کهن سال پِيری، گذشته از تندباد قرون، قامت خميدهای در زير آوار غربتها، سر از زانوی غم بر میدارد. گمان میبردند که اکنون چون آفتاب صبحگاهان نوشخندی خواهد زد از طرب. خيل مشتاقان اما تنها رخسارهای تکيده را ديدند و چشمانی بیفروغ را: خطوط رنج بود که پيشانی بلند عشق را چين افکنده بودند! قافله رفته است و حتی نوای محتضر جرس نيز از دور دست بيابان به گوش نمیآيد: تنگ غروب و هول بيابان و راه دور . . .

نظرها (2)
اى كه پنجاه رفت و در خوابى ... مگر اين پنچ روز بگيرى بخوابى كه تعطيله ... و گرنه ديگه عمرا تا عيد وقت بشه!
DayDaD | سه شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۲، ۲۲:۴۵
و نگاهش به افق گره خورده بود و به هیچ چیز نمی اندیشید. احساس غریبی داشت، غم، یأس، بیهودگی. اما نه، آسمان را داشت. چه عظمتی پر از چشمه های نور، با خود اندیشید هر یک از این ستاره ها می تواند کورسوی امیدی باشد در این بیکران.
کریم | سه شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۲، ۲۰:۱۲