January 3, 2005

« ناکامی تاريخی مسلمين؟ | صفحه‌ی اصلی | سبکساری عشق »

سروش مهر

ننوشتن محال است. حالا تازه فهميده‌ام که دلم برای چه چيز اينجا در اين قاره‌ی سبز، هميشه تنگ می‌شود. از معدود اوقاتی بود که از زمان خروجم از ايران شاد بودم، يا شاد که نه ... مست و مدهوش بودم. به لطف مهربان مردی در ميانه‌ی جمعی نشسته بودم که عطر حضورشان تمام غصه‌های ماه‌های گذشته را از دل و جانم زدود. انگار اين خاک کرمان می‌خواهد تا ابد با من مهربان باشد. تا زمانی که در آن شهر زندگی می‌کردم هيچ‌گاه دلم برای شهر خودم بی‌تاب نشد و حالا ديشب در خانه‌‌ی خانواده‌ای از همان ديار همان حس امنيت و مهری را که در آن شهر جاگذاشته و آمده بودم، دوباره يافته بودم.
هله اندوه سرآمد بزن آن ساز طرب را
هله خورشيد برآمد بشکن طالع شب را

(129 کلمه)

مطالب مرتبط

اسباب کشی درون‌سازمانی!

به يادت هست؟

حال من

نظرها (2)

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم. چشم ما روشن شد به ساغرنوشته ها. يک مرحله پشت سر گذاشته شد. خوشا خاموشی اگر به بهبود و بازگشت بينجامد. حيف است ميان اينمه صدا صدای شمايان را نشنويم. حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز. غم کم اش خوب است. زياد که شد بايد سر و گوشش بريد و به دريا انداخت!

شما دارید اولین پروسه مهاجرت را طی می کنید و احساس تان کاملا قابل درک است.

Free counter and web stats