بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنيا میتوان زیست. با تهیدستی میشود سر کرد. بدونِ تو اما زيستن ذوقی ندارد. زندگی به باد هوا میماند بی تو. بی تو زندگی سرد است و بیروح، باغی خزان زده است که اميد هيچ رويشی در آن نيست. دريغ که تو اينها را نمیفهمی و نمیدانی!
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
میخواهی بدانی چه میکشم؟ گوش کن: مرا عاشقی شيدا تو کردی . . .

نظرها (1)
خدا حالت را جا بياورد كه حال من را جا آوردي
واقعا ايوالله
ر . م . مبهوت | پنجشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۸۵، ۱۱:۲۴