August 22, 2007

« بيراه‌های گنجی | صفحه‌ی اصلی | ای که سی و دو رفت و در خوابی! »

خاطر نازک نقد شونده!

بعضی‌ها از درشتی زبان من در نقد گنجی آزرده‌خاطر شده‌اند. حقيقت‌اش را بخواهيد من هيچ دفاعی از اين زبان ندارم. من هم انسان‌ام. مثل همه‌ی شماها که وقتی چيزی را خوش نمی‌داريد، با بيان تندی از آن انتقاد می‌کنيد. پس از اين حيث من تفاوتی با شما ندارم. اين زبان نه دفاع دارد، نه توجيه. اين را می‌نويسم که نگويید با پررويی از کاری که کرده دفاع می‌کند.

اما مسأله اين است که گرفتيم پوست حرف من عوض شد، گرفتيم بيان ملايم‌تر شد، مگر مغز حرف هم عوض می‌شود؟ مگر روش گنجی می‌شود روش مقبول و معقول؟ من در روش گنجی، در استدلال‌های‌اش، در زبان‌اش، و در شيوه‌ای تازه‌ای که در زندگی اختيار کرده است، خلل‌های بسيار می‌بينم. حالا يکی می‌نشيند و مو به مو با استدلال و متانت می‌گويد آقای گنجی!‌ آن را که خانه‌ نئين است، بازی نه اين است! يکی هم نه وقت‌اش را دارد نه حوصله‌اش را و می‌گويد: «آقای گنجی! لطفاً مزخرف نگوييد.» برای تشخيص اين‌که اکبر گنجی دارد رطب و يابس به هم می‌بافد نیازی نيست آدم فيلسوف تراز اولی باشد، هست؟ برای اين‌که بفهمی آن شريعتی که گنجی دارد «تأويل» می‌کند و چهره‌ی تازه‌ای از او عرضه می‌کند، با آن شريعتی که در کتاب‌های‌اش نشان داده می‌شود و کمابيش ما می‌شناسيم، فرق دارد، نيازی به زير و رو کردن عالم و آدم نيست، هست؟ مسأله به نظر من اصلاً اين قدر پيچيده نيست. حالا گنجی می‌خواهد خودش «قضيه» بتراشد و برای‌اش برهان و دليل تازه اقامه کند، مسأله‌ی ديگری است. حرف من اين است که نقد تا جايی جواب می‌دهد. بعضی نقدها، نخ‌نما شده‌اند ديگر. تا قيام قيامت نمی‌شود انديشه‌ای را که سويه‌های مهم‌اش نقد شده و ابعاد و جوانب‌اش بررسی شده است، هی نقد کرد و نقد کرد. (مگر اين‌که شريعتی را از آن حد و اندازه‌ای که هست خيلی بزرگ‌تر ببينم که گويا اکبر گنجی برای او نقشی بسيار عميق‌تر از اين‌ها که ما فهميده‌ايم قايل است).

آخر سخن اين‌که خوب اگر اکبر گنجی که در قامت و کسوت روشنفکری و مبارزه ظاهر شده است و ادعاهای در انداختن طرحی نو و ايجاد دموکراسی و جمهوری‌اش گوش فلک را کر کرده است، اجازه دارد و می‌تواند با «هر زبانی» و «هر بيانی» هر چه دل‌اش خواست بگويد، چرا کسی نتواند با همان زبان به او بگويد اين‌ها که می‌گويی بی سر و ته است؟ هر چه هست، حقی از گنجی را من ضايع نکرده‌ام. من تذکاری داده‌ام، ولو با زبانی درشت. يا حرف‌ام معقول است يا نيست. اگر معقول است، خوب قاعدتاً بايد پذيرفتنی باشد. اگر هم نيست فرقی نمی‌کند زبان‌اش درشت باشد يا ملايم. تکرار می‌کنم که من تلاش‌ام هميشه اين بوده است که به سمت زبان ملايم‌تر بروم. تجربه نشان داده است که به ويژه در فضای بی در و پيکر سايبر فارسی، زبان عريان و بُرنده، نه تنها کارساز نيست بلکه گاهی اوقات بيهوده کار دست آدم می‌دهد (البته بعضی برای مشهور شدن اين زبان را اختيار می‌کنند و هزار تا چاشنی ديگر هم به آن می‌افزايند و از چارواداری کردن آن هم پرهيزی ندارند).

اما من با گنجی فرق بزرگ ديگری هم دارم. من يک آدم ساده هستم. مدتی دانشجو بوده‌ام، باز هم ممکن است برگردم سر درس‌ام. از آغاز دانشجويی‌ام هزار چيز آموخته‌ام، هزاران خطا هم مرتکب شده‌ام. ولی نه لاف آزادی‌خواهی زده‌ام نه در کانون تبليغات رسانه‌ای بوده‌ام. گنجی هرگز چنين نبوده. هر که بام‌اش بيش، برف‌اش بيش‌تر. نکته‌ی آخر اين‌که يک حس غريبی به من می‌گويد عده‌ای از اين‌که گنجی به شريعتی حمله می‌کند، سخت خوشحال‌اند (بعضی از اين‌ها نه واقعاً طرف گنجی هستند نه طرف شريعتی؛ معرکه‌ای ديده‌اند و کنار گود مشغول سوت کشيدن هستند). وقتی مطلب قبل را می‌نوشتم تنها به سست بودن استدلال‌های گنجی توجه داشتم، اما حالا احساس می‌کنم، بعضی‌ها واقعاً خوش‌شان می‌آيد. پيش‌فرض‌شان هم البته اين است که گنجی دارد به نوعی ضربه‌ای به «دين» می‌زند. من دين‌ام را هرگز از شريعتی نگرفتم. شريعتی در هيچ جنبه‌ای از دين‌ورزی‌ام معلم من نبوده است. اما به هر حال انگيزاننده‌ای او دين بود. ولو برداشت‌اش ايدئولوژيک بوده و می‌توانسته منجر به پيامدهای ناگوار يا ناخواسته‌ای شود. اما در اين حد نقد شريعتی پيش‌تر از اين هم شده است و کم هم نشده است. اين قصه‌ی تبارشناسی را من تازه می‌بينم و در پرتو جريان غالب رسانه‌ای امروز قابل فهم‌تر است. پيش‌تر هم اشاره کرده بودم که احمد زيد آبادی و اشکوری دو يادداشت خوب و سنجيده در پاسخ گنجی نوشته‌اند. گمان می‌کنم همين دو پاسخ کافی باشد تا نشان دهد بعضی رويکردهای گنجی چه اندازه روی هواست.

باز هم حرفی مانده؟ «علما» راضی شدند؟

مطالب مرتبط

معاد «مادی» و بنيان ويران «مسلمانی» در نظر اکبر گنجی

عزم راسخِ بيراهه رفتن

در پيچ و خم دليل و علت – ادامه‌ی گنجی

ايمان‌گرايانِ پرده‌نشين گنجی!

مشکلِ اکبر گنجی کجاست؟

بيراهه‌های دينی اکبر گنجی

نقد تمام عيار

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/3794

نظرها (2)

http://www.parsfootball.com/news/8708.html
دو غلط تابپی: پاراگراف دوم؛ سطر چهارم: درستش: هم توانایی.
پاراگراف آخر؛ سطر پنجم: درستش: دخالت نکند

دوست من!بیان احساستان در مورد نوشته گنجی در فضای شخصیی چون وبلاگ البته حق بدیهی شماست ومخاطب ناخوانده ای چون من باید به این حق احترام بگزارد اما اگر با نگارش این متن گوشه چشمی هم به اثرگزاری بر مخاطبتان داشته اید به گمانم که مشت بر سندان کوبیده اید: در سراسر دو یادداشتتان صرفنظر از الفاظ سخیف و بی موردی که در حق گنجی به کار برده اید که از شان شما و گنجی هر دو به دور است- و به فرض که ادعاتان در مورد تشابه این روش با روش گنجی درست باشد نوجیه مناسبی برای کاربرد چنین ادبیاتی نیست- هیچ نقد روشمند و موردی نسبت به نقد گنجی به شریعتی پیدا نمی شود. فرموده اید که در این مورد چندان تخصصی ندارید و در هر دویادداشت اخیرتان به نوشته های دکتر زید آبادی و آقای اشکوری ارجاع داده اید به عنوان نمونه نقدهای خوب و سنجیده ای که برای نمایش بطلان رویکرد های گنجی کفایت می کنند. متن زید آبادی تا آنجا که من دیدم و خواندم البته نوشته دلسوزانه ایست که نقد گنجی را در شرایط فعلی بی مورد می داند و از تاثیر مشبت دکتر بر زندگی شخصی نویسنده و همنسلانش سخن می گوید. این یادداشت مختصر البته دلسوزانه و متین است اما به هیچ روی نمیتوان ان را نقدی سنجیده و خوب بر کار گنجی خواند. بی موردی زمانی طرح مساله شریعتی هم البته پاسخ هوشمندانه گنجی را در پی داشت: چه طور بزرگداشت و نکوداشت شریعتی بی مورد نیست و مناسبت زمانی دارد-اشاره به سخنرانی زید آبادی در مراسم بزرگداشت شریعتی- اما نقد او بی مورد خوانده می شود؟! نوشته اشکوری اما مفصل تر و روشمند تر است با این وجود گما ن ندارم که از حیث ساختار استدلالی چندان پرمایه تر از نقد گنجی باشد. ایشان با طرح مساله محکمات و متشابهات و... که هیچ معیار ابژکتیوی هم برای آن ارائه نمی دهند تنها ابزاری میسازند برای به حاشیه راندن تمام گزاره های متناقض با خوانش خود و با آوردن چند نقل قول کوتاه از شریعتی بر آنند که خوانش خود را از متن به کرسی بنشانند. تعریض شما به متن اصلی -نقد گنجی بر شریعتی- و ستایشتان از نقد اشکوری بر گنجی به نظر من تنها به دلیل تعلق خودآگاه یا ناخودآگاهتان به خوانش دوم است و نه نتیجه برتری ساختار استدلالی و سنجیدگی متن دوم که به نظر من با دلایل بیشتری می توان نشان داد که از همان سرنمون های روش شناسانه نوشته اصلی تغذیه می کند!اشاره ای داشته اید که گنجی اصولا اهمیت تاریخی بیش از حدی برای شریعتی و نقش او در تحولات انقلاب و پس از آن قائل شده است.داوری تاریخی عمومی که در صفت معلم انقلاب تبلور پیدا کرد و نظر اکثریت قریب به اتفاق متفکرینی که با رویکرد های متفاوت به بررسی پدیده انقلاب اسلامی پرداخته اند-از جمله آقایان اشکوری و زیدآبادی- البته جز این است.و فکر می کنم همین نکته بهترین توجیه نقد گنجی بر شریعتی است. شاید سرچشمه را نتوان آلود اما دست کم باید آنرا شناخت. نقد گنجی بر شریعتی نقدی تند و بی پروا اما به دلایل بسیاری لازم است که می توان در مورد آن بیشتر از این نوشت و خواند اما انگیزه نگارش این چند سطر برای من تذکر این نکته بدیهی نبود. دوست نادیده دوساله !با خواندن مطالب وبلاگتان شما را دلبسته سنت دیدم و پایوریتان به عناصر مثبت آن را تحسین می کنم. بگزارید که بگویم و بگذرم که هر دو نقدی که از آنها یاد کردید چیزی از سنت داشتند که متن شما نداشت! اشکوری البته عصبانی بود اما باز هم عنان قلم چندان از دست نداد که شما!در سنتی که من می شناسم هنوز شرافت شجاعت و صداقت ارزشند و در زمانه ما شوربختانه هر سه رو به زوال. کمتر کسی می تواند وجود این هر سه را در اکبر گنجی کتمان کند. حتا اگر چون اشکوری به یکی شک کند به پاس دو دیگردر گردش قلم تامل می کند. و کلام آخر اینکه نه دو یادداشت شما و نه نقدهایی که به آنها ارجاع داید چندان پرمایه نبودند که یاوه گوِیی ژورنالیست بی سواد مارا که شما با سبک جدید زندگیش هم مشکل داریدبرای من برملا کنند!
علما را نمی دانم!!!
پایدار باشید...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats