« January 2008 | صفحه‌ی اصلی | March 2008 »

بايگانی: February 2008

February 29, 2008

آيا ايرانی‌ها به زور شمشير مسلمان شدند؟

يکی از نشانه‌های مدعيات سست اين است که هيچ مرجع و منبع محکمی ندارد. مدعی يا به خودش – و احساسات و عقايدش – ارجاع می‌دهد يا به منابع واحد. تفاوت نگاه علمی و تاريخی دقيق با نگاه عاميانه همین است که به جای بررسی تنها يک منبع، به منابع متعدد مراجعه می‌کند و تلاش می‌کند به نگاهی بی‌طرف برسد.

قصه‌ی مسلمان شدن ايرانی‌ها هم بالطبع از اين قاعده مستثنا نيست. چه این فکر که ايرانی‌ها به زور مسلمان شدند و اساساً دين زردشت دينی بوده است در اوج قدرت و سلامت، فکری باشد مربوط به قبل از انقلاب ايران يا بعد از انقلاب، می‌توان در بسیاری از آثار تاريخی که به قلم محققان غير مسلمان و مسلمان نوشته شده است، ريشه‌های اين افکار را بررسی کرد.

مسلمان شدن جماعت مزديسنان در زمان پديدار شدن اسلام، مطلقاً امر ساده‌ای نبوده است. با وجود شباهت‌هايی که ميان دو آيين وجود داشته، تفاوت‌های بسيار بزرگی بين اين دو بوده است که پذيرفتن آيين ساده را چندان آسان نمی‌کند. طبيعی است که يا ايرانی‌ها بايد به زور شمشير مسلمان شده باشند يا بايد به ميل و رغبت اين کار را کرده باشند. اگر به ميل و رغبت این کار را کرده باشند، بايد دلايل‌اش را بررسی کرد. اما درباره‌ی آن شق نخست، می‌توان ترديدهای بسيار کرد. برای روشن شدن بحث، بخش‌هايی از مقاله‌ی ايران در دايرة المعارف بزرگ اسلامی، از جلد دهم، را نقل می‌کنم.

«جنگ‌هايی که اعراب مسلمان را از سال‌ها پيش به هجوم به ایران جرئت داده بود، در آغاز اسلام در درجه‌ی اول ناشی از شور و شوق مسلمانان به نشر اسلام بود. بعضی محققان پنداشته‌اند که قحطی و گرسنگی حاکم بر مساکن عرب و بروز طاعون‌هايی که هستی آن‌ها را تهديد می‌کرد همچون طاعون عمواس از عوامل اين يورش‌ها بود. به علاوه، افزونی ميزان بيکاری برای اعراب شهر و باديه و ممنوع شدن ربا و معامله‌ی خمر و اقدام به قتل و راهزنی ممکن بود که محرک خليفه و سرکردگان به کار جنگ و فتح و کسب غنيمت از غير مسلمانان بوده باشد. انگيزه‌ی ايرانيان هم از آغاز تا هنگام متواری شدن و مرگ يزدگرد، غير از جاذبه‌ی اسلام عبارت بود از امید به دست‌يابی به مساوات بين ضعفا و اقويا، رهايی از تحميلات طبقاتی موبدان و گرايش به يک شريعت «سمحه‌ی سهله» که سخت‌گيری‌های آيين زردشت در آن نبود. تصور آن‌که گرايش به آيين تازه آن‌ها را از لحاظ امنيت اجتماعی از مزايای مسلمانان عرب بهره‌مند می‌سازد و احياناً فکر آن‌که با قبول مسلمانی و شرکت در جنگ‌های فتوح سهمی از غنايم هم عايد آنان خواهد شد، خود موجب اميدهايی بود که غالباً پس از خاتمه‌ی عهد خلافت راشدين هم باقی ماند. اما پس از عصر اول فتوح که خلوص نيت و شور دينی مسلمانان اوليه فروکش کرد و جاه‌طلبی و ثروت‌اندوزی و مسأله‌ی نژاد و قوميت پيش آمد، ايرانيان دچار سرخوردگی شدند و به تدريج ميان آن‌ها و عرب‌ها فاصله‌ای عميق پديد آمد که پی‌آمد آن بروز نهضت‌ها و قيام‌هايی بود که برخی در لباس دين‌خواهی و بعضی با تمسک به ايران‌گرايی رخ نمود و همين امر سبب شد که دامنه‌ی گروش به اسلام، همه جا يکسان و همزمان نباشد.» (دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج ۱۰، ص ۵۳۰؛ ذيل «ايران»، «تاريخ ايران در عصر اسلامی»). [تأکيدها و تغيیر رسم‌الخط از من است؛ مراجع درون متن را هم برای سهولت برداشته‌ام ولی در متن چاپی تمام ارجاعات موجود است.]

اگر دقت کنيد متن، متنی است محققانه و بی‌طرف. نه به اعراب باج می‌دهد نه به ايرانی‌ها. نکته‌ی کليدی اين‌جاست: هنگام حمله‌ی اعراب اکثر ايرانيان به ميل و رغبت، با انگيزه‌هايی که در بالا آمده است، به دين اسلام گرويدند. تنها در قرون بعدی بود که اين جريان کندی گرفت و دلايل‌اش را هم نويسنده ذکر می‌کند. ساده‌انگاری است که از ايران پيش از حمله‌ی اعراب بهشت برينی بسازيم و تصويری خيال‌انگيز از وضعيت دينی آن روزگار ارايه کنيم. به طريق اولی ساده‌انگاری است که بگوييم همه‌ی اعراب در همه‌ی دوران‌ها از سر شور و اخلاص کار می‌کرده‌اند و هيچ عنصر نژادی و قومی در ميان نبوده. به هر حال واقعيت اين است که ايرانی‌ها به زور شمشير مسلمان نشده‌اند. اين‌که بعدها چه اتفاقی می‌افتد و اعراب چگونه رفتار می‌کنند مقوله‌ای است که بحث جداگانه‌ای می‌خواهد. در بحث علمی فاصله‌ی عاطفی را باید با موضوع بحث حفظ کرد. اين‌که ما چه فکر می‌کنيم و چه چيزی را دوست داريم، آن را تبديل به واقعيت نمی‌کند. چه آن ميل و آرزوی ما دينی باشد و چه ضد-دينی، چه اسلامی باشد و چه مزديسنانی. برای اثبات يک مدعا، «دلايل قوی بايد و معنوی / نه رگ‌های گردن به حجت قوی!».

تاريخ نياز به بازخوانی دارد. تاریخ را اگر درست بخوانيم، هيچ گروهی در هيچ دوره‌ای بر مسند تقدس نمی‌نشيند. همه زمينی‌اند. تنها زمانی که تاريخ تبديل به ايدئولوژی می‌شود، انسان‌ها از خوب يا بد بودن اين دين يا آن آيين، يا اين نظام سياسی يا آن نظام سياسی بر حسب باورهای ايدئولوژيک‌شان حرف می‌زنند. ايدئولوژی چه اسلامی باشد، چه نازيستی و چه لاييک، ايدئولوژی است. در نظام فکری ايدئولوژيک، خودِ انسان است که در خدمت باورها و آرمان‌های ايدئولوژی است. ايدئولوژی وقتی به خدمت انسان و ارزش‌های انسانی در بيايد، متواضع‌تر می‌شود و تکثر و تنوع جهان انسانی را بهتر می‌بيند. نفرت‌پراکنی عليه لاييسيته يا عليه دين - و به ويژه در روزگار ما عليه اسلام - کار سختی نيست. کار سخت آن است که فارغ از حب و بغض‌های ايدئولوژيک و سياسی به فکر خودِ انسان باشيم. زحمت‌اش فاصله گرفتن از تعصب است. همه‌ی تعصب‌ها دينی نيستند.

پ. ن. بگذارید يک نکته را روشن کنم. برای من نقش تاريخ و تحولات تاريخی بسيار مهم هستند. عرضيات اديان هم ايضاً. ممکن بود هرگز اعراب در حمله به ايران موفق نمی‌شدند (چنان‌که زورشان نرسيد به جاهای ديگر بروند). ممکن بود ايران وضع سياسی، دينی و فرهنگی‌اش جوری می‌بود که همه از وضع موجود راضی بودند. از دين‌شان، از سياست‌شان، از پادشاه‌شان، از موبدشان و هر چيز دیگری. آن وقت ايرانی‌ها هنوز زرتشتی می‌بودند. عرضيات تاريخی نه نشان حقانيت يک دين هستند و نه نشان بطلانِ آن. مثلاً می‌شود به تاريخ شکل‌گيری عربستان نگاه کرد. چرا اکثريت مردم عربستان سنی وهابی هستند و مثلاً شيعه نيستند؟ چرا اکثريت مردم قاهره، شيعه‌ی اسماعيلی نيستند، حال آن‌که قرن‌ها خلافت فاطميان اسماعيلی در آن‌جا حاکم بود؟ هيچ پاسخی به اين پرسش‌ها حقانيت يا بطلان هيچ يک از اين آيين‌ها را نتيجه نمی‌دهد. آن‌ها که فکر می‌کنند اين نوشته اثبات يا رد اين مذهب يا آن دين و آيين است، اشتباه می‌کنند. خاظرشان آسوده باشد. من به دين کسی کار ندارم. با عقل‌تان کار دارم!

February 28, 2008

اسفندگانِ نو

امروز روز تولد بانو است. مشغله‌ی اين سال‌ها ميان من و شعر فاصله انداخته است. فاصله‌ای تلخ. شعر را اين روزها می‌خوانم و می‌نوشم. برای زادروزش هر هديه‌ای کم است. خرد است. حقير است. اين را کسی می‌فهمد که معنی ايثار را بداند. معنی از خودگذشتگی و وفا را بداند. شعرگونه‌ای را که سه سال پيش نوشته بودم، دوباره تکرار می‌کنم. حرف‌ها همان است. احساس همان. عشق همان - نه، بلکه عميق‌تر. اما هر چند «لا تکرار في التجلی»، مفاهیم همان هستند و حرف‌های دل همان‌ها. و من از دنیا چه دارم جز همين عشق. همين است که تا امروز نگاه‌ام داشته است، در این تنهایی بی‌کران. و هنوز «عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شريف / چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود».

در اين بنای خاکی ذرات خفته‌جان
گويی ورود تو،
پيوند مهر دارد با روح خاکيان.

هر چند روز آمدنت،
در ماه مهر نيست.
با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!

اسفندگان من!
ای جاودانه عاشقِ دوران!
معمار عشق بودی،
در خاک خسته‌ی بر باد رفته‌ام!

امروز هم،
هر روزِ من تويی.
هر لحظه‌ی خجسته‌ی اسفند ماهی‌ات،
خاکستر خموشی ديرينه‌ی مرا
همزاد شعله‌ها،
همراه بارقه‌ای پاک کرده است.

ای تابناک مهر فروزان عمر من!
ای پاک‌تر الهه‌ی شيرين خسروان،
ای زاده‌ی کيان!

امروز شاد باش و هماره تو دير زی

February 27, 2008

شاعر انسان‌ها

پريروز هشتادمين سالروز تولد سايه بود. آن‌قدر گرفتار کار بودم که مجالی دست نداد چيزی بنويسم. امشب هر چه گشتم ميان عکس‌های‌ام که عکسی خوب از سايه پيدا کنم، نشد. يک دنيا عکس خوب از سايه دارم. خيلی‌های‌اش يادگار شبی بود که آمد لندن.  پاره‌ای از اين عکس‌ها را می‌شود در يادداشت‌هايی که همان روزها نوشتم پيدا کنيد (بنگريد به «چون آيت عشق» و «شب شعر سايه»). هر چه هست دير است دو روزی ولی بايد اين‌ها را نوشت. کوتاه و مختصر می‌نويسم که به پرچانگی و بيهوده‌گويی نيفتم.

سايه - دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۲، لندن، منزل مسعود بهنود
سايه برای من شاعر لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام بوده‌ است. هر حالی، هر حسی که در زندگی داشته‌ام سايه برای‌اش شعری داشته است. سايه شاعر انسان‌هاست. ساير شاعری است در دسترس. شاعری است برای احوالی که می‌توانی لمس کنی. شاعری نيست که مغلق‌گو باشد و بيهوده‌سرای و اهل فخرفروشی شعری و شعرفروشی. سايه هر چه هست،‌ در شعرش بی‌تکلف همان‌گونه حضور دارد. اين همه قصه از شعر سايه هيچ چيز تازه‌ای نيست. همه می‌دانند. همه می‌خوانند. همه می‌نويسند. هيچ چيز نوی در آن نيست. همه جا می‌شود يافت.

اما سايه، لايه‌ای ديگر هم دارد. آن لايه‌ی انسانی که جدای از شعر می‌شود ديدش. بخت‌ام بلند بوده است که توفيق ديدار سايه چندين بار برای‌ام مهيا بوده است و هر وقت به سراغ‌اش رفته‌ام با خوشخويی و مهر در به روی‌ام گشوده و رخ نهان نکرده است. سايه اهل تعارف با هيچ‌ کس نيست. با هيچ کس پنهان‌کاری نمی‌کند. هر چه می‌انديشد و بدان اعتقاد دارد، بی‌پرده بر زبان می‌آورد. سايه، آدمی است سخت نرم‌دل. دلی دارد چون آبگينه. وقتی با او حرف می‌زنی اگر نشناسی‌اش فکر می‌کنی دارد عتاب می‌کند. اما در پس آن عتاب، آن‌قدر مهر ريخته است که نهايت ندارد. در حضور سايه که می‌نشينی می‌شود لحظه به لحظه از او درس آموخت. درس زندگی، درس ادب، درس ايثار، درس انسانيت و البته درس شعر و موسيقی. سايه سخت دلبسته‌ی ايران است. شايد گزاف نباشد اگر بگويم بيش از نيمی از سال را در ايران می‌گذراند. همین سفر آخری که در ايران بودم می‌گفت نمی‌دانم چی‌ست در اين آب و خاک که مهرش در کنجِ جان آدم می‌نشيند. درست مثل اين‌که مادری پير و بيمار و غرغرو و بداخلاق داشته باشی، ولی باز هم مادرت، مادرت است و دوست‌اش داری. ايران با تمام آن‌چه که هست و نيست، با تمام آن آزارهايی که در آن می‌بينی، باز هم عزيز است.  همين‌ جور می‌شود نوشت و نوشت. حرف زیاد است از سايه. گفتم مختصر می‌نويسم. همين قدر برای ادای دين به شاعری که سخت انسان است و عجيب دلبسته‌ی انسان‌هاست، قلم‌اندازی نوشتم. عمرش دراز باد سايه که عمری در سايه‌ی احساس و ذوق او زيسته‌ام و سخت وامدار تيزبينی‌های او بوده‌ام.

February 23, 2008

فلسفه‌ی قدرت!

اين جمله را اسکار شيندلر در «فهرست شيندلر» خطاب به فرمانده‌ ديوانه و خونريز آلمانی می‌گويد: «قدرت يعنی اين‌که هر دليل و توجيهی را برای کشتن داشته باشی، ولی نکشی!». کاش يک بار اين فيلم را - حتی نسخه‌ی سانسور شده‌اش را - يک بار در ايران نشان بدهند!

February 22, 2008

رسوايی امنيتی آمريکا و رسانه‌های شفاف

وزير خارجه‌ی انگليس، ديويد ميليبند اعتراف کرده است که هواپيماهای آمريکايی که حامل زندانيان سياسی بوده‌اند و در زندان‌های مخفی امنيتی آمريکا در نقاط مختلف دنيا نگه‌داری می‌شده‌اند، در مسيرشان در خاک انگليس هم توقف داشته‌اند. ماجرا صدای بسياری از گروه‌های حقوق بشر را در آورده است و البته در صدر فهرست مسأله‌ی شکنجه است که مطرح است و نقض حقوق زندانیان.

قضيه خیلی ساده است: آمريکا يک ايدئولوژی مبارزه با رعب و وحشت دارد (بخوانيد تروريسم) و برای تحقق اهداف این به اصطلاح مبارزه هيچ اصل اخلاقی مانع‌اش نيست. همان دولتی که در هر نقطه‌ای از جهان به هر بهانه‌ای مداخله می‌کند و مدعی است که هدف‌اش گسترش آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است، ابتدايی‌ترين اصول همان ارزش‌ها را به سادگی زير پا می‌گذارد.

بله حقوق بشر در بسياری از نقاط ديگر جهان هم نقض می‌شود. اما وقتی اين لغزش‌ها از سوی دولت‌هايی سر می‌زند که خود مدعی برقراری آزادی، حقوق بشر، امنيت و دموکراسی هستند، ماجرا تبديل به کاريکاتوری مضحک می‌شود. کشوری که از همان ابتدا می‌گويد من اين دموکراسی را نمی‌پذيرم (به درست يا غلط) تکليف‌اش روشن است. اما تمام اين لغزش‌های آمريکا را که کنار هم می‌گذاريم می‌بينيم اين آمريکا، اين دولت، هيچ صلاحيتی ندارد که بخواهد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر را به جهان هديه کند. اين واعظان نامتعظ تنها حقوق بشر و دموکراسی را بدنام می‌کنند. در دفاع از ارزش‌ها کسی محترم‌تر است که خودش پای‌بندتر به آن ارزش‌ها باشد. نه آن اسلاميانی که بويی از اسلام نبرده‌اند و ابتدايی‌ترين اصول اخلاقی اسلام را پيوسته زير پا می‌گذارند می‌توانند نماد و نماينده‌ی خوبی برای اسلام باشند و نه اين آزادی‌مداران و دموکراسی‌خواهانی که خود پيوسته همان اصولی را زير پا می‌گذارند که مدعی حفظ‌ِ‌ آن‌ها هستند.

خدا پدر رسانه‌های انگليس را بيامرزد که با هيچ صاحب قدرتی شوخی ندارد!

February 20, 2008

طلوع خورشيد

Sjöviksgården ‎

Sjöviksgården ‎

February 18, 2008

بعد السفر

خسته و هلاک از سوئد برگشته‌ام امروز. دارم از خستگی می‌ميرم. دو ساعت ديگر جلسه‌ای دارم که مجال خوابیدن به من نمی‌دهد. جان که بگيرم از سوئد می‌نويسم. اين بار تجربه‌ی سوئد شيرين‌تر از بار پيش بود.

February 14, 2008

حسبنا العشق...

داشتم بی‌هوا با خودم زمزمه می‌کردم:
الهی سينه‌ای ده آتش‌افروز
در آن سينه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست

رها شدم در زمزمه. زمزمه آواز شد. سوز شد. خروش شد. تأمل شد. واقعاً بغض، حسد، کينه، انتقام‌جويی و خودسوزی را چه درمان می‌کند؟ سلوک آموختنی است. سلوک دل دادن می‌خواهد. ايمان می‌طلبد. اعتماد می‌خواهد. نمی‌شود در طلب آرامش و طمأنينه بروی، اما وجودت آکنده از شک و انکار و ترديد باشد. نمی‌شود در پی سکينه باشی ولی مدام دفع الوقت کنی و همه چيز را به تعويق بيندازی. همه نمی‌توانند سلوک کنند. زهدورزی هم آدم را از آدميت‌اش دور می‌کند. آدم را خشک می‌کند، می‌تراشد و فرتوت می‌کند. روح آدميت را می‌سوزاند. زهدورزی، زهد صومعه‌نشينان مثل دوزخ است. عشق بايد. تنها با مهرورزی مگر بشود اين آتش کينه و انتقام و حسد را فرو نشاند. با مهرورزی بی‌قيد و شرط. با عشقی بی‌چشمداشت. عشق يعنی اين‌که اصلاً انتظاری نداشته باشی. توقعی در تو نباشد. بی‌علت و رشوت کار کنی. تازه اگر توقعی هم در تو ایجاد شد و ديدی به آن نرسيدی، عشق‌ات آن‌قدر بزرگ و فربه باشد که جا را بر هر توقعی تنگ کند. توقع را آن وقت می‌سوزانی. آن وقت می‌شوی خودت. آن وقت ابن الوقت می‌شوی. ما عشق‌هامان را نمی‌سنجيم. لاف عشق می‌زنيم ولی پالايش‌اش نمی‌کنيم. خودمان را هم همين‌جور. نشانِ عشق، گذشت است و خالی بودن از کينه و انتقام. هر که لاف می‌زند که بويی از عشق برده است، هر که ادعا می‌کند حتی یک بار عشق را آزموده و اکنون در سينه‌اش کينه مأوا دارد و انتقام، لاف دروغ می‌زند. کذاب است. عشق خود کافی است برای رستگاری. تو عاشق شو... باقی کار را به او واگذار که می‌کشاندت. آن وقت کار کردن می‌آموزی. آن وقت روح‌ات از بطالت فاصله می‌گيرد. آن وقت می‌گويی: «بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد». عشق يعنی گذشت، يعنی سخاوت. عشق يعنی بتوانی بگويی:
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
نه فقط درباره‌ی گناه. اگر توانستی خيلی جاها که می‌دانی گناهی نداری، آن‌قدر دل‌ات بزرگ باشد که بگويی بيايید گناهِ شما را من به گردن می‌گيرم. اصلاً همه‌ی گناه‌ها از من سر زده است. آن وقت می‌شوی عاشق. آن وقت می‌شوی مسيح. آن وقت می‌شود لاف تجرد زد. آن وقت به آسمان می‌رسی. پا به ملکوت نهاده‌ای. آن وقت دوباره متولد می‌شوی. دل‌ام برای خودم تنگ است. دل‌ام برای گفتن و شنيدن تنگ است. حوصله‌ها تنگ است. کسی حس و حال شنيدن‌اش را ندارد. کسی رغبت گذشت ندارد. کسی دل به سخاوت نمی‌دهد. تلخی انتقام و کينه بيشتر با جان‌شان مأنوس شده است تا حلاوت ايثار و بخشش. و من روزگاری بالای همه‌ی نامه‌ها و شعرهای‌ام می‌نوشتم: «هو العشق». الآن از کاغذها برش داشته‌ام. پنهان‌اش کرده‌ام جايی در سويدای دل. در اعماق روح. مثل بعضی کلمات، بعضی تعبيرها که ديگر نمی‌شود بر زبان آورد. اين روزها بعضی مقدسات، بيشتر به محرمات شبيه‌اند. کار روزگار واژگونه است. مسيحی کو؟ طبيبی کو؟ که نفسی در تن رنجور اين آدميان بدمد، شايد روح‌شان زنده شد! شايد آن خوره‌، آن جذامی که روح‌شان را دارد ذره ذره می‌خورد، نابود شد و دود شد و رفت. شايد آتشی افروخته شد. نسيمی وزيد. گلی دميد. عطری در مشام جان‌شان پيچيد... بهار نزديک است. بوی مسيح می‌آيد. بوی رستاخيز. درخت‌های باغ روبروی خانه شکوفه داده‌اند!

February 13, 2008

اهل ذمه و اسقف اعظم

اسقف اعظم کانتربری وقتی درباره‌ی شريعت اسلام سخنانی گفت، به مهم‌ترين جنبه‌های ماجرا توجهی نکرده بود (شايد هم کرده بود ولی درست‌ بيان‌‌اش نکرد). گويا سخنان او بهانه‌ی خوبی را برای طرح بعضی حرف‌ها فراهم کرده است. کمابيش آشکار است که سخنان او به معنای پياده کردن احکام شريعت در بريتانيا و برقراری قوانينی موازی با قوانين مدنی بريتانيا نيست. اما بياييد از اين زاويه به ماجرا نگاه کنيم. اسقف اعظم هم بد نيست به اين جنبه‌ی امر توجه پيدا کند. رفتاری که در شريعت اسلام و در کشورهای مسلمان با اهل ذمه – اهل کتاب – می‌شد رفتاری جالب بود. اهل ذمه به دولت‌های مسلمان ماليات می‌دادند در عوض دولت‌های مسلمان آن‌ها را تحت حمایت خود می‌گرفتند. يعنی اهل کتاب از حمايت مسلمانان برخودار بودند و آن‌ها طبق احکام آيینی خود زندگی می‌کردند. همين الآن هم در ايران مسيحيان منعی در نوشيدن شراب ندارند. در قرون سابق، اهل ذمه ناگزير به شرکت در جنگ‌های مسلمانان برای دفاع از کشور نبودند. مسلمانان می‌جنگيدند و از کشوری که اهل ذمه در آن ساکن بودند دفاع می‌کردند. يعنی اهل ذمه به تمام معنا تحت حمايت بودند ولی با وضع محدوديت‌هايی. (ولی الآن بعيد می‌دانم که مثلاً مسيحيان از انجام خدمت نظام وظيفه معاف باشند!). وضع مسلمانان در بريتانيا کمابيش می‌تواند شبيه وضع اهل ذمه در کشورهای مسلمان باشد. اسقف اعظم اگر از اين زاويه به ماجرا نگاه کند، می‌تواند کمی نفس راحتی بکشد. مسلمان‌های انگليس، تحت حمايت اين کشور و دولت‌اش هستند. هیچ ماليات اضافه به دولت نمی‌دهند. از همه‌ی امکانات اين کشور برخوردارند. و حالا اسقف اعظم می‌گويد بايد بتوانند به پاره‌ای از احکام آيینی خود عمل کنند. فقط اسم «شريعت اسلام» در اين کشور بد در رفته است. دلیل‌اش هم مشهود است. طالبانِ افغانستان نمادِ طراز اول اجرای احکام شريعت در يک کشور اسلامی بودند. بردن اسمِ شريعت خاطره‌ی تلخ و دردناکِ آن‌ها را زنده می‌کند. اهل اسلام در سرزمين اهل کتاب به دنبال احقاق حق پياده کردن شريعت اسلام در زندگیِ خود هستند و يک حامی عالی‌رتبه هم يافته‌اند. ولی خوب بود روآن ويليامز متکلم مسيحی، از چند فقيه عالی‌رتبه‌ی مسلمان و انديشمند و متفکر اسلامی دعوت می‌کرد تا درباره‌ی موضوع به تفصيل بحث کنند و پيشنهادهايی عملی و سنجيده‌تر ارايه دهند تا دچار مخمصه‌ی فعلی نشود. رسانه‌های انگلیسی مهارت خاصی در به سيخ کشيدن افراد مشهور دارند به ويژه که آن فرد از ارباب طراز اول کليسا، يا ارکان دولت، يا اعضای خاندان سلطنتی باشد. اين‌جا قدرت قداستی ندارد. در سرزمين‌هايی که شريعت اسلام حاکم است، همه‌ چيز که به نحوی به دين، قدرت، سياست و حاکميت مربوط است، قداست دارد (يا برای‌شان قداست می‌تراشند). بايد به رابطه‌ی متقابل اهل ذمه و مسلمانان و مسلمانان و اهل کتاب بيشتر فکر کرد. فکر می‌کنم اسقف اعظم به قدر کافی آويزان شده است. وقت‌اش رسيده است بقيه هم آويزان شوند

نقد نامتين خرمشاهی بر سروش

بهاء الدين خرمشاهی يادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبه‌ی دکتر سروش درباره‌ی قرآن. نکته‌ی نخست اين‌که وب‌سايتی که اين يادداشت را منتشر کرده است، عمدتاً پاسخ مخالفان را آورده است. توضيحی که دکتر سروش در رفع ابهامات در مصاحبه با روزنامه‌ی کارگزاران داده است در این وب‌سايت نيامده است. اين پاسخ را من در ادامه‌ی مطلب می‌آورم – به نقل از وب‌سايت دکتر سروش – و چند حاشيه هم بر آن می‌افزايم.

يکم اين‌که پاسخ آقای خرمشاهی هيچ اشاره‌ای به سروش نمی‌کند. هيچ اسمی از او نمی‌برد و انگار سروش سوم شخصی است که حتی اسم‌اش را نبايد برد. از خرمشاهی اين شيوه‌ی نوشتار بسيار بعيد و مايه‌ی تأسف است. بعد از آن لحن و زبان اين يادداشت جدلی است و تکرار مدعيات تاریخی. يعنی اگر سروش هم اين حرف‌ها را نزده بود، می‌شد در آثار متکلمان اسلامی ظاهرگرا کمابيش همين سخنان را يافت. خرمشاهی در مقام ذی‌نفع در مسأله ايستاده است و از درون متن می‌خواهد درباره‌ی بيرون متن داوری کند. او به سادگی سر سيد احمد خان را تخطئه می‌کند و در مقام شاهد از سيد جمال اسدآبادی نقل قول می‌کند. گويی حرفی که آن‌ها در زمانِ خودشان گفته باشند به نحوی برای زمان ما نيز حجت است و تقابل ميان سيد احمد خان و سيد جمال تقابل اهریمن و اهوراست! گذشته از اين من يک بار دیگر در همين وبلاگ مطلبی را از خواجه‌ی طوسی نقل کرده بودم که مضمون‌اش تا حد بسيار زيادی همانی است که سروش در مصاحبه‌ی خود گفته است.

طرفه‌تر آن‌که با اين لحن تکفيرگری که خرمشاهی و برخی از منتقدان سروش پی گرفته‌اند می‌شود تيشه به ريشه‌ی بسياری زد که سروش قلم کوچک ماجرا به حساب می‌آيد. خواجه‌ی طوسی يک نفرشان. ابن سينا مورد بعدی. مورد متأخرش آيت‌الله خمينی است. اين بخش از سخنرانی آقای خمينی را ملاحظه بفرماييد: «ماه رمضان مبارک است. برای اين‌که نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفه‌ی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶). با اين حساب آقای خمينی کافر است؟ سخن آقای خمينی اگر نکته‌ای بالاتر از آن‌چه سروش می‌گويد نباشد، دست‌کم همان است که سروش در مصاحبه‌ی خود آورده است. پس اين همه غوغا و جنجال بر سر چی‌ست؟ چرا خرمشاهی خود را فروخته است به اين بازی زشت؟ می‌شود يادداشت خرمشاهی را که عمده‌ی نکات‌اش اساساً ربط چندانی به مدعای سروش ندارد به دقت شکافت، ولی چه سود؟ اين جملات خرمشاهی را بخوانيد: «اينان خود را نواعتزالي مي‌شمارند. و در اوج بي‌پروايي مي‌گويند پيامبر(ص) و وحي قرآن (به تعريف خودشان) درجاتي از خطاپذيري دارند. آري پيامبري را امري انساني و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگي او مي‌شمارند». اين‌ها آشکارا در اشاره به سروش است («نواعتزالی»). ولی سروش هيچ جا نگفته بود پيامبری امری انسانی و خودخواسته و خودساخته است. تحريف آشکار شاخ و دم ندارد. آری قرآن از صافی وجود پيامبر عبور کرده است اما سروش هيچ جا در مصاحبه‌اش اين رشته‌ی ميان پيامبر و خدا را نگسسته بود. اين رشته را خرمشاهی خودخواسته و خودساخته پاره کرده است. به هر حال، توضيحات سروش را در زير بخوانيد. در يادداشت ديگری باز ادامه‌ی بحث را پی می‌گيريم و نکاتی را در حاشيه‌ی اين به اصطلاح جوابيه‌ی آقای خرمشاهی می‌افزايم.

ادامه‌ی «نقد نامتين خرمشاهی بر سروش»

February 12, 2008

انتشار کتاب در فرايند تکامل!

يادداشت‌هايی که درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب «مکتب در فرايند تکامل» نوشته‌ی حسين مدرسی طباطبايی نوشته بودم، واکنش‌هايی در پی داشت که تأمل در آن‌ها بسيار آموزنده است. سعی می‌کنم خلاصه‌ی نظرم را موجز بيان کنم. ۱. فرض کنيم مترجم مستقل از نويسنده عمل کرده است و تحت اشراف او اين ترجمه را انجام نداده و بيايید باز فرض کنيم دستگاه مميزی کتاب را به اين شکل درآورده است و الفاظ آن را اين‌گونه تغيير داده است. به نظر من باز هم اتفاق مهمی نيفتاده است. روح و مضمون کتاب، کماکان همان است که بود. آن‌ها که مؤمن عامی هستند، همچنان راه ايمانِ خويش را ادامه می‌دهند و امام زمان‌شان از موجوديت تاريخی نمی‌افتد. آن‌ها که اهل تحقيق و دانش هستند و دغدغه‌ی تحری حقيقت دارند، پی تحقيق بيشتر می‌روند. اتفاقی که در ترجمه افتاده است اين است که لباسی بر تن کتاب پوشانده شده است تا در فضای ايران باعث تنش و دردسر نشود. اما شده است. ۲. به گمان من، نويسنده نظرش کماکان همان نظری است که در چاپ اول کتاب آمده است. ويرايش دوم و ترجمه‌ی فارسی آن هم چندان مضمون را تغيير نداده است. اما مخاطب فارسی‌زبان ايرانی نياز به اطلاع‌رسانی قطره‌ای دارد. نمی‌شود هر چيزی را برای هر کسی با همان دشواری و صراحت و عريانی بيان کرد که مثلاً برای عالمی متفطن و روشن‌انديش. ۳. وضع مدرسی طباطبايی کمابيش شبيه وضع عين‌القضات است که به او اتهام ادعای نبوت، باطنی‌گری، انکار معاد و مسايلی از اين قبيل زده بودند. عين‌القضات رساله‌ی «شکوی‌ الغريب» را می‌نويسد و شروع می‌کند به توجيه کردن آن‌چه در آثار قبلی نوشته است (البته برای نجاتِ‌ جان‌اش). عين‌القضات عارفی بود دانشمند که قربانی کينه‌جويی و برتری‌طلبی علمای هم‌عصر خود شده بود که به او حسادت می‌کردند (به اين قاضی کم سن و سال ولی فاضل و صريح‌اللهجه).

در نتيجه من انتشار اين کتاب با اين شکل از ترجمه را، بر خلاف آن‌چه شايد از يادداشت‌های قبلی‌ام استنباط می‌شود، خطری برای جامعه‌ی ايران نمی‌دانم. کتاب کارِ خودش را می‌کند و جامعه هم راه خودش را می‌رود. آقای مدرسی هم ان شاء الله دچار پيامدهای کينه‌جويی و حسادت‌ و نفرت هم‌وطنانی که سنگ دين را به سينه می‌زنند نخواهد شد. نمونه‌هايی را که ايشان در مقدمه‌ی فارسی که در مطلب قبل نقل کرده بود بخوانيد (نمونه‌ی طهارت اهل کتاب و بسياری مسايل از اين دست). در این روايت‌ها، رنج نويسنده از گزندهايی که به او رسيده يا ممکن بوده برسد کاملاً مشهود است. فرض کنيد خود نويسنده می‌خواست کتاب‌اش را به فارسی بنويسد (يا اصلاً همين را می‌خواست خودش به فارسی ترجمه کند)، به نظر شما چه بايد می‌کرد که کتاب منتشر می‌شد و مضمون اصلی کتاب هم لوث نمی‌شد؟ به نظر من چيزی شبيه به همين کتابی در می‌آمد که اکنون به فارسی در دسترس است.

نمونه‌ی ديگری از اين دست کتاب‌ها، ترجمه‌ی فارسی «جانشينی محمد» مادلونگ است (که پيش‌تر يکی دو بار درباره‌اش نوشته‌ام). شنيده‌ام که کتاب را در ايران جمع کرده‌اند. گويا مدعی بوده‌اند که برای اهل سنت حساسيت‌آفرين شده است (انگار واقعاً به حساسيت‌های اهل سنت توجهی جدی می‌شده است!). واقعيت اين است که کتاب مادلونگ اگرچه رويکردی کاملاً تاريخی و آکادميک دارد، موضع شيعيان را بيشتر تقويت می‌کند. ولی علی را زمينی‌تر می‌کند و آن وجهه‌ی دور از دسترس بودن و آسمانی بودن را کمرنگ می‌کند (هر چند نگاهی مثبت به علی دارد). همين زدودن غبار اسطوره و قداست از گردِ علی برای آن فضا مشکل‌آفرين بوده است. (کسی می‌داند آيا که کتاب «عبای پيامبر» روی متحده در ايران به فارسی در آمده است يا نه؟). به نظر من اگر امکان‌اش وجود داشت که ترجمه‌ای وفادار به متن انگليسی از کتاب مدرسی ارایه کرد و آن را منتشر کرد، کار خوبی می‌شد و مخاطب خاص خودش را هم پيدا می‌کرد ولی عجالتاً همين که هست، کتابی است بسيار خواندنی و درس‌آموز. گاهی اوقات قضاوت درباره‌ی بعضی از نکات مطرح شده در کتاب، حتی از پس پرده‌های ستبر الفاظ عاطفی و ايدئولوژيک، بر عهده‌ی خواننده‌ی تيزبين می‌افتد.

قصه‌‌ی اسقف کانتربری و معضل «فقه»

جدل‌ها بر سر سخنرانی روآن ويليامز هنوز ادامه دارد. او می‌گويد حرف‌اش بد فهميده شده است و مقصودش گنجاندن قوانين موازی با قوانين مدنی بريتانيا نبوده است. مخالفان‌اش خواستار استعفای او هستند که آشکارا درخواستی است گزاف و حتی کينه‌جويانه. اما چند نکته‌ی مهم در این‌جا هست. نخست اين‌که روآن ويليامز يک متکلم مسيحی است. او نه فقيه مسلمان است نه متکلم مسلمان و نه حتی روشنفکر دينی. چرا او بايد خود را وارد اين ماجرای پر حرارت می‌کرد؟ ظاهراً بحث بر سر اين است که اگر ساير اديان می‌توانند احکام و قوانينِ شرعی خودشان را در کنار قوانين مدنی بريتانيا اجرا کنند (مثل يهودی‌ها)، چرا مسلمانان نتوانند؟ ظاهراً اين سخنی است معقول، اما پيامدهای مشکل‌آفرين زيادی دارد. نخستين پيامدش این است که افراطيون و تندروهای بنيادگرای مذهبی آشکار از آن دفاع می‌کنند و آن را سرپوشی برای اجرای احکام شرعی اسلامی می‌دانند. اما واقعاً «احکام شريعت اسلام» کدام‌ها هستند؟ آيا در احکام شريعت اسلام پويايی داريم؟ به موارد استثنا نگاه نکنيد. قاعده‌ها را در نظر بگيريد. در کشوری مثل ايران، به فرض يکی مثل آيت‌الله صانعی می‌گويد ارث زن و مرد برابر است. آيا دستگاه قضايی به آن گردن می‌نهد؟ آشکار است که ما تفاوتی محسوس در اين زمينه نديده‌ايم. آقای خامنه‌ای، مثلاً، قمه‌زدن را ممنوع می‌داند. طبيعی است که دستگاه قانونی در پی تنفيذ نظر رهبر است. و تصميم آقای خامنه‌ای هم تصميمی است خردمندانه و اخلاقی. اما آيا همه‌ی فقها و علمای ايران آن را پذيرفته‌اند و از آن دفاع کرده‌اند؟ مثال‌ها فراوان است. نکته اين است که وقتی از شريعت اسلام صحبت می‌کنيم ناگهان حجم عظيمی از مسايل فقهی و حقوقی در برابر ما رخ می‌نمايانند که حداقل در يکی دو قرن اخير معضل کشورهای مسلمان بوده‌اند.

در وضعيتی که خود انديشمندان مسلمان با هزار و يک مشکل روبرو هستند برای اين‌که بگويند احکام شريعت اسلام نبايد انسان‌ستيز و ضد اخلاقی باشد و نبايد به آن‌ها وجهه‌ای مقدس داد، سخنان اسقف کانتربری تنها وضعيت را دشوارتر می‌کند. من در حسن نيت او شکی ندارم، اما بی‌ترديد سخنان او معضل‌آفرين بوده است. به فرض که نظامی قانونی برای مسلمانان داشته باشيم که اگر زنی مسلمان خواست به آن مراجعه کند، اختيار مراجعه به آن را داشته باشد، وقتی هيچ زنی به آن رجوع نکند و اساساً قوانين مدنی را کارآمدتر و منصفانه‌تر و انسانی‌تر بدانند، خاصيت گنجاندن آن احکام شرعی در قوانين بريتانيا چی‌ست؟ فقط ژست کثرت‌گرا و شمول‌گرا بودن است؟ وقتی از احکام شريعت اسلام در انگليس صحبت می‌کنیم، عمده‌ی اين احکام به ازدواج و طلاق و قوانين خانواده باز می‌گردد. اگر قرار باشد زنی حق طلاق داشته باشد و بتواند حضانت فرزندان‌اش را در اختيار بگيرد و اگر قرار باشد ارث زن و مرد برابر باشد و همه‌ی اين‌ها در اين به اصطلاح احکام شريعت اسلام لحاظ شوند، چه دليلی برای در نظر گرفتن احکام شريعت اسلام می‌ماند وقتی قوانين مدنی زمينه‌ را به نحو کارآمدتری برای اين‌ها فراهم می‌کنند و دست بر قضا هم منصفانه و هم اخلاقی هستند؟

خيلی خلاصه بگويم که نگرانی عمده‌ی من اين است: وقتی از احکام شريعت اسلام صحبت می‌کنيم در برابر قوانين مدنی بريتانيا، با يک تفاوت چشم‌گير روبرو هستيم. عامه‌ی مسلمانان اين احکام را «مقدس» می‌دانند در حالی که هيچ کس قوانين مدنی را مقدس نمی‌داند. شايد فقها مرتب مشغول کشف و شهود باشند، اما تاريخ نشان داده است و روزگار معاصر گواه است که حتی در درون کشورهای مسلمان، روز به روز با معضلات لاينحلی روبرو هستيم که «توجيه» اين همه بی‌عدالتی و رفتارهای غير اخلاقی و ضد انسانی را از «شريعت اسلام» و از «خدا» و «قرآن» می‌گيرند. تلاش فقهای انديشمند و روشنفکرانی دينی اين است که حساب دين اکثری و دين اقلی را از هم جدا کنند و اين قداست را از احکام اجتماعی و بشری و دنيايی اسلام بگيرند. اگر بشود اين مقوله را به مردم تفهيم کرد که احکام فقهی و شرعی را انسان‌ها می‌سازند و انسان‌ها پياده می‌کنند و می‌توان آن‌ها را در بستر آموزه‌های اخلاقی و انسانی اسلام تغيير داد، به نظر من بيايند همه‌ی احکام شريعت را پياده کنند ولی آماده باشند که فردا هم حکم اعدام را لغو کنند، هم ارث زن و مرد برابر باشد، هم زنان حق طلاق داشته باشند و هم هيچ مردی حق کتک زدن زن‌اش را پيدا نکند!

سخنان اسقف کانتربری بسيار مبهم بود. هنوز ما نمی‌دانيم – مشخصاً – مقصود او کدام پاره از احکام شریعت اسلام بوده است. او بهتر بود چند مثال عينی می‌زد و می‌گفت اين‌ها مواردی هستند که مسلمان‌های بريتانيا حق دارند به آن‌ها عمل کنند يا خود دادگاه مربوطه را اختيار کنند. اسقف کانتربری به اين نينديشده بود که اگر پيشنهاد او عملی شود و مثلاً دعوايی بين يک زن و شوهر مسلمان پيش بيايد و مرد به دادگاه اسلامی خود برود و زن به دادگاه مدنی بریتانيا، حکم لازم الاجراء از آنِ کدام دادگاه خواهد بود؟ اگر حکم دادگاه بريتانيايی نافذ است، خاصيت آن دادگاه دست و پا بسته‌ی اسلامی چی‌ست؟ اين سخنان اسقف نيست که بد فهميده شده است. خودِ اوست که سخنان‌اش را شتاب‌زده و بی‌توجه به فضای بريتانيا و معضلاتِ جهان اسلام چنين بی‌پرده گفته است. اسقف بلند بلند فکر کرده است و اين هم برای او و هم برای مسلمان‌های ميانه‌رو مشکل‌ساز شده است.

February 9, 2008

سرگردان میان مترجم و مؤلف

حکايت اين کتاب «مکتب در فرايند تکامل» روز به روز جالب‌تر می‌شود. اگر نظرهای پای مطالب قبلی را خوانده باشيد، درخواهيد يافت که گويا مترجم، ترجمه را از روی چاپ دوم کتاب انجام داده است. چاپ دوم کتاب دو سال بعد از چاپ اول به بازار آمده است و بخش‌هايی از آن تغيير کرده است. با وجود اين دخالت‌های مترجم در تغيير دادن کلمات و افزودن بار ارزشی با جملات و فاصله گرفتن از بی‌طرفی علمی در کتاب مشهود است و می‌توانم کمابيش با اطمينان بگويم که مترجم فضای علمی کتاب را به جوی عاطفی و احساسی با گرايشات آشکار کلامی و جدلی تغيير داده است. مضمون و محتوای کتاب هر چه باشد (که علی‌الظاهر بنا بر آن‌چه من از آن می‌فهمم نه تأييد مذهبی از تشيع است و نه رد مذهبی)، با آن‌چه که مترجم ارايه کرده است متفاوت است. به هر حال، قصه‌ی اين کتاب طولانی‌تر از آنی است که گمان برده بودم. عجالتاً متن مقدمه‌ی مؤلف بر ويرايش جدید کتاب را که در صفحات نخست نسخه‌ی فارسی آمده است درادامه‌ی مطلب نقل می‌کنم و در يادداشت جداگانه‌ای نکات تازه‌ای را که به ذهن‌ام می‌رسد می‌افزايم. يادداشت مؤلف، يادداشتی است بسيار روشنگر و نکاتی در خود دارد تأمل‌برانگيز. نمی‌دانم چرا هر چه بيشتر اين مقدمه را می‌خوانم بيشتر ياد رساله‌ی «شکوی الغريب» عين القضات همدانی می‌افتم! حکايت اين رساله‌ی عين القضات را هم بعداً خواهم گفت.

ادامه‌ی «سرگردان میان مترجم و مؤلف»

February 8, 2008

تحجر از نوع انگليسی

اسقف اعظم کنتربری، همان کشيش جنجالی که هنگام سونامی علناً گفت که در وجود (یا عدالت و رحمت) خدا شک کرده است (مضمون‌اش را می‌گويم؛ دقیقاً خاطرم نيست چه گفته بود)، ديروز گفته است که اجرای «پاره‌ای از احکام شريعت اسلام» به عنوان بخشی از قانون بريتانيا برای مسلمانان اجتناب‌ناپذير است. سياست‌مداران انگليسی متفقاً سخنان او را محکوم کردند و حتی عده‌ای از مسلمانان هم به جمع مخالفان سخنان او پيوستند. سخنان روآن ويليامز واقعاً شگفت‌آور است. در قانون بريتانیا چه چيزی وجود ندارد يا کم است که مسلمان‌ها برای ادامه‌ی يک زندگی مدنی به آن نياز دارند؟ تنها چيزهايی که در اين قانون نيست اين‌هاست: نابرابری حق ارث زن و مرد؛ مجازات اعدام؛ قطع دست دزد؛ سنگسار و احکامی از این دست. اين بيچاره‌ها حتی بانک‌های‌شان را سازگار با نظام اسلامی می‌کنند که خدمات لازم را به مسلمان‌ها ارايه دهند. پس واقعاً درد اسقف اعظم چی‌ست؟ اين عقب‌نشينی بی‌دلیل و خنده‌دار از کجا آمده است؟

شگفت‌آور آن است که الآن در جهان اسلام، انديشمندانِ دردمندی که دغدغه‌ی صلاح و سلامت و دوام و بقای اسلام را دارند، صريحاً می‌گويند که پاره‌ای از احکام فقهی اسلام در جامعه‌ی امروز اجرا نشدنی است و اين سخن اختصاص به غرب ندارد. يعنی اگر از ناموجه بودن حکم اعدام يا نابرابری ارث زن و مرد سخن می‌گويند، اين احکام برای يک کشور اسلامی صادق‌تر است تا مثلاً برای بريتانيا. من واقعاً نمی‌دانم مراد او از «پاره‌ای از احکام شريعت اسلام» کدام پاره بوده است؟ آن پاره‌های سازگار با قانون مدنی؟ اگر مرادش آن‌هاست که اين بخش‌ها هم‌اکنون موجودند و احکامی هستند کارآمد. اگر مرادش آن پاره‌های ناسازگار با قانون مدنی بريتانياست، مقصودش همين قوانينی است که مثلاً به مرد اجازه می‌دهد هر وقت خواست زن‌اش را طلاق بدهد و اساساً زن ملک طلق او باشد؟ انگار در میان خودِ مسلمان‌ها متحجر کم داريم که حالا بايد اسقف کنتربری هم به صف آن‌ها بپيوندد!

February 7, 2008

تحريف آشکار در ترجمه - ۲

آن‌چه در باب ایرادها و تحريف‌های ترجمه‌ی فارسی کتاب آقای مدرسی طباطبايی نوشته بودم، به گمان خود کافی بود. اما گويا هم بايد نمونه‌های ديگری نقل کرد و هم به روشنی نشان داد که مترجم چگونه تأليف کرده است نه ترجمه. اين نمونه‌ی ديگر را هم ببينيد. شماره‌ی صفحه‌ها را بعد از پاراگراف‌ها نقل کرده‌ام. کلماتی که در متن ترجمه‌ی فارسی زيرشان خط کشيده‌ام کلماتی هستند که در متن انگليسی وجود ندارند و مترجم آن‌ها را به سليقه‌ی خود به متن افزوده است.


“According to these hadiths the Prophet and the earlier Imams had not only predicted the exact number of the Imams but had even disclosed the full list of their names, including the vanished one that was the last on the list.
Many, however, questioned the originality and authenticity of these hadith. Their main argument was that if these hadiths were correct and original and the names of the Imams were already determined and well known from the time of the Prophet, in fact, from antediluvian time, then why had all those disagreements on the question of succession occurred among the Shiites, and why had all the many sects been formed, each following a different claimant to the Imamate? Moreover, many of the authorities on whose authority those hadiths are quoted belonged to other groups. Why should one follow a false doctrine when he himself had heard and more importantly, had quoted the true doctrine from the Prophet or Imams?” PP. 102-204


«با جمع‌آوری و ترتيب و تدوین این احادیث، جامعه‌ی شيعی ناگهان دريافت که پيامبر اکرم (ص) و ائمه‌ی سلف (ع) نه تنها شماره‌ی دقیق ائمه اطهار را پیش‌بینی فرموده بودند بلکه نام دقيق آنان – از جمله حضرت ولی عصر (عج) را که آخرين نام در ليست دوازه نفری بود – به رازداران اسرار امامت و صحابه‌ی خاص و مخلص خود بازگو کرده بودند.

البته برخی کوته‌فکران در اصالت و صحت اين روایات ترديد می‌نمودند. استدلال نادرستی که اينان داشتند آن بود که اگر اين احاديث صحيح و واقعی است و نام ائمه‌ی اطهار به اين روشنی و دقت از زمان پیامبر اکرم (ص)، در واقع از ادوار اوليه‌ی خلقت جهان، مشخص و معلوم بوده است پس چرا آن همه اختلاف‌ها بر سر مسأله‌ی جانشينی هر امام ميان شيعيان روی داد و آن همه فرق که هر يک دنباله‌رو يک مدعی امامت بودند پديدار شدند؟ وانگهی بسياری از رجالی که نام آنان در اسناد آن احاديث آمده است، مانند ابوهريره صحابی پيامبر و عبدالله بن حسن و ديگران، خود از فرقه‌های ديگر بوده و هيچ گرايش عاطفی طرفدار تشيع امامی هم از آنان نقل نشده است. چگونه می‌شود کسی حقيقت را از پيامبر يا امام عصر خود بشنود و از آن مهم‌تر آن را برای ديگران بازگو کند ولی خود از آن پیروی نکند؟» صص ۱۹۶-۱۹۷

می‌بينيد که پارگراف اول تقريباً ترجمه‌ای نزدیک به متن دارد با این تفاوت که لحن و بيان تفاوت می‌کند («حضرت ولی‌ عصر» و «the vanished one» را مقايسه کنيد). البته تفاوت لحن طبیعی است. متن ترجمه شده گاهی بايد به ذايقه و سلیقه‌ی خواننده نزديک باشد. خواننده ناگزير از خود می‌پرسد که ابوهريره، که از عبارت افزوده‌ شده‌ی مترجم بر می‌آيد که «صحابی پيامبر» يعنی هم‌عصر او بوده است، چطور می‌توانسته گرايش عاطفی له يا عليه اتفاقی داشته باشد که بيش از دويست سال بعد قرار است رخ بدهد (ظاهراً این برداشت از «شيعه نبودن» او در زمان خلفا آمده است). اما نکته‌ی مسأله‌دار اين است که اين حدیث که مترجم تأکيد فراوان برای اثبات اصالت و صحت آن دارد، از جمله از ابوهريره هم نقل شده است که گويا مرجع معتبری برای احاديث نیست و بايد به نحوی روايت شدن اين حديث از او را توجيه کرد. وانگهی مترجم دقت ندارد که وقتی آن تعبير «برخی کوته‌فکران» را در جمله وارد کرده است و می‌گويد آن‌ها درباره‌ی اصالت و صحت روايت‌های دال بر ذکر نام و تعداد ائمه ترديد کرده‌اند، شمار فراوان - يا عموم - اين «کوته‌فکران» عالمان برجسته‌ی شيعه و اصحاب نزديک امامان بوده‌اند (از جمله زرارة بن اعين که نام‌اش در کتاب آمده است و هرگز هیچ روايتی درباره‌ی تعداد ائمه و نام آن‌ها نشنيده بود). چطور است که ناگهان از يک تاريخ به بعد کسانی که در صحت و اصالت يک حديث ترديد دارند، «کوته‌فکر» می‌شوند و قبل از آن تاريخ همه عزيزند و هدايت‌‌یافته؟ اين پرسش‌هايی است که مترجم با افزودن اين کلمات در کتاب بی‌پاسخ می‌گذارد و عملاً با اين‌ها اعتبار علمی کتاب را خدشه‌دار می‌کند. يعنی هر چقدر متن اصلی کتاب، بدون هيچ کم و کاستی می‌توانسته صدمه به اعتقاد و باور عامه‌ی شيعيان بزند، صدمه‌هايی که اين ترجمه‌ی تحريف شده به اين جامعه می‌زند، بسی بيش‌تر است.

مترجم، پانوشتی برای پاراگراف اول آورده است و در هیچ جا هم قيد نکرده که اين پانوشت، به قلم مترجم است نه مؤلف. پانوشت اين است:
«تذکر و تأکيد مجدد اين نکته در اين‌جا ضرور است که همچنان که پيش‌تر گفته شد اين کتاب، تاريخ مذهب است و نه کتاب کلامی. از نظر دليل و برهان کلامی با توجه به تظافر عظيم روايات باب و شواهد و قرائن بی‌حد و شمار، هيچ شخص منصف و عاقلی نمی‌تواند ترديدی در اين امر داشته باشد که نام مبارک ائمه‌ی اطهار بر پيامبر اکرم و ائمه‌ی طاهرين و کسانی که آن بزرگواران ايشان را بر آن آگاه ساخته‌اند مشخص و معلوم بوده است. بحث اين است که جامعه‌ی شيعه يعنی افراد عادی اجتماع (اعم از روات و ديگران، یعنی همه جز رازداران اسرار امامت) چگونه بر اين حقایق آگاه شدند. حقانيت بی‌ترديد يک امر چيزی است و مراحل آگاهی جامعه بر آن چيز دیگر، و اين مطلب دوم است که مورد بحث کتاب در سطور بالاست نه مطلب اول.»

می‌بينيد که مترجم مأيوسانه تلاش می‌کند که حساب جنبه‌ی تاريخی کتاب را از پذيرفته‌های «افراد عادی اجتماع» (بخوانيد «عوام») جدا کند. و طرفه آن است که در پرانتز حتی راويان حديث را هم در همین طبقه قرار می‌دهد و هيج کس دقيقاً نمی‌داند که اين «رازداران اسرار امامت» چه کسانی هستند. مترجم به سادگی درباره‌ی «حقانيت بی‌ترديد يک امر» يعنی همان مذهب شيعه‌ی امامی سخن می‌گويد در حالی که نويسنده‌ی کتاب (که خواننده گمان می‌کند اين عبارات از آنِ اوست) هرگز چنين مدعايی نداشته و اين کتاب را به قصد تحکيم مذهب شيعه و «رد» ساير مذاهب ننوشته است. کتاب، يک کتاب آکادمیک تاريخی است و بس. مترجم و ناشر سعی کرده‌اند لباسی جدلی و کلامی بر تن کتابی تاريخی و بی‌طرف بپوشانند و از آن ابزاری برای تبليغ بسازند. از شواهد و قراين بر می‌آيد که در اين کار ناکام مانده‌اند و نتيجه معکوس شده است.

مطالب مرتبط:
۱. تحريف آشکار در ترجمه (ملکوت)
۲. ويرانی‌های يک ترجمه‌ی مميزی شده (ملکوت)
۳. «مخاطرات نگاه تاريخی به تشيع» (مهدی خلجی؛ راديو زمانه)

February 6, 2008

تحريف آشکار در ترجمه

برای اين‌که بدانيد ماجرا از چه قرار است، يادداشت قبلی را اول بخوانيد («ويرانی‌های يک ترجمه‌ی مميزی شده»). به تدريج چند نمونه را از ترجمه‌ی فارسی کتاب حسین مدرسی نقل می‌کنم در کنار متن اصلی نويسنده. از جمله، نمونه‌ی زير را ببينيد. در متن انگليسی آمده است:

“...It was thanks to the tireless efforts of the Imamite transmitters of hadith that this situation gradually changed. The turning point apparently came around the turn of the third/ninth century after the earlier hopes for the appearance of the Imam before his fortieth birthday were dashed. It was made possible by the application of a quotation from the Prophet about the number of the Imams...” P. 99

اين جملات، در ترجمه‌ی فارسی (در صفحه‌ی ۱۸۸ کتاب)،‌ چنين ترجمه شده‌اند:
«در آن روزهای غم‌انگيز شاید کمتر کسی گمان می‌برد که مکتب تشيع امامی دیگر بتواند به زندگی خود ادامه دهد و شاید بيشتر مردم انتظار داشتند که دفتر آن نيز مانند بسياری از فِرَق ديگری اسلامی و شيعی که سرانجام منقرض شده و جز نامی از آنان در بطون کتب و دفاتر نمانده بود در هم پيچيده شود. اما خواست الهی جز اين بود و مشيّت او بدان تعلق گرفته بود که اين معضل به دست گروهی از سربازان گمنام ولیّ خدا (عج) حل شده و اساس ترديد و تحيّر از جامعه‌ تشيع رخت بر بندد. آن سربازان گمنام،‌ محدثان شيعه و روات اخبار و آثار آنان بودند. حديث اين ماجرا که از اوايل قرن چهارم آغاز شده و کارکرد آن در حد اعجاز است،‌ چنین است...»

پس و پيش جملات فارسی بالا (در مطابقت با متن انگليسی) هم وضع بهتری ندارند. اين عبارات به دقت بسيار بالايی منعکس کننده‌ی آن چيزی است که مترجم از ترجمه‌ی اين قسمت از متن انگليسی در ذهن‌اش می‌گذشته است. نياز به هيج توضيحی نيست (برای آن‌ها که انگليسی می‌دانند) که عبارات بالا تقريباً به طور کامل زاييده‌ی ذهن و قلم مترجم است و نويسنده‌ی کتاب هرگز چنين عباراتی را ننوشته است. لابد می‌توانيد حدس بزنيد با دیدن تعبير «گروهی از سربازان گمنام ولیّ خدا» (!) چه حالی به آدم دست می‌دهد. آدم بلافاصله ياد وزارت اطلاعات می‌افتد. از اين نمونه دسته‌گل‌ها در این کتاب فراوان است. می‌شود نمونه‌های بسياری از اين خطاها و «شبيخون‌های فرهنگی» را اين‌جا نقل کرد. اين نمونه را محض تحکيم مطلب سابق آوردم. اهل فضل را همين اشاره‌ها کافی است.

ويرانی‌های يک ترجمه‌ی مميزی شده

به تازگی در ايران کتابی منتشر شده است با عنوان «مکتب در فرآيند تکامل» به قلم حسين مدرسی طباطبايی که هاشم ايزد پناه آن را به فارسی در آورده است. در همين سفر اخيری که به ایران رفتم، دوست نازنينی، کتاب را به من هديه داد. تا امروز بارها از اول به آخر کتاب رفته‌ام و تمام صفحات را زير و رو کرده‌ام. هر بار که کتاب را می‌خوانم تنها ذهن‌ام آشفته‌تر می‌شود. دليل‌اش هم خيلی ساده است. بعضی کلمات و عباراتی که در کتاب آمده است اصلاً سازگاری با منطق متن ندارد. به عبارت ديگر، تا همین امروز احساس می‌کردم و حدس می‌زدم که مترجم (يا شايد هم مميز) احساس کرده است که اين متن آکادميک که رويکردی کاملاً تاريخی به «بحران رهبری» در جهان شيعه دارد، خيلی خنثی و شايد خطرناک برای مؤمنان جامعه‌ی ايران است. در نتيجه تصميم گرفته است در ترجمه دست ببرد و کلمات را به متن اضافه يا از آن کم کند و بعضی صفات و القاب را به فراخور موقعيت در ترجمه بياورد. اين اضافات، که غالباً اضافاتی احساسی و عاطفی هستند (که از شیعيان و امامان شيعه با تجليل و بزرگداشت و ستايش ياد می‌کند و هر نوع نگاه مخالف قرائت رسمی جاری در جامعه‌ی امروز ايران را بلافاصله با الفاظی درشت منکوب می‌کند)، از همان ابتدای کتاب توجه خواننده‌ی تيزبين را جلب می‌کند.

تا امروز که بر حسب تصادف، کتاب اصلی را در کتابخانه‌ی اداره پيدا کردم، تنها حدس می‌زدم که مترجم (يا مميز) بنا به مصلحت کشور يا رعايت ايمان عامه‌ی مردم (!)، به متن اصلی دستبرد زده و اين شبیخون فرهنگی را به اقتضای حفظ ايمان عامه موجه کرده است. خوب، امروز يقين پيدا کردم که اين شبيخون فرهنگی، تنها حدس من نيست بلکه عين واقعيت است. گويا خود نويسنده‌ی کتاب هم جايی گفته است که ترجمه تفاوت‌های زيادی با متن دارد. چندی پيش مهدی خلجی مطلبی در راديو زمانه نوشته بود با عنوان «مخاطرات نگاه تاريخی به تشيع». و البته آن‌چه او نوشته است ناظر به متن اصلی کتاب است. گويا خود او – چنان‌که در پاسخ نظر من نوشته بود – ترجمه را نديده است. باری کتاب، هر اندازه که خطر داشته است، با مداخله و اضافات و افاضات مترجم، ديگر خطرها از بين رفته است! تنها تفاوت‌اش اين است که يک کتاب آکادميک تاريخی را تبديل کرده است به يک کاريکاتور مضحک! مضمون و محتوای کتاب به قوت خويش باقی است، اما صورت‌بندی جملات چنان خنده‌دار شده است که دمِ خروس مميزی را می‌توان از دور پشت اين قسم حضرت عباس ديد. وقتی اگر پيدا کنم، حتماً نمونه‌هايی از اختلافات فاحش متن انگليسی و ترجمه‌ی فارسی را نقل می‌کنم تا روشن شود که ترجمه چقدر معنای اصلی جملات کتاب را تغيير داده است (و البته کار را از آن‌چه که بوده خراب‌تر کرده است).

تفاوت هم‌دردی و هم‌دلی

خيلی اوقات بعضی شايد ناآگاهانه دو کلمه‌ی «هم‌دردی» و «هم‌دلی» را به يک معنا به کار می‌برند. اولی بيشتر معنای دل‌سوزی و گاهی اوقات ترحم را در خود دارد، در حالی که دومی خالی از ترحم است. وقتی آدم با کسی هم‌دل است، يعنی با تمام وجودش می‌فهمد که طرف‌اش چه می‌گويد و چرا چنان است. چرا حالا اين بحث را پيش می‌کشم؟ خيلی اوقات پيش می‌آيد که به مسايل و مشکلات مسلمان‌ها نگاه می‌کنيم و طبعاً يا در پی راه چاره می‌گرديم و يا به دنبال نقدِ وضعيت هستيم. حساب آن‌ها که با جهان اسلام و مسلمان‌ها و مؤمنان مشکل دارند (به تعبيری «خصومت» دارند) به کنار. برای «فهم» مشکلات جهان اسلام، نياز به «هم‌دلی» داريم، نه «هم‌دردی». در هم‌دلی چيزی هست که ما را فراتر از موضوع قرار نمی‌دهد. ما خود نيز بخشی از همين جهان هستيم. هم‌دردی گاهی اوقات ما را در مقامی فراتر قرار می‌دهد که می‌تواند به سادگی ختم به ترحم کردن شود يا بدتر از آن تحقير کردن. اساساً خيلی‌ها که کارشان «تحقير» اين مردم است، نام کارشان را می‌گذارند «هم‌دردی» (يا در موارد بسیار جالب‌تر، اسم‌اش را می‌گذارد «جامعه‌شناسی»!). در هم‌دلی کردن تحقير راه ندارد. هم‌دلی کردن آدمی را تبديل به تافته‌ی جدا بافته و ناظر بی‌درد نمی‌کند. اين‌ها به معنی برتر نشاندن هم‌دلی نيست. هم‌دردی مقامی دارد و هم‌دلی هم مقامی. بايد به خوبی ميان اين‌ها فرق نهاد. انگليسی‌ها برای اين دو کلمه، دو واژه‌ی معادل دارند که به خوبی حوزه‌ی معنايی اين‌ها را تفکيک می‌کند. برای هم‌دردی در زبان انگليسی کلمه‌ی sympathy را داريم و برای‌ هم‌دلی empathy را. در زبان فارسی گاهی پيش می‌آيد که توجهی با تفاوت معنایی اين دو کلمه نمی‌شود. تنها هم‌زبان بودن برای فهم کسی کفايت نمی‌کند، هم‌دلی هم لازم است:

هم‌زبانی خويشی و پيوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک هم‌زبان
ای بسا دو ترک چون بيگانگان
پس زبان محرمی خود ديگر است
هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است

February 4, 2008

اگر خدا بودم...

من اگر خدا بودم، اين زن را به خاطر فقط همين یک کارش می‌فرستادم بهشت!

February 3, 2008

زردنويسی: آفت روزنامه‌نگاری

زردنويسی يکی از چيزهايی که اساساً با خود دارد (يا شايد بشود گفت يکی از اهداف‌اش) ايجاد جنجال است. شهرآشوبی کردن. به شيوه‌های مختلف. نمونه‌های بريتانيايی‌اش اين روزنامه‌های سان و دیلی‌ميل در لندن هستند. وسط روزنامه عکس يک زن برهنه هميشه هست. مابقی اخبار روزنامه هم عمدتاً اختصاص به اخبار خاله‌زنکی درباره‌ی سياست‌مداران، هنرپيشه‌ها و حتی افراد عادی دارد. این‌ قبيل مسايل، امور جنسی، اعتياد يا هر نوع رفتاری که جلب توجه عوام مردم را می‌کند در بر می‌گيرد. زردنويسی به يک معنا تباه کردن ذايقه‌ی مردم است. اما خوب، هر قشری که سان نمی‌خواند. اما اين مقوله در ايران هم وجود داشته و دارد. قبل از انقلاب (و حتی بعد از انقلاب) مجلاتی هستند که کارشان سرک کشيدن به زوايای خصوصی زندگی هنرپیشه‌ها بوده است. البته سياست‌مداران (به جز سياست‌مداران مغضوب) در ايران عمدتاً از یک سپر دفاعی و حاشيه‌ی امن برخوردارند و اگر مثل اين‌جا می‌بود آن‌ها هم راز سربسته‌شان را با دف و نی بر سر بازار می‌گفتند.

بگذریم. زردنويسی در ايران سخت غالب است. در رسانه‌های فارسی‌زبان هم ايضاً. دو نمونه‌‌ی زردنويسی متعارف روزنامه‌نگاری را که «جنجال‌آفرين» شدند، حتماً همه شنيده‌اند: ماجرای آن دختر هنرپيشه و اخيراً قصه‌ی اين جوان دانشجوی ايرانی در کانادا. اين حس کنجکاوی مخاطب است که بايد ارضاء شود؟ از خواندنِ اين اخبار لذت می‌برد؟ (اين مطلب «تشت و پشم» را هم بخوانيد) هيچ کدام از اين اتفاق‌ها هيچ وقت برای خودش نمی‌افتد؟ اصلاً چرا بايد درباره‌ی اين مقولات نوشت و با آب و تاب اين‌ها را شرح داد؟ چه نياز عقلانی، معرفتی، انسانی يا اجتماعی در اين‌ها هست؟

در روزنامه‌نگاری ايران البته دو نوع روزنامه‌نگاری زرد داريم: زردنويسی سياسی و زردنويسی عوامانه. زردنويسی سياسی البته شاخه‌ای از همان زردنويسی عوامانه است. يعنی اگر تا ديروز «عوام» ذوق می‌کردند از با خبر شدن از اسرار زندگی خصوصی فلان هنرپيشه، الآن «رقبای سياسی» بر ملا شدن و بر ملا کردن اسرار زندگی خصوصی سياست‌مدار رقيب را فرض واجب می‌شمارند و مهم نيست که آن بخش زندگی خصوصی رقيب واقعاً چه ربطی به اختلاف‌نظرهای سياسی‌شان دارد؛ خودشان با آسمان و ريسمان به هم بافتن ربط‌اش می‌دهند. برای من دو مسأله مهم است: ۱. رسانه‌ی مدرن وظیفه‌‌اش شفاف کردن جامعه است. ۲. رسانه بايد بتواند «قدرت» و «سياست» را پاسخگو کند. این‌ها برای من دو اصل کلان رسانه‌ای هستند که بايد حفظ‌شان کرد. قربانی کردن يک جوان بيست و چند ساله که حالا شهوت بر او غالب شده، نه «جامعه» را شفاف می‌کند و نه «قدرت» و «سياست» را به صلابه می‌کشد. به طريق مشابه، وقتی رسانه‌ای که جناح طرف‌دارش قدرت بی‌حد و حصر دارد، آبرو و حيثيت رقيب‌اش را با دروغ‌بافی و اتهام‌زنی در رسانه بر باد می‌دهد، باز هم نقض غرض شده است. به فرض هم که آن رسانه در اقليت می‌بود و حظ و بهره‌ای از قدرتِ سياست نمی‌داشت، باز هم ناگزير به رعايت آدابی اخلاقی بود (حتماً خوانده‌ايد اين «قصه» را که مثلاً قاليباف فلان خبرنگار را «ضرب و شتم» کرد؛ و يا البته اکثريت قريب به اتفاق مطالب بعضی از روزنامه‌های عزيزدردانه‌ی وطنی را خوانده‌ايد).

شايد، آن هم شايد، در کشوری مثل انگلیس، زردنويسی به سلامت جامعه صدمه‌ی چندانی نزند. اما بدون شک در فضای فارسی زبان، در ایران، اين زردنويسی يکی از سموم مهلک رسانه‌هاست. پيشرفت فکری و اجتماعی جامعه‌ها را ده‌ها سال به عقب می‌اندازد. بيماری‌های روحی و روانی را در عموم مردم و اهل سياست مزمن می‌کند. بايد چاره‌ای اساسی به حال «زردنويسی عاميانه» و «زردنويسی سياسی» در رسانه‌های فارسی‌زبان داخل و خارج از کشور کرد.

February 2, 2008

قرآن تک‌لايه و قرآن ذوبطون

حداقل دو گروه هستند که در آرزوی قرآنی تک‌لايه هستند يا اساساً قرآن را تک‌لايه می‌بينند: نخست عده‌ای که ذهنی تنبل دارند و حوصله‌ی «تعقل» و «تفقه» و مخصوصاً بحث و فحص فلسفی و کلامی ندارند؛ ديگر عده‌ای که بهترين راه نفی و طرد قرآن به عنوان يک متن مقدس دينی را تک‌لايه نشان دادن آن می‌دانند. عمده‌ی دين‌داران و متکلمانی که قايل به قرآنی هستند فاقد معنای باطنی و لايه‌های عمیق‌تر به گمان من به وجهی در همان طبقه‌ی نخست واقع می‌شوند. قرآن ناگزير متنی است چند لايه. کمترين دليلی که ايجاب می‌کند قرآن چند لايه باشد و حتی معانی عميق‌تر آن گاهی با معانی ظاهری آن تفاوت داشته باشند، باور مسلمانان به جاودان بودن قرآن است. اگر قرار باشد اين متن برای همه‌ی مسلمان‌ها در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها حجت باشد، چاره‌ای نداريم جز آن‌که آن را چند لايه بدانيم. اين البته موضعی است که کمابيش عمده‌ی فليسوفان و تأويل‌گرايان باطنی‌مسلک داشته‌اند.

در دوران جديد البته رويکرد به فهم قرآن دستخوش تغييراتی شده است، اما می‌توان به نحوی اين تغيير فهم را مرتبط با تحولات پيشين در شناخت قرآن دانست. تنها یک نکته را در حاشيه می‌افزايم که به اعتقاد من حاشيه‌ی بسيار مهمی است: آيا تمام مسلمانان معتقد و مؤمن در طول تاريخ تا به امروز مو به مو به تمامی احکام قرآن هم‌چنان که در ظاهرش آمده است عمل کرده‌اند؟ (مقصودم سهو و قصور و اين حرف‌ها نيست؛ مرادم مشی آگاهانه و عملی يک جامعه‌ی اسلامی است). در پاسخ ناگزير يا به شمار بسيار اندکی می‌رسيم (که يعنی اسلام در طول تاريخ چندان وجود پر رنگی نداشته است!). يا ناگزير می‌توانيم به اين نقطه برسيم که مسلمانان در طول تاريخ پاره‌هايی از قرآن (يعنی بخش‌هايی از ظاهر قرآن ) را ناديده گرفته و لزوماً تمام و کمال به آن عمل نکرده‌اند و اين ناديده گرفتن برای آن‌ها توجیهی کلامی، فلسفی و حتی فقهی داشته است. به نظر من تمام اين‌ها دلالت بر قرآنی ذوبطون دارد.

اين همه مقدمه و مؤخره نوشتم برای گفتن يک جمله‌ی کوتاه: در دوران جديد، مسلمانی بزرگ‌ترين ضربه را از ناحيه‌ی کسانی می‌خورد که يا قرآن را تک‌لايه می‌بينند يا آن را تک‌لايه می‌خواهند. دين‌ورزی در روزگار معاصر بدون ذوبطون ديدن قرآن، مسلمانان را به عسر و  حرج می‌اندازد و چه بسا که عقل‌های ضعيف‌تر را به انکار دين می‌کشاند. به نظر من چند لايه ديدن قرآن هم عقلانی است و هم دينی؛ هم مطلوب است و هم ممکن. يعنی در فهم قرآن هم تکثری عميق جاری است. اين اشاره باشد تا بعد در فرصتی فراخ‌تر منظورم را روشن‌تر بگويم.
Free counter and web stats