نوشتار تازهی عبدی کلانتری در نيلگون زمانه بار ديگر مرا به بحث قبلیام کشاند. چند روز پيش در خانه صدای عبدی را میشنيدم که نوشتهی تازهاش را روايت میکرد. اگر همان شب دسترسی به اينترنت داشتم بلافاصله چيزی مینوشتم. اما اکنون متناش را میخوانم و تلاش میکنم به نکاتی که عبدی مطرح کرده است بپردازم.
نخست اينکه هيچ ترديدی ندارم که عبدی برخی از «واقعيت»ها را تقرير کرده است. اما مشکل اصلی من با شيوهی روايت عبدی است. عبدی به شکلی وضعيت را روايت میکند که شنونده خواهناخواه به جهتی خاص هدايت میشود. با مقدماتی آرامی که عبدی میچيند، سعی میکند بدون انتقاد آشکارا و نقل قولهای معصومانه (!)، خواننده يا شنونده را به همان نتيجهای برساند که پاپ بنديکت سعی داشت به شنوندگاناش القاء کند. تمام اميدم اين است که در اين استنباط خطا کرده باشم و قصد عبدی اصلاً اين نباشد. اما بگذاريد به تحليل نوشتهاش بپردازيم تا ببينم چه اندازه اين «حس» مقرون به حقيقت است.
نخست اينکه هيچ ترديدی ندارم که عبدی برخی از «واقعيت»ها را تقرير کرده است. اما مشکل اصلی من با شيوهی روايت عبدی است. عبدی به شکلی وضعيت را روايت میکند که شنونده خواهناخواه به جهتی خاص هدايت میشود. با مقدماتی آرامی که عبدی میچيند، سعی میکند بدون انتقاد آشکارا و نقل قولهای معصومانه (!)، خواننده يا شنونده را به همان نتيجهای برساند که پاپ بنديکت سعی داشت به شنوندگاناش القاء کند. تمام اميدم اين است که در اين استنباط خطا کرده باشم و قصد عبدی اصلاً اين نباشد. اما بگذاريد به تحليل نوشتهاش بپردازيم تا ببينم چه اندازه اين «حس» مقرون به حقيقت است.
بند اول نوشتهی عبدی يک توصيف است، توصيفی که میتوان بسی چيزها بدان افزود و میتوان در حاشيهی آن نقدها نوشت يا آن را تکميل کرد. حداقل اينکه میتوان در آخرين بند نوشتهی او که مدعی است «از سدههای هفتم و هشتم ميلادی جهانگشايیهای لشکر مسلمانان آغاز شد» سخن گفت که آن را در ادامهی اسلام هراسی اروپاييان میآورد و ناخودآگاه اين ارتباط را در ذهن شنونده مینشاند. حال آنکه چنان ادعایی خالی از دقت است، ولی خالی از حقيقت نباشد.
عبدی بعد از مقدمهی نخستاش (و پخش بخشهايی از صدای پاپ بنديکت)، به نقدهای منتقدين اشاره میکند که دلايلی در توضيح وضعيت فعلی مسلمانان ارايه کردهاند. او بدون داوری دربارهی اين نقدها مستقيماً به همان جايی میرود که از اول میخواهد برود: جهاد! او به درستی به تضاد «بخشی» از جامعهی مسلمان با فرهنگ و سياست اروپايی اشاره میکند (البته بايد روشن کرد که اين بخش «واقعاً» چند درصد از مسلمانان را تشکيل میدهد؟ آماری داريم؟). عبدی از جهاد فرهنگی و سياسی ياد میکند و هنوز برای من جای سئوال است که در بستر اين نوشته، چرا عبدی هيچ اشارهای به «جهاد فرهنگی» نکرده است و کليت «جهاد» را در پرتو تلقیهای اسلامگرايان معاصر به نقد میکشد؟
گوينده (نويسنده) تلاش میکند پاسخ به اين سئوال را روشن کند که آيا اسلام «دين صلح است يا دين شمشير؟». بلافاصله بعد از پاراگرافی با اين عنوان عبدی تعدادی از آيات قهر و غضب را از قرآن نقل میکند که البته ناخودآگاه پاسخ سئوال قبلی را میدهد، ولو عبدی در پاراگراف بعدی تلاش میکند بگويد که تفسير متن از خود متن مهمتر است! بالاخره عبدی متعقد است اسلام دين صلح است يا دين شمشير؟
عبدی يک خطای بزرگ در سراسر نوشتهاش مرتکب شده است. او توجه خواننده را به يک نکتهی جامعهشناسانه جلب میکند: «ادغام دين و سياست، دين را تابع سياست میکند». خطای اين گزاره کجاست؟ نخست اینکه اين نکتهی جامعهشناسانه دستاورد روزگار معاصر است. در جهان سنتی و قرون وسطايی بشريت (که مسلمانان و غیر مسلمانان در آن يک اندازه سهم دارند)، مفهومهای دين و دولت، سياست و دين، با تلقی امروزين ما از دين و سياست فرق دارد، فرق بسيار. نه سياست آن روز، سياست امروز است و نه دين آن روز دين امروز. مسلمانان آن روز هم با مسلمانان امروز تفاوت فاحشی دارند. مسلمانان دورههای پيشين – مانند مسيحيان و يهوديان دوران پيشين - نه با مدرنيته رو به رو بودند، نه با دموکراسی، نه با دولت-ملت، نه با پارلمان و نه با کثرتگرايي و نه با خيلی مفاهيم ديگر. اين زمان-پريشی و گفتار آناکرونیستيک عبدی او را به خطاهای ديگر هم میاندازد که به توضيح آن میپردازم.
عبدی از «نقش خلافت در تاريخ» ياد میکند و سپس خواستار توضيح آن در پرتو علوم سياسی و منطق و فلسفهی آن است. عبدی درست میگويد. تحليل اينها نياز به علم سياست دارد. اما نمیتوان موازين امروزين سياست را از خلافت آن روز طلب کرد و سپس آن خلافتها را بر اساس مثلاً حکومت امروز آمريکا يا هلند داوری کرد.
عبدی هرگز مشخص نمیکند که مقصود او از اسلام «جهادی» دقيقاً کدام اسلام است؟ اسلام جمهوری اسلامی ايران؟ اسلام طالبان؟ اسلام بن لادن؟ اسلام شورای مسلمانان بريتانيا؟ يا اسلام مسلمانان سياه آمريکا؟ يا اسلام مسلمانان اندونزيايی؟ بگذاريد يک مثال بزنيم. در ايران، عموم مردم ايران تبلور و عينيت «جهاد» را در کجا میبينند؟ يک بررسی آماری در ايران انجام بدهيد و ببينيد عمدتاً کلمهی «جهاد» در چه جاهايی به کار رفته است؟ «جهاد کشاورزی»، «جهاد دانشگاهی» و قس علی هذا. در کداميک از اين موارد مردم ايران «شمشير» به دست گرفتهاند يا بمب ترکاندهاند؟ پس چرا عبدی «جهاد فرهنگی» و «جهاد سياسی» را شانه به شانهی هم قرار میدهد؟
عبدی آشکارا از «برخورد تمدنها» سخن میگويد. اين تئوری هانتينگتون نقد فراوان ديده است و حاجتی به تکرار آن نيست. اما عبدی از بسياری از رهبران دینی و سياسی اسلامی ياد میکند که اسلام را تمدنی برتر و بديلی بهتر برای غرب میدانند. پرسش من از عبدی اين است: کدام تمدن؟ مگر اسلام فقط «يک» تمدن داشته است؟ مگر تمدن مسلمانان در بغداد عباسی و قاهرهی فاطمی يکسان بوده است؟ مگر تمدن اسلامی در دورهی ابن رشد و در اسپانيا چه اندازه شبيه است به تمدن اسلامی در ايران زمان تاخت و تاز عباسيان و بعداً حکمرانی صفويان؟ تمدن اسلامی امويان با تمدن اسلامی عباسيان چه تفاوتهايی داشت؟ اين يکی از خطاهای بزرگ عبدی است: ميل مفرطی به يکسانسازی. جهان اسلام را يکپارچه دیدن و تقدير يک گروه خاص را به تمام مسلمانان تعميم دادن.
عبدی میگويد: «به اين ترتيب پرسش ما اين خواهد بود که در شرايط مشخص، مثلاً در ايران، يا در لبنان، در مناطق اشغالي فلسطين يا مناطق فقر زدهء پاکستان و افغانستان و کشمير و شرق آسيا، و سرانجام در «گتو» هاي فقير شهرهاي اروپائي کدام تفسيرها به تدريج دست بالا را خواهند گرفت؟ جهادگرائي يا همزيستي مسالمت آميز با غرب؟». مناطق اشغالی فلسطين کی به وجود آمدند؟ فراموش کردهايم آيا که بحرانهای خاورميانه نتيجهی وقايع بعد از جنگ جهانی اول (نه دوم) هستند؟ این را از ياد بردهايم که وضعيت پر تلاطم کشمير حاصل رخدادهای تلخ بعد از فروپاشی استعمار هستند؟ چرا ريشهها و علتالعلل را بايد فراموش کنيم و از مسلمانانی که در فقر و بيسوادی و بيماری و سرخوردگی سياسی دايم زندگی کردهاند، انتظار رفتاری متمدنانه داشته باشيم و هر جا خطا کردند، خطای محرومان و منحرفان را به پای دين و فرهنگ بنويسم و با قاطعيت از «برخورد تمدن»ها بگوييم؟ اين مصداق ديگری از همان پيشگويیهای خود-تحقق دهنده است.
عبدی در آخر به سخنان دکتر سروش اشاره میکند و مدعيات سروش را اين گونه روايت میکند: « عبدالکريم سروش در دو سخنراني معروف دربارهء تشيع و دموکراسي به گرايشي خطرناک اشاره کرده است که مي توان آن را ادغام مفهوم خلافت (سني) و ولايت (شيعي) ــ و نيز مفهوم امامت در شيعهء دوازده امامي ــ نام گذاشت: يک فلسفهء سياسي براي عصر جديد.» اين روايت، برداشت خود عبدی از سخنان سروش است. گزارش او از سخنان سروش گزارشی دقیق نيست، بلکه برداشتی شخصی است به ميل خود عبدی. سروش مشخصاً ادعا کرده بود که دموکراسی با سياست ولايی سازگاری ندارد که در جای خود بحث به جا و درستی است. اما ادغام مفهوم خلافت و ولایت؟ گمان میکنم سخنرانی سروش نياز به بازخوانی دقيق دارد.
و آخر سخن عبدی اين است: «آيا هراس اروپا از اسلام انعکاسي از نژادپرستي و روحيهء استعماريِ خود اروپا است يا ريشه در واقعيت دارد؟» به گمان شما پاسخ اين سئوال چیست؟ عبدی خود چه پاسخی میدهد؟ اصلاً خود سئوال ايراد ندارد؟ چرا اين سئوال به نظر من بسيار بد طرح شده است؟ به اين دلايل: عبدی تلاش میکند بررسی کند آيا اسلامهراسی واقعيت دارد يا نه؟ خود مشهود است که هراس اروپا از مسلمانان واقعی است. اما واقعی بودن هراس اروپا از مسلمانان چه چيزی را دربارهی مسلمانان ثابت میکند؟ عملاً هيچ. برای شناختن مسلمانان از روی هراس اروپاييان نمیتوان نتيجهگيری منطقی کرد. چنانکه اگر به فرض ثابت کرديم مسلمانان عیب و ايرادهای اساسی دارند و دچار لغزشهای عظيم فکری شدهاند، باز هم نمیشود نژادپرستی يا روحيهی استعماری اروپا را با استناد به آن منکر شد. جملهی واپسين عبدی، جملهای مغشوش و مبهم است، مگر اينکه چنين بخوانيماش: سخنانی که پاپ گفته بود عين حقيقت بود. بيچارهها حق دارند از اين مسلمانها بترسند. اين مسلمانها واقعاً خطرناکاند!
اما چرا؟ کیست که منصفانه در پی کشف حقيقت باشد؟ من حقيقتاً به جهتی که نوشتههای عبدی میرود خوشبين نيستم. صادقانه بگويم حس بسيار بسيار بدی دارم از شنيدن برنامهی او و خواندن نوشتههای او.. عبدی لازم نيست لای هزار لفافه از اسلام انتقاد کند. آشکارا میتوان با اسلام در پيچيد و البته آشکارا هم بايد از منتقدان پاسخ شنيد.
بسيار دوست دارم همهی برنامههای عبدی و اين «جهاديه»های عبدی را در کنار هم بخوانم و با يک تصوير بزرگتر نوشتهای او را نقد کنم. با چيزهايی که خواندهام حس میکنم عبدی بسيار يکجانبه و غیرمنصفانه فقط صدای خود و همفکران خود را با بلندگو دارد اعلام میکند. صداهای ديگری هم وجود دارد. اسلامهای ديگر هم هست. آن اسلام به اصطلاح «جهادی» تنها روايت اسلام نيست، چنانکه مسيحيت پاپ بنديکت تنها روايت مسيحيت نيست. بنيانهای فلسفی نوشتار عبدی اگر نگوييم سست است، بسيار جهت دار است. شرح بيشتر را میگذارم برای نوشتاری ديگر.
عبدی بعد از مقدمهی نخستاش (و پخش بخشهايی از صدای پاپ بنديکت)، به نقدهای منتقدين اشاره میکند که دلايلی در توضيح وضعيت فعلی مسلمانان ارايه کردهاند. او بدون داوری دربارهی اين نقدها مستقيماً به همان جايی میرود که از اول میخواهد برود: جهاد! او به درستی به تضاد «بخشی» از جامعهی مسلمان با فرهنگ و سياست اروپايی اشاره میکند (البته بايد روشن کرد که اين بخش «واقعاً» چند درصد از مسلمانان را تشکيل میدهد؟ آماری داريم؟). عبدی از جهاد فرهنگی و سياسی ياد میکند و هنوز برای من جای سئوال است که در بستر اين نوشته، چرا عبدی هيچ اشارهای به «جهاد فرهنگی» نکرده است و کليت «جهاد» را در پرتو تلقیهای اسلامگرايان معاصر به نقد میکشد؟
گوينده (نويسنده) تلاش میکند پاسخ به اين سئوال را روشن کند که آيا اسلام «دين صلح است يا دين شمشير؟». بلافاصله بعد از پاراگرافی با اين عنوان عبدی تعدادی از آيات قهر و غضب را از قرآن نقل میکند که البته ناخودآگاه پاسخ سئوال قبلی را میدهد، ولو عبدی در پاراگراف بعدی تلاش میکند بگويد که تفسير متن از خود متن مهمتر است! بالاخره عبدی متعقد است اسلام دين صلح است يا دين شمشير؟
عبدی يک خطای بزرگ در سراسر نوشتهاش مرتکب شده است. او توجه خواننده را به يک نکتهی جامعهشناسانه جلب میکند: «ادغام دين و سياست، دين را تابع سياست میکند». خطای اين گزاره کجاست؟ نخست اینکه اين نکتهی جامعهشناسانه دستاورد روزگار معاصر است. در جهان سنتی و قرون وسطايی بشريت (که مسلمانان و غیر مسلمانان در آن يک اندازه سهم دارند)، مفهومهای دين و دولت، سياست و دين، با تلقی امروزين ما از دين و سياست فرق دارد، فرق بسيار. نه سياست آن روز، سياست امروز است و نه دين آن روز دين امروز. مسلمانان آن روز هم با مسلمانان امروز تفاوت فاحشی دارند. مسلمانان دورههای پيشين – مانند مسيحيان و يهوديان دوران پيشين - نه با مدرنيته رو به رو بودند، نه با دموکراسی، نه با دولت-ملت، نه با پارلمان و نه با کثرتگرايي و نه با خيلی مفاهيم ديگر. اين زمان-پريشی و گفتار آناکرونیستيک عبدی او را به خطاهای ديگر هم میاندازد که به توضيح آن میپردازم.
عبدی از «نقش خلافت در تاريخ» ياد میکند و سپس خواستار توضيح آن در پرتو علوم سياسی و منطق و فلسفهی آن است. عبدی درست میگويد. تحليل اينها نياز به علم سياست دارد. اما نمیتوان موازين امروزين سياست را از خلافت آن روز طلب کرد و سپس آن خلافتها را بر اساس مثلاً حکومت امروز آمريکا يا هلند داوری کرد.
عبدی هرگز مشخص نمیکند که مقصود او از اسلام «جهادی» دقيقاً کدام اسلام است؟ اسلام جمهوری اسلامی ايران؟ اسلام طالبان؟ اسلام بن لادن؟ اسلام شورای مسلمانان بريتانيا؟ يا اسلام مسلمانان سياه آمريکا؟ يا اسلام مسلمانان اندونزيايی؟ بگذاريد يک مثال بزنيم. در ايران، عموم مردم ايران تبلور و عينيت «جهاد» را در کجا میبينند؟ يک بررسی آماری در ايران انجام بدهيد و ببينيد عمدتاً کلمهی «جهاد» در چه جاهايی به کار رفته است؟ «جهاد کشاورزی»، «جهاد دانشگاهی» و قس علی هذا. در کداميک از اين موارد مردم ايران «شمشير» به دست گرفتهاند يا بمب ترکاندهاند؟ پس چرا عبدی «جهاد فرهنگی» و «جهاد سياسی» را شانه به شانهی هم قرار میدهد؟
عبدی آشکارا از «برخورد تمدنها» سخن میگويد. اين تئوری هانتينگتون نقد فراوان ديده است و حاجتی به تکرار آن نيست. اما عبدی از بسياری از رهبران دینی و سياسی اسلامی ياد میکند که اسلام را تمدنی برتر و بديلی بهتر برای غرب میدانند. پرسش من از عبدی اين است: کدام تمدن؟ مگر اسلام فقط «يک» تمدن داشته است؟ مگر تمدن مسلمانان در بغداد عباسی و قاهرهی فاطمی يکسان بوده است؟ مگر تمدن اسلامی در دورهی ابن رشد و در اسپانيا چه اندازه شبيه است به تمدن اسلامی در ايران زمان تاخت و تاز عباسيان و بعداً حکمرانی صفويان؟ تمدن اسلامی امويان با تمدن اسلامی عباسيان چه تفاوتهايی داشت؟ اين يکی از خطاهای بزرگ عبدی است: ميل مفرطی به يکسانسازی. جهان اسلام را يکپارچه دیدن و تقدير يک گروه خاص را به تمام مسلمانان تعميم دادن.
عبدی میگويد: «به اين ترتيب پرسش ما اين خواهد بود که در شرايط مشخص، مثلاً در ايران، يا در لبنان، در مناطق اشغالي فلسطين يا مناطق فقر زدهء پاکستان و افغانستان و کشمير و شرق آسيا، و سرانجام در «گتو» هاي فقير شهرهاي اروپائي کدام تفسيرها به تدريج دست بالا را خواهند گرفت؟ جهادگرائي يا همزيستي مسالمت آميز با غرب؟». مناطق اشغالی فلسطين کی به وجود آمدند؟ فراموش کردهايم آيا که بحرانهای خاورميانه نتيجهی وقايع بعد از جنگ جهانی اول (نه دوم) هستند؟ این را از ياد بردهايم که وضعيت پر تلاطم کشمير حاصل رخدادهای تلخ بعد از فروپاشی استعمار هستند؟ چرا ريشهها و علتالعلل را بايد فراموش کنيم و از مسلمانانی که در فقر و بيسوادی و بيماری و سرخوردگی سياسی دايم زندگی کردهاند، انتظار رفتاری متمدنانه داشته باشيم و هر جا خطا کردند، خطای محرومان و منحرفان را به پای دين و فرهنگ بنويسم و با قاطعيت از «برخورد تمدن»ها بگوييم؟ اين مصداق ديگری از همان پيشگويیهای خود-تحقق دهنده است.
عبدی در آخر به سخنان دکتر سروش اشاره میکند و مدعيات سروش را اين گونه روايت میکند: « عبدالکريم سروش در دو سخنراني معروف دربارهء تشيع و دموکراسي به گرايشي خطرناک اشاره کرده است که مي توان آن را ادغام مفهوم خلافت (سني) و ولايت (شيعي) ــ و نيز مفهوم امامت در شيعهء دوازده امامي ــ نام گذاشت: يک فلسفهء سياسي براي عصر جديد.» اين روايت، برداشت خود عبدی از سخنان سروش است. گزارش او از سخنان سروش گزارشی دقیق نيست، بلکه برداشتی شخصی است به ميل خود عبدی. سروش مشخصاً ادعا کرده بود که دموکراسی با سياست ولايی سازگاری ندارد که در جای خود بحث به جا و درستی است. اما ادغام مفهوم خلافت و ولایت؟ گمان میکنم سخنرانی سروش نياز به بازخوانی دقيق دارد.
و آخر سخن عبدی اين است: «آيا هراس اروپا از اسلام انعکاسي از نژادپرستي و روحيهء استعماريِ خود اروپا است يا ريشه در واقعيت دارد؟» به گمان شما پاسخ اين سئوال چیست؟ عبدی خود چه پاسخی میدهد؟ اصلاً خود سئوال ايراد ندارد؟ چرا اين سئوال به نظر من بسيار بد طرح شده است؟ به اين دلايل: عبدی تلاش میکند بررسی کند آيا اسلامهراسی واقعيت دارد يا نه؟ خود مشهود است که هراس اروپا از مسلمانان واقعی است. اما واقعی بودن هراس اروپا از مسلمانان چه چيزی را دربارهی مسلمانان ثابت میکند؟ عملاً هيچ. برای شناختن مسلمانان از روی هراس اروپاييان نمیتوان نتيجهگيری منطقی کرد. چنانکه اگر به فرض ثابت کرديم مسلمانان عیب و ايرادهای اساسی دارند و دچار لغزشهای عظيم فکری شدهاند، باز هم نمیشود نژادپرستی يا روحيهی استعماری اروپا را با استناد به آن منکر شد. جملهی واپسين عبدی، جملهای مغشوش و مبهم است، مگر اينکه چنين بخوانيماش: سخنانی که پاپ گفته بود عين حقيقت بود. بيچارهها حق دارند از اين مسلمانها بترسند. اين مسلمانها واقعاً خطرناکاند!
اما چرا؟ کیست که منصفانه در پی کشف حقيقت باشد؟ من حقيقتاً به جهتی که نوشتههای عبدی میرود خوشبين نيستم. صادقانه بگويم حس بسيار بسيار بدی دارم از شنيدن برنامهی او و خواندن نوشتههای او.. عبدی لازم نيست لای هزار لفافه از اسلام انتقاد کند. آشکارا میتوان با اسلام در پيچيد و البته آشکارا هم بايد از منتقدان پاسخ شنيد.
بسيار دوست دارم همهی برنامههای عبدی و اين «جهاديه»های عبدی را در کنار هم بخوانم و با يک تصوير بزرگتر نوشتهای او را نقد کنم. با چيزهايی که خواندهام حس میکنم عبدی بسيار يکجانبه و غیرمنصفانه فقط صدای خود و همفکران خود را با بلندگو دارد اعلام میکند. صداهای ديگری هم وجود دارد. اسلامهای ديگر هم هست. آن اسلام به اصطلاح «جهادی» تنها روايت اسلام نيست، چنانکه مسيحيت پاپ بنديکت تنها روايت مسيحيت نيست. بنيانهای فلسفی نوشتار عبدی اگر نگوييم سست است، بسيار جهت دار است. شرح بيشتر را میگذارم برای نوشتاری ديگر.

نظرها (1)
پاسخ به ملکوت
يک بار ديگر از داريوش محمدپور تشکر مي کنم که با انتقاداتش به پربار شدن فضاي نقد و گفتگو دربارهء مسايل حاد فرهنگ و سياست مدد مي رساند. اين دومين بحث انتقادي داريوش عزيز در مورد برنامه هاي نيلگون در راديو زمانه بود و او قول داده اين انتقادها را پي بگيرد. با خواندن انتقاد دوم او تصور مي کنم چند توضيح جلوي سوء تفاهم هاي احتمالي را در آينده خواهد گرفت. دادن چنين توضيحاتي در يک برنامهء راديوئي مقدور نيست. اينجا مي توانم کوتاه به آنها اشاره کنم.>>>
http://www.radiozamaneh.com/nilgoon/2006/10/post_15.html
Abdee Kalantari | چهارشنبه، ۱۲ مهر ۱۳۸۵، ۲۰:۴۸