داشتم بیهوا با خودم زمزمه میکردم:
الهی سينهای ده آتشافروز
در آن سينه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
رها شدم در زمزمه. زمزمه آواز شد. سوز شد. خروش شد. تأمل شد. واقعاً بغض، حسد، کينه، انتقامجويی و خودسوزی را چه درمان میکند؟ سلوک آموختنی است. سلوک دل دادن میخواهد. ايمان میطلبد. اعتماد میخواهد. نمیشود در طلب آرامش و طمأنينه بروی، اما وجودت آکنده از شک و انکار و ترديد باشد. نمیشود در پی سکينه باشی ولی مدام دفع الوقت کنی و همه چيز را به تعويق بيندازی. همه نمیتوانند سلوک کنند. زهدورزی هم آدم را از آدميتاش دور میکند. آدم را خشک میکند، میتراشد و فرتوت میکند. روح آدميت را میسوزاند. زهدورزی، زهد صومعهنشينان مثل دوزخ است. عشق بايد. تنها با مهرورزی مگر بشود اين آتش کينه و انتقام و حسد را فرو نشاند. با مهرورزی بیقيد و شرط. با عشقی بیچشمداشت. عشق يعنی اينکه اصلاً انتظاری نداشته باشی. توقعی در تو نباشد. بیعلت و رشوت کار کنی. تازه اگر توقعی هم در تو ایجاد شد و ديدی به آن نرسيدی، عشقات آنقدر بزرگ و فربه باشد که جا را بر هر توقعی تنگ کند. توقع را آن وقت میسوزانی. آن وقت میشوی خودت. آن وقت ابن الوقت میشوی. ما عشقهامان را نمیسنجيم. لاف عشق میزنيم ولی پالايشاش نمیکنيم. خودمان را هم همينجور. نشانِ عشق، گذشت است و خالی بودن از کينه و انتقام. هر که لاف میزند که بويی از عشق برده است، هر که ادعا میکند حتی یک بار عشق را آزموده و اکنون در سينهاش کينه مأوا دارد و انتقام، لاف دروغ میزند. کذاب است. عشق خود کافی است برای رستگاری. تو عاشق شو... باقی کار را به او واگذار که میکشاندت. آن وقت کار کردن میآموزی. آن وقت روحات از بطالت فاصله میگيرد. آن وقت میگويی: «بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد». عشق يعنی گذشت، يعنی سخاوت. عشق يعنی بتوانی بگويی:
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
نه فقط دربارهی گناه. اگر توانستی خيلی جاها که میدانی گناهی نداری، آنقدر دلات بزرگ باشد که بگويی بيايید گناهِ شما را من به گردن میگيرم. اصلاً همهی گناهها از من سر زده است. آن وقت میشوی عاشق. آن وقت میشوی مسيح. آن وقت میشود لاف تجرد زد. آن وقت به آسمان میرسی. پا به ملکوت نهادهای. آن وقت دوباره متولد میشوی. دلام برای خودم تنگ است. دلام برای گفتن و شنيدن تنگ است. حوصلهها تنگ است. کسی حس و حال شنيدناش را ندارد. کسی رغبت گذشت ندارد. کسی دل به سخاوت نمیدهد. تلخی انتقام و کينه بيشتر با جانشان مأنوس شده است تا حلاوت ايثار و بخشش. و من روزگاری بالای همهی نامهها و شعرهایام مینوشتم: «هو العشق». الآن از کاغذها برش داشتهام. پنهاناش کردهام جايی در سويدای دل. در اعماق روح. مثل بعضی کلمات، بعضی تعبيرها که ديگر نمیشود بر زبان آورد. اين روزها بعضی مقدسات، بيشتر به محرمات شبيهاند. کار روزگار واژگونه است. مسيحی کو؟ طبيبی کو؟ که نفسی در تن رنجور اين آدميان بدمد، شايد روحشان زنده شد! شايد آن خوره، آن جذامی که روحشان را دارد ذره ذره میخورد، نابود شد و دود شد و رفت. شايد آتشی افروخته شد. نسيمی وزيد. گلی دميد. عطری در مشام جانشان پيچيد... بهار نزديک است. بوی مسيح میآيد. بوی رستاخيز. درختهای باغ روبروی خانه شکوفه دادهاند!
الهی سينهای ده آتشافروز
در آن سينه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
رها شدم در زمزمه. زمزمه آواز شد. سوز شد. خروش شد. تأمل شد. واقعاً بغض، حسد، کينه، انتقامجويی و خودسوزی را چه درمان میکند؟ سلوک آموختنی است. سلوک دل دادن میخواهد. ايمان میطلبد. اعتماد میخواهد. نمیشود در طلب آرامش و طمأنينه بروی، اما وجودت آکنده از شک و انکار و ترديد باشد. نمیشود در پی سکينه باشی ولی مدام دفع الوقت کنی و همه چيز را به تعويق بيندازی. همه نمیتوانند سلوک کنند. زهدورزی هم آدم را از آدميتاش دور میکند. آدم را خشک میکند، میتراشد و فرتوت میکند. روح آدميت را میسوزاند. زهدورزی، زهد صومعهنشينان مثل دوزخ است. عشق بايد. تنها با مهرورزی مگر بشود اين آتش کينه و انتقام و حسد را فرو نشاند. با مهرورزی بیقيد و شرط. با عشقی بیچشمداشت. عشق يعنی اينکه اصلاً انتظاری نداشته باشی. توقعی در تو نباشد. بیعلت و رشوت کار کنی. تازه اگر توقعی هم در تو ایجاد شد و ديدی به آن نرسيدی، عشقات آنقدر بزرگ و فربه باشد که جا را بر هر توقعی تنگ کند. توقع را آن وقت میسوزانی. آن وقت میشوی خودت. آن وقت ابن الوقت میشوی. ما عشقهامان را نمیسنجيم. لاف عشق میزنيم ولی پالايشاش نمیکنيم. خودمان را هم همينجور. نشانِ عشق، گذشت است و خالی بودن از کينه و انتقام. هر که لاف میزند که بويی از عشق برده است، هر که ادعا میکند حتی یک بار عشق را آزموده و اکنون در سينهاش کينه مأوا دارد و انتقام، لاف دروغ میزند. کذاب است. عشق خود کافی است برای رستگاری. تو عاشق شو... باقی کار را به او واگذار که میکشاندت. آن وقت کار کردن میآموزی. آن وقت روحات از بطالت فاصله میگيرد. آن وقت میگويی: «بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد». عشق يعنی گذشت، يعنی سخاوت. عشق يعنی بتوانی بگويی:
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
نه فقط دربارهی گناه. اگر توانستی خيلی جاها که میدانی گناهی نداری، آنقدر دلات بزرگ باشد که بگويی بيايید گناهِ شما را من به گردن میگيرم. اصلاً همهی گناهها از من سر زده است. آن وقت میشوی عاشق. آن وقت میشوی مسيح. آن وقت میشود لاف تجرد زد. آن وقت به آسمان میرسی. پا به ملکوت نهادهای. آن وقت دوباره متولد میشوی. دلام برای خودم تنگ است. دلام برای گفتن و شنيدن تنگ است. حوصلهها تنگ است. کسی حس و حال شنيدناش را ندارد. کسی رغبت گذشت ندارد. کسی دل به سخاوت نمیدهد. تلخی انتقام و کينه بيشتر با جانشان مأنوس شده است تا حلاوت ايثار و بخشش. و من روزگاری بالای همهی نامهها و شعرهایام مینوشتم: «هو العشق». الآن از کاغذها برش داشتهام. پنهاناش کردهام جايی در سويدای دل. در اعماق روح. مثل بعضی کلمات، بعضی تعبيرها که ديگر نمیشود بر زبان آورد. اين روزها بعضی مقدسات، بيشتر به محرمات شبيهاند. کار روزگار واژگونه است. مسيحی کو؟ طبيبی کو؟ که نفسی در تن رنجور اين آدميان بدمد، شايد روحشان زنده شد! شايد آن خوره، آن جذامی که روحشان را دارد ذره ذره میخورد، نابود شد و دود شد و رفت. شايد آتشی افروخته شد. نسيمی وزيد. گلی دميد. عطری در مشام جانشان پيچيد... بهار نزديک است. بوی مسيح میآيد. بوی رستاخيز. درختهای باغ روبروی خانه شکوفه دادهاند!

نظرها (11)
بسم...
1-وقتی متن نوشته های اقا داریوش و کسانی که نظر میدهند را میخوانم به خوبی این واقعیت که از شاگردان یاتاثیر پذیرندگان دروس عاشقی سروش ومولوی هستند را در میابم.واز این بابت که میبینم همفکران و همراهانی دارم وهستند که با نیت خالص در این مسیر گام میزنند بسط خفیفی درونم احساس میکنم.
2-واما عشق:بلی شما که از عشق میگویید راست و درست میگویید.اما انها که از اخلاق کرم میگویند وانان که از اخلاق عدالت میگویند وانان که ازاخلاق زهدعالمانه یا پارسایی دینمنشانه میگوند و انان که از مدنیت وتنعم دنیاوی امابه همراه قناعت و پارسایی میگویند ،همه راست و درست میگویند.من به شخصه هیچ دلیلی برای ترجیح یکی از این موارد بر سایر موارد نمیبینم.معتقدم که اگر مردم جهان هر کدام به یکی از این موارد گرایش نمایند مشکلی پیش نمی ایدواز سویی هر کس برای در پیش گرفتن یک راه درست از نظر حق اندیشی به هر یک از این راهها که دراید درست درامده است.یعنی هم از لحاظ عملی و هم به لحاظ نظری به سخنم ایمان دارم.اما میماند دو نکته
1-عشق انی نیست که تنها از ان سخن بگوییم یا به راستی بتوانیم توصیفش کنیم.گرچه عشق را تنها عاشق میفهمد و او هم نمیتواند ان را وصف کند؛بلکه عشق یک ارمان اسمانی و یلند به بلندای همان کوه قاف عطار است که تنها سیمرغ به ان راه دارد.از سویی نیک اگاهیم که حتی بزرگان به قله راه یافته انرا به بخت و اقبال امیان نسبت داده اند.پس ما جهد میکنیم ولی توهم عاشق بودن هم نمیکنیم.
2-به عقیده من اگر هزار راه برای زیستن باشد ،از ان میان تنها یک راه است که عاشقانه نیست.ان هم راهی است که در ان این نشانه ها را بتوان یافت؛به این جهان ختم بشود(جهان مادی)ازاخلاق در ان خبری نباشد.اما اخلاق خود چند ادب دارد1-عدالت2-احسان3-کرم ومحبت4-زهد5-عرفان6-قناعت7-عزت طلبی عالمانه8-عزم بر خدمت بی منت 9-دیانت عالمانه10-صداقت
هر یک از این 10 مورد اگر در یک شخص باشد او انسانی است که سیمرغ قله قاف به وی نظر داردواو را برگزیده است تا یااو را به ان بزم عاشقان بکشاند و یا از شادی بزم عشق جرعه ای بنوشاند.
نکته اخر اینکه مدعیم نشانه های اخلاقی در این 10 مردند مگر اینکه کسی موردی بیاورد که از صبغه مشترک این 10 مورد یعنی پاکی پارسایانه بهره ای داشته باشد.
احمد | چهارشنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۶، ۲۲:۱۲
درود بر شما . من می خواستم ببینم که آیا ممکن است کسی چون من به جرگه ی ِملکوتیان وارد شود یا خیر ؟ لطفن از هر گونه کمکی دریغ نکنید !
***
دوست عزيز،
پيشتر هم بارها در این وبلاگ نوشتهام که حلقهی ملکوت فعلا عضو تازهای نمیپذيرد.
د. م.
پریشان اندیش ِ پریشان گو | سه شنبه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۶، ۲۲:۰۷
عالی بود. بسیار عالی بود و حق هم همین است. عاشقی یعنی دیگران را در نظر داشتن و خود را ندیدن. عاشقی یعنی بخشش و کرامت وجود بدون ذره ای چشمداشت. اما جناب داریوش عزیز ، بند های پایانی نوشته تان بوی نوعی گله و شکایت می دهد. گله و شکایت و دیگران را نامطلوب دیدن ، شیوه ی عاشقی نیست. از چشم عاشق اگر نگاه کنیم ، حتی بدی ها و بی مهری ها هم اولا شیرین می شوند وثانیا تمام آنها را «معلول» می بینیم. پس جای شکایت - یا حتی روایت - از آنچه نمی پسندیم، نخواهد ماند. عاشقی قطعا شیوه ی رندان بلاکش باشد. به خودم نهیب می زنم که عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید...
سید احمد | سه شنبه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۶، ۲۰:۰۷
جملاتي بس دلنشين بود ممنون ولي سرگردانم و نميدانم كجايم اگه ميتوني كمكم كن
درد بي عشقي ز جانم برده طاقت
ور نه من......
علي شبگرد | دوشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۶، ۱۳:۱۸
آری عزیز،خود را باید به دست حضرت عشق سپرد و بس. تنها مقامی که شایسته است جان را بی چون و چرا به دستش سپرد ...و شما نشانه ها و لوازم سلوک عاشقانه را چقدر خوب توضیح دادید. آرام شدم از خواندن این متن زیبا.ممنون
محمد ابراهیم | دوشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۶، ۱۳:۰۲
هر آن دل را که ...
***
ممنون. اصلاح شد. اشتباه تايپی بود.
قاسم | یکشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶، ۱۱:۳۳
داریوش عکس خوشگلی از صورت سایه داری برای طراحی یک پوستر میخوام. خبرشو بهم بدی ممنون میشم
***
دارم. میفرستم به زودی.
د. م.
سوشیانت | شنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۸۶، ۱۰:۴۳
استاد تبریگ میگم.خوشحالم که داروهات رو قطع کردی.ضمنا دستت میخچه میزداگر هفته ای یکبار از این مطالب مینوشتی که عوام چون بنده بفهمند؟ آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را
هومن | شنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۸۶، ۰۴:۳۴
خودم با گوش خودم شنیدم؛ «شخصی» میگفت: اگر خدا بذاره همون اول کار کلید جهنمو میگیرم، میذارم تو جیبم، بعد میگم گم شده.
سوشیانت | پنجشنبه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۶، ۱۸:۵۰
هو
آنچه را که مرا بدین رهگذر رسانید ندانم، لیک برانم که بر سبیل عشق سخنی برانم.
حضرت مولانا ابن سینا در نمط نهم اشاراتش بدین نسق قلم فرسوده که عشق فرحی است که از نیل طالب به مرتبت ذات مطلوب حاصل همی آید. خواه نیل به غایت، خواه تماشی به طریقش. بدان که استدعای ذات شی به حسب ما هو به طریق قاطبه ی اهل لاف که گزافه بر لغت عشق نعت می خورند میسور نباشد.
آنکه شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر
استجابت این مقام جز به استهلاک فی وجه المطلوب به دست نیاید که حضرتت به بعض امورات لازمه از برای آن اشارت نمودی. فتبصر.
حامد | پنجشنبه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۶، ۰۹:۴۴
با سلام.
یادداشت دلنشینت را همراه با آواز "طفیل هستی" استاد شجریان در روزی بارانی که بوی بهار می دهد خواندم و بسیار لذت بردم.سپاس
اما ما که"همچو بید می لرزیم بر ایمان خویش" و در این یک فقره هم یقین واعتمادی به خود نداریم.البته احساس می کنم که ذره ای عدم اعتماد در راه عشق لازم و بل واجب است.اضطراب حیرت آلودی که از این عدم اعتماد بر می خیزد همان شیدایی عاشقی است. عاشق اگر یقینی هم دارد یقین به شکار شدگی و تسلیم پذیری است و نه بیشتر که "در کف شیر نر خونخواره ای جز قضا و تسلیم...".
عرفان | پنجشنبه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۶، ۰۶:۴۹