موضوعات

  قدريه[7]
  مهمان‌نوشته‌ها[1]
  موسيقی[106]
  نقد و نظر[108]
  نکوداشت[5]
  همين‌جوری[1]
  هذيان‌ها[95]
  واقعه[40]
  وبلاگستان[45]
  کتاب[13]
  پادکست[4]
  پرونده‌ی «ما ايرانيم»[4]
  پرونده‌ی ملوانان انگليسی[6]
  پراکنده‌ها[30]
  پرده‌نويسی[6]
  آسیب‌شناسی تکفير[4]
  اميدانه[3]
  انتخابات ۸۸[63]
  از رسانه‌ها[30]
  بسط تجربه‌ی نبوی[17]
  تک‌مضراب[49]
  تأملات[78]
  تذکره[56]
  جنبش سبز[1]
  حافظانه[1]
  حاشيه‌ها[78]
  خبرپاره[1]
  دين[63]
  ديوانيات[34]
  در فراق پرويز[6]
  در نقد نيلگون[12]
  در نقد نيکفر[4]
  درباره‌ی ميرحسين موسوی[7]
  درباره‌ی معماری[4]
  درباره‌ی پاپ بنديکت[6]
  درباره‌ی آرامش دوستدار[4]
  درباره‌ی الحاد[1]
  درباره‌ی اکبر گنجی[11]
  درباره‌ی حجاب[4]
  درباره‌ی خاتمی[9]
  درباره‌ی خشونت[4]
  درباره‌ی دموکراسی[1]
  درباره‌ی غرب[6]
  درباره‌ی غزه[5]
  رمضانيه[5]
  روزنوشت‌ها[121]
  زمزمه‌های دل[137]
  سفرنوشت[59]
  سياست[78]
  ساغر نوشته‌ها[4]
  شين‌نامه[13]
  شعر[37]
  طنزگونه[5]
  طهارت‌نامه[8]

پيوندها

مؤسسه‌ی مطالعات اسماعيلی

بايگانی

  اسفند ۱۳۸۸
  اسفند ۱۳۸۸
  بهمن ۱۳۸۸
  دی ۱۳۸۸
  آذر ۱۳۸۸
  آبان ۱۳۸۸
  مهر ۱۳۸۸
  شهریور ۱۳۸۸
  مرداد ۱۳۸۸
  تیر ۱۳۸۸
  خرداد ۱۳۸۸
  اردیبهشت ۱۳۸۸
  فروردین ۱۳۸۸
  اسفند ۱۳۸۷
  بهمن ۱۳۸۷
  دی ۱۳۸۷
  آذر ۱۳۸۷
  آبان ۱۳۸۷
  مهر ۱۳۸۷
  شهریور ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آذر ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

به جادويی نتوان کشت آتشِ جاويد!

روزهای درازی است به این فکر می‌کنم که کاری که نظام با مخالفان و منتقدان‌اش کرده است، یا در واقع کاری که نظام با خودش کرده، چه حاصلی داشته است؟ این همه حبس و زجر و تحقیر و شکنجه، این همه قانون‌شکنی، اين همه سوء‌ظن، این همه تفسیر به رأی در قانون، این همه تهمت و بهتان، چه نتیجه‌ای برای قدرت حاکم داشته است؟ آيا این‌ها خللی در عزم منتقدان ایجاد کرد؟ آيا اين همه درشتی و خشونت،‌ در يک‌پارچگی و پيوستگی اين زخم‌خوردگان از قدرت نظامی و امنيتی رخنه‌ای انداخته است؟ آیا اعتراض قانونی و به حقی که از سوی آن‌ها «فتنه» و «اغتشاش» نام گرفت (و اين نام‌گذاری مصنوعی چيزی جز استمرار خودفريبی قدرت برای انکارِ وجودِ بحران نبود)، با اين همه تبلیغات و این همه افترا، از ميان رفت؟ آيا این چراغ اميد فرومرد؟

نشانه‌های بسیاری در جامعه هست که حکايت از پاسخ منفی به بسياری از این پرسش‌ها دارد و این همه مقدمه‌چينی و آن همه عمل غلاظ و شداد و سخن‌های سخت، نتيجه‌ای معکوس داده است. یکی از نشانه‌های بارز این ناکامی نحوه‌ی استقبال از چهره‌های برجسته و مهمِ سیاسی کشور است – که دست بر قضا همگی در متنِ خودِ نظام بودند و از ارکانِ آن. نديده‌ام که کسی از حبس به مرخصی بيايد و با استقبال گرم دوستان و ياران‌اش مواجه نشود. ندیده‌ام که کسی از اين ستم‌کشیدگان مهجور شود يا خواری ببيند. درست بر عکس، استقبال گرم و صميميت دلجويی از اين افراد چنان است که به سرعت می‌توان دریافت ميزان محبوبيت و ارج و منزلتِ آن‌ها از پیش بیش‌تر شده است. این اولين نشانه‌ی ناکامی است. اگر کسی در روند قضايی سالمی متهم به جرمی شود و جرم‌اش محرز شود و افکارِ عمومی آن اتهام را بپذیرد، بسیار بعید است آن فرد باز هم بتواند جايگاه سابق‌اش را داشته باشد.چه اتفاقی افتاده که این‌ها به جای خوار شدن، عزيزتر می‌شوند؟ چرا باید کاری کرد که هیچ نتيجه‌ای ندارد و عملاً به رشد و شکل‌گرفتن جریانی تازه منجر می‌شود و عزم منتقدان را جدی‌تر می‌کند و آن‌ها را به هدف و نيتِ خود مؤمن‌تر؟ چرا باید کاری کرد که ايمانِ آن‌ها به درستی راهی که برگزيده بودند، بیشتر شود؟ پاسخ‌اش ساده است؛ دلیل همه‌ی این‌ها فقدان درايت و غيبت خردمندی و حکمت است.

از چهره‌های مهم سياسی و اعضای احزاب مختلف که بگذریم، باز هم شمارِ کثیری از قربانيان بی‌نام و نشانی داریم که نه عضو حزبی هستند و بوده‌اند و نه شهرتی دارند. این افراد که شمارشان هم به هیچ رو کم نيست، کسانی بوده‌اند که قربانی هوس‌ورزی قدرت شده‌اند و آماجِ سياستِ نصر بالرعب بوده‌اند. متعلق اين سياست هم به روشنی اين بوده است که چنان در دلِ این مردم هراس و بيم بیندازند که ديگر کسی جرأت اعتراض پيدا نکند. اما این سیاست هم جواب داده است؟ در بهترین حالت، بخش مهمی از اعتراض‌های مردمی در نقاب تقیه رفته است و در بدترین حالت در هر فرصتی که بيابند، صدای اعتراض‌شان را بلند می‌کنند. وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذاريم می‌بینیم که تمام این خیل عظیم قربانی، این جمعيتِ بزرگِ زندان‌ديده که تحقيرِ بازجویی و تهمت را از سر گذرانده‌اند، تنها عزیزتر از پيش شده‌اند و این اعتراض به جای اين‌که فروکش کند، به لايه‌های دیگر جامعه که با این زندان‌دیده‌ها يا خويشاوندند يا دوست، سرایت کرده است و شتاب و آهنگِ تازه‌تری به اين ایستادگی و استقامت داده است.

کافی است کسی آلبومی تهيه کند از عکس‌هايی که افراد مختلف و چهره‌های سياسی مهم کشور در ديدار با زندانیان به مرخصی‌آمده دارند. درست است که بخشی از این افراد همه جا هستند، اما تمام نکته اين است که وقتی اين افراد به ديدارِ اين زندانيان می‌روند، معنای روشن‌اش اين است که کل جریان را غيرقانونی و نامشروع می‌دانند؛ حبس‌ها را نامشروع می‌دانند؛ دادگاه‌ها را غیرقانونی و تمامِ جریان را ساختگی و تصنعی می‌شمارند. اين يعنی آن همه کوشش برای در هم شکستن تکثر و تنوعِ سیاسی در ایران محکوم به شکست است و چیزی نیست جز دفع‌الوقت و خواب خرگوشی. و استمرار بيشتر اين روش، یعنی سقوط مستمر اعتبار دستگاهِ قضایی و قانونی. کشوری که دستگاه قضا و قانون‌اش محل اعتمادِ مردم‌اش نباشد و دستگاهی که تکلیف‌اش باید دادگستری باشد اما ستم‌پروری می‌کند، چقدر از حمایت شهروندان‌اش برخوردار خواهد بود؟

مزاجِ دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکرِ حکیمی و رای برهمنی؟

يک‌سال با موسوی، آينه‌دار صبر و اميد

فکر می‌کنم اکنون که سالِ دشوار، سال کشف و سال خودشناسی ۸۸ به پايان می‌رسد، وقت است که به فکر ادای دين بیفتيم. ملت ايران، چه سبز و چه غير سبز، دين بزرگی به ميرحسین موسوی دارد. بسیار دشوار است جايی که می‌توان و بايد زبان به ستايش کسی گشود، صبر کنيم و به سوی اغراق و مبالغه نرويم. از همان روزهای نخستی که میرحسين دوباره به عرصه‌ی عمومی سياست در ایران بازگشت، اين حس، اين شهودِ غريزی را داشتم که یک رهبر سیاسی تراز اول و فوق‌العاده هوش‌مند در حالِ شدن است؛ رهبری متولد شده است که عمیق‌ترین خواسته‌ها و شریف‌ترین مطالبات فروخفته، فروخورده و سرکوب‌شده‌ی ملت ایرانی را «آن سوی هفت‌پرده به بازار» کشیده است. بسیاری ابتدا چنین می‌پنداشتند که موسوی که سال‌ها از صحنه به دور بوده است و در گذشته نیز روحیه‌ای تند و رویکردی بنیادگرایانه داشته است، نامزد مناسبی برای دوره‌ی اصلاح و نمایندگی آن نیست. اما موسوی، در زمانی بسیار کوتاه نشان داد که از کوره‌ی به واقع گدازان هرچند به ظاهر خاموشِ صبر و سکوت بیست ساله، که با تقلب احوال فراوان همراه بود و بسیاری دیگر را از ادامه راه بازداشت و گوهر غیرمقاوم‌شان را آشکار ساخت، همچون الماسی سخت و مقاوم بیرون آمده است. نشان داد که سال‌های صبر و سکوت را به کسب بصیرت‌های تازه و پرورش نفس (که برای حضور در عرصه های کارزار سیاسی از اوجب واجبات است) صرف کرده است و سرمایه‌ای چشمگیر را به مثابه‌ی پشتوانه‌ی عمل برای خود فراهم آورده است.

ميرحسين الگويی تازه و ستودنی را از رهبری سیاسی اخلاقی و مسؤول نمايندگی کرده است و در اين ماه‌های پرتلاطم، لحظه‌ای از استقامت و صبر فروگذار نکرده است. اين آشتی تازه با اخلاق، با مسؤولیت، با عملِ آگاهانه‌ی سياسی را مديون ميرحسين هستيم. او در اين ماه‌ها کارنامه‌ای از خود به جا گذاشته است که می‌توان قدم به قدم و لحظه به لحظه آن را سنجيد. هم کنشِ ميرحسين و هم واکنش‌اش، هوشمندانه بوده است. نه به ورطه‌ی افراط و تندروی غلتيده است (و مطالبات درشت و تند و خشن داشته است) و نه به مغاک بی‌عملی و اعتزالِ سياسی یا زد و بند و معامله افتاده است.

ميرحسین در موقعيتی قرار داشت که آسان نبود و دشواری‌های عظیمی پیش روی‌اش بود. نقدِ کردن نظام و نقد کردنِ خود و آموختنِ پياپی، خود-تصحیح‌گری و انطباق با موقعيت‌ها و ابزارهای تازه‌ی رهبری، ويژگی‌هایی است که تصويری روشن از رهبری هوش‌مند را عرضه می‌کند. او نه رهبری بوده است که بخواهد ارزش‌ها و هنجارهای جامعه و ملت را مصادره کند و از آن سودِ شخصی ببرد و نه کسی بوده است که خود فاقد يک نظامِ ارزشی منسجم باشد.

بسیار نوشته‌اند درباره‌ی این‌که جنبش سبز رهبری مشخص و روشنی ندارد. بخشی از اين دیدگاه به اين خاطر بوده است که تصور عده‌ای از فعالان سياسی این بوده که جنبش سبز، جنبشی فراگیر است و یک نفر واحد نمی‌تواند نماينده‌ی مطالبات این طيفِ وسيع و گسترده از مردم باشد. دقیقاً به همين دلیل است که فکر می‌کنم موسوی بهترین نامزد برای تثبيت رهبری جنبش سبز است. این به اين معنا نیست که نقش مهم و تأثیرگذار کروبی و خاتمی را ناديده بگيریم. باز این مضمون نتيجه نمی‌دهد که نقش مهم وزنه‌ی تأثيرگذارِ سیاسی جمهوری اسلامی، هاشمی رفسنجانی، را در اين معادلات نادیده بگيریم. مدت‌هاست که فکر می‌کنم که اگر رهبر فعلی نظام یک مدافع و پشتیبان دلسوز و آینده‌نگر داشته باشد، آن یک نفر همانا شخص هاشمی رفسنجانی است. اين نکته را البته با درنگ بايد خواند و ديد. اگر از تمام مخالفت‌هایی که با هاشمی يا شخص رهبری نظام می‌شود، فاصله بگيریم، هم‌چنان می‌بينيم که اگر یک نفر باشد که بتواند تعادلی در این نظامِ ايجاد کند و حاشیه‌ی امنی برای استمرارش فراهم کند، آن یک نفر رييس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام است. اما اين نکته چه ارتباطی به جنبش سبز دارد؟ فکر می‌کنم ارتباط‌اش دقیقاً در اين است که جنبش سبز اصالتاً نه خواستار براندازی است و نه بدنه‌ی خردمند و هوشیار آن به سوی تندروی‌هايی از اين جنس می‌رود. دقيقاً به همین دلیل است که هاشمی متحدی طبیعی برای این جنبش به شمار می‌رود و باز به همين دليل است که، به نظر من، تخریب هاشمی – در سال‌های اصلاحات – حرکتی نسنجیده و شتاب‌زده بود. این‌ها به این معنا نيست که هاشمی رهبری مطلوب است. اما نادیده گرفتن توانایی‌های و نفوذِ سياسی‌اش، و شناخت‌اش از مکانیزم‌ها و قابليت‌های اين نظام هم خطاست. بحث توانايی‌های مديریتی و سیاسی هاشمی و قابلیت‌های رهبری سياسی او، بحثی جداگانه است که باید در جای خود به آن رسیدگی شود. اما اين اشاره‌ی طولانی صرفاً از اين رو بود که ملاکی داشته باشیم برای یک رجلِ سیاسی در متن و پيکره‌ی تصمیم‌گيری‌های سياسی نظام و یک رهبر سياسی تازه که به سرعت قابلیت‌های رهبری‌اش را در زمانی کوتاه در صحنه‌ی سیاسی نشان داده است در حالی که هم‌چنان‌ خارج از ساختار تصمیم‌گيری سياسی نظام است.

از سخن دور نیفتم. مغزِ حرفِ من اين بود که ميرحسين موسوی هم جلوه و جنبه‌ای تازه به عمل سیاسی و رهبری سياسی داده است و هم جانِ تازه‌ای در سیاست‌ورزی مسؤولانه و خردمندانه دميده است. اين نکته برای کشوری که رهبرانِ سیاسی همواره در آن اسیر ملاحظاتِ جناحی و محبوس تملق و چاپلوسی بوده‌اند، نکته‌ای است مهم و فرصتی است مغتنم. پيام موسوی و خواسته‌ی ملت چيزی جز این نيست که حاکمانِ سیاسی، حاکمان خوب و باکفايتی باشند. خلع و عزلِ سیاست‌مداران، بدون این‌که راهِ بهبود و اصلاح را به آن‌ها نشان دهيم، بيشتر نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌های شخصی و اشتياق به قدرت است. ميرحسین در سخنان‌اش و در عمل‌اش همواره نشانگری از عملِ سیاسی مسؤولانه بوده است. بر خلافِ سیاست‌مدارانی که با مصادره کردن نام ملت و نمايش اقتدار و عظمت به نام ملت، کاری جز تحقیر ملت نکرده‌اند، موسوی لایه‌های مختلف اين ملت را جدی گرفته است و حتی در برابر مخالفان سرسخت‌اش از اصول اخلاقی‌اش دست نکشیده است. تندخويی و درشتی که صفت و ويژگی بارز مخالفان او بوده است، تبديل به يکی از صفات او نشد. هر چقدر طرف مقابل با بی‌خردی و شتاب‌زدگی، به سوی تحقير، تمسخر و رجزخوانی رفته است، میرحسین الگويی از خویشتن‌داری و صبر و ايمان بوده است. هر چقدر طرف مقابل با رفتارهای عصبی و خشم‌ناک کوشش کرده او را به سوی منازعه و خشونت سوق بدهد، او از بازی کردن در ميدان خشونت و بی‌اخلاقی تن زده است. این‌ها دستاوردهای کمی نیستند. یک بار دیگر نوشته‌ام که مجموعه‌ی بيانيه‌ها و مصاحبه‌های موسوی منشوری است مثال‌زدنی از یک حرکت و نهضتِ سیاسی فوق‌العاده هوش‌مند که نه هدف‌اش را گم می‌کند و نه دست از ارزش‌های‌اش می‌کشد؛ نه مردم را نادیده می‌گيرد و نه اسير بازی‌های تبلیغاتی و سياسی می‌شود.

ملت ايران این تولد سبز را به موسوی مديون است. بدون شک، آينده‌ای روشن و درخشان در انتظار مردمِ ماست. آينده‌ای که در آن هیچ کس محکوم به سکوت و ترس نیست. آينده‌ای که در آن هر شهروند ايرانی عزت و حرمت دارد. آينده‌ای که در آن هیچ رسانه‌ای ناگزیر به مجیزگویی قدرت نيست. آینده‌ای که در آن امنیت و کرامتِ انسان‌ها در پای میل صاحبان قدرت قربانی نمی‌شود. آينده‌ای که در آن سوءظن و پرونده‌سازی ويژگی بارز قدرت سياسی نيست. آينده‌ای که در آن علم و معرفت، دانشگاه و دانش‌پژوهی حرمت دارد و حکمت – اين گمشده‌ی مؤمنان – محبوس و مقیدِ هوس‌‌بازی‌های سیاسی و تقسیم‌بندی‌های جناحی نيست. آينده‌ای که در آن دين و اخلاق بازيچه‌ی رسيدن به جاه و مقام نيست. آينده‌ای که در آن دروغ و ریا تبدیل به فضيلت نمی‌شود. آینده‌ای که در آن بیدادگری خوار است و دادگستری و معدلت‌پروریِ بدون تبعيض چراغِ راهِ دستگاه قضاست. این آینده برای ما آينده‌ای است خواستنی و آرمانی که جهتِ کوشش‌های ما به سوی آن است. این خودآگاهی و اين بصیرت را مدیون استقامت و پایداری موسوی هستيم که هم امید را در ما تقويت کرده است و هم خود دست از دامنِ امید نکشیده است. موسوی از آن رهبرانِ سياسی است که نماد لکنت نداشتن در برابر قدرت است. و طرفه آن است که او نيز همچون موسی، هنگام سخن گفتن، آماج تمسخر حريفان تندخو و افراطی خود بوده است، اما قدرتِ ایمان و بينش و بصیرت بالای سیاسی‌اش مانع از منفعل شدن‌اش شده است.

این‌ها که نوشته‌ام شاید حمل بر ستايش و اغراق شود. اما وقتی خودِ موسوی از رفتن به سوی کيش شخصیت پرهیز دارد و مردم را از افتادن به دامِ تقدیس افراد باز می‌دارد و هنگامی که خودش به روی نقد و شنیدنِ همه‌ی سخن‌ها گشوده است، نمی‌توان اين سخنان را اغراق درباره‌ی او دانست. ما در این يک‌سال با او زيسته‌ايم. مبارزه و استقامت را با او زيسته‌ايم. صبر و ايمان را با او زندگی کرده‌ایم. اين‌ها دستاوردهای کمی نیستند. با تمام قربانيانی که داده‌ايم، با خیل شهدای‌مان، با تمام آرزوهای سبز و سرخی که داشته‌ايم، او قدم به قدم همراه ما بوده است. ما يک سپاس به او مديون‌ايم. در اين بیداری و این خيزش، این آگاهی و این بینش و در شکل دادن به آينده‌ای روشن برای ایران او سهمی مهم دارد. ترديدی ندارم که در اين سالِ «صبر و استقامت» که در پيش داريم، جنبه‌های تازه‌تری از توانايی‌های او را برای رهبری سياسی خواهيم شناخت و قدردانِ آن خواهیم بود.

مژده ای دل که مسيحا نفسی می‌آيد...

حال و هوای نوروز است و دو سه روزی است آوازی در بيات ترک را از شجریان گوش می‌دهم. برنامه‌ی شماره‌ی ۱۴۴ گلهای تازه را. غزل حافظ است به همراه سه‌تار استاد احمد عبادی. این آواز خصوصاً به کار کسانی که مشقِ آواز می‌کنند و پی بیات ترک خوبی می‌گردند می‌خورد. این همه که این آوازها را در ملکوت می‌گذارم يک دلیل ساده دارد: خودم آوازی را می‌شنوم و لذت می‌برم. دريغ‌ام می‌آید اين شیرینی و لذت را تنها برای خودم نگاه دارم. حتماً هستند کسانی که هم‌چون من از آن لذت می‌برند و زخمه‌ی سازی يا ارتعاش آوازی، روح‌شان را می‌نوازد و بيتِ شعری روزشان را می‌سازد. ستمِ ستمکاران و بیدادِ بیدادگران،‌ شادی‌های ما و فهمِ ما را نمی‌تواند بربايد. ما با اين‌ها و با بسی بيش از این‌ها زنده‌ایم و زنده‌تريم. شعر و آواز هم‌چون آب، باعث رويشِ جان‌های ماست. ما با موسيقی‌های‌مان هم سبز هستيم.


درباره‌ی باورها...

محمود فرجامی دعوت به چیزی کرده است که وقتی من اجابت‌اش کنم شايد نتيجه‌اش عجيب باشد. سال‌هاست کوشش می‌کنم به سوی قطعيت و جزميت نروم. این تغيير را از همان سال‌هایی که در ایران بودم آغاز کردم (يا آغاز شد). در نتيجه، من از چه باور مطلقی باید بگویم وقتی باور مطلقی ندارم؟ مقولات ايمانی حساب‌شان جداست. اساساً سنجش ايمان را با این ابزارها نادرست می‌دانم در نتيجه اين موضوع از دايره‌ی بحث ما خارج است. اما اگر بخواهم به باورهای نه چندان مطلقی که داشتم برسم، تمام زندگی من پر است از همين تجديدنظرها. پس برای این‌که خلاصه کنم حرف‌ام را و حرف بيجايی هم نزده باشم، کوشش می‌کنم چیزی بگويم که خودم درست می‌دانم و با تاريخ زندگی من هم سازگارتر باشد.

شايد آن قدیم‌تر‌ها، سخت‌گیرتر از این‌ها بودم. آسان‌تر قضاوت می‌کردم. به مرور و با گذشت سال‌ها و تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ام، به این نتيجه رسیده‌ام که نمی‌توان درباره‌ی انسان‌ها قضاوت نهايی کرد. پرونده‌ی هیچ کسی را نمی‌تواند و نبايد بست. اين برای من هم امری ايمانی و سلوکی است و هم امری واقعی. ايمانی و سلوکی است چون فکر می‌کنم ما همه خطاکاریم و ستارالعيوبی تمام لغزش‌های ما را پیوسته می‌بيند و هیچ‌وقت پرونده‌ی ما را نمی‌بندد. به هزار و يک شيوه هم به ما گفته است که پرونده‌تان هميشه باز است، بیخودی ناامید نباشید. پس نااميد کردن خودمان از دیگران و نااميد کردن دیگران از خودمان را من نوعی معصیت می‌دانم. فکر می‌کنم نباید به جایی رسيد که بشود گفت: «رفیقان چنان عهد صحبت گسستند / که گویی نبوده است خود آشنايی». اين البته فرق دارد با اين‌که آدمی مواضع عقلی و مدلل‌اش را رها کند. حرف من بر سر نرمی و درشتی است. حرف بر سر میل به ملايمت است و پرهیز از تندخویی. قضاوتِ نهایی کردن درباره‌ی انسان‌ها يعنی تندخويی (همانی که برای حافظ مترادف است با نشنيدن بویی از عشق!). در نتيجه، فکر می‌کنم اين تغيير تدريجی برای من يکی از مهم‌ترین تحول‌های باورهای من بوده است.

به جز این، من در زندگی‌ام جهش کلانی نمی‌بینم. تغييرها را سعی کرده‌ام آرام انجام دهم و آرام به سوی تنقيح فکرهای‌ام بروم. ناگهان از اين سر طیف به آن سر طيف رفتن، کارِ خامان است. می‌شود بگويم که مثلاً‌ جوان‌تر که بودم، خط‌کشی‌های دینی و مذهبی باعث می‌شود تفاوتی ميان «خود» و «ديگری» قایل شوم، اما اين را نمی‌شود تغيير مهمی دانست چون عبور از آن وضعيت و رسيدن به حال و هوایی مداراگرتر، نتیجه‌ی طبیعی زندگی من بوده است. دیر یا زود بايد به این نگاه می‌رسيدم. من در تغيير ناگهانی افراد هم عيبی نمی‌بینم. اگر عيب بود، بايد بر ناصر خسرو و بر غزالی و بر مولوی عيب می‌گرفتيم. اما تحول‌‌هایی از جنسِ آن‌ها که بر این بزرگان رفته، رشک‌انگیز است. چيزی که برای عده‌ای يکشبه رخ می‌دهد، برای عده‌ای دیگر سال‌ها طول می‌کشد.

آدم می‌تواند از باورهای سياسی‌اش هم بنويسد ولی فکر می‌کنم این روزها ديگر نياز چندانی هم به این کار نيست. چنان کار سياست تباه شده و آلوده به قدرت‌پرستی و شهوت حفظ آن است که اظهر من الشمس است که باید درباره‌ی باورهای سياسی چه گفت! همين قدر بگویم که بعضی‌ها را عاقل‌تر از این می‌دانستم که چنين تیشه به ریشه‌ی خودشان بزنند؛ پيداست خطا کرده بودم و حسنِ نيتِ زيادی به خرج داده بودم. فکر کنم همين جور چیزهاست که محمود را راضی می‌کند، ولی ديگر از این صريح‌تر می‌شد بنویسم؟

آدم وقتی از جهان فاصله می‌گیرد، تغيیرهايی را که می‌بیند زیاد عظیم نیستند. ياد این بیت سایه می‌افتم که گفته:
ما همچو خسی بر سر دريای وجوديم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
در نتيجه، چرا بايد فکر کنيم تغييرهای ما خيلی بزرگ هستند؟ اين دو بیت از عطار هميشه مرا تکان داده است:
جهان در جنبِ اين نه‌ طاق مينا
چو خشخاشی است اندر روی دريا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی
سزد گر بر بروتِ خود بخندی!
وقتی از بالا به عالم نگاه کنی، مقياس‌ات که بزرگ‌تر باشد، تفاوت‌های شگفتی نمی‌بينی. همه چيز آرام است. فکر می‌کنم دارم کشیده می‌شوم به عوالم عرفانی. پس تا محمود آزرده‌خاطر نشده، مختصر می‌کنم! شاید اين تغيير باورها مقبول محمود بيفتد!

خون به خون شستن محال آمد محال


ماجرا ساده است: هستند ميان ما کسانی که از زشتی، از درشتی، از پلشتی و از رذایل گريزان‌اند و با آن‌ها زندگی نمی‌کنند. خشم و خشونت هم در شمار همين رذايل هستند. کوشش برای زدودن این خشونت از عرصه‌های مختلف حیاتِ بشری تکلیفی است که به هيچ توجيه از انسان اخلاقی و جويای زیبایی ساقط نمی‌شود. این‌ها چیزهایی هستند بسیار بیش از شعار یا قصه. این مضمون بلند در قلب تمام حرکت‌های متعالی بشری نشسته است. پیامِ پیامبران هم چیزی جز این نيست. پیامبری که مقصود بعثت‌اش را اتمام «مکارم اخلاق» می‌خواند، همین نکته را به شیواترین وجهی بیان کرده است.

اما چرا این پيام، این مضمون شریف و فاخر فراموش می‌شود یا عده‌ای با غوغا کردن و توجیه و دلیل‌تراشی، کوشش می‌کنند يکسره از زیر بار آن شانه‌ خالی کنند و با طرح وضعیت‌های فرضی یا خیالی، این قاعده را بیشتر استثنا قلمداد کنند؟ فکر می‌کنم علت‌العلل این دلیل‌تراشی‌ها برای گريختن از تعهد اخلاقی و گریبان گرفتن از خويش میل و اشتها به قدرت است که آدمیان گرايش عجيبی به آن دارند. قدرت، هر زشتی و خشم و خشونتی را می‌تواند زیبا جلوه دهد و آن را توجیه کند. حرص و شهوتی که در قدرت هست، آدمی را نابینا می‌کند: حرص کورت کرد و محروم‌ات کند / ديو هم‌چون خويش مرجوم‌ات کند.

تباهی‌های سیاست در سه دهه‌ی گذشته، و شاید بايد گفت در صد سال گذشته، در ايران، بیشتر باعث پا گرفتن و ریشه دواندن این شيوه‌ی سيئه شده است. زندگی، قاعده‌ای دارد که هيچ وضعیت اضطراری و خاصی نمی‌تواند آن قاعده را از زندگی بگیرد: زندگی جاری است و سيال است. زيستنِ آدمی با جمودِ خشم و خشونت سازگاری ندارد. تنازع این دو نيرو (يعنی زندگی و میل به خشم و خشونت) زيستن را بر آدمی تلخ می‌کند. سياستی که در تمام این سال‌ها با حرص بی‌اندازه‌ای کوشیده است زندگی‌ها را در چنبره‌ی قدرت خويش در آورد و پیوسته دامن سيطره‌ی خويش را بيش از پيش بگستراند، اول جایی را که هدف می‌گیرد، همین اصول برین و کلان اخلاقی است: برای این‌که سیاست بتواند کار خود را بکند، باید اصول اخلاقی را خُرد و حقیر کرد. سياستِ قدرت و ارعاب، بدون جزيی کردن و استثنايی کردن اخلاقی نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. قدرت، همواره خود را مقدم بر اخلاق می‌داند، در نتیجه هيچ قیدِ اخلاقی را بر خود بر نمی‌تابد. سياست بیدادگرانه، طبعاً عدالت را به میل خود تفسیر می‌کند و در واقع قیدی بر عدالت می‌نهد. عدالت که فوق سیاست است و خود اصلی اخلاقی است، این‌جا قربانی سیاست می‌شود و برده‌ی قدرت. دین هم همین وضع را در برابر سياست پیدا می‌کند. دين را می‌توان به شيوه‌های مختلف مرعوب و منقادِ سياست کرد و از آن برده‌ای فرمانبردار قدرت ساخت. اين نام‌اش دین‌فروشی نیست؛ اين استضعاف و استخفاف است. سياست فرعونی است: مردم را خوار و خفیف کن، تا فرمان ببرند.

مایل بودم بخش‌هایی را از بحثی که ميانِ من و دانشطلب - این طلبه‌ی تندخو و اصول‌گرا - در گودر در گرفته بود (این‌جا را ببينيد)،‌ برجسته کنم تا نشان دهم که چطور در یک گفت‌وگوی ساده، این خشونت و زبان هتاک به عریانی هر چه تمام‌تر می‌تواند در فضا نفرت و کینه را انتشار دهد. دانشطلب سنخ‌نمايی است از زبان و ادبیاتی که اين روزها بر مقدرات کشور ما حاکم شده است. می‌خواستم عین عباراتی را که نفرت و انزجار از آن‌ها فوران می‌کند، برجسته کنم و زیرشان را خط بکشم. اما می‌بینم که کار چندان خاصی نیست. اين روزها هر کدام از رسانه‌های دولتی و حکومتی را که به آسانی به کارشان ادامه می‌دهند ببينيد، زبان‌شان همین است. فکرشان همين است. خود را در انتشار این همه نفرت مجاز می‌دانند. گويی بسط دشمنی و کينه، گويی افترا زدن و تهمت زدن، وظیفه‌ی انسانی آن‌هاست. اما چه باک، نوشته‌ی دانشطلب را هم که بخوانيد باز به همین‌ها می‌رسيم ولی يکجا انگار تمام آن نفرت‌ها را با هم می‌بينيد.

بحث بر سر اين نيست که چیزی که می‌نويسيم و ادعایی که داريم درست است يا نادرست. می‌توان سخنی متين و سنجيده را چنان زشت و درشت گفت و نوشت که نگفتن‌اش به از گفتن‌اش باشد. این‌جاست که پای اخلاق و تقوا به میان می‌آيد. بعضی فکر می‌کنند دعوت به خوبی و پاکی، چيزی نیست جز شعار و خیال. بعضی گمان می‌کنند سخن از حقیقت گفتن و پرهیز از ادبیات دستمالی‌شده‌ی سیاسی (که از صدر و ذیل‌اش استعمار و استکبار و استحمار و آمریکا و انگلیس و امپرياليسم می‌بارد) چیزی نیست جز حرف‌های شاعرانه (و اين «شاعرانه» را هم با تحقیر می‌گويند). اما فراموش نکنیم که مهم‌ترین پیام‌های اخلاقی، بی‌زمان و هميشگی‌اند و فوق اوضاع و احوال خاص يک زمان و مکان خاص معنا دارند. وقتی سایه می‌گويد:
من به عهدی که بدی مقبول
و توانايی دانايی است
با تو از خوبی می‌گويم
از تو دانایی می‌جويم
خوب من!
دانایی را بنشان بر تخت
و توانايی را حلقه به گوش‌اش کن!
اين شعر نيست؛ عين حکمت است. این خيال‌بافی نيست، عین اخلاقِ عملی است. این مرض و آفتی است که گریبان‌گیر ما شده است که هر وقت مضمونی شریف و بلند را می‌شنویم، چه بسا به آسانی نام‌اش را «عرفان‌بازی» يا «صوفی‌گری» بگذاریم. همین نام‌گذاری‌ها خود حامل تحقیر و خود-حقیقت‌پنداری است و دستِ کم گرفتن تمام معانی بلندی که عارفان و صوفیان ما به ما هديه کرده‌اند. مخالفت کردن با اعتزال سياسی و سر در لاکِ خود فرو بردن یک چیز است و زبان به درشتی و تهتک گشودن در برابر عرفان يا تصوف چيز ديگر. يکی روشِ نظری و عملی خود را با این مخالفت روشن می‌کند و حرمتِ کلام نگه می‌دارد و ديگری سخن بزرگان را می‌دزدد و بی‌دانشی و شتاب‌زدگی خود را با درشت‌گویی نمايش می‌دهد.

مضمون تقوا در رعایت همین چیزهاست. قرآن را باز کنيد و ببينيد چقدر از تقوا سخن گفته است و اوصاف اهل تقوا چی‌ست. بعید است کسانی که با اين دلیری پرده‌های حرمت می‌درند و از هر کلمه‌ای و حرفی خنجری می‌سازند برای دریدن و تيری زهرآگين برای افکندن، خطبه‌ی پارسایان حضرت امیر را بخوانند و تکان نخورند. بعید است کسی با علی دمخور و دمساز باشد و بتواند این همه زشتی و کژاندیشی را بر خود هموار کند. اما پیمودن راهِ پاکی و درستی و از راه به در نرفتن و فريب سرابِ سیاست و قدرت را نخوردن، تمرین می‌خواهد. این تجربه يکشبه حاصل نمی‌شود. زمان می‌برد. به قول مولوی:
آن کلام پاک در دل‌های کور
می‌نپايد، می‌رود تا اصل نور
وان فسون دیو در دل‌های کژ
می‌رود چون کفش کژ در پای کژ

چند سال پیش، بعد از سفری که به ايران داشتم یکی از چيزهایی که شديداً مرا تکان داده بود اين بود که جامعه به سرعت به سوی انحطاط اخلاقی می‌رود. این تباهی اخلاق همان است که حافظ نام‌اش را تباه شدن مزاج دهر نهاده است. این‌ تباهی‌ها البته از سیاست و سياست‌مداران ساخته است که می‌توانند بنياد اخلاق را از جامعه‌ای بکنند. این احمدی‌نژاد نيست که در کشور ما خطر است؛ خطر، دروغ‌گويی او و بی‌تقوايی اوست. خطر آن است که راست‌ در چشم شما می‌نگرد، دروغ می‌گوید و خم به ابرو نمی‌آورد. خطر این است. (و نتيجه‌اش چيزی است شبیه اين يا بدتر از اين).

فکر می‌کنم يکی از مهم‌ترین تکلیف‌های جنبش سبز همين است که ريشه‌های این خشونت زبانی و عملی را به خوبی شناسایی کند و اول از همه خود را از آن مبرا سازد. و مهم است که گرفتار بحث‌های حاشيه‌ای نشويم و اصل معانی اخلاقی را پیش چشم داشته باشیم. حکايت ما با این دوست‌مان، همان حکايت سعدی است که گفت:
«ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلي بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره، چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدين نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی»

ديدن این چهره‌های مهيب و هول‌ناکی که از حرف‌حرف کلام‌شان و از سطرسطر نوشته‌شان تحقير و طعنه می‌بارد (و خود هم به طعنه‌زدن و تحقير کردن معترف‌اند)، حقا که اسباب عبرت است و مايه‌ی بر خود لرزيدن! آن قدر باید نسبت به این زبان و ادبيات دشمن‌ساز و دشمن‌کيش هشدار داد و آن قدر باید پيامدهای هول‌ناک اين فکر دشنه‌تراش را پيش چشم خود داشت که آرام‌آرام جامعه را از این زهر سهمگین بپالاييم و تریاقی برای این بلای جانسوز و خردگدازی بيابيم که انسانيت، اخلاق، عدالت، تقوا و مدنیت را مثل گردابی در خود فرو می‌برد. از یاد نبريم که هیچ کدام از ما از فروغلتیدن به اين ورطه مصون و ايمن نیستيم. چشم در چشمِ دیو نبايد دوخت. به روشنی نباید پشت کرد. ما در نبرد با تاريکی رو به روشنایی می‌رويم؛ هم‌آغوش با ظلمت نبايد شد.

جاده‌ی ابريشم

این موسیقی باید برای بسیاری آشنا باشد: موسيقی متن برنامه‌ی جاده‌ی ابريشم که سال‌ها پیش از تلويزيون ايران پخش می‌شد. اين موسیقی را کيتارو يا ماسانوری تاکاهاشی، آهنگساز ژاپنی ساخته است. شنيدن‌اش (به خصوص قطعه‌ی دوم آلبوم) خاطره‌های بسياری را زنده می‌کند.


تحرير محل نزاع – چشم‌اندازِ آينده

اکنون بيش از هشت ماه است که از تولد جنبش سبز گذشته است. فراز و فرودهای متعددی را ديده‌ايم. راه پر سنگلاخی را هم تا به امروز پيموده‌ايم. خوب است حالا که اين جريان ديگر پا به دوره‌ی استقرار و تحکيمِ خود گذاشته است، بينديشيم و علاوه بر تأمل در دستاوردهای اين مبارزه‌ی نفس‌گير، چراغِ راهی داشته باشيم برای روزها – و شب‌های – پيشِ رو.

برای شروع بايد يک‌بارِ ديگر از خود بپرسيم اصلِ دعوا بر سر چه بود؟ يافتن پاسخ اين پرسش، حتی در ميانه‌ی اين غبار تبليغاتی و فشار سنگين رسانه‌ای و تبليغاتی کار دشواری نبايد باشد. ملتی از ميانِ گزينه‌های موجود انتخابی کرد (و هيچ کس نمی‌تواند بگويد کسانی که به موسوی رأی دادند «ملت» نيستند؛ چون پا نهادن به اين مسير يعنی پذيرفتن اين‌که هم شورای نگهبان خطا کرده است و هم نظام و بعيد می‌دانم که دستگاه سياسی ايران حاضر باشد تن به چنين «اعتراف»ی بدهد). دليل اين انتخاب هم به سادگی اين بود که يک مشی، يک روش و يک سليقه‌ی سياسی را نه تنها نمی‌پسنديد بلکه باور داشت که آن سليقه‌ی سياسی سرمايه‌های مادی و معنوی و دستاوردهای مدنی و ملی ايران را به بازی گرفته است و مجموع کارنامه‌اش جز تباهی و ويرانی اقتصادی، فرهنگی و سياسی حاصلی برای ملت نداشته است. دغدغه‌ی اصلی هم به نظر من استيفای حقوق ملت بوده است (اين معنا را می‌توان ذيل «جمهوريت نظام» فهميد). عدالت يکی از محوری‌ترين خواسته‌های مندرج در مضمون استيفای حقوق ملت است. عدالت هم يعنی نظام فارغ از تعلقِ خاطرش يا ميل‌اش به اين گرايش يا آن گرايش سياسی، هنگام اجرای عدالت فرقی ميان رييس دولت و روزنامه‌نگار ساده نگذارد و هنگام اجرای عدالت يکی را عزيزکرده نداند و نخواند و ديگری را جاسوس يا برانداز ننامد. اجرای عدالت يعنی اغماض نکردن در برابر معيارهای دوگانه‌ای که سال‌هاست در دستگاه قضا رسم بوده است. پس بی هيچ شکی، ملتی که خواستار تغيير است، تشنه‌ی عدالت و حق است و در برابر ضايع شدن حق‌اش – ولو اين حق، حق حتی يک نفر باشد – ايستادگی می‌کند و خاموش نمی‌نشيند. لذا عدالت، يکی از ارکان مهم مطالبات جنبش سبز است.

ملت ايران، فارغ از سليقه‌های مختلف سياسی‌اش، عمدتاً ملتی است مسلمان (مسلمان را هم به معنای موسع می‌گيريم نه با تعريفی تنگ و مضيق که شمار کثيری از مسلمانان فقهی – يعنی «هر» قايل به شهادتين – را بتوان از دايره‌اش بيرون کرد). هسته‌ی مرکزی جنبش سبز هم اساساً در پی استقرار سکولاريسم به مثابه‌ی يک ايدئولوژی نيست. لذا، نه در مدعيات اصلی‌اش مخالف دين بوده است و نه اساس دعوای‌اش بر سرِ دين است. دين‌داری و دين‌ورزی ايرانيان نمی‌تواند و نمی‌بايد در تضاد با عدالت‌خواهی آن‌ها باشد. آزادی و عدالت را هم نمی‌توان به بهانه‌ی دين قربانی کرد. غوغايی هم که رسانه‌های دولتی بر سر دين به پا می‌کنند (و سبزها را مخالف دين يا هتاک قلمداد می‌کنند)، غوغايی است مجازی و بيش از هر چيزی ابزاری است تبليغاتی برای تضعيف يا متهم ساختن جريانی که به دست‌اندازی بی‌حساب و قانون‌گريزانه‌ی آن‌ها به قدرت معترض است و در برابر بيدادگری آن خاموش ننشسته است. اين شيوه هم شيوه‌ای کهن است که ناراضيانِ سياسی را با برچسب بی‌دينی يا فسق برانند و تکفير و تفسيق کنند. مغالطه‌هايی از جنس يکی دانستن خواسته‌های جنبش سبز با نظريه‌های اکبر گنجی، همين راه را می‌رود. فکر می‌کنم جامعه‌ی ما به اين پختگی رسيده است که بداند اگر کسی به هزينه کردن سودجويانه‌ی دين و باورهای مردم اعتراض می‌کند، طبعاً خارج از دايره‌ی ديانت نيست. لذا، دين‌فروشی و اسلام‌پناهی دروغين و رياکارانه‌ی کسانی که خود را در سنگر اسلام و ايمان قرار می‌دهند و آبروی ديانت را به شيوه‌های مختلف می‌برند، خود يکی از زمينه‌های بروز اعتراض است (اين نکته را هم می‌توان ذيل «اسلاميت نظام» فهميد).

از اين دو نکته که بگذريم، تأکيد فراوان بدنه‌ی اصلی جنبش سبز، که تبلورش در مواضع شفاف و صريح ميرحسين موسوی است، «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است. اين يعنی جنبش سبز نه در پی براندازی نظام است و نه به دنبال انقلاب است. ادامه‌ی اين موضع و پافشاری بر آن، حتی زير بار فشارهای تبليغاتی سنگين رسانه‌ای، از مبانی اساسی نهضت سبز است. اين روزها شايد بيش از هر وقت ديگری روشن شده است که در کشور به دو قانون عمل می‌شود. يکی قانون اساسی کشور که تنها يک بند و يک ماده ندارد و ترکيبی است از «حقوق» ملت و «تکاليف» حاکمان – يا به عبارت دقيق‌تر «برگزيدگان» آن‌ها در نظام سياسي. قانون ديگری هم هست که اين روزها به آن عمل می‌شود و آن قانون، قانون قدرت است؛ قانون «حفظ نظام» به هر قيمتی ولو به قيمت زير پا گذاشتن مسلمات شرعی و ناديده گرفتن بعضی از مواد قانون اساسي. قانونی که هميشه جانب منصوبان و دولت‌مداران را می‌گيرد و پيوسته و به شيوه‌ای سيستماتيک از خطاها و قانون‌گريزی‌های آنان چشم می‌‌پوشد يا رسيدگی به تخلفات آن‌ها را پيوسته به تعويق می‌اندازد (از جمله تعلل در رسيدگی به جنايات کهريزک و فاجعه‌ی کوی دانشگاه که با وجود تصريح عالی‌ترين مقام سياسی نظام باز هم به مثابه‌ی اموری پيش‌پاافتاده با آن‌ها برخورد می‌شود) و از سوی ديگر کمترين اعتراضی را – حتی اگر در چهارچوب مواد همان قانون اول انجام شده باشد – به اشد مجازات محکوم می‌کند و برای خاموش کردن يک صدا و ميدان دادن بی‌حد و حصر به صدايی ديگر، از نقض مکرر حقوق تضمين شده‌ی ملت در قانون اساسی اول طفره می‌رود (حبس‌های بی‌حساب و قاعده که در آن ابتدايی‌ترين آيين دادرسی و قضايی ناديده گرفته می‌شود؛ بازداشت‌های نامتعارف در اوقات نامتعارف؛ محروم شدن متهمان از حقوق قانونی‌شان و «مجرم» خواندن صريحِ «متهم» حتی پيش از تشکيل دادگاهی قانونی و زمانی که متهم در حبس است و از هر نوع دسترسی به وکيل محروم است، همگی نمونه‌هايی از اين تخلفات است).

کسانی که تصور می‌کردند جنبش سبز هدف‌اش سرنگون کردن نظام است،‌ حق دارند اگر سرخورده و مأيوس باشند. کسانی که هم دوست دارند جنبش سبز را برانداز قلمداد کنند و توطئه‌گر، اغتشاش‌گر و فتنه‌جو، حق دارند اگر عصبی و عصبانی باشند. هر دو گروه راهِ ميانه و معتدل را يا گم کرده‌اند يا اساساً‌ نمی‌خواهند. ما هم که نه در پی براندازی هستيم و نه سودای پی‌افکندن عالمی از نو و آدمی ديگر داريم حق داريم اگر خود را هم‌چنان سبز بدانيم و در عين حال دايره‌ی سبز بودن را چنان وسيع بگيريم که «حق» هيچ ايرانی را، چه در داخل و چه در خارج کشور، به هيچ بهانه‌ای پايمال نخواهيم. حق چيزی نيست که به فرموده‌ بتوان کسی را از آن محروم کرد. اگر طلب عدالت و مطالبه‌ی آزادی‌های قانونی (و آزادی‌هايی که هر انسان و هر مسلمانی از آن‌ها برخوردار است) «حق» است، هيچ کس در هيچ مقامی نمی‌تواند اين حق را از کسی، چه سبز و چه غيرسبز، دريغ کند. سبز بودن يعنی پرهيز از تماميت‌خواهی و سياه و سفيد ديدن ملت؛ سبز بودن يعنی طبقه‌طبقه نکردنِ مردم و به رسميت شناختن تفاوت‌ها و اختلاف سليقه‌های آن‌ها. اجرای عادلانه‌ی قانون می‌تواند مانند چتری بر سر تمام ملت باشد و خواسته‌ی جنبش سبز از اين روشن‌تر نمی‌تواند باشد که نظام نمی‌تواند با سوءظن يا به بهانه‌ی اين‌که عده‌ای با من مخالف‌اند و خلاف کرده‌اند (به فرض اثبات خلاف‌کاری آن عده)، حقوق جمعِ کثير ديگری را پايمال کنند يا در استيفای حقوق‌شان تعلل کند. جنبش سبز ملت را دوپاره نمی‌خواهد. شايد يکی از مهم‌ترين وظايف ما همين است که آرامش به کشور بازگردد و ملتی که دوپاره شده است دوباره يکپارچه شود در عين حفظ اختلاف سليقه‌اش. اما مهم‌تر از آن بازگشت به عدالت است (عدالتی که آزادی هم برای همگان در ظل آن محقق شود و هيچ کس عزيزکرده در برابر قانون نباشد).

مطمئنم که می‌توان زوايای بيشتری را از اين موضوع ديد و شکافت، اما تا همين حد هم طولانی نوشته‌ام و بايد باقی را در يادداشتی ديگر نوشت، اما اگر به اختصار بخواهم بگويم شاید مجموعه‌ی بيانيه‌ها و مصاحبه‌های موسوی، منشور و آيين‌نامه‌ای روشن و شفاف برای جنبش سبز است که همه‌ی نکات بالا را می‌توان به وضوح در آن‌ها دید.

شأنِ شعر

شعر در تار و پودِ زندگی ایرانی‌ها تنيده شده است. از موسیقی ما گرفته تا ادبیات و سخنرانی حتی دولتمردان، همه جا رد پا و نشان شعر هست. نزد کسانی که شعر می‌گويند و شعر می‌خوانند هم طبیعی است که شعر، نقلِ محافل باشد. اما گاهی اوقات، شعر خواندن شأن ویژه‌ای پيدا می‌کند. همیشه این حال و مجال دست نمی‌دهد که کسی با تمام شعور و احساس‌اش، شعر بخواند – یا بسراید. خیلی اوقات پيش می‌آید – و حتی خوانندگان و اهل موسیقی که قاعدتاً بيش از هر کسی دیگری باید با شعر مأنوس باشند، از این امر مستثنا نیستند – که شعری را می‌خوانند، بسان پاره‌ی آجر. بسانِ پاره‌ی آجر یعنی هیچ احساسی در آن نیست، هیچ ذوقی ندارد. و این تنها یک بخش ماجراست که کسی که شعر را می‌خواند، ابیات را مثل پاره‌ی آجر پرتاب می‌کند بدون زندگی و بدون شور و حال (حتی ممکن است شاعرِ یک شعر هم این کار را بکند). «حضور قلب» هنگام خواندن شعر، امری نادر است. شعر، این محصول بی‌تابی آدمی که پهلو به پهلوی نبوت می‌زند، چیز غریبی است اما نادرند کسانی که شعرِ خوب می‌خوانند و شعر را خوب می‌فهمند. شعر کج و ناراست و صنعتی و تولیدی هم تا دل‌تان بخواهد هست.

همین ماه دسامبر گذشته که سایه در لندن بود، در محفلی گردِ هم بودیم و صحبت از کوشش برای شعر شد. شعر خوب، شعری نیست که لزوماً آدمی همان لحظه بسراید و برای همگان بخواند. شعر را باید میناگری کرد. شعر را باید پرورد. شعر، اثری هنری است. یادمان نرود که همه‌ی آدم‌ها مولوی نیستند که شعرشان محصول توفان ذوق و شهود و نتیجه‌ی فوران عاطفه باشد. تازه شعر مولوی هم شعری است که اگر کسی پای آن وقت صرف کند و آن را بپیراید، درخششی خیره‌کننده پیدا می‌کند. شعر فارسی گفتن، کار دشواری است. شاید از همين‌رو باشد که مدت‌های مديدی است جسارتش را نیافته‌ام به سراغ شعر گفتن بروم. برای شعر گفتن، گاهی باید شاعرِ تمام وقت بود. شعر گفتن – شعری فارسی، یا شعرِ دری گفتن – سخت است.

سخنِ منظوم گفتن کار بسيار دشواری نيست. هر کسی اندک ذوقی داشته باشد یا قلمی توانا و حافظه‌ای انباشته از شعرِ شاعران پيشين، بعید است نتواند سخنان را به نظم بکشد یا تصاویر شعری پيشينيان را با اندکی بازی، بازتولید کند. شعرِ خوب گفتن سخت است، چون باید در شعرِ خوب گفتن، آدمی خودش باشد و سخنِ خودش را بگويد. سخنِ منظوم گفتن را می‌توان با تبديل هر انشايی به نظم، حاصل کرد. این روزها، کم می‌بینم شعری که چنگی به دل بزند یا روزم را بسازد. شعر مصرفی گفتن و به مناسبت شعر سرودن، شعر فروختن است. شعر فروختن همیشه لازم نیست ریختن این درِ قیمتی لفظ دری در پای زور و قدرت باشد. شعر را باید قدر دانست و بيهوده تباه نکرد. شعر را باید مثل کودکی، مثل جنینی، بار گرفت، پروراند، زاييد و آرام‌آرام برکشید. شعرِ يکشبه گفتن، شعرِ مکانیکی گفتن، حتی از شاعران بزرگ و طراز اول هم که صادر می‌شود، شعری نيست که مکانیکی بودن آن را نتوان دریافت.

اين شعر شفیعی را می‌خواندم امروز – با عنوان «آواره‌ی یمگان» - که اشارت روشن‌اش به ناصر خسرو است. يادِ سايه افتادم و يادِ شعر. و يادِ شعرهایی که اين روزها مثل قارچ می‌رويند و کسی هم به آن‌ها سخت نمی‌گيرد. نزدِ من، شأنِ شعر بالاتر از آن است که بتوانم به سادگی برای هر شعری ذوق‌زده شوم يا زبان به ستايش‌اش بگشايم. شاید معاشرت با شاعرانی که قله‌های ادب فارسی‌اند، مرا سخت‌گير بار آورده است. اما فکر می‌کنم باید در شعر سخت‌گيرتر از این‌ها بود و البته سخت‌گیری با بهانه‌گیری متفاوت است. فکر می‌کنم لازم بود بعد از اين همه مته به خشخاش گذاشتن مقصودم را روشن و صريح بگويم که فرق است میان سخت‌گیری و بهانه‌جويی. شعر شفیعی را بخوانیم و از شعرفروشانِ روزگار پناه ببریم به شاعرانی که کلام‌شان فوران عاطفه است و شعر صنعتی نمی‌سرايند!

کیست در آنجا
کنار چشمه
که خود را
از گره موج می‌گشاید تصویر
موی سپیدش: غبار لشکر ایام
ذهنش:‌ آیینه‌ای موازی شبگیر
تیشه‌ی طوفان و تندباد نکاهید
هیچ ازین صخره
این شکوه تناور
اینک فریاد اوست از پس ده قرن
بر سر خیزاب و تندباد شناور
اسبش آن‌جا رهاست
نظم رهایی است
می‌چمد ‌آنجا که نثر ساده‌ی شبدر
ریخته در شعر آب و شیری مهتاب
صبح شقایق کنار عصر اساطیر
شعر فروشان روزگار من و او!
اینک بعد از هزار سال ببینید
شاعر و شمشیر را و
بیشه‌ای از شیر

بلاگ‌چرخان‌های ديگر!

بلاگ‌چرخان زمانه
بلاگ‌چرخان ملکوت
خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.34
Free counter and web stats