بهاء الدين خرمشاهی يادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبهی دکتر سروش دربارهی قرآن. نکتهی نخست اينکه وبسايتی که اين يادداشت را منتشر کرده است، عمدتاً پاسخ مخالفان را آورده است. توضيحی که دکتر سروش در رفع ابهامات در مصاحبه با روزنامهی کارگزاران داده است در این وبسايت نيامده است. اين پاسخ را من در ادامهی مطلب میآورم – به نقل از وبسايت دکتر سروش – و چند حاشيه هم بر آن میافزايم.
يکم اينکه پاسخ آقای خرمشاهی هيچ اشارهای به سروش نمیکند. هيچ اسمی از او نمیبرد و انگار سروش سوم شخصی است که حتی اسماش را نبايد برد. از خرمشاهی اين شيوهی نوشتار بسيار بعيد و مايهی تأسف است. بعد از آن لحن و زبان اين يادداشت جدلی است و تکرار مدعيات تاریخی. يعنی اگر سروش هم اين حرفها را نزده بود، میشد در آثار متکلمان اسلامی ظاهرگرا کمابيش همين سخنان را يافت. خرمشاهی در مقام ذینفع در مسأله ايستاده است و از درون متن میخواهد دربارهی بيرون متن داوری کند. او به سادگی سر سيد احمد خان را تخطئه میکند و در مقام شاهد از سيد جمال اسدآبادی نقل قول میکند. گويی حرفی که آنها در زمانِ خودشان گفته باشند به نحوی برای زمان ما نيز حجت است و تقابل ميان سيد احمد خان و سيد جمال تقابل اهریمن و اهوراست! گذشته از اين من يک بار دیگر در همين وبلاگ مطلبی را از خواجهی طوسی نقل کرده بودم که مضموناش تا حد بسيار زيادی همانی است که سروش در مصاحبهی خود گفته است.
طرفهتر آنکه با اين لحن تکفيرگری که خرمشاهی و برخی از منتقدان سروش پی گرفتهاند میشود تيشه به ريشهی بسياری زد که سروش قلم کوچک ماجرا به حساب میآيد. خواجهی طوسی يک نفرشان. ابن سينا مورد بعدی. مورد متأخرش آيتالله خمينی است. اين بخش از سخنرانی آقای خمينی را ملاحظه بفرماييد: «ماه رمضان مبارک است. برای اينکه نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفهی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶). با اين حساب آقای خمينی کافر است؟ سخن آقای خمينی اگر نکتهای بالاتر از آنچه سروش میگويد نباشد، دستکم همان است که سروش در مصاحبهی خود آورده است. پس اين همه غوغا و جنجال بر سر چیست؟ چرا خرمشاهی خود را فروخته است به اين بازی زشت؟ میشود يادداشت خرمشاهی را که عمدهی نکاتاش اساساً ربط چندانی به مدعای سروش ندارد به دقت شکافت، ولی چه سود؟ اين جملات خرمشاهی را بخوانيد: «اينان خود را نواعتزالي ميشمارند. و در اوج بيپروايي ميگويند پيامبر(ص) و وحي قرآن (به تعريف خودشان) درجاتي از خطاپذيري دارند. آري پيامبري را امري انساني و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگي او ميشمارند». اينها آشکارا در اشاره به سروش است («نواعتزالی»). ولی سروش هيچ جا نگفته بود پيامبری امری انسانی و خودخواسته و خودساخته است. تحريف آشکار شاخ و دم ندارد. آری قرآن از صافی وجود پيامبر عبور کرده است اما سروش هيچ جا در مصاحبهاش اين رشتهی ميان پيامبر و خدا را نگسسته بود. اين رشته را خرمشاهی خودخواسته و خودساخته پاره کرده است. به هر حال، توضيحات سروش را در زير بخوانيد. در يادداشت ديگری باز ادامهی بحث را پی میگيريم و نکاتی را در حاشيهی اين به اصطلاح جوابيهی آقای خرمشاهی میافزايم.
يکم اينکه پاسخ آقای خرمشاهی هيچ اشارهای به سروش نمیکند. هيچ اسمی از او نمیبرد و انگار سروش سوم شخصی است که حتی اسماش را نبايد برد. از خرمشاهی اين شيوهی نوشتار بسيار بعيد و مايهی تأسف است. بعد از آن لحن و زبان اين يادداشت جدلی است و تکرار مدعيات تاریخی. يعنی اگر سروش هم اين حرفها را نزده بود، میشد در آثار متکلمان اسلامی ظاهرگرا کمابيش همين سخنان را يافت. خرمشاهی در مقام ذینفع در مسأله ايستاده است و از درون متن میخواهد دربارهی بيرون متن داوری کند. او به سادگی سر سيد احمد خان را تخطئه میکند و در مقام شاهد از سيد جمال اسدآبادی نقل قول میکند. گويی حرفی که آنها در زمانِ خودشان گفته باشند به نحوی برای زمان ما نيز حجت است و تقابل ميان سيد احمد خان و سيد جمال تقابل اهریمن و اهوراست! گذشته از اين من يک بار دیگر در همين وبلاگ مطلبی را از خواجهی طوسی نقل کرده بودم که مضموناش تا حد بسيار زيادی همانی است که سروش در مصاحبهی خود گفته است.
طرفهتر آنکه با اين لحن تکفيرگری که خرمشاهی و برخی از منتقدان سروش پی گرفتهاند میشود تيشه به ريشهی بسياری زد که سروش قلم کوچک ماجرا به حساب میآيد. خواجهی طوسی يک نفرشان. ابن سينا مورد بعدی. مورد متأخرش آيتالله خمينی است. اين بخش از سخنرانی آقای خمينی را ملاحظه بفرماييد: «ماه رمضان مبارک است. برای اينکه نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفهی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶). با اين حساب آقای خمينی کافر است؟ سخن آقای خمينی اگر نکتهای بالاتر از آنچه سروش میگويد نباشد، دستکم همان است که سروش در مصاحبهی خود آورده است. پس اين همه غوغا و جنجال بر سر چیست؟ چرا خرمشاهی خود را فروخته است به اين بازی زشت؟ میشود يادداشت خرمشاهی را که عمدهی نکاتاش اساساً ربط چندانی به مدعای سروش ندارد به دقت شکافت، ولی چه سود؟ اين جملات خرمشاهی را بخوانيد: «اينان خود را نواعتزالي ميشمارند. و در اوج بيپروايي ميگويند پيامبر(ص) و وحي قرآن (به تعريف خودشان) درجاتي از خطاپذيري دارند. آري پيامبري را امري انساني و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگي او ميشمارند». اينها آشکارا در اشاره به سروش است («نواعتزالی»). ولی سروش هيچ جا نگفته بود پيامبری امری انسانی و خودخواسته و خودساخته است. تحريف آشکار شاخ و دم ندارد. آری قرآن از صافی وجود پيامبر عبور کرده است اما سروش هيچ جا در مصاحبهاش اين رشتهی ميان پيامبر و خدا را نگسسته بود. اين رشته را خرمشاهی خودخواسته و خودساخته پاره کرده است. به هر حال، توضيحات سروش را در زير بخوانيد. در يادداشت ديگری باز ادامهی بحث را پی میگيريم و نکاتی را در حاشيهی اين به اصطلاح جوابيهی آقای خرمشاهی میافزايم.
کلام محمد، اعجاز محمد
در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟
شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.
حالا نظر و توضیح شما چیست؟
انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.
همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب
انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشنا گردد.
پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟
در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "جبرئیل را هم پیامبر نازل می کرد"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:
من نخواهم لطف حق از واسطه که هلاک خلق شد این رابطه
من نخواهم دایه، مادر خوشتر است موسیم من، دایه من مادر است
این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.
توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:
ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟
از نسل پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟
گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.
بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:
توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد در شب واقعه راندی زمداری به مداری
ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری
اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.
در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟
شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.
حالا نظر و توضیح شما چیست؟
انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.
همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب
انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشنا گردد.
پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟
در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "جبرئیل را هم پیامبر نازل می کرد"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:
من نخواهم لطف حق از واسطه که هلاک خلق شد این رابطه
من نخواهم دایه، مادر خوشتر است موسیم من، دایه من مادر است
این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.
توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:
ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟
از نسل پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟
گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.
بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:
توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد در شب واقعه راندی زمداری به مداری
ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری
اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.

نظرها (8)
پاسخ عبدالکريم سروش به آيت الله جعفر سبحانی
http://news.gooya.com/society/archives/068973.php
Anonymous | شنبه، ۱۸ اسفند ۱۳۸۶، ۰۶:۲۵
بسم... سلام
به نظر من خلاصه ماجرا را میتوان اینطور ترسیم کرد:
1-سروش میخواهد به هر شکلی بقبولاند که قران بشری(عالم زمینی) هم هست علاوه بر اینکه وحیانی (از عالم بالا)هم هست.همین وبس.(ذاتی وعرضی در ادیان به نحو نیکویی گویای این نظر است.)منتها در این مسیر پیچ و خمهایی که شبهه افکن است در زبان او نمایان میشود.واز همین جاست که:2-مخالفین سروش یا از سر غیرت یا از سر غرض یااز سرمرض یا ازسر مزاح یااز سر جهالت بر او ناگهان میشورند ؛چرا که گمان میبرند اتشی در پندار سنتیشان (اخلاف ما چنین گفتند ما هم چنان میگوییم)(هویت تثبیت شده شان)در شرف وقوع است.وان پندار که ریشه در سنت وهویت وشریعت و معیشت انها دارد چیست.؟این است که قران جز اینکه از اسمان بالا بر زمین فرود امده نیست و منکر این واقعیت همچون خورشید (که نیمی از ان در پس کوه است و ناپیدا.اماغافل که به زودی نمایان میشود)میشوندوهستند.برای من همچون افتاب که دلیل خود است روشن است که قران محصول دیالکتیک وترابط وتصادف وتعامل وتقابل وحی(نیروی خدایی ومشیت الهی)وشخصیت از ابتدا ناکامل اما رو به تکامل (در تعامل با وحی)ونیز الگویی وبرتر نسبت به سایر ادمیان در پیامبر و نیز سایر شرایط ومواقع ومحدودیت های زمین و زمینیان میباشد واین اعتقاد ذره ای از ارادت وغیرتم نسبت به پیامبر و دین (اسمانیش)نکاسته بلکه بر ان افزوده.بسط تجربه نبوی سروش هم جز این نمیگوید.نمیدانم چرا این نظر این همه برای عده ای صعب وسنگین میاید.اینکه رهبر انقلاب چه گفته از ان گفته نمیتوانم چیزی بفهمم جز اینکه گمان میکنم سخن ساده ای بود همچون سایر سخنان ایشان که به مناسبت ماه رمضان و نزول وحی فرمودند.
احمد | چهارشنبه، ۱ اسفند ۱۳۸۶، ۲۲:۵۱
ايشان( آقاي بهاء الدين خرمشاهي)نظرشان را ارايه كردند كه در اين بحثي نيست. ولي لحن كلام به نحوي بود كه در اين جو تكفير آميز ، ايشان هيزمي اتمي بودند بر آتش طرفداران ايجاد اين جو.
خدا عاقبت اين قائله را به خير كند.
مسعود | جمعه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۶، ۰۹:۴۱
همین که در «الف» آمده باید با کمی تردید در آن نگریست! زیاد نمیشود بهاین جور رسانهها اعتماد کرد که عین نقد -اگر نقدی وجود داشته باشد- را بیاورند. پیگیری میکنم. از خرمشاهی بعید است که نظراتاش را مبهم بیان کند.
***
اين حرفها در فارسنيوز هم آمده است. از آنِ خود خرمشاهی هم هست. دلايلاش هم البته زیاد مبهم نيست.
سوشیانت | چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۱۵:۳۱
با سلام.
برای بهاء الدین خرمشاهی احترام زیادی قائلم و از ارادت او به سروش هم چیزهایی شنیده بودم.
اما از وقتی که ردیه ی (می گویم ردیه ونه نقد)او را بر سروش دیدم دچار سردرد شدم.
جالب است که او در حالی که معتقد به تحلیل ناپذیری وحی است تنها با تکیه بر موضع ایمانی(بهتر بگویم غیرتی) خود تمامی نو اندیشان دینی را به کفر گویی متهم کرده و صریحا و تقریبا بدون هیچ استدلالی موضع ارتدوکسی دینی راتایید نموده است و پای عشق و غیب را نیز به میان کشیده است.در حالی که سروش با تکیه بر میراث عرفانی و ابوزید با نقد زبان شناسانه و ریزبینی های دقیق راجع به ماهیت وحی به بحث نشسته اند.
عرفان | چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۱۴:۴۱
از حضرتعالي درخواست ميكنم نقدي كلامي بر مقاله استاد خرمشاهي بياوريد.
***
اگر فرصتی فراهم شد حتماً هر چند عمدهی سخنان ايشان جدل است نه نقد دقيق. این يادداشت به مغالطه شبيهتر است تا نقد.
محمد رضا | چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۱۲:۱۷
سلام؛
خواستم آدرس سایت رو برای خوندن بذارم که خودت دیدی؛
من هم چند نکته دارم؛ اول این که مگه چند نفر در مورد این مصاحبه نظر دادن که این سایت بخواد این جا بیاره؟ اون هایی هم که حرف زدن همه مخالف بودن! تو قسمت آئین فارس هم 4 تا مصاحبه هست که بعضی مطالبش جالبه؛ ولی الف خداییش کاره خوبی کرده، چراکه گردانندگان سایتش از نظر عقیدتی در تضاد با سروش هسنتد یا حداقل هم سنخ نیستند ولی به جای سانسور اول گزارش سروش رو منتشر کرد، بعد از چند روز جواب خرمشاهی رو منتشر کرد (که راجبش مینویسم) و بعد هم نظر نصری رو که تویه اون قسمت هم مصاحبه با کارگزارن رو نقل قول کرده؛ البته میدونی هم که کارگزاران سایت نداشته که بخواد بذاره و این رو هم سایت سروش تازه (بعد از اون مطالب) گذاشته ...
دوم در مورد خرمشاهی اون بر اساس مصاحبه زمزم حرف زده، و جواب احساسیش (در جواب مصاحبه و نه برهان سروش) طبیعیه؛ در ثانی حرفش مستند به بیت معروف مولانا هستش، نقد تو هم متاسفانه احساسی هست. چرا؟ چون با گفتن تاریخی بودن یه مطلب نه از ارزش برهانش کم میشه و نه ارزش میاره، یعنی به تنهایی به هیچ وجه قابل استناد نیست، منظورم رو خوب رسوندم؟ اما فکر میکنم بهتره به جای وقت گذشتن رو مطلب خرمشاهی، نقد عبدالله نصری رو بخونی که هم ریشهای تر هست و هم مستند و البته با لحاظ کردن مصاحبه کارگزاران؛
بگذریم از این که قبل و بعد و وسط حرف خمینی معلوم نیست و شباهتی هم به فرمایشات سروش نداره! سخن خمینی وحی و قرآن رو زمینی-انسانی به معنایی سروشی نمیکنه!
+نظر علامه طباطبائی رو رفتم ببینم؛علاوه بر المیزن، 2 کتاب قرآن در اسلام و شیعه در اسلام [دفتر نشر اسلامی] راجع به این موضوع اشارهای شده؛ خواستی قسمت پیغمبر شناسی شیعه در اسلام رو مخصوصا نگاهی بکن؛
علی | چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۱۱:۱۵
آمنّا و صدّقنا. ولی در آن مقال کثیر الافضال پیامبری را از سنخ شاعری گفته و به اختلاف درجه بلاغت و فصاحت آیات قرآنی به تبع اختلاف حال و نشاط پیامبر اشاره بردند. آن گفته مقتضی جز این است که اینجا می فرمایند. گویا سرانجام عین القضات که در پوست قبلی به زیبائی ترسیم کردید همه آزاد اندیشان ایرانی را در اندیشه سرانجام خود انداخته است که تیغ زنگی مست سخت برّان است.
اردشیر | چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۰۴:۰۹