چهار زانو نشسته بود روی زمين. چهرهاش در هم فشرده بود و ابرواناش گرهخورده. قطرهی اشکی به مژگاناش دويد و آرام زمزمه کرد: « . . . گويی که نيشی دور از او در استخوانام میرود». آرامتر که شد، با همان لحن هشدار دهندهاش گفت: «الهيکم التکاثر حتی زرتم المقابر . . . شماها حيران و مفتون دو سه روز تنعم و فراوانی هستيد. نگاه کرديد که آخرش به گور میخسبيد؟ دو کلام علماندوزی باد به سرتان میاندازد. يا ايها الانسان ما غرّک بربک الکريم؟ دو سه تا روزنهی تازهتر از فهم به رويت باز شده است؛ حالا شدهای خداوندِ دانش و پروردگارِ جهان؟ فکر کردی کليدِ همه چيز به دستِ توست؟»
گفتم: «علم از سيطرهی آن خداوندی که تو میشناسی دارد بيرون میرود». گفت: «از کجا میدانی؟ تو فرض کردهای، گمان بردهای، جهانی برای خودت ساختهای و در آن جهان دايرهای ترسيم کردهای و او را بيرون دايره فرض میکنی. مگر با فرض تو، او واقعاً از دايره بيرون میرود؟ فرضات ظاهراً به تو قوّت داده است. کارت را راه میاندازد. تدبير معاش میکنی. خوب است، ولی همه جا پاسخگو نيست. هست؟ اگر هست، مرگ را برای من درمان کن! عشق را درمان کن!»
گفتم: «مفتی عقل در اين مسأله لايعقل بود». پشت سرش گفتم: «ديدی من هم بلدم شاهد بياورم و شعر به رخات بکشم؟» خنديد و گفت: «خودت لابد فرق شعر و نظم را میدانی. من مرادم تصويرسازی و تشبيه نيست. شاهدِ شعری آوردن هنر بزرگی نيست. حکمت اگر در چنته داری، بياور!» گفتم: «برای امشب بس است. بگذار تا بعد».

نظرها (3)
آقای محمد پور اینبار قصد کنايه ندارم و اگر دلتان خواست این پيغام را هم ناديده گيريد. پاسختان را خواندم و چيزی ندارم در دفاع از خودم بگويم. درد من و آن عقده روانی که به آن اشاره کرديد حکايت زخمی کهن است که به شما مربوط نمی شود نه توجيه گر کنايه هايم.درد من درد پدر درگذشته ام است که در کرمان ایستاندنش زير ناودان و شاشيدند رويش تا بداند گبر است و نجس.درد من به خاطر معلم تعليمات دينيمان است که هر بار خودکارش را به دستمان ميداد آن را با دستمالی پس ميگرفت و با آب کر ميشست.درد من درد آن زوج جوان زرتشتی است که در راه شيراز تصادف کردند و مردند و چون زرتشتی بودند کسی پيگير مرگشان نشد.اینها صد سال پيش اتفاق نيفتادند. اینها حکايت همين ديروز و پريروزند. در تمام این مدت هم به فروتنی، انسانيت و مدارا دعوتمان کردند.از انسانيت گفتند و اینکه همه دينداران چنين نيستند. اما هيچ ديندار مسلمانی در کنار ما نايستاد تا مرهم دردمان باشد. هيچ عارف مسلمانی ننوشت آنچه همدينانش ميکنند دين او نيست.همه مدح سعدی کردند و توجيه گراین ابيات شدند که ميگفت
ای كريمی كه از خزانه غيب
گبر و ترسا وظيفه خور داری
دوستان را كجا كنی محروم
تو كه با دشمنان نظر داری
ببخشيد که به خاطر این عقده روانی به شما تعرض کردم. شما مسبب ان دردها نيستيد. برای آنچه کردم عذری ندارم ومن بر ناحق عمل کردم. همين زياده عرضی نيست.
بهروز | دوشنبه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۶، ۲۲:۱۹
البته مطالبتان جالب است اما بهتر است مانند گذشته ثنای روحانيت عظيم الشان مذهب تشيع اثنی عشری بگوييد شايد خدا ببخشايدت.
***
آقا بهروز عزيز،
من واقعاً از اين ياوهگويیهای سرکار خسته شدهام ديگر. بعد از اين هيچ کامنتی از شما را هرگز منتشر نخواهم کرد مگر آنکه مربوط به موضوع باشد و بيماریهای روانیتان را در آن بيرون نريخته باشيد. و بارها از خودم پرسيدهام که شما که حرفی برای گفتن نداريد و کارتان فقط «تحريک» است و چرند گفتن، اصلاً چرا برای کسی که برای انديشهاش ارزشی قايل نيستيد نظر مینويسيد؟ هرگز از خودتان پرسيدهايد؟ گويا خودتان بودید که به صراحت بيان داشتيد که زرتشتی هستيد. مرام و آيين زرتشت اين است؟ اخلاق را در آيين زرتشت اينگونه آموزش میدهند؟ من زرتشتيانی را میشناسم که پایبندیشان به اخلاق، فروتنی، انسانيت و مدارا فرسنگها با روش و منشِ شما فاصله دارد.
نيازی به توضيح اضافه نيست، ولی گمان میکنم برای خوانندهای که ممکن است همين يک سطر بی سر و ته سرکار را بخواند و محض اطلاع شما بايد اضافه کرد که شما دنيا را به دو قسمت تقسيم کردهايد: ديندار و بیدين. همهی ديندارها برای شما مسلمان هستند، آن هم از نوع شيعه و شيعهاش هم فقط شيعهی اثنی عشری. وقتی ديدگاه اين قدر تنگنظرانه باشد و دانش اين اندازه سطحی اساساً به هيچ درجهای از شناخت نمیرسيد. نگاه خطی و يکپارچهنگری داريد که با آن تمام دنيا را سياه و سفيد میبينيد. خدا شفاتان بدهد.
بهروز | شنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۸۶، ۱۶:۲۶
از این به بعد من بدو، حکمت بدو...!
سوشیانت | شنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۸۶، ۰۲:۱۴