« November 2007 | صفحه‌ی اصلی | January 2008 »

بايگانی: December 2007

December 31, 2007

امتحان پايان ترم استخدام در وزارت خيال‌بافی

به پرسش‌های زير پاسخ دقيق و مفصل بدهيد:
۱. «نوکلونیالیزم» را دقيقاً و با تکيه بر تمام منابع موجود و تاريخ هزاران ساله‌ی آن تعریف کنيد و نام فيلسوفان، نويسندگان، هنرمندان و وبلاگ‌نويسان مطرحی را که به آن قايل هستند و از آن طرف‌داری کرده يا مخالف آن هستند، ذکر کنيد.

۲. «حفظ منافع انگليس و آمريکا» دقيقاً شامل چه کارهايی می‌شود؟ آيا امکان دارد که منافع آمریکا و انگليس با منافع پاکستان، افغانستان، ايران و گينه‌ی بيسائو و مالی تضاد و منافاتی داشته باشد؟

۳. آيا «هاروارد و آکسفورد» از «مهمترين مراکز توليد نوکلونیالیزم» هستند؟ «ييل و دانشگاه لندن (سوآس)» چطور؟ «دانشگاه کلمبيا» و «دانشگاه سايمون فريزر» از مهم‌ترين مراکز توليد کدام «ايزم» هستند؟ «دانشگاه تهران»‌ و «دانشگاه آزاد شعبه‌ی علی آباد کتول» از مهم‌ترين مراکز توليد کدام «ايزم» هستند؟ ربط «هاروارد» و «آکسفورد» چی‌ست؟ چرا نبايد گفت «هاروارد» و «ام‌آی‌تی»؟ چرا نمی‌شود گفت «آکسفورد» و «کيمبريج»؟ چرا فقط دو دانشگاهی که محل تحصيل بی‌نظير بوتو بوده‌اند، می‌توانند از «مهمترين مراکز توليد نوکلونیالیزم» باشند؟ چرا هر دانشجوی هر دانشگاهی اساساً می‌تواند بنده‌ی زرخريد سياست‌های بعضی از سياست‌مداران کشوری که آن دانشگاه در آن واقع است تلقی شود؟ (در راستای اهداف راقيه‌ی اين پرسش توضيح دهيد که چرا «ويلفرد مادلونگ» (که استاد آکسفورد است) و «آنه‌ماری شيمل» مرحوم (که در هاروارد درس می‌داد) به پيشبرد «منافع انگليس و آمريکا» کمک کرده‌اند.)

۴. فئوداليته يعنی چه؟ چه کسی دارای «پيشينه‌ی فئودالی» شناخته می‌شود؟ هر کسی که پدر و مادرش پول داشته باشند يا اهل سياست باشند يا با بزرگان سياست در هر کشوری در هر دوره‌ای ارتباط يا سر و سری داشته باشند، دارای «پيشينه‌ی فئودالی» شناخته می‌شود؟ توضيح دهيد که چرا داشتن «پيشينه‌ی فئودالی» و اين‌که پانصد و پنجاه و پنج نسل عقب‌تر آدم فئودال بوده باشد، باعث خسر الدنيا و الآخره بودن آدم می‌شود.

۵. آمريکا و انگليس از حامد کرزی حمایت می‌کنند. آمريکا و انگليس از طالبان حمايت کرده‌اند. آمريکا و انگليس بالاخره از چه کسی حمايت کرده‌اند؟ آمريکا و انگليس با خيلی‌ها مخالفت کرده‌اند. وجه مشترک اين خيلی‌ها چی‌ست؟ به عبارتی با دلايل منطقی و مستند و دندان‌شکن و مخالف‌ کورکن و دشمن‌خوارکن، توضيح دهيد که چطور همه‌ی گردهای دنيا گردو هستند.

۶. بقيه‌ی سؤالات را تا حداکثر بيست سؤال، خودتان با تکيه بر نيروی شگفت‌انگيز خيال‌تان – و احياناً با خواندن بعضی از روزنامه‌ها – طرح کنيد و سعی کنيد با درايت و نهايت انسجام به آن‌ها پاسخ دهيد (با استفاده‌ از الگوی سؤالات المپيادی).

راهنمايی: برای رسيدن به پاسخ‌های درست‌تر، می‌توانيد نقيض عبارت‌ها و گزاره‌های کتاب «۱۹۸۴» جورج ارول را بخوانيد. به عبارتی سعی کنيد تصوير نگاتيوی از کتاب جورج ارول برای خودتان بسازيد، تا به پاسخ‌های درست نزديک شوید (حداقل کمی نزديک می‌شويد!).

سکوت مستور در سطور

گاهی اوقات نوشتن برای آدم، کاری است جايگزين. بعضی وقت‌ها هيچ کاری از دست‌ات بر نمی‌آيد. دست‌ات از زمين و آسمان کوتاه است. پاسخ‌ات نه اين، نه آن نمی‌دهد (ياد قيصر امين‌پور به خير و نيکی). وقتی هر چه می‌بينی همه ادبار است، آن وقت، نوشتن يک خاصيتی که دارد اين است که می‌شود زمزمه با خود، سوگواری با دلِ خويش. می‌شود تسکين دردهای نگفتنی و نهفتنی. و گاهی چيزهايی را می‌نويسی که چيزهايی را ننويسی. هميشه نوشتن از سر لذت يا هوس يا عادت نيست، گاهی از سر درد است و اندوه. و سکوت مرهم زخم‌های آدمی می‌شود. سکوت تنها به پايان دادن به ارتعاش امواج صوتی، سکوت نمی‌شود. گاهی سکوت در کلمات مندرج است. اين سکوت، می‌شود سکوتِ مستور در سطور. گاهی اوقات بی‌تابی و به کنجی افتادن بی هيچ دفاع و دستاويزی، آدم را به مقابله می‌کشاند. گاهی هم به سکوت می‌کشاندش. وقتی پاسخ سودی ندارد، سکوت بليغ‌ترين پاسخ می‌شود. بعضی اوقات صداها شنيده نمی‌شوند،‌ اما سکوت رسا می‌شود چون تندر. گاهی اوقات سکوت شيرين می‌شود. هر سکوتی لازم نيست زهرآگين باشند و سهمناک. سکوت را می‌شود در شيرينی و لطف و مهربانی بلندآوازه ساخت. سکوت دو نوع است: سکوت در برابر دشمنان و سکوت در برابر دوستان. و هر کدام البته شأنی دارد. و اگر غرق ذوق باشی، حتی سکوتی که در برابر دشمنان می‌کنی نيز زهرآگين و تيردار نيست. اما کو؟ کجاست جانی غرقه‌ی ذوق و سرخوش از تماشا؟ دل‌ام می‌لرزد وقتی اين ابيات مولوی را زمزمه می‌کنم:
يک لحظه سايه از سر ما دورتر مگير
دانسته‌ای که سايه‌ی عنقا مبارک است
ای بستگان تن!‌ به تماشای جان رويد!
کآخر رسول گفت: «تماشا مبارک است!»

December 30, 2007

خَمُشی

ای خَمُشی! مغزِ منی! پرده‌ی آن نغزِ منی!
کمتر فضلِ خَمُشی که‌اش نبود خوف و رجا!

پ. ن. دل‌ام برای شمس تبريزی تنگ شده‌ است، به قدر يک کهکشان!
پ. ن. ۲. هزار حرف ز دل بر زبان و خط آمد .... همه سوختند!
پ. ن. ۳. اللهم انت اعلم بي من نفسي و انا اعلم بنفسي منهم اللهم اجعلني خيراً مما يظنون و اغفر لي ما لا يعلمون. اگر مردم به آن‌چه درباره‌ی آدمی می‌دانستند يقين داشتند و آن يقين شامل بر تمام دانستنی‌های ممکن درباره‌ی او بود، با او چه می‌کردند؟ خدايمان بيامرزاد به خاطر آن‌چه نمی‌دانند و ما را به از آن قرار دهد که گمان می‌برند.

نجات ملکوت و طربستان

برای من که کارهای فنی شديداً وقت‌ام را می‌گيرد و از کار و زندگی مرا می‌اندازد، وجود و پيشگام شدنِ بی مزد و منت رامين عزيز به موهبتی آسمانی می‌ماند. خودتان وضع صفحه را می‌بينيد. طربستان برگشته است سر جای خودش. ديگر در اسکرولينگ صفحه مشکلی نيست. از همه مهم‌تر، حالا طربستان را با فايرفاکس هم می‌شود شنيد. حداقل کاری که می‌توانم کرد اين است که بگويم عميقاً از او سپاسگزارم که در روزهای تعطيل‌اش وقت گذاشته است و ايرادهای فنی صفحه را حل کرده و کاری که بسياری يا نتوانسته‌اند يا وقت‌اش را نداشته‌اند، او برای من و ملکوت انجام داده است. خدای‌اش خير دو جهانی دهاد!

پ. ن. تنها چيزی که می‌ماند اين است که سيد خوابگرد (که خودش مسبب اين تغيير و تحول بود) بيايد و صفحه را ببيند و بگويد که آيا با اينترنت‌های ذغالی که او مصرف می‌کند (!)، اين صفحه خوب باز می‌شود؟ سرعت لود شدن خوب است؟ پرشی در کار نيست؟ با فایرفاکس چطور می‌بيندش؟ و قس عليهذا!

پ. ن. ۲. يک وبلاگ تازه هم به جمع ملکوت پيوسته است: «ترديد» - به قول سيد خوابگرد - «به ملکوت اعلا پيوست» و به قول سايه به «ملکوت ادنا» آمد. يکی بيايد صفحه‌ای درست کند به اسم يقين! آدم شک برش می‌دارد که نکند يقين اساساً و لزوماً چيزی است منفی و مذموم!

December 28, 2007

رگ ايرانی بی‌نظير بوتو

می‌دانستيد که بی‌نظير بوتو از طرف مادرش ايرانی بوده است؟ «نصرت اسپهانی» دختر يک بازرگان ايرانی اهل کردستان بوده است که به همراه خانواده‌اش به کراچی مهاجرت می‌کند. در هيچ کدام از وب‌سايت‌های خبری فارسی زبان اثری از اين نکته نديدم. گفتم بد نيست به اين اشاره شود. اين هم مطلب ويکی‌پيديا درباره‌ی مادر بی‌نظير بوتو.

مرتبط: حيف از بی‌نظير

تبريک عيد

عيد غدير بر شيعيان علی مبارک باد! خواستم چيز تازه‌ای بيفزايم، مطلب آخر وبلاگ ياسر را ديدم و پشيمان شدم. خودتان برويد بخوانيد. اگر شيعه هستيد عيد بر شما مبارک و اگر نيستيد هم جنگ هفتاد و دو ملت را عذر بنهيد!

December 27, 2007

معنای «روشنفکر» از نظر عبدی کلانتری!

مدت‌هاست به خاطر مشغله‌ی کاری و فکری فراوان، فرصت نکرده‌ام سری ولو سرسری به نوشته‌های عبدی کلانتری بزنم. امشب یکی از نوشته‌های اخير نيلگون را ديدم و همان جمله‌ی نخست سخت باعث حيرت و شگفتی من شد. اين مطلب درباره‌ی عيان هرسی علی است (همان خانم مشهور سوماليايی که با تئو ون‌گوگ بر سر ساخت آن فيلم کذايی جنجالی بر پا کرد و يکی از پيامدهای آن جنجال قتل ون‌گوگ بود). جمله اين است: «عيان هرسي علي، روشنفکر سوماليايي که در دامن اسلام پرورده شده اما پس از مهاجرت به اروپا به نقد خرافات و تبعيضات در ميان مسلمانان پرداخته است» (تأکيد از من است). گاهی اوقات انتخاب نادرست کلمات می‌تواند کل نوشته‌ای را تباه کند. البته من بسيار بعيد می‌دانم که عبدی کلانتری سهواً اين خانم را «روشنفکر» ناميده باشد. ولی خوب است دو سه نمونه از آدم‌های ديگری که ايشان در همين سلسله‌ يادداشت‌های نيلگون «روشنفکر» خوانده است مقايسه کنيد با اين خانم. آن وقت يا بايد در روشنفکر بودن آن‌ها شک کرد يا در روشنفکر بودن اين خانم و يا در سلامت و انسجام منطقی و عقلی نوشته‌های عبدی کلانتری! اگر الگوی همه‌ی روشنفکرانِ جهان اين خانم است، خوشا به سعادت تاريک‌فکران که بس سعادت‌مندند!

می‌دانيد کمی شيطنت‌آميز است که آدم به يکی مثل عبدی کلانتری چنين گيری بدهد. ولی وقتی کسی از اردوی مخالف او «لفظ» روشنفکر را هم کنار دين به کار ببرد، او بر آشفته می‌شود و زمين و زمان را به هم می‌دوزد و آرامش دوستدار را در برابرش می‌نشاند و هلم جراً. با اين حساب خوب است وقتی خودش - با معيار عقل سليم و در قياس با بقيه‌ يا چند نفر از آدم‌هايی که او خودش روشنفکر ناميده است - اين «لفظ» را همين‌جور الله بختکی به کار می‌برد و لابد فکر می‌کند هيچ مخاطب يا شنونده‌ای هم ملتفت خبط‌اش نمی‌شود، يکی باید اندک تکانی به او بدهد! قصد همين يک کار را هم نداشتم ولی ديدم در متن نظرها، عبدی دوباره ذکر خيری از من کرده است و گفته: «نگاه من به پديده هاي اجتماعي و سياسي، اخلاقگرايانه (موراليستي) نيست. طبعاً نمي توانم از اين ديد هم از کسي انتقاد کنم. در گذشته چند بار اين نکته را توضيح داده ام (مثلاً در «پاسخ به ملکوت»).» در حالی که بحث من و عبدی هرگز بر سر اخلاق نبود، بلکه بر سر روش و نقص معرفتی و تاريخی و شکاف‌های ژرف در نگاه او به تاريخ و پديده‌های اجتماعی بود. گويا عبدی هنوز پای‌اش در همان کفش است و نيلگون همان است که بود! اساساً وقتی کسی از ابتدا تا به انتها فکر می‌کند عينيت حقانيت و درستی است، بحث و گفت‌وگو کردن با او بيهوده است. به ويژه وقتی که ادعاهای کلان و بزرگ هم داشته باشد. بگذريم. همان جلمه‌ی اول را دوباره بخوانيد و کمی بخنديد. برای تعطيلات کريسمس، تفريح خوبی است!

عبدی اگر همان مطلب ويکی‌پيديا را که لينک‌اش در بالا آمده است، به فارسی برای نيلگون‌اش ترجمه می‌کرد، سنگين‌تر بود.

قتل بی‌نظير

بی‌نظير بوتو امروز به قتل رسيد. شنيدن‌اش ساده است، اما پيامدهای‌اش سخت. بوتو قربانی افراطی‌گری به ظاهر مسلمانان شد. اصلاً چه می‌گويم؟ چرا به ظاهر؟ مسلمانان کشتندش. اگر مسلمانی اين است، من مسلمان نيستم. هنوز همه‌ی جزييات ماجرا روشن نيست. ولی هر چه هست بسيار تلخ است و تکان‌دهنده. مواضع بوتو هر چه بود چند نکته بسيار روشن بود: بوتو زنی مسلمان بود که انديشه‌های نوگرايانه داشت. هنوز گيجم و نمی‌دانم چه بايد بنويسم. بی‌بی‌سی فارسی و انگليسی، هر دو تيتر بزرگ زده‌اند و نوار صفحه‌ی اول‌شان پاک عوض شده است. اتفاق بسيار بزرگ و عجيبی افتاده است. احتمال سوء قصد به مشرف و قتل او را می‌دادم، اما اين يکی غير منتظره بود هر چند يک بار ديگر هم به بوتو سوء قصد شده بود.

پ. ن. فکر می‌کنيد اين‌که بوتو در دوران نخست‌وزيری‌اش از طالبان حمايت کرده بود چه تفاوتی در ماجرا می‌گذارد؟ پاسخ به اين پرسش بدون فهم روابط پيچيده‌ی نظاميان و سياست‌مداران و در واقع تسلط و سيطره‌ی نظاميان بر تمام شئون زندگی پاکستانی‌ها ممکن نيست. حتی اين‌که بوتو زمانی از طالبان حمایت کرده باشد و امروز به اقدامات تروريستی آن‌ها معترض بوده باشد، توجيه کننده‌ی جنايت و قتل نيست.

باغ سبز عشق سام

يکی از وسوسه‌های سايبری من این است که گاهی که فرصتی پيدا می‌کنم، اسامی و کلماتی را که به نحوی به آن‌ها سر و کار دارم، در گوگل جست‌وجو می‌کنم مبادا چيزی جایی نوشته شده باشد و من غافل مانده باشم. حاصل این جست‌وجوی آخر شبی تعطيلات کريسمس، روبرو شدن با «وب‌سايت سيد احمد سام» بود. زياد درد سر نمی‌دهم. اين قدر می‌گويم که در این وب‌سايت لينک‌های مجموعه‌ی کامل «ماهنامه‌ی ادبستان» و «فصلنامه‌ی کرمان» را خواهيد يافت. خاطرم هست که چند سال پيش به ايشان پيشنهاد آنلاين کردن ادبستان را دادم و قرار بود من و بانو هم قدمی برای آن برداريم (و صفحه‌ای در ملکوت برای آن بگشاييم) که به دلايلی عملی نشد. اما آقای سام ظاهراً همت‌اش از ما بلندتر بوده و کار را به انجام رسانده. صفحات همه به صورت تصوير هستند، اما به هر حال برای آن‌ها که به نسخه‌ی کاغذی مجله دسترسی ندارند فرصتی است مغتنم. برای من همين کفايت که سال‌هايی از عمرم را به خواندن ادبستان پرداخته بودم (و آن موقع نه سيد احمد سام را ديده بودم و نه می‌شناختمش) و حداقل موهبتی که خواندن اين مجله برای من داشت، کشاندنِ من به وادی موسيقی ايرانی بود که به نوعی مرا وام‌دار اين مجله و گرداننده‌اش می‌کند. در اين وب‌سايت البته چيزهای ديگری هم می‌يابيد، خودتان برويد به تفرج.

به اعتقاد من، يکی از ماندگارترين کارهايی که هر انسانی در زندگی‌اش می‌تواند بکند، خدمت به پيشبرد فرهنگ و ادب است. و همين دغدغه برای من مشوق ادامه‌ی کار «حلقه‌ی ملکوت» بوده است که فارغ از مرزبندی‌های سياسی و بدون هیچ حُبّ و بُغض و جهت‌گيری حکومتی (يا ضد حکومتی!) فضايی را برای پيشبرد فرهنگ فراهم کنم و از همه مهم‌تر بر خصلت متکثر بودن و غير سياسی بودن آن تأکيد برود. شايد به زودی نوشتم که چرا حلقه‌ی ملکوت، مجموعه‌ای يکدست و همسو نيست که همه عقايد يکسان و مشابهی داشته باشند و اساساً اين تکثر رنگ و طعم و بوی، برخاسته از تفکری خاص و زاييده‌ی يک نظام ارزشی و اخلاقی ويژه است که بحث‌اش عجالتاً بماند. نتيجه هر چه بوده است، داوری به عهده‌ی خوانندگان است. قدرتِ ما و همتِ ما همين اندازه بوده است و بس. اين تک‌مضراب ظاهراً نامربوط را برای اين آوردم که بر همین نکته تأکيد کنم که مدير ادبستان، چنين خدمتی کرده است و حاصل‌اش را در وب‌سايت‌اش می‌توان ديد. کاش ادبستان انتشارش متوقف نمی‌شد هرگز. به هر حال، يکی می‌رود و يکی می‌آيد. اما آن مجموعه چيزی بود منحصر به فرد.

December 23, 2007

نقد حال

می‌گويد: «می‌خواهم اصلاً هيچ کاری نکنی. فقط به من توجه کنی و همه‌ی کارهای‌ات را تعطيل کنی». من دل‌ام غنج می‌رود!

December 21, 2007

رژه‌ی سلطنتی روز!

مجاورت با کاخ ملکه‌ی بريتانيا اين مزايا را دارد که گاهی اوقات شاهد عبور مارش‌زنانِ گارد از روبروی محل کارت باشی. از هر که پرسيدم نفهميدم اين‌ها کی هستند. يکی می‌گفت اين‌ها گارد کلداستريم هستند. و سه چهار تا اسم ديگر از اين گاردهای تاريخی خاندان سلطنتی بريتانيا را رديف کرد. ولی اين‌ها که در ويديوی زير می‌بينيد لباس خاکستری به تن دارند. چند ماه پيش، همين‌ها به اضافه‌ی سواره نظامی سرخ‌پوش از اين جلو رد می‌شدند. برای ما که هيچ نمی‌فهميم معنای اين‌ها را چيز عجيب و جالبی است و فقط نظم و ترتيب و مارش‌شان جالب است. شما هم ببينيد اگر کسی فهميد که اين‌ها که هستند و کارشان چی‌ست، همين‌ جا نظر بدهد لطفاً. فيلم هم معلوم است که داغ داغ است. نيم ساعت نشده است اين‌ها از اين‌جا رد شده‌اند.

ادامه‌ی «رژه‌ی سلطنتی روز!»

December 19, 2007

در فضيلت سنجيده سخن گفتن

مدتی است که به چيزی حساس شده‌ام، چيزی که مدت‌هاست سعی کرده‌ام خودم را از آن برهانم: زبان و ادبيات نسنجيده. هر چه فکر کردم به جای «نسنجيده» کلمه‌ای درست به ذهن‌ام نرسيد. می‌خواستم بنويسم «تلخ» يا «پر طعنه» يا «عاطفی». ولی خودِ اين کلمه‌ها شايد باعث نقضِ غرضِ من از اين يادداشت می‌شد. برای من سخن يا نوشته‌ی سنجيده، نوشته‌ای است که نويسنده يا گوينده تلاش کند از فضای جدلی و خط‌کشی‌های سياه و سفيد و رديه‌های عاطفی شديد فاصله بگيرد. حقیقت در دوگانه‌های حق و باطل آشکار نمی‌شود. چيزی هست، حکمتی هست، معنايی هست که بدون داغ و درفش می‌تواند خودش را نشان بدهد. خرد، دانش و معرفت با زبان گزنده اگر همراه شود، لکه‌ای بر دامان خرد و دانش می‌نشيند.

شاید بپرسيد مگر به گاه گفتن حقيقت، می‌شود تلخی‌ها را ناديده گرفت؟ می‌گويم که می‌شود زبان را پالايش کرد، بهداشتی کرد. هر چه زبان تلخ‌تر و عبارات «نسنجيده‌»تر باشند، احتمال تأثيرگذاری آن بر مخاطب به قصد گشودنِ گرهی که گمان داریم می‌خواهيم بگشاييم، پايين‌تر می‌آيد. فرض را بر اين گرفته‌ام که زبان را برای مفاهمه به کار می‌گيريم و برای صلح و دوستی. فرض کرده‌ام که کسی از زبان گلوله نمی‌سازد، خنجر نمی‌تراشد. فرض را بر اين گرفته‌ام که از اين برجسته‌ترين مشخصه‌ی نوع بشر می‌شود به شريف‌ترين وجهی استفاده کرد. البته بعضی هرگز این فرض را در انديشه‌شان دخيل نمی‌کنند. اما مدعای من این است که اگر قصد مفاهمه و گفت‌وگوست و نشر معرفت و دانش، بدون کمترین شکی، زبان نسنجيده، تنها خراش می‌دهد، دشمن می‌تراشد و رنجش می‌آفريند.

در نتيجه، هر وقت با چنين ادبياتی برخورد می‌کنم، که در اغلب موارد گمان می‌کنم سوء نيت يا خبث طينتی در پس گفتار يا نوشتار نويسنده‌ی آن نهفته است، ولو در آن نوشته حقيقتی باشد، ناگزير از آن گريزان‌ام و دل‌ام بر هر حقیقتی که در آن باشد سرد می‌شود. گاهی اوقات ممکن است واژه‌ای سخيف باشد، اما چنان در ظرف و بستر متنی خوب بنشيند که هيچ تلخی يا گزندی از آن حس نکنی. آدم با مثنوی خواندن هرگز حس نمی‌کند که مولوی دارد با بغض و کينه مخاطب‌اش را نفله می‌کند. ولی می‌شود همان کلمات را در متنی ديگر و در کنار عباراتی به کار برد که آينه‌ی تمام نمای خشونت و نفرت باشند.

زبان، فنی است شريف. اين فن شریف برای پايدار کردن ارزش‌های متعالی انسانی است. چيزی که می‌گويند ما انسان‌ها بدان از حيوانات متمايز شده‌ايم. پس در سنجيده سخن گفتن، به ويژه در روزگارِ ما، فضيلتی هست که نمی‌شود به بهانه‌ی راست گفتن و حقيقت آن را زير پا نهاد. زبان پالوده و بيان بی‌آزار داشتن خود در شمارِ حقیقت‌ها و ارزش‌های متعالی است.

December 18, 2007

حکمت روز

امروز يکی از همکاران کارتی به مناسب کريسمس فرستاده بود که جمله‌ای از نلسون ماندلا روی صفحه‌ی اول آن بود:
«آزاد بودن تنها برشکستن زنجيرهای خود نيست، بلکه زندگی کردن به شيوه‌ای است که به آزادی ديگران نيز احترام بگذاريم و آن را تقويت کنيم.»
روزمان خوش شد با اين جمله.

December 17, 2007

منطق متضاد بيماران روانی!

يکی از نشانه‌های سلامت يک متن، برخورداری از منطقی منسجم، يکپارچه و خالی از تناقض است. وقتی متنی را می‌خوانی که ده‌ها منطق متفاوت و متضاد در آن جولان می‌دهند، از همان ابتدا بايد فاتحه‌ی آن متن را خواند. فرض کنيد کسی بخواهد ثابت کند زمين گرد است (يا حتی بهتر از آن، «زمين مسطح است»). هدف ظاهراً مشخص است و روش هم بايد در خدمت همين هدف باشد. ولی اگر کسی برای ثابت کردن کرويت زمین، بخواهد تلاش کند سياه بودن ماست و چهار ضلعی بودن مثلث و مدور بودن مستطيل را نشان بدهد، مشخص است که «مشاعرش را از دست داده است». چنين نوشته‌ای چيزی نيست جز هذيانی تمام عيار. اين‌جاست که اگر يکی از عقلا در پی نقد و جرح اين نوشته‌ی بی منطق در آمد، بايد ديد و سنجيد که به کجای آن متن انتقاد و اعتراض دارند. کشفِ منطق يک متن، متعلقِ آن و هدفِ آن اساسی‌ترين گام برای مقابله با تضادهای منطقی و تعدد و تکثر منطق‌های متخالف در آن است. اگر کسی را گوشه‌ی خيابان ببينيد با موی آشفته و حال پريشان که به شيوه‌‌ی بالا در پی اثبات کرويت زمين (يا حتی اثبات مسطح بودن آن) باشد و تک‌مضراب‌های سياه بودن ماست و چهارضلعی بودن مثلث هم وسط حرف‌های‌اش بشنويد، لابد يا از خنده روده‌بر می‌شويد يا شديداً دل‌تان به حال آن بی‌نوای بخت‌برگشته می‌سوزد. ولی وقتی ببينيد طرف احتمالاً زور دارد و قدرت دارد و می‌تواند کسی را که قايل به سفيد بودن ماست و سه ضلعی بودن مثلث است، از هستی ساقط کند، لابد هراس برتان می‌دارد! لابد از روز بعدش تمام استادان رياضی دانشگاه‌ها دست به عصا راه می‌روند و مثلاً ديگر هندسه درس نمی‌دهند! و هزار اگر و اما و فرضيه‌ی مختلف ديگر. تازه اين سناريو و اين تمثيل يکی از ده‌ها سناريو و تمثيل ممکن است. قضيه گاهی اوقات خيلی پيچيده‌تر از اين‌هاست. علی‌الظاهر هيچ کار ديگری نمی‌شود کرد جز دعا، که «ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم». شايد اين دعا اثری در حال آن ديوانه کرد که يا هوشياری‌اش را به او بازگرداند يا شرش را از سر عابرانِ جاده‌ی عالم کم کند:

خدايا ريشه‌ی جهل و نکبت و تعصب را در سرزمين ما حتی الامکان و تا جايی که باعث بر هم زدن نظم آفرينش‌ات نشود، بسوزان! خدايا تمام کلاف‌های سردرگم را باز کن و تمام مغزهای آشفته را روشنی عنايت بفرما! خدايا شفای عاجل به تمام بيماران روانی مسلمانان و غير مسلمانان عنايت بفرما!

پ. ن. از دوستان روان‌شناس و روان‌کاو، کسی نام علمی اين بيماری را می‌داند؟ (همين بيماری فوق‌الذکر که سر و ته سخنان یک نفر با هم جور در نمی‌آيد و لاطائلات نامربوط را سر هم می‌کند).

December 16, 2007

هجرت ناگزير طربستان!

خوب. طرح صفحه‌ی ملکوت را عوض کردم به خاطر سنگين بودن صفحه در اينترنت‌های دایل‌آپ (به سفارش سيد خوابگرد). بعد با مشکل اسکرولينگ برخورد کردم که کاشف به عمل آمد کدهای بی‌شمار طربستان در اين قالب جديد باعث پرش در اسکرولينگ می‌شود. ناگزير طربستان را از صفحه‌ی اصلی به صفحه‌ای داخلی، به پستويی در ملکوت بردم و اکنون طربستان اين‌جا واقع است! بانو با اين کار موافق نيست. من هم خودم جگرم خون است از اين کار شنيعی که کرده‌ام، ولی تا زمانی که فرياد رسی نرسد و گره از اين مشکل کدهای صفحه باز نکند، چاره‌ای نيست. کسی راه‌ حلی دارد؟ هل من ناصر ينصرنی؟

December 14, 2007

رقصی ميانه‌ی ميدان

پيشتر ديده بودم که شاهرخ مشکين قلم با چهارمضراب‌های مشکاتيان رقصيده است. اما نديده بودم رقصنده زن باشد و يک گروه با تصنیفی از مشکاتيان و با صدای شجريان برقصند. شايد خيلی‌ها بگويند اين موسيقی با اين رقص تناسبی ندارد. اما به گمان من دارد. وقتی موسيقی زيبا باشد و حرکات هم موزون و دلنشين، عين تناسب است و «مباد آن‌که در اين نکته شک و ريب کند»! بانوان رقصنده‌ای که در اين قطعه فيلم می‌بينيد شايد چندان رقص شگفت‌انگيزی نداشته باشند. شايد شاهرخ مشکين قلم نباشند، اما یک نکته مهم اين است که با اين موسيقی هم می‌شود رقصيد. اساساً آن موسيقی که نشود با آن رقصيد و نغمه‌ای که آدمی را به سماع نکشاند، نغمه‌ی موسيقايی نيست. همان شعر شاعر است که «اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب...». هر چه هست شما هم ببينيد و محظوظ شويد.

ادامه‌ی «رقصی ميانه‌ی ميدان»

December 13, 2007

دارم هوای مطربی

سال‌هاست، سال‌های خيلی درازی است که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم، چيزی در اعماق وجودم به من می‌گويد که بايد مطرب می‌شدم. بايد يا خواننده می‌شدم يا نوازنده. از خوانندگی تنها گوشِ خوب به من رسيده است و البته صدايی نخراشيده! اما این سودای دوره‌ای امروز هم گريبان‌ام را گرفته بود. يا بايد بروم دف‌نواز بشوم يا تنبک‌نواز. يا تار بزنم يا سنتور. امشب هوس کرده بودم بروم کمانچه ياد بگيرم. ولی به هر کدام از اين‌ها که فکر می‌کنم و مشغله‌های بی‌شمار فکری و عملی زندگی‌ام را که می‌بينم، دچار افسردگی می‌شوم. این يک آرزو را گذاشته‌ام برای وقتی که اولين فرصت برای مطربی پيدا شود. هر وقت صدای ساز می‌شنوم ناخودآگاه انگشتانِ دست‌های‌ام به حرکت می‌افتند، بسته به صدای سازی که می‌شنوم. يا ادای تنبک زدن در می‌آورم يا ادای نواختن سنتور! مثل‌ آدم‌های ديوانه حرکات عجيب و غريب از من سر می‌زند. ديوانگی هم عالمی دارد علی‌الخصوص وقتی که در هوای مطربی باشد!

پانوشت نامربوط: کسی می‌داند چطور می‌شود مشکل اسکرولينگ را در اين طرح تازه‌ی ملکوت حل کرد؟ خودم ديگر دارم خسته می‌شوم از اين اسکرول‌های مشکل‌دار. اگر نشود حل‌اش کنم ممکن است ناچار به وضعيت قبلی برگردم.

December 12, 2007

هزار حرف نگفته

هزار تا حرف برای گفتن دارم. حال‌ام خوش نيست. دیشب تا صبح حالِ جسمانی پريشانی داشتم که امروز از اداره رفتن بازم داشت. پريشب «زوربای يونانی» را ديديم (چقدر دیر!). با خودم فکر می‌کردم که اين رقص عجب چيز شگفتی است که مرز زهدورزی و خوش‌باشی را مشخص می‌کند. کسی که ادعای شاد بودن می‌کند و هنوز از رقصيدن احساس شرم می‌کند، محبوس همان عالم زهد و پارسايی است، هر چند ادای عارف بودن از خودش در آورد. حرف‌ام را نمی‌توانم خوب بيان کنم. می‌ترسم بد فهمیده شود. يک چيزی می‌خواهم بگويم که بيان‌اش باعث سوء تفاهم می‌شود. مقصودم اين است که «هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش». می‌خواهم بگويم آدم نمی‌شود هم رومی باشد هم زنگی. بعضی چيزها هستند که با هم قابل جمع‌اند. بعضی چيزها نه. به این مقولات که می‌رسم مولوی برای من الگوست. و مولوی را خیلی‌ها يا به لقلقه‌ی زبان می‌خوانند يا چنان غرق‌اش می‌کنند در تأويل‌ها و تفسيرهای عجيب و غریب که ديگر مولوی، از مولوی بودن‌اش می‌افتد. همين حرف‌ها را که می‌نويسم با خودم می‌گویم: «مردم اندر حسرت فهم درست». مهم نيست چه می‌نويسی. خواننده‌های زيادی پيدا می‌شوند که مطلب را نخوانده، يا درست نخوانده، هر چه دلِ خودشان می‌خواهد به تو نسبت می‌دهند و با آن‌چه خودشان ساخته‌اند می‌جنگند! عالم عجيبی است اين عالم سوء تفاهم‌های انسانی. «بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان». همه چيز مردم خيال‌آلود و ظنی است. تار و پود زندگانی‌شان گمان است. خوب، از زوربا رسيدم به اين‌جا. خيلی حرف‌های حکمت‌آميزی از دهان زوربا بيرون می‌آيد. شايد وقتی ديگر چيزکی نوشتم از زوربای کازانتزاکيس. حالا احتياج به شستشو دارم، شستشوی روح، حمام جان. کمی تلخ‌ام، غباری روی جان‌ام نشسته. نمی‌توانم راحت‌ بال‌های‌ام را باز کنم. هوا هم بيرون سرد است. خواب در بیداری‌ام دارد راه می‌رود. تازه از بستر پا شده‌ام. بی‌حالی و ضعف دارد تمام می‌شود. شايد فردا بهتر شدم و نوشتم.

December 11, 2007

آيا مولوی ایرانی است؟

خیلی ساده است که بسیاری از ما در نگاه اول می‌گويیم البته که مولوی ايرانی است! ولی هیچ وقت فکر کرده‌ايم که «ايرانی» يعنی چه؟ و اساساً اين تقسيم‌بندی جغرافيايی از کی معنا پیدا کرده است؟ از چه منظری و با چه معياری می‌توان گفت که مثلاً رودکی تاجيک است يا ناصر خسرو افغانی يا مولوی ترک يا مثلاً ابن سينا عرب؟ واقعيت اين است که حوزه‌ی زبان، ادبيات و فرهنگ فارسی آن قدر وسيع و گسترده بوده است که کشورهای بسياری را که امروز هويت‌های جغرافيايی مستقلی دارند، در بر می‌گرفته است. ولی نه اين ايران آن ايران قديم است و نه فرهنگ و ادبيات و زبان‌اش،‌ همان فرهنگ و زبان و ادبيات قديم است. همه‌ی اين‌ها تغيير کرده‌اند. اساساً بحث مليت و دولت‌ها و مرزهای جغرافيايی بحث است بسيار متأخر و حتی مدرن. در نتيجه بحث بر سر اين‌که مولوی ايرانی هست يا نه، بيشتر بحث مالکيت است تا چيز ديگر. و گرنه همه‌ی ترک‌ها می‌دانند که حجم عظيم و عمده‌ی آثار مولوی به زبان فارسی و خط فارسی است که امروزه هيچ ترکی بدون دانستن زبان و فرهنگ فارسی قادر به درک انديشه‌ی او نيست. اما وضعيت درباره‌ی تاجيک‌ها و افغان‌ها کمی فرق می‌کند. از افغان‌ها البته من بسيار کم شنيده‌ام اين اصرارها و پافشاری‌های ملی‌گرايانه را. اما در ميان تاجيکان بسيار ديده‌ام و شنيده‌ام که فلانی ايرانی نيست و تاجيک است. يا زبان ما فارسی نيست و تاجيکی است. نکته‌ی زبان را تاجيکان درست می‌گويند چون حقيقتاً زبانِ آن‌ها با زبان فارسی ما که ساکن مرزهای جغرافيايی ايرانِ امروز هستيم متفاوت است. ولی بحث تملک اين شاعر يا آن فيلسوف بحث‌هايی است هويتی. يک قوم، يک ملت، يک فرد برای اين‌که احساس اعتماد به نفس کند، طبيعی است که به دنبال چهره و شخصيتی می‌گردد که بدان تکيه کند. و گرنه چه فرقی می‌کند که ناصر خسرو بلخی باشد يا مثلاً اصفهانی وقتی که اندیشه‌‌اش نه تنها به همه‌ی فارسی‌زبان‌ها بلکه به تمام انسان‌ها می‌رسد؟

اين‌ها را نوشتم که بگويم اگر ترک‌های ترکيه هزار سال ديگر هم بگويند مولوی ترک بوده است، بگذاريد بگويند! ما غمِ چه را بايد بخوريم وقتی ديوان شمس، مثنوی، فيه ما فيه و نامه‌‌های مولانا اکثراً به زبان فارسی و خط فارسی است؟ يک قوم زمانی می‌تواند شاعر، نويسنده يا انديشمندی را از آن خود بداند که او چيزی به ميراث مشترکِ فکری، زبانی يا فرهنگی آن‌ها افزوده باشد. با اين معيار، آيا می‌توان گفت محمد ابن عبدالله عرب است؟ يا اساساً چه کسی ادعا می‌کند محمد بن عبدالله عرب است؟ مسلم است که تنها کسانی بر عرب بودنِ او تکيه دارند که می‌خواهند هويت ديگری را در برابر آن هويت مطرح کنند و اساساً ميان آن‌چه محمد عرضه می‌کند (که ورای مرزهای جغرافيايی است) و آن‌چه خود برای عرضه کردن دارند تمایز و تفاوتی می‌بينند يا اساساً آن را بر نمی‌تابند. همين معيارها را بگيريد و درباره‌ی هر کس ديگری بررسی کنيد. کل داستان بر مدار هويت‌انديشی می‌چرخد. هويتِ کسانی که مدام به اين و آن تکيه دارند و از گوهر و مغز انديشه‌ها تغذيه نمی‌کنند بلکه نسب‌نامه و پوست و ظاهرِ آن‌هاست که برای‌شان مهم است. برای آن‌ها مظروف در برابر ظرف رنگ می‌بازد.

تا اين‌جا يک نوع هويت مطرح بود. هويت دیگری هم گاهی اوقات به ميان می‌آيد. نمونه‌اش همين ايران خودمان که قرن‌ها می‌خواستند مولوی را به عنوان عارف شيعه به ما زورچپان کنند. اساساً امکان نداشت کسی عارف باشد و شيعه نباشد! و نمونه‌های بی‌شماری از اين دست که البته در طيف‌های ديگری هم وجود دارد که سنی شيعه را بر نمی‌تافت و شيعه سنی را. و گروه‌های مختلف شيعی هم با هم همين رقابت را داشتند. پس اين هويت‌انديشی هم جنبه‌های مذهبی و دينی دارد و هم جنبه‌های قومی، ملی و فرامذهبی. هويت‌انديشی به گمان من از نشانه‌های ضعف و متزلزل بودن است. کسی که در مقام قوت باشد، متشبث به هويت‌های مختلفی نمی‌شود که مدام بخواهد آن‌ها را به اين شکل برجسته کند. پس:
... باز باش اي باب بر جويای باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب!

December 9, 2007

قوانين مقدس نيستند

قوانينی که در يک کشور با نظام سياسی خاصی وجود دارند، هيچ قداستی ندارند. از جمله در کشور خودمان «قوانين» هيچ قداستی ندارند. اگر قداست داشتند که هیچ تغييری نمی‌کردند. اصولاً‌ مقدسات را نبايد تغيير داد. مقدسات ازلی و ابدی هستند. بگذاريد يک قدم فراتر بيايم. وقتی فقيهی به خود اجازه می‌دهد که شرعاً، عقلاً و عرفاً يک قانون دينی را تغيير دهد، معنی‌اش آن است که آن قانون «قداست» ازلی ابدی ندارد و در بستر شرايط خاص دستخوش تغيير می‌شود. ديگر خودم دارم خسته می‌شوم از ذکر اين مثال‌ها: در جمهوری اسلامی، آيت‌الله خمينی حج را متوقف کرد (در حالی که از احکام محکم شرعی است). آيت‌الله خمينی نماز جمعه را بر قرار کرد. در حالی که در فقه شيعه‌ی اثنی‌عشری، نه تنها برگزاری نماز جمعه بلکه تشکيل حکومت هم در زمان غيبت امام زمان حکم‌اش روشن است و درست خلاف چيزی است که رخ داده است. پس يک نتيجه‌ی خيلی صريح می‌شود از اين مقدمات گرفت: قوانين مقدس نيستند! مقدسات را ما می‌سازيم بر حسب نيازها و اقتضائات وقت. مقدسات را ما بر می‌کشيم و از آن‌ها ابزار می‌سازيم برای پيشبرد مقاصد خودمان. حقيقت به همين صراحت و عريانی است. دوست نداريد باور کنيد، نکنيد. چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. انسان در برابر قانون منفعل نيست و نبايد باشد. قانون برای انسان است، نه انسان برای قانون. قانون برای خدمت به بشر است، نه بشر برای خدمت به قانون. و همچنين دين برای بشر است، نه بشر برای دين. دين با خدا فرق دارد (تازه در باب خودِ خدا هم اگر و اما دارم که بماند فعلاً). مشکل مردم اين است که فلان حکم فرعی شرعی با قرآن و پيامبر و امام و خودِ دين و خدا يکی می‌شود. تصحيح می‌کنم: مشکل مردم عوام اين است. پس قوانين را می‌شود تغيير داد ولو سايه‌ی شريعت بر سرِ آن‌ها باشد. به همان سادگی که اين آيت‌الله يا آن مجتهد در قم یا فلان شهر، مثلاً حکمی را که بقيه حلال می‌دانسته‌اند، امروز حرام می‌داند يا به همين آسانی که مجلس و قوه‌ی مقننه، قانونی را تصويب می‌کند که با فهم سنتی فقيهان منافات صريح و آشکار دارد. اين همه توضيح که دادم شرح واضحات بود. ابهامی برای اهل اشارت در ميان نيست. گفتم شايد ذکر چند مثال مسأله را روشن‌تر کند. ديگر خود دانند!

December 8, 2007

رسانه‌ی مدنی و رسانه‌ی دولتی

گفتمان «جامعه‌ی مدنی» بر خلاف گفتمان غالب جامعه‌های مدرن و ايدئولوژی‌های مدرن، گفتمان تازه و نوينی نيست. قرن‌هاست که لايه‌ی ميانی و واسطه‌ای ميان فرد و دولت وجود داشته است. در نظام‌های مدرن و امروزی دولت با قوای مقننه و مجريه‌اش در رأس هرم نشسته است و افراد و اشخاص در قاعده‌ی هرم نشسته‌اند (و قوه‌ی قضاييه البته بايد بيرون از اين هرم باشد چون نقش داور و ميانجی را در ميان همه‌ی گروه‌ها ايفا می‌کند). بخش ميانی هرم را هنرمندان، روشنفکران حوزه‌ی عمومی، سينماگران، اهل رسانه و حتی گروه‌های شبکه‌ای دينی تشکيل می‌دهند و اين‌ها آن گروهی هستند که جامعه‌ی مدنی را تشکيل می‌دهند. اما نفس اين نام‌گذاری‌ها جامعه‌ی مدنی را نمی‌سازند. جامعه‌ی مدنی متشکل از نهاد است و اين نهادها در انزوا عمل نمی‌کنند. تنها وقتی که اين نهادها با هم رابطه داشته و «شبکه‌»ای را تشکيل دهند می‌توان نام جامعه‌ی مدنی را بر آن‌ها نهاد. انجمن‌های صنفی و کارگری هم به همين معنا بخشی از جامعه‌ی مدنی هستند. مشکلی که گاهی پيش می‌آيد اين است که يا دولت و حکومت جامعه‌ی مدنی را رقيبِ خود می‌بيند يا بر عکس. يا دولت به جامعه‌ی مدنی تعرض می‌کند و در تهديد و تحديد آن می‌کوشد يا جامعه‌ی مدنی در پی تضعيف دولت بر می‌آيد. جامعه‌ی مدنی سالم جامعه‌ای است که فارغ از تعلقات ايدئولوژيک سياسی و دينی بتواند برای منفعت عموم مردم هم از دولت مستقل بماند و هم با آن همکاری کند. جامعه‌ای مدنی که اهداف و اغراض سياسی برای خود تعريف کند و مسئوليت‌های عمومی و انسان‌گرايانه‌ی خود را فراموش کند، به گروهی سياسی فروکاسته می‌شود که نقش‌اش می‌شود همان نقش اپوزيسيون سياسی. اين همان گردابی است که بسياری از نهادهای مدنی ایران هم به آن می‌افتند (چه بسا ناخواسته و به خاطر فشار حکومت).

اما رسانه اگر قرار باشد هويت مدنی خود را حفظ کند، چه می‌کند؟ تعریف همان تعريف بالاست. رسانه‌ی مدنی ناگزير بايد استقلال فکری و مالی‌اش را از دولت و حاکميت حفظ کند. دولت‌ها می‌آيند و می‌روند، اما جامعه‌ی مدنی می‌ماند. طول عمر جامعه‌ی مدنی از طول عمر يک دولت بسی بيشتر است. حتی نظام‌های سلطنتی هم در معرض تهديد و زوال‌اند، اما جامعه‌ی مدنی به اقتضای طبع سيال و پويای جامعه‌ها می‌ماند و کارکردهای خود را بر حسب نيازهای وقتِ هر جامعه‌ای تنظيم و تعریف می‌کند. ايجاد اين توازن کار دشواری است که رسانه‌ی مدنی نه در پی تعرض به دولت و تهدید موجوديت آن باشد، و نه اجازه بدهد دولت نگاهی خاص را (چه سلباً و چه ايجاباً) به آن تحميل کند. وبلاگ‌ها هم می‌توانند در حوزه‌ی نهادهای ساحت عمومی واقع شوند. و از آن‌جا که وبلاگ‌ها ماهيتی شبکه‌ای دارند (و در درونِ خود نوعی نهاد هستند)، همگرايی فراوانی با ساير نهادهای جامعه‌ی مدنی دارند. دولت‌های اقتدارگرا و انحصارطلب، طبيعی است که استقلال وبلاگ‌ها را برنتابند. اگر احساس شود که وبلاگ‌ها رقبای دولت هستند، سايه‌ی اين تهديد هميشه بر سر وبلاگ‌هاست. يکی از راه‌های بقا و استقلال وبلاگ‌ها (در صورتی که از همان ابتدا برای خود کارکردی سياسی تعريف نکرده باشند) اين است که بتوانند اين اطمينان را به دولت‌ها بدهند که نه در پی تضعیف و تخريب دولت‌ها هستند و نه ولايت‌ِ آن‌ها را بر خود می‌پسندند. رسانه هم ناگزير برای مدنی باقی ماندن بايد استقلال خود را از دولت‌ها حفظ کند. و مسأله‌ی درشت و دشوار همین وابستگی مالی رسانه‌ها به دولت‌هاست. و کدام رسانه است که بتواند استقلال مالی‌اش را از «دولت‌»ها حفظ کند؟ معضل بزرگ در مدنی ساختن رسانه اين است.

اين يادداشت خلاصه‌ی گفت‌وگويی است که مدتی پيش با يکی از احباب شفيق در تهران داشتم. چيز تازه‌ای در آن نيست، ولی مدون کردن و تقرير آن، به گمان من، به کار رسانه‌ها و وبلاگ‌هایی می‌آيد که برای خود هويتی مدنی قايل می‌شوند و سعی دارند از غلبه‌ی فضای سياسی و ايدئولوژيک حاکم بر رسانه‌ها در امان بمانند. به اعتقاد من نهادهای دينی هم بخشی از نهادهای جامعه‌ی مدنی به حساب می‌آيند که شرح‌اش را در مطلبی جداگانه می‌نويسم.

December 7, 2007

آن لايه‌ی ديگر

اين بخش خاکستری يا شايد هم تاريک وجودِ آدمی، هميشه برای من چيز حيرت‌آوری بوده است. حتی چيزی فراتر از حيرت، اين بخش هميشه فتنه‌ای بوده است هم به معنای مثبت هم به معنای منفی. عروجِ معنوی آدمی – و بسی آدميان – هم به باور من سخت مديون تلاطم‌های همين بخشِ خاکستری و حتی آن منطقه‌ی سياهی است که آدمی می‌آزمايد. وقتی می‌گويد سياه و خاکستری تقسيم‌بندی معرفتی، دينی يا روانشناختی نمی‌کنم. نگاهی حسی به ماجرا دارم. حس من به احوال درون‌ام ناظر است که جايی احساس سپيدی و روشنی می‌کنم و جايی احساس تيرگی و سنگينی. اين سبکبالی يا سنگينی حکايت و تجربه‌ای است که هر کس به فراخورِ حالِ خود می‌آزمايدش. بعيد نيست البته که مجموعه‌ای از ارزش‌های کلانِ اخلاقی باشد که التزام به آن‌ها باعث سبکروحی «هر» بشری شود. اما حرفِ من عجالتاً درباره‌ی خود است و بس. برای من شناختن اين تلاطم‌های اعماق ناشناخته و کمتر لمس شده‌ی روحِ آدمی و نفسِ او مهم‌ است، به همان اندازه که اخلاقی بودن و زندگانی پاک. واژه کم می‌آورم برای بيان اين حال غريب. حالی که دارم اين است:‌ اين سوترک يکی به قوت و با حيله‌گری تمام به سوی خود می‌کشدم. همين کنارِ دست‌ام، و نزديکِ من. لحظه‌ای از من جدا نيست. می‌داند که می‌بينم‌اش. می‌داند که دست‌اش را خوانده‌ام و می‌دانم که آن‌چه می‌بينم سراب است و يقين دارم دلِ من خرسند و خرم‌ به اين‌ها نيست که او وعده‌اش را می‌دهد. از اين سو يکی دارد به آوازی آسمانی می‌خواند: «سودای تو را بهانه‌ای بس باشد» و دستی مبارک به بالا می‌کشاندم. و من حيران‌ام و سرگردان ميان اين دو. از چپ و راست می‌کشانندم و من افتان و خيزان با خود و دل در جنگ‌ام.

واژه برای وصفِ اين حال کم می‌آورد و گنجايش ندارد. نمی‌دانم کدام لفظ را بايد اختيار کرد که به خوبی حق اين فضای خاکستری را ادا کند. تنها چيزی که مدام به خودم يادآوری می‌کنم همين ضعف و عجز آدمی است. مدام مشغول نبردی؛ مدام اين مصارعه ادامه دارد و تو بارها و بارها زمين می‌خوری. اما امان از زمان برخاستن! وقتی که برخاستی چه می‌کنی؟ نفس را فربه‌تر و مجرب‌تر کرده‌ای يا مطيع‌تر و گوش به فرمان‌تر؟ تو به فرمانِ اويی يا او به فرمانِ تو؟ غلبه‌ی او می‌چربد يا غلبه‌ی تو؟ اين‌هاست که برای من حکايت روزانه است. و هر دو سوی اين سودا شيرينی دارد و شيرينی‌ها می‌نمايد. بگذاريد خلاص‌تان کنم: «وسوسه» از شگفت‌انگيزترين و رازآلودترين همزادهای آدمی است (متعلق‌اش هر چه باشد؛ مال باشد، جاه باشد، حُبِّ شهوات باشد به تعبير قرآن يا هر چيزی از اين جنس). و اين «وسوسه» است که بازيگر مقتدرِ ميدان است (می‌خواهيد بگوييد «هوای نفس» يا خودِ «نفس»). گاهی «وسوسه»، می‌شود خداوند وجودِ آدمی. گاهی تو می‌شود سالاری که وسوسه يارای نفس کشيدن در برابرت ندارد. و من کدام حال را دوست‌تر دارم؟ پاسخ ساده آن است که حال دوم را، ولی پاسخ واقعی آن است که نه می‌دانی و نه تشخيص‌اش آسان است. پس سخت گرفتاريم و زمين‌خورده. سخت بيچاره. نيمی از اين‌ها را توی هواپيما در راه لندن نوشته بودم. الآن دارم «نينوا»ی عليزاده را گوش می‌دهم و آن سودای سر بالا با ترنم و شور می‌کشاندم به هوای مسکنِ مألوف و عهدِ يار قديم. و چه ذوق و لذتی دارد اين شيرينی رؤيت و ديدار بعد از سرگردانی در باديه‌ی هوا. و همين حال است که مرا سخت حيران می‌کند، حيران.

شکل تازه‌ی ملکوت

به سفارش سيد خوابگرد طراحی صفحه را تغيير دادم که زودتر باز شود. نمی‌دانم اين اتفاق افتاده است يا نه. متن سريع‌تر ظاهر می‌شود ولی اسکرول کردن توی صفحه ظاهراً سخت‌تر شده است و دليل‌‌اش را هم نمی‌دانم. اگر کسی می‌تواند راهنمايی کند، ممنون می‌شوم. اگر نشود، شرمنده‌ی سيد هستم و بايد برگردم به همان صفحه‌ی قبل!

December 6, 2007

لندن و هوای پاکيزه!

تازه برگشته‌ام لندن. هوا، از هوای صبحگاه پردودِ تهران پاکيزه‌تر است و اينترنت به ميزانی باورنکردنی سريع‌تر! به تمام کسانی که در ايران وبلاگ‌ می‌نويسند و وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌های ديگر را می‌خوانند و به ای‌ميل‌های‌شان پاسخ می‌دهند، صميمانه و از بنِ دل تبريک می‌گويم. اين کارهای جد و جهدی می‌خواهد بی‌کران. صبر ايوب می‌خواهد و عمر نوح! واقعاً هر کس در اين وضعيت عطای اينترنت را هنوز به لقای‌اش نبخشیده است، چيزی است شبيه يا آدم «مؤمن» که به هر قيمتی ايمان‌اش را حفظ می‌کند. آسايش مؤمنان اينترنت و وبلاگ در ايران افزون باد!

December 4, 2007

تکنولوژی زغالی

از صبح نيمی از کارهای‌ام به خاطر اوج پيشرفت تکنولوژی در کشور معطل مانده است. نه به اينترنت می‌شود اعتماد کرد که ای‌میل‌های‌ات را بگيری، نه سرويس‌های متعدد موبايل خط می‌دهند. يا شبکه مشغول است يا مرتب همه‌ی تلفن‌ها ظاهراً اشغال است. باورتان می‌شود سه ساعت است دارم به دوستی تلفن می‌زنم و نمی‌شود با او تماس گرفت؟ اگر امروز با کبوتر نامه‌بر می‌خواستم ارسال پيام کنم، زودتر می‌رسيد تا با استفاده از ابزارهای زندگی مدرن. واقعاً چه شده است که تکنولوژی به اين شيوه‌ی روان‌فرسا در حال فروپاشی است؟ اين همه زيرساخت را دارند چه کار می‌کنند؟ اعصاب‌ام ويران شده است از دست اين‌ها. با خودت می‌گويی بی‌خيال اينترنت، ولی بقيه‌ی چيزها هم وضع‌اش بهتر نيست. شايد از بدشانسی من است، ولی به هر کجا نگاه می‌کنم بی‌نظمی می‌بينم و شلختگی. و طرفه آن است که مردم کشورِ من در متن همين بی‌نظمی و بی‌قاعدگی سيستماتيک دارند زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند. وضع ما شده است حکايت آن سرگين‌کشی که به بازار عطاران می‌رود! واقعاً ما اگر به تکنولوژی قابل اعتماد و منصفانه (بخوانيد اينترنت بی فيلتر و پر سرعت) برسيم، وضع‌مان همين باقی می‌ماند يا ظرفيت استفاده از آن را می‌آموزيم. ديشب داشتم دوستی را موعظه (!) می‌کردم که اين قدر وضع را تاريک نبيند، ولی گويی پاسخ‌ام را به سادگی تمام گرفتم همين امروز. وقتی تمام آشفتگی‌ها و بی‌نظمی‌ها را با هم در يک روز ببينی تازه قدر نظم و انضباطِ مدرن را می‌فهمی. درست است، مشکلات همه جای دنيا وجود دارد، ولی گاهی اوقات ميزان مشکلات از حدی، ولو حد اندکی، که تجاوز کند، طاقت آدمی طاق می‌شود. البته بی‌خيالی هم کاری است. ولی کسی که دو سه روز وقت دارد و ساعت‌های‌اش محدود است و دقايق را دارد می‌شمارد برای اين‌که به همه‌ی کارهای‌اش برسد، روح و روان‌اش نابود می‌شود. خدايا ما را برهان و عاقبت محمود گردان!

December 2, 2007

شهرت‌طلب و خسرو شاعرباره (يا شاعر خسروباره!)

آدم چقدر ضعيف است و عاجز! هر چه بر سر راه‌اش می‌گذارند برای‌اش هم درد است و هم درمان. همان‌که برای‌اش درد است، می‌تواند درمان‌اش هم باشد و غالباً او به جای درمان يافتن و درمان گرفتن از آن‌ها دردش را بر می‌گزيند. اين غزل مولوی را بخوانيد:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چی‌ست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بی‌هوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه‌ی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته‌ی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته‌ست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کی‌اش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
اين غزل را شبی استادی نازنين در ضيافتی در لندن برای‌مان خواند و سخت حال‌مان را خوش کرد. اين‌ غزل را امشب برای دو دوست، دو يار موافق، خواندم و بيش از يک ساعتی درباره‌اش حرف می‌زديم و درباره‌ی ده‌ها شعر ديگر. اين‌که مخاطب اين غزل کی‌ست، بماند. مولوی دارد يکی را وصف می‌کند، وصف کردنی. تا امشب دقيق نشده بودم که با اين وصف، او عجز آدمی و حقارت‌اش را هم به رخ‌اش می‌کشد:
۱. آدمی سخت فريب‌کار است؛ هم خودش را فريب می‌دهد و هم اطرافيان‌اش را.
۲. آدمی اهل تطميع است. وقتی به خواسته‌ای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پيشکش می‌کند تا به مقصودش برسد (اين‌که متعلق تطميع‌اش چه باشد، البته تفاوت می‌گذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسير غم است. «انديشه»ها و خيال‌های تاريک و رنج‌آور جان‌اش را رنجه می‌کنند و او در پی درمان و تسکين می‌گردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود می‌نهد.
۴. آدمی برای رسيدن به هدف‌اش به وسيله نياز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسايل را که از او بگيری عاجز می‌شود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعم‌اش او را به زنجير می‌کشد. برای کسبِ اين‌ها خود را به آب و آتش می‌زند. آدمی بنده‌ی دنياست: مال و ملک او را خوش می‌آيد!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمين می‌کوبند: خدنگ غمزه‌ی خوبان خطا نمی‌افتد / اگر چه طايفه‌ای زهد را سپر گيرند!
۷. آدمی محاسبه‌گر است. هر کار می‌کند اول حساب سود و زيان‌اش را دارد. سر همه چيز تجارت می‌خواهد بکند، حتی وقتی که عبادت می‌کند و حتی وقتی که عاشق می‌شود. همه جا را بازار می‌بيند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی می‌فروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فريب می‌خورد. ديده‌ايد که چقدر زيب و زيور به خودمان می‌آويزيم و از نقش و نشان مردم فريب می‌خوريم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا ديروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و ب‌ام‌و و آئودی و البته هواپيما. به پر نمی‌پرد و هواپيما سوار می‌شود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سريع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکم‌اش است. «نان» او را شکست می‌دهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور می‌خورم، هر آدمی نيست؛ اکثريت قاطع آدميان با «شعر» بازی می‌کنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم می‌نمايانند از بهر «فريب»! زنهار از ما! فرياد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فريب‌ها را باور می‌کند. ياد دوران کودکی می‌افتم که برای گريز از تکليف مدرسه بهانه‌ها می‌تراشيدم و تمارض می‌کردم و معلم «محجوب» ما باور می‌کرد!
۱۲. آدمی تملق‌طلب است. هر کس ستايشگرش باشد، برای‌اش عزيز می‌شود. چند بار که به‌به و چه‌چه بشنود، باد به مغزش می‌افتد و ديگر هيچ کس جلودارش نيست. می‌شود «خسرو» و می‌خواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» می‌شود! اگر اين‌ها هم نباشد، می‌شود دلبرده‌ی آن‌ها که مدام شعر می‌خوانند و «عقل»‌شان را تخدير می‌کنند و گريزان از کسانی است که مُحرّک و مُهيجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.

می‌بينيد در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج می‌زند؟ و چقدر خوب آدمی را توصيف می‌کند؟ اين‌ها البته در قرآن آمده است. اين آيه يک نمونه‌اش: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. و من سخت در هراس‌ام از اين‌که ستايش ديگران مرا خوش آيد/می‌آيد. سخت هراسان‌ام از اين‌که اين بستگی‌های تن، اين اسارت چاهِ طبيعت، اين تاريکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجيم.

طرح صفحه‌ی ملکوت

۱. لابد طرح صفحه‌ی اول ملکوت را ديده‌ايد. کار دانيال است، و مثل هميشه هنرمندانه. خودم دو سه مورد ان قلت و اگر دارم برای‌اش که مجالی حاصل شد از او می‌خواهم تغييرات لازم را بدهد. من هنوز کمی با ترکيب رنگ مشکل دارم. آن اسلايد‌هايی روی قطعه‌ی فلش هم می‌خواهم کمی متنوع‌تر شد (اين‌ها که هست خوب است، شايد بشود چيزهای مشابه بيشتری به آن افزود). ديگر اين‌که اين سيد خوابگرد هميشه گله می‌کند که صفحه‌ی وبلاگِ من دير بالا می‌آيد و متن از آخر ظاهر می‌شود. راست می‌گويد با اينترنت ذغالی کار سختی است. همه هم که با فيد و آر‌اس‌اس سر کار ندارند. برای حل مشکل احتمالاً در اولين فرصتی که فراغ بالی حاصل شود اقدام می‌کنم. شايد چيزی شود شبيه به قالب وبلاگ بانو. تا جايی که من می‌دانم صفحه‌ی ساغر خوب و سريع باز می‌شود (سريع‌تر از وبلاگ من). شما که با اينترنت ذغالی اين‌جا را می‌خوانيد نظر بدهيد که آيا سرعت بالا آمدن صفحه‌ی ساغر بيشتر است يا تفاوت چندانی با وبلاگ من ندارد.
۲. خسته‌ام ولی از بار پيش خستگی‌ام کمتر است. توانسته‌ام کمی بيشتر بخوابم. تعدادی از دوستان شفيق را ديده‌ام و باز هم می‌بينم. ايران جور خاصی است. يک جور غريبی رشته‌های محبت‌اش در وجودم تنيده شده است. آری، تنيده ياد تو در تار و پودم (اين تصنيفی است که بانو سخت دوست‌اش دارد).
۳. دوباره بر می‌گردم می‌نويسم!

Free counter and web stats