجام شده بود و در نتيجه مسأله اين نيست که القاعده گروهی است نامتعارف بلکه نکته در اين است که اساساً راست‌کيشی دینی را گردن نمی‌گذارد.»
اين يادداشت پرويز جاهد در زمانه (جنگ صليبی ويلدرس عليه اسلام) هم خواندنی است.

اين بخش از مصاحبه‌ی آقای مهاجرانی با راديو زمانه هم بسيار خواندنی است:
«اگر ما از این زاویه نگاه بکنیم، فرض بکنیم که اگر صحیفه یوشع را ما در کتاب مقدس بخوانیم، صحیفه یوشع خشن‌ترین متنی‌ است که در یک کتاب مقدس می‌شود پیدا کرد. در فصل‌های ششم و یازدهم صحیفه یوشع توضیح می‌دهد که چگونه یوشع شهرها را آتش می‌زد و یهوه خدای بزرگ به او می‌گفت که به هیچ جنبده‌ای رحم نکن. او حتی گاو، گوسفند، سگ و گربه و الاغ را هم می‌کشت، به خاطر این‌که دستور یهوه این بود که هیچ ذی‌حیاتی نباید زنده بماند. آیا اگر ما این را نقد بکنیم، معنایش این است که یهودیت و مسیحیت همین هستند؟ در واقع یک متنی را از کتاب مقدس ما برداریم و بدون توجه به مجموعه شرایط.»

March 22, 2008

آمريکا،‌ دشمن شماره يک ملت ايران

عنوان عجيبی است، نه؟ خيلی شبيه است به حرف‌های تندروهای مسلمان و غير مسلمان. نه؟ ولی ماجرا را از این زاويه ببينيد. هيچ دولتی در جهان به اندازه‌ی آمريکا به رشد بنيادگرايی و تندروی‌های مذهبی و سياسی در ايران کمک نکرده است. به تعبير ديگر، مهم‌ترين متحد احمدی‌نژاد جورج بوش است، منتها متحد معکوس. متحدی که بدون اين‌که بخواهد (و شايد هم واقعاً بخواهد) زمينی حاصل‌خيز را برای رشد تندروی و پوپوليسم فراهم کرده است. اما چگونه؟ آمريکا دو کار تحريک‌آميز بزرگ می‌کند: نخست اين‌که آمريکا مرتب خود را مدافع حقوق بشر و دموکراسی در جهان معرفی می‌کند و به ويژه در اين زمينه‌ها به حکومت ايران حمله می‌کند. آمريکا، صلاحيت اخلاقی دفاع از اين ارزش‌ها را از دست داده است. اين عين سخنان نانسی پلوسی است که همين ديروز گفته است (اين‌ها را ديگر من نگفته‌ام): «...ما تمام صلاحيت اخلاقی خود را برای سخن گفتن به نيابت از حقوق بشر در هر جايی در دنيا از دست داده‌ايم» (نقل از مطلب ديلی تلگراف). حال آمريکا از يک سو صلاحيت دفاع از حقوق بشر و ارزش‌های دموکراسی را از دست داده است و از سوی ديگر هر جا در ايران نقض حقوق بشری رخ بدهد (يا به فرض که حقوق بشر در بعضی جاها نقض شود)، آمريکاست که به دفاع از آن بر می‌خيزد و ابلهی مثل جورج بوش می‌گويد که ما با ملت ايران دوست هستيم و با دولت ايران مشکل داريم و مثلاً خود را مدافع اصلاح‌طلبان نشان می‌دهند. خوب بهترين نتيجه‌ای که اين دفاع آمريکا از ميانه‌روها و اصلاح‌طلبان در ايران دارد، اين است که حاکميت روز به روز به فعالان حقوق بشر، فعالان حقوق زنان، اصلاح‌طلبان و سياست‌مداران ميانه‌رو سخت‌تر می‌گیرد و عرصه‌ی فعاليت‌های مدنی را بر آن‌ها تنگ‌تر می‌کند. چرا؟ چون آمريکا از آن‌ها دفاع می‌کند. آمريکايی که صلاحيت اخلاقی‌اش را از دست داده است. نکته‌ی دوم اين‌که آمريکا کارش شده است بهانه گرفتن از حکومت ايران. يعنی گاهی اوقات حتی وقتی هيچ محملی هم برای مخالفت‌اش با دولت ايران وجود ندارد، فقط برای مخالفت کردن هم که شده، بايد حمله‌ای به ايران بکند يا به نحوی دولت ايران را محکوم کند. نتيجه اين می‌شود که هر کاری که حاکميت ايران می‌کند، چه خوب باشد و چه بد، با مخالفت آمريکا مشروعيتی مضاعف پيدا می‌کند. يعنی آمريکا تبديل شده است به متر حقانيت و مشروعيت حاکميت ايران. و تنها بخشی که صدای‌اش هميشه ناشنيده می‌ماند در اين دعوای سياسی، ملت ايران است. و چون آمريکا با ايران مخالف است، فضای تصميم‌گيری سياسی هميشه تحت الشعاع حرکت‌های آمريکاست. به اعتقاد من، اگر احمدی‌نژاد برای حاکميت ملی و سلامت نظام خطری داشته باشد، بدون هيچ ترديدی بزرگ‌ترين خطر برای حاکميت ملی ايران و آرامش ملت ايران خود دولت آمريکاست.

نمونه‌ی مشابه ديگری را هم می‌شود از زاويه‌ی ديگری ديد. سياست‌های تندروانه در ايران خيلی اوقات باعث مظلوم‌نمايی دولت اسراييل شده است. و اين سياست‌ها به جای اين‌که باعث منزوی‌تر شدن اسراييل شود، آن‌ها را در مقام مظلوم قرار می‌دهد و دست‌شان را برای ظلم بيشتر به ملت فلسطين باز می‌کند. ما در جهان قحط الرجال داريم. نسل رجال سياسی طراز اول و با درايت رو به زوال است. دولتمردان با کفايت جهانی زير سايه‌ی دولتمردان کوتوله و جنجال‌آفرين گم شده‌اند. تا اين‌جا فقط بحث من از رهبری سياسی بود. ماجرای مشابهی در عرصه‌ی رهبری دینی نيز وجود دارد. شرح اين را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر. دعا کنيم آمريکا دست از سر دولت ايران بردارد. دخالت‌ها و بهانه‌گيری‌های آمريکا که از ميان برداشته شود، فضای غبارآلود سياست ايران هم آرام‌تر می‌شود و مردم بهتر می‌توانند سرنوشت خود را رقم بزنند. حرف عجيبی است، ولی هر چه به اين چند ساله‌ی گذشته نگاه می‌کنم می‌بينم که بزرگ‌ترين تهديد برای ملت ایران از سوی دولت آمريکا بوده است (خواسته يا ناخواسته؛ که من حقيقتاً بعيد می‌دانم که دولت آمريکا دل‌اش برای ملت ايران سوخته باشد).

پ. ن. توضيح واضحات است که دولت آمريکا با دولت ايران مخالف است! مهم اين است که دولت آمريکا دل‌اش به حال ملت ايران هم نسوخته است.

تعریف

شايد ميلیون‌ها بار با این کلمه‌ی «تعريف» برخورد کرده باشيد. شايد منطقيون و اهل فلسفه و علم بارها گفته‌ باشند که تعريف فلان مفهوم یا اصطلاح چیست. اما «تعريف شدن» اصطلاحی است بيشتر رياضی. مثلاً کسری که مخرج‌اش صفر باشد، تعريف نشده است. نمونه‌های رياضی‌اش زياد است. اما حافظه‌ی دانشجويی ریاضی من نم کشيده است و یاری نمی‌دهد که مثال بزنم. می‌خواهم از اين تعبير برای جاهای دیگر استفاده کنم. بعضی چيزها برای بعضی جاها تعريف نشده است. مثلاً، به نظر من، پرسش علمی از قرآن پرسيدن اساساً تعريف نشده است. و چون تعريف نشده است، هر جوابی که بگيری يا از همان اول بی سر و ته است يا بعداً بی سر و ته بودن‌اش معلوم می‌شود و رخنه‌ای در يکپارچگی آن پاسخ می‌افتد. به طريق اولی، پرسش دینی، دینی به مفهوم خاص و دقيق آن، در علم «تعريف نشده» است. درست مثل اين است که روی خط اعداد حقیقی، دو بازه داشته باشيم که نقطه‌ی مشترک با هم نداشته باشند. اشتباه نکنيد. مقصودم اين نیست که مثلاً علم و دين تنازع و تخالفی دارند. مثل اين می‌ماند که بروی سراغ يک جراح برجسته و بی‌همتای مغز و از او درباره‌ی برنامه‌نویسی کامپيوتری سؤال بپرسی يا درباره‌ی آخرين نظريه‌های اقتصاد جهانی از او سؤال کنی (فرض کنيم که آن جراح چيزی از اقتصاد نمی‌داند). اگر جراح بگويد من چيزی از اقتصاد نمی‌دانم، هيچ از منزلت بی‌همتای علمی او به عنوان يک جراح کاسته نمی‌شود و به طريق اولی اين ندانستن جراح،‌ مايه‌ی وهن و بی‌ارزش شدن اقتصاد هم نمی‌شود. هر دو کار خودشان را انجام می‌دهند، بدون اين‌که با هم نزاعی داشته باشند.

من خيلی از اين تعبير «تعريف نشده» يا «تعريف شدن» خوش‌ام می‌آيد. و اساساً اين نگرش دقيق و موشکافانه‌ی رياضی، خيلی از مشکلات و معضلاتی را که آدم‌ها بی‌خود و بی‌جهت برای خودشان درست می‌کنند، مرتفع می‌کند. باز هم از اين تعبير استفاده خواهم کرد و مثال‌های دیگری می‌زنم. آدم می‌تواند خودش را از نو تعريف کند. آدم می‌شود خودش را در فضای ديگری تعريف کند. می‌خواستم بگويم آدم می‌شود دين‌اش را از نو تعريف کند، اما ديدم هر چند از دید خودم اشکال چندانی به آن وارد نیست، ولی وقتی پای مستدل کردن آن بيفتی جان‌ات به لب‌ات می‌رسد و کلی سوء تفاهم درست می‌شود. از خير اين يکی می‌گذرم تا وقتی که فرصت داشته باشم خوب اين فکر را بپرورانم و درباره‌اش با دقت و عمیق صحبت کنم. اين تعريف خيلی چیز مهمی است. غفلت از تعریف يعنی غفلت از اصل معرفت. آدم بدون تعريف درست عارف نمی‌شود.

March 20, 2008

بهار سوگوار

۱. از بانو پرسيدم که اين‌ها که درباره‌ی نوروز امسال نوشته‌ام روشن بود يا نه؟ می‌گفت بود. ولی فکر می‌کنم بايد توضيح داد. چیزهايی که تلويزيون درباره‌ی نوروز نشان می‌دهد و نحوه‌ی خواندن دعای نوروز، همه حکايت از يک جريان مسلط دارد: مذهبی کردن نوروز. و اين حتی فراتر از مذهبی کردن نوروز است. نوروز بيشتر تجسم عزاداری و نوحه‌خوانی است نه عینيت شادی و خجسته‌گی و نو کردن روز و حال آدميان. هر چه می‌شنوی غم است و مويه. نوروز تبديل شده است به مناجات و گريه و زاری. حساب دعا و سلوک باطنی البته برای معنويت جايگاه خاص و بلندی دارد. هر چيز به جای خود اما. اين گروگان گرفتن نوروز و آيين ملی است برای قدرت‌نمايی يک برداشت سخت‌گيرانه و متعصبانه از دين. از هر بلندگويی صدايی که پخش می‌شود بيشتر شبيه دعاهای شب‌های احياء و عزاداری است تا دعایی برای سال نو. اين همه تکرار و اصرار برای چی‌ست؟ ناگزير برای پر رنگ‌تر کردن ستيزه با سنت‌های ملی و آيين‌های فرهنگی. پس بهار ما سوگوار است در ايران. بی‌جهت سوگوار است. اگر می‌گفتی که مثلاً نوروز مصادف شده است با عاشورا، تازه می‌شد درک کنی. می‌شد فهميد چرا. اما الآن چنین مناسبتی هم در ميان نيست (و تازه تولد پيامبر هم همين چند روز پيش بود). جای تأسف است که يک نگاه تک‌بعدی و متحجرانه از دين، می‌خواهد به برکتِ انحصار رسانه‌ای‌اش، نوروز را هم تبديل کند به سکويی برای ترويج ديدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ی جناح فکری خودش. کاری می‌کنند که آن‌ها که هيچ مشکلی هم با دين ندارند، روز به روز فاصله‌شان از دين بيشتر شود. خوب، اين سنت‌ها قرن‌هاست که مانده‌اند و نهيب هيچ حادثه‌ای هم آن‌ها را ریشه‌کن نکرده است. پس چرا اين‌ها عِرْض خود می‌برند و زحمت ما می‌دارند؟ خدا عالم است!

۲. ساعتی پيش از داخل پارک روبروی خانه رد می‌شدم. باران لطيفی می‌باريد. لاله‌های باغ مرا به ياد خيام انداخت:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

رباعی دل‌انگيزی است. اما دقت کرده‌ايد که عمده‌ی شهرت خيام در غرب و حتی نزد خودِ ما ايرانيان، که شناخت‌مان از خيام را مديون غربی‌ها هستيم، به خاطر همين رباعی‌هاست؟ و دقت کرده‌ايد که اعتبار و اهميت خيام در رباعی‌سرايی، در برابر اعتبار علمی او در رياضيات و نجوم جنبه‌ای است خرد و حقير؟ و آری، اين خيام همان کسی است که تقويم جلالی را تدوين کرد (اين‌جا را هم ببينيد). شگفت نيست که اهميت علمی خيام در برابر اهميت شعری او پاک ناديده گرفته می‌شود؟ و عجيب نيست که عده‌ای خيام را انديشمند برجسته‌ای می‌دانند به خاطر همین رباعيات؟ حتی روشنفکرانی که مدعی «امتناع تفکر» هستند، از خيام همان را می‌خواهند و همان را می‌فهمند که به نحوی بتوانند آن را در راستای تئوری‌های عجيب و غريب خودشان تفسير کنند! هر نوروز، می‌شود فکر کنيم که خيام مبدع تقويم جلالی بوده است. اين هم از حکمت‌های نوروزيه.

نوروزنامه

اول از همه سال نو بر آن‌ها که خانه‌ی تن و جان‌شان را نو کرده‌اند فرخنده و خجسته باد. قبل از اين‌که به گذشته و حال نگاه کنم، خوب است آرزوهای نيک و امیدهای خوب مان را به ياد بياوریم و عاجزانه جنبشی بکنيم برای تحقق‌شان. دو سه ساعت است با خودم کلنجار می‌روم که چیزی ننویسم، بس که ابرهای تيره‌ی نوميدی و رنج آسمان جان اهل دل رو پوشانده است. اما بايد نوشت اين‌ها را. شايد روزی که حال دوران دگرگون شد، دوباره اين‌ها را بخوانيم و بدانيم چه‌ها بر ما رفته است.

سالی که گذشت برای من همه کار بود و درس. هيچ سالی به اين اندازه درگیر سفر و کارهای سنگين نبودم. چندين ماه هم شده است که يک پايان‌نامه‌ی عظيم‌الجثه‌ی دکترا هر روز مرا به عالم سودا می‌کشاند! بخت و اقبال‌ام بلند بوده است که استادان راهنمای‌ام هر دو هم سخت مهربان‌اند و هم عالم و دانشمند. دانشجوی دکترای بدشانس کسی است که استاد راهنمای بهانه‌‌جو و بد قلق داشته باشد! اما اين سال، سالی بود که در آن «عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر» و کمانِ گوشه‌نشينان و تير آه‌شان هنوز دامن اهل ظلم نگرفته است.

بگذاريد از خوبی بنويسم. گفته‌اند که امسال سالِ نوآوری و شکوفايی است. فتوح‌اش را در برنامه‌ی تحويل سال تلويزيون جام جم در لندن ديديم. می‌دانيد اين نوحه‌خوانی‌ها که در عيد نوروز از حرم امام رضا پخش می‌شود چيز غريبی در خود دارد. عده‌ای مداح، مداح‌های نورسيده، لحن‌شان، آهنگ‌شان همان لحن و آهنگ‌های خواننده‌های قبل از انقلاب، و بگذاريد بگويم خواننده‌های کوچه‌بازاری يا خواننده‌های لس آنجلسی است. يعنی لفظ را عوض کرده‌اند، آن‌هم به نحو سخيف و سستی و شعر شده است سر هم بندی و آهنگ هم چنان که گفتم. انگار قصد داشتند دمِ نوروز، سال نو را به کام‌مان زهر کنند. نه نوای نقاره‌ای، نه بانگ توپی، نه آهنگی مألوف و نه صدايی دلنشين. هر چه بود عرض اندام دين‌داری قشری و تضرع زاهدانه بود. و البته نوآوری از اين بهتر می‌خواهيد که مداحان همان خواننده‌های لس‌ آنجلسی باشند در لباس دين؟ شکوفايی از اين بهتر که لس آنجلس با ريش و عبا در ام القرای اسلام عرض اندام می‌کند؟ با خودم فکر می‌کردم که اين‌ها با اين تظاهرها، امام رضا را هم دارند لوث می‌کنند. امام رضا هم اسباب و وسيله‌ی تملق و چاپلوسی آن‌هاست. چيز تازه و عجيبی نيست. دين يعنی خادم قدرت (قدرت هم به طور پيش‌فرض مشروعيت الهی و آسمانی دارد ديگر). قبلاً هم نوشته‌ام. راستی چه بلايی سر ايران آمده است؟ ایرانی‌ها حس طنز شگفتی دارند. از طنز مقصودم فقط خنده و هزل نيست. طنز که می‌گويم طنز حافظی را می‌گويم و رندی‌اش را. طنز عبيد زاکانی را می‌گويم. طنزی که در آن واقعيت‌های تلخ زمانه به شيواترين بيانی و رندانه با الفاظی فصیح و شيوا نشان داده می‌‌شوند. زبان امروز رسانه‌های رسمی ما شده است زبان چاپلوسی، زبان سالوس و تزوير، زبان تظاهر به دين‌داری، زبان فاصله‌ گرفتن از روح و معنای دين، زبان توجيه، زبان فريب. زبان عوام‌فريبی. و امسال، چون سال‌های پیشين، سال ويران شدن پاکی و صراحت و صداقت زبان بود. سالی که از هر چه سخن می‌گويی، درست خلاف‌اش رخ می‌دهد. سال تباهی زبان. قصه‌ی دراز را کوتاه می‌کنم.

در اين مناسبت‌ها دعا کار خوبی است. دعا می‌کنم که ما، ايرانی‌ها، از مذهبی و لامذهب، از چپ و راست، از اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، از هر کيش و آيين که باشند، خرمی و شادکامی دل و جان داشته باشند و دنياشان آبادتر شود و بساط فقر و تهی‌دستی و رنج دنيا و دین از ميان‌شان برچيده شود. باشد که با نو شدن سال، زبان و ذهن‌ها نيز نو شود. باشد که شاهد زوال جهالت و تعصب و ريا باشيم. باشد که گوهر عقل در کنار معنای دين قدر ببيند و بر صدر نشيند. باشد که اين نزاع‌های کودکانه بر سر دين و عقل و سياست، تبديل به کوشش‌های عالمانه و مجاهدت‌هايی خالصانه شود که خالی از شبهه‌ی غرض‌ورزی و قدرت‌طلبی باشد. باشد که ايران جامعه‌‌ای شود که ديگر در آن جاهلان مکرم و عالمان مُلَجّم نباشند. باشد که امر به معروف و نهی از منکر راستين، که روح‌اش نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان است، جايگاه راستين‌اش را پيدا کند و به تعرض قدرت در احوال ظاهر و باطن مردمان استحاله و تحريف نشود. باشد که عالمان و اهل دانش بر میثاقی که با خدای خود دارند وفادار بمانند و وفای به عهد کنند. باشد که جولان‌های نفس اماره‌ی اهل سياست، به نام خدا و به اسم دین، رو به ضعف و سستی نهد و عقل مَلَکی و اخلاق ستوده‌ و پذيرفته‌ی انسانی جای آن را بگيرد. و البته باشد که زورگويی‌های سياست‌مداران جهانی و دورويی و رياکاری آن‌ها هم تمام شود. هر چه هست فقط برای خودمان نبايد باشد. زبان‌مان هميشه نبايد در انتقاد از خودمان دراز باشد و خيال کنيم همه‌ی دنيا به جز خودمان گل و بلبل است. بر همين منوال خودتان برای خودتان و برای ما بنشينيد و دعا کنيد.

هنگام تحويل سال، حافظ را باز کردم. اين بيت آمد:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش
چند بيت پايين‌تر آمده بود:
صوفی سر خوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش!

چشم‌ انتظار می‌مانيم که امسال، به دو جام دگر، دستارِ صوفيانی که چنين سرخوشی می‌کنند و ناز می‌فروشند و نخوت، آشفته شود تا بدانند که «رند از ره نياز به دار السلام رفت»!
برای دل‌ِ خودمان هم غزلی از مولوی را خوانديم. دو بيتِ شيرين‌ اين غزل را می‌آورم، برای حال اهل دل:
اندر قفص هستی، اين طوطی قدسی را
زان پيش که بر پرّد،‌ شکرانه‌ شکرخا کن
چون مستِ ازل گشتی، شمشير ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو يغما کن

پس شکر. و اين شُکرِ شِکَروار نصيب طوطی قدسیِ جان باد! شکر فزون از حد به خاطر آن‌چه که داريم و حتی آن‌چه که نداريم:
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکرِ تو فزون گويم
شکرِ توفيق شکر چون گويم؟

March 19, 2008

تعظيم‌نامه‌ی پيامبر

گفته بودم می‌نويسم که چگونه من سخنان سروش را درباره‌ی پيامبر و وحی، «جور ديگری» می‌فهمم. سعی می‌کنم به اختصار، در حد امکان، نظرم را بيان کنم. نخست اين‌که اگر بگوييم قرآن محصول تجربه‌ی بشری پيامبر و نتيجه‌ی صورت بخشيدن به معانی بی‌صورتی بوده است که به او القاء (الهام يا وحی) شده است، اين به هيچ رو فروکاستن قدر و منزلت پيامبر نيست بلکه درست بر عکس تعظيم پيامبر است و بالاتر بردن او از مقامی که عوام برای او قايل هستند. قرآن به آن قرآن نيست که خدا آن را عيناً به همين صورت به جبرييل سپرده باشد و او هم بی کم و کاست با همين الفاظ به پيامبر تحويل‌اش داده باشد. يعنی توانايی خدا همین قدر است؟ يعنی از اين عظيم‌تر و بی‌کرانه‌تر نمی‌شد پيامی برای نوع بشر بفرستد؟ البته اين فهم از پيامبر و وحی بر اين پايه استوار است که تمام علوم اولين و آخرين در همین قرآن آمده است و هيچ رطب و يابسی را فروگذار نکرده است و مقصود از «هيچ رطب و يابس» عملاً همه چيز است بی هيچ قيد و شرطی (يعنی شامل ریاضی و فيزيک و زيست‌شناسی هم می‌شود). خوب، اين مدعا چندان جای خدشه دارد که عملاً پايه‌ی دين را سست می‌کند. من حقيقتاً به تلاش‌های مرحوم مهندس بازرگان در تلاش برای علمی فهميدن قرآن احترام می‌گذارم، اما ایشان راه را از اساس غلط می‌رفته است. قرآن برای اين‌که قرآن باشد و منزلت وحی داشته باشد، نيازی ندارد به زبان علم قابل بيان باشد. حوزه‌ی کارکرد قرآن با حوزه‌ی علم تفاوت بنيادين دارد. اصلاً نوع پرسش‌هايی را که از علم می‌پرسيم از قرآن نمی‌پرسيم. پس چه دلیلی دارد در قرآن به دنبال علم بگرديم يا سعی کنيم آن را با علم سازگار بدانيم؟ البته شايد يکی به سرش بزند که در قرآن به دنبال مفاهيمی مثل اينترنت و وبلاگ و چيزهايی از اين قبيل باشد. خوب، سعی‌اش مشکور بود اما حکايت همان کسی می‌شود که صياد سايه شده است در حالی که مرغ بر آسمان پران است و عاقبت کار «رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش» می‌شود!
به حاشيه رفتم. بازگردم به اصل مطلب. قرآن و وحی به آن منزلت دارد که یکی چون محمد آن را می‌گويد. وگرنه خدا از این بالاتر می‌توانست بگويد. ديده‌ام که عمده‌ی کسانی که در سخنان سروش تشکيک کرده‌اند، استدلال‌شان بر چند مبنا استوار بوده است. نخست اين‌که از سخن سروش اين استنباط را کرده‌‌اند که این قرآن را خود پيامبر سر هم کرده است و در واقع آن را بافته است! حتی کسی مثل عبدالعلی بازرگان سراسر نقدش بر همین اساس استوار است و کلی استدلال کرده است که بگويد نه چنين نيست. خوب، حرف سروش اصلاً اين نيست. پس آقای بازرگان چه چيزی را دارد رد می‌کند؟ خودش فرض می‌کند و خودش رد می‌کند. بسيار فرق است بين اين‌که بگويی وحی، از صافی وجود و شخصيت پيامبر گذشته است و اين‌که بگويی پيامبر خودش وحی را اختراع کرده است و وحی همه‌اش محصول خيالات پيامبر بوده است. و البته وقتی ملت می‌گويند خيالات و مثلاً «خيال» پيامبر يا «تجربه‌ی باطنی» او را در نظر می‌گيرند، آن را با همين هوس‌ها و خيالات روزمره‌ی خودشان مقايسه می‌کنند و طبعاً به نتيجه‌ای جز همين نتيجه که مخالفان سروش می‌رسند نمی‌رسند. سروش پيامبر را در مقام فردی صاحب تجربه و بينش عظيم می‌نشاند نه انسانی عادی مثل من و شما. به کار بردن استعاره‌ی شعری هم از همین روست. و گرنه چه معنی دارد که در همين عالم شعر، ما شاعری را از شاعر دیگر برتر بدانيم؟ اين‌که در قرآن شاعران را «غاوون» خوانده‌اند و مثلاً کافران پيامبر را «شاعر» خوانده‌اند يا به او گفته‌اند اين‌ها «اساطير الاولين» است، به جای خود. ولی نمی‌شود هر حرفی را به همين سادگی با حرف آن‌ها يکی دانست. مغلطه از اين آشکارتر نمی‌شود. با اين نحوه‌ی استدلال به مصاف سروش رفتن، يعنی خلاص کردن خود از رنج تعقل و استدلال واقعی. اين‌که بگوييم کافران یا ملحدان قبلی هم همين حرف‌ها را می‌گفتند، فرار کردن از اصل مسأله است. چرا؟ به خاطر اين‌که آن‌ها از اساس با خود نبوت مشکل داشتند. آن‌ها اصلاً با خودِ خدای محمد مسأله داشتند و وحی را افسانه می‌دانستند. در حالی که در منظومه‌ی فکری سروش نه خدا غايب است و مفقود، نه وحی انکار شده است.

ادامه‌ی «تعظيم‌نامه‌ی پيامبر»

March 18, 2008

قصه‌ی من و دکتر سروش

زياد ديده‌ام که بسيار کسان اين را تکرار کرده‌اند که من مريد سروش هستم و چه و چه. گفتم توضيحی بدهم و مثالی بزنم شاید بعضی ذهن‌ها روشن شوند. بعضی ديگر از ذهن‌ها البته روشن شدنی نيستند و طبعاً کاری نمی‌شود برای آن‌ها کرد. نخست اين‌که من سخت به سروش وام‌دارم. بسيار از او درس آموخته‌ام و مستقيم و غير مستقيم از چشمه‌ی دانش و معرفت او عطش عقل و دل‌ام را فرونشانده‌ام. اما اين‌که من از سروش درس آموخته‌ام، مرا مريد و پيرو متعبد و مقلد کورکورانه‌ی سروش نمی‌کند. تعجب می‌کنم از طايفه‌ی صاحب خرد که نمی‌توانند اين تمايز را ببينند. البته تا حدودی حق می‌دهم به عده‌ای. وقتی کسی را از نزديک نشناسی و تمام ارکان فکری‌اش را حلاجی نکرده باشی، عجب نيست اگر داوری‌ها عجيب و غريب درباره‌اش داشته باشی. آری، بسياری از باورهای من با آراء سروش سازگاری و هم‌خوانی دارد. در اين شکی نيست. اما طبيعی است در جاهايی من و سروش اختلاف نظر هم داشته باشيم. خلاصه کنم. اگر جايی، و در بسيار جاها، من از رأی سروش دفاع می‌کنم، بسيار بيش از آن‌چه که از سروش دفاع کنم، در واقع دارم از خودم دفاع می‌کنم و موضع فکری خودم را روشن‌تر می‌کنم. حکايت من، چنان‌که برای دوستی در ذيل نظرها نوشتم، حکايت عبدالمطلب و خانه‌ی کعبه است. عبدالمطلب وقتی پيش ابرهه رفت، در طلب شترهای خودش رفته بود و به ابرهه گفت آن خانه خدايی دارد که می‌تواند از او محافظت کند. قصه‌ی من و سروش هم همين است. من از باور خودم دفاع می‌کنم و البته باور من در بسيار جاها هم‌سو با آموزش‌های سروش است. اما سروش خودش بهتر می‌تواند از خودش دفاع کند. همه‌ی پرسش‌هايی را که بايد از دکتر سروش بپرسيد از من نپرسيد. من مدافع رأی خودم هستم، نه وکيل دکتر سروش. سروش بسيار از من تواناتر است در دفاع از باور و انديشه‌اش. نياز به يکی مثل من ندارد. شايد اين نکته را در توضيحات و حاشيه‌های بعدی که بر بحث اخير دکتر سروش نوشتم، روشن‌تر ببينند. به هر حال اميدوارم کسانی که با اين غلظت درباره‌ی من و دکتر سروش داوری می‌کنند، به جای اين تندروی‌ها وقت بگذارند و با انصاف و بدون تعصب سخنان خود سروش را بخوانند تا يکی مثل من مجبور نشود بگويد حرف‌های سروش را جور ديگری هم می‌شود فهميد. و من اين «جور ديگر» را سعی می‌کنم در آينده توضيح بدهم. نمی‌دانم اين «جور ديگری» که من سخن سروش را می‌فهمم با آن‌چه که مد نظر اوست دقيقاً يکی است يا نه. اگر باشد چه بهتر. اگر هم نباشد، خاصيت کوشش علمی همين است ديگر. يکی تلنگری به آدمی می‌زند و آدم به وادی ديگری می‌افتد. خيلی هم مبارک است اين اتفاق. من از آدم‌هايی نبوده‌ام که چيزی از کسی بياموزم و بعد به خاطر اين‌که قدرت سياسی آن آدم را خوش نمی‌دارد، جانب حقيقت و انصاف و جوانمردی را فرو بگذارم برای اين‌که منافع قدرت تأمين شود. قدرت خودش می‌تواند منافع خودش را تأمين کند (چنان‌که حتی با تعطيل کردن اصول و فروع دين اين کار را بلد است بکند!). بگذاريد ماها زندگی خودمان را بکنيم.

March 17, 2008

اکتشافات سياسی

در يادداشت قبلی که درباره‌ی گفت‌وگوی ابراهيم فياض با رجا نيوز بود می‌خواستم نکات ديگری را اضافه کنم که از فرط خستگی و بی‌حوصله‌گی مجال‌اش فراهم نشد. الان می‌نويسم. مضمون حرف‌های فياض به تلويح نتايجی می‌دهد که با سياست‌های رسمی و اعلام شده‌ی نظام فاصله دارد. ببينيد وقتی می‌گوييم اگر «حفظ نظام» اقتضا کند، می‌شود «فروعی» مثل نماز را حتی «باطل» کرد، خيلی حرف‌های نهفته پشت‌اش دارد. نخست اين‌که البته، نماز جزو فروع است. آن‌قدرها هم اصل نيست (!)،‌ پس اگر مهم ديگری که بر آن اولويت دارد، از قبيل «حفظ نظام» پيش آمد، البته که می‌شود «نماز» را تعطيل کرد. درس اخلاقی ماجرا؟ مصلحت سياسی فوق مصلحت دينی می‌نشيند. معنای عام‌فهم و صريح آن؟ دين از سياست جدا نيست، ولی سياست بالاتر از دين است! پس به زبان خيلی ساده‌تر،‌ دين از سياست جداست. مهم نيست که چه می‌گوييد، مهم اين است که چه کسی بگويد و چطور بگويد! البته بايد ديد که اگر مثلاً يکی مثل سروش همين حرف را زده بود و سخن از فرع بودن نماز و «ابطال‌پذيری» (!) گفته بود، پوست‌اش را پر کاه می‌کردند. پس بستگی دارد به اين‌که چه کسی بگويد دين از سياست جداست يا دين از سياست جدا نيست. از زبان طنز اگر کمی فاصله بگيريم، معنای آشکار اين رويکرد اين است: دين دارد سکولارتر می‌شود در خدمت «نظام». يعنی نظام جايی که لازم بداند و برای پيشبرد اهداف‌اش لازم باشد، برپا کردن نماز را از اهم واجبات می‌داند و ستون دين می‌شمارد. و جايی هم که منافع‌اش اقتضا کند، می‌تواند فروع دين را قربانی کند. اما چه تضمينی داريم که «حفظ نظام» قربانی کردن اصول دين را هم واجب نداند؟ البته که نداريم! در تئوری می‌شود گفت که نظام چون عينيت يک فکر دينی است، کار ضد دينی نمی‌کند و توجيهاتی از اين دست. اما در عمل اين اتفاق ممکن است بيفتد. خلاصه‌ی سخن و لب کلام اين‌که حرف‌هايی از قبيل حرف‌های ابراهيم فياض يک معنای صريح دارد: دين از سياست جداست و از همه مهم‌تر دين خادم سياست است. و سياست به نحوه‌ای دلبخواهی و به اقتضای منافع‌اش می‌تواند دين را تفسير و حتی تعطيل کند. شما استنباط ديگری از حرف‌های آقای فياض داريد؟

پ. ن. هيچ داوری و ارزش‌گذاری اخلاقی نمی‌کنم درباره‌ی حرف‌های فياض. نه می‌گويم بد است نه می‌گويم خوب است. توصيف دارم می‌کنم. استنباط من از حرف‌های ايشان اين است. يعنی حرف‌های ايشان با عقل من اين نتايج منطقی را به بار می‌آورد.

March 16, 2008

حفظ نظام بر «نماز» رجحان دارد؟!

اين گفت‌وگوی ابراهيم فياض را با رجانيوز در نقد سخنان بهزاد نبوی بخوانيد. بخش مهم اين گفت‌وگو (که البته سخن چندان تازه‌ای هم نيست) اين است: «در فقه ما یک مبنای اساسی محوریت دارد و آن هم حفظ نظام اجتماعی است. یعنی اگر نظام اجتماعی با کنار گذاشتن نماز حفظ شود، باید این واجب را که از فروع دین است، ترک کرد و حفظ نظام اجتماعی، وجوب نماز را باطل می کند. در زمان برقراری حکومت اسلامی نیز اولین وظیفه حاکم، حفظ نظام اجتماعی است و در این مرحله حکم حکومتی موضوعیت پیدا می کند.» دقت کرديد؟ سخنان سنگينی است. تحليل‌های جالبی هم می‌توان از آن کرد.

خلاصه‌اش اين است که منطق قدرت ايجاب می‌کند که حتی ارکان دين (نماز جزء ارکان است؛ به هر شکلی که باشد)، را می‌توان تعطيل کرد تا «نظام» بقا داشته باشد. اين‌جا چند مسأله پيش می‌آيد: کدام نظام؟ هر نظامی؟ بديهی است که پيش‌فرض اين نگاه مشروعيت و حقانيت آن نظام از منظر دينی است. حال اگر فرض کنيم بر اساس ديدگاه کثيری از علمای شيعه، که ولايت فقيه به معنای امروزی در نظام فکری آن‌ها جا ندارد، تشکيل حکومت در غيبت امام دوازدهم حرام باشد (و ايضاً نماز جمعه و مقولاتی از اين دست)، پس اين مشروعيت نظام برای چه کسانی است؟ نکته‌ای که می‌خواهم به آن برسم این است که مشروعيت‌بخشی به يک نظام سياسی گاهی اوقات با رأی جمهور (جمهور فقها يا جمهور مردم) ممکن است منافات داشته باشد. نکته‌ی ديگر اين است که قدرت سياسی به هر رأی دينی می‌تواند مشروعيت بدهد. به ويژه وقتی که در رأس آن قدرت سياسی متوليان دين نشسته باشند. نکته‌ی ظريف اين است که کسانی که کار دين می‌کنند يا خود را متولی دين می‌دانند مساوی و مترادف با دين نيستند. نمونه‌های مشابه ديگری هم از اين دست می‌توان يافت. نمونه‌های ديگرش در مسايل فقهی بسيار است. مجاز دانستن کنترل خانواده، بحث شبيه‌سازی انسان (کارهايی که مؤسسه‌ی رويان می‌کند)؛ بحث تغيير جنسيت و مقولاتی از اين دست چيزهايی است که به خوبی انعطاف‌پذيری دستگاه فقهی يا همان «نظام» را نشان می‌دهد. اما مشکل اين است که اين نظام می‌تواند مترقی باشد و می‌تواند متحجر باشد. اگر مترقی باشد، تصادف است و اگر متحجر هم باشد تصادف است. يعنی نظام لزوماً به هر رويکرد عقلی تن نمی‌دهد. تن دادن‌اش به اين معقول‌سازی‌ها تنها در راستای حفظ نظام است. (استدلال‌ها البته به اين سادگی نيست و حداقل در لفظ از اين‌ها پيچيده‌تر است). با اين منظق، حفظ نظام از منظر تئوريک می‌تواند از بسياری مسلمات دينی فراتر بنشيند. اما هدف انبيا اين بود؟ من می‌پذيرم که هدف انبيا همين برقراری نماز ظاهری صرف نيست. اما مراد انبيا توجه با باطن و و معنای دين بود يا استفاده از ظاهر دين برای محقق ساختن اهداف قدرت و سياست؟

مسلمانان و علم تجربی

چند روز پيش، این بخت را داشتم که در سخنرانی اسماعيل سراج‌الدين، رييس کتابخانه‌ی اسکندريه حاضر باشم (بیوگرافی او را بخوانيد تا بدانید از چه جور آدمی حرف می‌زنم). سخنان سراج‌الدين حقيقتاً سخنانی شگفت‌انگيز بود و البته نه تازه و عجيب و غريب. قصه، همان قصه‌ی کهن است که چرا مسلمانان امروز گرفتار عقب‌ماندگی و هزاران عيب و علت ديگر هستند. بسيار کسان سعی کرده‌اند راز اين عقب‌ماندگی را توضيح دهند و البته بسيار کسان بوده‌اند که تنگ‌نظرانه تمام عقب‌ماندگی‌ها را به مسلمانی و دين‌داری نسبت داده‌اند و تنگ‌نظرانه چشم بر واقعيت‌های تاريخ بسته‌اند. البته غريب نیست در زمانه‌ی ما. سلطه‌‌ی رسانه‌ای غرب و شکاف‌های ايدئولوژيکی که جهان را دارد به کام جنگ و نفرت و دشمنی فرو می‌برد، نتيجه‌ای جز همين‌ها ندارد. در اين ميان البته سهم خودِ مسلمانان و در مورد ما، ايرانی‌ها، کم نيست. شيشه‌ی کبود تعصب را پيش چشم داشته‌ايم و لا محاله عالم در نظرمان کبود می‌نمايد!

بخشی از سخنرانی سراج الدين را که چندين ماه پيش در ريو دو ژانيرو ايراد کرده بود،‌ اين‌جا می‌آورم (اصل سخنرانی در وب‌سايت اسماعيل سراج‌الدين):
«در واقع، بر خلاف تصور عمومی، اعراب و مسلمان‌ها بودند که روش‌های علمی مدرن را تعريف کردند و فضای باز مدارا و تسامحی را فراهم کردند که در سده‌های ميانه مجال رشد و رونق علوم را ايجاد کرد. نام‌هايی چون خوارزمی، رازی، ابن نفيس، ابن هيثم، ابن سينا و ابن رشد هميشه در صحيفه‌ی افتخارات بانيان بشريت از طريق تلاش‌های‌شان برای پيشبرد دانش و نفی خرافه ثبت است. به صدای قوی و مدرن آن‌ها که از ورای قرن‌ها با ما سخن می‌گويند گوش بدهيد:
«آن‌که در جست‌وجوی حقيقت است کسی نيست که به مرور آثار پيشينيان می‌پردازد... کسی که می‌خواهد حقيقت را بياموزد، و کتاب‌های علمی را می‌خواند وظيفه دارد که هر چه را می‌بيند با نگاه مدعی ببيند... [و تنها چيزی را بپذيرد که متکی به شواهد و استدلال است]. (ابن هيثم، «الشکوک فی بطلميوس»)

علاوه بر اين، ابن هيثم قرن‌ها پيش از ظهور بيکن، دکارت يا گاليله، قواعد روش علمی مدرن را پایه‌گذاری کرد. ببينيد او چگونه نحوه‌ی عمل
روش علمی مدرن را از طريق مشاهده، محاسبه، آزمايش و نتيجه‌گيری توصيف می‌کند:
 
«ما با مشاهده‌ی واقعيت کار خود را آغاز می‌کنيم... و تلاش می‌کنيم مشاهدات منسجم (لايتغير) را که متأثر از نحوه‌ی دريافت (محاسبه‌ی) ما نيستند انتخاب کنيم. سپس به گسترش تحقيق و محاسبه‌ی خود می‌پردازيم، و آن‌ها را نقد می‌کنيم و در رسيدن به نتيجه احتياط می‌کنيم... در هر کاری که می‌کنيم، هدف ما بايد متعادل باشد نه دلبخواه، هدف بايد جست‌وجوی حقيقت باشد، نه دفاع از عقايد.»
 
اين توصيفی است حيرت‌آور از روش علمی مدرن که بسيار جلوتر از زمان خود بود.
 
همين طور به سخنان ابن نفيس گوش فرا دهيد که عقيده‌ی مخالف را با سنجش آن از طريق شواهد و تحليل منطقی می‌پذيرد.
 
«وقتی چيز غريبی می‌شنويم، نبايد پيشاپيش آن را رد کنيم، چرا که اين کار نابخردی است. در واقع، چيزهای هول‌ناکی ممکن است درست باشند و بسياری از چيزها که آشنا و يا ستايش شده هستند چه بسا که دروغ باشند. حقيقت به خودی خود حقيقت است نه از آن رو که مردمان بسياری بدان باور دارند.» (ابن نفيس، «شرح معنی القانون»)»

البته جای تکرار شايد نداشته باشد که ابن هيثم قرن‌ها قبل از گاليله در علم تجربی، از روش‌های علمی مدرن استفاده می‌کرد و گرفتار اسطوره‌های ارسطو و افلاطون نبود. باز جای تعجب نيست که بگوييم ابن نفيس بسيار پيش‌تر از هاروی، سيستم گردش خون در بدن انسان را کشف کرده بود. و عجيب نيست اگر بگوييم کشفيات گاليله (و کپرنيک در واقع) در به چالش کشيدن سيستم زمين مرکز عالم، از تحقيقات حلقه‌ی علمی مراغه (به هدايت نصير الدين طوسی) اثر گرفته بود. اين‌ها همه فهرست افتخارات است. و البته با تکرار این قصه‌ها چيزی به ما افزوده نمی‌شود. اما مرور تاريخی اين‌ها مثال‌های نقض فراوانی در برابر نظريه‌های کسانی که قايل به «امتناع تفکر» در عالم اسلام هستند ارايه می‌کند. اين‌جا البته نکته‌ی شگفت اين است که کسانی که مثلاً رازی را تنها متفکر در ميان اين جهان «امتناع تفکر» می‌دانستند، هيچ وقت توجه نکردند که رازی که قایل به قدمای خمسه بود و پيامبران را آشوب‌گر می‌دانست هرگز امنيت‌اش را از دست نداد و هرگز به فتوای تکفير نه بر سر دار رفت و نه خون‌اش ريخته شد و دست بر قضا امثال حلاج، ناصر خسرو، شهاب الدين سهروردی، عين القضات همدانی و ملا صدرا بودند که چوب تکفير و تفسيق خوردند و مغضوب علمای دين بودند! و البته اگر باز هم به تاريخ نگاه کنيم می‌بينم که ابو العلای معری، شاعر نابينای عرب، که پيام اديان را به سخره می‌گرفت، در ميان مسلمانان به حيات خود ادامه داد. گمان می‌کنيد قتل يک پيرمرد شاعرِ‌ روستايی که تصادفا نابينا هم بود، کارِ دشواری بود؟ چرا ابو العلا نزد هم‌عصران خويش حرمت می‌ديد، هر چند باورهای او را درباره‌ی اديان قبول نداشتند؟ معنای اين چيزی است جز تسامح؟ از اين نمونه‌ها بی‌شمار است.

از سوی دیگر ماجرا، البته اين نزاع سنت و مدرنيت است. و البته مدرنيت علاوه بر ثمرات نيکوی‌اش، هول‌ناک‌ترين نتايج را هم برای بشريت داشت. نمونه‌اش، پل بروکا. بروکا پزشک، آناتوميست و مردم‌شناس مشهور فرانسوی قرن نوزدهم بود. دانشمندی تمام عيار. اما سخت نژاد پرست. اين را البته در توضيحات ويکی‌پيديا پيدا نمی‌کنيد. ولی در مطلب «نژادپرستی علمی» شرح مفصلی از آن آمده است و فهرست بلندی از نام‌های دانشمندان نژادپرست دوره‌ی مدرن داريم. خلاصه‌ی سخن من اين است که دینی که امروز لباس علم و مدرنیت بر تن دارد، و خالی از اخلاق است، دینی است سخت هول‌ناک که به سادگی امثال هيتلر را تولید می‌کند! تعداد انسان‌هايی که در جنگ‌های جهانی دوره‌ی مدرن جان خويش را از دست دادند بسيار بيش از قربانيان هر جنگ مذهبی بودند.  و البته فاجعه‌ی هيروشيما و ناگازاکی محصول سنت و دين نبود بلکه نتيجه‌ی غلبه‌ی مدرنيت و پيشرفت علم تجربی بود. تصوير، تصويری است آشفته. اما نتايج روشن‌تر از آن است که بشود منکرش شد، مگر اين‌که هنوز گرفتار حب و بغض‌های کودکانه‌ای باشيم که نسب از قرون وسطی و «عصر تاريک»ِ اروپا می‌برند (همان عصری که اروپاييان اهل علم را تکفير می‌کردند و در همان زمان علم در ميان مسلمانان سخت رونق داشت). آيا اين «عصر تاريک» در عالم اسلام امروز تکرار می‌شود (از سوی دین‌داران و بی‌دينان)؟ گمان می‌کنيد انديشه رو به زوال است؟ من چنين باوری ندارم. علم و معرفت دينی و غير دینی بشر، باز هم بر صدر می‌نشيند. اين گروکشی‌های سياسی جهانی و منطقه‌ای زمانی تمام می‌شود. اما ما نياز داريم که پيش از آن‌که به آن‌جا برسيم حساب‌مان را با خودمان روشن کنيم. به خصوص ما ايرانی‌ها که هميشه در چهارراه حوادث بوده‌ايم. به گذشته نگاه کردن، برای متوقف ماندن در آن نيست. از گذشته می‌توان درس آموخت و به آينده نگاه کرد. گذشته تنها برای افتخار کردن و به خويش باليدن نيست. گذشته برای اين است که اگر گفتند شما هيچ نيستيد، بتوانيد نشان بدهيد که چنين نيست:
تو گوهری نهفته، در کاه و گل گرفته
گر رخ ز گل بشويی، ای مه لقا، چه باشد؟

پ. ن. جای توضيح دارد که اين همه روضه خواندم برای اين‌که بگويم اين سنت در ميان مسلمان وجود داشته است که حقيقت را مشروط و مقيد به آن‌چه ديگران گفته‌اند، نفهميم؟ برای کشف حقيقت نيازی به تأييد اين و آن نيست. گاهی يک حقیقت هرگز در زمان‌های گذشته بيان نشده است. گاهی حقيقت در زمان‌های گذشته هم بيان شده است اما زير بار قرن‌ها مغفول مانده است. برای کشف حقيقت شجاعت بايد داشت. و شجاعت يعنی اين‌که نه از هيبت و هيمنه‌ی دين رسمی هراس داشته باشی و نه از عظمت و دبدبه‌ی مدرنيت (و سکولاريزم و لاييسته‌ و انواع مدهای روز ديگر!). دلبستگی به حقيقت نه در گرو اعتقاد کورکورانه و متعصبانه‌ی دينی است و نه مشروط و مقيد به مدهای مدرنيته و سکولاريزم.

March 15, 2008

تکرار بر تکرار آيت‌الله سبحانی

پاسخ دوم آيت‌الله سبحانی به سروش منتشر شده است. اين هفته‌ی گذشته چندان گرفتار کار بوده‌ام که از عالم وب بی‌خبرم. اما اين نامه‌ی آقای سبحانی حقيقتاً نامه‌ی جالبی است. چند نکته‌ی کوچک را در حاشيه می‌افزايم و باقی بحث را به علاقه‌مندان وا می‌گذارم. نوع پاسخ آقای سبحانی را من اساساً و کماکان جدلی می‌بينم. و همان بحث زبان هنوز سايه‌ی سنگين‌اش بر سر بحث است و اجازه نمی‌دهد قوت و ضعف عقيده خودش را بدون دخالت باور دينی نشان دهد. هنوز پايه‌ی منطقی سخن آقای سبحانی تحت الشعاع احساسات و عواطف دينی‌اش مانده است. گمان می‌کنم من به قدر کافی در حاشيه‌ی اين بحث نوشته‌ام و حالا نوبت ديگران است که بحث و تفحص کنند و تحقيق منصفانه.

فقط يک نکته را می‌خواهم از نامه‌ی آقای سبحانی اين‌جا نقل کنم تا نشان دهم چقدر اطلاعاتی که به سبحانی می‌رسد غير دقيق و مغرضانه است. آقای سبحانی می‌‌گويد: «اگر من در نامه خود نوشته ام «عواملي در كار است تا از شما بهره كشي كنند» مقصودم اين است كه سخنان جنابعالي در زماني مطرح مي‌شود كه غرب و غربيان كمر بر اهانت به پيامبر اكرم(ص) بسته‌اند و مصاحبه اول و دوم شما درست در زماني مطرح مي‌شود كه نشريات دانماركي، كاريكاتور‌هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منتشر كرده اند، و نماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي‌خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت و ناموجه جلوه دهد.». آيا واقعاً وضع چنين است که: « مصاحبه اول و دوم شما درست در زماني مطرح مي‌شود كه نشريات دانماركي، كاريكاتور‌هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منتشر كرده اند، و نماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي‌خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت و ناموجه جلوه دهد.»؟ مصاحبه‌ی سروش، به گواهی متن منتشر شده‌ی مصاحبه‌ی او در «زم زم» در تاريخ ۱۱ دسامبر ۲۰۰۷ منتشر شده است. انتشار مجدد کاريکاتورها اما در فوريه ۲۰۰۸ است (همين جست‌وجوی گوگل را ببينيد و تاريخ‌ها را ملاحظه بفرماييد). بحث فيلم خيرت ويلدرس هم در همین حدود زمانی مطرح می‌شود. يعنی بيش از دو ماه بعد. پس چنين نيست که آن‌ها کاريکاتورها را منتشر کرده‌اند و بعد سروش را تحريک کرده‌اند که چنين مصاحبه‌ای بکند يا سروش با آن‌ها همراهی کرده باشد. لازم به توضيح اضافی نيست که جدای اين‌که اطلاعاتی که به آقای سبحانی می‌رسد غلط است و خود او هم يا امکانات‌اش را ندارد يا به خود زحمت تحقيق و تفحص نمی‌دهد، مغالطه‌های منطقی بسيار ديگری بر اين نوع استدلال مترتب است. صرف هم‌زمانی دو اتفاق (که در اين مورد آشکار مستقل از هم هستند مگر اين‌که قايل به تئوری توطئه باشيم)، دليل بر اتفاق و همسويی آن‌ها نيست. برای اثبات اين ادعا دليل لازم است. آقای سبحانی به سادگی اين را در ضمير مخاطب می‌نشاند و گمان می‌کنم به تقوی نزدیک‌تر بود اگر ايشان پرهيز می‌کردند از اين اتهامات غير مستقيم. در ساير موارد پاسخ ايشان هم من اشکال‌های زيادی می‌بينم. خلاصه بگويم که اين پاسخ مرا متقاعد نکرده است که سخن سروش نادرست است و موضع سبحانی درست،‌ بلکه درست بر عکس موضع سروش را بيشتر تقويت کرده است. (نمی‌دانم چرا ولی ناخودآگاه ياد کتاب  «شيعه پاسخ می‌دهد» آيت‌الله سبحانی می‌افتم که اساساً زبان، بيان و ادبيات‌اش همين گونه است و دو سه سال پيش که سخت مشغول کند و کاو در آن بودم دقيقاً همين حس را داشتم: کتاب، کتابی است سخت ضعيف و لرزان و رويکرد عقلانی سستی دارد. نقاط مثبت‌اش به جای خود، اما بدون شک کتابی است که آکنده و سرشار است از نقل و حظ و بهره‌ی عقل در آن بسيار اندک است. نقلی فربه و عقلی فرتوت!).
پ. ن. بين لينک‌هايی که در بالا نقل کردم آشکارا ارتباطی هست. آقای سبحانی يا هيچ ارتباطی با اينترنت ندارد يا ارتباط‌اش با واسطه است و. آشکار است که ايشان هيچ وقت در گوگل به جست‌وچوی سوابق و لواحق اين بحث نپرداخته‌اند و گرنه اين داوری سريع از ايشان صادر نمی‌شد.

March 11, 2008

آسيب‌شناسی تکفير – ۴

وقتی به ادبيات تکفير در گذشته و حال نگاه می‌کنيم، فضا و زبان را سرشار از کين‌خواهی می‌بينيم که لباس دين‌داری به تن دارد. تا اين‌جا ديگر بايد روشن شده باشد که در اکثريت اين موارد، دين‌خواهی باعث اين خون‌خواهی نيست، بلکه کين‌ورزی است که بر آتش اين اختلاف می‌دمد و نامِ انتقام و تشفی خاطر را قیام برای حدود و احکام الهی می‌گذارد. به تعبيری ديگر، آن‌چه در بسياری از موارد غالب است، بيشتر هوای نفس است و بی‌تقوايی تا مجاهدت با نفس و تقوا. از اين بخش موعظه‌-مانند که بگذريم، به قسمت‌های صريح‌تری می‌رسيم که درخور توجه لازم هستند.

چه در ادبيات و زبان تکفير و چه در مطالبی که زمينه را برای تکفيرگری مساعد می‌کنند، يک نکته سخت مددرسان دامن زدن به فضای پر تنش است: تقرير ضعيف و نادرست مدعای رقيب (يا متهم به کفر و الحاد). پيش‌تر به نمونه‌های‌اش اشاره کردم. بارزترين نمونه‌های‌اش نوع برخورد دستگاه خلافت عباسی و تبليغات آن‌ها با شيعيان بود (به تعبير خودشان روافض). زبان،‌ البته زبان جدلی بود و طرف مقابل هم کم نمی‌آورد. يعنی اگر شيعيان را رافضی می‌خوانند (باقی اسامی را بايد جای دیگر بررسی کرد)، طرف مقابل هم به آسانی سنيان را «ناصبی»‌ می‌ناميد و اين تعبير را به مثابه‌ی ناسزا به کار می‌برد. حال چرا تقرير ضعيف و نادرست؟ وقتی سخن کسی را دقيق نقل نکنی و مضمون‌اش را سرسری بخوانی و روايت کنی، علی‌الخصوص آن را ساده‌سازی کنی، البته که ردش آسان می‌شود و آسان‌تر از آن می‌شود به گوينده اتهام زد و او را ملحد و کافر و مرتد دانست. نمونه‌ی تاريخی‌اش حلاج است. «انا الحق» او به ادعای خدايی تعبير شد. ذهن عوام البته از اين «انا الحق» صريح چيزی جز همين «ادعای خدايی» نمی‌فهمد. و تفکر حاکم به مدد فقيهان حقوق‌بگير به شوراندن فضای ذهنی عوام ياری می‌رسانند. اين در حد تبليغات عاميانه برای شوراندن عواطف مردم است. نمونه‌ی اخيرش همين غوغايی است که بر سر سروش به پا شده است: که سروش به پيامبر اهانت کرده است! کسی هيچ سند دقيقی برای اين ادعا نمی‌آورد. کسی هم طلب استدلال و سند نمی‌کند. کافی است نسبتی به کسی بدهی و ابزارهای تبليغاتی هم داشته باشی. چه کسی يقه‌ات را می‌گيرد؟

اما در مراتب علمی و معرفتی هم که متکلمان و فقيهان درگير بحث بوده‌اند کمابيش همین مقوله‌ی تقرير ضعيف مدعا حاکم است. مثالی می‌زنم که پيش‌تر هم نقل کرده‌ام. گفتم که غزالی متکلم و فقيهی است که سخت‌ترين حملات کلامی را به اسماعيليان کرده است. غزالی وقتی به تقرير اصل تعليم (که اسماعيليان را به واسطه‌ی آن در روزگار الموت و حتی امروز «تعليمی» می‌خوانند) می‌رسد دقيقاً از همين حربه استفاده می‌کند: تقرير ضعيف يا محرف مدعا. اساس سخن حسن صباح در تدوين و تبيين اصل تعليم (تعليم امام معصوم) اين بود که: در خداشناسی خرد بس يا نه بس؟ يعنی آيا خردِ انسانی برای معرفت خدا کفايت می‌کند يا نه؟ غزالی اين سخن را اين‌گونه نقل می‌کند که حسن صباح می‌گويد در خداشناسی به خرد حاجت هست يا نه؟ يعنی شرط کافی را تحويل به شرط لازم می‌کند. و البته بنای استدلال با همين مقدمات پيش می‌رود. عين‌القضات همدانی (گمان می‌کنم در نامه‌ی هفتاد و پنجم) اين شيوه‌ی غزالی را به خوبی تشريح می‌کند و می‌گويد نمی‌توان مدعای کسی را نادرست، ضعيف يا محرف تقرير کرد و بعد مدعی رد آن شد.

در اين قسط کوتاه چهارم، اين نکته را می‌خواستم برجسته کنم که این مغالطه‌های منطقی يکی ديگر از زيرساخت‌های فضای کافرتراشی و مرتدسازی است. بحث البته جوانب ديگری هم دارد که در بخش‌های بعدی می‌شود آن را بيشتر بررسی کرد. اما عجالتاً در باب همين نظريه‌ی دکتر سروش در بسط تجربه‌ی نبوی، فارغ از اين‌که نظريه‌ی سروش چه اندازه سنجيده و دقيق هست يا نه، اين نکته را می‌شود به ضرس قاطع گفت: در اکثر مواردی که اين همه جريان‌سازی عليه سروش بر پا شده است، مهم‌ترين رکن اين غوغاها، تقرير ضعيف يا محرف مدعای سروش بوده است. «و ان الظن لا يغنی من الحق شيئاً».
(ادامه دارد...)

پ. ن. به اين شيوه‌ی تقرير مدعای مدعی می‌گويند «مغالطه‌ی پهلوان‌پنبه» (در ويکی‌پيديا) به راهنمايی «جام تهی»

March 8, 2008

آسيب‌شناسی تکفير – ۳

و اما قدرت! و ما ادريک ما القدرت! فهم جريان‌های تکفیرگر در طول تاریخ اسلام بدون فهم قدرت‌های سياسی يا ناممکن است یا ناقص. به گذشته اگر نگاه کنيم، می‌بينیم که بیشتر کسانی که تکفير شده‌اند (يا حداقل تعدادی که من می‌شناسم)، کسانی بوده‌اند که برای قدرتِ سياسیِ وقت‌شان مزاحمت ايجاد کرده‌اند. حلاج علناً برای خلافت خطری به حساب می‌آمد. ناصر خسرو مبلغ مذهبی فاطميان بود. مهم نبود که چقدر در باور به اسلام معتقد است يا چه اندازه در سخنان‌اش صادق است. هر چه بود، او قايل به حقانيت فاطميان بود و آن‌ها را امامان شيعه و جانشينان رسول خدا می‌دانست و البته اين يعنی یک نظريه‌ی رقيب سياسی. جنگ ژنتیک عباسيان را که به خاطر داريد؟ عباسيان برای از ميدان به در کردن رقيبِ شيعه‌ی خود، خواستند تیشه را به ريشه بزنند: يعنی نسب فاطمی خلفای مصر را زير سؤال ببرند. محضری که در بغداد در زمان القاهر عباسی بر پا شد و عده‌ای زیادی، از شيعه و سنی، پای آن را امضاء کردند (به جز البته سيد رضی، گردآورنده‌ی نهج‌البلاغه)، يک هدف بيشتر نداشت: گسستن سلسله‌ی نسب خلفای مصر از فاطمه و علی يعنی شکست اتوريته‌ی امامت ايشان. به حاشیه نرويم. ناصر خسرو هم مزاحم سياسی قدرت وقت بود و ناگزير بايد تکفير می‌شد.

عين‌القضات همدانی هم وضع مشابهی داشت. جدای از عقايدی دينی متفاوتی که قاضی جوان همدان داشت (و جدا از کم سن و سال بودن‌اش در عين بلاغت و گيرايی سخن‌اش)، او از منتقدان صريح ‌اللهجه‌ی حاکمان وقتِ خويش بود. اين بخش از نامه‌های او را بخوانيد:
«اکنون دینی دیگر است در روزگارِ ما. فاسقان کمال‌الدین، عماد‌الدین، تاج‌الدین، ظهیرالدین و جمال‌الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راه شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حُبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی. در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی، و ایشان می‌گریختند. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار بسلام ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند از شادی بیمِ آن بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی دهند آنرا به تبجُّح باز گویند. و شرم ندارند «ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف‌القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان و در معامله دور از ایشان:
امّا الخیام فإنها کخیامهم
و اری النساء الحی غیر نسائها
إشدّ الناس عذاباً یوم‌القیامة عالم لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد. و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد. جوانمردا علماء‌السوء دیگرند و جهّال‌السوء دیگر. هر که بوی علم نشنیده، او را از علماء‌السوء نتوان نهاد. ائمة مضلون چون بدانند که راه خدای چیست، پس بحقوقِ آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء‌السوء توان نهاد. اما آنکه از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود. کجا عالم بود! ثبت العرش ثم انقش علیه. اول عالم باید بود تا پس بد بود. صدق رسول‌الله -صلعم- أشدُّ الناس عذاباً یوم‌القیامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله و حمقه الّه عزیزٌ عند‌ الله و من ورثة انبیائه. أیّ داءٍ أدوی من هذا؟ و أیّةٌ حماقةٍ أعظم من هذه؟ «ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لمن ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر». خوب اين سخنان آشکارا جهت‌گيری سياسی دارد. طبيعی است که گفتن اين سخنان بهای گزافی داشته باشد. اگر عقايد عين‌القضات، فقط عرفانی محض بود و پيچيده و غير قابل فهم،‌ مشکلی برای کسی ايجاد نمی‌کرد. اما معنای عبارات بالا بسيار روشن است. و پيامدش البته مرگ عين‌القضات بود.

نمی‌خواهم بگويم تمام تکفيرها علی‌الاطلاق با دواعی سياسی رخ داده‌اند. اما بدون شک بسياری از کسانی که از بزرگان انديشه، عرفان و ادب ما بوده‌اند و تهمت تکفير خورده‌اند، مشکلی با قدرت سياسی وقتِ خود داشته‌اند. در قضيه‌ی سروش هم عده‌ای از دوستان گفته‌اند که سخنانِ او و نظريه‌های‌اش به انگيزه‌های سياسی است. من البته نمی‌خواهم در اين باب نظر چندانی بدهم. خارج از بحث من است. اما می‌گويم که حتی اگر سخنان او پيامدهای سياسی داشته باشد و با قدرت‌های سياسی وقت گلاويز شود، در عين‌ اين‌که سخن‌اش می‌تواند عرفانی و معرفتی باشد، چيز غريبی نیست. به تاريخ اگر نگاه کنيم، اين چيز بی‌سابقه‌ای نيست. هيچ کس بر آموزه‌های حلاج، ناصر خسرو و عين‌القضات قلم بطلان نمی‌کشد به صرف اين‌که سخنانی سياسی گفته‌اند يا سخنان‌شان پيامدهای سياسی داشته است.

خلاصه‌ی سخنِ من در اين قسط سوم آسيب‌شناسی تکفير این است که تکفیر، نوعی سياست کردن است از سوی ارباب سياست و قدرت. تکفير مجازاتی است برای کسانی که در برابر قدرت سياسی کرنش نمی‌کنند. تکفير البته زبان مدرن هم يافته است و هميشه از سوی جامعه‌های دينی صادر نمی‌شود. جامعه‌های سکولار و لاييک هم نوع تکفير خاص خود را دارند. زبان‌شان البته متفاوت است ولی پيامدش همان است: محروم کردن فرد متهم به تکفير از حقوق اجتماعی مساوی با ساير شهروندان. شرح اين را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر.
(هنوز ادامه دارد...)

پ. ن. ن خيلی وقت است می‌خواهم این را بنویسم که حسين پاکدل در وبلاگ‌اش حسابی دارد شاعری می‌کند؛ حسابی. الآن از فرط خستگی کلمه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که توصیف خوبی بکنم. القصه، اگر چند گفته‌اند که معنای واقعی هر شعری در بطن خود شاعر است، اما این قسمت از نظمِ شعرگونه‌ی حسين پاکدل سخت مناسبت دارد با وضع حاضر که در آن بازار تکفير سخت گرم است: «از ديدِ خدا فروش، هركه برداشت نابي از خدا دارد، ملحد است.». برداشت آزاد من است. به پای حسين پاکدل ننويسيد!

March 7, 2008

آسيب‌شناسی تکفير - ۲

عالم اسلام ادبیاتی دارد در زمينه‌ی تکفير (مانند البته همه‌ی اديان ديگر). عمدتاً اگر به کارنامه‌ی اين تکفيرگری‌ها، کافرتراشی‌ها و مرتدسازی‌ها نگاه کنيم، می‌بینم که در هر دين و مسلکی چنين رخ‌دادهايی عمدتاً مايه‌ی سرشکستگی‌ هستند، چون آماجِ عمده‌ی اين‌ها اهل انديشه و حتی دين‌ورزانی معتقد بوده‌اند ‌(بله، نمونه‌ی اعلای‌اش در صدر اسلام هست: برخوردی که خوارج با علی ابن ابی‌طالب کردند و البته واکنش خود علی در برابر خوارج هم ديدنی است که تا آن‌ها دست به شمشير نبرده بودند، کاری به کار آن‌ها نداشت). اما مشخصه‌ی ادبيات تکفير و تفسيق چی‌ست؟ يکی از مشخصه‌های ادبیات تکفيری استفاده از زبان جدلی است. سعی می‌کنم هر چقدر ممکن است به اختصار نکاتی را بگويم. ولو قطره‌ای از دريا باشد.

ادامه‌ی «آسيب‌شناسی تکفير - ۲»

محک تجربه‌ی ايمان و اخلاق

خوب. پاسخ مفصل و مبسوط سروش به آيت‌الله سبحانی منتشر شد. متن کامل در وب‌سايت دکتر سروش آمده است. تا جایی که من خبر دارم و خبر موثق دارم، عين همین متن به خبرگزاری فارس هم ارسال شده است که تا به حال تمام اخبار جبهه‌ی مقابل سروش را پوشش داده بود. خبرگزاری فارس تا به اين ساعت هنوز متن کامل جوابيه‌ی سروش را منتشر نکرده است. خبرگزاری فارس خود مدعی اخلاق و دين‌داری است و هنوز در کار وجدانی و اخلاقی خود قدمی برنداشته است. حال بايد ديد خبرگزاری فارس خود تا چه اندازه به اخلاق و پيروی از پيامبر پای‌بند است. نکته‌ی جالب هم اين است که راديو زمانه که خود متهم به بی‌دینی است، اولين جايی است که پاسخ سروش را منعکس کرده است. جالب است. نه؟ کسانی که بر طبل دین می‌کوبند، در اخلاق دين اهمال می‌کنند. کسانی که متهم به بی‌دينی و ستيز با خدا هستند، به دعوت پيامبر اخلاق عمل می‌کنند! و شگفت‌آور آن‌که مردم قم قصد راه‌پيمايی دارند و در بيانيه‌ای سخنانی آمده است سخت غليظ و پر عاطفه و احساس. و البته بايد سخت از عاقبت مسلمانی در اين ديار بيم‌ناک بود که با چنين الفاظ و با چنين چهره‌ی زشت و خشنی از پيامبر خدا دفاع می‌شود. دعوت پيامبر خدا برای اخلاق بود. خود او می‌گويد که برای اتمام مکارم اخلاق مبعوث شده است و شگفتا که کسانی که خود را دين‌دار می‌خوانند راهی می‌روند خلاف جهت دليل بعثت پيامبرشان! به هر تقدير، متن کامل جوابيه‌ی سروش را من ‌به صورت پی‌دی‌اف در آورده‌ام و در اين‌جا می‌گذارم‌ که چاپ کردن‌اش راحت‌تر باشد. شايد منصفی، خداترسی، مؤمنی، پيامبردوستی، غيرت‌ورزی کند و اين پاسخ را مستقيماً به آيت‌الله سبحانی برساند که گرفتار حب و بغض‌های خبرگزاری‌های محبوب وطنی نشود اين پاسخ!

«شنيدید چی‌ گفت؟ حرف بدی نزده!»

عنوان بالا، عنوان جزوه مانندی است که سال‌ها پيش، سال‌های بسيار دور منتشر شده است. اين جزوه مانند، تا جايی که من به خاطر دارم نه نام ناشر داشت نه تاریخ. اين جزوه، نسخه‌ی مکتوب سخنان راديویی حاجی عبدالصمد شاه، والی وقت کربلا بود که در راديو متفقين در زمان جنگ پخش می‌شد. اهل تاريخ می‌توانند بروند دنبال‌اش. من فقط از عنوان جزوه استفاده می‌کنم برای حرف‌های زير!

قضيه این است: سروش مصاحبه‌ای می‌کند به زبان انگليسی با وب‌سايتی به نام «زم‌زم». مصاحبه به زبان فارسی ترجمه می‌شود و در وب‌سايت زمانه می‌آيد. جنجال شروع می‌شود. سروش می‌شود آماج حمله. سروش حرف تازه‌ای زده بود؟ نه. تمام اين حرف‌ها و مضامين در آثار قبلی سروش و به نحو برجسته‌تر در «بسط تجربه‌ی نبوی» آمده بود. پس چه خبر شده است که ناگهان اين همه تحرک، اين همه حمله، اين همه نقد، اين همه تلخی و درشتی رخ داده است؟ کليد دعوا کجاست؟ کليد اصلی به نظر من زبان است. بله، سياست نقش ايفا می‌کند. تمام حملاتی که پیش‌تر به سروش می‌شد، اکنون بهانه‌ی عامه‌پسندتری يافته است. اما باز هم کليد زبان است. زبان است که در ترجمه عریان شده است. اما چرا؟

ادامه‌ی ««شنيدید چی‌ گفت؟ حرف بدی نزده!»»

March 6, 2008

آسيب‌شناسی تکفير - ۱

ما در قرن بيست و یکم زندگی می‌کنيم. هزار و چهارصد سال از هجرت پيامبر اسلام گذشته است. تاريخ اسلام حاکمان مختلفی به خود ديده است. سختی‌ها و درشتی‌های زيادی بر اهل انديشه و فکر رفته است. نمونه‌ها بی‌شمارند. از حلاج آغاز کنيد تا ناصر خسرو، سهروردی، ابن عربی، ابن سينا، عين القضات همدانی، ملاصدرا، و بسی نام‌های ریز و درشت دیگر. اين‌ها هميشه طعمه‌ی تکفير متشرعين بوده‌اند و البته می‌دانيد که مستمسک حمله به همه‌ی اين‌ها اتهاماتی بوده است از این قبيل: ادعای نبوت، ادعای خدايی، جسارت به ساحت نبوت، توهین به مقدسات، توهين به خليفه‌ی مسلمين، انکار معاد، انکار مسلمات دين و اتهاماتی از اين دست. می‌بينيد که نوع اتهامات ژنريک است. کمابيش همين ورد هميشه تکرار شده است. اين برخورد متشرعه با کسانی که اهل انديشه و تفکر بوده‌اند اصلاً چيز تازه‌ای نیست. نمونه‌ی معاصر هم برای‌اش داريم. روايت مشهوری است که با آيت‌الله خمينی که اهل فلسفه و عرفان بوده در ميان حوزويان چه برخوردی می‌شده است. نمی‌خواهم بگويم که هر کسی که تکفير شد، لزوماً چهره‌ای است برجسته. اما می‌خواهم بگويم که هر کسی را که تکفير می‌کنند، بدون شک خواب عده‌ای را بر آشفته است. از مرزی عبور کرده است. تکانی به کسی داده است. کارش خلاف آمدِ عادت بوده است. و البته مردم دين‌دار عمدتاً به عادت عبادت می‌کنند. و همين عموم مردمِ اهل عادت‌اند که خرد خواب‌ آسوده‌ی ايمان مقلدانه‌‌شان را بر می‌آشوبد. ناصر خسرو نيک اين نکته را دريافته بود که:
دين تو به تقليد پذيرفته‌ای
دين به تقليد بود سرسری!
چه کسانی از پرسش‌های جدی در برابر دين می‌هراسند، آشفته می‌شوند و رگ‌های گردن‌شان بيرون می‌زند و می‌گويند که به خدا، پيامبر، قرآن، ائمه و مقدسات جسارت شد؟ کسانی که آن‌ها را در خطر می‌بينند. کسانی که در خدا،‌ پيامبر، قرآن و امامان ضعف و فتوری می‌بينند و در سخن مدعی قوتی و صلابتی. يک معنای مستتر در اين رویکرد اين است: که دين‌دار دين‌اش مقلدانه است و به تعبير ناصر خسرو سرسری! دين اگر سرسری نباشد، در برابر هر مخالفتی يا نظر متفاوتی، تنها مايه‌ی جهد عقلانی بيشتر مؤمن می‌شود و ايمان‌اش متزلزل نمی‌شود. معنای ديگر اين خروش‌ها اين است که اين سخنان عامه‌ی مردم را زيان دارد. عموم مردم اگر دل باخته‌ی اين سخنان شوند، بنياد دين‌داری عاميانه بر باد می‌رود (يا حداقل تصور کافرتراشان اين است). و اين باز نشان همين است که اين دين عاميانه آکنده است از تشبيه، خيال، وهم و تقليد. جايی پای ايمان می‌لنگد که چنين خروش‌هايی بر می‌آيد. اما، هر جا مخالفتی با انديشه‌ای شد (چه آن انديشه، انديشه‌ی غالب باشد و درک عوام و چه درکی خاص باشد)، بايد با بی‌خيالی و بی‌تفاوتی به آن نگاه کرد؟ بدون شک نه. جامعه‌ی سالم و زنده به هر تحرک فکری واکنش نشان می‌دهد، اما واکنش معقول نه واکنش تبليغاتی و شورمندانه‌‌ای که به قول حافظ عنصر غالب‌اش «تهمت تکفير» يا شبهه‌ی تکفير يا حتی اشاره به ارتداد و کفر باشد. در جامعه‌ی دين‌داران عوام، قول به ارتداد آخرين حربه است برای بيرون راندن خصم. يعنی به هيچ شيوه‌ی ديگر حريف سخن مدعی نشده‌اند و سخن او چندان قوت داشته که نمی‌شده است به هیچ رو در اسکات يا اقناع مدعی بکوشند.
ادامه دارد...

منطق هم‌نظری و مخالفت

اين‌که آدم بگويد من با فلان موافق‌ام يا با بهمان مخالف هنری نيست. اين کار از طوطی‌ هم بر می‌آيد. همه‌ی مقلدان کارشان همين است که بگويند موافق‌اند يا مخالف‌اند. مهم حجت آوردن و استدلال است که بگويی چرا مخالفی و چرا موافق و دليل‌ات، دليل باشد اقناع‌آور نه دلیلی متزلزل و چيزی که همه تکرار می‌کنند. اين‌که باوری در میان مردم راسخ شده باشد و حتی هزاران سال بر آن پا فشرده باشند، دليل بر استقامت منطقی و درستی آن باور نیست. مهم منطق است. دليل‌اش مهم است. آدم حتی می‌شود به چيز غلط و نادرستی ايمان و اعتقاد داشته باشد. گاهی می‌شود. بعضی اوقات باور به چیزی که غلط است حتی تا آخر عمر آدم، خللی در زندگی‌اش ممکن است ايجاد نکند. ولی حساب عوام را اگر از خواص جدا کنيد، حجت است که بر صدر می‌نشيند.

نمونه اگر می‌خواهيد آن قصيده‌ی اعترافيه‌ی ناصر خسرو را ببينيد. ناصر خسرو وقتی با المؤيد في الدين شيرازی رو به رو می‌شود و راه حل آشفتگی‌های عقيدتی خويش را می‌جويد، يکی از نخستين چيزهايی که می‌گويد اين است: گفتم نخورم دارو بی حجت و برهان! و همین حجت و برهان است که فرق مقلد و محقق را نشان می‌دهد.

March 5, 2008

قرآن و مولوی

مولوی، دست‌پرورده‌ی فکری شمس تبريزی است. آن‌قدر غوغا راه‌ انداخته‌اند که کسی نمی‌خواهد ببيند خود مولوی سخنانی درباره‌ی قرآن گفته است در همين حد. شمس هم که تکليف‌اش روشن‌تر از اين‌هاست. اين نمونه‌ها را از مقالات شمس ببينيد:
«من قرآن را به آن تعظیم نمی‌کنم که خدا گفت. به آن تعظیم می‌کنم که از دهان مصطفا برون آمد. بدان که از دهان او برون آمد»
شمس آشکارا می‌گفت قرآن تابع محمد است نه محمد تابع قرآن. از نظر او اسراری که در کلام محمد است بسی بالاتر از اسرار قرآن است و او سخن محمد را تأويل آيات الهی می‌داند. گمان نمی‌کنم هيچ کدام از اين سخنان موافق طبع فقها و کسانی که امروز به سروش حمله می‌کنند باشد. و هنوز اين را هم خوب می‌دانيم که مولوی شمس را تا چه پايه می‌ستود و به او عشق می‌ورزيد. به هر حال، اين نکته را شمس آن موقع دريافته بود و بدون شک او تنها کسی نبود که چنين رأيی داشت. در رابطه‌ی ميان محمد و احد، نه کتاب حايل و حجاب است نه کلام. جبرييل هم مقامی فروتر از محمد دارد. اگر مقامی فراتر داشت، در معراج پای به پای او می‌توانست رفتن.

درد دلی با مجيد مجيدی

آقای مجيدی عزيز!
امشب که سخنان شما را در مراسم دريافت جايزه‌تان درباره‌ی قرآن و پیامبر خواندم، سخت اندوه‌ناک شدم. يادداشت قبلی را که نوشتم البته اندکی از سر احساس و عاطفه و رنجيدگی بود. جاهايی عباراتی نوشته بودم که شايد روا نبود به شما بگويم. آن تعبير «قلم به مزد» را من در گیومه آوردم بودم که نشان بدهم از ديگری است و از جنس سخنان من نیست. اما خوب، همین را هم نبايد می‌آوردم. گفته بودم شما صلاحيت حرف زدن در اين مورد را نداريد. این هم کمی تند است. شما می‌توانيد درباره‌ی هر چیزی نظر بدهيد، ولی بعد اهل فن می‌نشينند و حرف‌های شما را می‌سنجند و اگر مخدوش باشد و معيوب، اين شما هستيد که نمره‌ی مردودی می‌گيريد. آن وقت می‌شود گفت صلاحيت نداشته‌ايد. اگر هم من اين تعبير را به کار بردم بيشتر از آن رو بود که آن‌چه در اين سخنان می‌ديدم، از نظر من، اعتبار کل نقد را زير سؤال می‌برد. بعد از اين مقدمه، می‌روم سر دردِ دل‌ام با شما.

ادامه‌ی «درد دلی با مجيد مجيدی»

March 4, 2008

سروش، قرآن، خدا و پيامبر اسلام

پيش‌درآمد: کسانی که اين يادداشت را می‌خوانند، لطفا يادداشت «درد دلی با مجیدی» را هم بخوانند (زود قضاوت نکنيد). بعضی از نکات اصلاح شده‌اند در يادداشت بعدی.
نخستين بار که آراء سروش را درباره‌‌ی قرآن در «بسط تجربه‌ی نبوی» خوانده بودم، ديدگاه‌های او را از منظرهای مختلفی می‌سنجيدم. بدون شک، يکی دیدگاه‌هايی بود که خودم داشتم و البته در تاريخ اسلام سابقه‌ی درازی دارد ديدگاه‌هايی شبيه به ديدگاه سروش (و البته غزالی از تکفيرگران تراز اول آن بود). مصاحبه‌ی اخير دکتر سروش درباره‌ی قرآن هم البته چيزی نبود جز تکميل، شرح و بسط همان‌ها. من نه ابهامی در آن مصاحبه دیدم نه کفرياتی. البته در قاموس عوام هر آن‌چه با باور عامه متفاوت باشد، می‌شود کفريات. دقت بفرماييد. می‌گويم «کفريات». نمی‌گويم «اشتباه» يا «قصور» يا «افراط». روی سخنِ من با کسانی است که تيغ تکفير به دست دارند. سخن سروش در منفی‌ترين ديدگاه،‌ يک نظر است. يک ديدگاه است، نه يک تجويز و دعوت. کسی اگر با آن اختلاف دارد، می‌شود با همان زبان و بيان، با منطق و استدلال به مصاف آن برود. چندين بار خواسته بودم نکاتی ديگر را در حاشيه‌ی بحث بيفزايم که به خاطر گرفتاری فراوان و مشغله‌ی کاری و درسی، از آن باز ماندم. به هر حال الآن لازم است دوباره اين نکات را تکرار کنم.

به نظر من، سروش سخنانی گفته است که شجاعت می‌خواهد و البته او همين سخنان را به وجه ديگری پيش‌تر گفته است و چيز عجيب و خارق‌العاده‌ای در آن‌ها نيست. می‌شود در آن‌ها تشکيک کرد. می‌شود اين آراء را تنقيح کرد. می‌شود پالايش‌اش کرد. می‌شود مبناهای استدلالی‌ و کلامی‌اش را محکم‌تر کرد. اما اصل سخن به نظر من بسيار مهم است. تمايز قايل شدن ميان وجود ذاتی و عرضی قرآن، هيچ فرقی ندارد با تمایز قايل شدن ميان محکم و متشابه. نزاع اصلی بر سر ولايت است. اختلاف نظرها آن‌جا شروع می‌شود که مشخص کنی ولی تو کی‌ست؟ بايد بگويی به تبعيت از چه کسی اين‌ها را می‌گويی. می‌شود گفت به تبعيت از عقل. و اين پاسخی سست نيست. از اين بخش می‌گذرم. شايد در يادداشتی جداگانه شرح اين را نوشتم.

اما اين سخنانی که از زبان مجيد مجيدی صادر شده است و خبرگزاری مهر منتشر کرده، مثل آب سردی بر شانه‌های‌ام ريخت. يخ کردم. مات‌ام برد. يعنی می‌شود حماقت و «قلم‌به‌مزدی» اين اندازه هنرمندی را به سخره بگيرد که مشتی ياوه و تحريف را در کنار شعر مولوی بنشاند و قلم يکی مثل سروش را قلم «منحرف» بخواند؟ يعنی مجيد مجيدی نمی‌داند که بحث سروش، بحث علمی و کلامی است و اصلاً مجيد مجيدی صلاحيت لب گشودن درباره‌ی آن را ندارد؟ يعنی مجيد مجيدی نمی‌داند که تا به حال يک مقاله هم درباره‌ی پيامبر و قرآن ننوشته است و او در برابر سروش، حتی اگر سروش همه‌ی حرف‌های‌اش باطل باشد، اصلاً ديده نمی‌شود؟ يعنی مجيد مجيدی نمی‌داند که اگر خرمشاهی يا يک مجتهد در برابر سروش اعتراض می‌کنند و سخن‌اش را به درست يا غلط نقد می‌کنند، آن‌ها لااقل کارکشته‌ی اين ميدان هستند. ولی مجيدی چه؟ چرا مجيدی حرف‌هایی می‌زند که فقط از دهان یک مسلمانِ مؤمن عامی در می‌آيد که هر چه به او گفته‌اند مقلدانه تکرار می‌کند؟ تنها بايد تأسف خورد به حال اين هنر و اين فرهنگ که مروجان‌اش از جنس مجيدی باشند. و صد البته معلوم است که مجيدی از کجا جايزه گرفته است و چرا. بعضی‌ها خيال می‌کنند مسلمانی و ايمان کار ساده‌ای است و البته آقای مجيدی ايمان را خیلی برای خود ساده می‌بيند و برای يکی مثل سروش سخت!‌ شگفتا از اين همه ساده‌لوحی!

تنها به یاد ناصر خسرو می‌افتم که گفته بود:
هر کسی چيزی همی گويد ز تيره رای خويش
تا گمان آيد که او قسطای بن لوقاستی
من بگويم از زبان ابن حيان راستی
عاقلان را گوش کردن قولِ من ياراستی
پشت اين مشت مقلد کی شدی خم در رکوع
گر نه در جنت اميد قلیه و حلواستی

و البته با آن نگاه آقای مجيدی صد البته که ناصر خسرو هم کافر است! همان ناصر خسرويی که می‌گفت: «گزينم قرآن است و دين محمد». نمی‌دانم مجيدی با خودش فکر کرده بود که فردای قيامت (اگر به آن باور داشته باشد به دل)، اگر خدا و رسول‌اش به خاطر اين سخنان از او بازخواست کند، می‌تواند سر بلند کند و بگويد چرا اين‌ها را گفته است؟ من اگر جای مجيدی بودم از هراس بر خودم می‌لرزيدم. کاش ايمانی هنوز بود. کاش هنوز چراغ تقوی روشن بود!

پ. ن. تو را به خدا بالای تيتر فارس‌نيوز را ببينيد. نوشته است: «با انتقاد شديد از توهين‌هاي اخير به قرآن و حضرت محمد(ص)». يا اين‌ها معنی کلمه‌ی «توهين» را نمی‌دانند يا واقعاً دوره‌ی آخرالزمان شده است. قضيه، قضيه‌ی پيراهن عثمان است و نماز نخواندن علی! خدا پدر سبحانی را بيامرزد که اين قدر انسانيت دارد می‌گويد: «او با آن چهره نوراني، و بيان شيرين، روزگاري مدرس نهج‌البلاغه بود. خطبه‌‌ همام را به نحو دلپذيري تفسير مي‌كرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت؟»
 واقعاً چه اتفاقی دارد در اين کشور می‌افتد؟ چه خبر است؟ الحق که حرف سعدی چقدر درباره‌ی کسانی که آتش‌بيار این معرکه شده‌اند و اين خيمه‌شب‌بازی را راه‌ انداخته‌اند مصداق دارد: «سنت جاهلان است که چون به حجت از خصم فرو مانند سلسله‌ی دشمنی بجنبانند»!

March 2, 2008

«صدای خشم» و رسانه‌های بی‌مسئوليت

در دهه‌ی پنجاه ميلادی فيلمی ساخته شد با عنوان «صدای خشم» (مطلب ويکی‌پيديا را هم اين‌جا ببينيد). خلاصه‌ی داستان اين است که در کاليفرنيا، دو نفر آدم‌ربايی می‌کنند و فرد ربوده شده را می‌کشند. روزنامه‌نگاری شروع به پوشش دادن خبر می‌کند و البته چاشنی احساسی و عاطفی‌اش از حد معمول بسيار بیشتر است. به عبارت ديگر، کارش می‌شود تحريک به خشونت. دو نفر مجرم دستگير می‌شوند و قرار است محاکمه شوند. اما اراذل و اوباش شهر، به محل نگه‌داری مجرمين حمله می‌کنند، پليس را مغلوب می‌کنند و دو زندانی را به چنگ می‌آورند و به شيوه‌ای فجيع نابود می‌کنند. در واقع جمعی که اين کار را می‌کنند، جمعی بزرگ‌تر هستند. اراذل و اوباش تنها عده‌ای از اين جمع‌اند. گويی کل شهر تشنه‌ی انتقام است. روزنامه‌نگار کذايی بعد از ديدن خشونت و انتقام‌جويی هول‌ناکی که شاهد آن است، تازه می‌فهمد چه دسته‌گلی به آب داده است. کلانتر شهر می‌گويد اين‌ها مجرم‌اند ولی حق دارند دادگاهی عادلانه داشته باشند و بعد حکم قانونی درباره‌ی آن‌ها صادر شود. اما مقالات روزنامه‌نگار داستان، تمام سدها را می‌شکند و نتیجه کار می‌شود خشونت افسارگسيخته. فيلم برای دهه‌ی پنجاه فيلمی است قوی، هر چند ادبيات‌اش گاهی اوقات موعظه‌گرانه است...

قصه‌ی اين فيلم شباهت عجيبی دارد به ماجرای درگیری‌هايی که ميان مسلمانان و غربی‌ها رخ می‌دهد. نمونه‌های‌ خوبی از اين‌ها در چهار پنج سال گذشته داريم: قتل تئو ون‌گوگ، کاريکاتورهای دانمارکی (!)، و سخنرانی پاپ. اتفاقات ريز و درشت مشابه ديگری هم افتاده است. و بعضی از رسانه‌ها البته تا توانسته‌اند نفت بر آتش اين هيجانات ريختند. البته آزادی بيان پيراهن عثمان خوبی بوده است برای دامن زدن به نفرت و خشونت. نمونه‌ی جديدش اظهارات خيرت ويلدرس، ديوانه‌ی هلندی تازه به دوران رسيده است. حيران مانده‌ام که اين چرخه‌ی خشونت کی تمام می‌شود. گويی هر دو طرف منتظرند طرف مقابل بگويد خشونت بس. افراطيون از هر سو مشغول هورا کشيدن هستند. آن‌ها که در جبهه مخالف مسلمان‌ها (به معنای عام می‌گويم) هستند، می‌گويند مسلمان‌ها کوتاه بيايند، عذرخواهی کنند و چه و چه. البته مسلمان‌های افراطی طرف مقابل هم همين حرف‌ها را کمابيش با همين مضامين تکرار می‌کنند. و دريغا که ميان اين همه آدم که ژست عقل می‌گيرند، يکی پيدا نمی‌شود که شهامت کند بگويد: «خشونت بس! فرقی نمی‌کند خشونت را چه کسی تمام می‌کند. مهم اين است که خون‌ريزی و خشم و عصبيت را بس کنيد». انگار همه می‌خواهند مدال افتخار مغلوب و منکوب کردن طرف مقابل را بگيرند. عجيب است که بشری که مدعی است پا به دوران مدرن گذاشته است، هنوز آن قدر بلوغ و شعور ندارد که مثل دوران گروکشی‌های قبيله‌ای قرون وسطا رفتار نکند. تفوه به حقوق بشر و آزادی بيان و پرچم کردن آن‌ها کسی را مدرن نمی‌کند. بازی کردن با نام خدا و قرآن و پيامبر و مقدسات هم کسی را مسلمان نمی‌کند. همه مشغول انتقام‌اند. و نمی‌فهمند خشونتی که در پی خاموش کردن آن هستند، تازه با این شيوه‌ی بد و تحريک‌آميزشان دارد بيشتر برافروخته می‌شود. خلاصه آن فيلم بالا، فيلم خوبی است. به همه‌ی افراطيون و بنيادگراهای مذهبی و غير مذهبی توصيه می‌شود با دقت فيلم را ببينند. آن جمله‌ای که آخر فيلم و جايی در متن فيلم گفته می‌شود از زبان دکتر ويتو سيمونه، زبان حال افراطيون دو گروه است (بله، خجالت ندارد. عده‌ای از روشنفکران سکولار و لاييک هم متعلق به همين گروه کذايی هستند!).  اگر کسی عين جملات يادش هست يا فيلم را دارد، خوب است اين‌جا بنويسد.

پ. ن. برای بهانه‌جويانی که معنی «رسانه‌ی بی‌مسئوليت» را نمی‌دانند اضافه می‌کنم که رسانه‌ی مسئول رسانه‌ای نيست که آزادی بيان را نقض کند. رسانه‌ای مسئول رسانه‌ای است که از آزادی بيان استفاده‌ی خردمندانه کند. هر چيز خوبی لزوماً همه‌ جا و مطلقاً خوب نيست.

شب تاريک و بیم موج و گردابی چنين هايل

آدمی که از تاریکی می‌ترسد، وقتی شب‌ها راه می‌رود با خودش سوت می‌زند تا از ترس زهره‌ترک نشود. این جور آدم‌ها در بسیاری از سطوح هستند. گاهی اوقات چنان اقيانوس بی‌کرانه‌ی هستی هول‌آور می‌شود که هيچ چيز آدم را نجات نمی‌دهد. گاهی اوقات آدم ناچار می‌شود سوت فيلسوفانه يا عارفانه بزند. شايد از اين شب تاريک جان به در ببرد. البته نوادری هم هستند که در اوج يقين و طمأنينه و سکينه گويی چنان راه می‌روند که پای‌شان هم به زمين نمی‌رسد. اين‌ها پرواز می‌کند. نصيب هر مشتاق آرزومندی باد اين درجه. تا آن وقت، می‌توانيد به سوت زدن عارفانه و فيلسوفانه‌تان ادامه بدهيد.

بله، سوت زدن به اصطلاح «روشنفکرانه» هم داريم (چه روشنفکر لاييک باشد، چه دينی؛ هر چه خودشان اسم می‌گذارند روی خودشان). مهم آن سوت زدن است که خيلی‌ها مشغول‌اند به آن. يعنی تغافل. يعنی تجاهل از سنگينی هستی. پس ژست‌های عارفانه، فيلسوفانه و خردمندانه را زياد جدی نگيريد. خيلی‌ها به آن مشغول‌اند. همه اما سخت هراس‌ناک‌اند. (حساب نوادر را گفتم که جدا کنيد).

اندر این بی فخر بودن‌ها...

پنهان کردنی نيست. من تعلق خاطر به دين‌ام دارم. مسلمان‌ام. شيعه‌ام. از چيزی که هستم شرمنده نيستم. مسلمانی و شيعه بودن را «روش زندگی» می‌دانم. اين‌ها هيچ وقت برای من و در محيطی که در آن باليده‌ام ايدئولوژی سياسی نبوده‌اند. هيچ وقت کسی را قربانی آيين‌ام نکرده‌ام و دست بر قضا همواره در طول تاريخ به خاطر باور به همين آيين تعقيب شده‌ام و آزار ديده‌ام؛ تنها به صرف باور. شرح‌اش دراز است. قصه‌اش را تاريخ نوشته است. جای‌اش هم اين‌جا نيست. زمانی خلفای اموی و عباسی، زمانی ترکان سلجوقی و غزنوي... بگذريم. تا ديروز عمده‌ی مخالفان این آيين از ميان دين‌داران بر می‌خاست، امروز گروه تازه‌ای هم به آن اضافه شده است و به قوت با آن می‌ستيزد. بگذاريد حاشيه نروم. بروم سر اصل مطلب. بارها به شيوه‌های مختلف اين را نوشته‌ام. دين برای من در زندگی عنصری است مهم. دين در زندگی بشر نقشی تعيين کننده دارد. بشر بدون دین، يعنی هيچ. حال اين دين، دينی جديد باشد يا دينی کهن. دين برای بشر، يعنی هوا. هر دينی را که از بشر بگيری، دين تازه‌ای برای خود می‌سازد. اما واقعاً چه فرقی است ميان آن‌که به ايرانی بودن خود می‌نازد و هر چه را نام اسلام بر خود دارد ننگ خود می‌داند و آن عرب باديه‌نشينی که عجم را خوار می‌شمرد و تحقير می‌کند؟ واقعاً فرق‌اش چی‌ست؟

گاهی اوقات متحير می‌شوم از اين همه نفرت. از اين همه بغض و کينه. گاهی انگار دلايل‌اش را نديده‌ام و نمی‌دانم. دلایل‌اش چندان پيچيده نيستند. هر انسانی يعنی تاریخ زندگانی‌اش. يعنی بيوگرافی‌اش. نمی‌شود يکی در ظل حکومت اسلامی زيسته باشد و امنيت، آسايش، سلامت و حقوق مسلم‌اش از او ربوده شده باشد و بعد از او توقع داشته باشی، بگويد «اسلام» به ذات خود ندارد عيبی. دل‌ها و عقل‌های بيمار را هم البته به آسانی نمی‌شود درمان کرد. سلامت نفس نعمتی است که نصيب بعضی‌ها نمی‌شود!‌ نمی‌شود برای هر ذهنی نشان بدهی که «اسلام» وجود ندارد. اين «مسلمان»‌ها هستد که تاریخ اسلام را پر کرده‌اند. مسلمان‌های مختلف. مسلمان‌های متفاوت. اين اسلام، سلمان فارسی دارد. ابوحنیفه دارد. شافعی دارد. حميد الدين کرمانی دارد. ابوحاتم رازی دارد. ناصر خسرو دارد. ابوحاتم رازی دارد. ابن سينا دارد. بيرونی دارد. نصيرالدين طوسی دارد. غزالی دارد. عطار دارد. مولوی دارد. حافظ دارد. حلاج دارد. سهروردی دارد. ابن عربی دارد. ابن رشد دارد. ملاصدرا دارد و بگير و بشمار تا بی‌شمارها را. اسم‌ها را نگاه کنيد. ملیت‌ها را ببينيد. تکثر و تنوع آيين‌ها را ببينيد. يک مذهب و يک کيش و يک قوم نيستند اين‌ها. مثل هم نيستند. مثل هم مسلمانی نکرده‌اند. گاهی يکی ديگری را متهم کرده است و ملحد خوانده. گاهی همين‌ها قربانی بقيه‌ی متشرعين شدند. فکر می‌کنيد اگر ناصر خسرو و حلاج و عطار در زمان ما می‌زيستند، چه می‌کردند؟ فکر می‌کنيد اگر مولوی در روزگار ما بود چه می‌کرد؟ فکر می‌کنيد اگر ابن سينا و سلمان فارسی در اين روزگار بودند، چگونه بودند؟ خوب. آن‌ها نيستند. ولی ما هستيم. وارونه ساختن ميراث آن‌ها، قلب کردن هر آن‌چه آن‌ها به آن باور داشته‌اند و با آن زيسته‌اند و آن را نفس کشيده‌اند، به زبان کار ساده‌ای است. در عمل اما، حاصل‌اش می‌شود همين قصه‌هايی که اين روزها می‌بينيم.

اما برای من ماجرا ساده است. من مسلمان‌ام. شيعه هستم (اما طنز تاريخ را ببيند: وقتی می‌گويم «مسلمان شيعه» تصوری که از مسلمان شيعه در ذهن‌ها می‌آيد، واقعاً چی‌ست؟ با معيارهای بعضی من نه مسلما‌ن‌ام نه شيعه البته!). به آن‌چه آيين‌ام به من می‌دهد و به راهی که برای انسان بودن نشان‌ام می‌دهد مباهات می‌کنم. اما با آن به کسی فخر نمی‌فروشم. از آن‌چه هستم هراسی هم ندارم. ممکن بود مسيحی زاده می‌شدم. يا يهودی، يا زردشتی. يا چه می‌دانم، بهايی. يا هر دين و آيين ديگری. با همه‌ی اين‌ها می‌شود انسان بود. دين تنها زمانی که می‌شود بازيچه‌ی سياست و تنها زمانی که از جوهرش فاصله می‌گيرد، می‌شود مايه‌ی دشمنی و نفرت. جوهر دين يعنی ايمان و عمل صالح:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم

مسلمانی يعنی اين: که خلق خدا از دست و زبان آدمی ايمن باشند. حال اين مسلمان، سرخ باشد يا سياه يا زرد. عرب باشد يا عجم يا اروپايی. اسم‌اش يهودی باشد يا مسيحی يا لاييک يا زرتشتی، فرقی نمی‌کند. ايمان يعنی اين. اسلام يعنی اين. حنيفيت يعنی اين. باقی بهانه است و دغل. بقيه‌ی جنگ زرگری ارباب قدرت است. پس:
«نه از روم‌ام نه از زنگ‌ام
همان بی‌رنگِ بی‌رنگ‌ام!»
پ. ن. اين را اعتراف بخوانيد. يا حديث نفس. يا نقد حال. هيچ کسی خالی‌الذهن نيست. هيچ کس کامل مطلق نيست. هر کس ادعا کند که «خرد محض» است و گرد هیچ تعلقی بر دامان روح‌اش ننشسته است، شياد است. انسان يعنی همين. انسان یعنی تعلق. يعنی دل بستن به چيزی. و چقدر کودکانه می‌نمايد که يکی ديگری را به خاطر باور به آيينی ملامت می‌کند،‌ يا بی‌خرد می‌داند (يا «وحشی» می‌شمارد!). وه که چه آزرده‌ام از این کودکی‌ها. «زين همرهان سست عناصر» ، «زين خلق پر شکايت»، از اين قوم نق‌نقو و بهانه‌جو خسته‌ام. «انسان‌ام آرزوست»!
Free counter and web stats