آدم هر اندازه هم که فضل و هنر داشته باشد و برکت معنويت و دولتِ اينجهانی نصيباش باشد، هميشه در معرض آفتی پنهان و خزنده است؛ آفتی که در سرشت آدمی تنيده است و از او جدا نيست. اين آفت را نامهای بسيار دادهاند: کبر، آز، خودپسندی، حرص، غرور. طرفهتر اينکه آدمی به ندرت میبيند اين لغزشها را. خطای ديگران، غرور و تکبر ديگران، خودپسندی ديگران را هميشه با نگاهی تيزبينانه کشف میکنيم. به خود که میرسيم اما ناگهان تمام قوای عقلی و توانايیهای کشف و شهودمان میميرند!
اما فضيلت و هنر، نخست میتواند به آسانی تبديل به لقلقهی زبان و بازيچهای شود که آدمی خودش را از ياد میبرد. مدح خلايق هم روز به روز آدمی را از درون بيشتر میپوساند. هر چه بيشتر تشويقات کنند و حسن و کمالات را بستايند، قدم به قدم به مغاکِ خودپرستی و خويشتن-فراموشی نزديکتر میشوی. همان مصداق «فسق» در قرآن: که خدا را از ياد بردند و خدا چنان کرد که خويش را از ياد بردند. هر وقت حس کردی، دستيافت عظيمی داشتهای و خويش را برتر از ديگران ديدی، همانجاست که بايد به نفسِ خود مشکوک باشی. نکتهی درخشان روانشناسانهی بحث اين است:
مطرب عشق اين زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع
جمله شاهان بندهی بندهی خودند
جمله خلقان مردهی مردهی خودند
همين که يکی، دوستی، عزيزی، پدری، مادری، زبان به ستايش آدم میگشايد، اول قدم برای فربه شدن نفس است. هر چه بيشتر ستايش بشنوی، ستايش بيشتری میطلبی و بردباریات در برابر نقد شنيدن پايينتر میآيد. این همان «خودکامی» است که حافظ میگفت: «همه کارم از خودکامی، به بدنامی کشيد آخر». حريت دشوار کاری است: آزادگی از خويش و بيگانه. تواضع درس شگفتی است که آدميان عمدتاً در آن میلنگند، علیالخصوص آنها که تا ياد دارند، ستايش شنيدهاند و پاداش تلاشِ خود ديدهاند و تطاولها از زلف معشوق نديدهاند و مخدوم بیعنايت کم داشتهاند. سخت است معشوق پرجفا داشتن و مخدوم بیعنايت داشتن. اما اگر پای محبت در ميان باشد و جفا ببينی در عشق و وفا کنی، آنگاه است که پختهتر میشوی و درونِ آدمی آبديده میشود و مرد ميدانی. آه که «زين همرهان سست عناصر دلم گرفت». اما به خود که مینگريستم، باز هماو میگفت:
«و ليکن اين صفت رهروان چالاک است
تو نازنين جهانی! کجا توانی کرد؟»
خود را رهروی چالاک نمیبينم، اما رهرو چالاک هم نمیبينم. هر چه هست، نازنينانِجهاناند! دريغ از اين ظلمت و برهوت! فغان از اين همه دمسردی! «نه درمان دلی، نه دردِ دينی»، «نشاطِ عيشی» نيست. وقتی میبينی که «دردِ دين» و دغدغهی «نشاط» هم گاهی اوقات تبديل به نمايشی میشود برای آرام کردن نفس، اين حيرت و سرگشتگی جان آدم را بيشتر میگزد. «زنهار از اين بيابان، وين راه بینهايت». درمانِ نفس، همگی ما را روزی باد!
اما فضيلت و هنر، نخست میتواند به آسانی تبديل به لقلقهی زبان و بازيچهای شود که آدمی خودش را از ياد میبرد. مدح خلايق هم روز به روز آدمی را از درون بيشتر میپوساند. هر چه بيشتر تشويقات کنند و حسن و کمالات را بستايند، قدم به قدم به مغاکِ خودپرستی و خويشتن-فراموشی نزديکتر میشوی. همان مصداق «فسق» در قرآن: که خدا را از ياد بردند و خدا چنان کرد که خويش را از ياد بردند. هر وقت حس کردی، دستيافت عظيمی داشتهای و خويش را برتر از ديگران ديدی، همانجاست که بايد به نفسِ خود مشکوک باشی. نکتهی درخشان روانشناسانهی بحث اين است:
مطرب عشق اين زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع
جمله شاهان بندهی بندهی خودند
جمله خلقان مردهی مردهی خودند
همين که يکی، دوستی، عزيزی، پدری، مادری، زبان به ستايش آدم میگشايد، اول قدم برای فربه شدن نفس است. هر چه بيشتر ستايش بشنوی، ستايش بيشتری میطلبی و بردباریات در برابر نقد شنيدن پايينتر میآيد. این همان «خودکامی» است که حافظ میگفت: «همه کارم از خودکامی، به بدنامی کشيد آخر». حريت دشوار کاری است: آزادگی از خويش و بيگانه. تواضع درس شگفتی است که آدميان عمدتاً در آن میلنگند، علیالخصوص آنها که تا ياد دارند، ستايش شنيدهاند و پاداش تلاشِ خود ديدهاند و تطاولها از زلف معشوق نديدهاند و مخدوم بیعنايت کم داشتهاند. سخت است معشوق پرجفا داشتن و مخدوم بیعنايت داشتن. اما اگر پای محبت در ميان باشد و جفا ببينی در عشق و وفا کنی، آنگاه است که پختهتر میشوی و درونِ آدمی آبديده میشود و مرد ميدانی. آه که «زين همرهان سست عناصر دلم گرفت». اما به خود که مینگريستم، باز هماو میگفت:
«و ليکن اين صفت رهروان چالاک است
تو نازنين جهانی! کجا توانی کرد؟»
خود را رهروی چالاک نمیبينم، اما رهرو چالاک هم نمیبينم. هر چه هست، نازنينانِجهاناند! دريغ از اين ظلمت و برهوت! فغان از اين همه دمسردی! «نه درمان دلی، نه دردِ دينی»، «نشاطِ عيشی» نيست. وقتی میبينی که «دردِ دين» و دغدغهی «نشاط» هم گاهی اوقات تبديل به نمايشی میشود برای آرام کردن نفس، اين حيرت و سرگشتگی جان آدم را بيشتر میگزد. «زنهار از اين بيابان، وين راه بینهايت». درمانِ نفس، همگی ما را روزی باد!

نظرها (3)
سلام!
از خوندن وبلاگتون واقعا لذت بردم!
دستتون درد نکنه برای نوشته های پر بها و عمیقتون
منتظر نوشته های بعدیتون هستم
بهتون توصیه میکنم به دنبال خوندن تفسیر مثنوی مولانا باشید
baran | چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۸۵، ۱۳:۱۳
سلام. عجالتا وبلاگ موقتی ساخته ام تا بعد ببینم چه می شود. عجالتا دیگر عجله ای ندارم.
یاسر میردامادی | دوشنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۵، ۱۴:۰۲
salam be shoma doooste aziz. rastesh ba ye edde az doostamooon ye kare moosighi baraye hazrate ali anjam dadim ke mikhastim azatoon khahesh konim ke ma in ghete ro baratooon befrestim va shoma goosh konid va agar morede ghabooletoon bood azash estefade konin. montazere tamasetoon hastam.
ya ali madad
***
دوست عزيز،
آدرس ایميل شما اينجا کار نمیکند. خوشحال میشوم کارتان را بشنوم.
به همين آدرس بالای صفحه بفرستيد.
د. م.
m.d | دوشنبه، ۱۷ مهر ۱۳۸۵، ۱۳:۰۹