۱. «در هوایات بیقرارم... بیقرارم روز و شب».
۲. «والله که شهرِ بیتو مرا حبس میشود...»
۳. حالام خراب است:
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خيال ياری، غم و نوحه و فغانی
به خدا خبر ندارم چو نماز میگزارم
که تمام شد رکوعی، که امام شد فلانی...
و آری... «درِ مسجدم بسوزد...»!

نظرها (4)
دل ما هم تنگ است اما به روی خودمان نمی آوریم
داستانک | یکشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۶، ۱۱:۵۰
سپاس گزارم كه پاسخ داديد.
سخن شما به جاست.
آماده ام براي مقدمه اي.
هر گاه كه شما وقتي داشتيد.
از پا فشاري من دلگير نشويد.
با درود
اميرجون | یکشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۶، ۰۸:۰۶
دوست عزیز خسته نباشید و ممنون بابت آهنگهایی که اینجا گذاشته اید. در غربت تلخ و سرد، گرمای خاصی داشت بازشنیدن صدای شجریان...
Sadegh | شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۶، ۲۰:۴۵
آقای داریوش میم. با درود. باز هم از شما در خواست می کنم به من کمک کنید تا آقای سایه را ببینم. شما که شکر خدا در ایران هستید.
دستم به کسی نمی رسد الا تو
دریاب ...
***
دوست عزيز،
اميدوارم محدوديتها و محظورهای مرا درک کنيد. شما اولين کسی نيستيد که چنين درخواستی میکنيد و من هم نمیتوانم بدون هيچ مقدمهای آن نتيجهای را که شما میخواهيد بگيرم. آقای سايه هم مسافرند و من از ايشان بیخبر. گمان کنم بايد راههای ديگر جز من را امتحان کنيد. نااميد نشويد. جوينده لاجرم يابنده بود.
امیرجون | شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۶، ۱۹:۵۱