اين چند روز مدام به يادت بودهام. شايد هر ثانيه و هر لحظهای که با خود میتوانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر ديدگانم قد میکشی و میايستی، استوارتر از آخرين ديدارمان در زمستانی سرد. ولی گرمای دستهايت را که هر روز به دور شانههايم حلقه میکردی اينجا در قلب لندن هم میتوانم احساس کنم، به خدا حتی با به خاطر آوردن لغزيدن انگشتانت بر پوست صورتم خون چنان در رگانم میدود که در اين چلهی زمستان پنجرهها را میگشايم تا تبم فروبنشيند.
آنقدر چشم شاهد همآغوشیهايمان بودند که ديگر بوسههای کوتاهمان لحظهای در شکفتن در هر زمان و مکانی ترديد نمیکردند. همين لحظه که در حال نوشتن هستم چنان طراوتی احساس میکنم که انگار آويخته بر گردنت در باغ پرشکوفهای که داشتی میغلتيم و صدای خندهیمان گنجشککان عاشق را از ميان شاخ و برگهای تازه جوانهزدهی بهاری پرواز میدهد.
سال پيش چنين روزی بود که برای آخرين بار به ميهمانی سیروزهات آمدم. هرچند مهربان نبودی، هرچند به همراه تازهام حسادت میکردی ولی خوب میدانستی که ذرهای از عشق بیکرانم به تو کاسته نشده بود. میدانستی حتی پس از پيوستن به مرد عاشقی که مرا از تو ربود تا ابد بر تو عاشق میمانم اما نامهربان بودی. از همان نگاه اولات میشد فهميد و تا آخر هم نتوانستم آرامت کنم. چنان کردی که حتی ديگر اجازهی دوباره ديدنات را هم ندادی.
باز هم شکايتی ندارم، همين که میدانم دوستم داری و میدانی دلم برای ديدنات پرمیکشد کافیاست. حتی اگر تو در ميانهی کوير ايران نشستهباشی و من زير باران جزيرهای در غرب اروپا خيس گريه باشم.

نظرها (7)
i don't know when you are going to live in the present....
forget the past....
it's over....
....
....
no response | چهارشنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۳، ۰۸:۱۵
نگاه كن چه فروتنانه بر خاك مي گسترد آنكه نهال نازك دستانش از عشق خداست و پيش عصيانش بالاي جهنم......
n-t | سه شنبه، ۲۲ دی ۱۳۸۳، ۱۱:۲۰
اه ه ه ه ه خ
اصلا اشتباه بزرگتر از اين حرفهاست. قضيه لوث شد. اين نوشته ها را براي داريوش اشتباها اينجا نوشتم. لطفا ايشان بخوانند.
kourosh | دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۳، ۱۳:۲۰
سلام. دلم سوخت. شرح حال خودت بود؟
rafigh | دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۳، ۰۲:۲۰
بايد اضافه كنم مقصود من نوشته اخيرتان نبود. برخي از آنها را عرض كردم!...
kourosh | یکشنبه، ۲۰ دی ۱۳۸۳، ۱۹:۰۵
سلام.
چندي هست كه مشتريتان هستم.حرفي داشتم كه به دليل مشقت تايپ فارسي(خودم را عرض مي كنم) آنرا خلاصه مي كنم:
نثر تان كمي متكلف مي نمايد.گاهي آنرا عاريتي بر دستانتان حس مي كنم. تاثير پذيري آشكارتان از سروش بزرگوار قابل كتمان نيست. نمي دانم چطور است اين شيوه سخنوري از ايشان دلنشين است و وقتي شما تشبه مجوييد به ايشان گويي حجابي چهره روحتان را مي پوشاند.
دغدغه من براستي سبك نگارش نيست. بلكه آنرا نشانه اي مي دانم بر زواياي تاريكتر روح.اينكه درد من درد من باشد و .....
اميدوارم از اين جملات نارسا به مقصودم پي برده باشيد. اگر پاسخي مقدور بود از خواندن آن مسرور مي شوم.
kourosh | یکشنبه، ۲۰ دی ۱۳۸۳، ۱۹:۰۲
سلام... مادر! بلای جان ِ تو من بودم/ با آنکه چون خدات پرستیدم.
نکته گو | یکشنبه، ۲۰ دی ۱۳۸۳، ۰۳:۲۹